تولد پروانه خانوم جون می باشد امروز و تولدش فراوان مبارکا باشد.
بوس و بغل و گل و من ماچ و موچ ;)
امیدوارم روز خوب و پر از شادی در انتظارت باشه دوست جونم
Thursday, February 7, 2008
کف مرتب
Posted by
Donya
at
2/07/2008
4
comments
برچسبها: تولدانه
Wednesday, January 9, 2008
من مرسی
تولد بازی هم تمام شد! منم از مرکز هستی آمده ام آن ور تر.. خوش گذشته بود :دی
در باب پست قبلی، دلم می خواست از همه ی دوستانم بنویسم ولی خیلی طولانی می شد و من هم به شخصه از تک تکشان تشکر کردم و مرسی شدم. تک تکشون هم کلی فراوان بسیار خوشحالم کردن و نوشتن چند تاش به معنی مهمتر بودن اینها یا مهم نبودن اونها نبود..
حامد جان ببخشید ننوشتم چیزی از شما. راستش اگر می خواستم شروع کنم به نوشتن باید چند روز قبلترش هم می نوشتم..
من باز هم ممنونم و مرسی.
Posted by
Donya
at
1/09/2008
3
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Tuesday, January 8, 2008
24
الان "دنیا" از من شروع می شه. این حس مرکزیت و توجه و اینا از سر و کولم بالا می رود! اعتماد به نفس هم که دیگه نگو..
یادم باشه 24 ساله می باشم از این لحظه به بعد..
راستی امروز به مناسبت تولدم اگر حرفم آمد - یهو دیدی اصلن حرفم نیامد - هی پست های جدا نمی گذارم! هر حرفی داشتم انتهای همین اضافه می کنم. بالاخره یه تفاوتی ایجاد کنیم با 364 روز دیگر سال.
پ.ن مرتبط: تولدانه
من که تا همین چند لحظه پیش در مرکز عالم در حال تردد بودم تمام چیز هایی که نوشته بودم تا یادم باشد، پرید و نیست شد.. حالم گرفته شد اساسی!
ولی چون الان اعتماد به نفس من سر ریز شده و خود شیفتگی مزمن گریبانم را گرفته دوباره می نویسم تا توطئه ی دشمنان اسلام و استکبار جهانی!! هم خنثی گردد..
1. گفت رأس ساعت 12 هدیه ات را می دهم. نه یک دقیقه اینور تر نه آنور تر. ساعت 12 sms تبریک تولد رسید و هر چه زیر و رویش کردم نه بمبی درش بود و نه انفجاری روی داد! بعد کاشف به عمل آمد که زودتر هدیه را واریز کرده اند به حساب و باید در اسرع وقت سورپرایز کنم خودم را!
2. بچه م کلی برنامه ریزی و زمان بندی و سر و صدا کرده بود ولی مخابرات سر ناسازگاری داشت و sms هایش دیر می رسید :دی
ساعت 12 به توصیه ی ایشون میل باکسم را چک کردم و هدیه ی خوشگل و دوست داشتنی و جیگر دریافت کردم. نیشم هم همینگونه از ایییییییییین ور تا آآآآآآآآآآآآن ور باز شد..
3. ساعت 12 که یهو ترافیک شد و بنده همزمان وبلاگ آپدیت می کردم، عکس آپلود می کردم، سایز عکس کم می کردم، sms می دادم، می چتیدم، گفتمان می کردم و ... یادم افتاد زنگ بزنم و تبریک تولد بگم به دختر قندیل بسته مان که یادش نبود من چرا یادم هست، تولدش هست!
بعد از رایزنی ها و مذاکرات به این نتیجه رسیدیم که چون ایشون بزرگتر هستند و من باید اول "سلام" بگم بهش. هر سال زنگ بزنم، تولدش را تبریک بگم و ترنج جان بپرسد تو از کجا می دونستی؟ تولدت کی هست؟ و منم بگم تولدم امروزه :دی
4. دختر خاله ی ارشدمان 15 دقیقه مانده به 12 sms تبریک تولد فرستادن و منم ذوق زده ی خوشحال که ایشون یادشان بوده مرا ! بعد sms دوم رسید مبنی بر عذرخواهی که دیر تبریک گفته!!!!
