Sunday, May 23, 2010
Posted by
Donya
at
5/23/2010
0
comments
Saturday, May 22, 2010
از گروه 4 نفرهی ما فقط من مانده بودم و ن.ا که تنها کار مفیدش در طول ترم رنگ کردن یک لنگه در بود. همخانه نبود. س.ز هم نمیدانم چرا امروز نیامد.
به ن.ا گفتم کمک کند در دو لنگهی سنگین را جابجا کنیم تا با میخهای ریز کتیبهی بالایش را محکم کنم. ن.ا زیر لب میگفت چه عجلهای ست حالا؟ بگذار برای بعد. هنوز درها دستگیره و چفت نداشتند و تلو تلو میخوردند. برای جابجاییاش باید خیلی مواظب میبودیم که در نرود.
بقیه ایستاده بودن به تماشا. یکی از درها باز شد و زمین خورد. یکیشان جلو نیامد کمک کند. ن.ا گفت شکست ! ت گفت: اوه! در قوس برداشته. دیگه بسته نمیشه..
میتوانستم سرم را بکوبم به دیوار. در را مایل تکیه دادم به میز و صندلی گذاشتم پشت یکی از درها. به ت گفتم: این در از قبل تاب داشت. ا.ف گفت: طفلکی دنیا! کلی حالش گرفته شد سر صبحی.
میخهای ریز را درآوردم و آرام آرام کتیبهای که گروه دیگر با یونولیت ساخته بودند را محکم کردم به چهارچوب بالایش. کم کم یک چیزی بالا میآمد تا پشت پلکهایم.
یک روزهایی بغض دارند. خسته و بیحوصلهاند..
مسئول کارگاه یادش رفته بود دستگیره بخرد برای درها. باید منتظر میشدم تا استاد بیاید. ن.ک داشت تعریف میکرد از همایش نخبگان و استعدادهای فیلان که دعوتش کرده بودند. پارچه ی سفید را پهن کرده بود روی میز کارگاه تا دامن بدوزد. 4نفر هم ایستاده بودند بالای سرش کمک می کردند الگو دربیاورد.آخرش هم مسئول کارگاه خط ساسونها را کشید و همسایهها یاری کردند تا ن.ک دامنی که اولین جلسه ی بعد از عید باید تحویل میدادیم را ببرد.
استاد آمد و ع.ک را فرستاد پی دستگیره و چفت برای پشت درها. به ج.ک و م.ق هم گفت 8سانت از پایههای میز آهنی که برای کارگاه ساخته بودند را ببرند. میز بلند بود و کسی تسلط نداشت رویش. ایستادم بیرون کارگاه به کمک. دوستان هم قدم میزدند و ن.ک درگیر کوک زدن دامن تحت نظارت استاد. چرخ خیاطیاش را هم آورده بود تا بلاخره آپولو هوا کند! استاد هم نشسته بود براش درزهای دامن را میدوخت.
ن.ا کمک کرد در را نگه دارم و دستگیرهها را پیچ کنم بهش. ع.ع و ش.ک قاب آینهای که با یونولیت درست کرده بودند را جا می دادند توی یکی از درها. آن یکی که جلسهی قبل چسبانده بودند هنوز میخ نشده بود. کارگاه نجاری انگار فقط برای من و همخانه و س.ز بود که هر میخی هم قرار بود کوبیده شود میگذاشتند برای گروه ما.
ع.ع گفت کار ما تمام شد. درها باز بود به دو طرف و زیرش پر از تکههای یونولیت و رنگ و قلمو و ... شروع کردم به جمع کردن و گفتم ع جان این درها را باید ببندم تا این گیرهها بیاید پشتش. تازه یادش افتاد بیاید کمک و زودتر جمع کند اینها را.
ت گفت: در هم که افتاده و تاب برداشته. حالا شاید گیرههای پشتش را بزنی درست شه. و شلواری که باید برای کلاس فردا تحویل میداد را کوک میزد.
گفتم: دوستان یادشون رفته اینجا کارگاه نجاری بوده. از بس سرشون به بریدن یونولیت گرم بود نفهمیدن این از همون جلسههای قبل تاب داشت و قرار بود وزنه بذاریم روش!
میخهایی که قدش اندازه ست، کوچک هستند برای این سوراخ. میخهایی که سرشان اندازهی این سوراخهاست، بلند هستند برای این چوب. توی هر سوراخ 2 تا میخ همزمان میکوبیدم که سفت شود. برای هر کدام از گیرهها 8 تا میخ لازم بود. خواستم زبانهی بالایش را وصل کنم دیدم برعکس میخ کردهام.
ا.ف با تکه چوب جای عود درست میکرد. ع.ع از مشکلی که برای انتخاب واحد ترم بعد خواهیم داشت حرف میزد که برویم از الان پیش مسئول آموزش تا بعدن مشکلی پیش نیاید. پرسید: دنیا به نظرت چه کار کنیم؟ کی بریم صحبت کنیم؟
میخ کش فایدهای نداشت. با مقار زدم زیر میخها و سعی میکردم بکشم بیرون. گفتم من الان مغزم کار نمیکنه. باید کار ِ دوباره کنم.
