Saturday, December 27, 2008

عمیقن این روزها مزخرف می گم. می دونم! بازی با کلمات و سفسطه های بی پایان و تئوری های مزخرف و بالا و پایین کردن های بی مورد شاید..
اینهمه حرف و کلمه که چه؟

دلم یه تنوع میخواد و رها شدن از هر فکری!

سپردن این موها به آرایشگر و از ته ته ته بی خیالشان شدن هم کمکی نمی کند. می دانم..

Wednesday, December 24, 2008

روزهای دلگیری ست

دور بودن از اینترنت مزایای خوبی دارد و این کنار بودن از هیاهویی که تو تیتر اولش هستی و گاه گداری فقط با زنگ تلفنی و یا اس ام اسی یادآوری می شود و مهم ترین خبرها!! را برایت عنوان می کنند.. بد هم نیست. دارم فکر می کنم حتی انقدر هم نباید بدانم که در نبودم چه اتفاقاتی می افتد.

این چند روز انقدر خندیده ام که از خندیدن هم خسته شدم! هم اتاقی ام مدام می زند به تخته و می گوید امیدوارم بعد از خنده هایت گریه نباشد و من باز می خندم..

خیلی اتفاقات را هم نمی فهمم. نمی فهمم چرا باید کسی که می داند من نمی شناسمش و می داند مرا نمی شناسد مستقیمن برای یک جمله ی من که هیچ ربطی بهش ندارد جوابیه بنویسد و خودش را ملزم می داند که یقه ی مرا بگیرد و جوابگو باشد! و لابد انتظار دارد اگر من شکوه ای دارم بروم برایش بنویسم چرا وسط وبلاگت مستقیمن در مورد من نوشتی؟
اگر من می خواستم پشت سر کسی حرف بزنم مسلمن همان یک خط را رونوشت نمی دادم به دوست نازنینم که بداند من چه گفته ام..

دلگیرم از آدمی که با تمام وجودم دوستش داشته ام و به اندازه ی یک هیچ هم ارزش نداشتم برایش..

دلگیرم از آدمهایی که یکباره می پرند وسط و یقه گیری را وظیفه ی خود می دانند..

نه! از این آدم بیشعوری که این چند روز فحش ها را نثار من کرده حتی دلگیر هم نیستم. ارزش دلگیری هم ندارد..

خسته ام از دنیای آدمها و این دنیای مجازی.. گاهی هوس می کنم خودم را گم و گور کنم، خودم باشم و خودم.. زندگی بدون وجود آدمها هم می گذرد و بدون بودن من هم حتی.. پس چه اصراری ست بودن وسط دنیای سوءتفاهم ها؟

Sunday, December 21, 2008

می گفت مادربزرگش تعجب کرده از این جمع های خانوادگی ما ! از اینکه همه با هم حرف می زنند ولی با وجود اینهمه شلوغی حرف همدیگر را می فهمند و جواب می دهند..
خانه ی مادربزرگ شلوغ و پر سر و صداست. عموها و عمه ها و دخترخاله های بابا و خانواده هایشان.. هر چند نفر که با هم حرف می زنند. کسی از این گوشه ی سالن با آن گوشه ی دیگر حرف می زند. حواسشان به همدیگر هست. اظهار نظر می کنند، با هم می خندند و فقط مریم و زهرا - عروس عمو و عمه - گاه گداری می پرسن فلانی چی گفت؟ و حرفهایی که گیلکی تند و سریع گفته می شوند را نمی فهمند و کسی آن وسط ها برایشان تکرار می کند که عمو مثلن چه گفته یا بقیه چرا می خندند..

Saturday, December 20, 2008

یکشنبه - روز فرندفیدی

نهار با احسان که اون خانومه قبلش می گفت گوشیش خاموشه و کم کم دود داشت از سر من بلند می شد و امیدوار بودم خودش شهید شده باشه که مجبور نشم دستم رو به خونش آلوده کنم ولی خب.. بالاخره سر و کله اش پیدا شد و چند ساعت خوب در کنار این دوست خوب گذشت.

