Wednesday, July 11, 2018

من  کم آوردم. خیلی وقته کم آوردم و در مقابلِ تو بیش از هر آدم و جریان دیگری. باعث می‌شی از خودم بدم بیاد و با هربار حرف زدن باهات چندتا جون ازم کم شه.
این آشنایی چندساله جز غم، کلافگی و استیصال برای من هیچ نداشته بدون راه فراری از تو. الان -شاید هرچه از آخرین مکالمه‌م باهات بگذره حالم بهتره شه ولی الان نه- احساس بی‌پناهی دارم. هیچ راه‌حلی جواب نداده. هیچ کسی نخواسته پناهم بده حتا شریک زندگیم و‌ فرار کرده از مقابله با تو. همه در نهایت شدن هم‌تیمی و من رودست خوردم. عجیب نیست می‌شناسنت ولی تلاش می‌کنن برای حفظ دوستی؟ گاهی فکر می‌کنم شاید شیطان همین باشه که تویی. ایگنور، بلاک، بی‌محلی، دعوا، گفت‌وگو، رفاقت و هیچ چیزی جواب‌گوت نیست. تو حرفی جز حرف خودت نمی‌فهمی. چیزی بهت بر می‌خوره؟ خودت می‌گی آره ولی من می‌گم نه. تو‌ فقط هدف مشخص می‌کنی و چیزی مانعت نمی‌شه. 
خسته‌ام و  وا دادم از دعوا و جنگ مدام با تو. خنگ باید باشی -که نیستی- نفهمی ازت متنفرم  ولی کاش بفهمم چرا مثل بختک چسبیدی و رها نمی‌کنی. 

Sunday, July 8, 2018

از وقتی  فهمیدم «مامانی» نشانه‌های آلزایمر دارد، ندیدمش. مامانی روز به روز ضعیف‌تر و مریض‌تر می‌شد و من تلاشی برای دیدنش نمی‌کردم. خودخواهی عمیقی شاید در این تصمیم باشد؛ شاید که نه، بدون قطع و یقین. مامانی توی خاطراتم هیچ‌وقت عصا و ویلچر ندارد. ما را‌ یادش‌ست و هنوز همه‌ی کارها را خودش انجام می‌دهد بی‌نیاز به پرستار و کمک.
مامانی، مادرِ مادرم؛ زنی آرام، لاغر و تکیده که همیشه سردش بود و شلوار بافتنی زیر شلوارش می‌پوشید. این «همیشه» برمی‌گردد به آخرین خاطراتم از او وگرنه «همیشه» به ابتدای تاریخ شناختم ازش نمی‌رسد. رابطه‌ی عمیق و زیادی بین ما نبود. مامانی مادربزرگی بود که خو کرده بود به تنهایی‌اش و خیلی حوصله‌ی ما نوه‌ها رو نداشت. فکر می‌کنم نوه‌ی محبوبش دخترخاله‌ام بود که می‌نشست کنارش و حرف می‌زد و پا به پاش توی آشپزخونه بود و کمکش می‌کرد. ما -من و خواهرام- مولد تولید صدا بودیم. با سروصدا دنبال هم می‌دویدیم و مامانی می‌گفت: «سرم رفت» «سرسام گرفتم». 
