Sunday, May 13, 2018
Posted by
Donya
at
5/13/2018
0
comments
Monday, May 7, 2018
:چرا اینا رو نذاشتی تو یخچال؟
ا- دنیا میگه همه چی بوی سیر میده.
: ماهیتابه رو خیلی شستم ولی هنوز بوی سیر میده. نیمرو با طعم سیر میخورم.
ن: فکر کنم ما اولین گروهی باشیم که بابت مصرف سیر مسموم شیم.
چرا این چای هیچوقت سرد نمیشه؟
Posted by
Donya
at
5/07/2018
0
comments
Saturday, May 5, 2018
Posted by
Donya
at
5/05/2018
0
comments
Wednesday, May 2, 2018
Thursday, April 20, 2017
اشکهام دوباره سر ریز شد.. خیلی زود بود. خیلی..
Posted by
Donya
at
4/20/2017
0
comments
Tuesday, April 11, 2017
Posted by
Donya
at
4/11/2017
0
comments
Monday, April 10, 2017
شمارش معکوس-۲
همهی این مکالمه با شکم گرد و قلنبهایست که سمت راستش قلنبهتر شده و مثال هندوانهی بیضیشکل کش آمده. گاهی حرف گوش کن تکانی میخورد و احتمالن غری هم زیر لب میزند و جمعتر میشود؛ گاهی دست و پایش را بیشتر فشار میدهد و دهنکجی هم نثارمان میکند و ما خیره به شکم منتظر واکنش بعدی هستیم.
Posted by
Donya
at
4/10/2017
0
comments
شمارش معکوس-۱
Posted by
Donya
at
4/10/2017
0
comments
Sunday, November 27, 2016
Posted by
Donya
at
11/27/2016
0
comments
Sunday, September 11, 2016
مدتهاست روز به روز، لحظه به لحظه زندگی میکنم. هم خوب ست و هم بد.. رسیدن به اواخر شهریور نگرانم میکند اما تکانی هم به خودم نمیدهم.
Posted by
Donya
at
9/11/2016
0
comments
Saturday, April 2, 2016
بعد از دوهفتهی شلوغ حالا که اینجا نشستم سکوت میخوام. چای بنوشم و کتاب نیمه تمام رو تمام کنم. شاید هیچ چیزی بیشتر از کار جدید کلافهم نمیکنه. سه ماه/ یک فصل گذشته و هنوز باهاش غریبهم. هستم چون تصمیم گرفتم اینجا باشم و انتخاب منطقی دیگری ندارم. سعی کردم ادای آدمهای عاقل رو در بیارم در حالیکه نیستم. همهی این دو هفته به دیوونگی و جستوخیز گذشت و حالا این صندلی و این میز برام تنگ و سخته. هفت ساعتی که به پایان ساعت کاری مونده و در نهایت باید یه چیزی باشه دستم برای ارائه، گلوم رو فشار میده. سرده.. گلوم درد میکنه.
Posted by
Donya
at
4/02/2016
0
comments
Monday, March 14, 2016
یک دنیایی درونم است که این وقتها سر بر میآورد. دورهی همراهی و بلند کردن دوست و غریبه را طی میکند، خیالش که راحت شد تنها میتواند راه برود، دستهایش را ول میکند و میرود. میرود یک گوشه گموگور میشود.
مثلن از خانم آ سالها خبر نداشتم تا تلفن ناگهانی و جداییاش.. من بودم تا طلاق و مستقل شدن و شروع دوبارهی زندگیاش. دنیا اینجا که کارش تمام شد رفت دوباره در شلوغی و همهمهی زندگی خودش.
یا هزارتا آدم این شکلی، کلی مثال دیگر.
این روزها به این دنیا احتیاج دارم. دنیایی که از جایی سر برسد، دستم را بگیرد، بلندم کند. خاکها را از سر زانوام بتکاند. من گریه کنم، بنشینم کنج اتاق ولی دنیا بماند. حالش بهم نخورد از معاشرت با این آدم خستهی افسردهی حال بهمزن. دنیا بماند، دستم را بگیرد و بلندم کند تا دوباره بایستم..
این روزها چهقدر به دنیا احتیاج دارم که کمی همراهی کند و مجبور نباشم ماسک آدمهای خوشحال خوب را مدام حمل کنم. خود غمگینم باشم.
Posted by
Donya
at
3/14/2016
0
comments
Monday, May 19, 2014
کتاب را که بستم یادم به تابستونهای دور بود. تابستون ۱۸ سالگی و چندتا تابستون بعدش که تو کانون پرورشی نقاشی و سفالگری درس میدادم. ۲ روز در هفته آناهیتا و شیما هم بودن. آناهیتا مربی ادبی که از رامسر و شیما مربی نقاشی که از رشت میاومد. بنابراین ظهرها خانهی نزدیکی نبود که برن ناهار بخورن و برگردن. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعدازظهر تایم خالی بین کلاسهای صبح و بعدازظهر بود.
