Thursday, June 10, 2010

از آمل آمدم بیرون، نگاهم افتاد به نشانگر بنزین. اندکی فاصله داشت تا خط قرمز. به خودم گفتم رسیدم محمودآباد می‌روم پمپ بنزین.
بریدگی را دور زدم و ایستادم در صف. نوبتم شد. کارت بنزین در دست منتظر آقای مسئولش شدم. با پیرمردی حرف می‌زد. حواسش به همه جا بود. صدایش زدم، گفت الان میام. برای پیرمرد در دبه‌ی پلاستیکی‌اش بنزین ریخت. در ردیف کناری هم ماشینی با 5سرزنشین دختر نشسته بود و خودشان را باد می‌زدند و منتظر آقای بنزینی بودند. مرد آمد و به من گفت: چند لحظه صبر کنید تا برای این خانم‌ها بنزین بزنم. الان میام.
ماشین پشت سری‌ باکش را پر کرده بود و منتظر بود. رفتم جلو تا بتواند برود. ولی تا خواستم برگردم سر جایم دو تا ماشین اشغالش کرده بودند. آقای بنزینی به آقای سیبیلو می گفت برو عقب. این خانم هنوز بنزین نزده. نوبت ایشونه. آقای سبیلو به صف بنزین اشاره می‌کرد که سختش هست برگردد سر جایش و با هم بحث می‌کردند.
پیاده شدم. در باک را بستم. پایم را روی پدال گاز فشار دادم و رفتم.
عصبانی بودم. عصبانی از خودم! مگر چلاق بودم که ایستاده بودم منتظر مردی که بیاید باک بنزین برایم پر کند. دست‌هایم کار نمی کرد یا چشم‌هایم نمی‌دید یا سواد نداشتم؟ ترسیدم دستم بوی بنزین بگیرد؟ بنزین سر ریز کند؟ چه اتفاقی ممکن بود بیفتد که من بعده این همه سال هنوز یکبار هم خودم از ماشین پیاده نشده بودم.
عصبانی بودم. تا شهر بعدی 20 کیلومتر فاصله بود. فکرم به روشن شدن چراغ هشدار نبود. ذهنم درگیر سرزنش بود. عصبانی بودم از خودم.
گفتم بالاخره باید این یک جایی تمام شود. همین امروز. منتظر هیچ آدمی نمی‌شوم. رسیدم به پمپ بنزین. کارت بنزین را گرفتم دستم و رمز را تکرار ‌کردم یادم نرود. کیف پولم را هم گذاشته بودم روی صندلی.
پیاده شدم. کارت بنزین را فرو کردم در دستگاه. مرد آمد و گفت: بلدی باهاش کار کنی؟ گفتم: آره
آرنجش را تکیه داد به پمپ و انگار که نمایشی در شرف وقوع بود ایستاد به تماشا. رمز را وارد کردم. دکمه ی لغو را زد و گفت: دوباره
دوباره وارد کردم. بار دکمه‌ی لغو را زد و گفت: دوباره! من هنوز خشم در وجودم بود و این مردک سر شوخی داشت با من انگار! گفتم چرا؟
گفت: محکمتر دکمه‌ها رو فشار بده. به جای 4 رقم فقط 3 تاش افتاده اینجا. دکمه‌ها را محکمتر فشار دادم. گفت: آفرین!
و همانجا ایستاده بود. برگشتم. در باک را باز کردم و شلنگ بنزین را فرو کردم داخلش. هر 4 لیتر می‌پرید! هیچ چیز عجیب غریب سختی نیست. می فهمی؟ 20لیتر برای حالا کافی بود. بقیه منتظر بودند و نمی‌خواستم معطل کنم.
رفتم سمت مرد و شلنگ بنزین را دادم بهش و برگشتم تا در باک را ببندم. صدایش می‌آمد که می‌گفت: ببین! اینجوری می‌ذارنش اینجا. اصلن کار سختی نیست. یاد گرفتی؟
حوصله‌ی تودهنی زدن بهش را نداشتم. نگفتم چرا این آموزش را به این مردانی که شلنگ می‌دهند دستت و دست در جیب می‌کنن برای حساب برگزار نمی‌کنی؟ سوار شدم و کیف پولم را برداشتم. گفت 2017 تومن!
همراه 5هزارتومانی، 100تومنی دادم و گفتم 17تومن را ازش کم کن. گفت: نه خب. همون 2تومن.
از پمب بنزین آمدم بیرون. دیگر عصبانیت در وجودم نبودم..

