Thursday, December 30, 2010

برای مشق ِ پایان ترم باید نمایش سایه کار می‌کردیم. 3تا جوجه درست کردم روی درخت، کنار برکه با خورشید که از گوشه‌ی کادر بالا می‌اومد. موسیقی آرام ِ جنگل با جیک‌جیک گنجشک‌ها که یکباره صدای شلیک می‌آمد، جوجه‌ها پر می‌کشیدند و یکی‌شان می‌ماند فقط.. جوجه‌ی کوچک ِ تیر خورده آرام می‌افتاد توی آب و جان می‌داد..
پرسید چی‌ درست کردی؟
گفتم: جوجه
پرید بغلم کرد!
گفت: دوباره بگو.. خیلی خوبه
گفتم: جو .. جه ! مگه تو چی می‌گی؟
محکم‌تر بغلم کرد.. گفت: تو رو خدا! یه بار دیگه بگو جوجه !
فقط نگاهش کرد چند ثانیه! گفتم: خدا شفا بده حقیقتن.. بی‌خود نیست می‌گن این هنری‌ها یه چیزیشون می‌شه. این رفتارها را دیدن لابد!! یکی ببینه چه فکری می‌کنه؟ نمی‌گه اینا حالشون خوش نیست؟
می‌خنده و می‌گه: بگو "جوجه" خیلی خوب می‌گی!

- هجدهم دی بازبینی هست و از شنبه هر روز تمرین. شاید همون شب برگردم خونه، شاید هم روز بعد.. از بیست‌و یکم هم امتحانا شروع می‌شه و زود باید برگردم. امسال فقط زهرا مونده. شکوفه الان کاناداست. میهن و شبنم تهران موندگار شدن، فیروزه بین اصفهان و بابل در گردشه، مهسا هم دو، سه سالی هست که رفته ابهر..
- سوم، ششم و هفتم بهمن امتحان دارم و حالا که امروز خبر رسیده کار رفته جشنواره، ممکنه نتونم برم.
- بعد از یه سال هی امروز می‌خرم، فردا می‌خرم دیگه باید بیخیال ِ یه دوربین بهتر شم و واقعن دوربین بخرم..
- خواب دیدم برگه‌ی سوال‌های اشتباهی بهم داده بودن، هر چی اعتراض می‌کردم کسی گوشش بدهکار نبود. وقت می‌گذشت، استرس گرفته بودم.. و با نگرانی از خواب پریدم.
- خانم سردبیر دیروز گفت: داستانت تو این شماره‌ی مجله چاپ می‌شه!
و دارن لیست از داستان‌نویس‌ها تهیه می‌کنن و اگه ایرادی نداره اسم و شماره تماس منم بنویسه. گفتم من داستان‌نویس نیستم، اونم مشق ِ کلاسم بود اگه یادت باشه که اون روز ازم گرفتی..
گفت: همون گه‌گداری هم که می‌نویسی خوبه. لطفن برای شماره‌ی بعدی هم داستانت را بیار !
حالا داستان چه بود؟ باید در مورد یه غریبه می‌نوشتیم و جزئیات ِ ظاهرش را توصیف می‌کردیم، منم یکی از نوشته های وبلاگ را دوباره نوشتم و رسوندمش به دو صفحه.. البته استاد هم گفت این اونی نبود که می‌خواستم!
- برای اجرای کارگاهی قرار بود من طراح صحنه باشم فقط! هی هم بهم مشق ِ تحقیقی می‌دادن که برو جواب ِ این سوال را پیدا کن. بعد گفتن بیا مسئولیت کار را قبول کن و با وجود 3 تا گرایش کارگردانی تو گروه، تو کارگردان باش که قبول نکردم.
کمی بعد استاد گفت فلانی نقال نباشه، تو نقال باش! .. بعدتر قرار شد براساس بازی‌های زنانه کار کنن، من تحقیق کنم و حواسم باشه اشتباه نکنن و بر همون اصول پیش برن. بازیگر کم آوردن گفتن بیا تو پهلوان شمل باش. یه جلسه دو ساعت منو کاشتن، دعوامون شد استاد گفت تو بیشتر از همه تا حالا کار کردی ونگران نمره‌ت نباش، اگه نمی‌خوای بازی نکن براشون. فقط سر کلاس بیا اگه دوست داشتی!
هفته‌ی پیش رفتم سر کلاس بازیگر نقش اولشون گفت باید برم، استاد گفت حالا امروز تو بیا بجاش بازی کن.. این تو بیا بجاش بازی کن یهو شد خب این نقش هم مال تو..

