Monday, March 31, 2008

دوازدهم بهار

این چیزی که می خوام بگم - بنویسم - هیچ ربطی به دوازدهم و سیزدهم و بهار و زمستون و فصل خاصی نداره! می تونه مربوط به تمام فصول باشه..

امشب تا رسیدم خونه بابا می گه برو همینجا (یعنی دو تا کوچه اونور تر!) بستنی بخر.
من: اول برم دستشویی، بعد می رم.
مامان: بیخود نیست زود اومده خونه! وگرنه این موقع (ساعت 8 شب) که خونه نمی اومد.

زود بر می گردی، تعجب می کنن! دیر می یای گاهی اخم می کنن..
آدم تکلیف خودش را نمی دونه.
تنها یا با دوستان می ری خارج از شهر و این جاده های پر پیچ و خم، فقط می گن احتیاط کن ولی گاهی تا یه کوچه اونور تر هم می خوای بری کلی سؤال و جواب می کنن که چرا و چطور و ... ؟!
آخرش من نفهمیدم کی زوده و کی دیر.. امروز هم داشتم می رفتم بیرون، مامان تأکید کرد زود بیا ! - البته این "زود بیا و زود برگرد " را اگه موقعی که دارم می رم بیرون مامان نگه، باید تعجب کرد! احتمالن جزء عادت های غیر قابل ترکش می باشد. -
یه بار ساعت 11 شب زنگ می زنه و فقط می پرسه شام خوردی یا نه؟ یه بار ساعت 6 بعدازظهر تماس می گیره نمی خوای بیای خونه؟!
خوشبختانه تقریبن (هیچ وقت نمی شه گفت 100درصد) وقتی از قبل اطلاع می دم که شام با دوستان هستم، کسی تماس نمی گیره که کی می یای و چرا نیومدی و زود بیا .

مامان بابای نازنین من، گاهی انتهای آخر ِ روشنفکری و روشنگری هستند اونم درست وقتی که امید چندانی نداری و یا اصلن انتظار نداری! ولی وقتی انتظار داری گیرهای بیخود و الکی می دن.
آدم تکلیف خودش را واقعن نمی دونه..


آخرین خبر واصله : پسر عمو جان بلاخره تکلیف این جماعت منتظرین و قر در کمر گیر کرده را در همین لحظه مشخص کرد! تاریخ عروسی شد 18 اردی‌بهشت.

یازدهم بهار

قصد کرده بودم زنگ بزنم به شکوفه و تولدش را تبریک نگم! محض سر به سر گذاشتنش..
گفتم سلام
گفت سلام..
گفتم چطوری؟ خوبی دختره؟
...
گفتم صدات قطع شد! چی گفتی شکو ؟
گفت مگه نگفتی تولدت مبارک؟ منم گفتم مرسی، ممنون!!

امشب باز مهمون بازی داشتیم! یک وروجک 3 ساله هم مهمونمون بود. این آقای محترم تا نشست سر سفره، بسیار هیجان زده گفت: زیریشششششک !!
جلوش برنج و زرشک گذاشتن. فسقلی با حوصله و دقت فقط و فقط زرشک ها را از لابلای برنج پیدا می کرد و ذوق زده دونه دونه می ذاشت تو دهنش! هر کاری کردن چیز دیگه ای بخوره، نخورد! فقط می گفت زیریشششششک !!!

بعد از شام هم چشمتون روز بد نبینه یه دکمه روی تلفن کشف کرد که صدای زنگ بلند می شد، اول سرش به اون گرم بود. بعد ظرف آجیل را پیدا کرد و شروع کرد هم زدن! نمک هم ریخت توش. هی از این ظرف به اون ظرف.. آخرش هم خالیش کرد روی زمین و پخش و پلاش کرد..
در کمال مهربونی! شاخه ی بامبوی در آب را از تو گلدون در آورد و نزدیک بود خودش و گلدون و گیاه بیفتن زمین.. به موقع بابا از دستش گرفت.
بعد چشمش خورد به شمع، گفت روشنش کنیم. روشن کردیم و فوت کرد.. گفت تولدم مبااااااارک !! بادکنک کو؟
اهل منزل بسیج شدن دنبال بادکنک. بعد از دوتا بادکنکی که طی باد شدن منفجر شد! ، دو تا بادکنک دادیم دستش..