بزر‌گ‌تر که شدم، انقدر که می‌توانستم بروم دنبالش و با خودم از خانه‌اش در کرج ببرم خانه والدینم در شمال، بهانه‌ای برای نیامدن پیدا می‌کرد. یک بار گلودرد داشت، یک بار با هم‌سایه روبه‌رویی قرار داشت، یک بار ممکن بود دایی بیاید ولی آخر می‌گفت: «خونه‌تون خیلی صداست». و گاهی هم اطمینان نداشت از این‌که من کی برش می‌گردانم به خانه‌اش و می‌ترسید اقامتش طولانی شود. جایی جز خانه‌ی آرام و ساکت‌اش قرار نداشت. به تنهایی خو کرده بود.
خواهرم با خاله حرف می‌زد و بین حرف‌هایش درباره‌ی جابه‌جایی و انتقال و مکالمه‌ای که یک‌طرف را نمی‌شنیدم و اتفاقی کلماتی از خواهرم به گوش می‌رسید چون سرم به تلویزیون و فوتبال بود یاد مامانی افتادم. یادم افتاد من هنوز یک مادربزرگ در قید حیات دارم. انگار من آلزایمر گاه و بی‌گاهی گرفته‌ام که جاهایی از حوادث روزمره به ناگهی جرقه می‌زند، می‌آید روی ذهنم و بعد دوباره می‌رود عقب عقب و دور می‌شود. انقدر دور که انگار هم‌راه مادربزرگ -مادرِ پدر- دفن شده.
می‌خواهم ببینمش؟ ترس روبه‌رو شدن با واقعیت مانع می‌شود. معذب و کلافه می‌شوم و حس خفگی می‌آید می‌نشیند بیخ گلویم. یک سیستم دفاعی حماقت‌وار که آدم‌ها را از واقعیت می‌گیرد و در گذشته زنده نگه می‌دارد. ژیلا را هم وقتی حالش وخیم شد و گفتند به‌زودی تمام می‌شود دیگر ندیدم. نیما که برگشت بیمارستان هر روز گفتم زنگ می‌زنم اما موکول کردم به مرخص شدنش تا خبر رسید رفته. اتفاقی  عکسی از بیمارستانش دیدم و تصویر نیمای سالم و سرحال به نیما با سر بی‌مو و چاقی بی‌حد -احتمالن از عوارض داروها- تغییر پیدا کرد مثل الان که یادش افتادم.
مامانی جایی بین سر و‌ قلبم، لابلای خاطرات و ذهنم آرام گرفته. سرم که جرقه می‌زند و قلبم بی‌تابی می‌کند می‌نشینم پای خاطرات. یاد خانه‌اش، مکالمات کمی که داشتیم، چشم‌هایی که انگار همیشه اشک تویش بود و همه‌ی آن جزئیات را می‌آورم می‌گذارم جلوی رویم. گاهی فکر می‌کنم افسرده بود و نمی‌فهمیدیم.
همیشه صَدام را لعنت می‌کرد که آواره‌اش کرده. از سال ۵۹ تا ابد آواره شد و هیچ‌جایی برایش خانه نشد. شاید هم خیلی قبل از آن، آن‌وقتی که پدرش وسط معاملات کالاهای مختلف و خرید و‌ فروش‌های روتین -بازرگان بود- دختر ۱۳ساله را به یکی از هم‌سن و سال‌هاش که باهم معامله می‌کردن شوهر داده بود و فرستاده بود شهر غریب با هزاران قصه و‌ غصه. شاید هم نه انقدر غم‌انگیز اما آخرین تصویرم از مامانی زنی‌ست که سخت بود به زندگی.