- یه چیزی این روزها کمه و لنگ می‌زنه.. نمی‌دونم چی..

Friday, December 24, 2010

همراه علی نشسته بودیم در محوطه‌ی تئاترشهر منتظر دوستان.. تعداد بچه‌های زیر 7سال بیشتر می‌شد اطرافمان.
ساعت به 8 نزدیک می‌شد که یل و پوری هم رسیدند. بلیط ردیف دوم بود و ردیف اول خالی.. پسرک 5-6 ساله‌ای نشست کنارم. حواسم به دوست ِ جدیدم بود که کمتر چشم تو چشم دوستان ِ بزرگم شوم، خصوصن پوری که چشم و ابرو می‌آمد همراه با خط و نشان که حالا بذار بریم بیرون.. گفتم به من چه! من‌که گفتم نمایش عروسکی کودکان ست. شما حواستان نبوده..
عروسک‌ها بالا پایین می‌پریدند و موزیک‌های شاد خوشحالی اجرا می‌کردند با قر فراوان. کنسرت حشرات بود در واقع.
دوست جدیدم کفش‌دوزک را دوست داشت اول بعد اونی که یه دایره‌ای دستش بود. گفتم اسمش دف هست و دوباره تکرار کرد تا یادش بماند انگار.. بچه هی وول می‌خورد و مادرش تذکر می‌داد آرام بنشیند سر جایش. خواهر کوچکش هم ریز ریز می‌رقصید و قر می‌داد..
آقای حشره‌ی مجری آمد و به گمانم کفشدوزک بود که گفت بندری بزنیم. بعد مجری خواست نظر ِ تماشاگران عزیز را بپرسد.
نور در جایگاه تماشاگران چرخید و چرخید تا ایستاد روی پوری که با دست زیر چانه و قیافه‌ی بسیار جدی به روبرو نگاه می‌کرد. مجری پرسید: آقا بندری بزنیم؟
پوری سکوت بود، ما ریسه از خنده هر کدام به یک سمتی.. قطعن من هم بهتر بود به فکر ِ جانم باشم که از شانس ِ خوبم توی آن سالن تاریک با آن‌همه کودک، نور آمده اینوری و ول کن هم نیستند. اما دل درد گرفته بودم از خنده و دیدن قیافه‌اش..
دوباره پرسید: آقا بندری بخونیم؟ پوری سر تکان داد و گفت: آره آقا! شما بخون.. آره!

× برای پوریا که تولدش هست.

Wednesday, December 22, 2010

شاعر به درستی می‌فرماید: " کم خور دو سه پیمانه"

آقای حافظ هم دیشب فرمودند: " زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم "

Monday, December 20, 2010

از وقتی پارکینگ را درست کرده‌اند دیگر گروه ما آخرین نقطه‌ی دانشگاه نیست و شده ورودی ماشین‌ها! و دیوار ِ محوطه‌ی جلوی گروه نمایش با پارکینگ مشترک ست.
هوا تاریک بود. از جلوی کارگاه می گذشتم، مجید صدایم کرد. دنبال تحقیق‌های ترم پیش بود که یکی از دخترها هرچه گشته پیدا نکرده و روانه‌اش کرده‌ بودند سمت من و مجید که ترم پیش کامل‌ترین تحقیق در مورد تعزیه را داشتیم. همراه مجید رفتم سمت گروه که دختر را نشان دهد و هماهنگ کنیم ماحصل تحقیق‌ و نت‌برداری از کتاب‌های مختلف را بهش برسانم تا نمره بگیرد. چند قدم مانده به گروه گفت: آسیه را می‌شناسی؟ بهش گفتم نوشته‌های دنیا را بگیر. خواهش کرد خودم ازت بگیرم. نمی‌دونم چرا خودش نیومد سراغت..
خندیدم! گفتم این منو می‌بینه چشم غره می‌ره و از کنارم رد می‌شه! و راهم را کج کردم به سمت پارکینگ. محمدرضا چند قدم جلوتر می‌رفت و مجید دوشادوش من، می‌گفت: خوب شد گفتی. من نمی‌دونستم چنین رفتاری باهات داره..
می‌خندیدم و گفتم: مهم نیست! فوقش ازش می‌پرسیدم چی شده که انقدر قیافه می‌گیره.. من فقط دو، سه جلسه سر کلاس دیدمش. نمی‌دونم چشه..
پژوی نقره‌ای رنگ از پارکینگ آمد بیرون و جلوی پایمان ترمز کرد و آقای سیاه پوش گفت: رعایت کنید!
مجید پرسید چی؟ گفت: موقع حرف زدن رعایت کنید.. مجید پرسید: منظورتون را نمی‌فهمم.. مرد دوباره گفت: گفتم رعایت کنید!
مجید گفت: یعنی چه کار کنیم؟ مرد پرسید: در مورد چی حرف می‌زدید؟ جواب دادیم: در مورد درسمون..
گفت: این‌جا جاش نیست. تو کلاس باید حرف می‌زدید.
چند قدم آن‌ور تر کارگاه‌ها بود. گفتم: خب این‌جا جلوی گروهه..
گفت: این‌جا نایستید. برید.. با بی میلی چند قدم رفتیم آن‌طرف‌تر و ایستادیم.. نگاه کردم به آسمان ابری و آرام گفتم: الان در مورد آسمون باید حرف بزنیم یا چی؟
مرد ترمز دستی ماشینش را کشید و گفت: کارت دانشجویی! گفتیم: نداریم..
گفت: مدیرگروهتون را بگو بیاد.. و شاکی‌تر از قبل بود. می دانستم مدیرگروه نیست. دویدم سمت گروه دنبال پدرخوانده‌.. سر کلاس بود. با عجله رفتم سمت کلاس‌های بالا، پله‌ها را چند تا یکی رفتم بالا دنبال استاد که بیاید حال ِ مردک را بگیرد که گیر داده بهمان!.. تند تند توضیح دادم که بیا پایین. محمدرضا زنگ زد گفت: نمی‌خواد استاد بیاد. رفت..
برگشتم پایین! بچه‌ها گفتند: چرا یه چشم نگفتید و نرفتید تو گروه؟ آدم با رئیس حراست کل‌کل می‌کنه؟ فردا صبح باید بری حراست.. مسئول کارگاه‌ها اسم‌ها را گفته بود.
صبح تا رسیدم. مسئول کارگاه گفت: برو پیش آقای رئیس حراست از صبح چند بار پرسیده این‌ها چرا هنوز نیامدن؟
منتظر شدم مجید آمد و رفتیم. قرار گذاشتیم حرف نزند و حاضر جوابی نکند و من حرف بزنم تا اوضاع بدتر نشود. از صبح مسئول آموزش و استاد و همه توصیه کردند بروید عذرخواهی کنید. خانم آموزش زنگ زد و به آقای حراستی گفت ما بچه های خوبش هستیم..
آقای حراستی نگاهم نمی‌کرد. روی حرف‌هایش مجید بود. مجید ساکت‌ و آرام و بی‌آزارترین هم‌کلاسی‌ام بود. کم می‌دیدمش. ولی می‌دانستم نقطه‌ی جوشش برسد شروع می‌کند جواب دادن و بعد هم لابد می‌رویم کمیته انضباطی!
چند بار گفتم: اجازه بدید من توضیح می‌دم.. یک ریز حرف می‌زد در مورد رفتارهای درست و نادرست! که قبل از تاسوعا 3 تا از دانشجوها را ساعت 1 نیمه‌شب گرفته‌اند درخانه و سه روز بازداشت بوده‌اند و از همین گفتگو‌ها شروع می‌شود و می‌رسد به این‌جا!! و خبر داده‌اند در پارکینگ خلاف صورت می‌گیرد و دخترها سیگار می‌کشند و ...
گفتم: من داشتم می‌رفتم ماشینم را بردارم و برم خونه، این آقا هم باید برمی‌گشت سر کلاسش برای همین عجله داشتیم و در مسیر داشتیم حرف می‌زدیم. از استاد فلانی هم می‌تونید بپرسید در جریان هستند – پدرخوانده گفته بود بگویید من مطلع هستم –
بلاخره آقای حراستی روی سختنش با من شد ولی با نگاه به در و دیوار! گفت من بیوگرافی شما را درآوردم و خبر دارم و شما که از دانشجوهای خوبمون هستید و تو جشنواره مقام آوردید باید فلان باشید و بیسار..
ده، پانزده‌ دقیقه‌ای ارشاد شدیم تا اجازه‌ی مرخصی بهمان داده شد.. مجید ساکت بود و نگاه می‌کرد. نمی‌دانستم عصبانی باشم یا بخندم به تفکری که از راه‌رفتن و حرف‌زدن معمولی و عادی دو نفر می‌ترسید..