توی جاده همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که احساس کنند الان وقت معاشرت ست. فلاشر روشن می‌کنند، ویراژ می‌دهند، انواع ژانگولرها را اجرا می‌کنند تا تو بهشان توجه کنی و در آخر هم اصرار دارند شماره بدهند. طفلکی‌ها نمی‌دانند با صدای موزیک و در این فصل گرما با شیشه‌های بسته و کولر روشن صدایی ازشان نمی‌رسد. گه‌گاه صدای بوقی می‌آید و بالا پایین پریدن ‌ها و بال بال زدن‌شان که از گوشه‌ی چشم دیده می‌شود و بیشتر باعث سرگرمی‌ست. قسمتی از جاده را همسفرت می‌شوند. همانطور که یکباره پیدایشان شده، یکباره هم ناپدید می‌شوند. خیلی‌هایشان اذیت زیادی ندارند. می‌شود به راحتی از کنارشان گذشت.
اما همیشه هم همسفران عزیز بی آزار و اذیت نیستند. یکیشان می‌شود مثل این آخری که یهو چراغ ماشینش از توی آینه چشمم را زد و کنار کشیدم رد شود. یکبار، دوبار، سه‌بار، بارها راه دادم برود. سرعتم را زیاد می‌کردم، باز بود. کم می کردم، باز بود. همه‌ی 4-5 سرزنشین ماشین قصد اذیت داشتند. فریادشان و بوق‌های ممتد و نور بالا و ویراژهایی که می توانست مرا به مرز تصادف برساند که چه؟ یکیشان می‌گفت: این شماره رو بگیر !
نگاهم به جاده بود و گوشم به صدای داریوش. یکباره تقی صدا کرد و پریدم. وقتی از کنارم رد می‌شدند کوبیده بود به آینه بغل. با فاصله‌ی کمی بودیم و ترافیک عباس‌آباد و صدای خنده‌هایشان. شکر خدا این جور وقت‌ها هیچ پلیس زحمت‌کشی پیدا نمی شود. شماره‌ی ماشین را نوشتم تا پیدا کردن یکی از حافظین اسلام و مردم!
تا شهسوار اگر شما پلیس راهنمایی رانندگی یا نیروی انتظامی دیدید، منم دیدم. رفته بودند بخوابند و جاده در امن و امان بود.
به اولین باجه‌ی راهنمایی رانندگی در مرکز شهر رسیدم گفتم می‌خواهم از یک شماره‌ی ماشین شکایت کنم. گفتند باید بروی کلانتری. این مربوط به ما نیست. آدرس کلانتری را گرفتم و رفتم. نگهبان دم در راهنمایی‌ام کرد تا پیش افسر نگهبان.
افسرنگهبان پرسید بچه‌ی کجایی؟ گفتم اهل اینجا نیستم و دانشجو هستم.
پرسید: می‌شناسی‌اش؟ گفتم نه
گفت: شماره ماشین رو داری؟ گفتم آره
پرسید: تنها بودی؟ گفتم آره .. انگار که جواب سوال یافت شده باشد. دختر تنها ساعت 9 و نیم شب در جاده!
گفت: باید اول بروی دادگستری شکایت کنی. بعد بیای اینجا. بعد... دنگ و فنگش زیاده!
انگار که بگوید بیخیال شو! گفتم اگه همه بیخیال نمی‌شدند دیگر کسی به خودش اجازه نمی داد به حریم کسی تجاوز کنه و باعث آزار و اذیت بشه.
گفت: شنبه صبح باید بری دادگستری شکایت بنویسی
گفتم: شنبه صبح می‌روم دادگستری