Tuesday, July 3, 2018

تنها زندگی کردن یه وقت‌هایی هولناکه. تو تاریکی مطلق بدون روزنه‌ای نور گوشم به قصه‌ی پادکست بود و دراز کشیده بودم تا خوابم ببره، مثل هزاران شب دیگه و برای من بدخواب هیچ چیز تازه‌ای نبود.
قصه به انتها رسید و سکوت  و ترس  پیچید دور تنم. تعجب کردم از خودم و انقدر حس دور و عجیبی بود که شروع کردم توی سرم به کتمان ترس. تلاش کردم چیزی جز چاله‌ی سیاه و تاریکی که توش فرو رفتم ببینم ولی بی‌فایده بود. دست دراز کردم برای پیدا کردن گوشی موبایل و شمع روی میز کنار تخت رو روشن کردم. رفتم سراغ در خونه و مطمئن شدم از قفل بودنش. عادت کلید رو روی در گذاشتن از وقتی اومد که فکر کردم این بهترین راه برای گم نکردنشه و موقع خروج حتمن یادم می‌مونه هم‌راهم ببرم.
در قفل بود، برگشتم به اتاق نیمه روشن و تازه صدای کولر هم‌سایه به گوش رسید که سکوت شب رو می‌شکافت. 

Sunday, May 13, 2018

از میان نیمه‌شب تابستان و باران و زوزه‌ی باد وارد اتاق سیمانی ۱۲متری شدم. اتاق به وسعت ۴تا متکایی بود که کنار هم روی زمین پهن کرده بودیم برای خواب. جای من میان ف و ب خالی بود. دراز کشیدم و درست کنار گوش‌‌م ب خرناس می‌کشید. از این پهلو به آن پهلو به نظر می‌رسید ف راحت خوابیده. بعد از چند روز بی‌خوابی و  جت‌لگ عجیب نبود. 
نشستم. میم لابد هنوز میان قبرستان قدم می‌زد و سیگار می‌کشید. ساعت از ۱۱شب گذشته بود که از تاریکی و باران و جاده‌ای که بلد نبودیم و تنها راهنمایمان گوگل‌مپ بود، خودمان را رساندیم این بالا، وسط قبرستان. 
بالای پله‌ها تانکر آب بود و دستشویی. این پایین چندتا اتاق برای اقامت زائرین که خالی و متروک بود میان نم باران و هوای خنک وسط تابستان و البته صدای خروپف ب که پس از یک روز طولانی و رانندگی زیاد بهترین صدا بود برای نخوابیدن.
در آهنی آرام باز شد و میم آمد و جا گرفت روی جای خالی‌اش. ف چشمان‌ش را باز کرد و من هنوز نشسته بودم.
-تکانش بده
این توصیه‌ی بی‌اثر و نامفید همگان است. هیچ تکانی مانع کسب خروپف نمی‌شود. 
ب جابه‌جا شد و با ریتم عجیب و جدیدتری ادامه داد. هنوز نشسته بودم بالای سرش خیره به تغییر صورت و اصواتی که بیرون می‌آمد. پقی زدم زیر خنده. بلند و از ته دل..
ب آشفته و ترسان از حال افقی به سرعت پرید و نشست. خنده‌هایم بند نمی‌آمد. 
-چی شده؟
: خروپف می‌کردی. بخواب.
من از خنده سرخ می‌شدم، ب از عصبانیت. 

Monday, May 7, 2018

- من کی خوابیدم؟
این‌جا صبح با سؤال شروع می‌شه.
ا- فکر کردم نیم ساعت خوابیدم فقط و رفتین ساحل. پا شدم که بیام پیش‌تون دیدم دنیا رو زمین خوابه. هوا هم روشنه.
ن از اتاق اومد بیرون و گفت: من فکر می‌کردم من این‌جام و دنیا رو تخت خوابیده. پشمام ریخت تو اتاق بیدار شدم. من کی رفتم اون‌جا؟ 
ظرف‌ها رو جمع می‌کنم و اضافه‌ی غذاهای مونده‌ی دیشب رو می‌ریزم دور. 
: کسی نیمرو می‌خوره؟ من می‌خوام صبحانه بخورم. 
ا- من‌که بیدار شدم کته استیک دیشب رو خوردم. صدام هم زدین و نیومدم شام بخورم؟
: آره. خیلی بی‌هوش بودی. 
ا- یادم نمیاد. 
ن سیگاری روشن می‌کنه و می‌ره سمت بالکن و می‌گه: این صبح‌ها رو دوست دارم هیچی یادمون نمیاد. مکث می‌ذاره بین‌ش و نگاه‌م می‌کنه، انگار می‌خواد وسط‌ش بگه جز دنیا که جواب  سؤال‌ها رو داره.
: ماهیتابه فقط همینه؟
ن: آره.
باقی‌مونده‌ی جوجه‌های خوابیده در پیاز و سیر از عصر دیروز مونده.
:چرا اینا رو نذاشتی تو یخچال؟
ن: می‌تونستم؟
ا- دنیا می‌گه همه چی بوی سیر می‌ده.
: ماهیتابه رو خیلی شستم ولی هنوز بوی سیر می‌ده. نیمرو با طعم سیر می‌خورم.
ن: فکر کنم ما اولین گروهی باشیم که بابت مصرف  سیر مسموم شیم. 
ا بطری‌های خالی رو می‌ذاره کنار هم.
: چه‌قدر خوردیم.
ن: ۱۲ساعت.
: انگار بیش از یه روز بوده.
ن: من که ۳ساعت وسط‌ش خوابیدم برام ۲روز حساب می‌شه.
: ولی من و ا رفتیم ساحل و ادامه دادیم..
چرا این چای هیچ‌وقت سرد نمی‌شه؟ 
ن: تی‌شرت من رو شوفاژ چه می‌کنه؟ .. ما بریم حوصله‌ت سر نمی‌ره؟
ا- تو هم بیا بریم.. 
آب گرم رو باز می‌کنم روی ظرف‌ها و اسکاچ پر از مایع ظرف‌شویی رو می‌کشم روی ظرف‌ها. چای می‌ریزم و می‌نشینم کنار پنجره. ردپای دیشب کم و کم‌تر می‌شه. 

