Showing posts with label از نوع روزمره. Show all posts
Showing posts with label از نوع روزمره. Show all posts

Sunday, January 20, 2008

آخرین روز دی ماه

دیشب شکوفه زنگ زد، قرار شد صبح که از خواب بیدار شد و نهارش را خورد!! زنگ بزند و هماهنگ کنیم. به میهن sms دادم و امیدوار بودم که بیاید تا روحیه اش هم عوض شود..
من و شکوفه و شبنم هم در این مواقع می تونیم خنگ به معنای واقعی باشیم در سر حد بالا!
به روی مبارک هم نیاوردیم امروز و دیدیم هیچی نگیم سنگین تره. البته من همون موقع زنگ زده بودم به میهن و مکالمه ی یک دقیقه ای من و میهن پر از جملات قصار از قبیل "واقعن نمی دونم چی بگم" بود.

کوه بیجار یا شیخ زاهد؟! شکوفه می گه شیخ زاهد برف بیشتره! می گیم خب باشه، می ریم شیخ زاهد..

یه عالمه برف دست نخورده که هوس می کردی غلت بزنی رویش و ولو بشی.. اگه فکر می کنید که ما به علت عدم پیش بینی و هماهنگی!! و چون اصلن برف بازی و شیرجه توی برناممون نبود و لباس مناسبی هم نداشتیم، این کارو نکرده باشیم.. سخت در اشتباهید!
فکر می کردیم قراره بریم قدم بزنیم، شکوفه به عکاسیش برسه و احیانن خودمون را قالب کنیم به کادر عکس هاش.. ولی خب برف وسوسه انگیز تر بود.

گفتم حسودی ام شد!! چه وضعشه؟ شال های شما از سرتان سر نمی خوره و نمی افته ولی تا من سر بر می گردونم دیگه هیچی روی سرم نیست.. گلوله ی برفی آمد و پشت گردنم جای گرفت، آرام پایین رفت و سرمای یخ و برف روی تنم جاری شد..

پایم را گذاشتم و فرو رفتم تا زانو در برف.. یک بار؟ دو بار؟ چندین بار.. دیگر خیال خودمان را راحت کردیم و دراز کشیدیم روی برف ها.. هر چقدر هم به دوستان پیشنهاد کردم بیایید روی این برف ها سر بخورید و از کوه سقوط کنید تا به صعود برسید!! کسی داوطلب نشد.. منم نگران بودم سرما بخورم! :دی

بعد از یک ساعت و نیم، قرار شد پیاده بریم تا اواسط این خیابون طویل.. فکر کردیم اگر زنگ بزنیم آژانس و تا بخواد برسه قندیل می بندیم! پس بهتره برنامه ی پیاده روی را کنسل نکنیم..

کفش های هر سه تامون خیس خیس بود. مانتو و شلوار من بیشتر خیس بود. گوشه های پالتوی شکوفه گِل و برف جمع کرده بود. میهن هم مثل هر دوی ما پاها و دستهایش یخ زده بود و کاملن بی حس شده بودیم. قیافهامون که قسمت دیدنی داستان بود و فکر می کردی از یک نبرد سخت برگشته ایم که انقدر آشفته و خنده دار شدیم.

به شکوفه یه ساختمون در تیر رس را نشون می دادیم که ببین شکوه این ساختمون را می بینی؟ دیگه هیچ راهی نمونده، باید برسیم اونجا. بعد یه ساختمون دور تر را هدف قرار می دادیم تا برسیم به اون یکی.. و امیدواری می دادیم که گرما در انتظارمان خواهد بود.

بی خیال عکس شدیم؟! هه.. ابدن!! یهو شکوفه می گفت ایییییینجا را ببینید! چقدر خوشگله.. بعد دوربین را از کیفش در می آورد و عکس بازی شروع می شد! دوباره هم می گذاشت سر جایش.
کمی جلوتر من می گفتم واااااااااااای اینجا رو! شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ....
کمی بعد تر صدای میهن در می اومد.. باز شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ...
و آخرش به این نتیجه رسیدیم دیگه نیازی نیست هر بار هی اینو بذاری توی کیف و در بیاری شکوه جان!

در تمام مسیر هم به شکوه و خودمون امیدواری می دادیم، فکرش را بکن... اگه پیاده نیومده بودیم که این مناظر خوشگل را نمی دیدیم.

دماغ و دستهایمان که قرمز شده بود. پاهایمان بی حس و سرما از بین لباس های خیس مان بیشتر حس می شد ولی هیچ چیز از پررویی مان کم نکرد..

بالاخره رسیدیم! به خونه؟! نچ.. به مغازه ی بابا رسیدیم. رفتیم تو دفتر و گرما پر شد در وجودمان.. افتادیم روی صندلی ها و حاضر نبودیم از جلوی بخاری آن ور تر بریم.

