Wednesday, July 11, 2018
Posted by
Donya
at
7/11/2018
0
comments
Sunday, July 8, 2018
خواهرم با خاله حرف میزد و بین حرفهایش دربارهی جابهجایی و انتقال و مکالمهای که یکطرف را نمیشنیدم و اتفاقی کلماتی از خواهرم به گوش میرسید چون سرم به تلویزیون و فوتبال بود یاد مامانی افتادم. یادم افتاد من هنوز یک مادربزرگ در قید حیات دارم. انگار من آلزایمر گاه و بیگاهی گرفتهام که جاهایی از حوادث روزمره به ناگهی جرقه میزند، میآید روی ذهنم و بعد دوباره میرود عقب عقب و دور میشود. انقدر دور که انگار همراه مادربزرگ -مادرِ پدر- دفن شده.
میخواهم ببینمش؟ ترس روبهرو شدن با واقعیت مانع میشود. معذب و کلافه میشوم و حس خفگی میآید مینشیند بیخ گلویم. یک سیستم دفاعی حماقتوار که آدمها را از واقعیت میگیرد و در گذشته زنده نگه میدارد. ژیلا را هم وقتی حالش وخیم شد و گفتند بهزودی تمام میشود دیگر ندیدم. نیما که برگشت بیمارستان هر روز گفتم زنگ میزنم اما موکول کردم به مرخص شدنش تا خبر رسید رفته. اتفاقی عکسی از بیمارستانش دیدم و تصویر نیمای سالم و سرحال به نیما با سر بیمو و چاقی بیحد -احتمالن از عوارض داروها- تغییر پیدا کرد مثل الان که یادش افتادم.
مامانی جایی بین سر و قلبم، لابلای خاطرات و ذهنم آرام گرفته. سرم که جرقه میزند و قلبم بیتابی میکند مینشینم پای خاطرات. یاد خانهاش، مکالمات کمی که داشتیم، چشمهایی که انگار همیشه اشک تویش بود و همهی آن جزئیات را میآورم میگذارم جلوی رویم. گاهی فکر میکنم افسرده بود و نمیفهمیدیم.
همیشه صَدام را لعنت میکرد که آوارهاش کرده. از سال ۵۹ تا ابد آواره شد و هیچجایی برایش خانه نشد. شاید هم خیلی قبل از آن، آنوقتی که پدرش وسط معاملات کالاهای مختلف و خرید و فروشهای روتین -بازرگان بود- دختر ۱۳ساله را به یکی از همسن و سالهاش که باهم معامله میکردن شوهر داده بود و فرستاده بود شهر غریب با هزاران قصه و غصه. شاید هم نه انقدر غمانگیز اما آخرین تصویرم از مامانی زنیست که سخت بود به زندگی.
Posted by
Donya
at
7/08/2018
0
comments
Tuesday, July 3, 2018
قصه به انتها رسید و سکوت و ترس پیچید دور تنم. تعجب کردم از خودم و انقدر حس دور و عجیبی بود که شروع کردم توی سرم به کتمان ترس. تلاش کردم چیزی جز چالهی سیاه و تاریکی که توش فرو رفتم ببینم ولی بیفایده بود. دست دراز کردم برای پیدا کردن گوشی موبایل و شمع روی میز کنار تخت رو روشن کردم. رفتم سراغ در خونه و مطمئن شدم از قفل بودنش. عادت کلید رو روی در گذاشتن از وقتی اومد که فکر کردم این بهترین راه برای گم نکردنشه و موقع خروج حتمن یادم میمونه همراهم ببرم.
Posted by
Donya
at
7/03/2018
0
comments
Sunday, May 13, 2018
Posted by
Donya
at
5/13/2018
0
comments
Monday, May 7, 2018
:چرا اینا رو نذاشتی تو یخچال؟
ا- دنیا میگه همه چی بوی سیر میده.
: ماهیتابه رو خیلی شستم ولی هنوز بوی سیر میده. نیمرو با طعم سیر میخورم.
ن: فکر کنم ما اولین گروهی باشیم که بابت مصرف سیر مسموم شیم.
چرا این چای هیچوقت سرد نمیشه؟
Posted by
Donya
at
5/07/2018
0
comments
Saturday, May 5, 2018
Posted by
Donya
at
5/05/2018
0
comments
Wednesday, May 2, 2018
Thursday, April 20, 2017
اشکهام دوباره سر ریز شد.. خیلی زود بود. خیلی..
