امیدوارم به این زودی ها افتخار خواهر عروس بودن را دوباره تجربه نکنم.
پ.ن: خسته ام..
پ.ن2: مرسی که دوستان یادآوری نمودن که رتبه ی کنکور را هم بد نیست نگاه کنم!!
مجاز به انتخاب رشته روزانه و شبانه و غیرانتفاعی می باشم.. :دی
Tuesday, July 31, 2007
نتیجه گیری
Posted by
Donya
at
7/31/2007
6
comments
Tuesday, July 24, 2007
به افتخار عروسی
سه تا جوش در یک راستا روی چونه ام زده به چه گندگی!! .. منم که لبخند می زنم!
خانوم خیاط مریض شده اند! اصلاً نگران لباس آماده نشده ی من هم نباشید که من همچنان لبخند می زنم!
یه آفت زده تو دهنم به چه گندگی! سمت چپ دهنم فلج شده! غذا به سختی می خورم.. لبخند فراموش نشه..
از امشب.. نه! از فردا مهمونامون می رسن! .. لبخند همچنان..
مامان جان صبح به صبح میاد بیدار باش می ده می گه پاشو.. اتاقت را جمع و جور کن. منم می گم: کلاس دارم مامان! باید برم..
در تمام مدتی که خونه هستم غر می زنه به طور متناوب! .. منم که.... نه! لبخند نمی زنم! سکوت می کنم اختیار..
موبایل.. که ترکیده!
در همین راستا: صبح زنگ زدم به دوست گرامی آرایشگرمان که بپرسم کی حرکت می کند و کی می رسد و اینها! به پیشنهاد خود ایشان قرار بود موهای من و دینا را به شخصه درست کند و از یک ماه قبل فرموده بودند حتی مدلش هم توی ذهنش هست و ذره ای هم نگفت که چه مدلیست؟!!!
امروز فرموند سعی می کنند 5شنبه صبح حرکت کنند و خودشون را مستقیمن به سالن عروسی برسونن..
مامان جان هم که برامون وقت آرایشگاه نگرفته!
لبخند! (این لبخند حکم تکبیر پیدا کرده فعلن!)
Posted by
Donya
at
7/24/2007
8
comments
Friday, July 20, 2007
خواهرانه
مامان دیروز مرغ خریده بود. خرد کرد و شست و کیسه کرد..
امروز گوشت... خرد می کنه و می شوره..
یکی دو روز دیگه هم سبزی می خواد بخره. پاک کنه، بشوره، خرد کنه، سرخ کنه و بسته بندی کنه..
برای خواهرم.. که از هفته ی دیگه خواست غذا درست کنه توی فریزرش پر باشه.
فکر می کنم به خواهرم. به خواهر 20 ساله ام. که هفته ی دیگه، شاید هم کمی بعدتر.. وقتی که مهمانی ها و شور و التهاب عروسی گذشت باید هر روز صبح به غذای ظهر فکر کنه که چی بپزه؟ ظهر به شب فکر کنه که شام چی باید بخورن و چی باید آماده کنه؟! و هزار تا چیز دیگه..
مامان گوشت های خرد کرده را تقسیم می کنه برای خورشت.. می گم چی می خواد بپزه؟! اینا را چه کار کنه؟
مامان می گه غذا درست می کنه دیگه.. می گم خب چی؟ مگه بلده؟!
حس غریبی ه .. نمی دونی باید خوشحال باشی یا ناراحت یا نگران...
Posted by
Donya
at
7/20/2007
6
comments
Friday, July 13, 2007
از همه چی
1. شمارش معکوس داره شروع می شه. فقط دو هفته ی دیگه مونده..
2. در حالیکه همه لباس هاشون حاضر شده و گذاشتن تو کمد! من فردا باید برای اولین بار برم پروی لباسم و خانوم خیاط متذکر شده اند که چندین بار باید برم و زمان زیادی می بره تا حاضر بشه!
بابا جان که پیش بینی کرده من بعد از عروسی حتماً به لباسم می رسم، چون درست روزی که مامان اینا رفتن لباسهاشون را تحویل بگیرن، من پارچه ام را تحویل دادم!!
3. هیچ وقت یادتون نره دعوت شدن به مجلس عروسی خیلی خیلی بهتر از اینه که خودتون جزء برگزار کننده ها باشین!
