Tuesday, May 22, 2012

اتاق خواب تقریبن با پشت‌بام خانه‌ی همسایه در یک سطح قرار گرفته. پنجره باز ست. باد می‌وزد هر از چند گاهی.. دراز کشیده‌ایم روی گلیم وسط اتاق. 
شبیه شب‌های تابستان ست و روی پشت‌بام هستیم. گاهی نور ماه صورت‌مان را روشن می‌کند.‏

Monday, May 21, 2012

یک وقت‌هایی آدم وسواس می‌گیرد. وسواس شستن و می‌رود به جنگ خودش. می‌سابد و می‌شورد و می‌سابد.. انگار تمامی ندارد. کمر راست نمی‌شود دیگر، دست‌ها توان از دست می‌دهند اما فشار بیشتری وارد می‌کند برای شستن، شستن، پاک کردن..‏
شاید فکرها هم پاک شود. شاید لکه‌های جا مانده بالاخره لیز بخورد و همراه آب به قعر زمین رود.‏
کف پاها زق زق می‌کند. مواد شوینده پوست را می‌خورد و به خارش می‌اندازد. نفس کشیدن سخت می‌شود و با هر دم بوی تندی فرو می‌رود و می‌سوزاند. فکر می‌کنی فرصت مناسبی ست بغض فروخورده را بیرون بریزی. از قیافه‌ی نالان شاکی می‌شوی. زود فراموش می‌کنی. شلنگ آب را می‌گیری سمت کاشی‌ها، سیاهی سر می‌خورد و سفیدی کاشی‌ها بیشتر دیده می‌شود.‏
دوباره مایع شوینده، بوی تند و سرفه و نفسی که حبس می‌کنی. عصبانیت دوباره پیروز می‌شود. با شدت بیشتری سابیدن، سابیدن، شستن.‏
کمی لای در را باز می‌کنی. خانه در تاریکی فرو رفته.‏
پاها را زیر آب می‌گیری تا از سوختنش کم شود. خنکی می‌خزد روی پوست.‏

Saturday, May 19, 2012

اسباب‌کشی خر است، گاو نر ست اما رفتن به خانه‌ی جدید خوب است.‏
خانه‌ی جدید کوچک‌تر است. آشپزخانه‌اش جای چندانی ندارد. هال جمع‌وجورتر است اما نور دارد، روشن است و قرار است چیدمان زیبایی داشته باشد.‏

Thursday, May 17, 2012

آلبوم‌ها را کشیدیم بیرون دنبال عکس برای قاب عکس جدید که متشکل از جای خالی 5عکس بود.‏ مامان عینکش را آورد و خاطره‌بازی می‌کرد با عکس‌ها.‏
حجم زیادی از عکس‌های آلبوم‌ها من بودم در کودکی.‏
-عاشق آب‌بازی بودی. نمی‌ذاشتی بیاریمت بیرون.
من بودم در حال دویدن به سوی دریا.. من بودم در حال پاشیدن آب به این سوی و آن سوی.. من بودم نشسته لب ساحل بی‌خیال..‏ یک جاهایی من بودم و بابایی که نگه‌م داشته بود.
-بابا نمی‌رفت تو آب ولی کسی نمی‌تونست جلوی تو را بگیره. می‌دویدی سمت دریا و بابا دنبال‌ت می‌دوید. این‌جا هم یک سال و چند ماه‌ت بود. از یازده ماهگی راه می‌رفتی. می‌دویدی بیشتر.‏
-آب می‌دیدی دیوانه‌مون می‌کردی. حمام هم می‌بردمت تا وقتی آب‌بازی می‌کردی خوب بودی و کاری با کسی نداشتی. فقط کافی بود یک قطره شامپو بریزم رو سرت تا جیغ و داد راه بندازی.
-این‌جا بعد از فوت عمو بهمن بود. موهات را قبلش کچل کرده بودم تا یه دست در بیاد.‏
یک‌باره انگار چیزی یادش بیاید، می‌زند به پایم. 
-خیلی اذیت‌م می‌کردی! 
می‌گویم: مامان؟ خشونت؟
می‌گوید: هیچ‌وقت که نمی‌زدمت. همه می‌گفتن چه‌قدر صبوری. شیرخشک می‌خوردی این موقع، فقط کافی بود شیر یه ذره سرد می‌شد تا نخوری. هرکاری می‌کردم نمی‌خوردی دیگه. شیر را نگه می‌داشتی تو دهنت و می‌ریختی بیرون با این‌که گرسنه‌ت بود و گریه می‌کردی ولی یه قطره هم نمی‏ خوردی تا دوباره گرم‌ش کنم.‏
مکث می‌کند روی صفحه‌ی دیگری از آلبوم. قصه‌ی این دو عکس را بلدم.
تاریخ می‌گوید و حرف‌هایی گاه تکراری و گاه جدید که نمی‌دانستم.

Wednesday, May 16, 2012

مثل کوه محکم و استواری برای من

بابا می‌گوید: همیشه خودت تصمیم گرفتی برای زندگی‌ات اما یک‌وقت‌هایی راه اشتباه رفتی با وجود این‌همه مطالعه و دانش! ما هم آزاد گذاشتیم‏ت اما هنوز هم داری ادامه می‌دی.‏
می‌گویم: من همیشه خواستم آدم مستقلی باشم و همه‌ی سعی‌م را کردم.‏
می‌گوید: که این‌همه از خودت کار بکشی؟ و فقط بدوی تا یه زندگی متوسط الحال داشته باشی؟
می‌گویم: نتیجه‌ش را می‏‌گیرم. قرار نیست همیشه این‌جا باقی بمونم. در چند ماه به پیشرفت چند ساله رسیدم. برایش تابستان پارسال را مثال می‌زنم که بدون دستمزد کارم را شروع کردم و در پایان سال یک عنوان و حقوق در خور داشتم.‏
می‏‌گوید: که چی؟ می‌موندی این‌جا هم همه چی داشتی.‏
می‏‌گویم: یه زندگی روزمره داشتم که حد بالاتری برایش نبود. جای پیشرفتی نبود.‏
می‏‌گوید: همه‏‌ی امکانات را داشتی. از زندگی‌ات می‌تونستی لذت ببری. تفریح کنی.
می‏‌گویم: الان میم که این‌جاست چه می‌کند؟
می‏‌گوید: عشق و حال. خوش می‌گذرونه و از جوانی‌اش لذت می‌بره و همه چیز در اختیارش ست.‏
حرف از "او" می‌شود. می‌گوید: می‌خواهی خودت را عذاب بدی تا کم‌کم زندگی‌اش را بسازد؟ چرا باید سختی به خودت بدی وقتی تو می‌تونی زندگی راحتی داشته باشی؟
می‏‌گویم: نمی‏‌خوام منتظر شم کس دیگه‌ای زندگی بسازه برام. قاعدتن الان هم خودم تلاش می‌کنم تا موقعیت بهتری داشته باشم.‏

بابا همه‌ی زندگی‌اش را خودش ساخته. از سن کم کار کرده هر روز. هنوز هم صبح زود می‌رود و شب برمی‌گردد خانه و همه‌ی زندگی‌اش خانواده ست. معتقد ست تلاش می‌کند که خانواده‌اش در رفاه باشد و آسایش، نه دخترش شبانه‌روز کار کند. ماشین نداشته باشد، استرس کار و حقوق داشته باشد و مدام در تلاطم. و این از نگاه مردسالارانه‌ نیست که دختر نباید کار کند و فیلان.. من همیشه بیشترین آزادی را داشته‌ام با یک اعتماد کامل!‏
هیچ‌وقت نمی‌گوید: نرو. جلویم را نمی‌گیرد. با وجود همه‌ی بالا پایین پریدن‌هایم، با وجود همه‌ی وقت‌هایی که فکر کرده اشتباه می‌کنم فقط نظرش را گفته و تصمیم آخر با من بوده. با این‌که هنوز هم فکر می‌کند اشتباه می‌روم و فقط باید خوش بگذرانم و لذت ببرم از جوانی‌ و در آسایش باشم همیشه.‏ می‏‌خواهد خودش یک‌تنه جور همه را بکشد و دخترش کمی سختی هم تحمل نکند.‏

Tuesday, May 15, 2012

سیزدهم اردی‌بهشت
داشتم ظرف‌های غذا را منتقل می‌کردم روی میز ِ گوشه‌ی سالن. صدای موزیک کم بود و هر چند نفر گوشه‌ای ایستاده یا نشسته مشغول حرف زدن بودند.‏
موبایل‌ش زنگ خورد. مکالمه کوتاه بود. رفت سمت پنجره. پنجره را بست و پرده‌ها را کیپ کرد. رفتم توی آشپزخانه و وقتی برگشتم نبود. زن‌ها سراسیمه بودند و هرکس پی مانتو و روسری‌اش می‌گشت. جمع شدند توی اتاق. نمی‌فهمیدم چه شده. بین حرف‌ها کلمه‌ی "پلیس" بیش از هر لغت دیگری شنیده می‌شد. از بین پرده‌ها نگاه کردم. کسی جلوی ساختمان نبود. اثری از ماشین پلیس هم نبود. گفتم: خبری نیست! چرا این شکلی شدین؟
صدای زنگ آمد. آی‌فون را برداشتم و مردی گفت: لطفن به صاحب مهمونی بگین بیاد پایین. گفتم: اومده.‏
صدایش کردم. نبود.‏
لبخند زدم و برگشتم پیش مهمان‌ها. گفتم: اگه می‌خواستن بیان بالا که قاعدتن زنگ نمی‌زدن فقط سراغ صاحب‌خونه را بگیرن. پول می‌گیرن و می‌رن. نگران چی هستید؟ بیاین فعلن شام بخورین. سرد می‌شه غذا..‏
کسی از بین زن‌ها گفت: تو این وضعیت؟
دوباره صدای زنگ خانه آمد. هنوز مرد ایستاده بود دم در و این‌بار با تحکم و عصبانیت گفت: خانوم مگه نمی‌گم صاب‌خونه را بگین بیاد پایین؟ گفتم: الان باید جلوی در باشه.‏
گفت: نیستش خانوم. بگید زودتر بیاد. گفتم: باشه.‌‏
و گشتم دنبال گوشی. هنوز مجال پیدا نکرده بودم بپرسم کجایی پس؟ گفت: به فلانی بگو بیاید پایین.‏
آدامس نعنایی دادم به فلانی که دنبال خیار می‌گشت برای بوی دهانش و فرستادمش.‏
کمی بعد برگشتند با روی گشاده که پول می‌خواستن. گرفتن و رفتن.‏
مهمانی تولد دیگر به حالت عادی برنگشت. همه می‌خواستند زودتر بروند.‏