Tuesday, June 8, 2010

نیمه‌های شب بود. مامان می‌گفت: برو بخواب. خاله مریم پشت چرخ خیاطی نشسته بود و برایم دامن می‌دوخت. چند روز بعد عروسی عمو محسن - دوست ِ بابا- بود. خاله برایم بلوز سفید دوخته بود. منتظر بودم دامن سرخابی هم آماده شود اما مامان می‌گفت وقت خواب ست. بابا فوتبال می‌دید. گرسنه‌اش شده بود. دو تا تخم مرغ گذاشت آب‌پز شود. خاله و دوستش مهمانمان بودند. تخم‌مرغ‌ها که حاضر شدند، بابا گذاشت روی نان لواش و نمک و فلفل پاشید رویش. نان را پیچید و تعارفمان کرد. حواسش به فوتبال دیدن بود. ساندویج تخم‌مرغش را نزدیک دهان برد. هنوز گاز اول را نزده بود که همه‌چیز شروع به لرزیدن کرد.
مامان گفت: زلزله! بابا گفت: زلزله چیه؟ اینجا که زلزله نمیاد.
خاله گفت: زلزله! مامان گفت: زلزله! .. بابا هنوز باورش نشده بود اما خانه می‌لرزید. خاله دستم را گرفت و با دوستش آمدیم بیرون. مامان و بابا، دینا و مینای خواب‌آلود را در آغوش گرفتند و آمدند در حیاط.
کسی نگران ریختن دیوار حیاط بود. با فاصله ایستادیم وسط حیاط. صدای زنگ تلفن می‌آمد. بابا می‌خواست برود، مامان می‌گفت: نرو
خانه‌ی عموی مرحومم انتهای کوچه بود. زن‌عمو با دخترش زندگی می‌کرد. بابا رفت دنبالشان که تنها نمانند. بابا می‌گفت مردم در خیابان هستند. همه ترسیده بودند.
زن‌عمو و مهرنوش هم آمدند. بابا موکت پهن کرد. رخت‌خواب‌ها را آوردند تا در حیاط بخوابیم. خوابی که از چشم‌ها رخت بسته بود. تا صبح پس‌لرزه‌ها می‌آمد. مامان نگاهش به دیوار بلوکی بود. دوست ِ خاله - اسمش یادم نیست - حسابی ترسیده بود. اهل بندرعباس بود و می‌گفت دیگر پایش را حوالی گیلان نمی‌گذارد. چند سال بعد که حرفش شده بود، خاله می‌گفت دیگر شمال نیامده.
صبح، بابا با دوچرخه‌اش رفته بود خرید نان. رختخواب‌ها جمع شدند و جایش را سفره‌ی صبحانه گرفت.
قسمتی از دیوار حیاط پشتی ریخته بود و سوراخ بزرگی وسط دیوار بود. می‌دانستم اوضاع عادی نیست. یکی از شکاف آسفالت می‌گفت و یکی از کشته‌شده‌ها. عروسی عمو محسن هم نرفتیم.

پ.ن: این نوشته‌ی نادر - "جام جهانی نود ایتالیا، شب های گرم خرداد. زلزله وحشتناک رودبار و منجیل..." – خاطرات را یادم آورد. یادم آورد 20 سال گذشته..

