Sunday, May 13, 2018

از میان نیمه‌شب تابستان و باران و زوزه‌ی باد وارد اتاق سیمانی ۱۲متری شدم. اتاق به وسعت ۴تا متکایی بود که کنار هم روی زمین پهن کرده بودیم برای خواب. جای من میان ف و ب خالی بود. دراز کشیدم و درست کنار گوش‌‌م ب خرناس می‌کشید. از این پهلو به آن پهلو به نظر می‌رسید ف راحت خوابیده. بعد از چند روز بی‌خوابی و  جت‌لگ عجیب نبود. 
نشستم. میم لابد هنوز میان قبرستان قدم می‌زد و سیگار می‌کشید. ساعت از ۱۱شب گذشته بود که از تاریکی و باران و جاده‌ای که بلد نبودیم و تنها راهنمایمان گوگل‌مپ بود، خودمان را رساندیم این بالا، وسط قبرستان. 
بالای پله‌ها تانکر آب بود و دستشویی. این پایین چندتا اتاق برای اقامت زائرین که خالی و متروک بود میان نم باران و هوای خنک وسط تابستان و البته صدای خروپف ب که پس از یک روز طولانی و رانندگی زیاد بهترین صدا بود برای نخوابیدن.
در آهنی آرام باز شد و میم آمد و جا گرفت روی جای خالی‌اش. ف چشمان‌ش را باز کرد و من هنوز نشسته بودم.
-تکانش بده
این توصیه‌ی بی‌اثر و نامفید همگان است. هیچ تکانی مانع کسب خروپف نمی‌شود. 
ب جابه‌جا شد و با ریتم عجیب و جدیدتری ادامه داد. هنوز نشسته بودم بالای سرش خیره به تغییر صورت و اصواتی که بیرون می‌آمد. پقی زدم زیر خنده. بلند و از ته دل..
ب آشفته و ترسان از حال افقی به سرعت پرید و نشست. خنده‌هایم بند نمی‌آمد. 
-چی شده؟
: خروپف می‌کردی. بخواب.
من از خنده سرخ می‌شدم، ب از عصبانیت. 

Monday, May 7, 2018

- من کی خوابیدم؟
این‌جا صبح با سؤال شروع می‌شه.
ا- فکر کردم نیم ساعت خوابیدم فقط و رفتین ساحل. پا شدم که بیام پیش‌تون دیدم دنیا رو زمین خوابه. هوا هم روشنه.
ن از اتاق اومد بیرون و گفت: من فکر می‌کردم من این‌جام و دنیا رو تخت خوابیده. پشمام ریخت تو اتاق بیدار شدم. من کی رفتم اون‌جا؟ 
ظرف‌ها رو جمع می‌کنم و اضافه‌ی غذاهای مونده‌ی دیشب رو می‌ریزم دور. 
: کسی نیمرو می‌خوره؟ من می‌خوام صبحانه بخورم. 
ا- من‌که بیدار شدم کته استیک دیشب رو خوردم. صدام هم زدین و نیومدم شام بخورم؟
: آره. خیلی بی‌هوش بودی. 
ا- یادم نمیاد. 
ن سیگاری روشن می‌کنه و می‌ره سمت بالکن و می‌گه: این صبح‌ها رو دوست دارم هیچی یادمون نمیاد. مکث می‌ذاره بین‌ش و نگاه‌م می‌کنه، انگار می‌خواد وسط‌ش بگه جز دنیا که جواب  سؤال‌ها رو داره.
: ماهیتابه فقط همینه؟
ن: آره.
باقی‌مونده‌ی جوجه‌های خوابیده در پیاز و سیر از عصر دیروز مونده.
:چرا اینا رو نذاشتی تو یخچال؟
ن: می‌تونستم؟
ا- دنیا می‌گه همه چی بوی سیر می‌ده.
: ماهیتابه رو خیلی شستم ولی هنوز بوی سیر می‌ده. نیمرو با طعم سیر می‌خورم.
ن: فکر کنم ما اولین گروهی باشیم که بابت مصرف  سیر مسموم شیم. 
ا بطری‌های خالی رو می‌ذاره کنار هم.
: چه‌قدر خوردیم.
ن: ۱۲ساعت.
: انگار بیش از یه روز بوده.
ن: من که ۳ساعت وسط‌ش خوابیدم برام ۲روز حساب می‌شه.
: ولی من و ا رفتیم ساحل و ادامه دادیم..
چرا این چای هیچ‌وقت سرد نمی‌شه؟ 
ن: تی‌شرت من رو شوفاژ چه می‌کنه؟ .. ما بریم حوصله‌ت سر نمی‌ره؟
ا- تو هم بیا بریم.. 
آب گرم رو باز می‌کنم روی ظرف‌ها و اسکاچ پر از مایع ظرف‌شویی رو می‌کشم روی ظرف‌ها. چای می‌ریزم و می‌نشینم کنار پنجره. ردپای دیشب کم و کم‌تر می‌شه. 