 بیست‌و‌سوم اردی‌بهشت همان سال
شب که برمی‌گشتیم خانه کنار سطل زباله‌ی نزدیک خانه دو کتاب‌خانه‌ی بزرگ چوبی گذاشته بودند. تقریبن بی‌هوش بود از خستگی و من هم صبح زودتر باید بیدار می‌شدم. زودتراز معمول قصد خواب کردیم. تازه چشم‌هایم داشت گرم می‌شد و خواب رسیده بود پشت پلک‌ها که با صدای بلندی پریدم. با چهارشنبه‌سوری فاصله‌ی زیادی داشتیم که کسی بخواهد چیزی منفجر کند. کمی از گیجی بیرون آمدم، صدای ماشین حمل زباله می‌آمد.‏
از این پهلو به آن پهلو غلت زدم. صدا بلندتر و بلندتر می‌شد. کسی می‌کوبید به چیزی و بی‌خیال نمی‌شد. از رختخواب جدا شدم. از پنجره کارگران زحمت‌کش با لباس شب‌رنگ دیده می‌شدند که در آرامش ِ بسیار، ساعت 2بعد از نیمه‌شب به کتاب‌خانه می‌کوبیدند؛ با جفت‌پا پریدن و لگدپرانی سعی می‌کردند تکه‌تکه‌اش کنند.‏
زمان می‌گذشت و بی‌خیال نمی‌شدند. داد می‌زدم؟ پنجره را باز می‌کردم و فحش می‌دادم؟ تلفن را برداشتم و شماره گرفتم ولی قبل از این‌که دکمه‌ی سبزرنگ را فشار دهم منصرف شدم و برگشتم به رختخواب.‏ 
صدا قطع نمی‌شد. تازه قفسه‌ی اولی کتاب تمام شده بود و رسیده بودند به دومی..  ‏
چشم‌هایش را باز کرد و گفت: دنیا داری چه کار می‌کنی؟ گفتم: فقط وقت ِ مهمونی بلدن بیان دم در و پول بگیرن؟
کسی پشت‌خط گوشی را برداشت و پرسید: چه مشکلی وجود داره؟ آدرس خانه را دادم و توضیح دادم بیشتر از 10-15 دقیقه‌ست که کوچه را گذاشته‌اند سرشان و آسایش را گرفته‌اند این وقت شب.‏ اسمم را پرسید و آدرس دقیق.
او خواب‌آلوده گفت: میان دنبالت و مجبوری بری پایین نصفه شبی.‏
مرد پشت‌خط گفت: به یکی از واحدهامون خبر می‌دم که رسیدگی کنن. تشکر کردم و خداحافظی.‏
گفتم: تا بخوان برسن، اینا هم کارشون تمام شده و رفتن دیگه.‏
دراز کشیدم. صدا دور و دورتر می‌شد. خواب هم دیگر فراری شده بود.‏

Sunday, May 13, 2012

من فقط دل‌م خواسته بود دامن بپوشم

دخترک درون‌م دامن پوشید با تی‌شرت سفید و دنبال آستین گشت تا رنگ دست‌هایش را کسی نبیند. ژاکت سبز بهاری گزینه‌ی بدی نبود. به سرعت پوشید روی تی‌شرت و خودش را سریع رساند به تاکسی که دم در منتظر مانده بود.‏
گفت: خواهش می‌کنم با آژانس برو و برگرد. می‌گیرنت! گفتم: هیچ مشکلی نداره لباس‌م. دامن‌م هم بلند و گشاده. دیگری گفت: گشت توی ماشین‌ها را هم می‌گرده و شنیدم راننده‌ها را پیاده می‌کنه.‏ آن یکی گفت: من اگه مثل تو لباس پوشیده بودم سکته می‌کردم از ترس! جرأت نمی‌کنم دامن بپوشم، بس که استرس می‌گیرم. آن یکی گفت: گشت باهات کاری نداشت؟
در یک تلاش جمعی همه از صبح که از خانه بیرون زدم منتظر بودند تماس بگیرم و بگویم: مرا دستگیر کرده‌اند و بیایید آزادم کنید!‏ انگار که مجرم تحت تعقیبی بودم که نباید پلیس چشم‌ش به من می‌افتاد.‏

از پارک هنرمندان پیاده آمدم تا زیر پل کریم‌خان. باد می‌وزید و همه‌چیز خوب بود برای یک روز خوب. به کارهایم رسیده بودم. در جشن تولد دوست‌م هم شرکت کردم و خوش بودم از دیدن‌ش و همراهی با دوستان دیگر. نزدیک دفتر روزنامه بودم و باید می‌رفتم دنبال او که باهم برگردیم خانه. گفتم سر تخت‌طاووس؟ پیرمرد سر تکان داد به علامت مثبت.‏
نشستم روی صندلی جلو و منتظر بودم مسافر بعدی هم سوار شود. ماشین پلیس ایستاد و به پیرمرد گفت: ایشون مسافرتون هستند؟ پیرمرد ترس آمد در نگاه‌ش. گفتم: مسافرم! مرد با اخم‌های درهم‌گره‌کرده گفت: باید پیاده شین!‏
پیاده شدم و ایستادم جلوی مرد! گفت: کارت شناسایی. گواهینامه‌م را دادم. زنی از ون پرید پایین و گفت: سوار شو!‏
چهار دختر دیگر مچاله و لرزان نشسته بودند کنارهم. نشستم کنار دو زن چادری که سن‌وسالی هم نداشتند. پرسیدم خب الان چه کار کنم؟ سارافون‌م را از کیف کشیدم بیرون و گفتم اینو بپوشم حله؟ مشکل‌تون حل می‌شه؟
زن گفت: باید بیای تعهد بدی، بعد اینو بپوش و برو خونه! ‏مگه این‌جا لس‌آنجلسه که این شکلی میای بیرون؟ گفتم: اولن که لباس‌م هیچ ایرادی نداره! بعد هم اگه لس‌آنجلس بود دلیلی نداشت این شکلی بیام بیرون!‏
زن گفت: قانون می‌گه مانتوی تا روی زانو و شلوار! دامن نباید بپوشی! مانتو هم که نپوشیدی.‏ این چه وضع ظاهری‌یه داری؟ از نگاه خانواده‌تون شاید ایرادی نداشته باشه ولی این لباس مناسب نیست و ما باید باشیم که جلوی امثال شما را بگیریم!‏
گفتم: خانواده‌م برای پوشش‌م تصمیم نمی‌گیره! بیست‌و‌هشت سالمه و خودم می‌تونم تشخیص بدم چی بپوشم و نیازی هم به کمک شما نیست! درضمن یادم نمی‌یاد چنین قانونی.. این نظر شخصی یه عده‌ست که انتظار دارید همه همون شکلی باشن که تو و امثال تو دوست دارن!‏
گفت: این چیزها به سن‌وسال نیست. من بچه‌ی کف این خیابون‌هام. از بچگی تو این کار بودم و...‏
گفتم: این‌م باعث افتخار نیست البته که از بچگی به مردم گیر می‌دادی و در امور شخصی‌شون دخالت می‌کردی!‏
   گفت: دین خدا اینو می‌گه. من نهی از منکر می‌کنم!‏ ناراحتی، چاره‌ش یه پاسپورته و پاشو برو!‏
گفتم: دلیلی نمی‌بینم از سرزمینی که متعلق به من‌م هست و دوست‌ش دارم برم که باعث خوشحالی تو بشم!‏ همون پیغمبری که فکر می‌کنی دینش را داری اجرا می‌کنی هم گفته ظاهربین نباید باشی!‏ و هر کسی به دین خود.‏
زن گفت: کدوم حدیث؟
گفتم: ۱۲سال اگه کتاب دینی مدرسه‌ت را خوب می‌خوندی لابد به این نتیجه هم می‌رسیدی!‏
گفت: اتفاقن حدیث داریم از پیامبر که از چادرش اومد بیرون و فریاد زد این دو زن فاسد با من نیستن...‏
هنوز جمله‌ی زن تمام نشده بود گفتم: به من گفتی زن فاسد؟ کار خودت را داری با اون مقایسه می‌کنی؟ بهتره مواظب حرف زدن‌ت باشی!‌‏
.زن به لکنت افتاد و گفت: خانم من کی بهتون گفتم فاسد؟ فقط داشتم حدیث نقل می‌کردم. همین
زن دوم رو به او گفت: ول‌ش کن. حرف نزن باهاش!‏
دو تا از دخترها را در داروخانه دستگیر کرده بودند، قبل از این‌که دختر بیمار داروهایش را تحویل بگیرد. اشک آمده بود تا پشت پلک‌هایش و هر لحظه ممکن بود سقوط کند. از چالوس آمده بود به‌خاطر وقت دکتر و فردا باید برمی‌گشت. از دو زن چادری خواهش می‌کرد اجازه بدهند برود داروهایش را بخرد که داروخانه بیشتر از ۹ شب باز نیست.‌‏
زن گفت: می‌گم بهشون کارت را زود راه بندازن. زنگ زدین مانتو برات بیارن؟ تو این ترافیک هم بهترین کار اینه سوار مترو شی تا برسی به داروخانه.‏
رو به دختر گفتم: چرا چونه می‌زنی باهاشون؟ بالاخره یه جمعیت بی‌کاری در جامعه وجود داره که باید براشون اشتغال‌زایی شه. چه کاری هم بهتر از این‌که تو خیابون بگردی و تهران‌گردی کنی و گیر بدی به هر کسی که از ریخت و قیافه‌ش خوش‌ت نمی‌یاد؟
یکی از زن‌ها گفت: آره! به هر کسی که خوش‌مون نمی‌یاد گیر می‌دیم! تو این‌جوری فکر کن!‌‏ و پشت‌ش را کرد به من.‏
ون ایستاد جلوی گل‌فروشی! و پسر سرباز راننده پیاده شد. زن چادری کنار دست‌م به آن یکی گفت: موردی تو گل‌فروشی هست؟
زن خندید و گفت: نه! می‌دونه گل دوست دارم. ایستاده برام گل بخره.‏
آمد تا بیخ گلویم که بگویم به دین‌داری‌تان برنمی‌خورد لاس‌زدن با سرباز وظیفه؟
روبه‌رویم دو دختر با مقنعه نشسته بودند با تیپ کارمندی. ظاهرن یک وجبی مانتوهایشان کوتاه‌تر از حد «استاندارد!» بوده..‌‏
مسج فرستادم: من دیرتر می‌رسم. نگران‌م نشو!‏

به صف شدیم جلوی در بزرگ سالن. یکی از زن‌ها رفت زن چادری دیگری را که سرهنگ خطاب‌ش می‌کرد آورد و اول مرا نشان داد و گفت: با بلوز دامن گرفتیم‌ش. سرهنگ با اخم‌های گره‌کرده نزدیک شد و با صدای بلند گفت: این چه وضعی‌یه خانوم؟ مانتو نداری بپوشی؟
نگاه‌ش کردم و اجازه دادم به دادهایش ادامه دهد. آرام گفتم: من باهاتون بد حرف زدم؟ یا داد زدم؟ نمی‌فهمم شما چرا داد می‌زنی؟
گفت: من معلم و مادرت نیستم که نازتو بکشم! باید با شما این‌جوری رفتار کرد!‏
گفتم: آروم‌تر هم حرف بزنید من می‌شنوم. من ازتون خواستم نازم را بکشید؟ نیازی به نازکش ندارم. من ازتون خواهش کردم آروم صحبت کنید. دلیلی نداره داد بزنید سرم.‏
زن کمی خشمگین نگاه‌م کرد و راه‌ش را کشید و رفت.‏