من از تو راه برگشتی ندارم .. به سمت تو سرازیرم همیشه

من .. جاده .. داریوش

با کلی ذوق و شوق گفت زود پاشید ببرمتان پیش شقایق‌ها. توضیح می‌داد که مسیر سال قبل را هفته‌ی گذشته رفته‌اند اما خبری از شقایق نبوده. یادم نیست گفت باران کم بوده؟ دیر بوده؟ یا به هر دلیلی شقایق‌ها خیلی کم بودند امسال.
صبح من هنور پیچیده بودم بین پتو و منا کم کم رختخواب‌ها را جمع می‌کرد و پتویی که رویم بود را از یک طرف می‌کشید تا از روی تشک پرتم کند بیرون، صدای بابا از روی بالکن می‌آمد که می‌گفت: دارن زمیناشون را شخم می‌زنن و علف‌ها رو می کنن. بریم تا شقایق‌ها رو نکندن..
همیشه می‌رفتیم سمت دیلمان، این بار از همان جاده‌ی نزدیک خانه در جهت مخالف رفتیم. بابا هنوز از دیده‌های هفته‌ی قبلش تعریف می‌کرد. از روستایی که بین راه هست و هنوز خانه‌هایش روستایی ست و مدرن نشده‌اند. می‌گفت: هفته‌ی قبل گفتم دنیا اگه اینجا بود حتمن از این خانه‌ها عکس می‌گرفت.
از روستا گذشتیم و قرار شد موقع برگشتن، پیاده شویم. آسفالت تمام شد و کمی بعد رسیدیم به دشتی پر از شقایق. 20-30 تا عکس از خواهرا و شقایق‌ها و کفش‌دوزک‌ها که گرفتم، شارژ دوربین تمام شد. قبل از اینکه بیاییم، یادم رفت چک کنم.
دست از پا درازتر و دوربین به دست رفتم سمت ماشین. بابا نشسته بود منتظر. گفت چه شد؟ گفتم باتری تمام شد!
گفت شارژر نیاوردی مگر؟ گفتم چرا. ولی باید بریم خونه که بذارمش شارژ شه و نشد از روستائه عکس بگیرم.
گفت: بعدازظهر دوباره میایم. اینکه مسئله‌ای نیست
فکر می‌کردم غر می‌زند لابد. شاید من بودم غر می‌زدم به این سر به هوایی که یادش رفته باتری دوربین را چک کند آنهم وقتی مامان پرسیده بود شارژ دارد یا نه؟ و بدون اینکه چک کنم گفته بودم آره. یعنی اینجوری فکر می‌کردم.
بعدازظهر آفتاب داغ ولویمان کرده بود. قبل از نهار تا خواستیم با منا آب‌بازی کنیم، گفتند آب چاه تمام می‌شود. بجایش مامان شلنگ آب را گرفته بود به سر تا پای من! بابا قول داد یک رودخانه پیدا کنیم همان حوالی.
منا بالای سرم ایستاده بود و می‌گفت پاشو بریم. دلش آب می‌خواست. به بابا گفتم می‌رویم؟
تمام راهی که قبل از ظهر رفته بودیم را دوباره رفتیم.. و برگشتیم تا پیدا کردن رودخانه‌ای..

Monday, June 7, 2010

تعطیلات پیش از امتحان‌ها دارد تمام می‌شود. درس که نخوانده‌ام. کتاب نخوانده‌ام. فیلم ندیده ام. به دیدن هیچ دوستی نرفته‌ام..
یعنی نشد. زنگ زدم به مهسا، رفته بود. نبود..
طرح لباسم را فرستادم برای عمه تا الگویش را در بیاورد. چهارشنبه می‌روم همانجا بدوزمش و این تکلیف سخت از روی دوشم برداشته شود. بعد فقط می‌ماند طراحی‌ها که تا شب امتحان وقت ست و درس‌های خواندنی..
سخت تر هم طرح صحنه‌ای ست که باید برای فیلم بزنم. هر چه فکر می‌کنم هیچ اصولی یادمان نداده که بذارم سرلوحه‌ی کارم و طراحی کنم.

Sunday, June 6, 2010

آرام شدم؟
بعد از چند سال برای بار دوم مرا می‌دید. قیافه‌ی ف یادم نبود. الف گفت یادت هست چند سال پیش که آمده‌بودید خانه‌ام یکی از دوستانم هم بود؟
گفتم : یادمه غیر از ما، یه نفر دیگه هم بود ولی قیافه اش یادم نمونده..
اشاره کرد به ف و گفت: خب ایشون هستند.
ف گفت: نسبت به بار قبلی که دیدمت خیلی آروم شدی.
الف خندید و گفت: متاسفانه یا خوشبختانه بزرگتر شده.
گفتم همه‌ی امروز دانشگاه بودم. یه مقدارش مال خستگی هم هست..

صبح روز بعد استاد ص کتابش را داد دستم که بروم کپی بگیرم. کلاس تک نفره با حضور من تشکیل شده بود. گفت: آرامش عجیبی داری دنیا! خیلی ساکتی..

کی به این آدم جدید تبدیل شدم؟

Wednesday, June 2, 2010

بهایش چند؟

هوا دم داشت. شب بود دیگر.. حرکت قطره‌های عرق را روی تنم احساس می کردم. شال روی سرم را از زیر گلو آزاد‌تر کردم تا کمتر بچسبد به گردنم.
دلم می خواست از این گرما خلاص شوم. دستم رفت سمت دکمه‌های مانتو.. قبل از اینکه دکمه‌ی اولی باز شود، مکث کردم و دستم را آوردم پایین. نگاهم افتاد به آدم‌ها و خیابان..
فکر کردم حالا که همه چیز پولی ست و بابت هرچیزی قرار ست جریمه شویم، حداقل مانتوام را در بیاورم و خنکی هوای آزاد را روی پوستم احساس کنم و اجازه دهم باد میان موهایم بپیچد.
بعد هزینه‌ی این لحظه را پرداخت کنم به جیب آقایان.

