Tuesday, May 22, 2012
Posted by
Donya
at
5/22/2012
0
comments
Monday, May 21, 2012
Posted by
Donya
at
5/21/2012
0
comments
Saturday, May 19, 2012
Posted by
Donya
at
5/19/2012
0
comments
Thursday, May 17, 2012
Posted by
Donya
at
5/17/2012
0
comments
Wednesday, May 16, 2012
مثل کوه محکم و استواری برای من
Posted by
Donya
at
5/16/2012
1 comments
Tuesday, May 15, 2012
Posted by
Donya
at
5/15/2012
0
comments
Sunday, May 13, 2012
من فقط دلم خواسته بود دامن بپوشم
Posted by
Donya
at
5/13/2012
4
comments
Wednesday, May 9, 2012
Posted by
Donya
at
5/09/2012
0
comments
Saturday, May 5, 2012
Posted by
Donya
at
5/05/2012
0
comments
Saturday, April 28, 2012
سوپ سبز
Posted by
Donya
at
4/28/2012
0
comments
Posted by
Donya
at
4/28/2012
0
comments
Thursday, April 26, 2012
Posted by
Donya
at
4/26/2012
0
comments
Wednesday, April 25, 2012
Posted by
Donya
at
4/25/2012
1 comments
Posted by
Donya
at
4/25/2012
0
comments
Posted by
Donya
at
4/25/2012
0
comments
Friday, April 20, 2012
Posted by
Donya
at
4/20/2012
0
comments
Sunday, April 8, 2012
نقطه نمی ذارم ته جمله که شوت نشه به اول جمله
تف به فیلترینگ که وقتی می خوای بنویسی باید به موانع و راه های رسیدن فکر کنی
سخت شده آقا! بد زمونه ای شده.. دو خط راحت نمی شه نوشت
Posted by
Donya
at
4/08/2012
0
comments
Friday, March 16, 2012
Posted by
Donya
at
3/16/2012
1 comments
Wednesday, March 7, 2012
Posted by
Donya
at
3/07/2012
0
comments
Tuesday, March 6, 2012
Posted by
Donya
at
3/06/2012
0
comments
Friday, December 30, 2011
Posted by
Donya
at
12/30/2011
0
comments
Tuesday, December 27, 2011
Posted by
Donya
at
12/27/2011
0
comments
Thursday, December 15, 2011
زندگی با ... - ۳
آقای راننده بارها در حال حرکت در ماشین را باز و بسته می کند. از نقص فنی ماشین باید گذشته باشد و بیشتر شبیه تیک عصبی ست.
خانه نواب بسیار کوچک است. ۷۰ - ۸۰ متر برای ۴۰ نفر آدم!
از وقتی به این جا نقل مکان کرده ایم تیزی دندان ها بیشتر به چشم می آید و همه به خون هم تشنه اند. خودمان و ابزار مورد نیاز را باید با چنگ و دندان حفظ کنیم تا خطری تهدیدمان نکند. یکی از بالا فقط داد می زند سریع تر! سریع تر! و آدم ها درحال حرکت به هم برخورد می کنند، توی دست و پای هم می روند، له می شوند، جمع می شوند و مچاله تر می شوند.
آشپزخانه با ملافه و کیسه زباله های مشکی بهم گره خورده، اتاق تعویض لباس می شود. میز گریم مدام در حال جابجایی ست. رک لباس ها سر از بالکن در می آورد و ترس از وزش باد که مبادا لباسی را از طبقه ی هشتم با خودش ببرد آرامش را سلب می کند. آبدارچی درخواست یک پریز برق دارد تا سماورش را در راهرو و روی پله ها روشن کند..
لیوان چای هر گوشه ای می تواند باشد تا مثل برق باعث جهیدنت شود و تاول، درد و سوزش را روی پایت به یادگار بگذارد.
این جا جایی برای نشستن به سختی پیدا می شود..