سالن مستطیل شکل بزرگی روبه‌رویم بود. نزدیک در ورودی زنی نشسته بود و موبایل‌ها را تحویل می‌گرفت. سمت چپ ردیف میز و صندلی‌ها بود که زن‌های چادری پشت‌ش نشسته بودند. از گوشه‌ی سمت راست تا اواسط سالن، ردیف صندلی‌های انتظار چیده شده بود و در انتها یک تریبون! یک روایتی ته ذهن‌م بود از رانندگان متخلفی که گواهینامه‌شان ضبط می‌شود و باید در کلاس آموزشی شرکت کنند. نگران شدم که نکند باید بنشینیم این‌جا و کسی بیاید سخن‌رانی و سعی کند به راه راست هدایت‌مان کند. وقت زیادی نداشتم برای خلاصی خودم. ساعت ۹ کارش تمام می‌شد و نمی‌خواستم نگران‌م شود. حالا هم که گوشی‌م خاموش بود و نمی‌دانست کجا باید دنبال‌م بگردد.‏
از یک سمت فرم‌ها شروع می‌شد. رفتم پیش یکی از زن‌ها و پرسیدم چه کار باید کنم؟ یک کاغذ زیر دست‌ش بود که مشخصات را می‌پرسید و می‌نوشت. زن کند بود و خودکارش به سختی می‌نوشت. چندبار گفتم «دنیا» تا فهمید. بعد فرم‌های باریک را که در یک صفحه‌ی آ۴ کنار هم چیده شده بود تحویل نفر کناری می‌داد که کاغذهای آ۴ دیگری داشت و نام و نام‌خانوادگی و اتهام را رویش با ماژیک در سایز بزرگ می‌نوشت. بعد باید صبر می‌کردی تا همان زن اولی با دوربین کوچکش در خلال گرفتن اطلاعات از آدم‌های دیگر و پر کردن فرم با همان کاغذ آ۴ که با فونت درشت نام و اتهام‌ت روی آن نوشته شده بود، عکسی بگیرد.‏
ایستادم کنار میز وگفتم: خانوم لطفن عکس بگیر. گفت: صبر کن.‏
گفتم: عجله دارم! سریع‌تر لطفن!‏
گوشه‌ی سالن را نشان داد و گفت اون باتری را از تو شارژر در بیار تا بتونم عکس بگیرم. باتری جدید را دادم و باتری داخل دوربین را داد دست‌م که بگذار جای این یکی! گفتم: اول عکس بگیر و بعد می‌روم می‌گذارم.‏
گفت: خب کمی عقب‌تر بایست. کاغذ را هم بیار بالا. عکس اولی را گرفت و گفت: بچرخ. ایستادم تا از پشت سرم هم عکس بگیرد که همه‌ی زوایا دستشان باشد!‏
گفت: باتری را بده. باتری را گذاشتم روی میز و گفت: خودم می‌ذارم سر جاش. شما برو!‏

سرهنگ نشسته بود پشت میز. باید فرم دیگری تحویل می‌گرفتم. سرش را بالا گرفت. به زن کناری‌اش گفتم لطفن فرم را بدین پر کنم!‌‏
مثل فرم‌های خوابگاه قسمت بالا را خودم باید پر می‌کردم و قسمت پایین را کسی که باید می‌آمد دنبال‌م و ضامن تعهدم می‌شد. پرسید: کی می‌یاد دنبال‌ت؟ گفتم: هیچ‌کس!‏ گفت: زنگ بزن یکی بیاد دنبال‌ت!. گفتم: کسی نیست بیاد. خودم باید برم.‏
گفت: برو بشین و زنگ بزن یکی بیاد. بعد رو کرد به دختر دیگری و گفت: این مانتو هم جلوش بازه. با یه چیزی ببند وگرنه نمی‌شه بری. دختر گفت: چیزی ندارم. گفت بیا منگنه‌ش کن. دختر گفت: امانته! خواهر دوستم آورده. نمی‌تونم منگنه بزنم. زن گفت: تو هم برو بشین تا یه مانتوی دیگه برات بیارن.‏
دختر اشک‌هایش سرازیر شد. زن‌ها سرش داد زدن که این چه وضعی‌یه؟ دختر نشست روی زمین و با مشت می‌کوبید روی پایش. گفتم: پاشو! منگنه کاغذ را هم به زور می‌گیره. پارچه‌ش خراب نمی‌شه. بذار منگنه بزنه. ‏
.زن تلاش کرد. موفق نشد. گفت: شانس آوردی منگنه نمی‌گیره. برو
گفتم: من چه کار کنم؟ بمونم این‌جا؟ گفت: بابا مامان‌ت کجان؟ گفتم: تهران نیستن. گفت: می‌پرسم مامان بابات کجان؟ گفتم: فهمیدم چی پرسیدی! منم گفتم تهران نیستن یعنی نمی‌تونی بهشون زنگ بزنی، یعنی نمی‌تونم بهشون زنگ بزنم. یعنی نمی‌تونن بیان دنبال‌م!‏
گفت: باید یکی برات شلوار بیاره. دامن پاته. دامن‌م را بالا زدم و جوراب‌شلواری کلفت را نشان‌ش دادم. گفت: این‌که ساقه! گفتم: جوراب‌شلواری‌یه! بسیار هم کلفته. دامن‌م هم بلنده.‏
.گفت: خواهر؟ برادر؟ گفتم: ندارم
گفت: تنها زندگی می‌کنی؟ و نگاهی دوباره به سرتا پایم انداخت. انگار که منشاء را پیدا کرده بود.‏
گفت: عمو، عمه، خاله؟ گفتم: هیچ‌کس. هیچ‌کسی را ندارم.‏
.گفت: از همین در برو بیرون. اگه کسی جلوت را گرفت بگو فلانی منو فرستاده! ‏برو کوچه بغلی از کارت شناسایی‌ت کپی بگیر و بیا
رفتم بیرون. کیوسکی که روش نوشته بود فتوکپی بسته بود. با عجله برگشتم. گفتم: بسته‌ست! ‏
فرم را دوباره گذاشت جلویم و اشاره کرد به نیمه‌ی پایینی‌اش و گفت: پر کن!‏
خودم خودم را تایید کردم و دوباره انگشت زدم و امضاء کردم و ضامن شدم که دیگر تکرار نشود!‏
گفت: موبایل‌ت را تحویل بگیر و برو.‏
گوشی را گرفتم و رفتم دوباره پیش زن و گفتم: فرم دیگه‌ای نیست؟ گفت: نه! می‌تونی بری. خداحافظی کردم و از وسط ازدحام پدرها و مادرهای نگران گذشتم. مردی گفت: تاکسی دربست؟
ساعت ده دقیقه به نه بود. گفتم: بله! لطفن سریع بریم تخت‌طاووس!‏

Wednesday, May 9, 2012

سرخط خبرها این ست که: خوابم می‌آید!‏
حالت تهوع گرفتم از بوی تریاکی که اتاق خواب را پر کرده و نمی‌دانم منشاء‌ش کجاست.‏ برای مراسم معارفه با خانه و روز اولی هیچ واقعه‌ی دل‌پسندی نیست. تصور این‌که این بو ممکن ست هر روز توی خانه زندگی‌مان باشد‏!‏
پسرکی که آمده برای تمیز کردن خانه کند ست. از ۹ونیم صبح تا حالا که نزدیک ۵بعدازظهر ست هنوز این یک وجب خانه بدون حمام دستشویی که از اول گفتم لازم نیست چون تعمیرات دارد در دو روز آینده، تمیز نشده.‏
نه این‌که با وسواس خاصی هم کار کند.. خوب ست فرشی نداریم این‌جا وگرنه همه‌چیز را جارو می‌کرد زیر فرش!‏
گرسنه هم هستم.‏
به شدت سفارش کرد دلم به حال کارگر نسوزد و جلو نیفتم برای تمیز کردن.. از چند هفته پیش که سر از بیمارستان درآوردم انگار که نایی در بدن باقی نمانده باشد، توانی در بدنم نیست که اجازه‌ی همراهی دهد.. نشسته‌م یک گوشه تا کارش تمام شود و زودتر برود..‌‏
زودتر بروم..‏
حتا دیگر اصراری ندارم جلوی گربه‌شور کردنش را بگیرم.. می‌گویم ولش کن بعد از آوردن وسیله‌ها که باید این‌جا باز تمیز شود.‏

Saturday, May 5, 2012

امروز دیدم روزمره‌های قابل اختصار شدن و 140کاراکتر شدن را منتقل کردم این‌جا . با بقیه معاشرت می‌کنم و زود و سریع می‌نویسم و تنبل شدم برای نوشتن.. و کمی بیشتر از 140کاراکتر نوشتن..‏

Saturday, April 28, 2012

سوپ سبز

طرز تهیه:‏ 
قصد کنید کمی نعناع در سوپ خود بریزید ولی یک‏باره کمی بیشتر از کمی خالی شود در قابلمه! حالا شما یک سوپ سبز دارید که بوی نعناع کل زندگی‌تان را برداشته و بی‌خیال نمی‌شود!‏

گفتم: خوبم!‏
گفت: رنگت مثل گچ شده.. گفتم: خوبم! گفت: خوب نیستی. بیا برویم.. شده روی دست بلندت کنم باید بیایی..‏
گفتم: باید بروم دستشویی! توی آینه مجسمه‌ای با صورت گچی و چشم‌های خالی نگاهم می‌کرد. حق دادم وحشت کند از دیدنم. حق دادم دلم نخواهد حرف هیچ کسی را گوش کنم.‏
دکتر منتظر نشسته بود دردم را بگویم.. نگاه کردم به او که بالای سرم ایستاده بود و می‌گفت: این دختر لج‌باز...‏
گفتم: خوبم! هیچ مشکلی ندارم..‏
گفت: دکتر می‌شه فشارش را بگیرید؟ یه سرم براش بنویسید..‏
گفتم: خوبم! دکتری مگه تو؟
فشار زیر ۹! پرسید فشارت همیشه چه‌قدر بوده؟ بلد نبودم.. حتا معنی فشار زیر ۹ را نمی‌دانستم.‏
روسری آبی بزرگ ترکمن پیچیده بود دور گردنم.  پرسید: شاغلی؟ جواب مثبت دادم. بعد یادم افتاد همین روزها یک ماه می‌شود بی‌کارم! گفتم: الان نه.. بی‌کارم
بچه داری؟ .. توی دلم گفتم: انقدر بزرگ شدم که مادر بچه‌ای باشم؟ بعد همراهم یادآوری کرد کم سن و سال هم نیستم..‏
دراز کشیدم روی تخت شماره‌ی ۱ اورژانس.. پرستار با سلام و صلوات و بسم الله سوزن را فرو کرد توی دستم..‏
گفت: بخواب. خوابم نمی‌برد. نور سفید می‌زد توی چشمم. می‌دانستم خسته ست. ساعت‌هاست نخوابیده. نشسته روی صندلی چرت می‌زد. گفتم: برو خونه و بخواب! بلدم از خودم مواظبت کنم. ‏
گفت: بدون تو بر نمی‌گردم خانه! با هم می‌رویم..‏
پیرزنی ناله می‌کرد. فحش می‌داد. بد و بیراه می‌گفت.. می‌گفت قصد کشتنش را دارند. انگار لگنش شکسته بود.. از درد بی‌تابی می‌کرد. صدا.. صدای درد توی سرم می‌پیچید. نمی‌خواستم این‌جا بمانم. پرستار اجازه نمی‌داد بروم. ‏
او دستش را گذاشته بود روی گوشم از حجم صداها کم شود که کمی آرام بگیرم، که کمی بخوابم..‏
از یک جایی سکوت شد. سرم تمام شد. کسی از دستم بازش نمی‌کرد. می‌گفتند: دکتر باید بیاید. کسی به حرفم اعتماد نمی‌کرد که خوبم.. که حالا گرسنه‌م هست. که ولم کنید می‌روم خانه غذا می‌خورم! غلط کردم..‏
پرستار گفت: حالا که پیرزن را از اورژانس منتقل کرده‌اند می‌روی؟ حالا که دیگر صدایی نیست..‏
صدای پیرزن هنوز توی گوشم بود. نور سفید سقف چشم‌هایم را می‌زد..‏

Thursday, April 26, 2012

یک وقت‌هایی درست یا غلط ترجیح می‌دی تصوراتت از آدم‌ها، از زندگی بهم نریزه.. تصویر اون آدمی که تو ذهنت هست را کسی خدشه‌دار نکنه.‏
از بیرون که نگاه کنی حماقت باشه شاید. یه جورایی هم بهت یادآوری می‌کنه هیچ‌وقت از بیرون گود برای زندگی کسی نسخه نپیچ! یه جایی گریبانت را می‌گیره!‏ می‌بینی آدم‌ها لزومن خنگ نیستن. خودخواسته سرشون را فرو می‌کنن تو برف و در خنکاش غرق می‌شن..‏
نمی‌دونم این‌جا را می‌خونی یا نه؟ من هیچ کدوم از ای‌میل‌ها را باز نکردم و دیلیت شد. ترجیح دادم ندانسته بمیرم تا این‌که چیزهایی که دوست ندارم را بخونم.‏