Saturday, May 5, 2018

سرم آرشیو اطلاعات بیهوده‌ست. پر از جزئیات بی‌مصرف که فقط مرور زمان به انتخاب خودش پاک می‌کنه. من نه در ‌ثبت‌ش شریکم و نه در حذف‌ش. 
این ۲خط خلاصه‌ی ده‌ها و شاید صدها خط حرفه. عادت کردم به موجز و خلاصه نوشتن. حتا حالا که توییتر هم دیگه ۱۴۰کاراکتری نیست و می‌شه بیش‌تر نوشت. شاید توضیح دادن و ثبت کردن منو می‌ترسونه، در حالی‌که ممکنه در یک مکالمه‌ی عادی با شرح دقیق جزئیات آدمی رو شریک یک لحظه و جریان کنم. انقدر جزئیات بی‌اهمیت رو بگم که مثل من تصویر روشنی از فضا پیدا کنه و از دریچه‌ی چشم من همه‌چیز رو واضح ببینه.
نه همیشه.. خیلی وقتا هم کلمه‌ها رو به‌زور باید از دهن‌م بیرون بکشن. اینه که از نظر آدم‌های مختلف من آدم متفاوتی هستم.
یکی من رو ساکت، نجوش و خجالتی توصیف می‌کنه. دیگری شلوغ و پر انرژی و حراف! 
خودم؟ مخلوطی از همه‌ی این‌ها. 

Wednesday, May 2, 2018

نوشتن ثبت همه‌ی این لحظه‌هایی‌ست که توی سرم نگه نمی‌دارم.

Thursday, April 20, 2017

کارگردانی که ۳سال پیش باهاش کار کرده بودم زنگ زد و پرسید من با عارف عکس ندارم؟ می‌شه برام بفرستی؟
داشتم می‌خوابیدم و یادم افتاد.. نشستم پای فولدر عکس‌ها.. کاش یه فریم از این‌ها رو برای خودش فرستاده بودم. چرا هیچ‌وقت نپرسید؟ چرا یادآوری نکردی مرد؟
اشک‌هام دوباره سر ریز شد.. خیلی زود بود. خیلی..

Tuesday, April 11, 2017

نشستم به تماشای تنهایی.. زندگی در واقعیت عمیقن غم‌انگیزه. قرار نبود بعد از ۳۰ این‌جوری بگذره و زندگی‌هامون این شکلی باشه.
می‌خواستم شام بپزم و نخواستم تنها بخورم. جمع کردم و رفتم سراغ یکی از آدم‌های تنهای دیگه. گفت اگه تو رو نداشتم چه‌کار می‌کردم؟ شما ۲-۳نفر خانوده‌م شدین. من چای می‌خوردم و او کنیاک و اندوه وجودش سر ریز کرد تا روی مبل خواب‌ش برد. 
میز رو جمع کردم. چراغ‌ها را یک به یک خاموش کردم جز یکی. فکر کردم شاید بیدار شه و بترسه. آروم پتو کشیدم روش و در را بستم پشت سرم. از تنهایی رفتم به تنهایی. 

Monday, April 10, 2017

شمارش معکوس-۲

ما به زندگی روتین روزمره‌مان مشغولی‌م و همه‌چیز کما فی سابق در گذر است. من هنوز چای دم می‌کنم و هر کدام یک وری می‌نشینیم به کار و حال خود. گاهی گپ و بحث و کار مشترکی و همه‌ی حرف‌هایی که هیچ‌‌وقت از هم پنهان نگه نمی‌داریم. همین وسط‌ها یک‌باره صدایش بلند می‌شود که دیدی؟ اومده این‌ور لم داده و به همه جام داره فشار میاد. برو اون‌ور. مگه با تو نیستم؟ 
همه‌ی این مکالمه با شکم گرد و قلنبه‌ای‌ست که سمت راست‌ش قلنبه‌تر شده و مثال هندوانه‌ی بیضی‌شکل کش آمده. گاهی حرف گوش کن تکانی می‌خورد و احتمالن غری هم زیر لب می‌زند و جمع‌تر می‌شود؛ گاهی دست و پای‌ش را بیشتر فشار می‌دهد و دهن‌کجی هم نثارمان می‌کند و ما خیره به شکم منتظر واکنش بعدی هستیم.
کمی بعد دوباره سکوت می‌شود یا یکی‌مان میانه‌ی کلام نصفه مانده را می‌گیرد و رشته‌ها را می‌چسباند به قبل و امتداد می‌دهد و برمی‌گردیم به روزمره‌‌ها.