5. درسته من به آزاده گفتم نباید بخوابد چون تولدشه ولی شوخی کردم به خدااااااا !! دوستان هم فکر کردن من نباید بخوابم که ساعت 3:16 صبح sms تبریک فرستادن. منم که خوششششحال گوشیم را از هر گونه سایلنت بودن در آورده بودم. بعدش مگه خوابم می برد؟!
6. این نازنین دختر دیشب همین را در همان اولین دقایق با کلی تبریکات اضافه و ماچ و بوسه از راه دور فرستاده بود. آهااااااااااااااای فیروزه قشنگه ! دلم یه ذره شده برات..
7. مهرنوش نه تنها تک ست و در عالم نظیر ندارد، تبرکاتش هم مرا کشته.. توی ارکات همراه تبریک تولد یادی از ترشی های مامان کرده بود و دیدارمان را با شیشه سیر ترشی در دست من متصور شده! کامنتی هم که در مهرواژ گذاشته باز حواسش پرت بابای دماغ عملی خوش تیپ من شده!
8. شبنم جانمان هم فکر کرده بود چون قبلن تبریک گفته امروز باید اطلاع رسانی کنه یا همچین چیزی!! sms فرستاده "تولد دنیاستااااا "
9. مهسا خانوم عزیز بنده که هر سال صبح زنگ می زد و کلی سر و صدا می کرد پشت تلفن و بعدازظهر هم حضور ثابت داشت در منزلمان.. امسال نمی تونه بیاد خونمون! کیلومتر ها دورتره..
10. دینا می گه منکه بهت نگفتم و تو هم که نمی دونی! می گم اوهوم! خب؟ می گه من و بابا قراره بعدازظهر بریم برای یکی کادو بخریم! می گم خب.. و می رم.
می گه کجا؟ می گم تو که چیزی به من نگفتی! منم نشنیدم. دارم می رم دیگه. می گه برو فکر کن، بیا گزارش بده. می گم منکه خبر ندارم! خودت فکر کن :دی / الان هم من دارم مثلن فکر می کنم و هیچی یادم نمیاد چرا؟!
11. مادر گلنازی فرموده اند بنده دوست خوش صدایی هستم!!
12. انگار اکثرن صبح تا ظهر خیلی به یاد من بوده اند! بعدازظهر تراکم تماس ها خیلی کم بود برعکس صبح که هنوز این یکی را قطع نکرده، آن یکی تماس می گرفت!
13. من داشتم به این نتیجه می رسیدم که در خانه فراموششان شده من هم هستم و از کیک خبری نیست! بعد رفتم یک لیوان آب بخورم دیدم حق داشته ام! اینها مرا به کل فراموش کرده اند!!!
از دینا پرسیدم این کیک با شمع 25 مال کیه؟ کی 25 ساله شده؟ یهو دینا گفت آخ!! چه اشتباهی.. و گشت یه شمع 4 پیدا کرد و گذاشت بجای 5! بعد هم تأکید کرد تو هیچی ندیدی ها!
14. بابا جان فرمودند چون آدم نیستی و هر چی بگیریم برات معلوم نیست دوست داشته باشی. من و مامانت به این نتیجه رسیدیم خودت بری هر چی دوست داشتی بخری! مینا هم که هدیه اش را نقدی پرداخت کرد که باز خودم زحمت هدیه خریدن را بر دوش گیرم! دینا یه کارت خیلی خیلی خوشگل برام درست کرده، فراوان دوست داشتنی! با منا هم لوازم آرایش خوشگل خریده اند برایم! دوست می دارم..
15. مرسی ..