Wednesday, April 25, 2012

هر چه‌قدر فکر می‌کنم توی زندگیم انقدر بد نبودم و بد نکردم به کسی که این نتیجه‌ش باشه!‏
همیشه سعی کردم صادق باشم و دروغ نگم تا دروغ نشنوم! جز مامانم که باید اعتراف کنم کم دروغ نگفتم بهش و زندگیم را مخفی کردم خیلی وقت‌ها ازش یا یه برش کوچکی را فقط تعریف کردم.. هیچ کس جز خودش هم حق نداره تنبیهم کنه!‏
نباید این‌جوری می‌شد.. ‏
تف حقیقتن! که این‌جا هم نمی‌شه راحت نوشت از سر آشناهایی که هنوز جمله به ته نرسیده می‌فهمن مخاطبت کی بوده..‏
بی‌خیال! برم با تنهایی‌هام خلوت کنم.. ‏

فیلترشکن کار نمی‌کنه! کل ارتباط من با جهان همین صفحه‌ی جی‌میل ست که باز شده. خوشبختانه هنوز اینو ازم نگرفتن..‏
یک ماه بی‌کاری که پیش روم بود را به یک اتفاق هیجان‌انگیز برای خودم بدل کردم. بازگشت به تئاتر! دیروز اولین جلسه‌ی تمرین بود و حس ِ خوبی ازش داشتم.‏
و اتفاق عجیب‌تری حتا که کارگردان منو برای کست صحنه و لباس نمی‌خواست! یه متن دادن بهم که نقشم را بخونم و روش فکر کنم. گفتم بلد نیستم ولی برخورد زننده‌ای باهام شد و بی‌خیال ساز مخالف شدم.‏
فرصت بیشتری هم برای معاشرت و بازگشت به زندگی آدمی‌زادانه خواهم داشت که دیشب استارت بدی بود. اولین لیوان را خوردن و معده درد گرفتن همانا! و مهمونی را کوفت خودم و میزبان کردم. فکر کردن الان می‌میرم شاید!‏
پیر شدم.. ‏

بدم میاد - شاید هم تنفر واژه‌ی بهتری باشه - در موقعیتی قرارم بدن که مثل اسکول‌ها به نظر بیام. ناخواسته بدون این‌که روحم هم خبر داشته باشم وسط یه بازی باشم که آدم‌ها از شرایطتش باخبر هستند و من بی‌خبر از همه‌جا افتاده باشم وسطشون و یه خنگ باشم در جمع که فکر کنن من از همه چیز خبر دارم و از رفتارم برداشت دیگه‌ای کنن.‏
خیلی پیچیده شد.. می‌دونم!‏
اعصابم را می‌ریزه به هم
تو یه لحظه به فرار فکر کردم و کوله‌م را جمع کنم و برم..‏
ور منطقی ذهنم می‌گه باید بمونی و حرف بزنی قبل از این‌که بدون هیچ توضیحی بری.‏
ور ناراحت روحم که بهش بر خورده می‌گه اولین بار که نیست! توضیح دادنش چه فایده‌ای داره؟

Friday, April 20, 2012

یک وقت‌هایی به شدت غافل‌گیرم می‌کند..‏
گفتم بهش.. گفتم: یک وقت‌هایی غافل‌گیرم می‌کنی!‏
نگاه پرسش‌گرش ماند روی صورتم.. گفتم: بدون این‌که کلمه‌ای بگم می‌فهمی دردم چیه!‏
یک وقت‌هایی حرفی، کلمه‌ی با ربطی شاید رد و بدل می‌شود و کمک می‌کند به حدس زدنش.. اما یک وقت‌هایی مثل دیروز، غم گذشته‌ای که رویش مدام خاک می‌ریختم باز سر باز کرده بود..‏ 
نگفت چطور اما باز فهمید بهانه‌گیری‌ها از چه بوده..‏

Sunday, April 8, 2012

دلم نوشتن می خواد
نقطه نمی ذارم ته جمله که شوت نشه به اول جمله
تف به فیلترینگ که وقتی می خوای بنویسی باید به موانع و راه های رسیدن فکر کنی
سخت شده آقا! بد زمونه ای شده.. دو خط راحت نمی شه نوشت

Friday, March 16, 2012

یک سالی نمی‌دانم چرا ولی چند روزی مدرسه را زودتر تعطیل کردم و باز یادم نمی‌آید چگونه ولی سر از خانه‌ی مادربزرگ درآوردم و هیچ کس هم نبود مرا برگرداند به خانه!‏
خانواده تصمیم گرفتند با عمه‌ام که در تهران زندگی می‌کرد بازگردم شمال. یک روز قبل از تحویل سال پسرعمه‌ی کوچک‌تر که از من چندین سالی بزرگ‌تر بود آمد خانه‌ی مادربزرگ و مرا با ساک کوچکم تحویل گرفت. خبری از رفتن به خانه نبود. عمه بعد از سال تحویل قصد رفتن داشت. پسر بزرگ‌تر و دخترش چند روزی زودتر رفته بودند. ۵فروردین مراسم عقد پسرعمه‌ی بزرگ‌تر بود.‏
شب تا پاسی از صبح چشمم به تلویزیون بود و کوهی از نوارهای وی‌اچ‌اس پسرعمه‌ی کوچک‌تر را گذاشته بودم در نزدیکی و یکی پس از دیگری شوت می‌شد در دستگاه پخش..‏
حوالی ۱۰صبح - اگر درست یادم مانده باشد - سال تحویل بود. پسرعمه‌‌ی چاق و گردم از وقتی بیدار شده بود یادآوری می‌کرد به چه علت همراه برادر و خواهرش زودتر نرفته شمال و می‌خواسته سال تحویل خانه باشه حتمن در کنار پدر و مادرش..‌‏
شانزده ساله بودم و حالم خوش نبود از بودن در خانه‌ی عمه.. دلم خانه‌ی خودمان را می‌خواست. غم نشسته بود توی دلم و درگیر بودم با منی که نباید وقت سال تحویل غصه بود و وقت شادی ست و انرژی‌های خوب..‏
ولی اشک مانده بود پشت پلک‌ها..‏
تنها سال تحویل دور از خانه و خانواده‌ی ۶نفره‌مان که البته چند سالی ست نمی‌داند ۵نفره شده یا ۷نفره!‏

Wednesday, March 7, 2012

بین گزینه‌ی اینترنت‌گردی و تمیز کردن ابروها.. دومی را انتخاب کردم تا ۱۰دقیقه‌ای که آژانس گفته بگذره و ماشین برسه.. نرسید!‏
زنگ زدم، باز گفت صبر کن.. رئیس رسیده دفتر و من نشستم پای لپ‌تاپ و امروز که وقت ندارم در واقع، صفحه‌ی جی‌میل درست لود شد و می‌تونم نوشته‌م را پست کنم برای وبلاگم.‏
ولی تمرکز ندارم برای نوشتن.. فکر می‌کنم هر لحظه زنگ خونه به صدا درمیاد و تاکسی بالاخره می‌رسه.‏
باشه یه وقت دیگر
فقط می‌نویسم که این تنبلی ننوشتن ازم دور شه و یادم نره نوشتن.‏

Tuesday, March 6, 2012

دیشب فکر کردم چرا نامه نمی‌نویسیم؟
چه‌قدر حرف مانده که نگه داشته‌م بیایی خانه‌ام و تا صبح تعریف کنیم و حرف بزنیم و وقت کم بیاوریم.. که هی قصد خواب کنیم و باز حرف یادمان بیاید..
هر روز از ۱۰صبح می‌آیم دفتر.. در حجم زیادی وقت آزاد که می‌دانم همه‌ی کارهایم می‌ماند برای دقیقه‌ی ۹۰ تا تکلیف یک چیزهایی مشخص شود و بدانم چه باید کرد؟
حالا وقت نهار ست و خبری از غذا نیست البته! نشسته‌م پشت میز قهوه‌ای بزرگ که ۳نفر دیگر هر کدام گوشه‌ای بند و بساطشان را پهن کرده‌اند.
منم از صبح "گتسبی بزرگ" می‌خوانم یا بهتر ست بگویم وسط سر و صداهای اطراف سعی می‌کنم بخوانم ال (از لحاظ) بالا بردن سرانه‌ی مطالعه‌ی مملکت.. انقدر که آدم فرهنگ دوست به فکری هستم!
صبح باد می‌وزید و آفتاب بود، بعد طوفان و کسی برف فوت می‌کرد این‌جا و آن‌جا.. حالا صدای باد می‌آید فقط و خورشیدی که پشت ابرها پنهان شده و سایه‌اش را گذاشته برای ما..
کمی تا حد زیادی هم با دستیارکارگردان و برادرش از غم و غصه‌ی ملت حرف زدیم که یادشان رفته خوشحالی و شاد بودن و فقط غم انتقال می‌دهند. من موافق شادی و آن‌ها در لزوم غم و بایدها و چرایی‌ها و چیزی جز غصه نمانده برایمان...
نتیجه‌ی آخرش هم این شد که پیشنهاد دادند یک NGO تأسیس شود و حمایت کنند از من تا شادی پخش کنیم بین آدم‌ها و یادشان نرود نباید ترسید از خوشحال بودن و قرار نیست بعد از خنده، سقف روی سر آوار شود.
هه! دوباره هوا روشن شد...

۱۳ اسفند ۹۰ خورشیدی

Friday, December 30, 2011

علی آقا رفت سفر..‏ امروز وقت ِ صبحانه فهمیدیم برایش کار فوری پیش آمده و برگشته شهرشان تا گره‌ای از خانواده‌اش باز کند.‏
علی آقا! مرد ِ جوان ِ کوتاه قامت، آبدارچی بود. سبیل سیاهی داشت با موهای سیاه که از جلو در حال خالی شدن بود. تمام این روزها با سوئیشرت سیاه دیده بودمش و شلوار پارچه‌ای سیاه.‏‏
علی آقا لباس‌های لازم به شست و شو را شب به شب تحویل می‌گرفت و صبح شسته شده تحویل می‌داد.. یک وقت‌هایی هم که وسط روز فرصت داشت لباس‌ها را همان موقع به سرعت می‌شست و خیالت را راحت می‌کرد.‏
کم صدا و حرفی ازش می‌شنیدیم.. سرش به کار خودش بود.. دیشب هم مثل همیشه خداحافظی کردیم با علی آقا و رفتیم..‏
دوربین که آخرین پلان را ثبت کرد و نورها خاموش شدند.. آبدارچی جدید با ظرف خرما آمد و گفت: برای روح تازه در گذشته، صلوات!‏‏
علی آقا رفته بود کرمانشاه! مسئول تدارکات با پشت خط کردی حرف می‌زد. گفتند: ماشین واژگون شده..‏‏
و علی آقا برای همیشه رفت..‏‏

Tuesday, December 27, 2011

این‌جا خوبه!‏
چند روز استراحت و کار جدید.. انقدر خوب بوده تا حالا و خوشحال که باورش سخته..‏

Thursday, December 15, 2011

زندگی با ... - ۳

این جا پلک ها نرسیده به هم خواب می بینند..
آقای راننده بارها در حال حرکت در ماشین را باز و بسته می کند. از نقص فنی ماشین باید گذشته باشد و بیشتر شبیه تیک عصبی ست.
خانه نواب بسیار کوچک است. ۷۰ - ‌۸۰ متر برای ۴۰ نفر آدم!
از وقتی به این جا نقل مکان کرده ایم تیزی دندان ها بیشتر به چشم می آید و همه به خون هم تشنه اند. خودمان و ابزار مورد نیاز را باید با چنگ و دندان حفظ کنیم تا خطری تهدیدمان نکند. یکی از بالا فقط داد می زند سریع تر! سریع تر! و آدم ها درحال حرکت به هم برخورد می کنند، توی دست و پای هم می روند، له می شوند، جمع می شوند و مچاله تر می شوند.
آشپزخانه با ملافه و کیسه زباله های مشکی بهم گره خورده، اتاق تعویض لباس می شود. میز گریم مدام در حال جابجایی ست. رک لباس ها سر از بالکن در می آورد و ترس از وزش باد که مبادا لباسی را از طبقه ی هشتم با خودش ببرد آرامش را سلب می کند. آبدارچی درخواست یک پریز برق دارد تا سماورش را در راهرو و روی پله ها روشن کند..
لیوان چای هر گوشه ای می تواند باشد تا مثل برق باعث جهیدنت شود و تاول، درد و سوزش را روی پایت به یادگار بگذارد.
این جا جایی برای نشستن به سختی پیدا می شود..
تولید هم مدام جیب های خالی اش را وسط می گذارد! 