خونه را حسابی بهم ریخت نیم وجبی.. ولی همه در کمال خوشحالی گذاشتن هر کاری دلش می خواد انجام بده.

Sunday, March 30, 2008

دهم بهار

سرما رفته تو تنم! دیشب میز شام تو حیاط بود و فکر کنم بیشتر از ده دقیقه دووم نیاوردم و فرار کردم !! ولی با اینکه سوئیشرت تنم بود و مدت زیادی هم تو حیاط نموندم ولی هنوز یخ زدگی در بدنم وجود داره..

سرده..

Saturday, March 29, 2008

نهم بهار

فیروزه فردا می ره. در تمام تعطیلات مشغول دید و بازدید و عید بازی بودن و فرصت نشد همدیگرو ببینیم.
امروز رفتیم بیرون تا همدیگر را ببینیم و ذخیره کنیم تا یک ماه آینده. شهر انقدر شلوغه که عاقلانه نیست گشت و گذار داخل شهر. همش باید تو ترافیک باشیم.

بعد از رفتن مهمونهامون، رفتیم به جاده ی محبوب من و از روستاهای اطراف گذشتیم. هوای خنک، بارون نم نم و یه عالمه زیبایی، درخت های پرشکوفه و سبز تمام نشدنی..

این جاده ها اکثرشون به هم مرتبط هستن! بنده هم تازه کشف کرده بودم از کوه بیجار می شه رفت و به سوستان رسید! - شرمنده که نمی تونم توضیح بدم اینها کجا هستن و چجوری به هم می رسن! -

به یک دو راهی رسیدیم و حس جهت شناسی بنده بهم الهام کرد از سمت چپ برم! کمی بعد تابلوی مقابل راهی به سمت اطاقور را نشون می داد. به فیروزه می گم نمی دونم اطاقور کجاست؟ می گه من می دونم اطاقور، نزدیک کومله ست! گفتم خب کومله که می شه لنگرود!! یعنی شهر مجاور..
فیروزه گفت می خوریم به ترافیک لنگرود و نمی رسیم سر وقت به خونه. فیروزه و خانواده اش باید می رفتن رشت و ما هم که لنگرود مهمون بودیم و قرار بود تا 7 و نیم من خونه باشم و ماشین را تحویل بدم.
دور زدم و فهمیدم سر همون دو راهی به جای سمت چپ باید می رفتم راست! ولی خب ما به شهر رسیدیم بالاخره..
تازه من انتظار داشتم از کنار دانشگاه آزاد در بیام ولی نفهمیدم چرا از یه سمت دیگه ی شهر سر در آوردم!!

مهمونی هم خیلی خوش گذشت. بسیار خندیدیم. مهمون ِ بابا و مامان ِ شوهر ِ مینا بودیم. و کل فک و فامیل اونها هم بودن! بدون بلیط دعوت شده بودیم به دیدن نمایش کمدی! اون وسط رقص یادم رفته بود. ترجیح دادم بشینم و شلنگ تخته انداختن بقیه را نگاه کنم. به قول یکی از مهمونها مجلس بی ریا بود!! هر کی شیرین کاری در حرکات موزون بلد بود گذاشته بود وسط دایره..

Friday, March 28, 2008

هشتم بهار

شنبه تولد زهرا ست. امروز رفتم که هم ببینمش، هم شیرینی های خوشمزه ی دستپختش را بخورم - نقشه ی هر ساله ست :دی - و هم هدیه ی تولدش را بدم.

من و زهرا دبستان تو یه مدرسه بودیم ولی در کلاس های جدا و دوست هم نبودیم. شاید حتی همدیگرو نمی شناختیم! ولی سه سال راهنمایی و اول دبیرستان هم کلاسی بودیم. دوم و سوم دبیرستان هم مدرسه ای ولی در دو کلاس جدا..

مامانش را بعد از مدتها می دیدم. مدیر مدرسه ی راهنماییمون بود. امروز داشتم فکر می کردم که خیلی جالبه رفتن به خونه ی خانم مدیر ! و حالا که دیگه اون حس مدیر و شاگرد بودن نیست. فقط مادر دوستمه و همونقدر خوش برخورد و مهربون.