دیدن محمد و همراهی اش تا دیدن جلال و عماد و مینا و رسیدن به محل قرار..
دیدن سارا ، پوریا ، مهتاب، آق فری، نوید، مهرداد، مهران، مقامر، مسیح، مرمر، مسعود، آیدا، اسپایدر، علی، آقای آلوچه، احسان، امین، بیبی مریم، روح الله، پارسا، اتل، فربد، فرزاد 3، فرزاد، گیلاسی، کوچه، مریم، مجتبی، محمد، امید، ویدا، نیکو، امید، ماهده، سجاد، وحید، صالح و ... دیگه حافظه ام یاری نمی کنه

و انقدر زیاد بودیم که آقای بداخلاق اون رستورانه هممون رو بیرون کرد و بعد کم کم به چند دسته تقسیم شدیم و نشد بیشتر از سلام و علیک اکثر دوستان را ببینم.

و آخرش 18 نفر بودیم که رفتم یه کافه همون حوالی..

و یه بعدازظهر خوب و پر از خاطره که در کنار دوستان دوست داشتنی گذشت..

شنبه - روز حرفهای قدیمی

جمعه شب تا رسیدیم خانه ی مامانی و دوش گرفتم راهی خانه ی شیمن شدم و دیدن خاله شیرین نازنین

دایی حسین می گوید می رسانمتان! به دایی هادی می گویم این آدرسیه که من همیشه با آژانس می رم و مسیر تاکسی اش اینجوریه.. حالا به دایی حسین آدرس بده!
می گوید خب تو که بلدی با تاکسی برو دیگه!!
دایی حسین اسم خیابان ها را بلد نیست. تهران و کرج را بدون نام خیابانها بلد ست و باید بهش نشانه داد. مسیرها را با نشانه های مخصوص خودش بلد ست.. خانه ی مامانی صحنه ی مجادله ی دایی ها می شود برای فهماندن آدرس به همدیگر.. به زور جلوی خنده ام را میگیرم و بلند -جوری که صدایم بهشان برسد- می گویم: بی خیال ! من و دینا با آژانس می ریم!
ولی دایی حسین مصمم ست که ما را برساند. زنگ می زند به دوستش و او به راحتی و با دو سه تا نشانه دایی را هدایت می کند تا خانه ی شیمن اینها..

چهارزانو می نشینم روبرویش و زل می زنم بهش تا حرف بزند.. گاهی می پرم وسط تا حرفهایم نماند وسط ِ وسط ِ گلویم! و شاکی می شود! باز سکوت و همه ی نظرات و حرفها را می گذارم برای بعد..

از جمعه شب تا صبح شنبه به حرف می گذرد و حرف..

لنگ ظهر بیدار شدن و سر ظهر صبحانه خوردن و رفتن..

و باز خانه ی مامانی و بودن کنار دایی حسین..

جمعه - روز اقوام قدیمی

دایی حسین دایی همه ست ! همه ی خواهر زاده ها منتظر دیدارش هستند. فامیل را از دور و نزدیک پیدا می کند بعد از سالها حتی.. با اینکه اینجا نیست و همان سالی سه، چهار بار که می آید ایران و با وجود تمام مشغله هایش همراه خانواده ست..

می آید دنبالمان. مهمان یکی از اقوام مادری هستیم که تا حال ندیدمشان و حتی خبر از بودنشان نداشتم. نهار مخلوطی از غذاهای خوزستانی و پاکستانی ست که نمی توان ازشان گذشت.
صاحبخانه زنی ست ایرانی - پاکستانی

خاله و شوهرخاله ی مامان و دختر و پسرش هم هستند که چند سالی ست ندیدمشان..

شوهر خاله اش فکر کنم هم سن و سال نوح باشد یا چیزی همان حدود - عمرش دراز باد - حوادث و اتفاقات و آدمها را قر و قاطی می کند. برای بار چندم می پرسد من دختر کی هستم؟ همانی که شمال هست؟ و خیالش راحت می شود وبرای بار چندم سلام گرم می رساند به مادر و پدر ! و می گوید بهشان بگو "دایی" به یادشان هست و بهش سر بزنند..
لبخند می زنم و نمی گویم تا جایی که یادم هستم شما همیشه "عمو" بوده اید و مادر و من و بقیه عمو صدایتان می زدیم.. می گویم چشم! حتمن..