زندگی با ... - ۲

این جا همه خواب آلوده اند..
زنگ بیدار باش ظلم مضاعفی ست در تاریخ بشریت!
آدمیزاد باید انقدر بخوابد تا خودش بیدار شود بدون هیچ تق و توق و اجباری!

Monday, December 12, 2011

زندگی با اعمال شاقه

اینجا نیم فاصله نیست. فاصله به شدت حکم فرمایی می کند..
اولتیماتوم آخر تهیه کننده یک هفته ست و باید دوشنبه ی آینده روز آخر باشد.. هر روز ۶صبح آدم های گروه فرسوده تر از روز قبل هستند با قیافه های عبوس و کلافه.. طبق برنامه ریزی روز اول امروز باید روز آخر می بود که نبود. با اینکه آفیش ۱۲ ساعته از روز اول بی معنی بود و برنامه ریز و کارگردان به اضافه کاری و حداقل ۱۵ ساعت کار عادت کرده اند.. اینجا ساعت کندتر از هرجای دیگری می گذرد و بازده ی کاری آرام تر از لاک پشت پیر صد ساله ای!
در این بیست و چند روز آدم های زیادی از دست داده ایم و فراری شده اند.. هر روز یکی کسر می شود و آدم تازه ای جایگزین. یک هفته ای از رفتن طراح -رئیسم در واقع- می گذرد و مرا به اجبار برای حفظ راکوردها گذاشته و یک تنه و تنها باید در مواضع دشمن بجنگم تا زنده بمانم و قورتم ندهند.. هر از گاهی هم زنگ می زند و روحیه می دهد که به ازای سال ها دارم تجربه کسب می کنم چون با بدترین گروه ممکن کار می کنم و هنوز ایستاده ام!
در واقع اینجا هر روز مدیریت بحران می کنم و با زلزله های مختلفی که از بیخ و بن می تواند تخریب کند مقابله می کنم! یادگرفته ام همیشه سکوت و احترام جواب نمی دهد. آدم ها سکوتت را به حساب خریت و بی عرضگی می توانند بگذارند! باید هوار بزنی و با صدای بلند مواضعت را اعلام کنی تا به حریمت تجاوز نکنند.. وگرنه هر که از راه رسید لگدی نثارت می کند..
هر روز به امید تمام شدنش می گذرد..

Monday, November 28, 2011

وقتی می‌رم سر کار.. ماه هنوز تو آسمونه و آفتاب نزده.. وقتی برمی‌گردم هم ماه برگشته سر جاش و شب شده باز..‏

Monday, November 21, 2011

ساعت رفتن هر روز زودتر از دیروز می‌شه.. تا دیروز پنج و نیم بیدار می‌شدم و ساعت شش سرویس جلوی در بود.. فردا ساعت پنج و نیم میان دنبالم.‏
خستگی مجالی برای هیچ نمی‌ذاره.. شب می‌رسم خونه.. دوش آب گرم، شام و خواب!‏
سه روز از فیلم‌برداری گذشته و انگار سال‌هاست نخوابیدم..

Thursday, October 27, 2011

"چرا من نمی‌خوابم؟"‏
این یکی از جدی‌ترین سؤال‌هام هست در حال حاضر..‏

فردا -پنج‌شنبه- تئاتر تعطیل ست به علت قرن‌گرد مرگ امام چندم.. شنبه هم که روز تعطیلی تئاتر ست. به گمانم فقط جمعه را وقت دارید و دو اجرای ساعت 18:30 و 20:30‏ در تالار سایه- تئاتر شهر
یادم باشد تئاترهای خوب را نگذارم برای روز آخر که فرصت دعوتی هم نباشد.. در هر حال خاموشی دریا متن منسجم و خوبی دارد با کارگردانی و بازیگران خوب..‏
با این‌که الهام کردا سکوت پیشه کرده و دوستم صدای الهام را دوست دارد و با این وعده که الهام دارد این تئاتر، همراه‌مان شد و ناامید برگشت..‏

Monday, October 24, 2011

صدای اذان صبح میاد از دوردست!‏
هر شب با خودم عهد می‌کنم زودتر بخوابم و اگر زودتر نخوابیدم هم صبح زودتر بیدار شم محض ِ جریمه تا این عادت ِ صبح به خواب رفتن و ظهر بیدار شدن را ترک کنم..‏
نمی‌شه یا نشده هنوز..‏
روزها از ظهر شروع می‌شه و زمان کوتاه‌تر و فشرده‌تر..‏

Saturday, October 22, 2011

جمعه با تئاتر

قصه شروع می‌شود.. کات!‏
آقای نویسنده داستان را برای همسرش روایت می‌کند. زن اعتراض می‌کند، نظر می‌دهد، قصه را عوض می‌کند..‏
تا داستان ادامه پیدا می‌کند و دل می‌دهی به آدم‌های بازی و اتفاقی که جلوی چشمت رخ می‌دهد.. کات!‏
صدای آقای نویسنده و همسرش از پشت سر می‌آید..‏
آدم‌های روی صحنه دوباره جان می‌گیرند.. نور می‌رود و کات‏!‏
باز صدای نویسنده و همسرش که قصه را با صدایشان ادامه می‌دهند در سالن تاریک..‏
قصه‌ی زمستان 66 بیشتر از این‌که با تصویر در ذهن مخاطب ماندگار شود، صدای نویسنده‌ای را در ذهن باقی می‌گذارد که در روایت قصه‌اش هم تردید دارد. اما و اگرها و شایدهایی که انگار خود محمد یعقوبی هم اطمینانی بر قطعیت آن ندارد و  تأثیرگذاری نمایش را به حد یک کتاب صوتی می‌رساند.‏

متأسفانه آخرین شب اجرا بود و فرصتی برای دعوت کردن وجود ندارد. گاهی وقت‌ها بهتر ست به دیدن کارهای بی‌ادعایی رفت که وسط اسم‌ها و هیاهوی نام‌ها گم می‌شوند.‏
استفاده‌ی درست و عالی از یک لته برای دکور، بازی‌ها و متن و کارگردانی خوب در سالن بسیار کوچک کارگاه نمایش!‏

Saturday, October 15, 2011

روزها را گم کردم.. هر از چند گاهی می‌پرسم امروز چندمه؟
یا به واسطه‌ای تاریخ را به یاد میارم.. مثلن می‌دونم چهارشنبه 27 ام عروسی دخترعمه‌م هست. 28‌ام تولد شوکا
و تاریخ‌ها منو می‌ترسونه.. یادم میاره مهر هم داره تمام می‌شه و هیچ کاری نکردم.. حتا نمی‌تونم دلم را خوش کنم به این که خونه‌م را تحویل گرفتم و 2روز صرف تمیز کردنش شد..
هنوز نامرتب و بهم ریخته‌ست و باید وقت بذارم برم قفسه بخرم برای کتاب‌هام و کمد برای لباس‌ها.. و این کار را هم هنوز انجام ندادم! با این‌که خاله‌م یک روز در میون زنگ می‌زنه که کی میای؟ کی بریم؟
مهر داره تمام می‌شه و برعکس تصورم از هفته‌ی اول کارم را شروع نکردم.. چون تعطیل شد! توقیف شد..
احساس انگل اجتماع بودن دارم که هیچ کاری نمی‌کنه، منتظره بهش زنگ بزنن و خبر بدن.. بیست و اندی روز را صبح - شاید هم ظهر - بیدار شده و به شب رسونده بدون هیچ کار مفیدی.. بدون این‌که وقتی به عقب و به روزهایی که گذشته نگاه کنه یادش بیاد چه کار کرده؟

Wednesday, October 12, 2011

از جلوی در باید پام را بلند کنم تا روی کتابی فرود نیاد.. تاریکی می‌تونه باعث سقوط بشه وقتی نبینی پات را کجا می‌ذاری.. لباس‌هایی که این چند روز پوشیده شده و نشده یا جزء گزینه‌ها بوده روی مبل و زمین هنوز ولو هستند.. ‏
ظرف‌ها را می‌شورم و بعد از چند روز غذا می‌پزم. به خودم قول می‌دم اگه خونه جمع شد فردا مهمون دعوت می‌کنی و می‌گی این دو تا فسقلی با مامان‌هاشون بیان!‏ .. دلم تنگ شده براشون.
دستمال‌های پارچه‌ای که یک هفته ست خیس خوردن تو آب را بلاخره می‌شورم.. خوابم می‌گیره باز.. بخض عمده‌ای از دیروز و امروز به خواب گذشته.‏
همه‌ی خستگی را می‌ذارم به حساب مریضی و سرماخوردگی که طولانی شده و قرص‌های خواب‌آور..‏
خونه درهم و بهم ریخته باقی می‌مونه.. می‌گم فردا.. باشه برای فردا..‏

Tuesday, October 4, 2011

دلم از سنگ و دلت شیشه!‏

Monday, September 19, 2011

یادم نره قوی باشم

برای رسیدن به رویا و واقعی کردنشون باید هزینه داد

کسی برایم دعوت‌نامه نفرستاده بود. خودم انتخاب کردم. خودم جنگیدم بابت به کرسی نشاندن خواسته‌ام. خودم ماه‌ها ترس از نرسیدن را مهمان خودم کردم.. و در آخر خودم، خودم را آواره کردم تا برسم..‏‏
باز می‌پرسد.. مثل همه‌ی روزهای گذشته.. خونه‌ت چه شد؟ برای بار چندم می‌گویم: اول مهر تحویلم می‌دن!‏
می‌گوید: از اول تا آخر این کار بی‌خانمان بودی!
دیگری می‌گوید: مثل پرین
لبخند می‌زنم!‏
تازه اول سختی ست.. نباید وا داد! نباید ترسید. روزها و کارهای سخت‌تر مانده هنوز. خودم خواستم خانه‌ی پدری با همه‌ی راحتی‌اش را بگذارم و بگذرم و بیایم از زیر صفر زندگی کنم.‏
مشکلات بغض می‌شود توی گلویم و می‌ماند.. می‌ماند و جاخوش می‌کند.‌‏
گریه نمی‌کنم. اشک‌ها هم خسته شده‌اند و سرریز نمی‌شوند.