امروز فکر کنم خیلی حرف زدم. این یک شماره باشد آخری.. و تشکر از همه ی دوستای گل و عزیز و نازنینم که واقعن شرمنده ام کردند با تبریکاتشان و مرسی که به یادم بودید.
خیلی خوشحالم که اینهمه آدم نازنین دور و برم هستن..
Posted by
Donya
at
1/08/2008
12
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Monday, January 7, 2008
خود مرکز جهان بینی
اسمش را که روی صفحه ی گوشی می بینم اصلن تعجب نمی کنم که بعد از مدتها زنگ زده و به خودم می گم 24ساعت و نیم !! زود زنگ زدی ..
بعد از سلام و احوالپرسی، عذرخواهی می کنه که این وقت شب مزاحم شده و می گم نه، ایرادی نداره و منتظرم تبریکات بشنوم!! که می گه شماره خونه این دختره را نداری؟ زنگ زدم به شماره موبایل جدیدش جوابمو نداد. مثل اینکه با دوست پسر جدیدش دعواشون شده و این پسره زنگ زد الان به من که اگه این دختره جوابشو نده ال می کنه و بل می کنه و می ره دم خونشون! می خواستم بهش اطلاع بدم..
مکث می کنم و می گم نمی دونم شماره ی خونشون را دارم یا نه؟ یه جا باید نوشته باشم ولی باید بگردم دنبالش و بهت خبر می دم اگه داشتم.. ولی تو هم جدی نگیر حرف این پسر جماعت را !! - الان یادم افتاد خودش هم پسر بود – حالا یه چیزی گفته اون. نصفه شبی که پا نمی شه بره دم خونشون.
می گه ببخشید پشت خطی دارم. یه لحظه صبر کن.. یک دقیقه ای صبر می کنم و بعد قطع می شه. زنگ می زنم به دختره و سر زنگ دوم یا سوم جواب می ده. کاملن هم سر حال و پر انرژی و بعید می دونم خونه هم بوده باشه - با توجه به سر و صداهای اطراف – می گم فلانی زنگ زد شماره ی خونتون را می خواست. می گه الان خودم زنگ می زنم بهش!
با خودم می گم این دوست پسر جدیدش!! هم بیخودی یه داد و هواری زده و نمی دونه فقط این دختره را به مبارزه دعوت می کنه با تهدیداتش.. چه پوستی بکنه این از سرش..
حداقل من می دونم این دختره تو دوستی کم نمی ذاره، واقعن یه دوست خوب بوده برای من ولی منابع موثق و قابل اعتماد خبر داده اند امان از روزی که خشمگین شود و کینه ای به دل گیرد! طرف را نابود می کنه رسمن..
اصلن قصد آسیب شناسی و اینها را نداشتم من! آها.. داشتم می گفتم امان از خود مرکز جهان بینی و خود توجه بینی کاذب و اینها که متوهم شوی دیگه هر کی زنگ می زنه فقط محض متولد شدنت هست و بس!
Posted by
Donya
at
1/07/2008
3
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Thursday, January 3, 2008
همه ی روزها حرفی دارند
من منتظرم این 5 دقیقه هم بگذره! فکر می کنم خیلی بیشتر از حد سوم ژانویه حرف زدم و بقیه اش باشد برای روز بعد..
فردا که از همین 5 دقیقه ی دیگر شروع می شود تولد آقای محمد هم هست که "تولدش مبارک باشد فراوان" که من الان آدرس وبلاگش یادم نمی یاد و حس سرچ کردن هم ندارم - شرمنده ام واقعن - ولی اسمش مداد پررنگ بود!
خدا این فیس بوک را نگه دارد که به مغز من اندکی استراحت داده.. اندکی استراحت چون لیست آدمهایی که باید تولدشان یادم باشد خیلی بیشتر از این 35 تا رفیق فیس بوکی می باشد..