Posted by
Donya
at
4/20/2017
0
comments
Tuesday, April 11, 2017
Posted by
Donya
at
4/11/2017
0
comments
Monday, April 10, 2017
شمارش معکوس-۲
همهی این مکالمه با شکم گرد و قلنبهایست که سمت راستش قلنبهتر شده و مثال هندوانهی بیضیشکل کش آمده. گاهی حرف گوش کن تکانی میخورد و احتمالن غری هم زیر لب میزند و جمعتر میشود؛ گاهی دست و پایش را بیشتر فشار میدهد و دهنکجی هم نثارمان میکند و ما خیره به شکم منتظر واکنش بعدی هستیم.
Posted by
Donya
at
4/10/2017
0
comments
شمارش معکوس-۱
Posted by
Donya
at
4/10/2017
0
comments
Sunday, November 27, 2016
Posted by
Donya
at
11/27/2016
0
comments
Sunday, September 11, 2016
مدتهاست روز به روز، لحظه به لحظه زندگی میکنم. هم خوب ست و هم بد.. رسیدن به اواخر شهریور نگرانم میکند اما تکانی هم به خودم نمیدهم.
Posted by
Donya
at
9/11/2016
0
comments
Saturday, April 2, 2016
بعد از دوهفتهی شلوغ حالا که اینجا نشستم سکوت میخوام. چای بنوشم و کتاب نیمه تمام رو تمام کنم. شاید هیچ چیزی بیشتر از کار جدید کلافهم نمیکنه. سه ماه/ یک فصل گذشته و هنوز باهاش غریبهم. هستم چون تصمیم گرفتم اینجا باشم و انتخاب منطقی دیگری ندارم. سعی کردم ادای آدمهای عاقل رو در بیارم در حالیکه نیستم. همهی این دو هفته به دیوونگی و جستوخیز گذشت و حالا این صندلی و این میز برام تنگ و سخته. هفت ساعتی که به پایان ساعت کاری مونده و در نهایت باید یه چیزی باشه دستم برای ارائه، گلوم رو فشار میده. سرده.. گلوم درد میکنه.
Posted by
Donya
at
4/02/2016
0
comments
Monday, March 14, 2016
یک دنیایی درونم است که این وقتها سر بر میآورد. دورهی همراهی و بلند کردن دوست و غریبه را طی میکند، خیالش که راحت شد تنها میتواند راه برود، دستهایش را ول میکند و میرود. میرود یک گوشه گموگور میشود.
مثلن از خانم آ سالها خبر نداشتم تا تلفن ناگهانی و جداییاش.. من بودم تا طلاق و مستقل شدن و شروع دوبارهی زندگیاش. دنیا اینجا که کارش تمام شد رفت دوباره در شلوغی و همهمهی زندگی خودش.
یا هزارتا آدم این شکلی، کلی مثال دیگر.
این روزها به این دنیا احتیاج دارم. دنیایی که از جایی سر برسد، دستم را بگیرد، بلندم کند. خاکها را از سر زانوام بتکاند. من گریه کنم، بنشینم کنج اتاق ولی دنیا بماند. حالش بهم نخورد از معاشرت با این آدم خستهی افسردهی حال بهمزن. دنیا بماند، دستم را بگیرد و بلندم کند تا دوباره بایستم..
این روزها چهقدر به دنیا احتیاج دارم که کمی همراهی کند و مجبور نباشم ماسک آدمهای خوشحال خوب را مدام حمل کنم. خود غمگینم باشم.
Posted by
Donya
at
3/14/2016
0
comments
Monday, May 19, 2014
کتاب را که بستم یادم به تابستونهای دور بود. تابستون ۱۸ سالگی و چندتا تابستون بعدش که تو کانون پرورشی نقاشی و سفالگری درس میدادم. ۲ روز در هفته آناهیتا و شیما هم بودن. آناهیتا مربی ادبی که از رامسر و شیما مربی نقاشی که از رشت میاومد. بنابراین ظهرها خانهی نزدیکی نبود که برن ناهار بخورن و برگردن. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعدازظهر تایم خالی بین کلاسهای صبح و بعدازظهر بود.
این دو روز من هم میموندم و در آشپرخونهی کوچک کانون باهم ناهار میخوردیم و حرف میزدیم. تو این فاصله بیشترین فرصت برای حرف زدن از هر دری بود تا قبل از اینکه پدرومادرهای کلافه از تعطیلات برای ساعتی نفس راحت کشیدن زودتر از ساعت ۳ بچه ها را جلوی در پیاده کنن و دیرتر بیان دنبالشون و مجبور باشیم بریم سراغ کلاسهامون.