Monday, May 31, 2010

آدم بلوز سفید را با شلوار صورتی توی تشت پر آب نمی‌اندازد تا لکه‌های گچ ِ رویش بخیسد.
آدم اگر بلوز سفید و شلوار صورتی را توی تشت پر از آب انداخت، بعد از دو روز نباید تازه یادش بیفتد که بلوز سفید، رنگ صورتی یواشی به خودش بگیرد و دیگر سفید نباشد..

وازلین خانه مانده بود. قرار نبود ماسک درست کنیم دیگر.. سمانه بعدازظهر زنگ زد که حرکت کرده و هنوز ماسکش را نساخته. فکر می‌کردم تا قبل از اینکه برسد کارهایم تمام می‌شود. گفتم بیا خانه‌ی شقایق. نمی‌توانست. قرار شد ما درست کنیم برایش.
شقایق با کرم مرطوب کننده صورتم را چرب کرده بود. احساس کردم مژه‌هایم چسبیده. برعکس دفعات قبل که راحت ماسک از صورتم جدا می‌شد، این بار سخت بود. ترسیدم مژه‌هایم گیر کرده باشد بین گچ. ترسیدم بماند همانجا. شقایق با تلفنی که مثل خروس بی‌محل یکباره زنگ خورده بود، حرف می‌زد و من تقلا می‌کردم با چشم‌های بسته ماسک را جدا کنم از صورتم..
ترسیدم مژه‌ها جدا نشود. پلک‌ها را باز و بسته کردم و تکه‌های ریز گچ فرو رفت داخل چشم‌..

Sunday, May 30, 2010

دیروز ظهر برگشتم از دانشگاه. خانه را که انگار بمب ترکیده بود وسطش، تمیز کردم. کمی طراحی و رنگ‌بازی کردم و کوله بر پشت و دست در جیب رفتم خانه‌ی شقایق اینا برای درست کردن روی ماسک‌هایمان.
رفتیم خرید و از این خرازی به آن یکی و مطبوعاتی و لوازم ساختمانی و ...
ساعت 10 شب با خرده ریزهایی که از هر گوشه‌ی شهر خریده بودیم برگشتیم خانه..
ساعت 7 صبح بدون اینکه لحظه‌ای دراز کشیده باشیم یا فرصت پلک زدن داشته باشیم از شقایق خداحافظی کردم و برگشتم خانه تا دیدار دوباره سر کلاس 8صبح. مقنعه سر کردم. یک لیوان نسکافه خوردم و طراحی‌هایم را جمع کردم و رفتم سر کلاس..
ساعت 4بعدازظهر. من بودم و شقایق با تحته شستی‌هایمان و ماسک‌ها و کوله‌های سنگین و ژوژمان‌هایی که تمام شد.
همین بود? این یکشنبه‌ی لعنتی هم گذشت..
و حداقل 36 ساعتی که از بیداری می‌گذرد.

Saturday, May 29, 2010

و همانا بدخوابی، بدتر از بی‌خوابی ست

آدمی هستم که تا صبح مورد تجاوز پشه‌ها قرار گرفته و خواب بر او حرام شده چون یادش رفته بود پنجره‌ای که توری ندارد را ببندد و این بهای گزافی برای این فراموش ساده بود..
لعنت بر این پشه‌های بی‌خانمان که جای بهتری جز کنار گوش تو و روی بدنت پیدا نمی‌کنند..