دایی می گوید چند سال دیگه منم اینجوری می شم همه چیزو قر و قاطی می کنم ولی شماها برای خودتو نذارید! بی خیالی طی کنید.. جدی نگیرید حرفامو..

Friday, December 19, 2008

باید قورتش دهم

قلبم مثل ماهی خیس و لغزنده ست.. توی دهانم بالا و پایین می رود و بال بال می زند! مثل ماهی که یکباره از آب روی خشکی افتاده و مرگ به جست و خیز وادارش کرده باشد ..

لبهایم را محکم روی هم می فشارم تا مبادا با یک جست بیرون بپرد. گونه هایم باد می کند و صورتم مثل بادکنکی می شود که کودک بازیگوشی لازم دارد تا دستهای کوچکش را به گونه هایم فشار دهد تا حجم خون و قلبم بیرون بپرد..

فکر می کنم قلبم باید از دهانم برود بیرون! شاید خلاص شود و خلاص شوم و راحتی ارمغانش باشد.. بعد جای خالی درون سینه ام را با چه پر کنم؟ یک گلوله پنبه جوابگو خواهد بود؟

تجسم اینکه من محکم جلوی دهانم را گرفته باشم مبادا قلبم بپرد بیرون.. مضحک از آب در آمده! سرم را گرم کرده ام با این داستان تازه..

Thursday, December 18, 2008

این لحظه ها گاهی حس می کنم اگر دهانم را باز کنم امکان دارد قلبم بپرد بیرون. انگار دیگر تاب ماندن را ندارد و همین وقتهاست که از دهنم در بیاید!


هیچ وقت یادم نمی آید حسرت گذشته مانده باشد به دلم. با تمام اشتباهاتم همه را به چشم تجربه نگاه کرده ام و نخواستم نیمه ی خالی لیوان مال من باشد.. حالا دلم می خواست انقدر درد نداشت این تجربه!

من دو، سه روز پیش به این نتیجه رسیدم خورشت کرفس یه چیزی در حد فاجعه ست که محض رودروایسی مجبور شدم بخورمش و سعی کردم یادم بمونه که دیگه ی هیچ وقتی خورشت کرفس نخورم! - من گاهی بر اثر مرور زمان یادم می ره طعم یه غذاهایی رو دوست ندارم و بعد از تجربه ی دوباره یادم می یاد من اصلن اینو دوست نداشتم!-

امروز هم باز تو رودروایسی مجبور شدم خورشت کرفس بخورم! ندا اومد دانشگاه دنبالم که حتمن نهار برم خونشون و نمی شد بگم من اینو دوست ندارم و چون دو سه روز قبل قورتش داده بودم و زنده موندم، اتفاقی نمی افتاد که باز قورت بدم تا زودتر بره پایین..

ولی باید اعتراف کنم اصلن غذای بدی نبود و خوشمزه هم بود حتی!


یه اعتراف دیگه هم اینکه خوشحالم امشب خونه ام و فردا کلاس ندارم!

موقع برگشت نه باران عذاب آور بود و نه جاده ای که رو به سیاهی می رفت و آسمان تیره تر می شد.. درد می پیچید در عمق وجودم و تمام توانم را می گرفت. به این فکر کردم چه خوب می شد یکی این ماشین را می رساند خانه و من چشمهایم را می گذاشتم روی هم.. ترسیدم کدئین بخورم مبادا خواب هجوم آورد و درد را به اجبار تحمل کردم.
فقط امیدوار بودم برسم به خانه..

به چند نفر زنگ زدم گفتند که گفته اند حتمن کلاسهای 5شنبه و جمعه تشکیل می شود!
باران نمی آمد اینجا ولی ابر بود و سرما و یخ و لغزندگی و بعدتر باران تند و یکریز..
محمدمهدی از دور اشاره کرد برید! نیاین! می پرسم چه خبر شده؟ استاد نیست؟ .. ولی استاد آمده.. هر دو آمده اند. کلاس کارگردانی صبح تشکیل نشده به علت نبودن دانشجو! استاد میم هم برای اینکه به مدیرگروه ثابت کند وقت همه ی مان را بیخودی گرفته و اصرار الکی کرده و آنها را از تهران کشانده اینجا در حالیکه دانشجوها نیستن و نخواهند آمد به دانشجوهای کلاس بعدی - که ما باشیم - گفت بروید و جلوی مدیرگروه آفتابی نشوید.. گفت وای به حال روزی که دانشجو و استاد همدست باشن! آن وقت چه کسی می تواند کلاس را تشکیل بدهد؟
آخرش پیروزی با استاد میم بود که کلاسهای فردا را هم تعطیل کرد و برگشتن تهران.