4. من مثل بچه های خوب دیشب همراه مهمونامون رفتم رشت. ساعت 2:30 خوابیدم و 6 صبح بیدار شدیم.
با عمو مهران رفتیم هلیم فروشی و هلیم خوشمزه خوردیم و وقتی سوار ماشین شدم سرفه ام گرفت و داشتم خفه می شدم و تا برسم به جلسه ی امتحان نصف بطری آب معدنی را خوردم.
از ساعت 7:15 تا 8 منتظر موندم تا سوالها را بدن و از ساعت 8 تا 9:15 منتظر شدم تا بیان اینا را جمع کنن و سوال های تخصصی را بدن! و شدیدن خوابم می اومد.
از ساعت 9:15 تا 10:40 هم منتظر بودم تا بیان همه را جمع کنن و خودم را برسونم به دستشویی! چون بطری آبم تمام شده بود و تو این فاصله ی 85 دقیقه ای ساندیس پرتقال بدمزه ای که داده بودن را هم خورده بودم!!
و همین فشارهای وارده و آلودگی های صوتی موجود که گاه و بی گاه آژیر دزدگیر خودرویی در آن حوالی به صدا در می اومد، باعث شد من از رتبه ی یک کنکور بازبمانم و شانس قبولی ام از بین بره.
تمام بعدازظهر هم به علت خستگی و انرژِی زیادی که صرف کنکور شد، خواب بودم..
5. من هنوز نمی دونم رو سفره ی عقد چی می ذارن، اونوقت بریدن و دوختن که ساعت 7 صبح روز عروسی دنیا جان 20، 30 کیلومتر (شاید هم بیشتر!) تا سالن عروسی را طی خواهد کرد و می ره سفره عقد را می چینه و برمی گرده!
6. من هنوز در حال نوشتن پشت کارت های عروسی هستم! تبریک می گم به خودمون! ما توانایی دعوت 1000 تا مهمون را هم داریم.. بیشتر مهمونای عروسی هم دوستا و فک و فامیل بابا خواهند بود! مامان جز خواهر و برادراش مهمون دیگه ای نداره.
7. باز با تأکید بر شماره 3 اضافه می کنم ملت فکر می کنن دختر شوهر دادن راحت تر از پسر داماد کردنه و سخت در اشتباهن!!
Posted by
Donya
at
7/13/2007
9
comments
Friday, July 6, 2007
سالاری شما
از مهرماه کلاس اول می ره. شنبه و دوشنبه کلاس نقاشی داره و یکشنبه و سه شنبه کلاس سفال.. یعنی 4 روزی که من کانون پرورشی کلاس دارم، هر روز می بینمش و بستگی به میزان صبر و حوصله اش بین نیم ساعت تا یک ساعت و نیم در جوارش می باشم!
جلسه ی اول کلاس نقاشی، سالار زودتر از همه نقاشیش را تمام کرد. یه شکل عجیب و غریب که سریع هم کشید و دیگه حاضر نشد ادامه بده.. بعد هم یهو غیبش زد... سر از پارک نزدیک کانون در آورده بود!
جلسه ی اول کلاس سفال، لیوان آب در میانه ی میز بود. روبروی سالار هم یکی از دختربچه های پرحرف که دومین سالی بود که کلاس می اومد نشسته بود.. یهو سر و صداها بلند شد و سالار لیوان آب را هل داد و ریخت روی لباس سنا.. چون سنا چند بار به سالار تذکر داده که زیاد به گِل آب نزنه.
می گفت این خرا اعصاب منو خرد می کنن!! می زنمشون.
مدیر کانون عذر سالار را خواست.. چون تو همین یکی دو جلسه ای که اومده بود غیر قابل کنترل و بی ادب بود. با اصرار مادرش به این شرط که مامانش منتظر بمونه و هر زمان سالار از کلاس اومد بیرون ببرتش خونه و کسی مسئولیتی در قبال این پسربچه ی شیطون نداره که باز سر از پارک در نیاره، سالار موندگار شد..
جلسه ی بعد با کیف و قمقمه جدید و پیش بند برای سفال اومد. رشوه هایی بود برای اینکه قول داده بود پسر خوبی باشه!