Saturday, December 11, 2010

ساعت از 12 گذشته، نگاهم می‌افتد به تقویم که رسیده به 18 آذر
می‌گویم: درست یک ماه دیگه
می‌گوید: خوشحالی؟ خیلی خوبه؟ ذوق زدگی داره؟
لبخند می‌زنم.. می‌گویم: حالا نه به این شدت.. ولی غصه بخورم یعنی؟
می‌گوید: تولد 17-18 سالگیت که نیست! از 25 که می‌گذره دیگه بالا رفتن سن بیشتر دردناکه! ناراحت کننده ست.. بهتره بهش فکر نکرد!

سه هفته‌ی دیگر تا پایان ترم باقی ست! این هفته که باز آخرش تعطیل ست و می‌ماند دو هفته و نیم..
از دیروز که هم‌خانه نیست فکر کردم مشق بنویسم؟ یادم نیامد چه کاری اولویت دارد.. کابوس پیش از کریسمس دیدم و بعد از سال‌ها برای بار چندم زیبای خفته.. آخر شب هم رسید به قیصر
امروز گذشت به چند کیلوخرما برای مراسم تدفین که بیش از انتظارم خوب بود و بعد هم بیگ‌فیش

Saturday, December 4, 2010

صبح باید آرام بیدار شد. کمی از این پهلو به آن پهلو شد و غلت زد. آرام چشم‌ها را باز کرد، اطراف را نگاه کرد و کش و قوس آمد. صبح ِ خیلی زود که باشد وقت لازم ست تا خودت را از زیر پتو بکشی بیرون و زیر لب فحش دهی به هرچه کلاس 8صبح!
نمی‌شود یکی داد بزند "دنیا" و انتظار داشته باشد مثل فنر از جا بپری، صاف و شق و رق بایستی جلوی دیدگانش. که چون یک دقیقه گذشت، فاصله‌ی "دنیا" گفتن‌ها را کم کند و صدایش مثل چکش فرو رود به مغز سرت و گفتن این‌که "بیدارم" هم کمکی نکند..
و گند بزند به روزت. بی‌کلام صبحانه بخوری، لباس بپوشی، بزنی بیرون و انقدر زود برسی که منتظر بمانی تا مسئول کارگاه بیاید درها را باز کند.. دلت بخواهد خرخره‌ی همه را بجوی و مجبوری جلوی خودت را بگیری تا پاچه‌ش گیر نکند میان دندان‌هایت.
صبح باید آرام از خواب بیدار شد..

Wednesday, December 1, 2010

باید یاد بگیرم "خودش خوب می‌شه" وجود خارجی ندارد.. درد به درمان نیاز دارد!
هی به تعویق انداختنش کمکی به بهبودی نمی‌کند.. فقط اوضاع بدتر می‌شود.
باید یاد بگیرم!