تولید هم مدام جیب های خالی اش را وسط می گذارد!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
1 comments
زندگی با ... - ۲
زنگ بیدار باش ظلم مضاعفی ست در تاریخ بشریت!
آدمیزاد باید انقدر بخوابد تا خودش بیدار شود بدون هیچ تق و توق و اجباری!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
0
comments
Monday, December 12, 2011
زندگی با اعمال شاقه
هر روز به امید تمام شدنش می گذرد..
Posted by
Donya
at
12/12/2011
0
comments
Monday, November 28, 2011
Posted by
Donya
at
11/28/2011
0
comments
Monday, November 21, 2011
Posted by
Donya
at
11/21/2011
1 comments
Thursday, October 27, 2011
Posted by
Donya
at
10/27/2011
2
comments
Posted by
Donya
at
10/27/2011
0
comments
Monday, October 24, 2011
Posted by
Donya
at
10/24/2011
0
comments
Saturday, October 22, 2011
جمعه با تئاتر
Posted by
Donya
at
10/22/2011
0
comments
Saturday, October 15, 2011
Posted by
Donya
at
10/15/2011
1 comments
Wednesday, October 12, 2011
Posted by
Donya
at
10/12/2011
0
comments
Tuesday, October 4, 2011
Monday, September 19, 2011
یادم نره قوی باشم
Posted by
Donya
at
9/19/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/19/2011
0
comments
Thursday, September 15, 2011
Posted by
Donya
at
9/15/2011
1 comments
Wednesday, September 14, 2011
Posted by
Donya
at
9/14/2011
0
comments
Tuesday, September 13, 2011
فردا صبح باید بروم ببینم از اینجا میشود سیمکارتم را بگیرم یا نه؟ پس تا اطلاع ثانوی شمارهای هم ندارم..
کل دفترچه تلفن عریض و طویل -بدون هیچ نسخهی پشتیبانی- را هم از دست دادم. دوست داشتید شمارهی تماستان را ایمیل بفرستید..
خواستید پیدایم کنید هم فعلن ایمیل بفرستید. تا فردا ببینم چه کار میشود کرد در شهر غریب..
Posted by
Donya
at
9/13/2011
0
comments
برچسب: طرح ِ یادآوری نیمهی پر لیوان
Posted by
Donya
at
9/13/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/13/2011
2
comments
Sunday, September 11, 2011
Posted by
Donya
at
9/11/2011
1 comments
Thursday, September 8, 2011
زندگی با چشمان بسته
Posted by
Donya
at
9/08/2011
0
comments
Wednesday, September 7, 2011
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Monday, September 5, 2011
Posted by
Donya
at
9/05/2011
1 comments
Saturday, September 3, 2011
Friday, August 26, 2011
Posted by
Donya
at
8/26/2011
0
comments
Friday, August 12, 2011
Posted by
Donya
at
8/12/2011
0
comments
Thursday, August 11, 2011
Posted by
Donya
at
8/11/2011
2
comments
Wednesday, August 10, 2011
Monday, August 8, 2011
خط قرمز
Posted by
Donya
at
8/08/2011
0
comments
Sunday, August 7, 2011
Saturday, August 6, 2011
Posted by
Donya
at
8/06/2011
0
comments
Friday, August 5, 2011
Wednesday, August 3, 2011
Wednesday, July 27, 2011
Wednesday, July 20, 2011
اتاقم برای هیچچیزی جا نداره..
Posted by
Donya
at
7/20/2011
0
comments
Sunday, July 17, 2011
یک اتفاق
میگه: چرا تئاتر خوندی؟
- چون عکاسی قبول نشدم!
واقعیت همین بود..
Posted by
Donya
at
7/17/2011
0
comments
Wednesday, July 13, 2011
-2
میگه: امروز چندمه؟
میگم: بیست و سوم؟
میگه: نه! بیست و دومم..
میگم: آها!
میگه- چه ساعتی اجرا داریم؟
ساعت 2
کجا اجرا داریم؟
پلاتو 2
اسمش چیه؟
میگم: منهای 2
پ.ن: تمام شد!