استاد تاریخ تیارت!! 100 تایی سوال داده دستمان که مثلن لطف کرده و امتحان پایان ترم فقط از همینهاست.. امروز دو ساعت مغز و وقتمان را گرفت و جواب سوالها را در کتاب مشخص کرد! که نتیجه گیری اش می شود غیر از عکسها و زیر نویس ها و چند صفحه ی مقدمه و موخره و منابع، بقیه اش باید خوانده شود!

Thursday, December 11, 2008

:)

چند روزی می روم سفر.. دیدن اقوام و دوستان خیلی خوبم.. و با وجود این آدمها بد نخواهد گذشت و لحظه های خوبی در انتظار ست.

لاشخورها بوی خون به مشامشان رسیده

می شود از سر در وبلاگ من کمی پایت را بکشی آنور تر؟ اینجا هیچ جسدی برای نوک زدن نیست..

متاسفم که باز اینجا از گوشه ی امنی که باید باشه دور شده و درک نمی کنند اینجا فقط و فقط و فقط برای خودم می نویسم. ثبت لحظه هایم هست.. لحظه ! عمر یک لحظه چقدر ست؟ نمی توانی یک لحظه ی بدون آرامش را تعمیم دهی به کل.. به زور سعی نکن مدام به من بگویی "اشتباه می کنی"


اگر اشتباه هم می کنم زندگی خودم است و بس! می خواهم به خون و آتش بکشمش و هیچ کس حق اعتراض هم ندارد.

سعی می کنم بخندم

روزگار عجیبی ست.. بیراه نگفته اند آدمیزاد موجود عجیبی ست.. آدمی می ماند در مقابلش! نمی داند باید بخندد؟ گریه کند؟ تعجب کند؟ سکوت کند؟
از عجایب روزگار نیست آنکه با اطمینان و بدون شک تو را "هرزه" می خواند، همچنان در پی این ست که حسادت تو را برانگیزد و تلاش بی ثمرش را برای داشتنت مدام از سر می گیرد؟

نکن

آدمی تا زمانی که خودش برای خودش ارزش قائل نباشد نمی تواند انتظار داشته باشد دیگران برایش ارزش و احترام قائل باشند!
نمی دانم چه انتظاری داری؟ وقتی خودت حتی ذره ای حرمت ها را نگه نمی داری.. نمی دانم به چه زبانی باید به یک نفر گفت نمی خواهم با شما حرف بزنم! نمی خواهم حرفی از جانبت بشنوم..
از لیست مسنجر که خیلی وقت ست پاک شدی و جایی در بین دوستان من نداری. وقتی ذره ای برای خواسته ی من ارزش قائل نیستی. باید باور کنم که تو یک "دوستی" و نه عامل مخرب روح و روان من؟
چرا ذره ای ارزش برای خودت قائل نیستی که مجبورم می کنی بلاک و ایگنور کنم؟ یعنی یک آدم نمی تواند انقدر خویشتن دار باشد که وقتی ازش خواهش می شود مجبورم نکن، بلاک کنم! مجبورم نکن گوشی ام را خاموش کنم. مجبورم نکن لفظ بدتری را پیش بگیرم.. باز سماجت به خرج دهد و خودش را در حد یک مزاحم تنزل دهد و همچنان ادعای دوستی کند؟
وقتی یک بار، دوبار، سه بار ریجکت شدی.. باید حتمن انقدر زنگ بزنی که گوشی ام را خاموش کنم؟ بعد اس ام اس بفرستی و منتظر رسیدن گزارش ارسالش شوی که به محض روشن شدن این گوشی باز ادامه دهی.. ادامه دهی..واقعن اسم این رفتارها مزاحمت نیست؟ که باز آه و فغان سر داده ای که حق من این نبود.. بچه ی 14-13 ساله هم نیستی که بگویم بچه ست! عقل ندارد، نمی فهمد.. از سن و سالت خجالت بکش. به قول خودت برای لحظه های خوبی که باهم داشته ایم ارزش قائل باش و آن خاطره ها را هم خط خطی نکن در ذهن من که برای بار هزارم به این فکر کنم خدا را شکر زودتر شناختمت!
اگر ذره ای برای خودت - نه من - ارزش قائل بودی خودت را انقدر خوار و خفیف نمی کردی..