Tuesday, November 30, 2010

1
پشت‌خطی را ریجکت می‌کنم. استاد مشغول توضیح دادن ست و من نت‌برداری می‌کنم. خانوم الف بی‌خیال می‌شود. خانوم ب شروع می‌کند. روی کاغذ می‌نویسم "به ب زنگ بزن و بگو من دارم با استادم حرف می‌زنم، نمی‌تونم الان جواب بدم" و کاغذ را به خواهرم نشان می‌دهم. مکالمه‌ی کمتر از 10دقیقه‌‌ای من با استاد تمام می‌شود و شوکه‌ام از دوستان عزیزم که 10 دقیقه صبوری هم ندارند و نمی‌فهمند وقتی ریجکت شدی دوباره و دوباره و ده‌باره زنگ نزن! اس‌ام‌اس از خانوم الف می‌رسد " به هیچ عنوان به من زنگ نزن و اس‌ام‌اس نده! لطفن اگه شوهرم زنگ زد جواب نده، زندگیم از هم می‌پاشه! خودم بهت زنگ می‌زنم و توضیح می‌دم "
به ب زنگ می‌زنم. می‌گویم شما دو تا چه خبرتونه؟ ده دقیقه نمی‌تونستید تحمل کنید؟ می‌گوید: نمی‌دونم چی شده. الف زنگ زد و بسیار آشفته بود. گفت تو جواب نمی‌دی و خواهش کرد بهت بگم بهش زنگ نزن، بعدن خودش زنگ می‌زنه و ...
می‌گویم: باشه .. نمی‌فهمم چه اتفاقی ممکن ست بیفتد که زندگی این زوج به حرف زدن یا نزدن من بستگی داشته باشد. خیلی وقت ست الف و شوهرش را ندیده‌ام. در شهری دور زندگی می‌کنند و ارتباط تلفنی‌مان هم خیلی کم ست.
شنبه ظهر از کارگاه می‌آیم بیرون. 15-10تایی میس‌کال دارم. انگار که خانوم الف نشسته پشت تلفن و هی گزینه‌ی تکرار را فشرده. تا می خواهم شماره‌ش را بگیرم، خودش زنگ می‌زند. می‌گوید: یادته یه سیم‌کارت دیگه داشتم که یه بار سر شوخی به شوهرم اس‌ام‌اس دادم و بعد هم گم و گورش کردم؟ شوهرم پیداش کرده. عصبانی شده بود که چرا ازش اینو پنهان کردم. گفتم مال دنیاست. با یکی دوست بوده یه مدت، بعد بهم زده و نمی‌خواست دیگه باهاش تماسی داشته باشه.. سیم‌کارت را داد من براش نگه دارم..
می‌گویم: خب؟ می‌گوید: ترسیدم به وقت بهت زنگ بزنه و سوتی بدی! برای همین گفتم جوابش را ندی تا من برات توضیح بدم و اگه ازت پرسید بگو که سیم‌کارت تو بوده و ...
می‌گویم: باشه !
2
آقای پ و ج ، من، هم‌خانه و خانم چ و خ را به صرف شام دعوت کردند.. یک هفته من نبودم، هفته‌ی بعد یکی دیگر نبود.. آخرش بعد از امروز نه و فرداها، همه آمدند خانه‌ی ما. چند روز بعد خانوم خ زنگ زد که شام نپزید، غذا زیاد پختم و همه‌مان را دعوت کرد خانه‌شان. خانه‌هایمان به فاصله‌ی یکی، دو تا کوچه ست و مهمان‌بازی‌ها شکل گرفت. همه از یک گرایش هستیم، هم‌کلاسی و دو به دو هم‌خانه‌ایم.
نویت ِ شام رسید به خانه‌ی آقای پ و ج.. خانوم‌ هم‌خانه می‌گوید: دچار عذاب وجدان شدم، انقدر دوست پسرم را پیچوندم و بهش نگفتم آقای پ و آقای ج هم هستند.. دفعه‌ی بعد که قرار شد بچه‌ها بیان خونه‌ی ما، منم بهش می‌گم بیاد ولی می‌گم تو دعوتشون کردی و چون نصف این خونه مال تو هم هست، من‌که نمی‌تونستم بگم نمی‌شه! گفتم باشه و آقای دوست هم می‌تونه درک کنه که نمی‌شد من بگم مهمون نباید دعوت کنی! فقط یه وقت سوتی ندی که آقای پ و آقای ج قبلن اومدن این‌جا، منم بودم.. بار ِ اولی هست که اینا میان و منم هستم برای همین به آقای دوست هم گفتم که بیاد.
می‌گویم: باشه !