این دو روز من هم میموندم و در آشپرخونهی کوچک کانون باهم ناهار میخوردیم و حرف میزدیم. تو این فاصله بیشترین فرصت برای حرف زدن از هر دری بود تا قبل از اینکه پدرومادرهای کلافه از تعطیلات برای ساعتی نفس راحت کشیدن زودتر از ساعت ۳ بچه ها را جلوی در پیاده کنن و دیرتر بیان دنبالشون و مجبور باشیم بریم سراغ کلاسهامون.
از خودمون٬ از اتفاقهای بامزهی سر کلاس٬ از شاگردهای پردردسر و خواندهها و شنیدهها گپ میزدیم. من و آناهیتا میتونستیم ساعتها در مورد کتابهایی که خوندیم باهم حرف بزنیم. من کوچکترین مربی بودم و آناهیتا ۳۰ سالگی را رد کرده بود و حافظهی بینظیری داشت در به خاطر آوردن جملات و عبارات از کتابهایی که خونده بود. باعث آشنایی من با خیلی نویسندهها و یا کمک کردن به نوع دیگری دیدن و خواندن بود. شاید همون آدمی بود که باعث شد من خیلی راحتتر چیزهایی که میخونم را تحلیل کنم٬ حرف بزنم و حرفهای تازهای در کلمات کشف کنم.
پ.ن: فایل صوتیاش در اینجا
Posted by
Donya
at
5/19/2014
0
comments
Saturday, May 17, 2014
Posted by
Donya
at
5/17/2014
0
comments
Tuesday, May 13, 2014
بابا صدایش خسته است. میگوید: خوبم. چیزی نشده. چرا شلوغش میکنی؟ یک ماه پیش هم که مامان گفت بابا تصادف کرده٬ زنگ زدم بهش و حالش را پرسیدم. گفت: چیزی نشده. چندتا خراش ساده است! .. چند تا خراش ساده یعنی از کار افتادن دو انگشتش و جراحی و بخیههای زیاد و هنوز هم نمیدانم نتیجه چه شده.
مسیج میدهم به خواهرم. همین دیروز چندبار بابت عروسیاش و پیدا کردن آرایشگاه باهم حرف زدیم ولی هیچ نگفت. هیچی.. شاکیام. میگوید: تقصیر من نیست. باور کن. مامان تأکید میکنه من هیچی بهت نگم ولی خودش یهو میگه. من چه کار کنم؟
میگویم بهجای یکهو شوک دادن به من همه چیز را همان وقت بگین. نه اینکه من زنگ بزنم و بگه بیمارستان! جراحی! که تا بفهمم چه خبر شده قلبم ایست کنه.
میگوید: سر جریان تصادف مامان بارها تاکید کرد هیچی به دنیا نگو. میگویم: تو که میدونی خودش طاقت نمییاره و میگه. میگوید: خب پس بذار خودم زودتر بهت بگم. ژیلا هم امروز جراحی داشت. سرطان سینه گرفته.
دخترعمهام است. سنی ندارد. عروس جوان همین عمهام از دو سال پیش درگیر سرطان است. سرطان هم مثل سرماخوردگی ویروسی شده؟ یهو شیوع پیدا میکند و میآید یقهی خانواده را میگیرد؟
میگویم: خبر دیگری نیست؟ بگو. من طاقتش را دارم.
میگوید: فعلن نه. همین بود.
Posted by
Donya
at
5/13/2014
0
comments
Sunday, May 11, 2014
سفرنوشت- ۶
این هفته تنها دوستهایمان در اینجا و در واقع همین ۲نفر آدمی که باعث شدند بیایم به این شهر مهمانمان بودند. باهم رفتیم جمعه بازار. جز پیازهایی که به اتمام رسیده بود هدف دیگری از خرید نداشتم تا هرچه پیش آید خوش آید.
رفتیم سراغ آخرین چادر میوهفروشی که همیشه بیشتر میوهها را از او میخریدیم. کل مکالمهی ما در تمام این مدت مرحبا و بای بود و قیمت را هم که روی کاغذ مینوشت. وقتی دید با ۲تا تازه وارد آمدهایم آمد به استقبالمان و خوشآمد گفت. انگار که بخواهد جلوی غریبهها احترام ما را حفظ کند. انقدر مهربان بود که ب متعجب بود از مرامش.