تازه دو هفته از کلاسا گذشته و هر روز یه ماجرایی با سالار دارم.. به جای ماهی، مار درست کرد و به جای جوجه، لاک پشت! موقع نقاشی هم تقریباً بی حوصله ست.. بستگی به حال اون روزش داره که حال کنه نقاشی بکشه یا نه؟! ولی زیاد تو قید و بند نذاریش قابل تحمل تر می شه و شاید هم اندکی حرف شنوی پیدا کنه.
فوق العاده هم قلدره! هر چیزی مخالف نظرش باشه تهدید می کنه که من تکواندو کارم و می زنمت! یه بار که نزدیک بود کتک هم بخورم چون مامانش نبود و اجازه ندادم بره بیرون.
خانم "م" بعد از یکی دو بار که سالار را دیده، از من پرس و جو می کنه درباش که مامانش کیه و باباش چه کارست؟ و منم بی خبر.. و رفتاراش چه جوریه و چه کار می کنه؟ و ...
قیافه اش می ره تو هم و تا چند ساعت بعد هم می گه هنوز ناراحتم برای اون بچه، بیچاره مامانش چی می کشه؟ چرا نمی برنش پیش روانشناس؟ مشکل داره. پرخاشگره، بزرگ بشه بدتر می شه. بیچاره مامانش...
16 جلسه از کلاس سفال و 16 جلسه از کلاس نقاشی باقی مونده هنوز..
Posted by
Donya
at
7/06/2007
7
comments
Monday, July 2, 2007
تراژدی صبح ها
هر روز صدای بابا بیدار باش صبح هاست! روزهایی که ساعت 5صبح می ره فوتبال اگه خوش شانس باشیم و موقع رفتنش بیدار نشیم، ساعت 7 – 5/7 که برمی گرده چیزی شبیه معجزه خواهد بود اگه بیدار نشیم!
یه سری مراسم قبل از دوش گرفتنش داریم.. سکوت و تا خواب دوباره سراغمون را می گیره، بابا از حمام در اومده..
هر روز صبح با این سؤال شروع می شه : کنترل تلویزیون را چه کار کردید؟ کجاست؟
و همه خودشون را به خواب می زنن و مامان هم که پا به پای بابا بیداره، خبر نداره خوشبختانه..
می تونیم باز خوش شانس باشیم و برگرده تو اتاق خودش و تلویزیون را روشن کنه، البته صداش فرقی نداره ولی خیلی بهتر از اینه که بالای سرت تلویزیون را روشن کنه. - من هنوز اتاقم حاضر نیست و مهمون هال هستم! -
ولی همیشه هم اینطور نیست. بیخیال پیدا کردن کنترل می شه و تلویزیون را روشن می کنه و صدالبته صداش برای بیدار کردن همسایه ها هم کافیه! خودش می ره تو اتاقش که لباس بپوشه و گاهی هم همونجا خوابش می بره ولی تلویزیون همچنان روشنه.. تا یکی با غر و غر از جاش بلند شه و بگه بابای من شما که نگاه نمی کنی، گوش هم نمی دی حتی! مجبوری کله ی سحر تی وی را روشن کنی؟
به قول دینا " امان از دست این زن و شوهر " خدا بهمون رحم کرد که تمام این سالها ما طبقه ی بالا بودیم و دوتایی طبقه ی پایین زندگانی می کردن وگرنه هیچ صبحی خواب نداشتیم.
عادت کردن انگار.. از سر و صدای دیگ و قابلمه و لیوان و بشقاب توی آشپزخونه بگیر تا صدای حرف زدنشون و ...
اینا غیر از حوادث غیر مترقبه ای هست که از وقتی اومدیم خونه ی جدید رخ می ده!
صبح می تونه با سر و صدای مامان شروع شه که می گه پاشو، خونه را آب برداشت!! و ساعت 7 صبح از هوار تا پله بکشتت پایین که وسایل توی پارکینگ را از وسط آب ها رد کنید و به ساحل خشک منتقل بشه..
بابا هم که وقتی نخواد بیدار شه، مسلمن بیدار نخواهد شد.. منبع آبی که تو پارکینگ هست سرزیر نموده بود و تمام وسیله ها رو خیس کرده بود.
صبح می تونه با سر و صدای بابا شروع شه که می گه سوخت! آتیش گرفت.. و خواب را از سرها بپرونه و فکر کنی وسط شعله های آتیش خوابیدی! و بعد بفهمی که در فریزر از شب قبلش باز مونده و فریزر داغ کرده!! و نزدیک بوده – توجه کنید که فقط نزدیک بوده – موتورش بسوزه!