Wednesday, November 24, 2010

این‌جا چند متر زمین را حفر کنی به آب می‌رسد. کافی ست کمی به عمق بروی تا پی ِ خانه‌ات را بنا کنی اما ولش کنی برکه‌ی کوچکی متولد می‌شود. جایی میان ساختمان‌های بلند قطعه زمینی فراموش شده است و گاهی محل ِ عبور هر روزه‌ی مامان. چند وقت پیش که رد می‌شدیم مکث کرد و گفت فهمیدی این‌جا ماهی داره؟
سمت راست زمین آپارتمان بود، سمت چپ باز ساختمان بلند دیگری، انتهایش به کوه می‌رسید و جلویش رو به خیابان. هیچ رودی از آن‌جا نمی‌گذشت که سرریز شود به این قطعه‌ی کوچک ِ محبوس. ماهی که بال نداشت و نمی‌توانست پرواز کند تا گیر کرده باشد این‌جا.. دانه‌ای نداشت که باد بذرش را جابجا کند. اما این زمینی که حفر شده بود تا پایه‌های ساختمانی رویش بنا شود حالا محل ِ زندگی چند ماهی کوچک بود.
مامان هر روز خرده نان برایشان می ریزد. امروز ‌گفت: "خیلی وقته بارون نباریده و آبشون داره کم می‌شه.. اگه بارون نباره، می‌میرن!"
بعد از کمی مکث می‌گوید: " وقتی تو این شرایط دارن زندگی می‌کنن حتمن قوی هستن و با آب ِ کم هم می‌تونن زندگی کنن. آره.. زنده می‌مونن."

Tuesday, November 23, 2010

الان ترجیح می‌دادم کسی منو نشناسه و هیچ تصویری از من تو ذهنش نباشه
و بنویسم
با این‌که هیچ‌وقت موقع نوشتن فکر نمی‌کنم به آدم‌های احتمالی که ممکنه این‌جا را بخونن و ترجیح می‌دم همون کبکی باشم که سرش را فرو کرده در برف..

Monday, November 22, 2010

دور خودم می‌چرخم. دی‌وی‌دی‌هایی که باید به استاد تحویل بدهم را گذاشته‌ام کپی شود. لپ‌تاپ هشدار اتمام باتری داده و کسی حواسش نبوده.. دکمه‌های زیاد ِ مانتو‌ام را تند تند می‌بندم که متوجه‌ی مرگ ِ بی صدایش می‌شوم. می‌گویم بی‌خیال! این یکی را هفته‌ی دیگه بهش می‌دیم.. خانم هم‌خانه لپ‌تاپ و شارژرش را جمع می‌کند و می‌چپاند توی کوله.. آقای هم‌کلاسی می‌گوید: چه کار کنم؟ مقنعه‌ام را گرفته‌ام دستم و لی‌لی‌کنان جوراب می‌پوشم و می‌گویم: هیچی! بریم.. می‌گوید: تو نیم ساعته می‌گی بریم ولی حرکتی نمی‌کنی!
کتانی‌های قرمزم را می‌پوشم، موبایل و ساعت و سوییچ دستم هست. آقای هم‌کلاسی کوله‌ام را برمی‌دارد. دو ساعت بین کلاس‌ها را آمدیم خانه نهار بخوریم. تا غذا پخته شود و چای دم شود و به کارهای عقب‌مانده برسیم زمان مثل برق گذشت. ساعت یک و نیم را نشان می‌دهد و حالا ما باید سر کلاس باشیم!
پله‌ها را با سرعت می‌روم پایین. آقای هم‌کلاسی دو، سه قدم جلوتر از من از در خارج می‌شود. می‌گویم: کدوم احمقی باز در را باز گذاشته؟
کسی سرفه‌ای می‌کند، انگار که از بیرون در بگوید: " من " از پارکینگ به سرعت بیرون می‌روم به سوی ماشین، کمی سرم را در جهت مخالف می‌چرخانم. آقای همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی ست!

Friday, November 19, 2010

آخرین باری که دیدمش گفت: بنویس! بعدن یادمون می‌ره.. گفتم: می‌نویسم حتمن.
یادم آمد به همه‌ی خاطراتی که ننوشتم تا یادم برود، اما...

