Tuesday, September 30, 2008
چه وضعیه آخه؟
Posted by
Donya
at
9/30/2008
0
comments
Monday, September 29, 2008
منم که مست خوابم و مدهوش
پ.ن: کمتر بخواب عزیزم!
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
گفتم بدانید اینجا یه تغییر کاربری در حوزه آشپزی هم داده اگر خدا قبول کند!
پ.ن برای رفع ابهام: ذکر این نکته برای خنده بود فقط! آنهایی که مرا می شناسند دقیقن می فهمند رابطه ی من و آشپزی یعنی چه؟ :دی
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
Sunday, September 28, 2008
حسی که عنوان ندارد
در اولین غروب سرد و بارانی پاییز.. هوا که زود به سوی تاریکی رفت و باران شدت گرفت.. تند و یکریز و بی وقفه با صدای باد.. مثل طوفانی در کمین..
یاد شیفت بعدازظهر مدرسه ی راهنمایی افتادم. یه حسی شبیه اون روزها پشت میز و نیمکت، روزهایی که زود تاریک می شد و باران بی وقفه می بارید..
Posted by
Donya
at
9/28/2008
0
comments
Friday, September 26, 2008
می سپارم به آب
تو فکر کن نوشته های اینجا لحظه های من ست که روی آخرین تکه ی کاغذ - کاغذهایی که تمام نمی شوند- می نویسم و لوله می کنم داخل بطری؛ سرش را با چوب پنبه ای محکم می کنم و می سپارم به آب..
شاید در دوردست.. شاید ته این اقیانوس بی انتها کسی درب این بطری را باز کرد.. شاید هم دفن شد تا ابد. چه فرقی می کند؟
خودم را غرق می کنم در بی خبری مطلق
Posted by
Donya
at
9/26/2008
Thursday, September 25, 2008
من
"از اولین روز حقیقتی برایم آشکار شد: در شهر پنکه ها هر چیزی که باشکوه نبود، زشت بود.
پس می توان گفت: تقریباً همه چیز زشت بود.
نتیجه ی فوری اینکه: زیبایی دنیا من بودم. "
خرابکاری عاشقانه؛ املی نوتومب، ترجمه ی زهرا سدیدی؛ نشر مرکز
Posted by
Donya
at
9/25/2008
0
comments
برسد به دست خودم
آخر دختر جان تو که طاقت یک اخم و ناراحتی اش را نداری.. و از تصور ناراحتی اش هم از حال می روی.. بیخود می کنی پشت سرش شکوه می کنی!
Posted by
Donya
at
9/25/2008
Wednesday, September 24, 2008
Tuesday, September 23, 2008
لبخند تو زیباست
روز اول که دیدمش فکر کردم غم عالم روی دوش اش سنگینی می کند. از صورتش غصه و ماتم می بارید..
منتظر آمدن بچه های دیگر بودیم و گاه گداری کسی چیزی می گفت و حواس ها پرت موضوعات مختلف.. نزدیکش رفتم و پرسیدم: ناراحتی؟
سر تکان داد و گفت نه..
گفتم اگه چیزی شده و یا مشکلی هست می تونی به من بگی.
باز سرش را به علامت منفی تکان داد!
با خنده گفتم نکنه خوابت می یاد؟ یا اینکه از خواب بیدارت کردن و فرستادنت اینجا؟ آره؟
لبخند زد و گفت نه!
و یک لبخند زیبا - واقعن زیبا- تمام صورتش را پر کرد..
هفته ی بعد خانم پ هم انگار از دور متوجه ی صورت غمگین دخترک شده بود.. رفت سراغش و پرسید ناراحتی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
ایما و اشاره کردن از راه دور فایده ای نداشت! دخترک باز لبخندی صورتش را پر کرد و گفت چیزی نشده و ناراحت نیست..
خانم پ که نزدیکم آمد گفتم: حالت صورتش همینجوریه! منم هر جلسه فکر می کنم ناراحته و یا مشکلی پیش آمده.. ولی وقتی لبخند می زند زیبا می شود. حیف که این لبخند ها دوخته نشده به صورتش و دور افتاده..
Posted by
Donya
at
9/23/2008
1 comments
Posted by
Donya
at
9/23/2008
Monday, September 22, 2008
نخور دختر جان! نخور
چند روز دیگر موقع عروسی مهسا آمدم آه و ناله کردم که باز حرف عروسی و مهمانی و سفر شد جوش ها به صورتم حمله کرده اند.. این بار بدانید فقط به خاطر این "حلوای خرما" ست..
نمی دانم چرا هیچ کس انگار نمی خورد ازش و هر کس یکی دو قاشق روز اول چشید .. حالا هر شب من یه پیش دستی پر می کنم و با چای می خورم
تمام هم نمی شود لعنتی..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
1 comments
رویا می بافم
میل های بافتنی را از پستو در می آوردم.. سر می اندازم و رج اول را شروع می کنم..
یکی رو، یکی زیر.. دو تا رو، دو تا زیر، یکی...
رویا می بافم..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
درخت پر شاخ و برگ
یادتان هست این روایت کودکی را که هسته ی میوه ای را بخوری توی شکمت یه درخت می شود و رشد می کند و ... ؟
مهسا تعریف می کرد یک روز خواهرش گریان و دوان دوان از مدرسه برگشته بود خانه و دیگر نزدیک بوده از حال برود از شدت ترس و گریه.. چون یکی دو تا هسته ی گیلاس ناقابل خورده بود و یکی از همکلاسی ها بهش گفته بود الان توی شکمش درخت گیلاس رشد می کند و طفلک حسابی ترسیده بود مبادا از دهنش شاخ و برگ بزند بیرون..
ولی من این قصه را دوست داشتم.. چه بسا هسته های آلوچه - حالا شما هی بگویید گوجه سبز! آلوچه خوشگل تر ست- و آلبالو و گیلاس ها را خوردم در انتظار درختی که باید رشد می کرد و حتی آبیاری اش هم کردم..
تصورش هیجان انگیز بود! فکرش را بکن.. ریشه ای که دوانده می شود درونت و از تو رشد می کند، بزرگ می شود و پر بار می شود..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
0
comments
Sunday, September 21, 2008
شصت دقیقه پیش از زمان
ساعت این گوشه.. پایین سمت راست صفحه را تغییر نداده ام.. حس خوبی دارد که انگار یک ساعت از زمان جلوتری..
نگاهم که می افتد بهش.. لحظه ای مکث و یک ساعت ازش کم می کنم.. خیالم راحت می شود و لذت می برم از اینکه 60دقیقه ی دیگر مال من ست تا به این عدد برسد در جهان واقعی..
Posted by
Donya
at
9/21/2008
0
comments
می ترسم بروم و برگردم بعد تمام وبلاگم شود یادداشتهای من در خوابگاه! یه چیزی تو مایه های روزنوشت های این آقاهه که معلوم نیست رفته سربازی یا تفریحات یا به قول خودش هتل؟ اینهمه غم و غصه و آه و ناله کرد قبل از رفتن.. حالا هر هفته خونه ست! یه ذره دیر تر بیا باور کنیم واقعن رفتی سربازی :دی
Posted by
Donya
at
9/21/2008