Posted by
Donya
at
7/02/2007
5
comments
Friday, June 29, 2007
روز و روزگاری
1. کنکور با موفقیت به پایان رسید! بیسکوییتش هم خوشمزه نبود!
2. سازمان سنجش چرا انقدر خنگه؟! این گزینه ی "هنر هم .. " را باید حذف کنه که هر کی از راه رسید یه علامت نزنه و پاشه بیاد سر جلسه و فقط غر بزنه که چرا وقتش تمام نمی شه؟ فکر می کنن چون همزمان کنکور هنر هم می تونن بدن پس آسونه و شانس قبولی خیلی زیاده و نمی شه شرکت نکنن.. تازه وقتی سوال ها را می بینن سر و صداها در میاد که آی چرا انقدر سخته؟!
3. از اونجایی که من و دینا خیلی درس خونده بودیم و استرس بی امان داشتیم!!! بابا و مامان و منا رسوندنمون تا حوزه امتحانی.. از درب مدرسه که اومدیم بیرون و می خواستیم بریم خونه.. هم مامان با ایمان و مینا اومده بودن دنبالمون و هم بابا..
4. مجبور شدم مجله هام را بذارم و بیام.. هر چی فکر کردم دیدم جایی برای هیچ کدوم ندارم. "ایران جوان" را از شماره سومش داشتم..
5. 5 تا کلاس و شصت و اندی شاگرد به اضافه ی کلاس جدیدی که از یکشنبه شروع می شه و هنوز نمی دونم چند نفر هستن، را بذارید کنار آلزایمر من!!
اسمشون یادم نمی مونه خب..
Posted by
Donya
at
6/29/2007
6
comments
Thursday, June 28, 2007
روزمره
1. تصمیم گرفتم تا قبل از 4 مرداد مزدوج بشم!
2. برای مورد یک، هنوز داماد یافت نشده فقط..
3. من و مامانم و کل خانواده هنوز در عجبیم که تو خونه ی ما چقدر وسیله بوده که هر چقدر که میاریم، باز هم هست.. تبریک می گم به خودمون! که مطمئنم اینجا (خونه ی جدید) عمراً اگه بتونیم همش را جا بدیم..
4. من امروز بعدازظهر کنکور دارم! مثل احمقا.. شدیداً پشیمونم که چرا ثبت نام کردم! .. مگه اینکه خدا به زور بخواد من قبول شم! وگرنه که مطمئنم مجاز به انتخاب رشته هم نخواهم شد. ولی از آنجایی که من خواهم توانست حتماً! امتحان هم خواهم داد.
5. از کنکور بدم میاد!
6. دیروز با مهسا جان کل شهر را پیاده گز کردیم تا خریدهاش را کنه. انقدر گفت استرس دارم برای هفته ی دیگه که قراره بیان خواستگاری و تا آخر تابستون مزدوج شن! و ... منم استرس گرفتم! و نگرانم براش.
7. شماره یک را جدی نگیرید!!
Posted by
Donya
at
6/28/2007
5
comments
Friday, June 22, 2007
اسباب کشی
لباسهای زمستونی این ور.. تابستونی را بذار اینجا و اونایی هم که نمی خوای این ور تر...
همه را می ریزم توی ساک..
و دوباره می ریزم بیرون!
لباسهای زمستونی اینجا.. تابستونی توی ساک و اونایی هم که نمی خوام می ذارم روی صندلی...
یک دسته از لباس ها هستن که با اینکه شاید دیگه هیچ وقت مورد استفاده قرار نگیرن باز دلت نمیاد بذاریشون کنار و باید باشن همیشه!
اسباب کشی می تواند بسیار وحشتناک باشد.. مخصوصاً که یک ماهی طول بکشه و تو بعد از همون یک ماه برگردی خونه و ببینی هر چقدر هم که از وسایل اتاقت جمع کرده اند باز انگار نه انگار.. و تو باشی و یک اتاق درهم و آشفته...
بدتر هم اینکه وسط اینهمه آشفتگی بشینی و حوصله جمع و جور کردن نداشته باشی..
اسباب کشی در بعضی موارد هم بسیار خوب می تواند باشد. در حال کشفیات بسیار هستم..
و پیدا کردن چیزهایی که خیلی وقته فراموششون کردی...