کمی جلوتر رسیدیم به فروشندهی آشنای دیگری و در جستوجوی اسفناج سالم و تازه بودم. نگاه مرددی داشتم به اسفناجهای بیجان خسته. مرد از پشت کوه اسفناجها٬ جایی که فقط خودش دسترسی داشت چند دسته اسفناج سرحال با برگهای جوانتر درآورد و پرسید چهقدر میخواهم؟
کلن ۳ یا ۴ جمعه باید باشد که این آدمها را میبینیم و چنان خودی باتو برخورد میکنند که دیگر حس ِ غریبهای میانشان را نداشته باشی. شاید اگر کمی زبان هم را میفهمیدیم میشد بیشتر بایستیم و چاق سلامتی کنیم باهم. از وضع بازار بگوییم و میوههای تازه رسیدهی تابستانی.
باید نگاهی به تقویم بیندازم. فرصت زیادی تا آخرین جمعه نمانده. از الان میتوانم دلتنگ همهشان باشم.
Posted by
Donya
at
5/11/2014
0
comments
Saturday, May 10, 2014
سفرنوشت-۵
Posted by
Donya
at
5/10/2014
0
comments
Thursday, May 8, 2014
سفرنوشت-۴
یک شب نبودیم. حوالی ظهر رسیدیم خانه و خواستم کیسههای خرید را خالی کنم. یخچال خاموش بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: خراب شده. بعد یادمان افتاد پریزهای برق را چک کنیم. هیچ جریان الکتریسیتهای از سیمها نمیگذشت. از خشم میتوانستم سرهمهشان فریاد بزنم ولی زبان هم را نمیفهمیدیم و بیفایده بود. همخانه رفت پی سرایدار و فهمید یک کارت شارژمانندی برای برق وجود دارد که تو میتوانی ماهیانه شارژش کنی و حالا مبلغی که قبلن از ما گرفتهاند به اتمام رسیده. یک نفر صبح از خواب بیدار شده و کلید را زده تا همه چیز خاموش شود. بدون هیچ توضیحی٬ بدون هیچ خبری.. و شانس آوردیم که زود رسیدیم وگرنه همهی محتویات یخچال و یخدان را باید میریختیم دور. گوشتها قوی بودند و کمی کیسههای بستهبندی ازشان جدا شده بود. قارچ تقریبن یخ زدایی شده بود و حساسترین بستنی بود که ده سانتیمتری در ظرفش فروکش کرده بود.
پول را پرداخت کردیم و دندانهای خشمگینمان را نشان مرد دادیم که از این به بعد خبر بده. پول اگر ندادیم این کلید کوفتی را بزن و برق را قطع کن.
اینجا بابت هیچ چیزی خبر نمیدهند. صاحبخانهی دانمارکی تصمیم گرفته خانهاش را بفروشد. هربار ولو و در حال کشوقوس٬ لباسها روی صندلی یا پتوی کشان کشان آورده روی مبل٬ لباسهای تازه شسته از درودیوار حمام آویزان٬ کسی کوبیده به در. آقای بنگاهی با مشتری لبخندزنان پشت در ظاهر شده که خانه را نشان مشتریهای تازه بدهد. حداقل در این یک ماه ۳-۴ باری آمده و هربار سرزده.
آخرین بار همخانه نبود. رفته بود شنا کند. در زدند. از چشمی آقای بنگاه را دیدم با ۳نفر دیگر.. گفتم فکر کن من حمام هستم. حالا که نمیتوانم بیایم بیرون. در را محکمتر کوبید. بیاعتنا به صدا روی تخت را مرتب کردم. لباسهای کثیف را ریختم توی ماشین. درجهی اجاق را کم کردم تا غذا نسوزد. خانه مرتب شده بود که همخانه رسید. گفت آقای بنگاهی را دیده پایین و گفته ۱۰دقیقهی دیگر میآید. گفتم کاش یاد بگیرد دفعهی بعد هم خبر دهد.
Posted by
Donya
at
5/08/2014
0
comments
Wednesday, May 7, 2014
خسته و غمگینم. از آدمها.. فکر میکردم من که یک گوشه همیشه ماست خودم را خوردهام. نه سرک کشیدهام توی زندگی مردم و نه سوالی پرسیدهام و نه هیچ نظر و دخالتی.. چرا بقیه هم سرشان به زندگی خودشان نیست؟ آدمها را نمیفهمم که چرا تا کمر خم میشوند توی زندگی من و همیشه آدم بد منم. با آدمی که از روز اول رابطهش را با من روی این بنا نهاده که دوستدخترهای دوستهایم چشم دیدن من را ندارند (فرقی به آدمش ندارد٬ قانون کلی شده برایش) من هرقدر سعی کنم خوب تا کنم آخرش که چه؟ همیشه یک گارد آماده دارد. گیرم سال اول مشت را نزد زیر چشمم. سال سوم که با این گارد آماده بادمجان را بلاخره کاشت. خستهام از هی مراعات آدمها را کردن. هی پذیرفتن اینکه فلانی را همینجوری باید پذیرفت. من آدم نیستم؟ چرا هیچ کسی من را همینجوری نمیپذیرد؟ من باید راه بیایم با همه و آخرش هم بدهکار دو عالم.