Thursday, September 15, 2011

از میانه‌ی شلوغی و آدم‌ها و خنده‌ها رفتم میان ِ تاریکی و درخت‌هایی که از دو طرف محصورم کرده بودند.. ‏
روشنایی ِ چراغ ماشین‌ها از دور می‌آمد و به خیابان باریک و تاریک جان می‌داد.. چراغی نبود تا در انتظار سبز شدنش بایستم.. نیمه‌های خط‌کشی ایستاده بودم و موتورسیکلت به سرعت می‌آمد. نور  ِ شدید چراغش از رویم گذشت و رد شد.. انگار که نبودم و ندید منی که ایستاده‌ام.‏
مثل روحی بودم که موتورسیکلت بی‌اعتنا از من گذشت! از نیمه‌ی تنم رد شد و تکان خفیفی به وجودم داد.‏
خیابان بعدی شلوغ‌تر بود.. بی‌محابا با قدم‌های محکم رفتم در دل خیابان تا در میدان دیگری وجود داشتن یا نداشتنم را بیازمایم!‏
اتوبوس از دور نزدیک می‌شد.. اصلن زمان مناسبی برای شوخی با یک اتوبوس که با سرعت به سمتت می‌آید نبود.. پا را پس کشیدم و برگشتم!‏

Wednesday, September 14, 2011

فقط 7 تا از دفاتر خدمات همراه اول در تهران سیم‌کارت 911 -شهرستان!- را تحویل می‌دهند که حوالی قلعه‌مرغی، میدان خراسان، خیابان قزوین، میدان هلال‌احمر و امثالهم هستند.‏
برم شمال و برگردم راحت‌تره.. خانواده‌ام را هم می‌بینم، خوشحال می‌شم!‏

Tuesday, September 13, 2011

گوشی و سیم‌کارت نابود شد! در واقع افتاد در چاه مستراح!
فردا صبح باید بروم ببینم از این‌جا می‌شود سیم‌کارت‌م را بگیرم یا نه؟ پس تا اطلاع ثانوی شماره‌ای هم ندارم..‏
کل دفترچه تلفن عریض و طویل -بدون هیچ نسخه‌ی پشتیبانی- را هم از دست دادم. دوست داشتید شماره‌ی تماستان را ای‌میل بفرستید..‏
خواستید پیدایم کنید هم فعلن ای‌میل بفرستید.‏ تا فردا ببینم چه کار می‌شود کرد در شهر غریب..‏

اتفاق خوبی باید باشد که سی‌ویک شهریور اولین کار ِ حرفه‌ای و غیر دانشجویی‌ تمام می‌شود؛ و هفته‌ی اول مهر شروع ِ کار جدید خواهد بود.‏




برچسب: طرح ِ یادآوری نیمه‌ی پر لیوان

تازه دیپلم گرفته بودم، خانه‌مان دیوار به دیوار خانه‌ی مادربزرگ بود. تابستان بود شاید که گفت بروم یک کلاس درست حسابی! مثلن خیاطی یاد بگیرم و لازم ست و ...‏
خندیده بودم و رفته بودم خانه. شاکی برای مادر تعریف کردم مادرشوهرش چه گفته! و من متنفرم از خیاطی!‏

ده سال گذشته.. تابستان 90.. من هنوز خیاطی دوست ندارم. دوخت و دوز نمی‌فهمم.‏ اما به اجبار کارهای عجیب و غریب تجربه می‌کنم!‏
پله‌ها را کمی پایین آمده‌م و فرار کردم از تاریکی پشت صحنه و رسیدم به تنها لامپی که انتهای پله‌ها را روشن می‌کرد. قد 4 انگشت گیپور لباسش پاره شده بود. 10دقیقه شاید وقت داشتم تا تعویض لباس بعدی، فکری به حالش کنم..‏
ریز و ظریف پارگی را وصل کردم لابلای گل‌های پارچه که نخ از وسط همان‌ها رد شود.. کمی بعد به سختی می‌شد رد پارگی را توی دامنش پیدا کرد..‏
راضی بودم!‏

Sunday, September 11, 2011

خواب دیدم چشم‌هام را می‌خواستن ببرن..‏
خواهش کردم یکی‌ش را بذارن برای خودم.. این‌قدر خالی نمونه جاش!‏

Thursday, September 8, 2011

زندگی با چشمان بسته

در طول فیلم داشتم فکر می‌کردم: "چرا آخه؟"‏
"چرا این‌قدر بد؟"

Wednesday, September 7, 2011

دلم می‌خواد برم یه جای دور .. دور.. دور
خیلی دور..‌‏
تنهای تنهای تنها

امروز خاله‌م رفت قرارداد خونه را بست.. من سر کار بودم.‏
از اول مهر می‌رم خونه‌ای که قراره خونه‌ی من باشه!‏
زندگی کولی‌وارم داره تمام می‌شه بلاخره..‏
 باید خوشحال می‌شدم و خوشحال باشم..‏ منتظر همین لحظه بودم.‏
.
.
غم نشست روی دلم و اشک اومد!‏

Monday, September 5, 2011

صبح‌ها با زنگ تلفن مامان از خواب بیدار می‌شم که می‌پرسه: خونه چی شد؟
 وسط صبحانه خوردن خاله کوچیکه زنگ می‌زنه و می‌پرسه: چرا ازت خبری نیست؟ خونه چی شد؟ کی بیایم برات قرارداد ببندیم؟
کمی بعد خواهره زنگ می‌زنه و می‌گه: بابا دیشب می‌گفت چرا هنوز خونه نگرفتی؟
می‌رم سر کار.. گروه به نوبت می‌پرسن: خونه پیدا کردی؟
از تماشاخانه می‌زنم بیرون..رئیسم زنگ می‌زنه و می‌گه: فقط زنگ زدم حالتو بپرسم! راستی خونه‌ت چی شد؟



Saturday, September 3, 2011

خواهرکم ! ‏
دنیا را بدون تو نمی‌شه تصور کرد !‏

Friday, August 26, 2011

یه روزی می‌رم تصدیق پایه یک می‌گیرم.. کامیون می‌خرم و می‌زنم به جاده..‏
‏رها می‌شم تو بیابون..‏

Friday, August 12, 2011

دیروز دستم رفت سمت گوشی که بنویسم باز نگار اومده این‌جا!‏
یادم افتاد نیستی.. 5شنبه که از خواب بیدار شدیم‏ تو کیلومترها دورتر بودی..‏

Thursday, August 11, 2011

از آسمون خونه نمی‌افته پایین؟ یا خودش یهویی پیدا شه؟
خسته شدم از گشتن

Wednesday, August 10, 2011

باید چاه ِ اشک‌هام را بدم پر کنن که مدام سرریز نشه

Monday, August 8, 2011

خط قرمز

یک چیز بسیار واضحی وجود دارد: آدم هر کاری هم بخواهد بکند محتاج شب نیست!
واضح‌ترش هم این‏ست: من هر غلطی با زندگی‌ام کنم به هیچ آدمی مربوط نیست که اصلن یاد نگرفته‌ام جواب پس بدهم و توضیح دهم بابت چیزهایی که به کسی ربطی ندارد. زندگی خودم هست و با چارچوب‌ها و عقاید خودم پیش می‌رود.
مؤدبانه‌اش می‌شود: بچسبید به زندگی خودتان و کلاه‏تان را سفت نگه دارید که باد نبرد به‏جای این‏که ذره‌بین - و چه بسا تلسکوب از لحاظ دوری واقعه با شما - بگیرید دست‏تان و زندگی مردم را رصد کنید.
رک‌تر هم می‌شود: بکشید بیرون!

Sunday, August 7, 2011

غم

Saturday, August 6, 2011

رو هوا زندگی می‌کنم..
با چشم‌هایی که مدام پر و خالی می‌شن از اشک..

Friday, August 5, 2011

چه غلطی دارم می‌کنم؟
..خودم هم نمی‌دونم

Wednesday, August 3, 2011

از اون‌روزهایی هست که هرچیزی می‌تونه اشک در آر باشه

Wednesday, July 27, 2011

من كندتر از هميشه
و ساعت كه مسابقه گذاشته با من

Wednesday, July 20, 2011

نشستن کنار گود، می‌گن لنگش کن..
تازه اول ِ مصیبته!

کلید خونه‌م را امروز ظهر تحویل دادم و برگشتم به خانه‌ی پدری..
اتاقم برای هیچ‌چیزی جا نداره..

Sunday, July 17, 2011

!

رسیدم به قسمت بعدی..
بسته‌بندی و اسباب‌کشی

یک اتفاق

می‌گه: چرا تئاتر خوندی؟
- چون عکاسی قبول نشدم!

واقعیت همین بود..

Wednesday, July 13, 2011

-2

می‌گه: امروز چندمه؟
می‌گم: بیست و سوم؟
می‌گه: نه! بیست و دومم..
می‌گم: آها!
می‌گه- چه ساعتی اجرا داریم؟
ساعت 2
کجا اجرا داریم؟
پلاتو 2
اسمش چیه؟
می‌گم: منهای 2

پ.ن: تمام شد!

دیگه وقتی نمونده.. لالای لای

بالاخره فردا هم به امروز رسید

Monday, July 11, 2011

..

زنگ زدم که چرا نیومدی هنوز؟
می‌گه سرما خوردم و حالم بده.. نمی‌تونم بیام

الان هیچ ایده‌ای ندارم اگه فردا هم نیاد چه باید کنم؟

اتفاق خوب

خواهرم اومده و تا آخرهفته پیشم می‌مونه

-

دو روز دیگه مونده
سعی دارم غر نزنم

Thursday, July 7, 2011

..

باید قبول کنم عجله کردم
خیلی زیاد

Sunday, July 3, 2011

اولین روز کاری
بداخلاقم و خسته و گیج
مغزم تعطیل رسمی! قدرت فکر کردن ندارم..
دلم خواسته برگردم خونه چند روزی بخوابم.

Thursday, June 30, 2011

همش از یک سیگار شروع شد! نه.. از باران بود.. از باد خنک و هوای بارانی بود که پیچیده بود توی خانه و سیگار تمام شده بود.
دو ساعت از نیمه‌شب گذشته بود، م با شلوار گرم‌کن و دمپایی راه افتاد و رفت بیرون تا سیگار بخرد..
ع گفت: نرفته!
گفتم: رفته!
گفت: نرفته بابا! پشت در مونده حتمن.. الان جایی باز نیست.
در را باز کردم.. نبود!
صدای باران شدیدتر می‌شد.. با ع ایستادیم جلوی بالکن و باد خنک و بوی باران می‌خورد به صورتمان.. گفتم: خوش به حال م! رفت پیاده‌روی زیر بارون.. سیگار همش بهانه بود.
م برگشت مثل موش آب‌کشیده! گفت: همه جا بسته بود.
دوباره نشستیم به حرف زدن و سرکوفت زدن به م که بچه‌جان پاشو برو درست را بخوان! 8صبح امتحان داشت با جزوه‌ی نخوانده.. بعد از 5دقیقه پاکت سیگار را از جیب شلوارش درآورد و گذاشت وسط..
عکس می‌دیدیم و حرف می‌زدیم و وسوسه‌ی بعدی خزید زیر پوستمان! گفتم: آب‌میوه نداریم..
ع گفت: کدوم مغازه باز بود؟ من می‌رم می‌خرم!
م گفت: منم همراهت میام. بیا بریم.
گفتم: منم میام!
نگاهم کردند و بعد از کمی مکث، م گفت: خب! تو هم بیا..
ساعت 2و نیم شب، باران نمی بارید دیگر و همه جا خیس بود.. زدیم از خانه بیرون. سرکوچه رسیدیم، م گفت: گشت بگیرتمون چی؟
گفتم: گشت کجا بود بابا؟ می‌ریم تا سر خیابون یه آب آلبالو می خریم و برمی‌گردیم.
ع گفت: منو بگیرن، می‌برن دادگاه نظامی!
گفتم: ما را تحویل حراست دانشگاه می‌دن برامون یه پرونده هم اونجا بسازه!
ترسیدیم؟ نه.. بی‌خیال و جست و خیزکنان خندیدیم و رفتیم تا سر خیابان. چراغ‌های قرمز می‌چرخید از دور.. گفتم: گشت!‍
م گفت: جایی می‌تونی خودت را قایم کنی؟ .. انگار تو جیب جا می‌شدم!
ایستادم یک گوشه و گفتم برید خرید کنید و برگردین.. م از نیمه‌ی راه برگشت! نگران بود بترسم از تنهایی!
گفتم: آقا چرا مزاحم می شی؟ الان تحویلت می‌دم..
 ع رسید با آب‌آلبالو! گفت: ما با خودمون چه فکری کردیم 2 تا پسر و یه دختر با آب آلبالو نصف شب تو خیابون؟ اونم تو این شهر..
راه افتادیم به سمت خانه.. ماشین گشت اینبار از روبرو می‌آمد. قدم‌هایم را کند کردم و صبر کردم م و ع دور شوند از من..
م و ع تند می‌رفتند و از دور می‌گفتند: زود باش!
آرام قدم برمی‌داشتم. دزدی نکرده بودم که بترسم.. هوس کرده بودم زیر باران قدم بزنم و آب‌آلبالو فقط بهانه بود..
پیچیدیم توی کوچه.. دویدم تا زودتر کلید بندازم توی قفل و پناه ببریم به خانه.
بطری و لیوان‌ها را آوردیم. ع گفت: دنیا تو چرا باهامون اومدی؟
گفتم: خواستم خاطره براتون بسازم از دختری با مانتوی سفید و روسری قرمز!
م گفت: کلی خندیدیم ولی غم داره بیشتر تا خنده..
لیوان‌ها را زدیم به هم به سلامتی امشب.. به سلامتی سربازهایی که ترس ِ دادگاه نظامی و اضافه خدمت همیشه پشت در منتظرشونه.. به سلامتی دانشجوهای شب امتحانی.. به سلامتی خودمون!