نیم ساعت بعدتر، فکر کنم بابا دید ما انگار قصد رفتن نداریم!! گفت ماشین را می خوای بدم؟ منم لبخند زنان گفتم مرسی می شوم و رفتیم خونه؟! ساعت یک ربع به 6 بعدازظهر بریم خونه؟

گشت زدیم در خیابان ها و متفکرانه که حالا کجا بریم؟
بسیار هم به خوشحاااااالی و سرمستی خودمان خندیدیم که از از ذکر نمونه خودداری می شود.

شکوفه را رسوندم پیتزا خورشید که به قرار شامش برسه. طفلک خودش را کشت توی ماشین انقدر با موهاش ور رفت و سعی کرد لباسش را تمیز کنه! :دی

من و میهن هم رفتیم از فست فود غذا گرفتیم. حسااااابی هم چسبید..

بعدش هم رفتیم خونه هامون دیگه با لبخند بزرگی بر لب.. امروز از چین دیوار و گوله ی برف و حتی موزیک توی ماشین هم خنده ها به راه بود. موهای شکوفه و کلافگی اش هم مورد مناسبی بود :دی

هیچ بشری هم از ساعت 3 بعدازظهر که از خونه زدم بیرون، کاری با من نداشت. انگار از همون موقع موبایلم قطع شده. به سرم زده فردا صبح نرم بیرون و وصلش نکنم..

راستی خیلی جایت خالی بود شبنمی. بارها یادت کردیم. به میهن و شکوفه گفتم سرما خورده ای به سختی و به زودی از دست می روی :دی

Saturday, January 19, 2008

دورها آوازیست؟

من حتی حرف زدنم هم نمیاد. من ه پر حرف که آسمون و ریسمون را به هم پیوند می داد، حالا حرفم نمیاد. یه عالمه حرف هست که مزخرفه. فقط برای فراموش کردن ه. برای ماله کشیدن روی همه چیز..

می تونم از دیشب بنویسم ولی نه از همه ی دیشب. از سینا و وروجک های دیگه..
که سینا (پسرعموم) خیلی خره!! و باز اسم منو یادش نبود. آرین (بچه ی دختر عمه ام) خر تره! به من می گفت "این دختره" و سینا را مسخره می کرد که با دختر ! بازی می کنه ولی خودش هم با ما بازی می کرد..
می تونم از ایمان (پسرعمه ام) بنویسم که هر چقدر بهش می گفتیم این بازیه فقط! ولی با تمام قدرتش ضربه می زد و گاز می گرفت وقتی که بهم حمله می کرد..
می تونم از سینای نازک نارنجی تعریف کنم که اگه بهش توجه نمی کردی و آرین و ایمان باهاش بازی نمی کردن گوله گوله اشکهاش جاری می شد و به من می گفت با اونا بازی نکنیم دیگه و راهشون ندیم! شاید چون نمی تونست ریاست کنه و حرف حرف خودش باشه..

می تونم از کمی قبلتر بنویسم.. از خواب بعدازظهر..
که روی تخت وول می خوردم و راضی نمی شدم از پتو دل بکنم، آرین sms داد. زنگ زدم و گفت همین نزدیکی ها ست ولی فردا که امروز باشد عاشورا بود و ندیدمش. کدام کافی شاپی روز عاشورا باز هست؟ یا در کدام خیابان این شهر می شود بدون دغدغه و نگرانی یک دوست قدیمی را دید؟
آره، من هنوز دراز کشیده بودم و فکر می کردم. به بی حوصلگی هایم شاید. به علیرضا هم باید زنگ می زدم، تولدش بود.. برای شرکتش اسمی پیدا نکرده بودم. لابد باز می گفت "از بس که تنبلی!!" ..
خم شده بودم از روی تخت، دستم را دراز کرده بودم تا بسته ی چیپس را از دست منا بگیرم. یک دانه چیپس برداشتم و بسته را دادم دستش و گفتم ماست! ظرف ماست را گرفت جلوم و چیپس را فرو کردم تویش و گذاشتم دهانم..
خوشم آمد از این بازی! دوباره گفتم چیپس!! دانه ای برداشتم. دوباره گفتم ماست و ظرف را گرفت سمت من.. دوباره و دوباره و دوباره باز هم.. و منا که عاصی شد گفت امر دیگه؟!
ولی خوشم آمده بود از این بازی چیپس و ماست!!

یه عالمه کلمه توی ذهنم وول می خوره و بالا و پایین می ره ولی حتی نمی شه باهاشون یه جمله ی درست ساخت. مثل روزهای من که شده پر از سردرگمی و خستگی و خستگی..