از ن.ا و ن.ب خواستم کمک کنند در را بگذاریم کنار دیوار. بلاخره لبخند آمد و حس خوب. به استاد گفتم: تمام شد دیگر..
استاد پرسید: کیا روی این در کار کردند؟ گفتم گروه ما در را ساخت. گروه ن.ک کتیبهی بالای در را درست کرد. گروه ع.ع هم قاب آینهها.
ت زیر لب غر میزد برویم دیگر. ما که از صبح بیکار بودیم.
Posted by
Donya
at
5/22/2010
2
comments
Friday, May 21, 2010
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
احساس نقش اول ِ فیلم مسعود کیمیایی بودگی بهم دست میده.
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
آقای همکلاسی - در کلاس 3 نفرمان به اضافهی استاد - در ادامهی حرفها در جایی که نمیدانم یه چه منظوری به اینجا رسید! فرمود: الان همه به موسوی فحش می دن و می گن قایم شده و همهی جوونها را فرستاد جلو و باعث مرگ اینهمه آدم شد. خیلی بیشتر از این هایی که اسمشون اومده کشته شدن. باید میرفت جلو، چند میلیون آدم هم پشتش بودن. نه اینکه مردم را به کشتن بده و بره واسه خودش.. و در ادامه ی حرفهایش یک سری تئوریهای بی سر و ته ارائه داد.
گفتم: اینجا نشستن و بیرون گود ایستادن و بگی لنگش کن خیلی راحته! خیلی مردی شما بفرما برو !
استاد عزیز هم با عوض کردن بحث از کتککاری احتمالی جلوگیری فرمودند.
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
می گویم: انتظار دارید خانمها را خونه نشین کنیم تا شما بتونید دانشگاه قبول شید؟ سنجش باید بر اساس سطح علمی باشه نه جنسیت!
میگوید: سر هر شغلی که قرار نیست خانمها باشن! مثلن همهجا مینویسن به خانم منشی نیازمندیم نه آقا! این به خاطر تفکر جنسیتی یه عدهست. هر چقدر هم آقایون کارشون بهتر باشه یا اصلن یه رشتههایی مناسب خانمها نیست. چرا باید خانمها سر هر شغلی باشن؟
شما که سربازی ندارید، خیالتون راحته! نشستید تو خونه درس میخونید، اونوقت ما باید به فکر سربازی باشیم.
بحث نمیکنم. فقط نمیدانم اگر سربازی اجباری نبود، آن وقت دیگر چه بهانهای پیدا میکردند امثال آقای همکلاسی و چرا داد سوی ما می آورند که نه سهمی در قانونگذاری داشتهایم و نه حق برابری در قانون .
Posted by
Donya
at
5/21/2010
1 comments
و چقدر شنیدن این صدا و گویش را عاشقم من !
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
Wednesday, May 19, 2010
Posted by
Donya
at
5/19/2010
3
comments
Tuesday, May 18, 2010
Posted by
Donya
at
5/18/2010
1 comments
Sunday, May 16, 2010
صدای زنگ موبایل با صدای سمانه که میگفت "دنیا" درهم شده بود. گیج بودم و خسته. بدنم کوفته بود. به سختی خودم را جدا کردم از رختخواب و با چشمهای نیمه باز رسیدم به دستشویی. ساعت از 7 گذشته بود.
له و خسته و لعنت گویان به کلاس 8صبح، رسیدیم دانشگاه. چند ثانیه قبل از استاد وارد کلاس شدم. آتنا پرسید: چرا الان اومدی؟ مگه طراحی داری؟
گفتم: نه! طراحی دوخت دارم.
گفت: امروز که 4ساعت طراحی داریم.
از استاد پرسیدم ومطمئن شدم امروز خبری از خیاطی نیست! هفتهی پیش اعلام کرده این هفته 4ساعت طراحی تشکیل میشود فقط.
من که نبودم و خانم همخانه هم نشنیده بود.
برگشتم خانه. کلاس بعدیام ساعت 1 بود.
Posted by
Donya
at
5/16/2010
3
comments
با تعجب می گه: وا ! پس چرا شلوار من اندازهش درست بود؟ الگو را هم که درست درآورده بودی.
میگم: به نظرت تقصیر منه؟ اندازهها رو تو گرفتی! منکه یهو انقدر چاق نشدم.
مکث میکنه و می گه: جای زیپ را هم دوختی، انتظار داری اندازهت هم باشه؟
Posted by
Donya
at
5/16/2010
1 comments
Saturday, May 15, 2010
Wednesday, May 12, 2010
خسته شدم
وقتی مردم روی سنگ قبرم مینویسند روزهای محدودی از 365 روز ِ سال بود که از سرماخوردگی رنج نمیبرد و در انتها از سرماخوردگی جان باخت !