Posted by
Donya
at
7/13/2011
0
comments
Monday, July 11, 2011
..
زنگ زدم که چرا نیومدی هنوز؟
میگه سرما خوردم و حالم بده.. نمیتونم بیام
الان هیچ ایدهای ندارم اگه فردا هم نیاد چه باید کنم؟
Posted by
Donya
at
7/11/2011
0
comments
Thursday, July 7, 2011
Sunday, July 3, 2011
بداخلاقم و خسته و گیج
مغزم تعطیل رسمی! قدرت فکر کردن ندارم..
دلم خواسته برگردم خونه چند روزی بخوابم.
Posted by
Donya
at
7/03/2011
1 comments
Thursday, June 30, 2011
دو ساعت از نیمهشب گذشته بود، م با شلوار گرمکن و دمپایی راه افتاد و رفت بیرون تا سیگار بخرد..
ع گفت: نرفته!
گفتم: رفته!
گفت: نرفته بابا! پشت در مونده حتمن.. الان جایی باز نیست.
در را باز کردم.. نبود!
صدای باران شدیدتر میشد.. با ع ایستادیم جلوی بالکن و باد خنک و بوی باران میخورد به صورتمان.. گفتم: خوش به حال م! رفت پیادهروی زیر بارون.. سیگار همش بهانه بود.
م برگشت مثل موش آبکشیده! گفت: همه جا بسته بود.
دوباره نشستیم به حرف زدن و سرکوفت زدن به م که بچهجان پاشو برو درست را بخوان! 8صبح امتحان داشت با جزوهی نخوانده.. بعد از 5دقیقه پاکت سیگار را از جیب شلوارش درآورد و گذاشت وسط..
عکس میدیدیم و حرف میزدیم و وسوسهی بعدی خزید زیر پوستمان! گفتم: آبمیوه نداریم..
ع گفت: کدوم مغازه باز بود؟ من میرم میخرم!
م گفت: منم همراهت میام. بیا بریم.
گفتم: منم میام!
نگاهم کردند و بعد از کمی مکث، م گفت: خب! تو هم بیا..
ساعت 2و نیم شب، باران نمی بارید دیگر و همه جا خیس بود.. زدیم از خانه بیرون. سرکوچه رسیدیم، م گفت: گشت بگیرتمون چی؟
گفتم: گشت کجا بود بابا؟ میریم تا سر خیابون یه آب آلبالو می خریم و برمیگردیم.
ع گفت: منو بگیرن، میبرن دادگاه نظامی!
گفتم: ما را تحویل حراست دانشگاه میدن برامون یه پرونده هم اونجا بسازه!
ترسیدیم؟ نه.. بیخیال و جست و خیزکنان خندیدیم و رفتیم تا سر خیابان. چراغهای قرمز میچرخید از دور.. گفتم: گشت!
م گفت: جایی میتونی خودت را قایم کنی؟ .. انگار تو جیب جا میشدم!
ایستادم یک گوشه و گفتم برید خرید کنید و برگردین.. م از نیمهی راه برگشت! نگران بود بترسم از تنهایی!
گفتم: آقا چرا مزاحم می شی؟ الان تحویلت میدم..
ع رسید با آبآلبالو! گفت: ما با خودمون چه فکری کردیم 2 تا پسر و یه دختر با آب آلبالو نصف شب تو خیابون؟ اونم تو این شهر..
راه افتادیم به سمت خانه.. ماشین گشت اینبار از روبرو میآمد. قدمهایم را کند کردم و صبر کردم م و ع دور شوند از من..
م و ع تند میرفتند و از دور میگفتند: زود باش!
آرام قدم برمیداشتم. دزدی نکرده بودم که بترسم.. هوس کرده بودم زیر باران قدم بزنم و آبآلبالو فقط بهانه بود..