خونمون را دوست می دارم! 16 سالی می شه که اینجا هستیم. ولی نمی دونم ناراحتم که از اینجا می رم یا نه..
فعلن وقت ندارم به این موضوع فکر کنم!
Posted by
Donya
at
6/22/2007
4
comments
Thursday, June 21, 2007
پنج شنبه ها
یه قسمتی از دوران کودکی من در انتظار 5شنبه ها گذشت.. در انتظار مهمونی های 5شنبه که گاهی با شوق و گاهی با بی حوصلگی طی شد..
مسافرت های دسته جمعی و کلی بازی و خاطره و بچه های هم سن و سال. بزرگتره ارس بود و کوچیکه ساره که همیشه دستش تو دستهای من بود و انگار یه وظیفه بود برای دخترک شش، هفت ساله که مواظب این دختر کوچولو باشه.
یادم نیست شروع این مهمونی ها، یادم نیست کی دیدمشون.. ولی با بزرگتر شدنمون کم کم به انتها رسید.. یه بار بچه ی یکی امتحان داشت، یه بار یکی دیگه کلاس داشت و .... بعد از یه مدت هم تعطیل شد!
چند ماه قبل ارس مزدوج شد و دوباره همه جمع شدیم.. ولی جای بهرنگ و بی تا خالی بود. ساره هیچ کدوممون را به یاد نمی آورد. خاطره های مشترکمون براش رنگی نداشت. شاید حتی حیاط خونه ی عمو شیرزاد که بهشت ما بود را هم نمی تونست تصور کنه!
دیشب عروسی سامی بود.. با تعداد غایب های بیشتر... تو سالنی که یک ماه دیگه عروسی مینا خواهد بود. امیدوارم اینبار همه بیان...
Posted by
Donya
at
6/21/2007
2
comments
در خواب
چشمهام را به سختی باز می کنم.. بعید می دونم مامان الان بیدار باش بده!
- سلام خانم .. . از مهد ... تماس می گیرم. برای کلاس سفال.
گیج و منگ می گم برنامه ی کلاسیم هنوز مشخص نیست. بعد فکر می کنم قرار نبود اینجا برم.
می گه کلاسهای کانون کی هست؟ می گم شنبه و دوشنبه بعدازظهر که صبح هام خالیه.. سریع می گه نه! بعدازظهر کی وقت دارید؟
می گم یکشنبه و سه شنبه.. می گه چه ساعتی بذارم خوبه؟ با خودم می گم حالا بعداً حرف می زنیم خب!!! سر صبحی همه را باید مشخص کنی؟! می گم هر ساعتی برای شما بهتره. بعدازظهر من خالیه!
- ساعت 6 خوبه؟! می گم آره! (جون مادرت ول کن!) .. خیلی خوبه
- درباره ی هزینه ها... اگه می شه بگید چقدر می شه هزینه اش..
می گم می خواین یه قراری بذاریم و منو ببینید و مطمئن شید که من میام؟! و دربارش حرف بزنیم؟
- اگه می شه الان بگید...
می گم می تونید یه قراری بذارید، من تشریف بیارم!!!!! و صجبت کنیم...
باز پافشاری می کنه که قبلاً چقدر می گرفتید و ... می گم 60 به 40 . تکرار می کنه یعنی 60 درصد برای شما و 40 درصد برای مهد؟ می گم بله.
- مرسی. پس کلاس شما شد یکشنبه و سه شنبه، 6 تا 7 .. خدانگهدار!
گوشی را قطع می کنه و می خوابم... کم کم یادم می یاد که چه اراجیفی گفتم تو خواب و بیداری!!
Posted by
Donya
at
6/21/2007
3
comments
Monday, June 4, 2007
این سفر داره به انتهاش نزدیک می شه و به خیلی از کارهایی که باید انجام می دادم هیچ وقت نمی رسم!
1. وسایل عکاسی شکوفه به اضافه ی کادوی تولدش هنوز خونه ی سمیرا اینا مونده و نمی دونم کی فرصت می شه بهش بدم!
2. دوربینم را هنوز نبردم تعمیر!
3. قرار بود با سمیرا بریم پیش منا و کتابی که براش کپی گرفتم را بدم بهش..
4. قبل از رفتنم باید برم پیش شبنم و کتابهام را که گذاشته بودم اونجا که بار اضافه نبرم تا کرج را ازش بگیرم.
