Tuesday, September 30, 2008

چه وضعیه آخه؟

آن وقتی که ما مدرسه می رفتیم اینهمه تعطیلی و تعطیلات بین تعطیلی و این برنامه ها نبود! حالا این جماعت چرا انقدر تعطیلن؟ یه هفته بعد از شروع مدارس و 3 روز تعطیلی؟

Monday, September 29, 2008

در این روزهای بارانی و پاییزی ِ سرد
منم که مست خوابم و مدهوش


پ.ن: کمتر بخواب عزیزم!

جدیدن با سرچ "آشپزی" ملت می رسند به اینجا.. نکه منم خیلی آشپز و اهل آشپزی و اینها.. همین!
گفتم بدانید اینجا یه تغییر کاربری در حوزه آشپزی هم داده اگر خدا قبول کند!


پ.ن برای رفع ابهام: ذکر این نکته برای خنده بود فقط! آنهایی که مرا می شناسند دقیقن می فهمند رابطه ی من و آشپزی یعنی چه؟ :دی

Sunday, September 28, 2008

حسی که عنوان ندارد

در اولین غروب سرد و بارانی پاییز.. هوا که زود به سوی تاریکی رفت و باران شدت گرفت.. تند و یکریز و بی وقفه با صدای باد.. مثل طوفانی در کمین..
یاد شیفت بعدازظهر مدرسه ی راهنمایی افتادم. یه حسی شبیه اون روزها پشت میز و نیمکت، روزهایی که زود تاریک می شد و باران بی وقفه می بارید..

Friday, September 26, 2008

می سپارم به آب

تو فکر کن نوشته های اینجا لحظه های من ست که روی آخرین تکه ی کاغذ - کاغذهایی که تمام نمی شوند- می نویسم و لوله می کنم داخل بطری؛ سرش را با چوب پنبه ای محکم می کنم و می سپارم به آب..

شاید در دوردست.. شاید ته این اقیانوس بی انتها کسی درب این بطری را باز کرد.. شاید هم دفن شد تا ابد. چه فرقی می کند؟

خودم را غرق می کنم در بی خبری مطلق

من سردم ست

هوا پاییز شده !

اون: سلام
من- سلام! خوبی؟
اون: من خوبم! اما تو نه

Thursday, September 25, 2008

من

"از اولین روز حقیقتی برایم آشکار شد: در شهر پنکه ها هر چیزی که باشکوه نبود، زشت بود.
پس می توان گفت: تقریباً همه چیز زشت بود.
نتیجه ی فوری اینکه: زیبایی دنیا من بودم. "

خرابکاری عاشقانه؛ املی نوتومب، ترجمه ی زهرا سدیدی؛ نشر مرکز

برسد به دست خودم

آخر دختر جان تو که طاقت یک اخم و ناراحتی اش را نداری.. و از تصور ناراحتی اش هم از حال می روی.. بیخود می کنی پشت سرش شکوه می کنی!

Wednesday, September 24, 2008

هیچ

گاهی باید این حقیقت را پذیرفت که هیچ کاری از دستت بر نمی آید. تقلا کردن بی فایده ست. اینهمه بالا و پایین پریدن و مثل اسپند روی آتش جیلیز و ویلیز کردن و سوختن.. بی فایده ست!

همیشه نباید کاری انجام داد.. گاهی "هیچ کاری نکردن" بهترین کار ست..

می پذیرم

اصل بزرگ شجاعت "پذیرش واقعیت" ست!

تمام هم نمی شود

چقدر اشک مانده بود روی این دل..

Tuesday, September 23, 2008

لبخند تو زیباست

روز اول که دیدمش فکر کردم غم عالم روی دوش اش سنگینی می کند. از صورتش غصه و ماتم می بارید..
منتظر آمدن بچه های دیگر بودیم و گاه گداری کسی چیزی می گفت و حواس ها پرت موضوعات مختلف.. نزدیکش رفتم و پرسیدم: ناراحتی؟
سر تکان داد و گفت نه..
گفتم اگه چیزی شده و یا مشکلی هست می تونی به من بگی.
باز سرش را به علامت منفی تکان داد!
با خنده گفتم نکنه خوابت می یاد؟ یا اینکه از خواب بیدارت کردن و فرستادنت اینجا؟ آره؟
لبخند زد و گفت نه!
و یک لبخند زیبا - واقعن زیبا- تمام صورتش را پر کرد..