برای اولین بار بود آلبوم عکس هاش را می دیدم. از کودکی تا همین روزها. دیدن بزرگ شدن، تغییرات و گذر زمان در فاصله ی کوتاه زمانی!
آخرش به این نتیجه رسیدیم مینو - دختر خاله ی زهرا- از همه بیشتر تغییر کرده. مینویی که تو ذهن من بود، همون دختر خیلی چاق بود که سرویس مشترک داشتم و همیشه تو ماشین عمو بهمن می دیدمش. ولی حالا مینو بزرگ شده بود، لاغر و خیلی خوشگل تر و ازدواج کرده بود. شرط می بندم اگه تو خیابون می دیدمش هیچ وقت نمی تونستم بشناسمش. شاید هم از کنارم گذشته باشه.. امروز تصویری که در بایگانی ذهنم از مینو وجود داشت تغییر کرد.

به زهرا می گم عجب کار خوبی کردیم که روی تخته سیاه - که سبز بود – تاریخ روزی که عکس می گرفتیم را نوشتیم. 22 اردیبهشت 77 ! هفتاد و هفت.. می گم ما الان 78 هستیم؟ یعنی ده سال گذشته! ده سال..

و ما همه ی این سالها را مرور کردیم با ورق زدن آلبوم ها.. دیدن دوستای مشترک، یادآوری خاطرات مشترک و ..

Thursday, March 27, 2008

فکر می کردم توی تعطیلات بیشتر کتاب می خونم ولی عملن خیلی کمتر شده. یه مجموعه داستان کوتاه از قبل از عید دستمه که هر بار لطف کردم و یه داستانش را خوندم! و هنوز تمام نشده..

Wednesday, March 26, 2008

راه حل منطقی

می گم تو چرا جدیدن به خوردن علاقه پیدا کردی؟ چشماتو بخورم، سردردت را بخورم و ... !!
می گه: چون تازه فهمیدم چقدر شیرین و دوست داشتنی هستی و دلم می خواد قورتت بدم!
می گم خب تمام می شم اونوقت و دیگه دنیا نداری.
می گه: اونوقت همیشه همراهم ه و توی تک تک سلول های بدنم هست!
می گم ولی اینجوری نمی تونی ببینیش.
می گه: خب الانم نمی تونم ببینمش !
می گم آره خب! حق داری..
می گه: آخه تو که نه منو دوست داری، نه دلت واسم تنگ می شه، نه می تونم ببینمت. پس بهترین راه اینه که درسته قورتت بدم که تو همیشه با من باشی و احتیاجی به هیچ کدوم از اینها نباشه!


پ.ن: اگه یه زمانی شِلمان به جای من اینجا نوشت، بدانید که عاقبت قورتم داده!

پ.ن بی ربط: من یه تشکر یادم رفته بود به انجام برسونم! ممنون از دوستان عزیزی که پیرو این پست و پاراگراف چهارم، دواطلب شدن تا غرغر های منو گوش کنن.. فعلن غرغرم نمیاد!

هفتم بهار

دیشب با سردرد خوابیدم و با یه سردرد وحشتناک بیدار شدم..

نیمکره ی سمت چپ سرم رو به انفجاره..

Monday, March 24, 2008

پنجم بهار

مکالمه بین من، مهرنوش (دخترعمو)، محمد (شوهر مهرنوش) و الی (دخترعمو)

الی: قبل از عید دعوتم کردن یک هفته برم دبی ولی چون شوهرم نمی تونست بیاد اجازه نداد برم.

مهرنوش: ما که رفتیم محضر و محمد امضا کرد که من هر زمان بخوام تنها برم سفر نیاز به اجازه اش ندارم.

الی: شوهر من هنوز راضی نشده یه امضا بده. چند بار بهش گفتم ولی گفت نه!

محمد: ما که رفتیم این کارو کردیم، زن برادرم هر چی گفت، برادرم رضایت نداد. حالا قراره روی مخش کار کنم که راضی شه و به زنش اجازه بده.