پیچیدیم توی کوچه.. دویدم تا زودتر کلید بندازم توی قفل و پناه ببریم به خانه.
بطری و لیوانها را آوردیم. ع گفت: دنیا تو چرا باهامون اومدی؟
گفتم: خواستم خاطره براتون بسازم از دختری با مانتوی سفید و روسری قرمز!
م گفت: کلی خندیدیم ولی غم داره بیشتر تا خنده..
لیوانها را زدیم به هم به سلامتی امشب.. به سلامتی سربازهایی که ترس ِ دادگاه نظامی و اضافه خدمت همیشه پشت در منتظرشونه.. به سلامتی دانشجوهای شب امتحانی.. به سلامتی خودمون!
Posted by
Donya
at
6/30/2011
3
comments
Wednesday, June 29, 2011
چند هفته که میگذره و میبینه حالا تثبیت شده و نقش مال خودشه، تمرینها را نمیاد.
آخه لامصبها هنوز کار دانشجوییه اینجوری شلنگ تخته میندازید، پس فردا چه غلطی میخواین کنید؟
تو نبودی اومدی به من گفتی منم هستم؟ یه نقشی هم برای من بذار، هر کاری ازم بر بیاد برای پایاننامهت میکنم؟
Posted by
Donya
at
6/29/2011
0
comments
Tuesday, June 28, 2011
Posted by
Donya
at
6/28/2011
0
comments
Wednesday, June 8, 2011
گریه
گریه
گریه
صبح با صدای گریه شدید و بیوقفهی نوزاد همسایه از خواب بیدار میشم
شب، لابلای گریههاش به خواب میرم
Posted by
Donya
at
6/08/2011
1 comments
Sunday, May 29, 2011
چرخه
سرم درد میگیرد، چشمهایم دردناک میشود.. باز اشک جمع میشود وگریهام میگیرد..
Posted by
Donya
at
5/29/2011
1 comments
Saturday, May 28, 2011
دارم فکر میکنم کولهام را جمع کنم و برم
همین الان
کجا میشه رفت؟
Posted by
Donya
at
5/28/2011
0
comments
Thursday, May 26, 2011
محتویات یخچال را بالا پایین کردم.. لیست خرید نوشتم و کسری ها خریداری شد. مرغ بود و نخودفرنگیهایی که چند روز پیش خریده بودم و بادمجانهایی که کباب کرده بودم..
سیبزمینیها در آب قل میخورد. مرغ و پیاز و ادویهجات در قابلمهای دیگر و نخودفرنگیهایی که آبپز میشدند. خواستم از زحمت و عجلهی فردا کم کنم..
شب خوابم نمیبرد. ساعت 4صبح مرغها را ریش کردم و سیبزمینی پوست کندم.. ظهر ِ پنجشنبه همه چیز محیا بود. سیبزمینیهای له شده و تخممرغی که آبپز میشد و خیارشورهایی که بسیار ریز خرد شد.. همه با سس مخلوط شدن و کمی برای نهار و بقیهی سالاد اولویه ریخته شد در ظرف و ماند برای شام..
بادمجان کبابی دیگر یخش باز شده بود. گوجهها رنده شد و سیرها کوبیده.. میرزاقاسمی که فقط مانده بود تخم مرغی گوشهاش شکسته شود.. آنهم ماند برای وقتی که مهمانها رسیدند تا وقت شام گرم و تازه باشد..
خانهی آشفتهام تمیز شد. کتابها و لباسها جمع شدند. ظرفها شسته شد.. پیراهن راحت و تابستانیام جایش را به شلوار و بلوز داد. موهایم را شانه کردم، عطر نشست روی تنم..
تنقلات خریدم و شکلاتها را ریختم توی ظرف.. آب ریختم توی کتری تا چای دم کنم..
ساعت از 8گذشت. برنجهای خیس خورده منتظر بودند. نمیخواستم تهدیگ نرم یا سوختهای داشته باشم. صبر کردم..