Saturday, May 5, 2018

سرم آرشیو اطلاعات بیهوده‌ست. پر از جزئیات بی‌مصرف که فقط مرور زمان به انتخاب خودش پاک می‌کنه. من نه در ‌ثبت‌ش شریکم و نه در حذف‌ش. 
این ۲خط خلاصه‌ی ده‌ها و شاید صدها خط حرفه. عادت کردم به موجز و خلاصه نوشتن. حتا حالا که توییتر هم دیگه ۱۴۰کاراکتری نیست و می‌شه بیش‌تر نوشت. شاید توضیح دادن و ثبت کردن منو می‌ترسونه، در حالی‌که ممکنه در یک مکالمه‌ی عادی با شرح دقیق جزئیات آدمی رو شریک یک لحظه و جریان کنم. انقدر جزئیات بی‌اهمیت رو بگم که مثل من تصویر روشنی از فضا پیدا کنه و از دریچه‌ی چشم من همه‌چیز رو واضح ببینه.
نه همیشه.. خیلی وقتا هم کلمه‌ها رو به‌زور باید از دهن‌م بیرون بکشن. اینه که از نظر آدم‌های مختلف من آدم متفاوتی هستم.
یکی من رو ساکت، نجوش و خجالتی توصیف می‌کنه. دیگری شلوغ و پر انرژی و حراف! 
خودم؟ مخلوطی از همه‌ی این‌ها. 

Wednesday, May 2, 2018

نوشتن ثبت همه‌ی این لحظه‌هایی‌ست که توی سرم نگه نمی‌دارم.

Thursday, April 20, 2017

کارگردانی که ۳سال پیش باهاش کار کرده بودم زنگ زد و پرسید من با عارف عکس ندارم؟ می‌شه برام بفرستی؟
داشتم می‌خوابیدم و یادم افتاد.. نشستم پای فولدر عکس‌ها.. کاش یه فریم از این‌ها رو برای خودش فرستاده بودم. چرا هیچ‌وقت نپرسید؟ چرا یادآوری نکردی مرد؟
اشک‌هام دوباره سر ریز شد.. خیلی زود بود. خیلی..

Tuesday, April 11, 2017

نشستم به تماشای تنهایی.. زندگی در واقعیت عمیقن غم‌انگیزه. قرار نبود بعد از ۳۰ این‌جوری بگذره و زندگی‌هامون این شکلی باشه.
می‌خواستم شام بپزم و نخواستم تنها بخورم. جمع کردم و رفتم سراغ یکی از آدم‌های تنهای دیگه. گفت اگه تو رو نداشتم چه‌کار می‌کردم؟ شما ۲-۳نفر خانوده‌م شدین. من چای می‌خوردم و او کنیاک و اندوه وجودش سر ریز کرد تا روی مبل خواب‌ش برد. 
میز رو جمع کردم. چراغ‌ها را یک به یک خاموش کردم جز یکی. فکر کردم شاید بیدار شه و بترسه. آروم پتو کشیدم روش و در را بستم پشت سرم. از تنهایی رفتم به تنهایی. 

Monday, April 10, 2017

شمارش معکوس-۲

ما به زندگی روتین روزمره‌مان مشغولی‌م و همه‌چیز کما فی سابق در گذر است. من هنوز چای دم می‌کنم و هر کدام یک وری می‌نشینیم به کار و حال خود. گاهی گپ و بحث و کار مشترکی و همه‌ی حرف‌هایی که هیچ‌‌وقت از هم پنهان نگه نمی‌داریم. همین وسط‌ها یک‌باره صدایش بلند می‌شود که دیدی؟ اومده این‌ور لم داده و به همه جام داره فشار میاد. برو اون‌ور. مگه با تو نیستم؟ 
همه‌ی این مکالمه با شکم گرد و قلنبه‌ای‌ست که سمت راست‌ش قلنبه‌تر شده و مثال هندوانه‌ی بیضی‌شکل کش آمده. گاهی حرف گوش کن تکانی می‌خورد و احتمالن غری هم زیر لب می‌زند و جمع‌تر می‌شود؛ گاهی دست و پای‌ش را بیشتر فشار می‌دهد و دهن‌کجی هم نثارمان می‌کند و ما خیره به شکم منتظر واکنش بعدی هستیم.
کمی بعد دوباره سکوت می‌شود یا یکی‌مان میانه‌ی کلام نصفه مانده را می‌گیرد و رشته‌ها را می‌چسباند به قبل و امتداد می‌دهد و برمی‌گردیم به روزمره‌‌ها.