و همچنان مکالمات حول محور رضایت نامه و اجازه ی سفر و سند رسمی و محضری و اینها..

محمد رو به من : حالا تو از این تجربیات استفاده کن و همون اول اجازه ی محضری و رسمی بگیر!

من: اینا رو که من خیلی وقته می دونم. این یه چیز کاملن جزئیه. تا حق و حقوق رسمی و قانونی نگیرم که بله نمی گم!

پ.ن خدمت دوستان گرامی که همش در حال ارشاد کردن من بودند که برم منت کشی و با الی آشتی کنم در حالیکه من قهر نبودم و اون منو تحویل نمی گرفت : با الی جان روبوسی و خداحافظی کردم و امروز بعدازظهر رفتن.

Sunday, March 23, 2008

چهارم بهار

من: امروز بعد از قرنی "دنیا دیگه مثل تو نداره " را شنیدم، به این نتیجه رسیدم صدهزار رحمت به ترانه ی بنیامین!

بچه: خب آخه اون شعر داره واقعن! ولی آرش فقط هی داد می زنه "دنیا"، یه خط شعر هم توش پیدا نمی شه!

من: اوهوم! حداقل سالی یه بار می شه اینو گوش کرد ولی آهنگ آرش را نمی شه همون سالی یه بار گوش کرد!

بچه : آره. من وقتهایی که خانوم دنیا قهر می فرمایند و بداخلاق هستن اینو گوش می کنم به خودم امیدواری می دم!

من : سکوت

بچه : بعد هی می گه دنیا دیگه مثل تو نداره / نداره و نمی تونه بیاره و به خودم می گم " دنیا دیگه مثل من نداره" و اینا..

سوم بهار

یه سوء تفاهم، یه عصبانیت ساده و بگو مگوی من و شوهر خواهرم که جفتمون هم می دونستیم سر 5 دقیقه نشده یادمون خواهد رفت.. مثل خیلی وقتهای دیگه. اگه بابت تمام بداخلاقی ها و اختلاف نظر ها، من و ایمان قرار بود قهر کنیم و به دل بگیریم که هیچ وقت نباید با هم حرف بزنیم.
دخالت الی.. و کلی بد و بیراه ها که نثار من شد..
عصبانیت، عصبانیت، اشک های بی اجازه و سکوت من، داد و بیداد الی..
آخرش هم قهر کردن الی !

من فقط نشستم و نگاه کردم! من و ایمان و خواهرام می دونستیم عصبانیت من فقط چند لحظه ست. کسی کاری به کارم نداشته باشه و حرف نزنن باهام تمام می شه و فراموش می شه ولی الی نباید دخالت می کرد. نباید خیلی از حرفها را به من می زد و در آخر خط و نشون می کشید که من باید ادب شم!
نباید..

مامان بعد از شنیدن هر حرف من برای هزار و شونصدمین بار گفت اون مهمونه، مهمون، مهمون و مهمون... می گفت حق با تو اصلن! ولی اون مهمون ماست..

امشب فکر می کردم دوست پسر به درد این وقتها می خوره شاید! که یه دل سیر غر بزنی و غر بزنی و غر بزنی!! اونم فقط گوش بده و نازت را بکشه بدون اینکه "حق" را تقسیم کنه و اولویت را با مهمون بدونه..

بعد هم فکر کردم شاید من مهماندار خوبی نبودم و نذاشتم خاطره ی یک سفر عالی توی ذهنشون بمونه..

نمی دونم! شب گندی بود و نبود.. حداقل وقتی بعد از این جریان، کنار ساحل بودیم، من حالم خوب بود و آرامش داشتم..

Saturday, March 22, 2008

دوم بهار

خسته و کلافه ام.. صبح با صدای مامان بیدار می شم، شاید هم با زنگ تلفن! نزدیکهای صبح خوابیدم.

ظهر مهمون داریم. از همون موقع هایی هست که دلم می خواد جمجمه ام را بشکافم تا مغزم هوایی بخوره..

خوابیدن بعدازظهر فقط کمی حالم را بهتر می کنه..