شمارش معکوس-۱

ما قرار بود بنویسیم از این روزهای‌مان. از این تجربه‌ی دورتر من از به‌دنیا آمدن‌ت و تجربه‌ی نزدیک مادرت از لمس لحظه لحظه‌ی حیات تو. اما درک کن که ما همیشه دو تا آدم گشاد و تنبل بوده‌ایم و مادرت بدتر از من.
پانزده مهر۹۵ تو برای ما واقعی شدی. شاید از اولین جمله‌ی سونوگرافی که نوشته بود «ضربان قلب رویت شد». (واضح است که دارم از روی نوت گوشی‌ام تقلب می‌کنم وگرنه برای به‌خاطر آوردن دیشب هم ممکن نیست انقدر دقیق باشم.)
خیلی با دقت خیره شدیم به نامه‌ی سونوگرافی و خط‌کش فلزی تا بفهمیم ۷میلیمتر یعنی چه؟ الان حدود ۴۰سانتی‌متر هستی و بدون کمک خط‌کش هم می‌شود تمام قد تصورت کرد. 

Sunday, November 27, 2016

کاسه‌ی انارهای دانه‌کرده را با تبحر خاصی روی شکمم و کتاب را با دست چپ روی پاهای از زانو خم شده نگه داشته بودم و آرام با دست راست قاشق محتوی انار را توی دهانم فرود می‌آوردم و کتاب می‌خواندم. لبوها هم در آشپزخانه توی آب قُل می‌خورد و در انتظار پخته شدن بود.
جایی بین مکث‌های رسیدن قاشق انار تا دهان‌م و له‌شدن و خرت‌خرت زیر دندان‌ها یاد او افتادم با سوال الان چه می‌کند؟ به روزهای هفته فکر کردم که وقت ورزش . کلاس هم نیست. 
چرا آدم باید یاد یک آشنای دور بیفتد و نگران تنهایی‌اش؟ نگران که نه.. برایش جالب شود برخورد او با زندگی‌اش. آن‌همه سکوت و معاشرت‌های از پیش تعیین شده‌ی مشخص، زندگی منظم و هفته‌های شبیه هم. 
بعد فکر کردم به همه‌ی آدم‌های تنهای دور و بر. هر یک‌نفر با یک خانه و توی ذهن‌م تهران کم آمد برای آدم‌های تک‌نفره مثل خیابان‌ها که کم آمده برای این‌همه ماشین تک‌سرنشین.
روزی فیلم این آدم‌ها و خودم را باید بسازم. فیلمی از یک شب یا یک پلان از زندگی. 

Sunday, September 11, 2016

مدت‌هاست روز به روز، لحظه به لحظه زندگی می‌کنم. هم خوب ست و هم بد.. رسیدن به اواخر شهریور نگران‌م می‌کند اما تکانی هم به خودم نمی‌دهم.

برای کار حرف زده‌م و هنوز قراردادی بسته نشده، دنبال سرمایه می‌گردند ظاهرن. از کار همیشه پروژه‌های بی‌پول و کم‌پول به من می‌رسد.
باید کارتن‌ها را از انباری بیرون بکشم و ببرم طبقه‌ی چهارم و اندک وسایلی که در طول ۸-۹ ماه باز کردم و چیده و نچیده گوشه کنار خانه‌ست را جمع کنم.
خانه؟ هنوز پیدا نکرده‌م. امیدوارم ۱۰روز زمان مناسبی باشد یا بسان معجزه‌ای خانه‌ی دلخواه یافت شود و خودش تالاپی بیفتد از آسمان.
این وقت‌ها خسته‌م. به زندگی خودم که می‌رسد خسته می‌شود. برای همه وقت و انرژی دارم اما بادکنک سوراخ کم‌باد سهم خودم است.

Saturday, April 2, 2016

صفحه‌ی خالی جلومه و باید برنامه بنویسم، طرح بنویسم برای کارم اما بعد از یک ساعت اینا اولین کلماتیه که می‌نویسم. این‌جا سرده و تنها تصوری که می‌تونم داشته باشم تخت و پتوست که دراز بکشم و کتاب بخونم. حتا شاید پاشم آشپزی کنم یا سریال ببینم.
بعد از دوهفته‌ی شلوغ حالا که این‌جا نشستم سکوت می‌خوام. چای بنوشم و کتاب نیمه تمام رو تمام کنم. شاید هیچ چیزی بیشتر از کار جدید کلافه‌م نمی‌کنه. سه ماه/ یک فصل گذشته و هنوز باهاش غریبه‌م. هستم چون تصمیم گرفتم این‌جا باشم و انتخاب منطقی دیگری ندارم. سعی کردم ادای آدم‌های عاقل رو در بیارم در حالی‌که نیستم. همه‌ی این دو هفته به دیوونگی و جست‌وخیز گذشت و حالا این صندلی و این میز برام تنگ و سخته. هفت ساعتی که به پایان ساعت کاری مونده و در نهایت باید یه چیزی باشه دستم برای ارائه، گلوم رو فشار می‌ده. سرده.. گلوم درد می‌کنه.