شمارش معکوس-۱

ما قرار بود بنویسیم از این روزهای‌مان. از این تجربه‌ی دورتر من از به‌دنیا آمدن‌ت و تجربه‌ی نزدیک مادرت از لمس لحظه لحظه‌ی حیات تو. اما درک کن که ما همیشه دو تا آدم گشاد و تنبل بوده‌ایم و مادرت بدتر از من.
پانزده مهر۹۵ تو برای ما واقعی شدی. شاید از اولین جمله‌ی سونوگرافی که نوشته بود «ضربان قلب رویت شد». (واضح است که دارم از روی نوت گوشی‌ام تقلب می‌کنم وگرنه برای به‌خاطر آوردن دیشب هم ممکن نیست انقدر دقیق باشم.)
خیلی با دقت خیره شدیم به نامه‌ی سونوگرافی و خط‌کش فلزی تا بفهمیم ۷میلیمتر یعنی چه؟ الان حدود ۴۰سانتی‌متر هستی و بدون کمک خط‌کش هم می‌شود تمام قد تصورت کرد. 

Sunday, November 27, 2016

کاسه‌ی انارهای دانه‌کرده را با تبحر خاصی روی شکمم و کتاب را با دست چپ روی پاهای از زانو خم شده نگه داشته بودم و آرام با دست راست قاشق محتوی انار را توی دهانم فرود می‌آوردم و کتاب می‌خواندم. لبوها هم در آشپزخانه توی آب قُل می‌خورد و در انتظار پخته شدن بود.
جایی بین مکث‌های رسیدن قاشق انار تا دهان‌م و له‌شدن و خرت‌خرت زیر دندان‌ها یاد او افتادم با سوال الان چه می‌کند؟ به روزهای هفته فکر کردم که وقت ورزش . کلاس هم نیست. 
چرا آدم باید یاد یک آشنای دور بیفتد و نگران تنهایی‌اش؟ نگران که نه.. برایش جالب شود برخورد او با زندگی‌اش. آن‌همه سکوت و معاشرت‌های از پیش تعیین شده‌ی مشخص، زندگی منظم و هفته‌های شبیه هم. 
بعد فکر کردم به همه‌ی آدم‌های تنهای دور و بر. هر یک‌نفر با یک خانه و توی ذهن‌م تهران کم آمد برای آدم‌های تک‌نفره مثل خیابان‌ها که کم آمده برای این‌همه ماشین تک‌سرنشین.
روزی فیلم این آدم‌ها و خودم را باید بسازم. فیلمی از یک شب یا یک پلان از زندگی. 

Sunday, September 11, 2016

مدت‌هاست روز به روز، لحظه به لحظه زندگی می‌کنم. هم خوب ست و هم بد.. رسیدن به اواخر شهریور نگران‌م می‌کند اما تکانی هم به خودم نمی‌دهم.

برای کار حرف زده‌م و هنوز قراردادی بسته نشده، دنبال سرمایه می‌گردند ظاهرن. از کار همیشه پروژه‌های بی‌پول و کم‌پول به من می‌رسد.
باید کارتن‌ها را از انباری بیرون بکشم و ببرم طبقه‌ی چهارم و اندک وسایلی که در طول ۸-۹ ماه باز کردم و چیده و نچیده گوشه کنار خانه‌ست را جمع کنم.
خانه؟ هنوز پیدا نکرده‌م. امیدوارم ۱۰روز زمان مناسبی باشد یا بسان معجزه‌ای خانه‌ی دلخواه یافت شود و خودش تالاپی بیفتد از آسمان.
این وقت‌ها خسته‌م. به زندگی خودم که می‌رسد خسته می‌شود. برای همه وقت و انرژی دارم اما بادکنک سوراخ کم‌باد سهم خودم است.