ساعت 9ونیم شب، برنجهای آبکش شده را میریختم توی قابلمه.. فکر کردم تا برنج دم بکشد، میرسند لابد!
موبایلم زنگ زد. گفت: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ .. گیرم که ناراحت هم میشدم. چه فرقی میکرد؟
بهانه آوردند و گفتند: ببخش! نمیآییم!
Posted by
Donya
at
5/26/2011
0
comments
Wednesday, May 25, 2011
Tuesday, May 24, 2011
نشستم اینجا با قرص نیمسوخته، منتظرم صدای ویزویز پشهای بلند شه تا قرص
را فروکنم تو حلقش!
چند شبه خواب را ازم گرفتن
Posted by
Donya
at
5/24/2011
0
comments
Monday, May 23, 2011
علایم افسردگی را سرچ کردم
بیشک همشون را دارا هستم!
قدم بعدی؟
خودم را از این وضعیت بکشم بیرون.
Posted by
Donya
at
5/23/2011
1 comments
Sunday, May 22, 2011
بیا باهم کور شیم
دستهای از آدمها هستند به محض اینکه عینک طبی روی چشمت میبینن اولین
توصیشون اینه: " عینک نزن! چشمات عادت میکنه!"
و بعد هم خودشون را مثال میزنن که چندین ساله دکتر عینک براشون تجویز
کرده اما استفاده نمیکنن! یا دور را اصلن نمیبینن و حدس میزنن نمره
چشمشون خیلی بالا رفته باشه اما هنوز معتقدن بهتره چشمهای ضعیفتری داشت
تا اینکه مبادا چشمشون به عینک عادت کنه!
بعد هم که میگی البته من مشکل دور و نزدیک ندارم. همه جارا به خوبی
میبینم. چشمام آستیگمات هست فقط! دردناک میشه و ترجیح میدم بجای تحمل
درد در مواقعی از عینک استفاده کنم..
جواب میدن: اتفاقن چشم منم آستیگمات هست! حالاعینکت را بردار.. عادت میکنی ها!
Posted by
Donya
at
5/22/2011
0
comments
Saturday, May 21, 2011
شنبه، ساعت 10 صبح
اولین امتحان ِ ترم آخر
ساعت 3:25 بامداد و نیمی از جزوه باقی مانده و نیمهی دیگر در خاطر نمانده
حالا فقط میشود زیر تمام برگهها نوشت: ترم آخر ست و در انتظار ِ پایان
Posted by
Donya
at
5/21/2011
0
comments
Thursday, May 19, 2011
دلم میخواست میتونستم بیشتر بنویسم و بلندتر حرف میزدم شاید کمی از
مشکلات بریزه بیرون و سبکتر شه
اما جیمیل به حالت بیسیک باز میشه و وقتی ایمیل میفرستم یک شکل بدفرم
و بدقیافهای پیدا میکنه با خطوط شکسته
کیبوردم هم خوب نیست و تایپ کردن باهاش سخته
بلاگر فیلتره و وبلاگ هم همینطور.. تنها راه اینه برای وبلاگ ایمیل بفرستم.
این روزها سختترین کار برام بیرون رفتن از خونه ست. بیشتر میخوابم و
بیشتر میافتم به جون خونه..
امروز تمام بعدازظهر تا شب صرف زدودن یخ از یخچال شد و تمیز کردنش..
همچنین سابیدن توالت و دستشویی و کاشیهای حمام و در آخر دوش گرفتن
کمی کتاب خوندن و به خواب رفتن.. وقتی اساماس دادی من خواب بودم و حالا
که بیدار شدم خیلی دیره برای جواب دادن.. و میترسم فردا یادم بره
اساماس بفرستم! همونطور که مامان یه هفته ست گفته یه بسته رسیده به
خونه و گذاشته تو اتاقم! و من یادم میره زنگ بزنم به دوستم و بگم مرسی
از هدیهات و هنوز نرفتم خونهی پدری تا بتونم بسته را باز کنم و
ببینمش..