Monday, March 14, 2016


مچ خودم را گرفتم که وسط حال بد شدم قوی‌ترین آدم جهان، حال‌م فراموش شد و همه‌ی وجودم را گذاشته‌ام برای بحران زندگی یک دوست. شده‌ام رفیق تمام‌وقت او که دست‌ش را بگیرم، بلندش کنم، بغل‌ش کنم و تنها نماند.
یک دنیایی درون‌م است که این وقت‌ها سر بر می‌آورد. دوره‌ی همراهی و بلند کردن دوست و غریبه را طی می‌کند، خیال‌ش که راحت شد تنها می‌تواند راه برود، دست‌هایش را ول می‌کند و می‌رود. می‌رود یک گوشه گم‌وگور می‌شود.
مثلن از خانم آ سال‌ها خبر نداشتم تا تلفن ناگهانی و جدایی‌اش.. من بودم تا طلاق و مستقل شدن و شروع دوباره‌ی زندگی‌اش. دنیا این‌جا که کارش تمام شد رفت دوباره در شلوغی و همهمه‌ی زندگی خودش.
یا هزارتا آدم این شکلی، کلی مثال دیگر.
این روزها به این دنیا احتیاج دارم. دنیایی که از جایی سر برسد، دستم را بگیرد، بلندم کند. خاک‌ها را از سر زانوام بتکاند. من گریه کنم، بنشینم کنج اتاق ولی دنیا بماند. حالش بهم نخورد از معاشرت با این آدم خسته‌ی افسرده‌ی حال بهم‌زن. دنیا بماند، دستم را بگیرد و بلندم کند تا دوباره بایستم..
این روزها چه‌قدر به دنیا احتیاج دارم که کمی همراهی کند و مجبور نباشم ماسک آدم‌های خوش‌حال خوب  را مدام حمل کنم. خود غم‌گین‌م باشم.

Monday, May 19, 2014

خوندن کتاب آلیس مانرو تمام شد. اسم‌ش با عنوان «خوشبختی در راه است» من‌و یاد کتاب‌های روان‌شناسی و خودشناسی می‌نداخت. ولی بعد از خواندن داستانی به همین اسم فهمیدم چه نام پرکنایه ای‌ست. کتاب از ۹تا داستان کوتاه تشکیل شده٬ بیشتر با محوریت زنان.
کتاب را که بستم یادم به تابستون‌های دور بود. تابستون ۱۸ سالگی و چندتا تابستون بعدش که تو کانون پرورشی نقاشی و سفال‌گری درس می‌دادم. ۲ روز در هفته آناهیتا و شیما هم بودن. آناهیتا مربی ادبی که از رامسر و شیما مربی نقاشی که از رشت می‌اومد. بنابراین ظهرها خانه‌ی نزدیکی نبود که برن ناهار بخورن و برگردن. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعدازظهر تایم خالی بین کلاس‌های صبح و بعدازظهر بود.
این دو روز من هم می‌موندم و در آشپرخونه‌ی کوچک کانون باهم ناهار می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. تو این فاصله بیشترین فرصت برای حرف زدن از هر دری بود تا قبل از این‌که پدرومادرهای کلافه از تعطیلات برای ساعتی نفس راحت کشیدن زودتر از ساعت ۳ بچه ها را جلوی در پیاده کنن و دیرتر بیان دنبال‌شون و مجبور باشیم بریم سراغ کلاس‌هامون.
از خودمون٬ از اتفاق‌های بامزه‌ی سر کلاس٬ از شاگردهای پردردسر و خوانده‌ها و شنیده‌ها گپ می‌زدیم. من و آناهیتا می‌تونستیم ساعت‌ها در مورد کتاب‌هایی که خوندیم باهم حرف بزنیم. من کوچک‌ترین مربی بودم و آناهیتا ۳۰ سالگی را رد کرده بود و حافظه‌ی بی‌نظیری داشت در به خاطر آوردن جملات و عبارات از کتاب‌هایی که خونده بود. باعث آشنایی من با خیلی نویسنده‌ها و یا کمک کردن به نوع دیگری دیدن و خواندن بود. شاید همون آدمی بود که باعث شد من خیلی راحت‌تر چیزهایی که می‌خونم را تحلیل کنم٬ حرف بزنم و حرف‌های تازه‌ای در کلمات کشف کنم.