Wednesday, June 29, 2011

اولش همه دست به دعا هستند و رقابت سر این‌که کی بهتره تا باقی بمونه..
چند هفته که می‌گذره و می‌بینه حالا تثبیت شده و نقش مال خودشه، تمرین‌ها را نمیاد.
آخه لامصب‌ها هنوز کار دانشجوییه اینجوری شلنگ تخته میندازید، پس فردا چه غلطی می‌خواین کنید؟
تو نبودی اومدی به من گفتی منم هستم؟ یه نقشی هم برای من بذار، هر کاری ازم بر بیاد برای پایان‌نامه‌ت می‌کنم؟

Tuesday, June 28, 2011

امروز آخرین امتحان دوره‌ی لیسانس هم گذشت و تمام شد
سه سال گذشت به همین زودی!
.
.
.
و سه ساله که نیستی..

Wednesday, June 8, 2011

گریه
گریه
گریه
صبح با صدای گریه شدید و بی‌وقفه‌ی نوزاد همسایه از خواب بیدار می‌شم
شب، لابلای گریه‌هاش به خواب می‌رم

Sunday, May 29, 2011

چرخه

گریه می‌کنم؛ درد می‌پیچد توی سرم، توی چشم‌ها و پلک‌ها متورم می‌شوند و از زور درد نا ندارند باز شوند..
سرم درد می‌گیرد، چشم‌هایم دردناک می‌شود.. باز اشک جمع می‌شود وگریه‌ام می‌گیرد..

Saturday, May 28, 2011

دارم فکر می‌کنم کوله‌ام را جمع کنم و برم
همین الان

کجا می‌شه رفت؟

دلشوره

Thursday, May 26, 2011

دیروز حوالی ظهر گفتند: فردا شب می‌آییم پیشت! گفتم مثل بار پیش که خواب ماندی و ساعت 10 شب آمدی؟ گفت: نه! قول می‌دیم 8شب بیاییم حتمن!
محتویات یخچال را بالا پایین کردم.. لیست خرید نوشتم و کسری ها خریداری شد. مرغ بود و نخودفرنگی‌هایی که چند روز پیش خریده بودم و بادمجان‌هایی که کباب کرده بودم..
سیب‌زمینی‌ها در آب قل می‌خورد. مرغ و پیاز و ادویه‌جات در قابلمه‌ای دیگر و نخودفرنگی‌هایی که آب‌پز می‌شدند. خواستم از زحمت و عجله‌ی فردا کم کنم..
شب خوابم نمی‌برد. ساعت 4صبح مرغ‌ها را ریش کردم و سیب‌زمینی پوست کندم.. ظهر ِ پنج‌شنبه همه چیز محیا بود. سیب‌زمینی‌های له شده و تخم‌مرغی که آب‌پز می‌شد و خیارشورهایی که بسیار ریز خرد شد.. همه با سس مخلوط شدن و کمی برای نهار و بقیه‌ی سالاد اولویه ریخته شد در ظرف و ماند برای شام..
بادمجان کبابی دیگر یخش باز شده بود. گوجه‌ها رنده شد و سیرها کوبیده.. میرزاقاسمی که فقط مانده بود تخم مرغی گوشه‌اش شکسته شود.. آنهم ماند برای وقتی که مهمان‌‌ها رسیدند تا وقت شام گرم و تازه باشد..
خانه‌ی آشفته‌ام تمیز شد. کتاب‌ها و لباس‌ها جمع شدند. ظرف‌ها شسته شد.. پیراهن راحت و تابستانی‌ام جایش را به شلوار و بلوز داد. موهایم را شانه کردم، عطر نشست روی تنم..
تنقلات خریدم و شکلات‌ها را ریختم توی ظرف.. آب ریختم توی کتری تا چای دم کنم..
ساعت از 8گذشت. برنج‌های خیس خورده منتظر بودند. نمی‌خواستم ته‌دیگ نرم یا سوخته‌ای داشته باشم. صبر کردم..
ساعت 9ونیم شب، برنج‌های آب‌کش شده را می‌ریختم توی قابلمه.. فکر کردم تا برنج دم بکشد، می‌رسند لابد!
موبایلم زنگ زد. گفت: یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟ .. گیرم که ناراحت هم می‌شدم. چه فرقی می‌کرد؟
بهانه‌ آوردند و گفتند: ببخش! نمی‌آییم!

خسته‌ست

بی‌خوابی

Wednesday, May 25, 2011

تب

Tuesday, May 24, 2011

به سرعت پلک زدن، ساعت‌ها می‌گذره

نشستم اینجا با قرص نیم‌سوخته، منتظرم صدای ویزویز پشه‌ای بلند شه تا قرص
را فروکنم تو حلقش!
چند شبه خواب را ازم گرفتن

Monday, May 23, 2011

علایم افسردگی را سرچ کردم
بی‌شک همشون را دارا هستم!
قدم بعدی؟
خودم را از این وضعیت بکشم بیرون.

Sunday, May 22, 2011

بیا باهم کور شیم

دسته‌ای از آدم‌ها هستند به محض این‌که عینک طبی روی چشمت می‌بینن اولین
توصیشون اینه: " عینک نزن! چشمات عادت می‌کنه!"
و بعد هم خودشون را مثال می‌زنن که چندین ساله دکتر عینک براشون تجویز
کرده اما استفاده نمی‌کنن! یا دور را اصلن نمی‌بینن و حدس می‌زنن نمره
چشمشون خیلی بالا رفته باشه اما هنوز معتقدن بهتره چشم‌های ضعیف‌تری داشت
تا اینکه مبادا چشمشون به عینک عادت کنه!
بعد هم که می‌گی البته من مشکل دور و نزدیک ندارم. همه جارا به خوبی
می‌بینم. چشمام آستیگمات هست فقط! دردناک می‌شه و ترجیح می‌دم بجای تحمل
درد در مواقعی از عینک استفاده کنم..
جواب می‌دن: اتفاقن چشم منم آستیگمات هست! حالاعینکت را بردار.. عادت می‌کنی ها!

Saturday, May 21, 2011

شنبه، ساعت 10 صبح
اولین امتحان ِ ترم آخر
ساعت 3:25 بامداد و نیمی از جزوه باقی مانده و نیمه‌ی دیگر در خاطر نمانده
حالا فقط می‌شود زیر تمام برگه‌ها نوشت: ترم آخر ست و در انتظار ِ پایان

Thursday, May 19, 2011

دلم می‌خواست میتونستم بیشتر بنویسم و بلندتر حرف می‌زدم شاید کمی از
مشکلات بریزه بیرون و سبک‌تر شه
اما جی‌میل به حالت بیسیک باز می‌شه و وقتی ای‌میل می‌فرستم یک شکل بدفرم
و بدقیافه‌ای پیدا می‌کنه با خطوط شکسته‌
کیبوردم هم خوب نیست و تایپ کردن باهاش سخته
بلاگر فیلتره و وبلاگ هم همینطور.. تنها راه اینه برای وبلاگ ای‌میل بفرستم.
این روزها سخت‌ترین کار برام بیرون رفتن از خونه ست. بیشتر می‌خوابم و
بیشتر می‌افتم به جون خونه..
امروز تمام بعدازظهر تا شب صرف زدودن یخ از یخچال شد و تمیز کردنش..
همچنین سابیدن توالت و دستشویی و کاشی‌های حمام و در آخر دوش گرفتن
کمی کتاب خوندن و به خواب رفتن.. وقتی اس‌ام‌اس دادی من خواب بودم و حالا
که بیدار شدم خیلی دیره برای جواب دادن.. و می‌ترسم فردا یادم بره
اس‌ام‌اس بفرستم! همونطور که مامان یه هفته ست گفته یه بسته رسیده به
خونه و گذاشته تو اتاقم! و من یادم می‌ره زنگ بزنم به دوستم و بگم مرسی
از هدیه‌ات و هنوز نرفتم خونه‌ی پدری تا بتونم بسته را باز کنم و
ببینمش..
اردی‌بهشت هم داره تمام می‌شه..
استاد راهنما فط تا آخر تیرماه هست و بعد می‌ره فرنگ! یعنی عقب انداختن
پایان‌نامه را غیرممکن کرده..
من؟ فعلن نشستم وسط خونه‌ی خالی

Tuesday, May 17, 2011

از اینجا متنفرم!
از دانشگاه رفتن، کلاس‌ها و دیدن آدم‌هایی که منو به دانشگاه و درس و
مدرسه ربط می‌دن انزجار دارم!
با اجبار و بغض می‌رم و با چشم‌های پر از اشک بر‌می‌گردم..
بدم میاد از این ‌روزها و لحظه‌ها..
چندبار تا دفتر مدیرگروه رفتم تا پایان‌نامه‌ام را بندازم عقب و کلن این
ترم را بی‌خیال شم.. یادم افتاد یه گروه به خاطر من داره تمرین می‌کنه و
وقت می‌ذاره اما من هنوز هیچ کاری براشون نکردم..
دکور و لباس و نقشه‌ها و پلان نوری و هیچی حاضر نیست..
دلم نمی‌خواد حتا از خونه برم بیرون..
کاش می‌شد یه مدت برم یه جای خیلی دور بدون تنفر و هراس از مدرسه..

Monday, May 16, 2011

امشب مهمون داشتم! موقع ِ شام خوردن بشقاب از دستش افتاد و هزار تیکه شد..
بعد از شام، چای آوردم و موقع ِ حرف زدن دستش خورد و لیوان چای ریخت روی زمین..
یکی از دوستان اومد کمک کنه زیراندازی که روی موکت بود را جمع کنیم تا
قبل از اینکه رنگ ِ چای بگیره، بشوریمش..
تنگ ِ پر از تیله‌ها را بلند کرد و گذاشت یه گوشه‌ی دیگه.. تنگ با اولین
برخورد به زمین، چند تکه شد!

Saturday, May 7, 2011

به مشق‌های نوشته نشده.. به کارهای عقب افتاده و تمام شدن تعطیلات و ولگردی فکر می‌کنم حالم بد می‌شود عمیقن

Sunday, May 1, 2011

تمام خواسته‌ام اینه بتونم ازشون حمایت کنم. دستشون را بگیرم و ببرم یه جایی که در آرامش زندگی کنن..
یه جایی که هیچ‌وقت صداشون به بغض نرسه و اشک‌.. و هیچ کاری از من بر نیاد...