Saturday, April 2, 2016

صفحه‌ی خالی جلومه و باید برنامه بنویسم، طرح بنویسم برای کارم اما بعد از یک ساعت اینا اولین کلماتیه که می‌نویسم. این‌جا سرده و تنها تصوری که می‌تونم داشته باشم تخت و پتوست که دراز بکشم و کتاب بخونم. حتا شاید پاشم آشپزی کنم یا سریال ببینم.
بعد از دوهفته‌ی شلوغ حالا که این‌جا نشستم سکوت می‌خوام. چای بنوشم و کتاب نیمه تمام رو تمام کنم. شاید هیچ چیزی بیشتر از کار جدید کلافه‌م نمی‌کنه. سه ماه/ یک فصل گذشته و هنوز باهاش غریبه‌م. هستم چون تصمیم گرفتم این‌جا باشم و انتخاب منطقی دیگری ندارم. سعی کردم ادای آدم‌های عاقل رو در بیارم در حالی‌که نیستم. همه‌ی این دو هفته به دیوونگی و جست‌وخیز گذشت و حالا این صندلی و این میز برام تنگ و سخته. هفت ساعتی که به پایان ساعت کاری مونده و در نهایت باید یه چیزی باشه دستم برای ارائه، گلوم رو فشار می‌ده. سرده.. گلوم درد می‌کنه.

Monday, March 14, 2016


مچ خودم را گرفتم که وسط حال بد شدم قوی‌ترین آدم جهان، حال‌م فراموش شد و همه‌ی وجودم را گذاشته‌ام برای بحران زندگی یک دوست. شده‌ام رفیق تمام‌وقت او که دست‌ش را بگیرم، بلندش کنم، بغل‌ش کنم و تنها نماند.
یک دنیایی درون‌م است که این وقت‌ها سر بر می‌آورد. دوره‌ی همراهی و بلند کردن دوست و غریبه را طی می‌کند، خیال‌ش که راحت شد تنها می‌تواند راه برود، دست‌هایش را ول می‌کند و می‌رود. می‌رود یک گوشه گم‌وگور می‌شود.
مثلن از خانم آ سال‌ها خبر نداشتم تا تلفن ناگهانی و جدایی‌اش.. من بودم تا طلاق و مستقل شدن و شروع دوباره‌ی زندگی‌اش. دنیا این‌جا که کارش تمام شد رفت دوباره در شلوغی و همهمه‌ی زندگی خودش.
یا هزارتا آدم این شکلی، کلی مثال دیگر.
این روزها به این دنیا احتیاج دارم. دنیایی که از جایی سر برسد، دستم را بگیرد، بلندم کند. خاک‌ها را از سر زانوام بتکاند. من گریه کنم، بنشینم کنج اتاق ولی دنیا بماند. حالش بهم نخورد از معاشرت با این آدم خسته‌ی افسرده‌ی حال بهم‌زن. دنیا بماند، دستم را بگیرد و بلندم کند تا دوباره بایستم..
این روزها چه‌قدر به دنیا احتیاج دارم که کمی همراهی کند و مجبور نباشم ماسک آدم‌های خوش‌حال خوب  را مدام حمل کنم. خود غم‌گین‌م باشم.