5. در آخرین لحظات به دلیل حال خراب جسمی ام قرارمون با آرین را کنسل کردم و هنوز فرصت نشده دوباره بهش زنگ بزنم..
6. کادوی تولد حسین هم مونده رو دستم..
7. برای شیمن هم باید هدیه تولد بخرم.. چند روز دیگه تولدشه!
8. به سمیرا گفته بودم حتماً زنگ می زنم به رها که ببینیمش..
9. امیدوارم ارغوان هیچ وقت نفهمه کرج بودم و یه زنگ هم نزدم بهش!
10. به پسرعمه و پسرعمو و عمه و دخترعمو قول دادم که بازم برم پیششون!
11. می خواستم به دخترخاله ام هم زنگ بزنم و ببینمش بعد از مدتها..
12. خونه ی خاله هم نرفتم..
13. فکر می کردم هر وقت خواستم برم خونه ی خاله، به مهرنوش هم زنگ می زنم و می بینمش..
14. برای مامانم کلیات سعدی می خواستم بخرم.
15. دوباره باید برم شهر کتاب و ذن عکاسی را بخرم. آقای سینا کتاب منو بردی، فرداش بیاری.
16. کار روی پروژه ام هم به دقیقه ی نود موکول شد! که فکر کنم اگه بابک نبود الان تو لیست کارهایی که فرصت نشد باید می ذاشتمش..
بازم هستن.. فقط الان یادم نمیاد!
از چهارشنبه تا شنبه که از 9صبح تا 9 شبم پر می باشد و هیچی...
یکشنبه تا 5 بعدازظهر فرصت دارم به بلایی سر پروژه ام بیارم و یا تمام می شه یا می مونه.. 5بعدازظهر به بعد هم که باید برم یه جای دیگه..
دوشنبه هم باید برگردم کرج و بار و بنه ام را ببندم. پیش شیمن هم برم، تولدشه!
سه شنبه هم برگردم خونه!
من فقط امیدوارم (شاید هم خوش خیال) که شماره های 1 و 2 و 14 و 16 حتماً انجام بشه..
Posted by
Donya
at
6/04/2007
5
comments
Saturday, June 2, 2007
تأثیرات زندگی
آقای ماکان مهرواژ را دعوت کردند به نوشتن تأثیرات و آقای مشرقی ماسو را دعوت کردند! تأثیرات بر جفتشون فکر نمی کنم فرق چندانی کنه.. یه جا می نویسم همه را..
1. بابام.. شهامت و جسارت و اعتماد به نفسم را ازش دارم.
2. مامانم.. تأثیرات زیادی توی زندگیم داشته و شاید اولین الگوی من بوده.
نگرانی های پی در پی اش باعث شد بیشتر سعی کنم روی پای خودم بایستم و ثابت کنم به تنهایی می تونم زندگی کنم. (فقط اندکی تا حالا موفق شدم!)
دستپخت عالی و غذاهای خوشمزه اش هم بی تأثیر نیست در زندگی!
3. کلاس کوچیک و با 10 تا تک صندلی دوم ریاضی دبیرستان که توش احساس خفگی می کردم!
و باعث شد بعد از یک هفته که از شروع کلاسها می گذشت، کیفم را بردارم و برم کلاس روبرویی که کلاس بزرگتر و بهتری بود و تجربی بخونم!
4. حمید .. که تأثیراتش کم نبوده..
5. فکر کنم دو سال زندگی دانشجویی و شهر غریب و تنهایی و این حرفها هم نباید بی تأثیر بوده باشه در زندگی..
6. دوستان زیادی که داشتم و دارم..
7. تلخ ترین تجربه ی این سالها... اگه بخوام مثبت نگاه کنم تأثیرات بد و خوب را با هم داشته..
Posted by
Donya
at
6/02/2007
7
comments
Friday, June 1, 2007
دایی جان
دایی جان زیاد میاد ایران ولی در بهترین حالت شاید سالی یکبار بتونم ببینمش و این بار یکی از دفعاتی بود که منم تهران بودم..
می گه من زودتر اومدم خونه و از ساعت 6 نشستم کنار تلفن که زنگ بزنی و بیام دنبالت.. با تلفن خونه انقدر شماره ات را گرفتم که حفظ شدم دیگه.. موبایل را آزاد گذاشتم که زنگ بزنی..