بعدازظهر می ریم خونه ی عمو. سحر دیروز رسیده. از کنارم تکون نمی خوره. چند بار می گه چه خبر؟ هیچی یادم نیست.. هیچ خبری به ذهنم نمی رسه که بعد از 6 ماه براش تعریف کنم.

ایمان صبح زود با داییش رفته تهران. به هر کی رسیدیم گفتیم ایمان فرار کرده!! از ترس اینکه صبح زود باید می رفت هلیم می خرید و شام و بستنی بهمون می داد.

خیابون ها شلوغ و شلوغ و شلوغ..

بعد از شام هم میم‌طا زنگ زد به الی.. با زنش و برادرش و دو تا از دوستاشون داشتن می اومدن. ساعت 11 شب دوباره رفتیم بیرون محض همراهی باهاشون.

من باز مغزم تعطیل شده انگار. کلافه و خسته.. مامان می گه صبح زود بیدارت می کنم! اول هفته ست ظاهرن!! و می خواد بره خرید..

Thursday, March 20, 2008

یکم بهار

روز اول عیدی هم بابای من دست از فوتبالش نکشید! برعکس همیشه که حدود 7 و نیم صبح برمی گشتن خونه، امروز نیم ساعت هم اضافه تر بازی کردن..

مینا می تونه رکورد سریع ترین تماس بعد از سال تحویل را به خودش اختصاص بده! از این ور توپ ترکید!! و سال تحویل شد، از اون ور تلفن خونه ی ما زنگ زد برای عرض تبریکات! تازه مامانم 20 دقیقه قبل از سال تحویل بهش رنگ زده بود.. دیشب هم که خونه ی ما بودن. فقط یه چند ساعتی تشریف نداشتن که ساعت 10 صبح نشده، سر و کلشون پیدا شد..

رفتیم خونه ی مادربزرگه که عمه ها و عمو کوچیکه هم اونجا بودن! زود هم برگشتیم چون مامان هم باید نهار درست می کرد و هم مهمونامون رو گاز بودن.. یعنی اشتباه شد! خونه تنها بودن.

شوهر خواهر گرامی قبل از نهار با دینا تخته نرد بازی کرد و ایمان بستنی، شام و هلیم فردا صبح را باخت! ازش خواهش کردیم تا تمام زندگیش را نباخته بی خیال شه دیگه.. بابا که بهش پیشنهاد کرد بهتره بره خودش را بکشه که با اینهمه اختلاف باخته از دینا!

من کشته ی این دانشگامون هستم که مسئولینش sms تبریک سال نو می فرستن! خوبه انتهاش نوشته بود دانشگاه نیما وگرنه من باید تا سال دیگه فکر می کردم این آقاهه کی می تونه باشه؟ :دی

من نمی دونم sms هام رسید یا نه؟ ولی مطمئنن sms هیچ کسی را بی جواب نذاشتم.

بعدازظهر رفتیم قبرستون! سر مزار بابابزرگ، عمو بهمن و شوهر عمه ام.. یه خانواده ی گریان هم همون نزدیکی بودن که معلوم بود به تازگی عزیزشون را از دست دادن. هنوز سنگ قبر نداشت. بابا می گه خیلی بده دم عیدی مردن! اگه یه زمانی بد موقع!! مُردم، عیدتون را تعطیل نکنید.
دلم می گیره..

بهار اومده

سال نوی همگی مبارک!

من موقع سال تحویل نه به چیزی فکر می کردم، نه حواسم به آرزو و دعا و از این چیزها بود ! یهو سال تحویل شد و تبریک و ماچ ماچ و اینها..


هوا حسابی گرم شده..

Wednesday, March 19, 2008

من الان یه دختر کثیفم که حوصله نداره بره حمام

لحظه های کهنه

صبح بین خواب و بیداری صدای مامان می اومد که به خاله زنگ زد و گفت نمی تونیم بیایم و این یعنی مسافرت رفتن کنسل !

منم بیدار کردن و دنبالشون راه افتادم که بابا بره مغازه، من ماشین را برگردونم و مامان بره خرید.

ترافیک و شلوغی و گرما .. و همه چیز کلافه کننده بود.

خسته ام، بی حوصله و کلافه !