Posted by
Donya
at
1/03/2008
4
comments
برچسبها: تولدانه
Sunday, December 30, 2007
تولد زود هنگام
sms فرستاده: تولدش مبارک! دخترمون بزرگ شده
می نویسم: سوتی داده حواس پرت! تولدش هجدهم ِ :دی
می نویسه: نه! نه .. نهم ِ . تو نمی دونی !!
می گم مرسی فراوااااااان !! نکه با من هماهنگ نشده بود که تاریخش عوض شده، برای همین بی خبر بودم :دی
می گه: همین دیگه! روزنامه نمی خونی دیگه.. به هر حال هجدهم در خدمتتون هستیم که شمام دلتون نشکنه!
پ.ن: دختره داره میاد!! هورا هورا .. میهن هم که هست، می ریم ولگردی به یاد ایام خوش و خوش می گذرد حتمن مثل همیشه.
Posted by
Donya
at
12/30/2007
7
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Sunday, December 23, 2007
امروز خواستم بگم ادب از که آموختی؟! گفتم ادب از کِی آموختی؟! بعد از کلی خنده، خواستم دوباره بگم، باز گفتم کِی !!! آخرش به این نتیجه رسیدیم که من از بیان ضرب المثل خودداری کنم بهتره، بذاریم ضرب المثل ه آرامش داشته باشه!
نکه خیلی شاهکارم!! دارم اعتراف هم می کنم. تازه دوستمان فکر کرد تمام وقتهایی که غلط غلوط تایپ می کردم، نبود برچسب فارسی روی کیبورد همش بهانه بوده !!
امروز یادم افتاد دوشنبه که تولد فرناز بود و چهارشنبه تولد حمیدرضا، سه شنبه هم تولد یه دوست دیگه بود که فراموش کرده بودم!
خواستم بیام اینجا تبریک بگم با تأخیر. بعد فکر کردم آدمی که فقط یک دقیقه تاریخ تولدش را تو فیس بوک گذاشت و بعد هم حذفش کرد!! شاید سکرته تولدش :دی
تولدت مبارک بسیااااااااار و اگه افشاگری ایرادی نداره، بیا خودت بگو :دی
Posted by
Donya
at
12/23/2007
5
comments
برچسبها: تولدانه, خداوندگاری, فراموشم ست
Friday, December 21, 2007
مرسی شیمایی
شیما جونم همیشه ی همیشه خوش خبر باشی قربونت برم..
الان روزنه ی جدیدی یافت شده که هیجان زده ام کرده!
پ.ن: راستی تولد این خانم عزیز را تبریک گفتید؟
Posted by
Donya
at
12/21/2007
0
comments
برچسبها: تولدانه, مرسی می شوم
Sunday, December 2, 2007
اس ام اس داده: دنیای قشنگم تولدت مبارک . ایشالله همیشه ی همیشه خوشبخت باشی و شاد. دوستدارت: مونا .. راستی می دونی من تابستون ازدواج کردم؟
تولد؟ اونم تولد من؟ جواب می دم مونا جان مرسی از تبریکت ولی تا تولد من خیلی مونده. بابت ازدواجت هم تبریک می گم. شیرینیش کو خانوم؟ اینجا ساکنی؟
می نویسه: شوهرم اصفهانیه، قراره اصفهان زندگی کنیم. 3 سال با هم دوست بودیم. دنیا جون گوشیمو ریست کردم تاریخش قاطی شد، ولی به هر حال تولدت مبارک!
تو دلم می گم می خواستی از اوضاع و احوال زندگیت منو با خبر کنی، دیگه چه اصراریه به زور هی تبریک تولد بگی؟
من و مونا دوران راهنمایی همکلاسی بودیم. تو اکیپ ما جایی نداشت. و فقط در حد یه همکلاسی بود.
بعد از راهنمایی، مونا را ندیدم دیگه. هیچ وقت هم به یادش نیفتادم شاید. پیش دانشگاهی دوباره همکلاسی شدیم ولی شاید به خاطر سابقه ی آشنایی که از قبل بود و موقع برگشت از مدرسه همیشه تا یه جایی هم مسیر بودیم، رابطه هامون بیشتر شد و شاید مونا بیشتر اصرار داشت.