من کی تماس گرفتم؟! ساعت 8 و نیم!!
می گه منتظر بودم که بیای و باهم بریم خرید.. غذا از بیرون بگیرم یا یه چیزی سرهم کنم؟! رأی به دومی می دم..
می گه می دونم دیگه پشیمون می شی بیای پیش دایی.. نباید این شکلی می شد غذاهه! می گم بیخیال دایی! دستپخت دایی خوردن داره!
می گه بذار برات دسر درست کنم.. امیدوارم اینبار دیگه پشیمونت نکنم!
نه! زیادم بد نشد.. می شد خورد!
نشسته روبروی من و قندها را یکی یکی می ریزه تو لیوان چای و می پرسه کافیه؟! می گم آره و چای را هم می زنه. می گه از صبح چند بار زنگ زدن از کارخونه! 7 تا کارگر منتظرم هستن!
می گم زودتر بیدارم می کردین و چای داغ را آروم آروم می خورم.. می گم فکر می کردم تعطیل باشه امروز!
می گه منکه تعطیلی ندارم. فقط 10 روز هستم و همش باید سر کار باشم..
ترافیک.. ترافیک و ترافیک... می گه تا برسم کارخونه 12 و نیم شده. ساعت 7 باید می رفتم!
خداحافظی می کنه و می گه اومدی تهران بهم زنگ بزن و بیا پیشم..
Posted by
Donya
at
6/01/2007
7
comments
Wednesday, May 30, 2007
..
5. هیچ چیزی لذت بخش تر از فکر نکردن و خواب ندیدن نیست این روزها!
Posted by
Donya
at
5/30/2007
3
comments
Monday, May 28, 2007
روزگار من
1. از دیروز دارم سرک می کشم تو وبلاگ های دوست داشتنی ام.. چقدر دلم تنگ شده بود برای این نوشته ها و خوندنشون..
2. زنگ اسباب کشی زده شده! طفلکی مامانم دست تنهاست؟! بعد جواب می دم بقیه که هستن! فقط من نیستم.. دامادشون جای خالی منم پر کنه لطفاً !! من خیلی هنر می کردم وسایل خودم را باید جمع می کردم و می بردم خونه ی جدید که دینا به جای من جمع کرده و قرار هم نیست کسی به جای من بازشون کنه..
سعی می کنم وجدان درد نگیرم!
اسباب کشی خیلی بده!
3. خوابم میاد..
4. چقدر مزخرفه این سیستم مخابرات کرج! تا باهام تماس نگیرن یا خودم به کسی زنگ نزنم sms ها نمی رسه.. تازه اگه موفق بشن یا موفق بشم که تماس بگیرم! همش این خانومه می گه امکان پذیر نمی باشد!
5. گرمم می باشد.. یه عالمه حرف دارم که دیگه دیر شده شاید.. و حوصله اش هم نیست!
6. ای خدا می شه من کمتر تنبل باشم؟! واقعاً می شه به نظرت؟
7. رنگ سفیدم آرزوست! افسرده شدم از اینهمه سیاهی..
Posted by
Donya
at
5/28/2007
Sunday, May 27, 2007
ماسو
1. شاید شروع خوبی برای اینجا نبود.. ولی دیشب فقط دلم می خواست یه جایی بنویسم و هیچ جای دیگه ای نبود..
"ماسو " یعنی روشنایی ماه.. و از این به بعد اینجا خواهم نوشت و در "مهرواژ" فقط عکس هام را خواهم گذاشت.
قالب اینجا هم اندکی هنوز کار داره. ولی خب می شه نوشت اینجا و همین مهمه فعلاً..
2. دلم برای خونه تنگ شده فکر کنم! سفر طولانی و یک ماهه ام به نیمه هاش رسیده..
خسته ام.
3. یه اعترافی هم کنم.. اصلا اینجا حس راحتی ندارم! انگار فشرده شده ام تو این ستون..
Posted by
Donya
at
5/27/2007
گریزی نیست!
مغزم درد می کنه..
مغزم شدیداً درد می کنه..
تازه اگه مغزی برای فکر کردن باقی مونده باشه..
فقط می نویسم که یادم باشه خسته شدم از فکر کردن!
کاش می شد لحظه ای فرصت تنفس به خودم بدم.
کاش می شد...
Posted by
Donya
at
5/27/2007