ساعت 1 الهام sms داد که تا یکی، دو ساعت دیگه حرکت می کنن و میان پیش ما. حتی نپرسید ای جماعت شما برنامه ای ندارید؟ مسافرتی نمی خواین برید؟

خسته ام و کلافه.. یه لیوان چای لطفن..

Tuesday, March 18, 2008

شکوفه ی بهاری

یه تبریک ویژه ی ویژه به خاله نیلو جون که مرباشون امروز به دنیا اومد !

سالگرد

توی شیرینی فروشی خانوم پشت صندوق منتظره تا پول را بهش بدم و موبایلم زنگ می زنه. در حال شمردن اسکناس ها در جواب مامان که می پرسه کجایی؟ می گم تازه از خونه ی سحر اومدم بیرون.
می گه تاکسی پیدا نمی شه.. کدوم خیابونی الان؟
می گم شهرک سلمان به سمت خیابون خرمشهر می رم..مامان می گه فکر کردم شاید همین ورا باشی. تاکسی اصلن نیست.
می گم خب الان می یام اون سمتی، اگه تا قبلش تاکسی گیرت اومد خبر بده.
زن پشت صندوق با تعجب نگام می کنه! در یک سمت دیگه ی شهر هستیم. پول را می دم دستش و قبض را می گیرم.

صندوق ماشین طبق معمول لبریز از وسیله ست. فیروزه سعی می کنه یه جا برای کیک پیدا کنه که با رانندگی من، کیک درهم نریزه. می گه بابات دیگه توپ فوتبال نداشت؟ می گم نمی دونم.. 5 تا توپ !! و فکر کنم وسایل لازم برای اینکه هر لحظه بتونی بری فوتبال بازی کنی توی صندوق هست که فیروزه همشون را جابجا می کنه.
مامان زنگ می زنه و می گه سوار تاکسی شده و دیگه نمی خواد برم دنبالش.

ظهر به بابا گفتم ماشین را می خوام. گفت خیلی کثیفه، خودم هم روم نمی شه سوارش بشم. وقت نکردم ببرم کارواش!
می گم من روم می شه! اصلن هم خجالت نمی کشم. تو ماشین را بده، نگران من نباش :دی
سحر می گه بابات راست گفته!
می دونم! چنین ماشینی از بابایی که هر هفته ماشین را می بره سرویس بعیده. این هفته حتی ظهر ها هم گاهی نمی اومد خونه.. سرش خیلی شلوغه و خستگی را می شه توی صورتش دید.

اثری از گل رز نیست انگار! گل فروشی ها پر از گل های بنفش و صورتی و مدل های یه جور و یه مدل.. خیابون هم لبریز از آدم و ماشین.

فیروزه دیرش شده. می رسونمش خونه و می رم گل فروشی. 3 شاخه رز سرحال و خوشگل می تونم از بین گل های رو به پژمردگی پیدا کنم. می ذارم روی همه ی وسیله ها توی صندوق و امیدوارم بلایی سرش نیاد.

ساعت 8 و نیم شده و من نمی دونم چه هدیه ای باید بخرم.

فروشنده در حال کادو پیچ کردن گلدونی که انتخاب کردم هست که مامان زنگ می زنه و می پرسه کجایی؟ می گم توی ترافیک گیر کردم. تو خیابون خودمون هستم! فروشنده می گه واقعن چقدر ترافیک ه !!
می گم می خوام سورپرایزشون کنم! مجبور بودم.. دروغ هم نگفتم! ترافیک وحشتناکه!

می گم من مطمئنم کافیه مانتوم را در بیارم! همون موقع بابا زنگ می زنه و می گه بیا دنبالم!
مانتو به تن یک ساعتی توی خونه می گردم. ساعت از 10 گذشته.. همونجوری سرپا و در گشت و گذار و مابین حرف زدن با موبایل شام می خورم. مینا و ایمان هم اومدن..

گل را می دم دست بابا و می گم اینو تو ببر! کادو و جعبه ی کیک را می گیرم دستم و می گم اول شما..