از درست کردن ماسک شروع کردیم. چشم‌هایم را بستم و آرام آرام وازلین را پخش کردند روی صورتم. خیسی باند گچی را روی صورتم حس می‌کردم. لایه‌ی اول، دوم، سوم.. دوباره از اول..
افتادم به تقلا. لایه ی دوم را برداشتند و دوباره گذاشتند. راه تنفسم را داشتند می‌بستند. نجاتم دادند. یک قطره آب حرکت کرد از روی صورتم و از فاصله‌ی زیر بینی نفوذ کرد روی پوستم. دماغم به خارش افتاده بود. صبوری می‌کردم و جلال و شقایق روی باند‌ها دست می‌کشیدند تا یک‌دست شود و حفره‌ها را با گچ می‌پوشاندند.
صورتم را تکان دادم و ماسک گچی کنده شد. شقایق دستم را گرفت و کورمال تا دستشویی رفتم. از تمام منافذ صورتم وازلین بیرون می‌زد. چشم‌هایم را لحظه‌ای باز کردم و گچ و چربی حمله برد. چشم‌ها را بستم و جلال با لیف افتاد بود به جان صورتم تا چربی را پاک کند. در حد باز کردن چشم‌ها و دهان، صورتم تمیز شد.
شقایق راضی نبود از ماسک. گفتم تا صورتم چرب ست می خواهی دوباره بسازی؟
این‌بار دراز کشیدم. شقایق گفت اینجوری بهتر ست. از لای موهایم گچ بیرون می‌ریخت. دوباره وازلین مالی را شروع کردند. این‌بار از زیر چشم‌ها. یک ماسک نیمه، بدون چشم و از بالای بینی.. حرکت دست‌هایشان را از فاصله‌ی نزدیک روی صورتم می‌دیدم. با دهان بسته و صورتی که زیر قشر گچ فرو می‌رفت. نباید می‌خندیدم، چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم. خرده‌های گچ انگار پشت پلک‌ها منتظر مانده بود. به مرز کوری می رفتم ولی تحمل باید..
باز با چشم‌های بسته راه دستشویی را پیدا کردم..

Friday, May 28, 2010

نوشته‌ام را دوباره خواندم، دیدم نوشته‌ام دینا و مینا
همیشه دینا، مینا بوده‌اند. با یک مکث کوتاه بینش.
"و" ندارد. گاهی کسی پیدا می‌شد که متذکر شود مگر این دو تا اسم نیست؟ و توضیح دهم یک ویرگول بینشان ست. دینا، مینا می‌باشد!

هفتمین روز خرداد

دلم می‌خواست امروز خونه بودم، هممون خونه بودیم. با هم
مثل سال گذشته و سال‌های قبل..
ساعت از 1 گذشته بود، اس‌ام‌اس فرستادم برای دینا و مینا.. چند ساعت دیگه هم باید زنگ بزنم برای تبریک تولد.. ×
حالا در 3 شهر زندگی می‌کنیم. دخترا یه سال دیگه بزرگ شدن و من دلم بیشتر تنگ شده برای بودنشون

× دوقلو نیستن. فقط روز تولدشون یکی‌ست

Thursday, May 27, 2010

دستم آرام خزید کنار بالشتم.. صدای گوشی را خفه کردم. ساعت 10 بود. فکر کردم وقت هست هنوز..
از ساعت11 تا حوالی 1 و نیم، استاد می‌خواست بی‌وقفه حرف بزند. تازه اگر مثل هفته‌ی قبل تا ساعت 3 نگهمان نمی‌داشت.
پتو را کشیدم تا زیر چانه‌ام و با چشم‌های بسته به هرچه از اول ترم سر این کلاس یاد گرفته بودم، فکر کردم..
گفته بود روی طراحی صحنه‌ی یکی از فیلم‌ها کار کنیم. انجام داده بودیم؟ نچ. ازمان کار خواسته بود؟ نچ
گیر فضا بودیم و چه آن وقت؟ از این‌ور پریده بودیم آن‌ور و هیچ چیزی هم دستگیرمان نشده بود. یکی بیایید جمع‌بندی کند اینهمه ساعت حرف را !
فقط حرف بود و کلمه با کمتر از یک صفحه یادداشت و نت برداری.
فیلم دیده بودیم از تکنولوژی عهد بوق که یک زمانی پیشرفته بود و حالا عادی ! با یکی، دو تا کنسرت موسیقی. این قسمتش خوب بود.
تقریبن هیچ بازده‌ی مثبتی حضور در کلاس و این جلسات نداشت که بفهمم چه یاد گرفتیم حالا که رسیدیم به ته ترم.
از این پهلو به آن پهلو شدم..
موبایلم زنگ خورد. شماره ی ناشناس.. صدایش را قطع کردم و دوباره به خواب رفتم.