SĦ∂nBe ..1SĦ∂nBe

تا آنلاین می شوم.. نه سلامی و نه علیکی.. انگار که یهو بپرد جلو ات.. می گوید: برو وبلاگ رو ببین!
می نویسم چششششششششم و یاهو360 را باز می کنم.. سه تا از عکسهای به قول خودش خل خلیمان را گذاشته آن وسط و زیرش نوشته:
" ما 4 تا خل و دیوونه ای که می بینین هر شنبه، یکشنبه گازشو می گیریم میریم خارج! یعنی خارج از شهر.. البته بگم راهنمای عزیزی هست بینمون (الان نام نمی برم) یه بار از یه شهر دیگه سر در آوردیم.. خیلی خوش می گذره. جاتون خالی.. مخصوصن یه جاهایی باشه مثل اینجا که دنج باشه و کسی نباشه.. یهو مأمورا بریزن اونجا :))..
ما چهار تا برای همیشه! بازم چشم حسودا بترکه ! "


چرا آدم خوشبخت و عاشق نباشد با وجود داشتن دوستان خوب و نازنین؟

توضیح: وبلاگش برای عموم باز نیست.
عنوان این نوشته از متن اصلی کپی شده.
شنبه و یکشنبه تنها روزهای تعطیل من هستند که برمیگردم خانه و قرارهایمان در یکی از این دو روز خواهد بود.
غیر از وظیفه ی هماهنگی قرارها، راهنمای امور خارجه از شهر هم بر عهده ی من ست از بس که بین این جاده ها سرک می کشم :دی
آن جای دنج و بالای کوهی که این بار رفتیم، بالا پایین پریدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم و رقصیدیم و خوش گذراندیم.. وقتی سوار ماشین شدیم به قصد رفتن.. ماشین پلیس از راه رسید و خوشبختانه ما دیگر داشتیم می رفتیم و کسی کاری با ما نداشت :دی

و همین چند خطی که میهن نوشته.. کلی داستان و خاطره دارد با خودش..

Wednesday, December 10, 2008

آمادگی یا همان پیش از دبستانی! که می رفتم یک پیش دستی سفید داشتم که طرح رویش یادم نیست ولی نقشی آبی در خاطرم مانده.. پشت این پیش دستی مادر با لاک قرمز نوشته بود "دنیا" .. و یک حوله ی کوچک نارنجی هم داشتم و لیوانی که یادم نمی آید چه رنگی بود.. فکر می کنم می توانست یک لیوان پلاستیکی قرمز یا نارنجی باشد ولی آبی یا سبز نبود..

انگار آن وقت ها رنگ آبی دوست داشتم! خاطره ی محوی یادم هست.. سوم یا چهارم دبستان بودم که برای خرید کاپشن رفته بودم و کاپشن آبی رنگی را خریدن برایم. به این فکر کردم کاپشن قبلی هم همین رنگی ست و یک لحظه دلم رنگ دیگری خواست ولی بعد دوباره گفتم نه! همین آبی را می خواهم.. و فکر کردم آبی رنگ دوست داشتنی من هست !


اصلن هیچی هیچی هیچی.. ولی چه کسی دیگر می خواهد انگشتهایش را قرض دهد تا بشماری دوست داشتنش را؟

یکی از خوشبختی های هستی این ست که می توان خندید! در تک تک لحظه های کش آمده ی سخت که فقط غم را به بار می کشد.. می توان لبخند زد! حداقل می توان تظاهر کرد که دل خوش تر و شاد تر از من در جهان نیست و همان دو نقطه دی ابدی بود..