اردیبهشت هم داره تمام میشه..
استاد راهنما فط تا آخر تیرماه هست و بعد میره فرنگ! یعنی عقب انداختن
پایاننامه را غیرممکن کرده..
من؟ فعلن نشستم وسط خونهی خالی
Posted by
Donya
at
5/19/2011
0
comments
Tuesday, May 17, 2011
از اینجا متنفرم!
از دانشگاه رفتن، کلاسها و دیدن آدمهایی که منو به دانشگاه و درس و
مدرسه ربط میدن انزجار دارم!
با اجبار و بغض میرم و با چشمهای پر از اشک برمیگردم..
بدم میاد از این روزها و لحظهها..
چندبار تا دفتر مدیرگروه رفتم تا پایاننامهام را بندازم عقب و کلن این
ترم را بیخیال شم.. یادم افتاد یه گروه به خاطر من داره تمرین میکنه و
وقت میذاره اما من هنوز هیچ کاری براشون نکردم..
دکور و لباس و نقشهها و پلان نوری و هیچی حاضر نیست..
دلم نمیخواد حتا از خونه برم بیرون..
کاش میشد یه مدت برم یه جای خیلی دور بدون تنفر و هراس از مدرسه..
Posted by
Donya
at
5/17/2011
0
comments
Monday, May 16, 2011
امشب مهمون داشتم! موقع ِ شام خوردن بشقاب از دستش افتاد و هزار تیکه شد..
بعد از شام، چای آوردم و موقع ِ حرف زدن دستش خورد و لیوان چای ریخت روی زمین..
یکی از دوستان اومد کمک کنه زیراندازی که روی موکت بود را جمع کنیم تا
قبل از اینکه رنگ ِ چای بگیره، بشوریمش..
تنگ ِ پر از تیلهها را بلند کرد و گذاشت یه گوشهی دیگه.. تنگ با اولین
برخورد به زمین، چند تکه شد!
Posted by
Donya
at
5/16/2011
0
comments
Saturday, May 7, 2011
Posted by
Donya
at
5/07/2011
2
comments
Sunday, May 1, 2011
Posted by
Donya
at
5/01/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
5/01/2011
0
comments
Friday, April 29, 2011
حالا یهو یه وقتهایی یادم میاد اینم هست.. اکثر وقتها که زندگانی خودمو دارم و یادم هم نیست کی میخونه و کی نمیخونه..
فقط ته اعماقم یه جاهایی میگه ننویس! نگو..
کمی بعد هم میگه: بیخیال! اصلن چرا فامیل ِ آدم نباید شعور داشته باشه که اینجا را با بیرون قاطی نکنه؟
Posted by
Donya
at
4/29/2011
0
comments
زن گفت: خیلی سرده، نتونستم بیرون بمونم!
- نمیدونم کی میرسیم با این هوا و جاده.. اولش که مه بود و بارون، حالا هم تگرگ! .. نگران نباش!
نگاهم به یخهایی بود که روی برف پاککن ِ خاموش جمع میشد و شیشه را میپوشاند..
- کلید را جا نذاری! برو.. خوش بگذره بهت. منم رسیدم خبر میدم. خدافظ
مردد بودم برای بیرون رفتن. روی صندلی جابجا شدم و سرم را چرخاندم به سوی عقب.. لبخند تحویل دادم به زن و گفتم: خیلی سرد شده..
زن ِ میانسال هیکل تقریبن درشتی داشت، با صورت جدی، خشن و ابروهای نامرتب.. ژاکت سیاهی روی مانتوی سیاهش به تن کرده و روسری سادهی سیاه رنگی موهای سیاهش را پوشانده بود.. توی ترمینال که دیدمش هیچ ساک و وسیلهای جز کیف دستیاش همراهش نبود.
زن سری به تأیید تکان داد و گفت: امروز ظهر خواهرم را دفن کردیم!
لبخند روی صورتم میماسد. آرام میگویم: تسلیت میگم..