چند روز گذشته و من هنوز جای یک سری از وسایلم را نمی‌دانم و باید دنبالشان بگردم. وقتی هم‌خانه‌ام نیست و نمی‌توانم ازش بپرسم فلان چیز را ندیدی یا نمی‌دانی کجاست؟ عصبی می‌شوم.. هنوز این اتاق، اتاق ِ من نیست..
دیروز ظهر برگشتم خانه. رفتم سمت اتاقم و ماندم در آستانه‌ی در. گفتم: انگار اشتباه اومدم. این اتاق من نیست!
مادرم در کمال ناباوری همه‌ی اتاق را جمع کرده. کتاب‌هایم را گردگیری کرده و گذاشته در جعبه و بسته بندی کرده. چون به نظرم من ازشان استفاده نمی‌کردم و فقط خاک رویشان می‌نشست و این‌گونه در امان هستند.. در کمد را باز می‌کنم و نمی‌دانم چه چیزی در کجا قرار دارد و یا می‌تواند باشد. دیگر هیچ نمی‌دانم از این اتاق. حتا پتو و ملافه و بالشتم هم عوض شده..
حس ِ مهمان ِ گذری دارم که فردا می‌رود و هیچ کنکاشی هم نمی‌کند برای دوباره آشنا شدن این چهار دیواری که قبلن کسی کاری به کارش نداشت و قصد نمی‌کرد از نگاه ِ خودش مرتبش کند و نظم ببخشد.. حالا این‌جا بی‌نظم‌ترین جای جهان ست که من دیگر بلدش نیستم..

Thursday, November 18, 2010

همیشه یه جای کار می‌لنگه

Wednesday, November 17, 2010

هر چند دقیقه عطسه‌ام میاد..
خانم هم‌خونه می‌گه: عافیت!
می‌گم: خسته نشدی؟
دوباره عطسه می‌کنم.. می‌گه: عجب !

Tuesday, November 16, 2010

گلوم می‌خاره
دلم می‌خواد چنگ بندازم توش و با همه‌ی توان بخارونمش
افتادم به سرفه
دینا زنگ نمی‌زنه بگه حرکت کردم که منم برآورد زمانی کنم و برم چالوس دنبالش
مامان می‌گفت بهش گفتم نرو کلاس آخرت رو، گوش نکرد.. منم بهش گفته بودم زودتر بپیچون و بیا! .. ولی خبری ازش نیست.
نون نداریم
خانم هم‌خانه دراز کشیده و "چهل‌سالگی" می‌خونه..
این روزها در من زنی ست چهل ساله.. شاید هم بیشتر...
کاش امشب بخوابم..

من یک خصوصیت تقریبن بدی دارم! مثلن هر ساعت از شبانه‌روز که باشد می‌روم چای دم می‌کنم، بعد می‌آیم می‌نشینم و وقتی احساس می‌کنم زمانش کافی ست و لابد دم شده تا حالا، دلم می‌خواهد یک نفری بود می‌رفت برایم چای می‌ریخت، می‌آورد و یک وقت‌هایی شاید یک ساعت بگذرد و به آخرین لیوان آبی که ته کتری مانده می‌رسم..
الان هم چند ساعتی ست در حول آشپزخانه تردد می‌کنم. حالا نشسته‌ام این‌جا و می‌گویم کاش یکی به این باقلاقاتق سر می‌زد که یه وقت آبش تمام نشده باشد، نسوزد یا بالایی سرش نیاید.. آخرش هم می‌دانم باید خودم بروم و معجزه‌ای که رخ نمی‌دهد.. ولی خب سختم هست!

همیشه هم‌خانه‌ام آشپزی می‌کند. من فقط می‌پرسم: نهار چی داریم؟ یا شام پختی؟ و امثالهم
حالا 5نفر مهمان داریم با خودمان می‌شود 7 تا‍! چنگال‌ها به طرز اعجاب آوری چندوقتی ست گم شده‌اند. امروز رفتم یک دست قاشق و چنگال خریدم.. بعد از بالا پایین کردن محتویات موجود در خانه و رد گزینه‌های مختلف، نوع غذا تصویب شد!
دو کیلو بادمجان پوست کندم، خرد کردم و سرخ کردم.. و فکر کردم چه کسی گفته کشک بادمجان غذای راحتی ست؟ ولی در هر حال غذای محبوبم هست.
باقلاهای فریز شده را هم در آورم. پوست کندم و گذاشتم بپزد. قرار ست به باقلاقاتق تبدیل شود.. در دستور پختش تردید دارم! عادت ندارم غذا را بچشم. بدتر این‌که من اصلن این غذا را دوست ندارم و قطعن ذره‌ای نخواهم خورد.. هیچ وقت هم تصوری از طعمش ندارم.. همچین آشپزی که منم!