پ.ن: فایل صوتی‌اش در این‌جا

Saturday, May 17, 2014

این روزها که این‌جا ننوشتم سرم گرم بود به اینستارادیو و به‌جای نوشتن حرف زدم. جای نوشتن را که نخواهد گرفت فقط هنوز وَرِ خودسانسورگرم با شدت و حدت همراهی می‌کنه و همیشه همراهه.. فرقی نمی‌کنه توییتر باشم یا اینستاگرام یا فیس‌بوک یا هر اسم دیگری..

Tuesday, May 13, 2014

زنگ زدم به مامان. سروصدا بود و مامان کلافه. پرسیدم: کجایی؟ گفت: بیمارستان. چیزی در دلم تکان خورد. پرسیدم: چرا؟ گفت: بابا جراحی داشت. حال ِ من؟ توصیف ندارد. بلافاصله می‌پرسم: چرا؟ می‌گوید: همان سنگ کلیه. مگه نمی‌دونی کلیه‌ش سنگ‌سازه؟ دیروز اومدیم بیمارستان.. انگار حواس‌ش جای دیگری است. می‌گوید: الان میام. (و رو به من ادامه می‌دهد) گوشی را می‌دم به بابا. فقط بلند حرف بزن.
بابا صدای‌ش خسته است. می‌گوید: خوبم. چیزی نشده. چرا شلوغش می‌کنی؟ یک ماه پیش هم که مامان گفت بابا تصادف کرده٬ زنگ زدم بهش و حال‌ش را پرسیدم. گفت: چیزی نشده. چندتا خراش ساده است! .. چند تا خراش ساده یعنی از کار افتادن دو انگشتش و جراحی و بخیه‌های زیاد و هنوز هم نمی‌دانم نتیجه چه شده.
مسیج می‌دهم به خواهرم. همین دیروز چندبار بابت عروسی‌اش و پیدا کردن آرایشگاه باهم حرف زدیم ولی هیچ نگفت. هیچی.. شاکی‌ام. می‌گوید: تقصیر من نیست. باور کن. مامان تأکید می‌کنه من هیچی بهت نگم ولی خودش یهو می‌گه. من چه کار کنم؟
می‌گویم به‌جای یک‌هو شوک دادن به من همه چیز را همان وقت بگین. نه این‌که من زنگ بزنم و بگه بیمارستان! جراحی! که تا بفهمم چه خبر شده قلبم ایست کنه.
می‌گوید: سر جریان تصادف مامان بارها تاکید کرد هیچی به دنیا نگو. می‌گویم: تو که می‌دونی خودش طاقت نمی‌یاره و می‌گه. می‌گوید: خب پس بذار خودم زودتر بهت بگم. ژیلا هم امروز جراحی داشت. سرطان سینه گرفته.
دخترعمه‌ام است. سنی ندارد. عروس جوان همین عمه‌ام از دو سال پیش درگیر سرطان است. سرطان هم مثل سرماخوردگی ویروسی شده؟ یهو شیوع پیدا می‌کند و می‌آید یقه‌ی خانواده را می‌گیرد؟
می‌گویم: خبر دیگری نیست؟ بگو. من طاقتش را دارم.
می‌گوید: فعلن نه. همین بود.