زن ادامه میدهد: داغ ِ جوون خیلی بده! خیلی بد.. بدبخت پدر و مادرم.. بیچاره پیرزن و پیرمرد! چطور میخوان تحمل کنن؟ خواهر ِ جوونم.. داغ ِ جوون خیلی بده..
به زبانم میآید: صبر.. میگویم: خدا صبرتون بده.
میگوید: سه روز دنبال این بودیم جسدش را تحویل بدن تا دفنش کنیم. نمیدادنش..
از ذهنم میگذرد کشته شده؟ میپرسم: تصادف کرده بود؟
میگوید: نه.. شب خوابید و صبح بیدار نشد! .. نگه داشته بودن علت مرگ را بفهمن.
زن بغض میکند و اشک توی چشمهایش میگردد.. سرم را میاندازم پایین و با گوشهی کاپشنم بازی میکنم..
- خواهرم خیلی خوب بود ولی شوهرش اذیتش میکرد و خیلی درد کشید تو این زندگی.. مطمئنم یه راست رفته بهشت! دو تا دختر داره. 9 ساله و 12 ساله..
غمم میگیرد برای عاقبت بچهها..
تلفنش زنگ میزند. میگوید: هنوز نرسیدم.. نماز وحشت خوندین براش؟ یادت نره! ... الهام اگه زنگ زد چیزی بهش نگینا! نمیدونه ... باشه! خداحافظ
رو به من میگوید: دخترم نمیدونه! هنوز بهش نگفتیم خالهش فوت کرده..
سکوت میشود.. دو مسافر دیگر و راننده برمیگردند. ماشین حرکت میکند و نگاهم به سیاهی جاده ست.. باران با شدت میبارد، نوای غمگینی شنیده میشود و میخواند: دلی ناشاد دارم..
Posted by
Donya
at
4/29/2011
0
comments
Thursday, April 21, 2011
میگویم: خوب نیستم! نمیآیم سر تمرین.. با خنده میگوید: بیخود! باید بیایی!
بعد تند اشک میدود توی چشمم و گوله گوله سرازیر میشود! میگویم: گفتم که خوب نیستم. سرم درد میکند.. اما خودم هم میدانم درد ِ سرم اشک ندارد.
دستم را کنار میزند. میگوید: شوخی کردم! باور کن.. باور میکنم ولی باز اشکها سرریز شده روی گونه..
Posted by
Donya
at
4/21/2011
0
comments
Saturday, April 16, 2011
میگویم: خاطره تعریف کردم. یک اتفاق، واقعه یا اسمش را هرچیزی که میگذاری.. لزومن هرچیزی که آدم تعریف میکند که نباید یک "خب که چی؟" تهش داشته باشد.. میتوانی فقط گوش کنی. به همین سادگی! حتمن نباید یک مطلب عمیق و فلسفهای پشتش باشد..
میگوید: چرا تعریف میکنی پس؟ چرا با من حرف میزنی وقتی نمیخواهی بعدش سؤال و نظر و انتقادی بشنوی.. برو با دیوار حرف بزن که در سکوت حرفهات را گوش میده!
Posted by
Donya
at
4/16/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
4/16/2011
0
comments
Friday, April 15, 2011
Thursday, April 14, 2011
یکوقتهایی هم سکوت میکنم و وانمود میکنم نیستم، نمیشنوم..
آنهم منی که از هر فرصتی برای مهمان دعوت کردن استفاده میکردم و روزهایم پر بود از معاشرتهای دستهجمعی و سکوت برایم معنی نداشت..
Posted by
Donya
at
4/14/2011
0
comments
Wednesday, April 13, 2011
Posted by
Donya
at
4/13/2011
0
comments
Saturday, April 9, 2011
ولی حالا ترس از نرسیدن یا نتیجهی نامطلوب یه وقتهایی گریبانم را میگیره..
Posted by
Donya
at
4/09/2011
0
comments