Posted by
Donya
at
5/12/2010
3
comments
Monday, May 3, 2010
این مرد نازنین
در راستای بحثهای زنانه مردانهی اخیر، یادم افتاد این حرفی که مانده بود از مدتها قبلتر را بنویسم و تقدیر کنم از استادی که این 4 ترم شاگردش هستم.
گرایش طراحی صحنه یکی از عجیبترین و هیجان انگیز ترین رشتههاست به نظرم. هم کارگاه چوب و نجاری و آهن و جوشکاری دارد و هم خیاطی در کنار درسهای دیگر و مهارتهای متفاوتی که برای طراحی و ساخت دکور و اجزای صحنه باید بیاموزیم.
این آقای عزیز که در نگاه اول به شدت ترسناک و با جذبه هست و همه ازش حساب میبرند، یکی از خصوصیات دوست داشتنیاش این ست که معنی برابری زن و مرد را سر کلاسهایش لمس میکنی و تفاوتی بینمان نیست.
اجازه نمیدهد به بهانه ی زن بودن از زیر کار در بروی و یا ابراز ناتوانی کنی. میگوید نمیتوانی؟ نمیخواهی یاد بگیری؟ خوشت نمیآید از کارهای سخت؟ گرایشت را عوض کن! اینجا جای غر و ناز نیست. باید خودت چیزی را که میخواهی بدست آوری. کسی دلش به حالت نمیسوزد.
کار گروهی انجام میدهیم ولی با سهم برابر. همهمان باید سنگ فرز سنگین را بگیریم دستمان و کار با اره را یاد بگیریم و میخ بکوبیم. یاد بگیریم از دستگاهها نترسیم و استفاده کنیم.
همانطور که پسرها سر کلاس خیاطی و موقع دوخت و دوز اجازه ندارند این کار را صرفن زنانه فرض کنند. جلسهی اول گفت اکثر لباسهایش را خودش میدوزد و تشویقمان کرد وقت بگذاریم، با حوصله و علاقه یاد بگیریم و لذت ببریم.
Posted by
Donya
at
5/03/2010
1 comments
از هفتهی پیش یکباره با مریضیام و آنتیبیوتیکها کلی جوش روی صورتم نمایان شد با مرکزیت محوری جوش بزرگی در پیشانی.
حالا این ابروهای نامرتب و جوشها احساس خوبی ندارد. خانم همخانه هم که هر از گاهی یادآور این موضوع می شوند که دخترجان کمی خجالت بکش. برو آرایشگاه و خودش هم که جایی را در این شهر سراغ نداشت.
امروز خیس از باران با محمدرضا رفتم نهار بخوریم. همان کافهی همیشگی که پر از دانشجوست و ظهرها جای سوزن انداختن نیست. سر یکی از میزها 3 تا دختر نشسته بودند. اجازه گرفتیم و نشستیم. محمدرضا رفت غذا سفارش بدهد. باران از بین موهایم میچکید و صورتم خیس بود. یکی از دخترها پرسید: بارون شدیده؟ حسابی خیس شدی.
میگویم: ریز ریز می باره ولی به شدت..
رو کرد به دوستش و گفت: ببین چقدر خوشگله با اینکه هیچ آرایشی هم نداره.
دوستش گفت: آره. با کمی آرایش خیلی خوشگلتر میشی. و دخترها با سر تایید کردند.
لبخند زدم و تشکر کردم ازشان.
این وقتهایی که رضایتی از ظاهرت نداری، انگار که منتظر باشی یکی بدون اجبار و تعارفات همیشگی و یا قصد دلداری دارن یادآوری کند بد نیستی و همین خوب ست.
Posted by
Donya
at
5/03/2010
1 comments
Sunday, May 2, 2010
نفس عمیق
شنبه و یکشنبه که میگذرد انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده. انگار که بقیهی هفته با وجود کلاسهای باقیمانده دیگر اهمیتی ندارد و تعطیلات ست تا جمعه که دوباره غم شنبه و یکشنبه میآورد همراهش..
Posted by
Donya
at
5/02/2010
1 comments
من بودم و صندلیهای خالی! رفتم دفتر گروه معارف. گفتند کلاس وصایا کلن به اتمام رسیده.
Posted by
Donya
at
5/02/2010
1 comments
Saturday, May 1, 2010
گفتم من اگر جای یکی از این رانندهها باشم فحش میدهم به آدمی که از زیر پل رد میشود. آخرش هم اگر تصادف کند کسی نمیگوید تقصر عابر احمق ست. از نظر قانون راننده مقصر ست.. باز نتیجه نداد.
دیگر نه چانه میزنیم و نه بحث میکنیم و نه قیافهای در هم میرود. از دانشگاه خارج میشویم. راهمان جدا میشود و آنور خیابان بهم میرسیم. سوار تاکسی میشویم و برمیگردیم خانه.
Posted by
Donya
at
5/01/2010
1 comments
میپرسد: خب تو چه کار میکنی؟ میگویم: اون موقع هم من مهمون هستم. میام بهتون سر میزنم..
Posted by
Donya
at
5/01/2010
0
comments