چهارشنبه، روز شلوغی بود. صبح بود که خوابم برد و ساعت 9صبح مرگ می‌خواستم ولی بیداری نه! به سختی خودم را کندم از زمین که همینجا گوشه‌ی هال روی فرش خودم را مچاله کرده بودم زیر پتو..
یک لیوان شیر خوردم. کیسه ی زباله را از سطل دستشویی و آشپزخانه در آوردم و انداختم در یک کیسه ی بزرگتر و گره زدم. گذاشتم جلوی در که یادم باشد ببرم - شب که برگشتم خانه دیدم جا مانده همانجا - کتانی‌های قرمزم را پوشیدم و کوله‌ی سرمه‌ای را انداختم پشتم و به سرعت خودم را رساندم سر خیابان.
عینکم جا مانده بود و نور چشمانم را اذیت می‌کرد و بی‌خوابی بدتر از آن.
کلاس تقسیم به 2 گروه شد و خوشبختانه من گروه اول بودم. استاد اولش گفت هر کس کاغذی بردارد و نظرش را در باب کلاس و خودش بنویسد بدون اسم و راحت انتقاد کند تا بعد امتحان را شروع کند. چیزی برای نوشتن نداشتم. یک جلسه سر کلاس رفته بودم و صلاحیتی برای نظر دادن و انتقاد نداشتم. با بی حوصلگی منتظر ماندم تا نظرنویسی دوستان تمام شود. از سوال اول تا وقت خلاصی یک ساعتی طول کشید. سوال‌ها را یک به یک می‌گفت و برای هر کدام وقت جداگانه محاسبه می‌کرد. جای فرار نداشت. سوال‌ها آسان بود ولی احمقانه بود که بین این 18 نفر فقط من و یکی دیگر 15 نمره‌ی کامل را گرفتیم و چند نفری تا مرز افتادن رفتن و قبولی‌شان حالا بستگی به 5نمره‌ی امتحان کتبی دارد. جمع کردم و پله‌ها را سریع برگشتم پایین.
عالیه جلوی کارگاه با سنگ فرز درگیر بود. باز نمی شد تا صفحه اش را عوض کند. نشستم در کارگاه دکور تا قرآن بخوانم. ساعت 4 امتحان قرائت بود و من برای یک‌بار در عمرم هم این سوره‌ها را نخوانده بودم.
هنوز یک صفحه از یاسین را هم نخوانده بودم. با محمود در مورد پایان‌نامه و عروسک‌هایی که داشت می‌ساخت حرف می‌زدم.
با سهیل رفتم کافه‌ی کنار دانشگاه و فکر کردم الویت با مشق‌های کلاس ساعت6 ست. تاریخ تئاتر و نمایش در ایران و تئاتر در ایران و نت‌هایم را درآوردم و شروع کردم به سرهم کردن و نظریه پردازی!
نهار خوردیم و مردد بودم کلاس ساعت 2 را بروم یا بمانم و قرآن بخوانم؟ نیوشا آمد سر میزمان و گفت چه نشسته اید که استاد می خواهد امتحان میان ترم بگیرد امروز ناغافل! با اینکه هفته‌ی پیش چیزی نگفته ست..
کتاب قرآن را از کیفم در نیاورده، گذاشتم همانجا بماند و جلویم دویست و اندی صفحه‌ی نمایش در ایران بود که جز به وقت نیاز در حد یکی دو صفحه چیزی ازش نخوانده بودم.
سهیل چرت می‌زد و سرش یهو می‌افتاد روی شانه‌اش. محمدرضا درگیر مشق‌هایش بود و سرش توی نوشته‌هایش و من از پیشگفتار و مقدمات گذشتم و از صفحه ی 25 شروع کردم تورق کردن و تند گذر کردن از مفاهیم. نمی‌خواستم سوالی بپرسد که بلد نباشم..
تا ساعت 4. نمایش‌های پیش از اسلام تمام شد و نمایش‌های پس از اسلام و نقالی!
خانم قرآن هنوز از کلاس قبلی داشت امتحان می‌گرفت. ساعت 4ونیم تازه رسید به کلاس ما! منتظر بودم ساعت 5 که شد بگویم یا امتحان بگیرد زودتر ازم یا جمع کنم بروم و هفته‌ی بعد بیایم. همان چند نفر اول اسمم را صدا کرد و گفت " دینا" .. گفتم دنیا هستم! گفت: قبلن هم اشتباه خوانده بودم اسمت رو یا بار اوله؟
نمی‌دانم چه فرقی می کرد برایش. گفتم این اشتباه پیش میاد. عادیه
دوباره پرسید: نه می‌خواستم بدونم قبلن هم من اسمت رو اشتباه خونده بودم؟
گفتم: تا حالا اسمم رو نخونده بودید. الانم مسئله‌ای نیست. دینا خواهرمه..
یک جایی وسط سوره‌ی واقعه را گفت بخوانم. بار اولم بود این آیه‌ها را می‌دیدم. آرام و شمرده می‌خواندم که اشتباه نشود و حروف نرود در هم. چند مصرع هم از یاسین. و ساعت 5 جمع کردم و رفتم سمت گروه..
شقایق و جلال نشسته بودن و یادم آوردن بدبختی های یکشنبه و مشق‌های نوشته نشده.
آخ اگر این یکشنبه هم بگذرد..
ساعت 6 استاد همه را بیرون کرد و دو به دو صدا می‌کرد. می‌نشاند رو به روی هم. باید از هم سوال می‌کردیم و سوال هم نمره داشت! گفتم نمی‌توانم سوال بپرسم. سختم هست. گفت: پس نمره نمی‌گیری
مجبور شدم تجدید نظر کنم. پرسیدم فلان چیز چیست و هرچه می دانی بگو درباره‌اش. که پسرک نمره بگیرد
استاد گفت سوال کلی نپرس. حداقل 3 صفحه می‌تونه در بارش بگه و وقتی تو می گی هرچی می‌دونه بگه یعنی از آب و هوا هم نوشت چون همینو می دونه مثلن، نمی‌تونی نمره رو ندی. پس تو نمره ی سوال را نمی‌گیری!
مجبور شدم باز تجدید نظر کنم. گفتم سیاه چابکی‌اش را از کدام نمایش ایرانی گرفته؟
استاد دستش را آورد جلو و گفت بزن قدش! آفرین. این شد سوال..
پسرک بلد نبود. دیگر خودم شده بودم شکل مبارک - خیمه شب بازی - که جواب را برسانم بهش.. نفهمید.

