انگار اسم برف برای اینجا کافی ست تا برق قطع شود و هزار ترس و لرز بیفتند به جان مردم و 3 سال پیش یادشان بیفتد.
برفی روی زمین نمانده ولی از صبح تا ظهر هی برق قطع و وصل شده! شکر خدا برق که نباشد، در منزلمان آب هم نداریم..
امسال که خطر قطع گاز هم هست. دو شب پیش اس ام اس آمده بود از اداره ی گاز که صرفه جویی کنید تا گاز قطع نشود.
آنوقت چیزی به اسم دوست داشتن برف هم می ماند؟! هر چه علاقه و اشتیاق و زیبایی اگر باشد قندیل می بندد وقتی برف مترادف شده با دردسر و دردسر..
پ.ن: دوباره باز باریدنش گرفته.. می شود بی خیال شوی این چند روز را؟! من امروز کلی کار دارم. باید برم بیرون.
من دیروز زیر دوش آب گرم که هی سرد می شد - اینم از اتفاقات جدید ه در پی سرد شدن هوا ! – به این نتیجه رسیدم که 25 سالگی ام را با سفر آغاز کنم و الان نگرانم برف بیشتر شود و جاده ها بسته بشه، چه کنم؟ چجوری برم سفر؟ اونم درست در آغاز 25 سالگی؟!
Sunday, January 6, 2008
برف
Posted by
Donya
at
1/06/2008
1 comments
برچسبها: برف, دل واپسی, گاز حیات, نگرانی های بی انتها, هوای پرواز
Monday, December 3, 2007
مامان دنبال گوشی تلفن می گرده.. دیشب که برش داشتم تا به مینا زنگ بزنم، همین جا موند. گیج از خواب می گم اینجاااااااااست !
نمی فهمم چقدر گذشته، زنگ آیفون بلندم می کنه. مامان پشت ِ در ایستاده. میاد بالا و دور خودش می گرده.
مامان زنگ زد آژانس تا منا بره مدرسه و خودش رفت نون بخره، وقتی برگشته آژانس دم در بوده و منتظر. مامان هم می گه دخترم همینجا ایستاده بود شاید دو تا ماشین فرستادید؟! راننده هم اظهار بی اطلاعی کرده.
مامان هم بابا را بیدار کرد (به اضافه ی من و دینا که از قبلش بیدار شدیم) و پرسید شهرام (صبح ها میاد دنبال بابا) چه ساعتی قرار بود بیاد؟ فکر کنم اومده و منا را برده مدرسه. پاشو که الان بر می گرده.
بابا هم می گفت امکان نداره! قرار نبود الان بیاد. بعد از نیم ساعت، 45 دقیقه ی که مادر عزیزم دور خودش می گشت و هی به خودش دلداری می داد، شهرام پیداش شد.
شهرام ساعتی که قرار بود، اومد و بی اطلاع از همه جا.
.
.
ظهر مادر جانمان اومد خونه، کاشف به عمل اومد که رفته مدرسه و مطمئن شده که دختره سر کلاسه. ظاهرن آژانس دو تا ماشین فرستاده بوده و باعث اینهمه دردسر شد. خواب را هم بر ما حرام کرد..
Posted by
Donya
at
12/03/2007
1 comments
برچسبها: نگرانی های بی انتها