Monday, May 19, 2014

خوندن کتاب آلیس مانرو تمام شد. اسم‌ش با عنوان «خوشبختی در راه است» من‌و یاد کتاب‌های روان‌شناسی و خودشناسی می‌نداخت. ولی بعد از خواندن داستانی به همین اسم فهمیدم چه نام پرکنایه ای‌ست. کتاب از ۹تا داستان کوتاه تشکیل شده٬ بیشتر با محوریت زنان.
کتاب را که بستم یادم به تابستون‌های دور بود. تابستون ۱۸ سالگی و چندتا تابستون بعدش که تو کانون پرورشی نقاشی و سفال‌گری درس می‌دادم. ۲ روز در هفته آناهیتا و شیما هم بودن. آناهیتا مربی ادبی که از رامسر و شیما مربی نقاشی که از رشت می‌اومد. بنابراین ظهرها خانه‌ی نزدیکی نبود که برن ناهار بخورن و برگردن. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعدازظهر تایم خالی بین کلاس‌های صبح و بعدازظهر بود.
این دو روز من هم می‌موندم و در آشپرخونه‌ی کوچک کانون باهم ناهار می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. تو این فاصله بیشترین فرصت برای حرف زدن از هر دری بود تا قبل از این‌که پدرومادرهای کلافه از تعطیلات برای ساعتی نفس راحت کشیدن زودتر از ساعت ۳ بچه ها را جلوی در پیاده کنن و دیرتر بیان دنبال‌شون و مجبور باشیم بریم سراغ کلاس‌هامون.
از خودمون٬ از اتفاق‌های بامزه‌ی سر کلاس٬ از شاگردهای پردردسر و خوانده‌ها و شنیده‌ها گپ می‌زدیم. من و آناهیتا می‌تونستیم ساعت‌ها در مورد کتاب‌هایی که خوندیم باهم حرف بزنیم. من کوچک‌ترین مربی بودم و آناهیتا ۳۰ سالگی را رد کرده بود و حافظه‌ی بی‌نظیری داشت در به خاطر آوردن جملات و عبارات از کتاب‌هایی که خونده بود. باعث آشنایی من با خیلی نویسنده‌ها و یا کمک کردن به نوع دیگری دیدن و خواندن بود. شاید همون آدمی بود که باعث شد من خیلی راحت‌تر چیزهایی که می‌خونم را تحلیل کنم٬ حرف بزنم و حرف‌های تازه‌ای در کلمات کشف کنم.

پ.ن: فایل صوتی‌اش در این‌جا

Saturday, May 17, 2014

این روزها که این‌جا ننوشتم سرم گرم بود به اینستارادیو و به‌جای نوشتن حرف زدم. جای نوشتن را که نخواهد گرفت فقط هنوز وَرِ خودسانسورگرم با شدت و حدت همراهی می‌کنه و همیشه همراهه.. فرقی نمی‌کنه توییتر باشم یا اینستاگرام یا فیس‌بوک یا هر اسم دیگری..

Tuesday, May 13, 2014

زنگ زدم به مامان. سروصدا بود و مامان کلافه. پرسیدم: کجایی؟ گفت: بیمارستان. چیزی در دلم تکان خورد. پرسیدم: چرا؟ گفت: بابا جراحی داشت. حال ِ من؟ توصیف ندارد. بلافاصله می‌پرسم: چرا؟ می‌گوید: همان سنگ کلیه. مگه نمی‌دونی کلیه‌ش سنگ‌سازه؟ دیروز اومدیم بیمارستان.. انگار حواس‌ش جای دیگری است. می‌گوید: الان میام. (و رو به من ادامه می‌دهد) گوشی را می‌دم به بابا. فقط بلند حرف بزن.
بابا صدای‌ش خسته است. می‌گوید: خوبم. چیزی نشده. چرا شلوغش می‌کنی؟ یک ماه پیش هم که مامان گفت بابا تصادف کرده٬ زنگ زدم بهش و حال‌ش را پرسیدم. گفت: چیزی نشده. چندتا خراش ساده است! .. چند تا خراش ساده یعنی از کار افتادن دو انگشتش و جراحی و بخیه‌های زیاد و هنوز هم نمی‌دانم نتیجه چه شده.
مسیج می‌دهم به خواهرم. همین دیروز چندبار بابت عروسی‌اش و پیدا کردن آرایشگاه باهم حرف زدیم ولی هیچ نگفت. هیچی.. شاکی‌ام. می‌گوید: تقصیر من نیست. باور کن. مامان تأکید می‌کنه من هیچی بهت نگم ولی خودش یهو می‌گه. من چه کار کنم؟
می‌گویم به‌جای یک‌هو شوک دادن به من همه چیز را همان وقت بگین. نه این‌که من زنگ بزنم و بگه بیمارستان! جراحی! که تا بفهمم چه خبر شده قلبم ایست کنه.
می‌گوید: سر جریان تصادف مامان بارها تاکید کرد هیچی به دنیا نگو. می‌گویم: تو که می‌دونی خودش طاقت نمی‌یاره و می‌گه. می‌گوید: خب پس بذار خودم زودتر بهت بگم. ژیلا هم امروز جراحی داشت. سرطان سینه گرفته.
دخترعمه‌ام است. سنی ندارد. عروس جوان همین عمه‌ام از دو سال پیش درگیر سرطان است. سرطان هم مثل سرماخوردگی ویروسی شده؟ یهو شیوع پیدا می‌کند و می‌آید یقه‌ی خانواده را می‌گیرد؟
می‌گویم: خبر دیگری نیست؟ بگو. من طاقتش را دارم.
می‌گوید: فعلن نه. همین بود.