از خودمون٬ از اتفاقهای بامزهی سر کلاس٬ از شاگردهای پردردسر و خواندهها و شنیدهها گپ میزدیم. من و آناهیتا میتونستیم ساعتها در مورد کتابهایی که خوندیم باهم حرف بزنیم. من کوچکترین مربی بودم و آناهیتا ۳۰ سالگی را رد کرده بود و حافظهی بینظیری داشت در به خاطر آوردن جملات و عبارات از کتابهایی که خونده بود. باعث آشنایی من با خیلی نویسندهها و یا کمک کردن به نوع دیگری دیدن و خواندن بود. شاید همون آدمی بود که باعث شد من خیلی راحتتر چیزهایی که میخونم را تحلیل کنم٬ حرف بزنم و حرفهای تازهای در کلمات کشف کنم.
پ.ن: فایل صوتیاش در اینجا
Posted by
Donya
at
5/19/2014
0
comments
Saturday, May 17, 2014
Posted by
Donya
at
5/17/2014
0
comments
Tuesday, May 13, 2014
بابا صدایش خسته است. میگوید: خوبم. چیزی نشده. چرا شلوغش میکنی؟ یک ماه پیش هم که مامان گفت بابا تصادف کرده٬ زنگ زدم بهش و حالش را پرسیدم. گفت: چیزی نشده. چندتا خراش ساده است! .. چند تا خراش ساده یعنی از کار افتادن دو انگشتش و جراحی و بخیههای زیاد و هنوز هم نمیدانم نتیجه چه شده.
مسیج میدهم به خواهرم. همین دیروز چندبار بابت عروسیاش و پیدا کردن آرایشگاه باهم حرف زدیم ولی هیچ نگفت. هیچی.. شاکیام. میگوید: تقصیر من نیست. باور کن. مامان تأکید میکنه من هیچی بهت نگم ولی خودش یهو میگه. من چه کار کنم؟
میگویم بهجای یکهو شوک دادن به من همه چیز را همان وقت بگین. نه اینکه من زنگ بزنم و بگه بیمارستان! جراحی! که تا بفهمم چه خبر شده قلبم ایست کنه.
میگوید: سر جریان تصادف مامان بارها تاکید کرد هیچی به دنیا نگو. میگویم: تو که میدونی خودش طاقت نمییاره و میگه. میگوید: خب پس بذار خودم زودتر بهت بگم. ژیلا هم امروز جراحی داشت. سرطان سینه گرفته.
دخترعمهام است. سنی ندارد. عروس جوان همین عمهام از دو سال پیش درگیر سرطان است. سرطان هم مثل سرماخوردگی ویروسی شده؟ یهو شیوع پیدا میکند و میآید یقهی خانواده را میگیرد؟
میگویم: خبر دیگری نیست؟ بگو. من طاقتش را دارم.
میگوید: فعلن نه. همین بود.
Posted by
Donya
at
5/13/2014
0
comments
Sunday, May 11, 2014
سفرنوشت- ۶
این هفته تنها دوستهایمان در اینجا و در واقع همین ۲نفر آدمی که باعث شدند بیایم به این شهر مهمانمان بودند. باهم رفتیم جمعه بازار. جز پیازهایی که به اتمام رسیده بود هدف دیگری از خرید نداشتم تا هرچه پیش آید خوش آید.
رفتیم سراغ آخرین چادر میوهفروشی که همیشه بیشتر میوهها را از او میخریدیم. کل مکالمهی ما در تمام این مدت مرحبا و بای بود و قیمت را هم که روی کاغذ مینوشت. وقتی دید با ۲تا تازه وارد آمدهایم آمد به استقبالمان و خوشآمد گفت. انگار که بخواهد جلوی غریبهها احترام ما را حفظ کند. انقدر مهربان بود که ب متعجب بود از مرامش.
کمی جلوتر رسیدیم به فروشندهی آشنای دیگری و در جستوجوی اسفناج سالم و تازه بودم. نگاه مرددی داشتم به اسفناجهای بیجان خسته. مرد از پشت کوه اسفناجها٬ جایی که فقط خودش دسترسی داشت چند دسته اسفناج سرحال با برگهای جوانتر درآورد و پرسید چهقدر میخواهم؟
کلن ۳ یا ۴ جمعه باید باشد که این آدمها را میبینیم و چنان خودی باتو برخورد میکنند که دیگر حس ِ غریبهای میانشان را نداشته باشی. شاید اگر کمی زبان هم را میفهمیدیم میشد بیشتر بایستیم و چاق سلامتی کنیم باهم. از وضع بازار بگوییم و میوههای تازه رسیدهی تابستانی.
باید نگاهی به تقویم بیندازم. فرصت زیادی تا آخرین جمعه نمانده. از الان میتوانم دلتنگ همهشان باشم.
Posted by
Donya
at
5/11/2014
0
comments
Saturday, May 10, 2014
سفرنوشت-۵
Posted by
Donya
at
5/10/2014
0
comments