بیشتر از غذاهایی که می‌پزم از ته‌دیگشون خرسندم!
راضی‌ام از خودم..

Friday, April 29, 2011

اول درجی‌تاک پیغام فرستاده بود، ایگنورش کردم.. بعد ای‌میل فرستاد احوال‌پرسی و گذاشتم بعدن حواب دهم.. روز بعد دیدم در لیست فالورهای گودر هست.. هیچ راه فراری هم نبود. فقط فک و فامیل کم داشتیم در گودر که این هم اضافه شد..
حالا یهو یه وقتهایی یادم میاد اینم هست.. اکثر وقتها که زندگانی خودمو دارم و یادم هم نیست کی می‌خونه و کی نمی‌خونه..
فقط ته اعماقم یه جاهایی می‌گه ننویس! نگو..
کمی بعد هم می‌گه: بیخیال! اصلن چرا فامیل ِ آدم نباید شعور داشته باشه که این‌جا را با بیرون قاطی نکنه؟

قطره‌های باران به سرعت روی شیشه می‌افتاد و پخش می‌شد..هنوز از پیاده شدن زن نگذشته بود که برگشت و در عقب تاکسی زردرنگ را باز کرد و نشست. با کسی آن سوی خط حرف می‌زدم.. گفتم: بارون نیست دیگه! تگرگ می‌باره! واقعن تگرگه ..
زن گفت: خیلی سرده، نتونستم بیرون بمونم!
- نمی‌دونم کی می‌رسیم با این هوا و جاده.. اولش که مه بود و بارون، حالا هم تگرگ! .. نگران نباش!
نگاهم به یخ‌هایی بود که روی برف پاک‌کن ِ خاموش جمع می‌شد و شیشه را می‌پوشاند..
- کلید را جا نذاری! برو.. خوش بگذره بهت. منم رسیدم خبر می‌دم. خدافظ
مردد بودم برای بیرون رفتن. روی صندلی‌ جابجا شدم و سرم را چرخاندم به سوی عقب.. لبخند تحویل دادم به زن و گفتم: خیلی سرد شده..
زن ِ میانسال هیکل تقریبن درشتی داشت، با صورت جدی، خشن و ابروهای نامرتب.. ژاکت سیاهی روی مانتوی سیاهش به تن کرده و روسری ساده‌ی سیاه رنگی موهای سیاهش را پوشانده بود.. توی ترمینال که دیدمش هیچ ساک و وسیله‌ای جز کیف دستی‌اش همراهش نبود.
زن سری به تأیید تکان داد و گفت: امروز ظهر خواهرم را دفن کردیم!
لبخند روی صورتم می‌ماسد. آرام می‌گویم: تسلیت می‌گم..
زن ادامه می‌دهد: داغ ِ جوون خیلی بده! خیلی بد.. بدبخت پدر و مادرم.. بی‌چاره پیرزن و پیرمرد! چطور می‌خوان تحمل کنن؟ خواهر ِ جوونم.. داغ ِ جوون خیلی بده..
به زبانم می‌آید: صبر.. می‌گویم: خدا صبرتون بده.
می‌گوید: سه روز دنبال این بودیم جسدش را تحویل بدن تا دفنش کنیم. نمی‌دادنش..
از ذهنم می‌گذرد کشته شده؟ می‌پرسم: تصادف کرده بود؟
می‌گوید: نه.. شب خوابید و صبح بیدار نشد! .. نگه داشته بودن علت مرگ را بفهمن.
زن بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش می‌گردد.. سرم را می‌اندازم پایین و با گوشه‌ی کاپشنم بازی می‌کنم..
- خواهرم خیلی خوب بود ولی شوهرش اذیتش می‌کرد و خیلی درد کشید تو این زندگی.. مطمئنم یه راست رفته بهشت! دو تا دختر داره. 9 ساله و 12 ساله..
غمم می‌گیرد برای عاقبت بچه‌ها..
تلفنش زنگ می‌زند. می‌گوید: هنوز نرسیدم.. نماز وحشت خوندین براش؟ یادت نره! ... الهام اگه زنگ زد چیزی بهش نگینا! نمی‌دونه ... باشه! خداحافظ
رو به من می‌گوید: دخترم نمی‌دونه! هنوز بهش نگفتیم خاله‌ش فوت کرده..
سکوت می‌شود.. دو مسافر دیگر و راننده برمی‌گردند. ماشین حرکت می‌کند و نگاهم به سیاهی جاده ست.. باران با شدت می‌بارد، نوای غمگینی شنیده می‌شود و می‌خواند: دلی ناشاد دارم..
صدای هق هق زن از صندلی پشتی به گوش می‌رسد.. ماشین در دل سیاهی فرو می‌رود و نوای غمگین می‌خواند: پریشانم.. پریشانم.. پریشانم..

Thursday, April 21, 2011

امروز بهترم
آرام‌ترم

زر زرو شده‌ام و بی‌حوصله.. کلاس دیروزم را نرفتم. ماندم خانه و سعی کردم کتاب بخوانم. خوابم برد.. امروز هم در خانه گذشت و فقط فیلم دیدم.
می‌گویم: خوب نیستم!‌ نمی‌آیم سر تمرین.. با خنده می‌گوید: بی‌خود! باید بیایی!
بعد تند اشک می‌دود توی چشمم و گوله گوله سرازیر می‌شود! می‌گویم: گفتم که خوب نیستم. سرم درد می‌کند.. اما خودم هم می‌دانم درد ِ سرم اشک ندارد.
دستم را کنار می‌زند. می‌گوید: شوخی کردم! باور کن.. باور می‌کنم ولی باز اشک‌ها سرریز شده روی گونه..
می‌پرسد: نزدیک ست؟ می‌گویم: یادم نیست! .. یادم هست. وقتش الان نیست و نبود. دلم می‌خواهد فکر کنم تقصیر طبیعت ست!

Saturday, April 16, 2011

می‌گوید: خب که چی؟
می‌گویم: خاطره تعریف کردم. یک اتفاق، واقعه یا اسمش را هرچیزی که می‌گذاری..  لزومن هرچیزی که آدم تعریف می‌کند که نباید یک "خب که چی؟" تهش داشته باشد.. می‌توانی فقط گوش کنی. به همین سادگی! حتمن نباید یک مطلب عمیق و فلسفه‌ای پشتش باشد..
می‌گوید: چرا تعریف می‌کنی پس؟ چرا با من حرف می‌زنی وقتی نمی‌خواهی بعدش سؤال و نظر و انتقادی بشنوی.. برو با دیوار حرف بزن که در سکوت حرف‌هات را گوش می‌ده!
می‌گویم: باشد! با دیوار حرف می‌زنم زین پس..

خواب دیدم...
ایستاده بودم منتظر تاکسی.. کسی ماهی می‌فروخت و راننده‌ها دورش جمع شده بودند.. چندبار خواستم سوار تاکسی‌های نارنجی شوم، به سرعت پر می‌شد و جا نبود..
خانه‌‌مان هنوز در همان محله‌ی قدیمی پدری بود. 25دی بود و تولدی با تأخیر یک هفته‌ای. بابا سر صحبت را باز کرد و گفت: برایم ساعت خریده و توی داشبورد ماشین ست.
در دلم لبخند زدم که بلاخره آشتی کرد و در فکر این بودم الان بروم یا بعد؟ مامان با کیک دایره‌ای سبزرنگی که مثل ژله تکان می‌خورد و هیچ شمعی رویش نبود سر رسید.. چیدمان مبل‌ها با همیشه فرق می‌کرد، در همه‌ی 15-16 سالی که آنجا زندگی می‌کردیم هیچ‌وقت این شکلی نبود..
صدای فریاد و همهمه از کوچه می‌آمد. همراه ِ مامان رفتم سراغ ِ پنجره‌ی اتاقشان که مشرف به کوچه و خیابان بود. همسایه‌ی روبرویی روی بالکن خانه‌اش ایستاده بود.. خانه‌اش هنوز حیاط داشت و جایش را به آپارتمان تنگ و بدقواره نداده بود.
عده‌ای سیاه‌پوش مردی را در خیابان دوره کرده بودند.. دورش می‌گشتند و ناسزا می‌گفتند.. مرد با قد بلند و هیکل درشتش، گرد خودش می‌چرخید و انگار دنبال روزنی برای فرار می‌گشت!
مردی چاقوی بزرگی را بالا گرفت و فریاد کشید.. زن به سرعت راهش را از بین جمعیت باز کرد و چاقو را از دست مرد سیاه‌پوش گرفت و فریاد زد: بدش به من! من باید بکشمش! .. و به سوی مرد که ایستاده بود و دیگر تقلایی برای فرار نمی‌کرد حمله برد و چند بار با شدت چاقو را تا دسته فرو کرد و بیرون آورد..
مرد که حالا در میانه‌ی کوچه بود، تکانی خورد و روی دست‌های خون‌آلود زن افتاد..
هنوز ایستاده بودم پشت پنجره،  فریاد زدم: قاتل!
زن سرش را بلند کرد و نگاهم کرد.. بعد سرش را میان دستانش گرفت و به هق هق افتاد..
برگشتم به سمت هال.. با لکنت و بغض. یکی آن بیرون مرده بود..

Friday, April 15, 2011

قلقلکم می‌ده، من اشک‌هام سرازیر می‌شه

Thursday, April 14, 2011

صدای زنگ که می‌آید نگاهم می‌چرخد در خانه.. لامپ‌های هال خاموش ست و روشنی اندکی اطراف را فرا گرفته.. یادم می‌آید که این ‌روزها از نور فراری‌ام. خانه در تاریکی و سکوت فرو رفته، پرهیز می‌کنم از هر معاشرتی و هر زنگی مثل اخطار ست برایم و از جا می‌پراندم.
یک‌وقت‌هایی هم سکوت می‌کنم و وانمود می‌کنم نیستم، نمی‌شنوم..
آن‌هم منی که از هر فرصتی برای مهمان دعوت کردن استفاده می‌کردم و روزهایم پر بود از معاشرت‌های دسته‌جمعی و سکوت برایم معنی نداشت..

Wednesday, April 13, 2011

به نظرم سیگار نکشیدن آدمی را نمی‌کشد! منظورم حتا ترک ِ کامل نیست.. این‌که یک روزها و لحظه‌هایی سیگار نکشی اتفاق ِ عظیمی در زندگی نمی‌افتد.. این وقت‌ها اعتیاد من به نت را هدف قرارمی‌دهند و کسی می‌گوید: تو می‌تونی ترک کنی؟
آره! ساعت‌ها و روزهای زیادی پیش می‌آید که به اجبار یا خودخواسته آنلاین نمی‌شوم.. هیچ اتفاقی هم برای حیات و زندگی‌ام نمی‌افتد.. کره‌ی زمین به گرد خود می‌گردد و از حرکت نمی‌ایستد..
سیگار کشیدن توی خانه‌م ممنوع نیست! مهمان‌ یا مهمان‌هایم مجبور نیستن خانه را ترک کنند.
ولی هر خانه بوی خودش را دارد.. بویی که وقتی از در وارد می‌شوی اولین آشنایی تو با خانه ست و دوست ندارم بوی خانه‌م، سیگار باشد و بچسبد بر تن ِ دیوارها و نفوذ کند در تار و پودش..


Saturday, April 9, 2011

اوضاع سخت‌تر از پیش‌بینی می‌گذره.. یه زمانی به نظرم خیلی راحت بود آخر خرداد پایان‌نامه‌ام را تحویل بدم.. بعد که استاد راهنما موکول کرد به بعد از امتحان‌ها – 7تیر – فکر کردم چقدر وقت اضافه حتا..
ولی حالا ترس از نرسیدن یا نتیجه‌ی نامطلوب یه وقت‌هایی گریبانم را می‌گیره..