Sunday, May 11, 2014

سفرنوشت- ۶

دوهفته از مستقر شدن‌مان گذشته بود که جمعه بازار را کشف کردم. آن‌هم درست در خیابان روبرویی. خیلی پروپیمان و شلوغ. از صبح جمعه چادرها را علم می‌کردند و با رسیدن غروب یک‌باره دیگر هیچ اثری ازشان نبود. از قسمت‌های هیجان انگیز این‌جا برایم شد همین جمعه بازار. از هفته‌ی بعدش و گشت و گذار در بازار دیدم به صرفه‌تر این است که خرید میوه و سبزیجات را هفته‌گی برگزار کنیم جز مواقع ضروری و لازم. قیمت همه چیز ارزان‌تر بود. شدیم مشتری هر جمعه.
این هفته تنها دوست‌های‌مان در این‌جا و در واقع همین ۲نفر آدمی که باعث شدند بیایم به این شهر مهمان‌مان بودند. باهم رفتیم جمعه بازار. جز پیازهایی که به اتمام رسیده بود هدف دیگری از خرید نداشتم تا هرچه پیش آید خوش آید.
رفتیم سراغ آخرین چادر میوه‌فروشی که همیشه بیشتر میوه‌ها را از او می‌خریدیم. کل مکالمه‌ی ما در تمام این مدت مرحبا و بای بود و قیمت را هم که روی کاغذ می‌نوشت. وقتی دید با ۲تا تازه وارد آمده‌ایم آمد به استقبال‌مان و خوش‌آمد گفت. انگار که بخواهد جلوی غریبه‌ها احترام ما را حفظ کند. انقدر مهربان بود که ب متعجب بود از مرام‌ش.
کمی جلوتر رسیدیم به فروشنده‌ی آشنای دیگری و در جست‌وجوی اسفناج سالم و تازه بودم. نگاه مرددی داشتم به اسفناج‌های بی‌جان خسته. مرد از پشت کوه اسفناج‌ها٬ جایی که فقط خودش دسترسی داشت چند دسته اسفناج سرحال با برگ‌های جوان‌تر درآورد و پرسید چه‌قدر می‌خواهم؟
کلن ۳ یا ۴ جمعه باید باشد که این آدم‌ها را می‌بینیم و چنان خودی باتو برخورد می‌کنند که دیگر حس ِ غریبه‌ای میان‌شان را نداشته باشی. شاید اگر کمی زبان هم را می‌فهمیدیم می‌شد بیشتر بایستیم و چاق سلامتی کنیم باهم. از وضع بازار بگوییم و میوه‌های تازه‌ رسیده‌ی تابستانی.
باید نگاهی به تقویم بیندازم. فرصت زیادی تا آخرین جمعه نمانده. از الان می‌توانم دل‌تنگ همه‌شان باشم.

Saturday, May 10, 2014

سفرنوشت-۵

همین چند دقیقه پیش در زدند. ساعت ۱۱ شب. آقای سرایدار با یک آقای اهل اسکاندیناوی دم در بود. هم‌سایه را آورده بود تا به انگلیسی برای‌مان مشکل پیش آمده را توضیح دهد. از دیروز این‌جا طوفان است و باران سیل آسا و دریای بی‌اعصاب. چندبار برق قطع شده. جنراتور کل مجتمع ترکیده انگار و از ساعت ۱۲ شب برق را قطع می‌کنند تا فردا صبح که کسی برای تعمیر بیاید. گوشی‌ها و لپ‌تاپ را سریعن زدیم به برق. امیدوارم اسفناج‌های روی اجاق تا قبل‌ش بپزد. کار شست‌وشوی ظرف‌های توی ماشین هم تمام شود. یادم باشد آب بگذارم جوش بیاید و چای بخورم. در این خانه هیچ چیزی بدون برق کار نمی‌کند.