Sunday, May 11, 2014

سفرنوشت- ۶

دوهفته از مستقر شدن‌مان گذشته بود که جمعه بازار را کشف کردم. آن‌هم درست در خیابان روبرویی. خیلی پروپیمان و شلوغ. از صبح جمعه چادرها را علم می‌کردند و با رسیدن غروب یک‌باره دیگر هیچ اثری ازشان نبود. از قسمت‌های هیجان انگیز این‌جا برایم شد همین جمعه بازار. از هفته‌ی بعدش و گشت و گذار در بازار دیدم به صرفه‌تر این است که خرید میوه و سبزیجات را هفته‌گی برگزار کنیم جز مواقع ضروری و لازم. قیمت همه چیز ارزان‌تر بود. شدیم مشتری هر جمعه.
این هفته تنها دوست‌های‌مان در این‌جا و در واقع همین ۲نفر آدمی که باعث شدند بیایم به این شهر مهمان‌مان بودند. باهم رفتیم جمعه بازار. جز پیازهایی که به اتمام رسیده بود هدف دیگری از خرید نداشتم تا هرچه پیش آید خوش آید.
رفتیم سراغ آخرین چادر میوه‌فروشی که همیشه بیشتر میوه‌ها را از او می‌خریدیم. کل مکالمه‌ی ما در تمام این مدت مرحبا و بای بود و قیمت را هم که روی کاغذ می‌نوشت. وقتی دید با ۲تا تازه وارد آمده‌ایم آمد به استقبال‌مان و خوش‌آمد گفت. انگار که بخواهد جلوی غریبه‌ها احترام ما را حفظ کند. انقدر مهربان بود که ب متعجب بود از مرام‌ش.
کمی جلوتر رسیدیم به فروشنده‌ی آشنای دیگری و در جست‌وجوی اسفناج سالم و تازه بودم. نگاه مرددی داشتم به اسفناج‌های بی‌جان خسته. مرد از پشت کوه اسفناج‌ها٬ جایی که فقط خودش دسترسی داشت چند دسته اسفناج سرحال با برگ‌های جوان‌تر درآورد و پرسید چه‌قدر می‌خواهم؟
کلن ۳ یا ۴ جمعه باید باشد که این آدم‌ها را می‌بینیم و چنان خودی باتو برخورد می‌کنند که دیگر حس ِ غریبه‌ای میان‌شان را نداشته باشی. شاید اگر کمی زبان هم را می‌فهمیدیم می‌شد بیشتر بایستیم و چاق سلامتی کنیم باهم. از وضع بازار بگوییم و میوه‌های تازه‌ رسیده‌ی تابستانی.
باید نگاهی به تقویم بیندازم. فرصت زیادی تا آخرین جمعه نمانده. از الان می‌توانم دل‌تنگ همه‌شان باشم.

Saturday, May 10, 2014

سفرنوشت-۵

همین چند دقیقه پیش در زدند. ساعت ۱۱ شب. آقای سرایدار با یک آقای اهل اسکاندیناوی دم در بود. هم‌سایه را آورده بود تا به انگلیسی برای‌مان مشکل پیش آمده را توضیح دهد. از دیروز این‌جا طوفان است و باران سیل آسا و دریای بی‌اعصاب. چندبار برق قطع شده. جنراتور کل مجتمع ترکیده انگار و از ساعت ۱۲ شب برق را قطع می‌کنند تا فردا صبح که کسی برای تعمیر بیاید. گوشی‌ها و لپ‌تاپ را سریعن زدیم به برق. امیدوارم اسفناج‌های روی اجاق تا قبل‌ش بپزد. کار شست‌وشوی ظرف‌های توی ماشین هم تمام شود. یادم باشد آب بگذارم جوش بیاید و چای بخورم. در این خانه هیچ چیزی بدون برق کار نمی‌کند.

Thursday, May 8, 2014

سفرنوشت-۴

این‌جا بابت هیچ چیزی خبر نمی‌دهند. ۲ روز از مستقر شدن‌مان گذشته بود که صبح بیدار شدیم و برق نبود. فیوزها را چک کن. برق راه‌پله را ببین. سرایدار را پیدا کن و نهایت این‌که باید پیش پرداختی بابت برق پرداخت کنیم که بماند پیش‌شان تا بتوانیم از برق استفاده کنیم و هیچ کسی از قبل به ما نگفته بود. پول درخواستی را دادیم و گفتند اگر موقع تخلیه‌ی خانه میزان برق مصرفی شما از مبلغی که پرداخت کرده‌اید کم‌تر بود٬ باقی‌اش را پس می‌دهیم. این یعنی قطعی برق نخواهیم داشت دیگر.
یک شب نبودیم. حوالی ظهر رسیدیم خانه و خواستم کیسه‌های خرید را خالی کنم. یخچال خاموش بود. اولین چیزی که به ذهن‌م رسید این بود: خراب شده. بعد یادمان افتاد پریزهای برق را چک کنیم. هیچ جریان الکتریسیته‌ای از سیم‌ها نمی‌گذشت. از خشم می‌توانستم سرهمه‌شان فریاد بزنم ولی زبان هم را نمی‌فهمیدیم و بی‌فایده بود. هم‌خانه رفت پی سرایدار و فهمید یک کارت شارژمانندی برای برق وجود دارد که تو می‌توانی ماهیانه شارژش کنی و حالا مبلغی که قبلن از ما گرفته‌اند به اتمام رسیده. یک نفر صبح از خواب بیدار شده و کلید را زده تا همه چیز خاموش شود. بدون هیچ توضیحی٬ بدون هیچ خبری.. و شانس آوردیم که زود رسیدیم وگرنه همه‌ی محتویات یخچال و یخ‌دان را باید می‌ریختیم دور. گوشت‌ها قوی بودند و کمی کیسه‌های بسته‌بندی ازشان جدا شده بود. قارچ تقریبن یخ زدایی شده بود و حساس‌ترین بستنی بود که ده سانتی‌متری در ظرف‌ش فروکش کرده بود.
پول را پرداخت کردیم و دندان‌های خشم‌گین‌مان را نشان مرد دادیم که از این به بعد خبر بده. پول اگر ندادیم این کلید کوفتی را بزن و برق‌ را قطع کن.
این‌جا بابت هیچ چیزی خبر نمی‌دهند. صاحب‌خانه‌ی دانمارکی تصمیم گرفته خانه‌اش را بفروشد. هربار ولو و در حال کش‌وقوس٬ لباس‌ها روی صندلی یا پتوی کشان کشان آورده روی مبل٬ لباس‌های تازه شسته از درودیوار حمام آویزان٬ کسی کوبیده به در. آقای بنگاهی با مشتری لبخندزنان پشت در ظاهر شده که خانه را نشان مشتری‌های تازه بدهد. حداقل در این یک ماه ۳-۴ باری آمده و هربار سرزده.
آخرین بار هم‌خانه نبود. رفته بود شنا کند. در زدند. از چشمی آقای بنگاه را دیدم با ۳نفر دیگر.. گفتم فکر کن من حمام هستم. حالا که نمی‌توانم بیایم بیرون. در را محکم‌تر کوبید. بی‌اعتنا به صدا روی تخت را مرتب کردم. لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین. درجه‌ی اجاق را کم کردم تا غذا نسوزد. خانه مرتب شده بود که هم‌خانه رسید. گفت آقای بنگاهی را دیده پایین و گفته ۱۰دقیقه‌ی دیگر می‌آید. گفتم کاش یاد بگیرد دفعه‌ی بعد هم خبر دهد.