آن یکی که هزاربار نشسته روبروی من و ریده به سرتا پای من و آخرش با گفتن در مود افسردگیام٬ من باید درکش میکردم ولی مثل یک کینهتوز قدیمی هنوز بابت اینکه من دو سال پیش فلان جمله را بهش گفتهام هرازچندگاهی زخمها میگشاید و طعنهها نثار میکند. یا آنیکی که تا آرنج عسل در حلقش کردن نهایتش میشود فلانی هیچوقت از من خوشش نمیاومد یا آن یکی که هزاربار توی کاسهام گذاشته٬ پشت سرم حرف زده٬ دعوا کرده٬ قهر کرده٬ وسط مهمانی تولد توی چشمهایم نگاه کرده و میگوید من عاشقتم! فحش داده٬ تحقیر کرده و من گذشتم.. آخرش باز میگوید تا وقتی دنیا هست...
منم آدمم دیگر.. دلم میشکند. دلم میشکند از آدمی که یکباره بی هیچ توضیح و دلیلی در توییتر بدوبیراه نثار من میکند با اسم مستقیم من که باعث شود چندنفری کل توییترم را بجورن و آخر سر بپرسند تو که چیزی ننوشتی! فلانی از چی دلخوره؟ آدمها برای خودشان میبرند و میدوزند.. نکه ادای مظلومهای عالم را دربیارم. یک وقتی هم رسیده که بعد از هزاران بار لبخند٬ جواب هم داده ام. همین الان که دلم شکسته از همهی آدمهایی که به پارتنرم میگویند دنیا٬ دنیایت را کوچک کرده و دنیا بد است و اخ است ولی اینور و آنور برایم از دلتنگی مینویسند و قربان صدقه میروند. آدمم دیگر.. دلم بدجوری شکسته. حتا این کوکتلی که قرار بوده سیاه مستم کند مانع اشکها نمیشود.
Posted by
Donya
at
5/07/2014
0
comments
سفرنوشت- ۳
اینجوری است که ما هروقت میرویم خانهی دوستان و با شیر نامحدود اینترنت پرسرعت مواجه میشویم شنا میکنیم. از واجبات دانلود فیلم و موزیک است. جمعکردن جیره تا بار بعدی که این ۴۰دقیقه را برانم و برویم به سوی شهر. ما در یک جایی دور که فقط دوقدم با دریا فاصله است سکنا گزیدهایم خیلی در آرامش و سکون. جز غریبههایی که گاهی از ساحل اختصاصی مجتمع رد میشوند آدم دیگری نمیبینیم تازه در صورتیکه هوا ابری و بارانی نباشد. بیشتر ساختمانهای مجتمع خالی هستند تا شروع تابستان که میگویند دیگر جای سوزن انداختن نیست.
آقای بنگاهی که خانه را برایمان پیدا کرد باور نمیکرد اینهمه خواننده و بازیگر وطنیشان را بشناسیم. دقیقترش میشود خوانندهها و بازیگرانی که در دههی ۷۰ خورشیدی بودهاند را خوب میشناسیم. زمان ِ ستلایتهای ترک و تنها جهان خارجی که به رویمان باز شد بعد از کانالهای آذربایجان که گاهی روی چند تا از کانالهای ایران میافتاد میان برفکها و پرش تصویری که بیرنگ به تلویزیون میرسید.
دیشب مرور اهنگهای آن دوره بود. یکی یکی پیدایشان میکرد و دانلود میکرد برای موزیک جادهایمان. یادم افتاد به موزیک ویدئوی مهسون که بارها پخش میشد. مهسون با کتوشلوار روشن از ماشین پیاده میشد در یک داهات طوری و دختری با موی افشان بلند و پیراهن قرمز٬ خیلی باریک اندام از دور میآمد و با هم میرقصیدند. کمی از ریتم آهنگ در خاطرم بود و همین تصویر. نه اسمی از آهنگ و نه حتا کلمهای از ترانه.
ب شروع کرد به جستوجو و ویدئوی مهسون تکیه داده بر مخده با کلی دخترها که رقص دستهجمعی آیینی طوری داشتند را پیدا کرد. گفتم: ویدئوی قدیمی! اون موقع که فقط کانالهای ترک را داشتیم. اینو که چهلهزاربار پیامسی پخش میکرد.
گفت: البته باید عرض کنم همین ویدئویی که فکر میکنی خیلی جدیده مال ۲۰۰۱ بود.
۲۰۰۱؟ حتمن شوخی داشت با من.
در راه برگشت امراه «بلالیم بنیم» میخواند. فکر میکنم چهقدر گذشته. صدای معین توی سرم روی تکرار است: «عمر گران میگذرد خواهی نخواهی».
Posted by
Donya
at
5/07/2014
1 comments