دیشب به این فکر کردم شاید بتونم چشمهام را ببندم و خودم را بسپارم به دست امواج.. سعی کردم توی خیالم همراه جریان آب حرکت کنم و اجازه بدم این رودخونه منو ببره به هر سمتی که دوست داره..
فقط کافیه بپرم توی آب . فقط کافیه یه "بله" از دهنم در بیاد و همه چیز طی بشه و بگذره بدون اینکه سعی کنم بر خلافش شنا کنم و یا دست و پا بزنم برای خلاص شدن..
فکر کردم می تونم ریسک غرق شدن یا از دست دادن قسمتی از وجودم را بپذیرم و تحمل کنم یا نه؟!

من گفته بودم آدمها قدرت سازگاری با شرایط خیلی سخت را هم می تونن داشته باشن. آدمها قدرت سازگاری با هر آدمی را می تونن داشته باشن، حتی دشمنشون و می تونن سالیان سال نفرت را در وجودشون مخفی کنن ولی اجازه بدن رودخونه هر سمتی که می خواد ببرتشون.
آیا من همچین سازگاری و توانی را خواهم داشت؟!

من یه جنگ هر روزه و هر لحظه ای را راه انداخته بودم تا آب منو نبره. و مسیری که خودم فکر می کنم را طی کنم ولی این ضربه هایی که موج ها بهم زدن و پرتم کردن این ور و اون ور، خسته و مریضم کرده..

فکر کردم اجازه بدم به خودم تا غوطه ور بشم توی این آب پر تلاطم.. با اینکه شنیدم غرق شدن سخت ترین نوع مردن می تونه باشه وقتی که ریه هات پر از آب می شه و قدرت نفس کشیدن ازت گرفته می شه..

می تونم سرم را به علامت مثبت تکون بدم حتی، بدون هیچ کلامی.. و تا ابد سکوت کنم.

Monday, December 31, 2007

امروز

بچه ام (انقدر به من گفته بچم! تو دهن منم گیر کرده) امروز اولین روز کاریش بود. حالا بعدازظهر بیاد، ببینم راضی بوده و چه خبره و می خواد ادامه بده یا نه؟
بابا جان دو، سه روز پیش اومد و گفت دوشنبه باید بری فلانجا و امروز هم دینا را برد. امیدوارم (فعلن) یهو به سرش نزنه در راستای اینکه بنده هیچ گونه همکاری برای راه اندازی شرکت نکردم، یه جایی مرا هم بند کند. زودتر باید به این فکر می افتاد. نه الان...
امروز اولین صبحی بود که بعد از مدتها خواهر جانمان نبود خونه ولی شانس با من یار بود. منا به علت نداشتن امتحان تشریف داشتن تا اوامری که از طریق تلفن ابلاغ می شد را اجرا کنه.
این صبح های خونه ی ما هم ماجرایی بی نظیر دارد. هر روز هم یه اتفاقی می افته که دچار تکراری بودن نشه. سر زدن به غذا و گاهی هم چیزی بهش اضافه کردن یا پیاز سرخ کردن یا آب برنج گذاشتن و اینها که جزء روزمره هاشه که همیشه دینا جواب تلفن می داد و خودش هم اجرا می کرد.
امروز هم منا جان غذا را چک کرده بود که نسوزه! مامان که نباشه یه سری از چیزها هیچ وقت پیدا نمی شه.
عمو اومده بود قبوض آب و برق و تلفن آن منزل را می خواست و منا جان قبض موبایل را داده بود بهش :دی دوباره برگشت و با کلی غرغر قبض تلفن را پیدا کرد.
بابا هم با عجله اومده بود کپی جوازش را می خواست، هر چی پوشه و کاغذ تو خونه بود را فکر کنم زیر و رو کردیم ولی در مکانی کاملن جلوی چشم یافت شد!
وقتی هم که همه جا امن و امان شد و خونه از حالت اضطراری در اومد، مامان رسید..

پ.ن: آقای کدوم دوستم؟ همینکه به زور می خواست تاریخ تولدم را عوض کنه؟

Friday, December 21, 2007

پدر و مادر گرامی بعدازظهر رفتن رشت که زود برگردن! ساعت یک و نیم نصفه شب برگشتن! آقای پدر عزیز سوئیچ ماشین را گذاشته رو میز و می گه صبح زود پاشو برو هلیم بخر برای صبحانه!
می گم پدر جان شما خودت لطف کنی خوشحال می شویم!
می گه اینهمه من رفتم خریدم، یه بارم تو برو.
می گم به همون اندازه که شما رفتی منم رفتم قبلن پیش تر ها. امشب که شام به ما ندادید، فردا هم هلیم نخورید.
می گه شام که گذاشته بودیم!! می گم کدوم شام؟! نون را که من خریدم، غذا هم هیچ خبری نبود و نصفه شبی برگشتی! چه وضعشه آخه؟!
می گه خب عوضش ما شام خوردیم و اومدیم !!

مامان هم هی به بابا می گفت پاشو از رو مبل و برو سر جات بخواب و هی بخوابید بخوابید راه انداخته بود! تلویزیون روشن کردن ساعت 2 صبحی و چارخونه دارن می بینن!!!