Wednesday, May 26, 2010

از جلوی ورودی گذشتم، یکی از پشت سر گفت: خانوم
برگشتم. با من بود.
نگاهی به سر تا پایم انداخت. فکر کردم بابت چاک کنار مانتو می خواهد گیر بدهد که با دست گرفته بودمش تا باز نشود و از جلوی در بگذرم.
گفت: بدنت معلومه !
احساس لخت بودن بهم دست داد. به خودم شک کردم. نگاه کردم به بلوز آستین بلند سرمه‌ای رنگی که تنم بود و مانتوی گشاد خاکستری‌ام. تعجب را در نگاهم خواند شاید که گفت: توی نور که می‌ایستی تنت معلومه.
گوشه‌ی مانتوام را گرفتم دستم و گفتم ولی اینکه پارچه‌اش نازک نیست. آن‌هم با بلوز آستین بلند سرمه‌ای که زیرش پوشیده‌ام
با لحن آرامی گفت: حالا برو سر کلاست ولی دیگه این را نپوش!

رفتم گروه. استاد ک ایستاده بود و چند تا از بچه‌ها. محمدرضا گفت: استاد، تی‌شرتتون قشنگه. کت‌تون را چرا در نمی‌آرید؟
گفت: اسلام به خطر می‌افته
گفتم: اتفاقن الان به منم گفتن مانتوم بدن‌نماست! دیگه نباید بپوشم! و دو طرفش را گرفتم دستم از لحاظ نشان دادن گشادی‌اش
با تعجب نگاهم کردند. مزدک گفت: البته اگه 5نفر دیگه را جا بدی توش، اونوقت بدن نما می‌شه! حق دارن

Tuesday, May 25, 2010

هرچند خیلی دیر

بعد از 26 سال، قبل از خداحافظی به مامان گفتم: دوستت دارم
خداحافظ
گفت: خداحافظ