کتاب را که بستم یادم به تابستونهای دور بود. تابستون ۱۸ سالگی و چندتا تابستون بعدش که تو کانون پرورشی نقاشی و سفالگری درس میدادم. ۲ روز در هفته آناهیتا و شیما هم بودن. آناهیتا مربی ادبی که از رامسر و شیما مربی نقاشی که از رشت میاومد. بنابراین ظهرها خانهی نزدیکی نبود که برن ناهار بخورن و برگردن. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعدازظهر تایم خالی بین کلاسهای صبح و بعدازظهر بود.
این دو روز من هم میموندم و در آشپرخونهی کوچک کانون باهم ناهار میخوردیم و حرف میزدیم. تو این فاصله بیشترین فرصت برای حرف زدن از هر دری بود تا قبل از اینکه پدرومادرهای کلافه از تعطیلات برای ساعتی نفس راحت کشیدن زودتر از ساعت ۳ بچه ها را جلوی در پیاده کنن و دیرتر بیان دنبالشون و مجبور باشیم بریم سراغ کلاسهامون.
از خودمون٬ از اتفاقهای بامزهی سر کلاس٬ از شاگردهای پردردسر و خواندهها و شنیدهها گپ میزدیم. من و آناهیتا میتونستیم ساعتها در مورد کتابهایی که خوندیم باهم حرف بزنیم. من کوچکترین مربی بودم و آناهیتا ۳۰ سالگی را رد کرده بود و حافظهی بینظیری داشت در به خاطر آوردن جملات و عبارات از کتابهایی که خونده بود. باعث آشنایی من با خیلی نویسندهها و یا کمک کردن به نوع دیگری دیدن و خواندن بود. شاید همون آدمی بود که باعث شد من خیلی راحتتر چیزهایی که میخونم را تحلیل کنم٬ حرف بزنم و حرفهای تازهای در کلمات کشف کنم.
پ.ن: فایل صوتیاش در اینجا