Monday, March 17, 2008

بعد از یک هفته که پدر و مادر گرامی بین رفتن یانرفتن مسئله این ست! تردید داشته اند.. حالا بابا گفته بیست و نهم معلوم می شه که می ریم سفر یا نه؟
مسافرتمون که همون هفته ی اول خواهد بود و اگر برویم با خاله اینا می ریم شیراز.
دلم می خواست برم شیراز یک بار دیگه ولی نه توی تعطیلات عید! خصوصن که اردی بهشت روی دلم مونده بود شیراز رفتن که بر و بچ رفتن خونه ی جواد اینا و حسابی بهشون خوش گذشته بود ولی من همون روزها مجبور بودم تهران باشم. مامانش هم وعده داده بود از دلمه برگ های شاهکارش برام بپزه و خیلی خوردنی های خوشمزه را هم از دست دادم با نرفتنم!
ترجیح می دادم مثل عید گذشته بریم خرمشهر پیش خاله بزرگه و دور هم خیلی خوش می گذشت.. ولی حیف که راه خیلی دوره !

پ.ن: به نظرم خیلی تا بیست و نهم مونده بود ولی انگاری امروز بیست و هفتم باید باشه! چرا انقدر تند می گذره؟ من اصلن نمی فهمم..

Sunday, March 16, 2008

بهتره آدم بدونه کجا ايستاده

بعد از حرفهاش به ذهنم رسید که انگار منو می خواد ذخیره کنه برای سالهای بعدش. برای بعدتر که شاید کسی نبود و شاید هر اتفاقی ممکن بود بیفته..
خندیدم، خیلی خنده دار بود.. ذخیره کردن آدمها برای سالیان بعد ! برای زمانی که نیومده و معلوم نیست که چه اتفاقی ممکنه بیفته، اتفاق جالبی می تونه باشه.
مثل مورچه ها که آذوقه انبار می کنن برای زمستون.. فکر را هم می شه انبار کرد، آدمها را توی ذهن بایگانی کرد برای روزی که شاید نیاز به دوباره باز شدن اون صفحه های قدیمی داشت. هوم؟!
گفته بود می خوام یه چیزی را بهت بگم. دوست دارم اگه بشه و روزگار بذاره یه روزی کنار تو زندگی کنم.
الان هم به نظر من احتیاجی نداشت. چون هنوز اون روز نرسیده بود که بخواد نظر منو بپرسه که دوست دارم باهاش زندگی کنم یا نه؟!
فقط پیش در آمد گفته بود یه روزی دوست داره همچین اتفاقی بیفته و این پیشنهاد را بهم بده یا یه چیزی توی این مایه ها !!
جزئیاتش حالا مهم نیست.. من فقط گفتم به این موضوع تا حالا فکر نکردم. و حقیقتن همیشه همینطور بوده. و من به زندگی با کسی فکر نمی کنم.
منم دیگه به روی خودم نمیارم. برام زیاد مهم نیست چه فکری می کنن بقیه. اگه قرار باشه به دلیل تمام رفتارهای آدمهای دور و برم فکر کنم از زندگی خودم می افتم!
دنبال دلیل و علت نمی گردم. اینجوری بهتر می شه زندگی کرد. اینکه چرا این کارو کرد و چرا این حرفو زد و چرا این رفتارو داشت و هزاران چرای دیگه زندگی را سخت تر می کنه.. خیلی سخت و تو مدام باید در حال تعبیر رفتارهای دیگران باشی و امکان به وجود آمدن سوءتفاهم بیشتر می شه. یهو این وسط یه چیزهایی برای خودت کشف می کنی و گاهن بهشون دل می بندی در حالیکه هیچ وقت وجود نداشته و این بعدتر می تونه آدم را حسابی از پا بندازه و اذیت کنه.
با من باید رک بود وگرنه من هیچ وقت چیزی را حدس نمی زنم و از روی نشانه ها تصمیم نمی گیرم.
برام جالب بود یکی توی ذهنش منو ذخیره کنه برای آینده!
و خوشحالم که این فکر دوستی مون را خراب نکرده و این اطمینان را دارم که الان فقط به عنوان یک دوست منو می خواد و نه هیچ چیز دیگه ای. و ما دوست های خوبی می تونیم برای هم باشیم.
و به قول خودش بهتره آدم تکلیفش با خودش مشخص باشه و اون آدمی هست که تکلیفش کاملن مشخصه..