تابستون، بعد از کنکور مونا تقریبن عضو ثابت بود، خونه هامون نزدیک بود و زیاد می اومد. بیرون هم می خواست بره زنگ می زد که اگه می شه همراهش برم. و حتی وقتی گفت دوست داره هم کلاسیهای دوران راهنمایی را ببینه، همه را دعوت کردم خونمون تا دور هم باشیم ولی مونا یه دختر فوق العاده کم حرف بود. دو باری که کسی غیر از من و اون حضور داشتن (مهمونی تابستون و تولدم) همیشه عذاب وجدان داشتم بهش بد می گذره که همیشه آروم و بی صدا یه گوشه نشسته.
خیلی جاها بهش کمک می کردم، مشکلی داشت تا آخرین توانم سعی می کردم حلش کنم و خوب بودیم باهم خیلی. با اینکه گاهی واقعن دردسر شده بود برای من. با یکی دوست شده بود که خانواده اش مخالف بودن و مامان و باباش هی منو دستگیر می کردن برای درد دل کردن و یقه ی منو می گرفتن که دخترشون را از این کار باز دارم و ارشادش کنم!
حتی مامانش اومده بود خونمون شماره پسره را از من بگیره و کلی با مامان حرف زده بود. یکی نبود بگه به من چه ربطی داره آخه؟!
بعد از اینکه مونا دانشگاه قبول شد و رفت ارومیه باز رابطمون ادامه داشت و هر وقت مونا می اومد می دیدیم همو.
یک سال از این ماجراها گذشته بود که مونا با کلی زمینه چینی که دلم نمی خواد دوستیمون خراب بشه و این رابطه تمام بشه و اینا.. گفت برادرش از من خوشش میاد و اگه موافقت کنم با خانواده اش بیان.
منم بهش اطمینان دادم که خدشه ای تو رابطمون پیش نمیاد. ما با هم دوستیم ولی فقط دوست خواهیم موند و بی خیال فامیل شدن!
بگذریم که خودش اعتراف کرد بخش زیادی از این رابطه و اینکه فرت و فرت خونه ی ما بود و اینهمه رفت و آمد به اصرار برادرش بوده تا من و مونا صمیمی تر بشیم.
دو سال تمام، دقیقن از همون جشن تولدی که برادر مونا اومد دنبالش و منم به رسم ادب تا دم در رفتم و با برادرش سلام و احوالپرسی کردم، برادره هی خواهره را فرستاده جلو و تمام اعضای خانواده اش هم خیلی وقت بود می دونستن!
با تمام این احوال نخواستم به این فکر کنم که تمام این مدت داشتن توطئه چینی می کردن و هر کاری مونا کرده برای بدست آوردن دل من و شاید هم به اصرار برادرش بوده نه به خاطر دوستیمون!
ولی این رابطه هی کمتر و کمتر شد و از مونایی که مدام دور و بر من بود دیگه خبری نشد.
جالب اینجا بود خانم که بعید می دونم شماره خونه و موبایل منو هیچ وقت فراموش کرده بوده، بعد از مدتها که گم و گور شد آفلاین گذاشت که می شه شماره موبایلت را داشته باشم؟ تازه بعدش هم فقط آفلاین می ذاشت گاه گداری برای احوالپرسی!!
هیچ وقت هم جز چند تا اس ام اس تماسی نگرفت با من..
دو شب پیش هم نگفتم خانم عزیز شما چند وقته گوشیت را ریست کردی؟ این چند سال چی؟ غیر از همون دو تا تولدی که جزء مقدمه چینی های احتمالیت بوده.. حالا چی شده که یاد من و متولد شدنم افتادی؟! سعی می کنم مثبت فکر کنم. بی خیال..
Posted by
Donya
at
12/02/2007
2
comments
برچسبها: تولدانه, خداوندگار به خیر بگذراند