هفته ی بعد خانم پ هم انگار از دور متوجه ی صورت غمگین دخترک شده بود.. رفت سراغش و پرسید ناراحتی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
ایما و اشاره کردن از راه دور فایده ای نداشت! دخترک باز لبخندی صورتش را پر کرد و گفت چیزی نشده و ناراحت نیست..

خانم پ که نزدیکم آمد گفتم: حالت صورتش همینجوریه! منم هر جلسه فکر می کنم ناراحته و یا مشکلی پیش آمده.. ولی وقتی لبخند می زند زیبا می شود. حیف که این لبخند ها دوخته نشده به صورتش و دور افتاده..

من الان یه عنوان دارم که قرار بوده برایش یک متن بنویسم حالا که نمی شود کتابی در رسایش نوشت..
فعلن هم متنم نمی آید

Monday, September 22, 2008

نخور دختر جان! نخور

چند روز دیگر موقع عروسی مهسا آمدم آه و ناله کردم که باز حرف عروسی و مهمانی و سفر شد جوش ها به صورتم حمله کرده اند.. این بار بدانید فقط به خاطر این "حلوای خرما" ست..
نمی دانم چرا هیچ کس انگار نمی خورد ازش و هر کس یکی دو قاشق روز اول چشید .. حالا هر شب من یه پیش دستی پر می کنم و با چای می خورم
تمام هم نمی شود لعنتی..

رویا می بافم

میل های بافتنی را از پستو در می آوردم.. سر می اندازم و رج اول را شروع می کنم..
یکی رو، یکی زیر.. دو تا رو، دو تا زیر، یکی...
رویا می بافم..

درخت پر شاخ و برگ

یادتان هست این روایت کودکی را که هسته ی میوه ای را بخوری توی شکمت یه درخت می شود و رشد می کند و ... ؟

مهسا تعریف می کرد یک روز خواهرش گریان و دوان دوان از مدرسه برگشته بود خانه و دیگر نزدیک بوده از حال برود از شدت ترس و گریه.. چون یکی دو تا هسته ی گیلاس ناقابل خورده بود و یکی از همکلاسی ها بهش گفته بود الان توی شکمش درخت گیلاس رشد می کند و طفلک حسابی ترسیده بود مبادا از دهنش شاخ و برگ بزند بیرون..

ولی من این قصه را دوست داشتم.. چه بسا هسته های آلوچه - حالا شما هی بگویید گوجه سبز! آلوچه خوشگل تر ست- و آلبالو و گیلاس ها را خوردم در انتظار درختی که باید رشد می کرد و حتی آبیاری اش هم کردم..

تصورش هیجان انگیز بود! فکرش را بکن.. ریشه ای که دوانده می شود درونت و از تو رشد می کند، بزرگ می شود و پر بار می شود..

قورباغه ی درونم گاهی قار قار می کند
یک جای کار می لنگد فکر کنم..

Sunday, September 21, 2008

شصت دقیقه پیش از زمان

ساعت این گوشه.. پایین سمت راست صفحه را تغییر نداده ام.. حس خوبی دارد که انگار یک ساعت از زمان جلوتری..
نگاهم که می افتد بهش.. لحظه ای مکث و یک ساعت ازش کم می کنم.. خیالم راحت می شود و لذت می برم از اینکه 60دقیقه ی دیگر مال من ست تا به این عدد برسد در جهان واقعی..

من تا حالا از این قابلیت زمان بندی و اینها استفاده نکرده بودم.. اینکه تاریخ و زمانی که نیامده را برای نوشته ات بگذاری تا در موعد مقرر پابلیش شود! یعنی من می توانم از الان روزی یک پست اضافه تر بنویسم و بذارم برای روزهایی که نیستم و ذخیره شود برای آینده :دی هوم؟

می ترسم بروم و برگردم بعد تمام وبلاگم شود یادداشتهای من در خوابگاه! یه چیزی تو مایه های روزنوشت های این آقاهه که معلوم نیست رفته سربازی یا تفریحات یا به قول خودش هتل؟ اینهمه غم و غصه و آه و ناله کرد قبل از رفتن.. حالا هر هفته خونه ست! یه ذره دیر تر بیا باور کنیم واقعن رفتی سربازی :دی
والا..