Wednesday, May 7, 2014

توی دلم می‌گویم چه خوب شام داریم و اضافه‌ی پاستا را می‌ریزم توی قابلمه. لیوان دوم کوکتل را پر می‌کنم برای خودم. می‌گوید این خیلی سنگینه. سیاه مست می‌شی! می‌خندم. شاید این بغض را بشود فرو داد همراهش. انگشت‌م را خیلی احمقانه بریده‌ام. با لبه‌‌ی کاغذ و قطره قطره خون آمد تا مجبور شدم چسب زخم بزنم رویش. اسم بازیگران زن را سرچ می‌کنم تا به ن برای انتخاب بازیگر کمک کنیم. اگر دوهفته زودتر تهران بودم طراحی هم مال من بود که حالا نیست.
خسته و غمگین‌م. از آدم‌ها.. فکر می‌کردم من که یک گوشه همیشه ماست خودم را خورده‌ام. نه سرک کشیده‌ام توی زندگی مردم و نه سوالی پرسیده‌ام و نه هیچ نظر و دخالتی.. چرا بقیه هم سرشان به زندگی خودشان نیست؟ آدم‌ها را نمی‌فهمم که چرا تا کمر خم می‌شوند توی زندگی من و همیشه آدم بد منم. با آدمی که از روز اول رابطه‌ش را با من روی این بنا نهاده که دوست‌دخترهای دوست‌هایم چشم دیدن من را ندارند (فرقی به آدم‌ش ندارد٬ قانون کلی شده برایش) من هرقدر سعی کنم خوب تا کنم آخرش که چه؟ همیشه یک گارد آماده دارد. گیرم سال اول مشت را نزد زیر چشمم. سال سوم که با این گارد آماده بادمجان را بلاخره کاشت. خسته‌ام از هی مراعات آدم‌ها را کردن. هی پذیرفتن این‌که فلانی را همین‌جوری باید پذیرفت. من آدم نیستم؟ چرا هیچ کسی من را همین‌جوری نمی‌پذیرد؟ من باید راه بیایم با همه‌ و آخرش هم بدهکار دو عالم.
آن یکی که هزاربار نشسته روبروی من و ریده به سرتا پای من و آخرش با گفتن در مود افسردگی‌ام٬ من باید درکش می‌کردم ولی مثل یک کینه‌توز قدیمی هنوز بابت این‌که من دو سال پیش فلان جمله را بهش گفته‌ام هرازچندگاهی زخم‌ها می‌گشاید و طعنه‌ها نثار می‌کند. یا آن‌یکی که تا آرنج عسل در حلقش کردن نهایتش می‌شود فلانی هیچ‌وقت از من خوشش نمی‌اومد یا آن یکی که هزاربار توی کاسه‌ام گذاشته٬ پشت سرم حرف زده٬ دعوا کرده٬ قهر کرده٬ وسط مهمانی تولد توی چشم‌هایم نگاه کرده و می‌گوید من عاشقتم! فحش داده٬ تحقیر کرده و من گذشتم.. آخرش باز می‌گوید تا وقتی دنیا هست...
من‌م آدمم دیگر.. دلم می‌شکند. دلم می‌شکند از آدمی که یک‌باره بی هیچ توضیح و دلیلی در توییتر بدوبیراه نثار من می‌کند با اسم مستقیم من که باعث شود چندنفری کل توییترم را بجورن و آخر سر بپرسند تو که چیزی ننوشتی! فلانی از چی دل‌خوره؟ آدم‌ها برای خودشان می‌برند و می‌دوزند.. نکه ادای مظلوم‌های عالم را دربیارم. یک وقتی هم رسیده که بعد از هزاران بار لبخند٬ جواب هم داده ام. همین الان که دلم شکسته از همه‌ی آدم‌هایی که به پارتنرم می‌گویند دنیا٬ دنیایت را کوچک کرده و دنیا بد است و اخ است ولی این‌ور و آن‌ور برایم از دل‌تنگی می‌نویسند و قربان صدقه می‌روند. آدمم دیگر.. دلم بدجوری شکسته. حتا این کوکتلی که قرار بوده سیاه مست‌م کند مانع اشک‌ها نمی‌شود.



سفرنوشت- ۳

خانه‌مان اینترنت ندارد. یک سیم‌کارت داریم و اینترنت محدود و گران‌قیمتی که با دیوایس‌ها شر می‌کنیم. پس٬ از دانلود و دیدن ویدئو و کارهای پرحجم خودداری باید کرد. مثل این است که لب دریا باشی ولی یک سطل پر از آب کنند و بگذارند جلویت برای شنا. همین‌قدر فقط و نه بیشتر وگرنه باید بهای گزافی بپردازی.
این‌جوری است که ما هروقت می‌رویم خانه‌ی دوستان و با شیر نامحدود اینترنت پرسرعت مواجه می‌شویم شنا می‌کنیم. از واجبات دانلود فیلم و موزیک است. جمع‌کردن جیره تا بار بعدی که این ۴۰دقیقه را برانم و برویم به سوی شهر. ما در یک جایی دور که فقط دوقدم با دریا فاصله است سکنا گزیده‌ایم خیلی در آرامش و سکون. جز غریبه‌هایی که گاهی از ساحل اختصاصی مجتمع رد می‌شوند آدم دیگری نمی‌بینیم تازه در صورتی‌که هوا ابری و بارانی نباشد. بیشتر ساختمان‌های مجتمع خالی هستند تا شروع تابستان که می‌گویند دیگر جای سوزن انداختن نیست.
آقای بنگاهی که خانه را برایمان پیدا کرد باور نمی‌کرد این‌همه خواننده و بازیگر وطنی‌شان را بشناسیم. دقیق‌ترش می‌شود خواننده‌ها و بازیگرانی که در دهه‌ی ۷۰ خورشیدی بوده‌اند را خوب می‌شناسیم. زمان ِ ستلایت‌های ترک و تنها جهان خارجی که به روی‌مان باز شد بعد از کانال‌های آذربایجان که گاهی روی چند تا از کانال‌های ایران می‌افتاد میان برفک‌ها و پرش تصویری که بی‌رنگ به تلویزیون می‌رسید.
دیشب مرور اهنگ‌های آن دوره بود. یکی یکی پیدای‌شان می‌کرد و دانلود می‌کرد برای موزیک جاده‌ای‌مان. یادم افتاد به موزیک ویدئوی مهسون که بارها پخش می‌شد. مهسون با کت‌وشلوار روشن از ماشین پیاده می‌شد در یک داهات طوری و دختری با موی افشان بلند و پیراهن قرمز٬ خیلی باریک اندام از دور می‌آمد و با هم می‌رقصیدند. کمی از ریتم آهنگ در خاطرم بود و همین تصویر. نه اسمی از آهنگ و نه حتا کلمه‌ای از ترانه.
ب شروع کرد به جست‌وجو و ویدئوی مهسون تکیه داده بر مخده با کلی دخترها که رقص دسته‌جمعی آیینی طوری داشتند را پیدا کرد. گفتم: ویدئوی قدیمی! اون موقع که فقط کانال‌های ترک را داشتیم. این‌و که چهل‌هزاربار پی‌ام‌سی پخش می‌کرد.
گفت: البته باید عرض کنم همین ویدئویی که فکر می‌کنی خیلی جدیده مال ۲۰۰۱ بود.
۲۰۰۱؟ حتمن شوخی داشت با من.
در راه برگشت امراه «بلالیم بنیم» می‌خواند. فکر می‌کنم چه‌قدر گذشته. صدای معین توی سرم روی تکرار است: «عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی».