Thursday, August 14, 2008

یک گل سرخ برای امیلی مجموعه ای از ٦ داستان کوتاه از ویلیام فاکنر ست که اسم اولین داستان این مجموعه روی این کتاب گذاشته شده..
طبق نوشتار اول کتاب از زبان مترجم - نجف دریابندری - ٣ داستان اول کتاب پیش از ١٣٣٢ ترجمه شده و در سال ١٣٥٠ انتشار یافته و ٣ داستان بعدی در پاییز ١٣٦٢ ترجمه شده و میان ترجمه ی اولیه و ٣ داستان بعدی ٣٠ سال فاصله ست. کتاب حاضر چاپ پنجم به تاریخ زمستان ١٣٨٥ می باشد.

ظاهرن آقای مترجم سعی نکرده حداقل با خواندن دوباره ی متن و ویرایش این فاصله را جبران کند.
برای ذکر نمونه چند خط از کتاب را در زیر می آورم:
" و آدمش هیکلش دوتای هیکل او بود. " ص٦١
"صداش هم مثل صدای حلبی خشن و مثل صدای حلبی بی حرارت بود " ص٤٥
" ولی هیچوقت وانه ‌ایستاده " ص٤٨
" میگی فعلا هیزما را تمومشون نمی کنیم می ریم؟" ص٨٨

و حرف اضافه های اضافه که به راحتی می شد حذف کرد اینهمه "که" را .. و غلط های املایی آشکار مثل "لامس‌سب" ، "جراثقال" ، "ضجر"
" لا الاه ال لل لاه.. " که البته وجود این جمله میان داستان خودش جای سؤال دارد!

انتشارات نیلوفر هم هنگام صفحه بندی به خودش زحمت یکدست کردن صفحه آرایی کتاب را نداده و از داستان چهارم تعداد خطوط در صفحه و جای شماره ی صفحه دچار تغییر می شود.

جدا از این اشتباهاتی که در متن وجود داشت، "یک گل سرخ برای امیلی" و "انبار سوزی" و "دو سرباز" را دوست داشتم. "طلا همیشه نیست" عالی نبود ولی بد هم نبود. "سپتامبر خشک" و "دیلسی" را درست نفهمیدم.
در حقیقت از خواندن این کتاب اصلن پشیمان نیستم.

فکر کنم قبل از اینکه آن سوسک بدبخت را بکشم، خودم را کشتم! هنوز سرم گیج می رود و چند تایی گنجشک با ستاره های کوچک طلایی و نقره ای بالای کله ام پرواز می کند!
بوی حشره کش گرفته ام..

این را هم بگویم که از دیشب مانده روی دلم
صفحه بندی و فونت این کتاب* افتضاح ست! طرح جلد درست حسابی که از هر ١٠٠ تا کتاب ١٠ تا هم یافت نمی شود ولی مجبور نیستی هر روز نگاهش کنی و بی خیالش می شوی! به همین راحتی..
از فونت و صفحه بندی که نمی شود گذشت. اعصاب نمی گذارد برای آدم.

* یک گل سرخ برای امیلی - ویلیام فاکنر ؛ نجف دریابندری ؛ انتشارات نیلوفر -

شده ام از آنهایی که هم خدا را می خواهند، هم خرما را !! تکان به خودم نمی دهم و ورزش که کلهم تعطیل! بعد انتظار دارم این بدن گرام هیچ وقت کم نیاورد و همیشه هم سر حال باشد..
اینهمه ضعف در قوای جسمانی را ابدن دوست ندارم. شده ام مثل پیرزن های پا به سن گذاشته! زود به هن و هن می رسم.. خدا را شکر وزنم هم زیاد نیست وگرنه می ترسم همین چند قدم را هم نمی توانستم حرکت کنم.

قبلن ها ملت می رفتن حمام عمومی دختر موردنظر را ببینند مبادا عیب و ایرادی نداشته باشد، حالا علم پیشرفت کرده و تکنولوژی کمک شایان توجهی نموده! می توانند وبلاگ بخوانند که از هزار بار دیدن بیشتر کمکشان می کند - همینجوری یهو به ذهنم رسید -

زود دیر می شود

زود شب می شود و زود روز می گذرد

Wednesday, August 13, 2008

بلاخره کتابی که در فصل دوم گیر کرده بود را به اتمام رساندم! یعنی از تنبلی خودم بود که وقت نگذاشتم برای خواندنش
امروز ظهر "بازمانده روز" - کازوئو ایشی گورو ، ترجمه نجف دریابندری - تمام شد. دوستش داشتم. دلم برای استیونز سوخت.. برای تنهایی اش؛ برای بینشش و فضای محدود و نوع زندگی اش..

کاش خیلی چیزها را پیش از آنکه زمانی برای جبرانش نباشد، بفهمیم.

در فکر این بودم به فیروزه زنگ بزنم و ببینیم همدیگر را.. ولی خوابم برد. شاید هم از درد ناهنگام بیهوش شدم و از حال رفتم.. آنقدر که تا ساعت ٨ نای از رختخواب بیرون آمدن را نداشتم..

گاهی باید نشانه ها را جدی گرفت و بهشان توجه کرد.. دقیق تر از تقویم هشدار می دهند.

"فضیلت های ناچیز" - ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه محسن ابراهیم - را شروع کردم به خواندن و برای دومین بار سلیقه ی من و آناهیتا مغایرت دارد با هم.
به نیمه ی کتاب رسیده ام و دلم نمی خواهد ولش کنم و قضاوت کنم درباره اش.. ولی به سختی دارم می خوانمش.. شاید به قول آناهیتا هنوز به "ایجاز اثر" نرسیده ام!
فعلن بی خیالش شده ام تا شاید فردا..

خواب دیدم دندانم لق شده بود، به بست کوچکی آویزان بود.. عجله داشتم به دندانپزشکی برسم شاید از افتادنش جلوگیری کنند.. دهانم را باز کردم، دندانم دیگر نبود.. گم شده بود، شاید هم قورتش داده بودم..

می گویند خواب دندان بد ست، خیلی بد.. یه خودم دلداری می دهم که دیشب با درد دندان خوابیدم و همین تأثیر خودش را گذاشته و هیچ اتفاق بدی در راه نیست.

این روزها زود می ترسم، نمی دانم از چه و برای چه.. دلشوره ها زود می آیند و وجودم را در بر می گیرند..

خیابان شلوغ را طی می کنم. روشنایی روز تمام شده. انگار همه عجله دارند برای رسیدن به مقصد. این ماشین ها که از هر سو می پیچند خسته ام می کنند.. صدای الله اکبر که به گوش می رسد بی اختیار در دلم دعا می کنم برای شفا و سلامتی همه..
می گذرم و فکر می کنم.. اگر همه بهبود یابند، اگر عزیز کسی نمیرد - که هر کدام از ما عزیز کسی می توانیم باشیم- ، اگر همه ی دعاها مستجاب شود و همه ی اشکها دل خدا را به رحم آورد و همه به خواسته ی دلشان برسند و عزیزانشان هیچ وقت دور نشوند..
زمین منفجر می شود!! چقدر سخت ست حفظ تعادل با این همه آدم که خدای خود را می خوانند..

Tuesday, August 12, 2008

دیروز رفتیم برای تولدش "عادت می کنیم" را خریدیم. آناهیتا گفت "چراغ ها را من خاموش می کنم" را دوست داشته و توانسته راحت بخونه.. ما هم بین قفسه ها بالا و پایین رفتیم دنبال یک کتاب ساده و روان و خوب. بعد به نتیجه رسیدیم حالا که با نثر زویا پیرزاد مشکلی نداشته کتاب دومش را بخریم به اضافه ی 2 کتاب از عرفان نظرآهاری..

امروز موقع نهار حرف کتاب بود و شیما باز اصرار کرد برایش کتاب ببریم تا بخواند.
آناهیتا محض اطمینان پرسید "چراغ ها را من خاموش می کنم" را خوانده بودی، نه؟
شیما: آره!! خوب بود. دوبار خوندم
من و آناهیتا با دهان باز.. هر دو با تعجب پرسیدیم دوبار خوندی؟
من: شیما یعنی واقعن تو یک کتاب را دو بار خوندی؟ انقدر خوشت اومد؟
شیما: نه! دوستش نداشتم
آناهیتا: چجوری هم خوب بود و هم دوست نداشتی؟ تکلیف ما را مشخص کن..
شیما: بار اول خوندم، فکر کردم من نفهمیدم. انقدر که خانم کاف ازش تعریف کرده بود.. دوباره خوندم و دیدم نه! هیچی نداشت. ساده ی ساده بود. دوست نداشتم. هیچ اتفاقی توش نداشت
من کتاب می خوام! یالا !! واسم کتاب بیارید انقدر ساده نباشه. خوب هم باشه

من و آنی کلی در ذهنمان بالا و پایین کردیم دنبال کتاب.. پیشنهادات همدیگرو یکی یکی رد کردیم چون حدس می زدیم شیما باز مثل "داستان خرس های پاندا" کتاب را تا ته می خونه و می گه "نفهمیدم"

من: سووشون.. هم قصه داره، هم سخت و پیچیده نیست
آناهیتا: آره.. زیباست. بهترین کتاب دانشور همینه
شیما: زود باشید! یادتون نره برام بیارید
من: برات میارم

حالا "عادت می کنیم" مانده روی دست من، آماده برای هدیه دادن.. باید فردا بروم دنبال "سووشون" ! امیدوارم پیدا بشه وگرنه باید دنبال یه هدیه ی دیگر بگردیم

500

از هجدهم دی ١٣٨٣ که کوچ کردم به بلاگ اسپات تا همین دیروز که آخرین پست مهرواژ فرستاده شده.. شده اند ٤٨٠ تا به اضافه ی ١٥٠ تا نوشته ای که در پرشین بلاگ جا مانده.

در عوض این پانصدمین پست ماسوی یک سال و ٣ ماهه می باشد. - منم که اصلن پرحرف نیستم! بزنید به تخته.. اسپند هم فراموش نشود.-


دوست ندارم آرشیو خوانی را.. فراموشی بد نیست.

زود می گذرد، خیلی زود

امروز دوشنبه بود و فردا سه شنبه.. فکرش را کن... تمام شد این هفته هم! چهارشنبه و پنج شنبه هم به سرعت برق و باد می گذرد و باز دوباره جمعه می شود و بعد هم شنبه...

خانم پ دیروز یا شاید هم روز قبل ترش.. پیشنهاد کار برای ترم پاییزه را داد. گفتم هنوز نمی دانم از مهر چه کاره ام! دلم برای بچه ها تنگ می شود ولی قرار ست توبه کنم و دیگر برای کار دور و بر کانون پیدایم نشود.
خوشبختانه خیالم راحت هست اگر من یادم برود، یکی هست که بگوید "نه" و یادآوری کند تمام غرغرها و خستگی های این دو ماهه را..

Monday, August 11, 2008

انگار آن حشره ی قبلی از وسط دو نیم شده و به دو تا تبدیل شد!! دو تا مثل ِ مثل ِ همون دارن رو صفحه ی دسکتاپ بالا و پایین می رن!
آهای حشره های یک میلیمتری! شما نمی خواین بخوابید؟ منکه قصد خواب کردم و الان لپ تاپ را می خوام خاموش کنم.. می شه تا نور هست، برید؟ بعد می خورید به تاریکی می ترسم راه خونتون را نتونید پیدا کنید.

یه حشره ی کوچولو در کمال آرامش داره طول وعرض مانیتور را طی می کنه.. قصد رفتن هم نداره ظاهرن

:|

وقتی کنار آن علامت بیزی می نویسی "نیستم" شکر خدا همه فکر می کنن حتمن هستی که توانایی این را داشته ای بنویسی "نیستم"

چند بار سرک می کشد در اتاق و می بیند دارم حرف می زنم با تلفن.. می رود و دوباره می آید..
بار آخر که آمد و دید مکالمه تمام شده. از جلوی در آمد جلوتر. چرخی در اتاق زد و پرسید: اجازه هست روی تختت دراز بکشم؟
می گویم: اوهوم
کمی بعد می گوید: چرا نوشته های لپ تاپت ریزه؟
در دلم می گویم بهتر!! می خواهی بگویم درشت ترش کنند که با هر فاصله ای راحت بتوانی بخوانی؟ باز من نشستم اینجا و تو سر و کله ات پیدا شد؟
هیچ نمی گویم و هیچ نمی گوید.. کمی بعد سر بر می گردانم..
خواب ست.

Sunday, August 10, 2008

:)) :D

من تازه امروز این کامنت دزدکی را دیده ام:

" آره ها. من همش فكر می‌كنم تو هيچ كاری جز وبلاگ نويسی نداری يا يه جوری از اين راه پول در مياری و رو نمی‌كنی "

امر بدیهی

شیما می پرسد: مهمونی، عروسی، چیزی در پیش دارید؟
می گویم: اوهوم.. چندین تا! ولی فکر نمی کنم هیچ کدومشون را برم. ٢ تا شون که هفته ی دیگه ست و روز قبل و بعدش کلاس دارم و حوصله ی سفر یک روزه نداره. کلاسهام هم تمام بشه.. نمی مونم، می رم.
می گوید: معلومه!! پس بگو چرا باز صورتت پر از جوش شده

اگر آن یک هفته وسط تیر ماه کلاسهایم را تعطیل نمی کردم، همین سه شنبه - پس فردا - کلاسهایم تمام می شد.
و می توانستم ساکم را ببندم و بروم سفر..
دلم تنگ شده خیلی.

یعنی من خودم را نکُشم تا فردا هنر کرده ام!! خدا رحم کرده نصف روز را خانه نیستم. نصف بیشتری که هستم سر این دختره گرم ست و وقت آمدن به اتاق مرا ندارد.. وگرنه یا خودم را از این پنجره پرت می کردم بیرون یا ... یا باز بلایی سر خودم می آوردم!!

می گویم می شود کله ات را ببری عقب تر؟
می گوید راحتم!!
می گویم ولی من ناراحتم !!

نمی دانم این چند خط را خواند یا نه؟ به خط بالایی که رسیدم پاشد و رفت..


پ.ن: باز دوباره برگشت !!

گره خورده

انگار یکی نشسته درست وسط دل و روده ی من و تمام رخت چرکهایش را آورده و پخش و پلا کرده اطرافش..
یک چهار پایه گذاشته وسط و نشسته رویش و خم شده روی تشت بزرگی که روبرویش گذاشته..
دست دراز می کند و یکی یکی رخت ها را می اندازد توی تشت و با تمام قدرتش چنگ می زند، چنگ می زند، چنگ می زند، ...
دل و روده ام در هم پیچیده از بوی آب و تاید و وایتکس و انگار درون مرا چنگ می زند و بیشتر گره می زند..

Thursday, August 7, 2008

اتاق کلافه

خاله و خانواده اش ظهر رسیده اند.. قرار بود اتاق من مرتب شود که تقریبن شده! یعنی لباس هایم را جمع کردم و انداختم در کمد. فقط مانده این کتابها و کاغذها و دفترچه و امثالهم به اضافه ی چند تا کیف و تابلویی که هنوز میخ نشده به دیوار و این گوشه مانده.
به راحتی هم می شود تردد کرد. لیوان آب و چای هم روی زمین و گوشه و کنار یافت نمی شود.
دیشب دینا تهدید کرد لیوان ببینم اینجا یک روز از خوردن چای محرومت می کنم - که عمرن نمی تواند!- بعد این فکر را مزه مزه کرد ته ذهنش.. لبخند نشست روی لبش و گفت فکر کن!! یه روز بهت چای ندیم. چی می شه معتاد؟

دخترخاله جان تا آمد داخل اتاقم گفت: آدم کلافه می شه!!
گفتم اوهوم.. اینجا گرمه.. برو تو سالن که کولر روشنه..
نشست روی کاناپه. پایش را انداخت روی پا و گفت: از گرما نه.. آدم از شلوغی اینجا کلافه می شه!
دینا ایستاده بود جلوی درب اتاق. دستش را دراز کرد سمت راه خروج و گفت بچه پررو پاشو برو بیرون ببینم.
فسقلی - فکر کنم ١١ سالش باشد- سرش را کرد داخل مانیتور و پرسید: چی کار می کنی؟
گفتم می نویسم.
پرسید چی؟!
گفتم هر چی دوست دار.. و یادم نیست فضولچه چه گفت دیگر ولی بالاخره کله اش را از مانیتور دور کرد و رفت..

:)

این روزها که می گذرد شادم.. خوبم.. هیجان زده ام
نسیمی دوست داشتنی می وزد، او هست حتی فرسنگ ها دورتر.. ولی هست و بودنش غنیمت ست.

فیروزه آمده و این لحظه ها فوق العاده اند. باز با هم بالا و پایین پریدن ها. خندیدن ها، حرف زدن ها و خوش گذرانی ها..

مهسا هم آمده.. فردا متولد می شود دوباره :دی
سه شنبه که از خانه شان برمی گشتم و فکر می کردم به دوستی مان، تولدهایمان و خاطرات و گذر زمان.. کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه.. از فکر رفتنش.
رفتن و ندیدن و نبودنش..
زنگ زدم به شیمن که خودت را برای جمعه برسان.. بگذار به رسم سالها پیش باز با هم باشیم. سال دیگر هر کدام در یک شهر هستیم..
الان sms فرستاده که سعیش را می کند فردا صبح بیاید.. کاش بیاید... از وقتی مدرسه ها تمام شد و شیمن و خانواده اش از این شهر رفتند. کم پیش آمده ٣ تایی با هم باشیم.

Wednesday, August 6, 2008

.

الان از وقتهایی ست که دلم می خواهد بنشینم داخل یخچال و یک لیوان چای داغ بنوشم!


پ.ن: کاش تکنولوژی در این زمینه هم پیشرفت قابل توجهی داشت

شتری ندیده ام

شده ام مثل عامل نفوذی وسط خانه.. ظاهرن یک بی خبر تمام عیار!! انگار نه انگار که به سرعت نور خبرها از آن طرف میدان مخابره می شود و از لحظه ای جا نمانده ام..

در هر صورت زیادی

امشب حس می کنم دیگه وبلاگهام را دوست ندارم
فکر می کنم زیادی وبلاگ دارم و یا زیادی می نویسم و یا کلهم زیادی می باشد!

حوصله ی پینگ کردن هم ندارم دیگر..

امروز به طور ناگهانی و با "کمی" فکر کردن - آزاده الان می خنده باز :دی- و حساب کتاب کردن زیر دوش آب به این نتیجه رسیدم از آنجا که امروز پانزدهم مرداد بوده. بنابراین دو هفته دیگر به پایان مرداد مونده و ٤ جلسه از کلاسهای من باقی مونده که برابره با ٢ هفته!!
یعنی بر عکس تصور قبلی من که فکر می کردم در زودترین حالت ٥شهریور کلاسهام تمام می شه.. یکباره در کمال ناباوری یک هفته بیشتر تعطیلات پیدا کردم :دی :دی
از ذوق تا از حمام اومدم بیرون، سریعن زنگیدم به بچه.. شروع کردم به اطلاع رسانی!!

می دونم! با وجود تمام سختی های امسال و گرما و حال خرابم.. دلم تنگ خواهد شد برای این فینگیلی ها - به قول بچه: بی شعورهای زبون نفهم -

یکباره عروسی ها زیاد شده!
بیست و هفتم مرداد عروسی دختر دوست مامانم می باشد و همون روز هم عقدکنان دخترعمه وسطی می باشد. در دو شهر مختلف تازه! البته فرقی به حال من ندارد چون من روز قبل و بعدش کلاس دارم و سفر کنسل. هیچ جا نمی رم..
سه تا عروسی هم -تا آخر مرداد- اهواز و خرمشهر و آبادان دعوتیم که کلهم در لیست قرار نمی گیره..
هفتم شهریور عروسی خواهرشوهر خواهره می باشد. عروسی دخترعموهه هم می باشد. باز مسلمن در دو شهر مختلف!
که عروسی خواهر شوهر خواهره - نیلوفر- به عروسی الی ارجحیت دارد. فکر می کنم بیشتر هم خوش می گذرد. همین ور دل خودمان هم هست.
بعدش هم ماه رمضان کار را خراب کرده وگرنه باز هم عروسی داشتیم. نامزدی مینای آبی افتاده بعد از ماه رمضان.
هجدهم مهر هم عروسی مهسا می باشد..

مممممممممم .. فعلن کسی یادم نمیاد! کس دیگه ای نبود؟ تعارف نکنید :دی
تازه عسل هنوز در صدد هست دینا را شوهر بده! به قول فیروزه دینامون مادر شوهر پسنده!! :))

Monday, August 4, 2008

شاید معجزه ای

به خودم انرژی و دلداری و امید فووووووووت می کنم!

Sunday, August 3, 2008

متعجبم چگونه می شود پیشنهاد انجام کاری را بدهند ولی انتظار داشته باشند هیچ وقت انجام ندهی!

این روزها که می گذرد

کتابی نخوانده ام. به زور رسیده ام به انتهای فصل دوم. دیروز کتابم را گذاشتم توی کیفم که مثل هفته ی قبل سایه ی درختی پیدا کنم و کتاب بخوانم. ولی...
از وقتی رسیدم پاهایم درد می کرد. حس بد مور مور شدن. پتو انداختم رویم و دراز کشیدم. فایده ای نداشت. از سرما می لرزیدم. سوئیشرت پوشیدم و باز سرد بود. خانه حسابی شلوغ بود و من خودم را از ترس سرما محبوس کرده بودم در اتاق. خانم میم هر ضربه ای که بر تنبکش می زد انگار مرا از جا می پراند.. سر و صدای آواز و دست بقیه استرس پخش می کرد در وجودم و از سرما می لرزیدم..
سر و صداها که آرام گرفت و بساط کباب و آتش درست شد.. صداها از بیرون ساختمان می آمد. پتو را کنار زدم و بیرون رفتم تا با گرمای خورشید خودم را گرم کنم.. زیر آفتاب می لرزیدم و با وزش هر نسیمی دندانهایم با سرعت می خورد به هم..
وسط این جمع ٥٠ نفره ی سرحال و قبراق مثل پیرزن های مریض روز را به شب رساندم و چند صفحه ای کتاب خواندم.. فصل دوم تمام نشد که نشد.

این روزها روسری سبزم را سرم می کنم. دمپایی بنفشم را می گذارم توی کیفم و می روم سر کار. وسط این آدمهای سیاه پوش و مقنعه به سر مثل ساز مخالفم!!
دمپایی نازنینم امروز پاره شد.. فردا اگر وقت کنم باید بروم خرید و دمپایی بخرم.

هر چقدر که روزها می روم تا کار را با انرژی شروع کنم، باز یک ساعت که می گذرد کم می آورم. سرگیجه و سرگیجه و سرگیجه..

امروز دلم می خواست به جای چهره ی خوش اخلاقم، اخم کنم به خانم خیاط!! خانم جان یه تلفن بزن که این پارچه را نبریدی که من بعد از کلاس اینهمه راه نیام قیافه ی تو رو ببینم که می گه ببخشید! یادم رفت بهت زنگ بزنم و بگم نیا و مانتو ات حاضر نیست!!

دلم چای می خواهد.. ولی نه!! گرمم هست..
امروز همش گرمم بود. بر عکس دیروز که سرما وجودم را گرفته بود.. حالا گرمم هست. داغ داغم. از درون می سوزم و حس می کنم حرارت از بدنم خارج می شود.

Tuesday, July 29, 2008

اندکی تغییر گاهی لازم ست.. زیاد غرغرو شده ام این روزها. نوشته هایم گلایه زیاد دارد. تصمیم گرفته ام از امروز کمتر حرف بزنم و بنویسم، بیشتر بخوانم. کم کتاب خوانده ام، خیلی کم..

قول می دهم کمتر این دور و برها پیدایم شود.

Monday, July 28, 2008

دلم می خواهد فرار کنم

می گویم دلم نمی خواد مقنعه سر کنم! خفه ام می کنه..
می گوید شال بذار سرت ولی یه گیره ای چیزی بزن بهش که حجاب کامل داشته باشی

پاهایم احساس خفگی می کند. کفش هایم را در می آورم. جوراب ها را می کنم و گوله می کنم داخل کتانی های سرمه ای و پاها را می گذارم روی میز !
خانم کاف و خانم پ چشم و ابرو می آیند که پاهایت را بنداز. شاگردها هنوز نیامده اند.. می گویند آی تک یاد می گیره!
در دل می گویم آی تک بخواهد هم نمی تواند پاهایش را دراز کند و بگذارد روی این میز! قدش نمی رسد..

کفش هایم را می گذارم گوشه ای.. پاهایم را می گذارم روی سنگ سرد، خنک می شوم..
دیگر حاضر نیستم کفش بپوشم! کولرها که جواب کرده اند و روشن نمی شود. حداقل الان خنک ترم..

ژاسمین می دود سمت من.. می پرسد خاله چرا کفش نپوشیدی؟ می گویم هوا گرمه. ببین خودت دمپایی پوشیدی. من دمپایی نداشتم..

آناهیتا می گوید خنک شدی؟ می گویم تازه سرم را کردم زیر شیر آب. خنک بود و عالی.. حالم بهتره!
می گوید لذت می برم از اینکه پا برهنه ای!
می گویم منم خوشحالم. از حرارتم کم شده.
می گوید نه فقط به خاطر خنکی.. به خاطر اینکه تصمیمت را عملی کردی!

شیما نیست. دو تا کلاس سفال را با هم ادغام کرده ام. حدود ٣٠ تا بچه !! کمی در حد فاجعه ست ولی می گذرد..
کلاس بعدی شیما نقاشی ست. مقوا ها را می دهم دستشان و موضوع نقاشی.. بعد قرار می شود هر کس سوالی داشت صدایم بزند و گل می دهم به شاگردهای خودم.

مقنعه ام را در می آوردم. گردنم را می گیرم زیر آب سرد.. صورتم را می شورم. ژاسمین جلوی در ایستاده .. سرم را بلند می کنم و می گویم جانم؟ چی شده؟
آب از سر و رویم چکه می کند.. نگاهم می کند. سرم را تکان می دهم و می گویم چیه؟
می گوید یادم رفت!! یادم نمیاد چی می خواستم بگم..
متین.خ می گوید بچه تعجب کرد خانم مربیش را اینجوری دیده!


متین.خ می آید سمت من و خانم پ و کاف و آناهیتا. می گوید شاگردهام هی ازم می پرسن این خانوم مربی چرا کفش پاش نیست. ما هم کفشمون را در بیاریم؟ منم بهشون گفتم نه عزیزم! این خانم یه "مشکلی" براش پیش اومده و برای همین کفش نپوشیده. شما نباید اینکارو کنید..
خانم پ می گوید دنیا شنیدی؟
می گویم یه دمپایی پاشونه با تاپ و شلوارک! فقط مونده اونم در بیارن..
خانم کاف می گوید این یکی دو ساعت را هم تحمل کن! کفشت را بپوش
جورابها را می پوشم، کفش را به پا می کنم و از روی میز بلند می شوم و می روم.. خفه می شوم. نمی دانم خفه از بغض یا گرما؟

مانده ست روی دلم جواب متین.خ !! بعید می دانم بیشتر از یک نفر ازش چنین سؤالی پرسیده باشد. شاگردهای خودم جز ژاسمین کسی برایش سؤال ایجاد نشد و کسی هم هوس نکرد کفش از پا در بیاورد. بعد هم "این خانوم مربی یه مشکلی براش پیش اومده" یعنی چه؟
خانم متین مشکل دیوانگی دارد این مربی؟ یا گرما عقلش را زایل کرده؟

مبادا یادم بره

به دینا می گم: من بعضی وقتها یادم می ره.. مثلن قبلنها یادم می رفت ساندویج هات داگ دوست ندارم و سالی یه بار امتحان می کردم و دوباره یادم می افتاد من اصلن اینو دوست ندارم !!

دینا می گه: و هر سال یادت می رفت خربزه نباید بخوری.

می گم: آره !! بعد از اینکه گلوم شروع می کرد به سوزش و تا چند روز صدام در نمی اومد و خفه می شدم یادم می افتاد من آلرژی دارم!
ولی دینا تو یادت باشه! می ترسم یادم بره.. تو یادت باشه سال آینده من به هیچ عنوان نمی رم کانون! یادت نره هاااااااا ! می ترسم یادم بره این روزها را.. تو یادت باشه ولی! سال دیگه نباید قبول کنم. می فهمی؟ نباید..

می گه باشه! یادم می مونه..

Sunday, July 27, 2008

افسرده شدیم از گرما

شده ایم مثل لشکر شکست خورده.. خسته و از نفس افتاده..

شیما امروز با تب ٤١درجه آمده بود. رفت بیمارستانی که همان نزدیکی ست، آمپول زد و برگشت. کلاس اول را من حواسم بود. کلاس دومی را خودش بود. کلاس سومی را هم متین ماند و شیما برگشت خانه..

کولرها که تعطیل شده بودن و به خاطر فشار ضعیف برق روشن نمی شدند. اشکم نزدیک بود در بیاید. هر نیم ساعت سرم را می کردم زیر شیر آب سرد. صورت و گردنم را می شستم تا از شر گرما خلاصی یابم.
مقنعه خفه ام می کرد. لعنت بر سیستمی که مقنعه را اجبار کرده و خفگی را به ارمغان آورده. لعنت..
لعنت به کانون که زمستانش سرد و سخت ست و تابستانش گرم و هلاک کننده. آب از سر و رویم چکه می کرد و قول می دادم امکان نداره! دیگه امکان نداره سال دیگه اینجا باشم.
طاهره می گفت سال بعد می بینمت.
گفتم من غلط کنم بیام اینجا !! نمی خوام درس بدم. من دیگه نمیام اینجا.. کاش می شد همین الان انصراف بدم..
طاهره می گفت هممون خسته شدیم. امسال همه چیز ملال آور تر شده. گرما از یک طرف و بچه ها هم انگار خنگ تر و آزار دهنده تر شدن. فقط اذیت می کنند.

هفته ی پیش متین بستری شده بود. تب کرده بود. سرما خورده بود انگار. می گویم بدنم کوفته ست. تشنه ام همش.. شیما می گوید تو هم داری مریض می شی.

می گویم مثل لشکر شکست خورده شده ایم. خسته و افسرده و از نفس افتاده.. به نوبت از پا می افتیم..

پنج دقیقه مانده به ٣. زنگ می زنم آژانس.. دیر شده مثل همیشه. می گوید ٢ دقیقه ی دیگر. مقنعه سر می کنم و انگار که گلویم را گرفته اند.
از خانه می زنم بیرون و انگار هرم گرما می خورد به صورتم. گرما همه ی انرژی ام را می گیرد. بی اشتها و بی حوصله می شوم..
ساعت از ٣ گذشته. زنگ می زنم دوباره. می گوید اولین ماشین را می فرستم. می گویم سریعتر لطفن..
دیر شده.. خیلی دیر. مثلن می خواستم زودتر برسم. زنگ می زنم دوباره و تا می گویم راد هستم. با صدای بلندی می گوید خانم ماشین نیومده هنوز. می گویم دیگه نمی خواد بفرستید.
در را می بندم و سر خیابان تاکسی می گیرم. از اول همین کار را می کردم زودتر می رسیدم. خیلی زودتر..

تقریبن می دوم سمت کانون. دخترک از دور می آید با لبخند گنده ای بر لب بلند می گوید سلام خاله دنیا ! می گویم سلام و حتی یادم نمی آید تا حالا دیده باشمش.

سرگیجه ام بیشتر می شود. گرما انرژی ام را می گیرد. حوصله ی غذا خوردن را سلب می کند. اشتهایی برایم نمی گذارد. فقط ٥ روز از مرداد گذشته و این اصلن خوب نیست..
مرداد را دوست ندارم. گرم ست و طاقت فرسا.. خیلی گرم

به سختی روی پا ایستاده ام. حبه های قند را یکی یکی می ریزم داخل لیوان و هم می زنم..

مربی خوشنویسی می آید آب بردارد و کمی خستگی در کند. ٤تا مرکز می رود. می گویم خسته کننده نیست؟
می گوید خیلی خسته می شم ولی عادت کردم
پارسال از مرکز آستانه پیشنهاد کار داشتم و امسال از سیاهکل. هنوز هم حاضر نیستم در این گرما رفت و آمد کنم.
می گویم مرداد کلافه کننده ست..

دخترک که موقع آمدن دیدمش. دور و برم می پلکد و لبخند تحویل همدیگر می دهیم. می پرسم کلاس داری امروز؟ می گوید نه ! می گوید کمک کنم وسایل را جمع کنید؟
می گویم نه! باز هم کلاس دارم..
می گوید خسته می شید خاله دنیا.
می پرسم اسمت چیه؟ می گوید سحر

چای می ریزم و حبه های قند را خالی می کنم در لیوان و هم می زنم. متین سر می رسد و می گوید چای چرا؟ آب قند بخور.
می گویم چای بهتره. می گوید فشارت می افته. می گویم توش پره قند ه..

سحر باز سر و کله اش پیدا می شود. می گوید اگه دو تا خاله ی خوب تو این دنیا باشه. اولیش خاله شیماست و دومیش شمایین !
تعجب می کنم از اینهمه محبتش..

داستان می خوانم برای بچه ها. ظرف های آب و ابزار روی میز مانده. سحر می آید دوباره و می گوید جمعشون کنم؟ می گویم خودم جمع می کنم.
با مهربانی می گوید نه! خسته می شید. من جمع می کنم.

دستهایم را می شورم. سحر می آید و بوسه ای می زند بر گونه ام و می گوید من باید برم. خداحافظ خاله دنیا


یک ماه و یک هفته ای گذشته از تابستان.. ترازو می گوید ٢ کیلو از وزنم گم شده! نمی دانم کجا رفته..

Saturday, July 26, 2008

کاش ساکت می شدند

زنگ موبایلش بلند می شود، تکانی به خودم می دهم. حوصله ی بلند شدن ندارم. کتابم را ورق می زنم..
صدایش قطع نمی شود. صدایش می زنم.. مارتیک فریاد می زند " با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم "
نمی دانم باید دنبال گوشی اش بگردم که صدایش از دور دست می آید یا موزیک را خفه کنم..
صدا از داخل کیفش می آید. بعید می دانم از این فاصله صدای مرا و گوشی اش را و هیچ صدایی از داخل این اتاق را بشنود. از روی تخت بلند می شوم و می روم سمت کیفش..
" تلخی نکن تندی نکن .... "
مارتیک فریاد می زند و صدایش می رود روی اعصابم. کاش خودش می فهمید و زودتر خفه می شد..
هنوز زیپ کیفش را باز نکرده ام که صدای گوشی خودم بلند می شود. دلم می خواهد فرار کنم از این صداها..
کاش ساکت می شدند...

Thursday, July 24, 2008

ورود ممنوع

می گویم چرا نگفتی امروز چهلم مادر جون هست؟
می گوید: برای اینکه نیای !!
- دیوونه ! یعنی چی نیام؟
: باز مثل سوم حالت بد می شد. هوا هم گرمه.. اذیت می شدی. منم بهت نگفتم که نیای! حالا می تونی بیای خونمون..

Wednesday, July 23, 2008

خاطرات پراکنده

خاطراتم در باد پراکنده شده.. سخت گشته نوشتنش. شاید هم تنبلی ست..
می خواستم از روزهای هیجان انگیز اکتشافاتمان با دخترک بنویسم.. از اینکه چه خوب ست همسفر شدن با او و چقدر خوش می گذرد..
لحظه های خوبی بود.. خیلی خوب..

Tuesday, July 22, 2008

می گویم شیمااااااااااااا گِل تمام شده. کلاس بعدی را چه کنم؟ کلاس سفالگری بدون گل؟! آخه چه کار کنم؟
شییییییییییما حالا من چه کار کنم؟ هان؟

در کمال آرامش و خونسردی لبخند می زند و می گوید " قربون چشمات برم من !! "

Monday, July 21, 2008

چند برش

با شیما حرف می زنم. ژاسمین می دود از دور. دستش را دور کمرم حلقه می کند و می گوید خاااااااااله.. دست می کشم روی موهای خرمایی بلندش. سرش را می چسباند به شکمم. می پرسد خاله اسمت چی بود؟
می گویم دنیا !
می گوید خاله من همش اسمت را یادم می ره! خاله دنیا خیلی دوستت دارم. سرش را بلند می کند، بوسه ای می نشاند روی مانتوام، می دود و می رود.

بعضی روزها که کلاس زودتر تمام می شود، وقتی که مادرها دیر می کنند، برای جلوگیری از سر و صدای اضافه و شیطنت ها، گاهی یک کتاب داستان به انتخاب بچه ها برمی دارم و برایشان می خوانم.

کلاس که تمام شد، گِل های باقیمانده را جمع می کردم. سروناز می پرسد خانم امروز داستان نمی خونید؟ مکث می کنم.. می گویم برو یک کتاب انتخاب کن. خوشحال می رود سمت قفسه ی کتابها..

مهدیه و کیانا کتاب به دست می آیند سمت من! به ساعت نگاه می کنم. فقط ٥ دقیقه مانده تا شروع کلاس بعدی.. می نشینم روی صندلی، کیانا و مهدیه دوطرفم می نشینند...

امروز خانم کاف سروناز را صدا کرد که آمده اند دنبالت. می گویم برو دستهات را بشور و برو. می رود و زود برمی گردد.. می گوید مامانم نیومده! خانم کاف می گوید مگر مادربزرگت نیامده؟ سرش را به علامت تأیید تکان می دهد و با بی میلی کیفش را بر می دارد و می رود.
می گویم ایشون مشتری ثابت داستان خوانی هستند. مادربزرگش زود آمد دنبالش..
خانم کاف می خندد و می گوید داستان خوانی برنامه ی جانبی کلاسهات شده! برای خودت کار جدید پیدا کردی.

مادرش می گوید مهدی جلسه ی پیش مریض بود و نتونست بیاد. خیلی ناراحته.. می شه بهش بگید جلسه ی قبل بچه ها چی کشیدن که اونم بکشه؟ بهش اطمینان می دم که ایرادی ندارد و موضوع جلسه ی قبل را پایان کلاس بهش می گم که در خانه نقاشی بکشد.
لبخند رضایت بخشی صورت گِردَش را پر می کند..

Sunday, July 20, 2008

خاطرات پراکنده - مسافر

خسته و خواب آلودم. تا نزدیکای صبح بیدار بوده ام و به خاطر حماقت آژانس در برآورد مسافت و زمان، خیلی زود رسیده ام فرودگاه.

سوار اتوبوس می شوم، مرد کنارم می نشیند. از آب و هوا شروع می کند به حرف زدن. سر تکان می دهم به نشان تایید گرما.
می پرسد اهوازی هستم؟ می گویم نه! می پرسد دانشجو هستید پس؟ می گویم نه و برای اینکه به سیر سؤالاتش پایان دهم می گویم مهمانم.
می پرسد دانشجو هستید؟
می گویم نه!
می پرسد درستون تمام شده؟ چه رشته ای خوندید؟
می گویم گرافیک!
می گوید چه خوب.. من هم یه زمانی نقاشی می کردم ولی الان بیشتر موسیقی کار می کنم و کمی در باب هنر سخن می گوید.
ادامه می دهد که برای کار می رود و ماهی یک بار باید سفر کند به اهواز. دوباره می پرسد متروی اهواز را که می دونید کجاست؟
می گویم جایی را بلد نیستم. می گوید من هم بلد نیستم. هر بار می یان فرودگاه دنبالم و می رم سرکشی و دوباره منو می رسونن فرودگاه. داریم متروی اهواز را می سازیم. پس فردا شب هم برمی گردم و نگاه پرسش گرش..
می گویم سفر من یک روزه ست. فردا شب برمی گردم.
از ردیف صندلی ام می پرسد. من زود رسیده ام فرودگاه و زود کارت پرواز گرفتم و ردیف ٥ هستم. او ردیف بیست و نمی دانم چند!

اتوبوس مقابل پله های هواپیما توقف می کند. خداحافظی می کند و می رود..

قبل از اینکه از سالن فرودگاه اهواز خارج شود، برمی گردد سمت من و می گوید ماشین هست، می خواین برسونمتون؟ تشکر می کنم و می گویم دوستم می آید.

شب بعد - فرودگاه اهواز
با سیاوش و دینا حرف می زنیم و می خندیم. سیاوش باز شروع کرده به غر زدن. بهش حق هم می دهم. دلم برایش می سوزد. طفلک این چند روزه حسابی سرش شلوغ بوده و دخترخاله ها دور و برش.. و حالا تنها می شود.
سر بر می گردانم و چشمم به چهره ی آشنایی می افتد. مسافر دیروزی ست که گفته بود چهارشنبه برمی گردد ولی حالا که سه شنبه ست..
از خاله و سیاوش خداحافظی می کنیم و می رویم سالن بعدی. مسافر دیروزی قدم می زند و انگار نگاهش جستجو می کند. نگاهم را برمی گردانم! انگار که من تو را ندیده ام هیچ!
وقت رفتن ست. بلند می شوم و اینبار اجتناب ناپذیر ست. سلام و علیک گرمی از دور می کند و من نیز با حرکت سر سلام می کنم.

موقع رفت بلیط ها ایران ایر بود ولی برای برگشت چون جای خالی وجود نداشت. بابا از کیش ایر بلیط خریده بود. ظاهرن ساعت ١١ شب دو تا پرواز از اهواز بوده. هم کیش ایر و هم ایران ایر !

مسافر دیروزی به سمت صف مسافران کیش ایر آمد و از مردی پرسید.. مرد صف ایران ایر را نشانش داد و گفت باید بروید آن طرف..

پ.ن: برای بچه تعریف می کنم ماجرا را.. می گوید آخی! طفلکی آقاهه !!!

Saturday, July 19, 2008

خاطرات پراکنده - خداحافظ گرما

سیامک زنگ می زند و می گوید تمام پرواز ها از آبادان کنسل شده اند. بابا عجله دارد زودتر بریم فرودگاه. سحر چند بار یادآوری می کنه از خونشون تا فرودگاه فقط ١٠دقیقه راهه. به بابا می گم زودتر بریم هواپیما زودتر حرکت نمی کنه به خاطر ما. انقدر عجله نکن.. می گه من دیگه یه لحظه هم نمی تونم اینجا بمونم..

در یک ساعت گذشته ٢ بار تماس می گیرند با فرودگاه اهواز. همه جا امن و امان ست! هیچ پروازی کنسل نشده..

با دخترک در تماس هستم. قرار هست تایم حرکتمان را اطلاع دهم. با یک ساعت تاخیر بالاخره حرکت می کنیم. گرم ست، خیلی گرم..

منتظر آمدن بار و بنه نمی شوم. می دوم سمت سالن و از دور می بینمش.. آنجا نشسته با برادرش.. دلم برای هردویشان تنگ شده بود.
برادر عزیز در جو برادر نمونه چه ها که نمی کند. جور خواهرها را می کشد :دی

ساعت دو و نیم صبح می زنیم بیرون. بابا سفارش می کند دنیا نخوابی ها !! من پشت فرمون نیستم. ایمان خسته شد تو رانندگی کن.
از داداش امیر و بابا و مامان و منا خداحافظی می کنیم. پیش به سوی شهر و دیار خودمان..

پلک هایم می افتد روی هم. دینا و دخترک خوابند انگار.. بابا هم که خواب را اکیدن ممنوع کرده! باران می بارد و هوا فوق العاده ست..

ساعت ٧ صبح می خزیم در رختخواب. تلفن ها سایلنت و هر گونه صدا ممنوع. مامان به مینا سپرده برایمان نهار درست کند..

می گوید تو وبلاگم می نویسم ساعت ٢ و نیم بعدازظهر بهم صبحانه دادی!

و ساعت ٤ و نیم یا ٥ بود که نهار دستپخت مینا را به مهمان عزیزمان می دهیم.

بابا نیست، ماشین هم نیست و بعدازظهر چهارشنبه را اختصاص می دهیم به پیاده روی در شهر..

Friday, July 18, 2008

خاطرات پراکنده - نوه ی عمه

می گویم امروز نوه ی عمه خونه ی خودشون بوده و برم خونه عمه دیگه حرف جدیدی نداره از نوه اش بزنه :دی

پنج شنبه صبح از راه که می رسم رختخواب پهن می کنند که بخواب! خسته ام، تمام دیشب را نخوابیده ام ولی دلم نمی خواهد بخوابم. دراز می کشم و منتظرم بیدار شود.

پارمیس - نوه ی عمه - نق می زند. شیر نمی خورد، نمی خوابد و باید با مادرش برود دکتر برای گرفتن دستور غذایی جدید.
عمه از وقتی بیدار شده از پارمیس می گوید. از لبخندهایش، از واکنش هایش، از میزان نق زدگی و از میزان خوش اخلاقی اش..
کتایون زنگ می زند آژانس و بچه بغل می رود. عمه باز تعریف می کند و حرف می زند از پارمیس..
هنوز نرفته ام بیرون که کتایون برمیگردد. توضیح می دهد که دخترک از این به بعد چه چیزهایی می تواند بخورد. در راه رفت و برگشت چه اتفاق هایی افتاده. در اتاق انتظار دخترک دست دراز کرده و کلاه یک نوزاد دیگر را در آورده و ...
خداحافظی می کنم و می روم...

چشمهایم با چوب کبریت باز مانده اند. بیشتر از ٢٤ ساعت می شود که نخوابیده ام. عمه انگار یادش رفته موقعی که کتایون برگشت خانه، من هم بوده ام.. دوباره از سر می گیرد جریانات امروز را.. شوهرعمه یک بسته خرما و نان سنگک خریده! دنبال قلم رفته برای سوپ دخترک ولی پیدا نکرده. به عمه می گوید فردا می روم و می خرم حتمن.

کتایون و شوهرش و دخترک برای ٢٤ ساعتی رفته اند منزلشان. دوباره از جمعه شب برمیگردند که پارمیس بماند پیش پدربزرگ و مادربزرگ وقتی می روند سر کار.

می گویم امروز عمه نوه اش را ندیده و وقتی برگردم خانه خبر جدیدی نخواهد داشت..

شوهر عمه می گوید امروز که پارمیس نبود ٣ بار بهش زنگ زدیم. فکر می کنم با دخترک ٧-٦ ماهه مگر می شود پشت تلفن حرف زد؟
عمه با ذوق زدگی ادامه می دهد کتایون گوشی را داده بود به پارمیس، من براش شعر خوندم و قربون صدقه اش می رفتم. کتایون می گفت پارمیس هم داره می خنده!! می فهمه بچه ام.

بار و بنه ام را جمع می کنم و منتظرم سمیرا سر برسد. عمه همچنان داستان تعریف می کند. از کیارش - پسر پسرش- و از پارمیس - دختر دخترش- ..

Thursday, July 17, 2008

رویای رنگی

دلم کلی رنگ خواست..
دستهام را فرو کنم تو سطل رنگ و ...
مممممممممممممممم
خودم را، دیوار را و همه جا را رنگی رنگی کنم.
پاهام را رنگی کنم و جست و خیز کنم.

یه روز حتمن این کارو می کنم!

مامان و بابا و منا و مینا و شوهرش رفتن کرج، خونه ی مامانی. عیادت دایی جان.. امیدوارم زودتر خوب شه. دلم براش تنگ شده خیلی. نمی تونستم برم و خیلی سخت بود برام ولی از طرفی هم دلم نمی خواد تو این شرایط ببینمش. شاید خودخواهی باشه ولی تو ذهن من دایی حسین همیشه یه موجود سرحال و پر انرژی که لبخند را از لبهام دور نمی کنه.

قرار بود من تنها باشم در خانه ولی دینا هم موند!

تا آخر دنیا یکی بود و یکی نبود


Wednesday, July 16, 2008

صبح صدای مادر مثل مشت و لگد بود که به زور مرا را از رختخواب جدا کند.. با موهای آشفته و چشم های نیم بسته به سختی سر پاهایم می ایستم.

خواب می دیدم به فیروزه زنگ زده ام - یا زنگ زده - و ازش می پرسم کی برمی گردد؟ چهلم مادرجون کی هست و کارهای دانشگاه چه شد؟ و ....
ولی هر چه فکر کردم یادم نیامد فیروزه گفته کی می آید؟!

مادر برای بار چندم می پرسد دنیا فهمیدی؟ یا دوباره بگم؟ لیوان چای را سرمی کشم و می گویم فهمیدم.

جارو برقی را می کشانم وسط سالن، به نصفه نرسیده ول می کنم و می نشینم روی مبل..

ناخن هایم را از ته ته می گیرم! دستهایم کچل می شود.

جارو کشیدن تمام می شود، زنگ می زنم به فیروزه.. هفته ی دیگر می آید و تا آخرای مرداد می ماند. خوشحالم!

حرف می زنم و پیازها را پوست می کنم و رنده می کنم و می گذارم سرخ شود..
اشک ها صورتم را طی می کند و چکه می کند.
مامان با کیسه های خرید سر می رسد. می گه مگه نگفتم تو ماهیتابه بزرگه سرخ کن؟
چیزی یادم نمی آید، می پرسم کی گفتی؟
می گوید همان موقع که صبحانه می خوردی..
حالا چه فرقی دارد ماهیتابه با ماهیتابه؟ تو اصلن بگو قابلمه !

این وقتها قابلیت دعوا راه انداختن دارم. گیر می دهم، بهانه می گیرم، بداخلاق می شوم، درد حوصله ای برایم نمی گذارد.. غر می زنم!

می گویم آآآآآآآآی ! مینا دارم می میرم.
می گوید به سلامتی!
می گویم خواهر نمونه ای..
" او " می گوید قربونت برم
می گویم نمی خوام !
می گوید باشه
او هم شاید می داند اینها توطئه ای برای راه انداختن دعواست. تیرم به سنگ می خورد. سکوت می کنم.

مفنامیک اسید ها که اثر می کند، اشک هایم خشک می شود.. اخلاقم هم شاید بهتر..

:(

مامان با کسی پشت خط حرف می زند. می پرسم دایی حسین اومده؟
سرش را تکون می ده.. تو دلم می گم انگار آلمان تا تهران، لاهیجان تا رشت ه که دایی جان هر دو سه ماه اینجاست..

تلفن را قطع می کنه و می گه باید برم!
با تعجب نگاهش می کنم، نهار مهمون داریم. مامانه قصد فرار کرده؟
می گه دیشب از بیمارستان مرخصش کردن. تصادف کرده..
می گم کی؟ دایی حسین؟ پس چرا هیچی نگفت؟
می گه به کسی نگفته. از هجدهم تو بیمارستانه. داشته می رفته شهر صنعتی قزوین یه اتوبوس زده به ماشین و سمند را له کرده.. 6 تا دنده اش شکسته، ریه اش آب آورده، خون ریزی داشته و ...

Tuesday, July 15, 2008

خاطرات پراکنده - دوستم

گوشی را روشن می کنم و اطلاع می دهم از پایان رسیدن امتحان. بچه زنگ می زند و حرف می زنم و آدرس می گیرم تا از گم شدگی خودم را نجات دهم! خوشبختانه تاکسی زود پیدا می شود. برمی گردم خانه ی عمه و منتظر سمیرا که بیاید دنبالم..

دلم براش تنگ شده..

انگار که خانه ی خودم باشد و اینها هم خانواده ام. خوشحالم از دیدنشان..

حرف می زنم، حرف می زند.. انگار تمام اتفاقات این یکی دو ماه دوری را باید یه شبه تعریف کرد.. گذشته ها را شخم می زنم!!!

توی تاریکی صورتش را دیگر نمی بینم. حدس می زنم پلک هایش روی هم می افتد. شب بخیر می گویم.. دوستم حسابی خسته ست.

از شیلو خبری نیست. مثل همیشه ساعت 6 صبح نپرید روی سرمان ولی با وجود اخلاق خوش امروزش خواب رخت بسته از چشمان من. آرام از کنارش بلند می شوم که بیدار نشود سمیرا.. تا ظهر دخترک خواب ست.

با شهرزاد صبحانه می خورم و حرف می زنیم.. یک ساعت بعد یاسمن بیدار می شود. چای می ریزم برایش و برای خودم..

ویران می آیی - حسین سناپور - را از روی میز شهرزاد بر می دارم. صفحه ی اول دستخط من ست به تاریخ اسفند 84 ! فکر کن چقدر گذشته.. به شهرزاد می گویم.
انگار همین چند وقت پیش بود، من آمدم تهران و سمیرا آمد خانه ی عمه دنبالم و یک ساعتی با هم بودیم.. دوستی مان حقیقی تر شد و روز به روز بیشتر و صمیمی تر.. 5 سالی گذشته، نه؟

ظهر شده ست انگار و یاسمن جویای نهار! پیشنهاد می کنم دوباره صبحانه بخورد. سمیرا بیدار می شود و دوباره چای می ریزم و صبحانه می خوریم..

این 3 ساعت را نمی فهمم چگونه می گذرد. پای تلویزیون و در گپ و گفتگو و نوشیدن چای !!

وقت رفتن رسیده. وسایلم را جمع می کنم و می پرم یه سمت دیگر این شهر..

اخطار

دوستم عصبانیست. با شوهرش دعوایش شده..
برمی گردد سمت من، با عصبانیت و تحکم می گوید : دنیا شوهر کنی خفه ات می کنم!!

خاطرت پراکنده - شاید فردا روز بهتری ست

دلم برای شب نشینی ها و کافه نشینی هایمان تنگ شده بود. از آن دوستهایی ست که دیر می بینمش، خیلی دیر ولی می شود تا خود صبح حرف زد و چای خورد و از دیدنش سیر نشد.

آن دختر پر انرژی و جویای هنری که می شناختم دیگر نیست. به دود های رقصان در هوا نگاه می کنم و آه می کشم..

می گوید ورودی ما 12 نفر بودیم فقط. موقع انتخاب گرایش گفتند برای 3 نفر کلاس تشکیل نمی دهند. من از وقتی فهمیدم یه رشته ای باید انتخاب کنم دوست داشتم بازیگری بخونم. اون درس های مزخرف ریاضی را خوندم که فقط بتونم کنکور هنر بدم. بعد لج کردم و ادبیات نمایشی خوندم چون نذاشتن بازیگری بخونم چون گفتن برای 3 نفر کلاس تشکیل نمی دیم و ما احمق ها هم هیچ اعتراضی نکردیم. حالا موندم این وسط با تمام علایق و آرزوهایی که از بین رفته..
سال های اول باز بهتر بود. ما همون بچه هایی بودیم که عاشق هنر بودیم و به تیپ و کلاس فکر نمی کردیم. دانشکده همون جایی بود که باید باشه ولی بعد هجوم بچه هایی که انگار مد و فشن راه انداختن همه چیز را خراب کرد. دیگه اونجا را دوست ندارم..
می گه برای فوق دیگه ادبیات نمی خونم، اشتباهم را دوباره تکرار نمی کنم. شبانه قبول می شم ولی اینجا دیگه جای من نیست. باید یک سال به خودم فرصت بدم، بر می گردم خونه.. افسرده شده ام! نیاز به تجدید قوا دارم.

از دوستامون حرف می زنیم. از گروه کوچکی که سال هاست پا بر جاست با یک غایب فقط..
می گم شادی خودش نخواست با ما باشه. می گه آره! یکباره خودش را کشید کنار. نفهمیدم چرا..
می گم من چند بار بهش زنگ زدم، تولدش را تبریک گفتم هر سال ولی هر قراری گذاشتیم شادی نبود یا نخواست باشه. منم دیگه زنگ نزدم و دعوتش نکردم همراه ما باشه.

پاکت سیگار را می گیره طرفم. می گم تا معتادم نکنی خیالت راحت نمی شه، هان؟
می خنده و می گه تو از بزرگترین افتخارات من هستی!

می گه دلم می خواد کار کنم. می گم چه کاری مثلن؟
می گه من هیچ کاری بلد نیستم. فکر کردی کسی به یک لیسانسه ی ادبیات نمایشی احتیاج داره؟ آخرش اینه که فقط درس بخونم تا بتونم درس بدم. حتی نمی تونم از اینجا فرار کنم. با یه زبان دیگه که نمی تونم نمایشنامه بنویسم. تو فارسیش که زبان مادری مون هست و باهاش بزرگ شدیم باز یه جایی آدم کم میاره..

فردا گنگ و مبهم ترسیم شده..

Monday, July 14, 2008

خاطرات پراکنده - بیا کردی برقصیم

از فرودگاه که خارج می شوم هرم گرما به صورتم می خورد و نور چشمهایم را می زند. می گم تجربه ی بدی هم نیست تو این وقت سال سر از اهواز در آوردن.
نوال می گوید از شانس تو هوا خیلی خوبه! باد می وزه و گرما زیاد نیست..

خانه شان سرد ست، خیلی سرد. چشمهایم به سختی باز می شود. خسته و خواب آلودم. دلم می خواهد پتو بکشم رویم و بخوابم فقط..

وسوسه ی حرف زدن و شنیدن خواب را می رباید از چشمانم. مامان چند بار زنگ می زند که بجنبم و زودتر خودم را به آرایشگاه برسانم.

خورشت بامیه و ممممممممم ! دوست می دارم.

می نشینم درست وسط صندلی ماشین. روبروی باد کولر. باد ولرم می خورد به صورتم و گر می گیرم بیشتر.. گرم ست. خیلی گرم

مامان و خواهرا را بعد از 4 روز می بینم. امیرسام فسلقی را برای اولین بار زیارت می کنم و در دلم قند آب می شود از دیدن برادرزاده ی نازنینم. رویا و مادرش و خاله هم هستند..

هیچ دوست ندارم آرایشم را. حس می کنم همان آرایش محو و ساده ی همیشه روی صورتم دلنشین تر ست. موهایم هم نشد همانی که می خواستم. تا آخر شب فر موهایم تقریبن باز شد و بدتر شد.

در خواب می رقصم انگار..

تینا و کوروش را بعد از چند سال می بینم. بچه های دایی بزرگ شده اند، کمتر فارسی می فهمند. دایی پیرتر شده..

سحر - عروس محترمه - با چشم و ابرو به پسر بچه ای که زیر پایش بالا و پایین می پرد اشاره می کند. حس می کنم دلش می خواهد یکی بزند پس کله اش. با اولین چرخش پسرک را بلند می کنم و می گذارمش گوشه ای و خیلی منطقی برایش توضیح می دهم الان فقط عروس و داماد باید برقصن و ببین بقیه هم ایستاده اند و کسی نمی پره اون وسط. پسر خوبی باش و همینجا بمون.
تا سرم را برمی گردانم باز پسرک دور دامن عروس بالا و پایین می پرد. عروس حرص می خورد و لابد به فیلم عروسی اش فکر می کند که پسرک دارد به گند می کشد با این حرکات مسخره اش. دوباره دستش را می گیرم و این بار با اخم می گویم برو پیش مامانت و دیگه این وسط پیدات نشه. دستش را از دستم می کشد بیرون و می رود سمت مادرش. خوشحال می شوم که اخم هایم جواب داده و دیگر این طرفها آفتابی نمی شود..
حباب و دود و کف !! و این جینگیل بازی ها که روی سر عروس و داماد فرود می آید پسرک و دختری کوچکتر از خودش می دوند دنبال حباب ها و گیر می کنند به دامن عروس و باز بالا و پایین می پرن..
دختر و پسر را می زنم زیر بغلم و می گم امکان نداره بذارم برین پایین! این یه آهنگ باید تمام بشه و در دل می گویم دخترخاله جان هیچ وقت بابت این سهل انگاری مرا نخواهد بخشید..

داماد کرد هست و از بختیاری هاست. با آهنگی که حس یک مراسم آئینی را دارد. دست ها در هم گره می خورد. دستمال های رنگی در هوا می رقصند..

خانواده ی پدری عروس هم کرد هستند. لذت می برم از رقصیدن حدیث دخترعموی 13 ساله ی عروس که با آناهیتا دخترعموی 11 ساله اش کردی می رقصند. بسان جست و خیز آهویی در دشت به زیبایی کودکی..

ساعت 1 نقل مکان می کنیم به خانه ی پدر داماد. از شر خانم دی جی و موزیک های عتیقه اش هم خلاص می شویم. رقص و پایکوبی با شدت بیشتری ادامه پیدا می کند تا دم دمای صبح..

شیما گفته بود امروز زودتر برم چون همه بودیم. قرار بود نهار درست کند و من نان بخرم. متین از ساعت 12 و نیم آمده بود و من یک و نیم رسیدم. می گم تو چرا حرف شیما را باور می کتی وقتی می گه 12 و نیم اینجام؟ من مطمئن بودم زودتر از یک و نیم نمیاد !! کمی بعد سر و کله ی شیمای خندان پیدا شد.
با آناهیتا و شیما و متین نهار خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و حرف زدیم و یکباره ساعت 3 بود و شروع کلاسها و هر کس به سمتی روانه شد..
اینجا را به خاطر وجود خانم پ و خانم کاف و شیما و اناهیتا بسیار دوست می دارم و لذت می برم از محیط کارم.

امروز شدیدن آستانه ی تحملم پایین بود. کم مانده بود بزنم زیر گریه و فرار کنم از این بچه های پرروی خنگ و بیشعور !

جلسه ی اولی بود که با آبرنگ کار می کردیم. مهرشاد یک ریز و بی وقفه حرف می زد و گوش نمی کرد و حتی نگاه هم نمی کرد به دست من که قلمو را حرکت می داد و توضیح اضافه می کرد.. گفتم دارم حرف می زنم ! گوش کن لطفن.. حتی مکث نکرد. نگاهم کرد و ادامه داد به خاطره تعریف کردن از مهدکودک و نقاشی هایش. گفتم حواست را جمع کن! دوباره توضیح نمی دما.. باز ادامه داد !

گفتم الان وقتش نیست. باید یادبگیری چجوری از آبرنگ استفاده کنی. باز ادامه داد ..

بلندتر گفتم و شاید هم داد زدم مگه با تو نیستم؟ ساکت باش و گوش بده ! بلاخره دهنش بسته شد..

به موسی می گم کارت تمام شد این ظرف آب را برو خالی کن و بیارش. می گه خانم شاید لازم شد!

می گم فقط تو داشتی از این استفاده می کردی و خودت باید ببری خالیش کنی. می گه خانم شاید خواستید آب بخورید! بذارم باشه؟

فقط نگاهش می کنم!

با تحکم می گم گفتم برو خالیش کن و با همان لبخند مسخره اش ظرف را برمی داره و دور می شه..

دارم توضیح می دم به بچه هه و همچنان نوارش روی نمی تونم گیر کرده. برای بار چندم می گم باید سعی کنی! نگو نمی تونم. سعی کن و می تونی.. من باید ببینم تو داری سعی می کنی تا کمکت کنم. نمی شه تو بگی نمی تونم و من برات درست کنم. خودت باید کارت را انجام بدی. همان طور که زل زده به صورتم می گه خانم شما شبیه یه هنرپیشه می مونی!!

آه می کشم.. آه


باز لودگی می کند و بالا و پایین می پرد. می گم پوریا آروم باش.. قیافه اش درست می شود مثل تمام وقتهایی که می خواهد مرا دست بیندازد و ساز مخالف بزند. اسم هر کس را می خوانم برای حضور و غیاب می گوید حاضر !
می گم یه بار دیگه بگی حاضر.. دیگه حق نداری اینجا بشینی.
اسم بعدی را می خوانم و می گوید حاضر !!
می گم پاشو ! زود باش ..نیم خیز می شود و بعد هیچ نمی گوید. سرم را بر می گردانم و اسم بعدی و بعدی را می خوانم.
می خوانم پوریا..
سرک می کشد به دور و اطرافش و می گوید نیست انگاری!! پوریا کیه؟ کوش؟
دلم می خواد بهش بگم حس می کنی خیلی بامزه ست کارهات؟ رو اعصابی فقط!


برای بار چندم لیوان چای سرد را خالی می کنم. چای گرم و داغ می ریزم به امید آنکه وقت کنم برای نوشیدن و کمی استراحت..
باز سر و صداها بلند می شود، خسته ام

Sunday, July 13, 2008

مگه می شه وقتی تو هستی خوب نبود؟

یک هفته ی هیجان انگیز و خوب با آدمهای دوست داشتنی را گذرانده ام و نمی دونم از کجاش باید بنویسم و شروع کنم

صبوری می کنم

ظاهرن تا اطلاع ثانوی هیچ برنامه ای قرار نیست روی این ویندوز بدبخت نصب شود. یعنی وقتی کامپیوتر با قطعات جدید و نو نوار برگردد خانه، لپ تاپ من باید برود و معلوم نیست کی برگردد..
منم که حرفهایم همه مانده.. از همین امکانات محدود استفاده می کنم

Wednesday, July 2, 2008

چند روزی می روم سفر.. وقت کم ست و زمان هم زود می گذرد. دوستان باید ببخشن که به هیچ کدومشون زنگ نمیزنم و قرار دیداری را هم نمی ذارم.
این چند روز را واگذار کرده ام به بچه.. دوشنبه هم که باید بروم اهواز، عروسی دخترخاله و سه شنبه برمی گردم خونه..

پ.ن اینجا چرا اینجوری شده؟ کامنتدونی هالواسکن کو؟

Tuesday, July 1, 2008

از من بر نمیاد

درونم دختری ست که دلش فقط تنهایی می خواهد و تنهایی.. ولی هیچ وقت نمی تواند تنها باشد

حوصله ندارم

این جر و بحث های بی فایده انرژی و توانم را می گیرد. فرسوده ام می کند. خسته شدم..

Monday, June 30, 2008

در حاشیه ی سفالگری

بین شاگردهای کلاس سفال، یک خواهر و برادر هم هستند. شنبه سومین جلسه ی کلاس بود که مادرشون را برای اولین بار می دیدم. البته هنوز نه اسم همه ی بچه ها را یاد گرفتم و نه قیافه ی مادرها توی ذهنم مونده. گیج می زنم تقریبن!
این خانم اومدن و گفتن می خواد صحبت کنه با من. صداش را پایین آورد و پرسید مجردی یا متأهل؟
بنده هم گفتم مجرد می باشم :دی
بعد فرمودن بچه ها خیلی دوستتون دارن و ازتون تعریف می کردن. خواستم بپرسم شاید متأهل باشید.. و بعد از من و من کردن که منم با لبخند نظاره گر بودم! گفت یه آقایی هستن، مهندس و شاغل و اگه اجازه بدید بعدن با هم صحبت کنیم در مورد امر خیر ..
داشتم منفجر می شدم از خنده. گفتم مرسی ولی من قصد ازدواج ندارم.
دوباره شروع کرد تعریف کردن از آقاهه که مهندس کشاورزی می باشد و خوشگل هم هست :)))))
منم تو مایه های دو نقطه دی و نیش باز ردش کردم که بره و به کلاسم برسم.


امروز که جلسه ی بعدی کلاس بود این دو تا بچه ها که منو کاندیدا کرده بودن برای فامیل شدگی، حضور نداشتن !

نوشته بودم از پنج شنبه ها.. از کودکی که با روزهای پنج شنبه گره خورده.. از بچه هایی که حالا بزرگ شده اند و دیر به دیر می بینمشان..
دیشب عروسی لنا بود. با وجود روز وحشتناک شلوغی که داشتم، بالاخره خودم را رساندم و لنای زیبا و نازنین را دیدم. یعنی خوب شد عروسی اش یک هفته افتاد جلو وگرنه نبودم.

فکرش را هم نمی کردم زن عمو فهیمه و بی‌تا را ببینم. عروسی ارس نبودند، عروسی سامی هم و عروسی مینا هم انقدر کارت عروسی ماند و کسی نبرد تا سیاهکل و بابا فراموش کرد.
یعنی اگر زن عمو فهمیمه همان قیافه ی ساده و آشنای گذشته را نداشت، امکان نداشت بی‌تا را بشناسم. آن دختر کوچولو با موهای کوتاه صاف کجا و این خانم دیشب کجا؟ حیف که عمو شیرزاد و بهرنگ را ندیدم و انگار نیامده بودند.

دلم می خواست ارس را بغل کنم، انقدر که من هر بار از دیدنش ذوق زده می شوم. ارس که گله کرد چرا نرقصیدی؟ تا خواستم بگویم جای سوزن انداختن نبود آن وسط و منم از 9 صبح که رفته ام بیرون هنوز به خانه نرسیده ام و حسابی خسته ام.. زن عمو مهناز گفت حرف برادرت را گوش کن! ذوق کردم از داشتن این برادر و بهانه هایم یادم رفت.

زن عمو مهرنوش و مادرش که کنارمان نشسته بودن. بهادر که مالزی بود و بنیامین چاق تر شده بود. از کی ندیده بودمت پسر؟ آیدین هم قد کشیده بود و چقدر شبیه مادربزرگش شده..
سامی و زنش نبودن. ساره را هم فقط از دور دیدم.

به این ایمان آوردم که چقدر عروسی در این شهر جالب و هیجان انگیز ست! قیافه ی اکثر آدمها آشناست، دوستانی که مدتهاست ندیده ای جلویت سبز می شوند. پریناز را عروسی سهیل دیده بودم و دیشب هم بود. ریحانه ی نازنین را دیدم که درست روز قبلش اس‌ام‌اس فرستاده بود که شماره اش را داشته باشم. نهاله، نفیسه، لعیا و خیلی های دیگر..

دیشب زیبارویان شهر جمع بودند.. به بچه می گم جات خالی.. می گه اگه بودم چشمم را در میاوردی اگه بهشون نگاه می کردم!
می گم نگاه کردن اشکال نداره. باید از زیبایی های طبیعت بهره برد و لذت بصری اش را دریغ نکرد :))

Friday, June 27, 2008

همدردی

الان تو یک عدد معتاد نیستی !

پ.ن: محض دلداری به تو که امروز همه چیز دست به دست هم داده تا به نت دسترسی نداشته باشی.

دیشب که خونه ی پسرعموهه بودیم، ایشون طرفدار ترکیه بود و می گفت فینال روسیه و ترکیه بازی می کنن. دینا هم که شدیدن طرفدار آلمان بود و برای هم کری می خواندند.
بین دو نیمه که آمدیم خانه، تا بازی تمام شده دختره زنگ زد به سهیل و کلی خندید بهش که پیشبینی اش اشتباه از آب در آمده و دیدی آخر آلمان برد و این حرفها..
سهیل گفت فردا شب من زنگ می زنم بهت بعد از برد روسیه! حالا که روسیه به سختی باخت.

پ.ن: هنوز سوت پایان بازی را نزده اند، دینا و بابا زنگ زدن به سهیل!

وبلاگ - عشق و کامنت

اون - این دینا چرا وبلاگ نداره آخه؟ اگه داشت من روزی 4 تا کامنت می ذاشتم براش

من: واسه منکه کامنت نمی ذاری

اون - میزارم از این به بعد. وقتی یه نوشته ای خیلی پروفشناله ، آدم دیگه انگار هیچ نظری نداره براش.
تو هم اینجوری می شم!

من: =))
لطف داری

اون - من خیلی بامزه ام؟

من: آره فکر کنم

اون - يعنی موفق شدم که نظر تو رو جلب کنم به نظرت که عاشقم بشی؟!!

من- :))

Thursday, June 26, 2008

از نوع روزمره

خانم خیاط کمرش درد می کند و دیگر سفارش جدید قبول نمی کند. نم نم و کم کم سفارشات از عهد دقیانوس مانده را تحویل می دهد. با این حساب دو دست لباس بنده چون فعلن هیچ اضطراری درش نیست، مانده ست ته صف. قرار بود امسال برم پارچه بخرم و خانومه مانتو هم بدوزد برایم ولی با این اوصاف از خیر گشتن در پارچه فروشی ها گذشته ام.. حالا اگر شیما بدقولی نکند شنبه برویم مانتو فروشی ها را سیاحت کنیم تا من خرید کنم.

خانم آرایشگر رفته ست سفر. شنبه عروسی لنا ست. من تا 7ونیم کلاس دارم و بعدش هم نمی دانم کدام آرایشگاه می توان رفت. رنگ‌ساج موهایم هم مانده و هنوز تصمیم نگرفته ام چه بلایی سرش بیاورم. دلم رنگ سابقش را می خواست که خانم آرایشگر اسم و شماره ی رنگ را لو نداد. تازه دوشنبه ی بعدی هم عروسی دخترخاله هه می باشد و باید برویم اهواز. تا آن موقع باید ابرهایم را هم دست یکی بسپارم یه بلایی سرشان بیاورد.

از چند روز پیش که به این دو تا عروسی و سفر و اینها نزدیک شدیم جوش ها روی صورتم جا خوش کرده اند! مثل دخترهای خوب هیچ توجهی به این جوش گنده ی روی پیشانی ام نکردم ولی هیچ از رو نرفت که زودتر برود. امروز مجبور شدم عملیات پاک سازی انجام دهم و یه سوراخ روی پیشانی ام اضافه کنم.
ناخن هایم هم از دیروز شروع کرده اند به شکستن، آنهم از ته ته !

دیروز می خواستم یه ذره خواص مواد بخوانم. صبح که رفتم کلاس و ظهر برگشتم. بعد هم خسته بودم و کمی خوابیدم و رفتم پیش خانم چایی اینا. از اونجا دویدم سمت خیاطی لباس مامان را بگیرم و نیم ساعتی معطل شدم آنجا. بعد دویدم خانه ی فیروزه اینها که امروز می خواست برود و تا چهلم مادرجون برنمیگردد. تا رسیدم خانه همه سر شام بودند و شام میل کردیم و هی گفتن زود باش زود باش زود باش و رفتیم خونه ی سهیل اینها. مسلم هست وسط بازی باباهه را نمی تونستیم از جلوی تی‌وی بلند کنیم. پس تا پایان نیمه ی اول آنجا بودیم.
الان انتظار دارم درس هم می خواندم؟ اصلن نمی دانم چرا کنکور شرکت کردم. هیچ دلم نمی خواهد بعدازظهر برم سر جلسه..
دیروز تا به خانه ی فیروزه اینها برسم یادم افتاد از اول هفته که کلاسها شروع شده هی خواسته ام زنگ بزنم به مهسا ولی یا خانه نبوده ام یه نصفه شبی یادم افتاده. زنگ زدم و قرار شام امشب را گذاشتیم.

دیروز تو خیاطی یه دختر کوچولوی کوچولوی جینگیلی هم بود که با مامانش آمده بود. نیم ساعت با هم بازی کردیم و خوش گذراندیم. آخرش با آن صدای جیغونکی که من عاشقش بودم، پرسید دنیا من را دوست داری؟

حوصله ام از این دختره که این بالا ایستاده و می خواهد ماه را بگیرد، سر رفته! باید پاکش کنم.. خسته شدم از دیدن هر روزه اش. فقط نمی دونم بعدش چی بذارم جاش!
یه نگاشی کشیده بودم خیلی وقت پیش ها ولی خانوم شیما دعوام کرد که چرا با آبرنگ رنگ کردم و گواش مالید روش و همونجوری موند بدون اینکه ریخت و قیافه اش را درست کنم. الان هم نمی دونم کجاست.

نه! نمی شه

یعنی فکر کردید تا ابد قراره من تو خواب زندگی کنم یا بیدار نمی شم هیچ وقتی؟
خب امروز ظهر که زنگ زد و بنده تازه یادم افتاد دیشب چه گندی کاشتم، به اشتباه خودم اعتراف کردم و عذرخواهی کردم..
یعنی حرفم را و موافقتم را پس گرفتم با اینکه همه چیز را جدی گرفته بود و به خواهرش هم گفته بود تماس بگیره :(
خیلی بد بود، باز هق هق گریه هاش پشت تلفن..
وقتی من گیج خوابم انقدر منو سؤال پیچ نکنید که هر چیزی را قبول کنم! بیدار شم پشیمون می شم خب.. به قول بچه خدا را شکر اون موقع شب ملت خواب بودن و محضر هم بسته بود وگرنه یهو می دیدی تو خواب "بله" را می گفتم و بدتر از خر می موندم تو گل.
.
امروز عمه جان زنگ زده بوده به مامان و هی داشته می گفته ایشالا عروسی بچه ها و این حرفها. دینا می گفت تا مامان گوشی را قطع کرد گفت دنیا را که کسی نمی بره. اگه ببرنش هم بعد از یه مدت برش می گردونن، پس بهتره همینجا نگهش داریم و شوهرش ندیم..
اینم از مامان خانوم بنده! بخوام هم شوهرم نمی ده.. دلش واسه پسر مردم می سوزه!


پ.ن: کامنتدونی را دیدید؟

Wednesday, June 25, 2008

گفته بودم منو تحت فشار نذار، یهو دچار جنون آنی می شم و کاری می کنم و یا حرفی می زنم که نباید.
گفته بودم من خسته ام، خوابم میاد.
گفته بودم گریه هات عصبی ام می کنه، اعصاب اضافه ندارم که هر بار پشت تلفن هق هق های تو را بشنوم..
گفته بودم امکان نداره..
گفته بودم ....

ظاهرن دیشب بین خواب و بیداری، وقتی که چشم هام را نمی تونستم باز نگه دارم و دراز کشیده بودم روی تخت، قبول کردم ازدواج کنم!
که تو یه خونه زندگی کنیم ولی نه من اونو ببینم، نه اون منو. کاری به کارم نداشته باشه و ....

گفته بودم باشه! زنت می شم.. من صبح کلاس دارم و باید بخوابم. شب بخیر !

صبح انقدر عجله داشتم که مبادا دیر به کلاس برسم، یادم نبود چه شده دیشب و ساعت 2 بعد از نیمه شب "بله" را گفتم.

کلاغه اومد و بُردش

اون وقتی که من گیج و خواب آلود و خسته رسیدم خونه و دلم می خواست بخوابم.. گفتن پاشو بریم خونه ی مادربزرگه! بعدش هم راهی خونه عمو شدن..
من الان خسته ام ولی دریغ از یه قطره خواب حتی!! خوابه پرید و گم شد..

Tuesday, June 24, 2008

خوابم میاد

نمی دونم چرا انقدر خسته ام، خسته تر از هر روز..
فردا صبح کلاس دارم، بعدازظهر باید برم پیش خانم چ، آموزش فشرده ی کامپیوتر براش راه بندازم. پنجشنبه بعدازظهر امتحان، شنبه صبح هم امتحان و دوباره یه هفته ی خیلی شلوغ..

خب من الان همه ی کامنت های گمشده ام در هالواسکن را یافتم! یعنی اون مهربونی که پسورد را عوض کرده بود و خودش هم یادش نبود، دستش درد نکنه.. خودم بالاخره یافتم!
حالا فقط مونده یه همتی هم کنم و این کامنتدونی را درست نمایم..

شاید همه چیز فقط بهانه ست

کلی زحمت کشیدم و تلاش کردم تا بلاخره بلاگر باز شد.. ولی خیلی دیر باز شد. حرفهام یادم نیست

پ.ن: آدم چند تا وبلاگ داشته باشه همین می شه دیگه! این نوشته را یه جای دیگه می نویسه، نوشته ی یه جای دیگه را اینجا می نویسه.. قر و قاطی و سوتی پیش می آید.

Monday, June 23, 2008

من الان کلی حرف و خاطره و داستان دارم از همین 2 روزی که از شروع کلاس ها گذشته ولی هم خسته ام خیلی و باید بخوابم حتمن و هم فردا احتمالن لپ تاپ نخواهم داشت. یعنی اگه وقت کنم باید ببرم پسش بدم به پسرعموهه که درستش کنه. عرفان که امروز یه نگاه بهش انداخت، گفت ویندوزش را عوض کنی مشکلاتش حل می شه احتمالن!
فردا باز 8 صبح بیدار باید شوم و برم رشت. حدودای یک، یک و نیم می رسم خونه. ساعت دو و نیم، سه باید کانون باشم تا هفت و نیم. یادم هم نمیاد چی باید به این فینگیلی ها یاد بدم. یعنی همیشه همینجوریه! لحظه ی آخر تصمیم می گیرم موضوع اون جلسه چی باشه. خیلی بده؟ خب بده دیگه.. چاره چیه؟ :دی
در حالت عادی وقتی با بچه حرف می زنم، من همیشه کلی حرف دارم و تند تند و یک ریز حرف می زنم.. حالا این دو روز که وسط امتحانای بچه هم هست من هر بار تصمیم می گیرم یه ذره فقط انرژی فوت کنم برای بچه که به درس و مشقش برسه، بعدش یادم می ره و از کلاس و بچه ها و اتفاقات جالب شروع می کنم به تعریف کردن.. پرحرفی هام دو چندان شده ظاهرن :دی

من برم لالا .. کی می خواد صبح زود بیدار شه؟ ظلم که می گن، همینه واقعن..

Sunday, June 22, 2008

مثل این بچه هایی که بابا، مامانشون برای اینکه تابستون ها تو کوچه ول نچرخن، دستشون را یه جایی بند می کنند و می فرستنشون پیش یکی کار کنه..
البته فکر کنم قدیم تر ها بیشتر این اتفاق می افتاده، الان شونصد جور کلاس هست که بچه را بفرستن تا کمتر آتیش بسوزونه تو خونه!
حالا حکایت من شده که فقط تابستونها می رم سر کار !
از شنبه من خانم نقاشی، خانم سفال، خانم مربی و خاله ی همه ی بچه های جینگیلی هستم! یعنی گاهی آرزو به دلم می مونه اسمم را صدا بزنن!
ولی باز جای خوش شانسی داره که هیچ وقت کسی منو "خانم کتابخونه" صدا نزده و نمی زنه! ماه منظر در کنار القاب عجیب و غریب دیگه ای که گاهی مورد خطاب قرار می گرفت، چند باری هم خانم کتابخونه نامیده شده بود و چنان من غش کردم از خنده، بچه ای که ماه منظر را صدا زده بود مات و مبهوت موند. سحر هم دعواش کرد! گفت مگه بچه کوچولو هستی؟ این خانم اسم داره..
امسال ماه‌منظر نیستش دیگه.. جاش خالیه.

یه عالمه تابستون گذشته از وقتی که منم مثل این بچه ها عضو کانون بودم.. هیجان انگیزه همکار شدن با خانم مربی های قدیمی ِ خودت که چند ساله از بهترین دوستات هستند.

این دو روز به سرعت گذشت. 3 تا کلاس سفال شنبه و 3 تا کلاس نقاشی یکشنبه.. دوباره فردا 3 تا کلاس سفال، پس فردا 3 تا کلاس نقاشی و ادامه دارد...

Thursday, June 19, 2008

434

فکر کنم این آقای امید مرا چشم زده اند آنقدر که هر بار کامنت گذاشت و غر زد!
آپدیت کردنم نمی آید.
الان به نوشته های من می رسی؟!

Tuesday, June 17, 2008

هنوز خسته ام انگار.. چشمهام خسته ست


بی ربط: پروانه جونم وبلاگت فیلتره اینجا. من از ریدر می خونم همیشه ولی نمی تونم کامنت بذارم برات. من بوس، من بغل

Monday, June 16, 2008

آنقدر که من از روبرو شدن با این آدمهای عزیز دچار استرس شده بودم و غمم گرفته بود از رفتن وسط نزدیکان و اقوام فیروزه، وحشتناک نبود.
من از پسش بر اومدم! با رسیدن فیروزه و گذشت زمان اوضاع بهتر هم شد. شب روحیه ها هم بهتر بود. اوج فشار در روز شنبه بود که من بی خبر بودم و فروزان تنها مونده بود. طفلکی حسابی عصبی بود.

فکر کنم تنها نکته ی وحشتناک وجود عسل و حورا در کنار هم بود که تا سر حد دق دادن ملت، پیش می رفتن. یعنی خدا نصیب نکنه همچین بچه هایی را.. هر بار این دو تا را من می بینم برای ماماناشون صبر آرزو می کنم و صدالبته برای خودم.
عسل جان که دیروز پاش را کرده بود در یک کفش و هی به مامانش می گفت منو کانون ثبت نام کن، می خوام برم کلاس دنیا جون!
حورای نازنین هم که تا منو دید می گه سلام خانم معلم! کی کلاس شروع می شه؟ از مامانش نپرسیدم واقعن اینو ثبت نام کرده یعنی؟

بی ربط: دیشب تصمیم داشتم بالاخره کامنتدونی اینجا و اونجا را خودم درست کنم ولی خونه نبودم. امروز هم که وقت نمی شه و باز می ماند.

Sunday, June 15, 2008

هاه

من هیچ لباس مشکی و تیره رنگی ندارم
در ضمن کلی کار دارم ولی نشسته ام اینجا با موهای خیس!

زنگ زدم به مهسا حالش را بپرسم و احوال امتحانات و اینها.. فهمیدم دیروز مادر جون - مادربزرگ فیروزه - را دفن کرده اند.
هنوز sms ندادم به فیروزه که بپرسم آمده یا نه؟ به مهسا می گم اینجور وقتها چی باید گفت؟ می گه زنگ بزن تسلیت بگو.
خیلی زود مرد. فکر نمی کنم کسی هنوز آمادگی پذیرفتنش را داشت. سر حال و خوب بود. از بیماری و بستری شدنش در بیمارستان شاید یک ماه هم نگذشته. زود همه چیز تمام شد.

این خط ِ اول نوشته ها رو اعصابمه وقتی عنوان ندارد، چپ چین می شه و از اینور می پَره اونور !! من دلم نمی خواد برای خیلی از این نوشته ها عنوان بذارم ولی تو رودروایسی و اجبار قرار می گیرم! یا جمله ی اول را بلندتر می نویسم که وقتی قراره از راست بره چپ زیاد فرقی نداشته باشه و کل فضای خط را اشغال نماید.

مامانه شاکیه که چرا از وقتی رفتن بیرون، یه زنگ نزدیم بهشون!
تا ساعت 10 شب که خبری از مامان و باباهه نشد دینا زنگ زد بپرسه شام چی داریم؟ و یا احیانن چی باید بخوریم؟
انگار به مامانم توهین کردیم! از وقتی اومده خونه یه ریز غر می زنه مگه اینکه واسه شام به من زنگ بزنید، یه زنگ که نمی زنن حال آدم را بپرسن و ...
حالا انگار مامانم رفته بود گم بشه که نگرانش بشیم. خوبه تنها هم نبود و شوهر گرامی اش همراهش بوده.

Friday, June 13, 2008

محض یادآوری

امروز اندکی توجه کردم و دیدم کمتر از یک ماه پیش، یک سال گذشت از اولین نوشته ی ماسو..

فکر کردن، کمی با صدای بلند

گاهی دلم می خواد یکی بجای من فکر کنه و تصمیم بگیره!

نمی دونم عروسی دخترخاله ام برم یا نه؟
بدترین روز هفته در بدترین تاریخ و در بدترین مکان !
دوشنبه ! یه روز زوج وسط هفته.. اگه چهارشنبه بود باز بهتر بود برای من ولی خب عروسی روز دوشنبه ست. نگرانی بابت سه تا کلاس سفالی که بعدازظهر دوشنبه دارم و سه تا کلاس نقاشی و یک کلاس سفال روز سه شنبه ندارم. آدم وقتی مربی باشه این حق را به راحتی می تونه داشته باشه که کلاسهاش را حداقل یک جلسه در طول ترم تعطیل کنه! و خیلی راحت می گه خب جلسه ی جبرانی می ذارم! اصلن جای نگرانی نیست..
ولی دوشنبه و چهارشنبه صبح، من در نقش شاگرد کلاس زبان هستم و این حق را دارن که بابت هر جلسه غیبت از نمره ی پایان ترم کسر کنن. این اصلن عادلانه نیست! خصوصن که تا همین الان یک جلسه غیبت هم دارم.
هفده تیر به تنهایی می تونه روز گرمی باشه. یعنی تصور عروسی در تابستان گرم و کسل کننده ست. حالا این روز را وقتی کنار " اهواز " بذاری می شه وحشتناک! می شه پر از تردید و دودلی که یعنی واقعن باید رفت توی دهن جهنم؟!
اونم منی که طاقت گرما را ندارم، کسل و بی حوصله و بی اشتها هم می شم.
در حالیکه من آخر هفته ی قبلش باید تهران باشم. بعد جمعه برگردم که به کلاسهای شنبه و یکشنبه برسم. یکشنبه تا ساعت هفت و نیم کانون باشم و با بچه های ملت سر و کله بزنم. بعد برم تهران، با پرواز صبح دوشنبه خودم را برسونم اهواز و سه شنبه برگردم تهران و دوباره مسافت تهران تا اینجا و به کلاس چهارشنبه برسم؟
یا کلن بیخیال کلاس چهارشنبه بشم و با پرواز چهارشنبه صبح برگردم تهران، پنجشنبه برگردم خونه. جمعه را استراحت کنم و شنبه روز از نو ...

سخته !!

نان آور

بد عادت شده اند! باباهه شب میاد خونه، می گه ماشین را بیرون گذاشتم، برو نون بخر.. برنامه ی هر شب شده انگار!
خانه که نباشم و ساعت از 9 بگذره، زنگ می زنند بابا اومده، بیا خونه ماشین را بردار و برو نون بخر!
اکثرن هم چون در مسیر برگشت به خانه نانوایی موجود ست، نان می خرم و می رم خونه ولی تا در باز می شه یکی سوئیچ می ده دستم که ماشین را بذار تو پارکینگ!

هر چه پیش آمد خوش آمد

خیلی خنده داره! نمی دونم باید ناراحت بود، یا به مضحک بودنش خندید و یا عکس العملی نشون داد؟
سکوت می کنم! اینجوری بهتره..
خودم را می سپارم دست باد.. هر چه پیش آمد خوش آمد! برام هیچ اهمیتی نداره.
هیچ وقت کاری نکن و یا حرفی نزن که شهامت قبول کردنش را نداشته باشی. اگه به فلانی این حرفو زدی، توپ را پاس نده به زمین اون و دروغ عنوانش کن! بالاخره که من با اون فلانی یه روزی.. حتی خیلی دور، روبرو می شم که اون هم روایت دیگه ای از ماجرا داشته باشه.
تعداد حرفهای ضد و نقیضت مدام بیشتر می شه. مجبور نیستی چیزی بگی که هی بخوای ماله بکشی روش..
برو خوش باش جوون..

Wednesday, June 11, 2008

دیدار

پیاده روی تقریبن طولانی و کلی حرف.. خوب ِ خوب بود

خانم نازلی دنیای ماسو را کم سن و سال تر تصور می کرد و دنیای مهرواژ را بزرگتر ! و امروز فهمید در حقیقت یک نفر مهرواژ و ماسو را می نویسه :دی

Tuesday, June 10, 2008

هنوز هیچ چیزی ملال آور تر و سهمگین تر از صبح زود بیدار شدن نیست، اونم وقتی که باید سریع خودت را از رختخوابت جدا کنی و بزنی بیرون!
لذت بخش ترین لحظه ی دنیا هم وقتیه که صبح زودتر بیدار شدی و می دونی هیچ برنامه ی اجباری وجود ندارد.
بعد از چند تا کش و قوس پا می شی، دست و صورتت را می شوری. با خوش اخلاقی تمام، خودت را به یک لیوان چای داغ و خوشرنگ مهمون می کنی..

می گه جات خیلی خالیه. پارسال اینجا بودی.. یادش بخیر..
می گم اوهوم! البته نه این وقت صبح! بعدازظهر رسیدم خونتون.

دلم برای تمام روزهایی که پارسال با شیمن گذشت تنگ شده. بعد از مدتها باز کنار هم بودیم و ... و خیلی خوب بود.
چند روز پیش.. تا ماشین تو پارکینگ توقف کرد، پله ها را تند تند طی کردم و حتی منتظر آسانسور نشدم. اولین نفر بودم که رسیدم خونه ی مامانی و بعد از سلام و روبوسی پرسیدم تلفن کجاست و زنگ زدم به شیمن. بعد از هر جمله هم می گفتم زود باش، زود بیا اینجا.. من فقط چند ساعت هستم.
تا دوش گرفتم، سر و کله ی شیمن هم پیدا شد. چند ساعت بدون وقفه حرف زدیم – مسلمن بیشتر من :دی – ولی زمان زود گذشت و خیلی خیلی کم بود. با اینکه شیمن تا لحظه ی آخری که خونه ی مامانی بودیم، پیشم بود.
امیدوارم تابستون بیاد اینجا..

حال من خوش نیست

دلم یه جوریه.. از اینهمه ... – نمی دونم چه اسمی می تونم روش بذارم – حالم بد می شه !
از علاقه ی زیادت می ترسم. از عشقت وحشت دارم.. به جنون رسیدی. به جنون !

Monday, June 9, 2008

لطفن

فکر می کنم از هر جایی که هستیم حتی کیلومترها و کیلومتر ها دورتر می شه انرژی مثبت فرستاد..
پس برای این دوست دریغ نکنید

تصمیم داشتم امسال تابستان خلوت تری داشته باشم و تعداد کلاس هام را کم کنم. اولش فقط 3 تا کلاس برای تابستون امسال تو کانون داشتم که برابر بود با 2 روز در هفته. این یعنی با نه گفتن به مهدکودک ها که اواخر خرداد تازه یاد برنامه ریزی می افتن و تماس می گیرن، من به خواسته ام می رسیدم.
امروز فهمیدم یه کلاس نقاشی اضافه کردن که احتمالن می شه 2 تا. یعنی برابر با همون 5 تا کلاسی که پارسال داشتم.
به خانم جیم هم به علت رودروایسی و سلام علیک و اینها.. قول دادم یه تایم خالی براش بذارم. و باز مثل پارسال یه کلاس نقاشی و یه سفال تو مهدکودکش خواهم داشت.
فقط می مونه دو تا کلاس سفالی که پارسال تو یه مهدکودک دیگه داشتم که با وجود 3 روز در هفته ای که باید برم رشت، اصلن وقت ندارم و می تونم خوشحال باشم که یک جا را حذف کردم!
پارسال از شنبه تا سه شنبه، صبح و بعدازظهر کلاس داشتم ولی برنامه ریزی ها جوری تنظیم شده بود که به 3 روز آخر هفته خدشه ای وارد نشه. فقط یکی، دو جلسه چهارشنبه کلاس جبرانی گذاشتم.
امسال از اول تیر ماه شنبه تا سه شنبه، صبح و بعدازظهر پر شده به اضافه ی چهارشنبه صبح تا ظهر!
مثلن خواستم امسال کلاس بر ندارم و آسوده خاطر باشم.. نشد که!

بی ربط عطف به بی ربطیانه ی پست قبلی: خب شاید هم ننوشتم! نمی دونم.. باز وبلاگ ِ زندگیم داره زیاد می شه. این روزها زیادی هم می نویسم! برگه های سفید دفترچه ی سرمه ای سیاه می شه. وبلاگ ها تند تر آپدیت می شن. تازه یه سری از نوشته ها هم مشمول گذر زمان می شه و یا به هر دلیلی دیلیت می شه. تازه شانس آوردم صفحه ی اول بلاگر فیلتره، هنوز مشکل دسترسی من به اینترنت هم حل نشده. نمی دونم این یک هفته ای که قولش را دادن چرا هیچ وقتی نمیاد ظاهرن! باید دوباره تماس بگیرم..

Sunday, June 8, 2008

تا همین چند وقت پیش هم وقتی یکی می فهمید باباهه شمالیه و مامانه جنوبی اندکی تعجب می کرد و می پرسید چجوری با هم آشنا شدن و اینها..

حالا دانشگاه کارها را راحت کرده! هی شمال و جنوب و شرق و غرب را بهم پیوند می ده!

درسته اینترنت کل جهان را داره به هم پیوند می ده ولی درصد دوستی هایی که به ازدواج منتهی می شه خیلی کمتره. قبول کنید اینترنت در این مورد ضعیف عمل کرده :دی


کاملن بی ربط: نمی دونم برم یه وبلاگ جدید بسازم و داستان خواب های هر شبه ام را بنویسم توش یا نه؟

Saturday, June 7, 2008

:-*

تولدت با بهترین آرزو ها مبارک پویه ی نازنین

می خوام میزی که روش دو تا لیوان چای گذاشتم را جابجا کنم که گیر می کنه به پایه ی مبل.. لیوان ها یه تکونی می خورن، پام را می کشم کنار و لیوان می افته روی فرش. خوشحالم که در آخرین لحظه پام را کشیدم کنار ..
بابا می گه تو نمی خواد هیچ کاری کنی. حالا خودتو نکشی.
منا جلو میاد و لیوان خالی را بر می داره از روی فرش. می گم بده، برم یه چای دیگه بیارم. می گه نمی خواد. خودم میارم! مامان هم با دستمال خیس می رسه تا لکه ی چای نمونه روی فرش مادربزرگ.
می شینم کنارش روی مبل و می گه از اولش هم گفتم چای نمی خواد و آروم می گه گفتم نیاوردمش که! حالا یه جعبه شیرینی دیدی دستم، هول شدی نکنه خبریه. آرامشت را از دست نده عزیزم! خبری نیست.
می گم پررو ! تو هم با اون داداش تحفه ات!
می گه منکه نمی دونم چه بلایی سرش آوردی. ولی داره مثل خودت دیوونه می شه.
می خوام بگم عزیز دلم، داداشت اگه دیوونه نبود که یک درصد هم احتمال نمی داد ما هرچقدر هم خودمون را بتکونیم باز بتونیم یک اپسیلون تفاهم فکری و اخلاقی و اعتقادی پیدا کنیم بنابراین به من فکر هم نمی کرد حتی! به قول مهسا ما در صورتی به تفاهم می رسیم که غیر از سلام و احوالپرسی هیچ حرفی نزنیم با هم، هیچ وقت با هم بیرون نریم، در هیچ مجلس و مهمونی با هم شرکت نکنیم! کلهم شدیدن دوری تا شاید دوستی حاصل گردد!
بی خیال می شم.
می گم بنده تا همین امروز که زنگ زدم خونتون و برادر گرامی گوشی را برداشت، خدای را شکر هیچ خبری ازش نداشتم. نامرد بهش می گم دنیا هستم، گوشی را بده به شیمن. می گه شماره کرج افتاده بود که.. می گم نگو لطفن! گوشی را بده به شیمن. بلندتر می گه کرج هستی؟
می گم خب گند زدی. لطفن حالا نگو منم! گوشی را زودتر بده بهش، خودم می خوام بهش بگم. بلند می گه چرا دنیا؟ چرا نگم دنیایی و از کرج زنگ زدی؟

دوستی ها هم قیافشون عوض می شه

می گه منکه شیمن را از دست دادم، تو رو نمی دونم!
می گم یعنی چی منو نمی دونی؟ مگه منم قراره زن ِ مداح بشم که از دست دادی منو.. زن ِ اون برادر بسیجی هم نشدم که.. هنوز اسلام نزده پس کله ام!
می گه دیوونه!! منظورم این نبود که..
می خندم و می گم خب ببخشید! یهو فکر کردم منو از دست دادی، برات متاسفم شدم! .. خب اینکه مسلمه ما دیگه رابطه ی سابق را نخواهیم داشت. اون آدم عوض شده و با ازدواجش که دیر یا زود اتفاق می افته شکل رابطه ی ما هم تغییر می کنه. چاره ای نیست جز اینکه فرم سابق دوستیمون را به خاطره بسپریم و به این فرم جدید عادت کنیم. اینجوری برای هممون هم بهتره.
می گه واااااااای ! یعنی جشن عروسی منم نمیاد.
می گم مگه می شه؟ واسه چی نیاد؟ مثل جشن نامزدیت با مانتو و روسری میاد. فوقش حالا چادر هم سرش کنه و باز بشینه یه گوشه..
می گه اون موقع زن حاج آقاست.. من مطمئنم دیگه نمی تونیم بعد از ازدواجش رابطه ی خانوادگی داشته باشیم. شوهر من عمرن اجازه بده.. تو که خانواده اش را می شناسی. از بیخ و بن خدا را هم قبول ندارن. شوهر من هیچ وقت راضی نمی شه ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم.
می گم خب من به این شدت از دست ندادمش. البته فکر نمی کنم شوهر اونم از شوهر تو خوشش بیاد!

می گم ولی من واقعن موندم در حماقت ملت! فکر کردم فقط دوست ما مغزش تکون خورده. تعریف می کرد که چند وقته با یه شماره ی ایرانسل براش مزاحمت ایجاد می کنن و sms های تهدید آمیز می فرستن که از ازدواجش با حاج آقا منصرف شه! یه نسخه اش را هم برای حاج آقا می فرستن و بهش گفتن داغ اینو می ذاریم به دلت! و حسابی جنایی شده ماجرا !! حالا قراره پیگیری و شکایت کنن..
حالا بدتر از اون! مثل اینکه یه دختری هم رفته حاج آقا را از ننه اش خواستگاری کنه! یعنی با ننه اش حرف زده و مادره هم گفته که این ازدواج کرده. دختره هم زار زار گریسته و شدیدن شکست عشقی خورده!
انقده که ملت به موبایلش زنگ می زنن و عاشقان و کشتگانش هستن و اینها.. رفته یه خط دیگه گرفته که برای همسر آینده اش همیشه در دسترس باشد و اون خط یا خاموشه یا از شبکه خارج ه.

می گه حالا انگار چه تحفه ای هم هست که اینهمه طرفدار داشته باشه! حیف شیمن واقعن..

محال

نمی دونم مامان و بابا چیزی فهمیدن و به روی خودشون نیاوردن یا خوشبختانه توجهی نکردن.
خونه ی خاله رسیدیم خاله گفت شب تا صبح نوبتی داشتیم شماره ی شماها را می گرفتیم مال همتون می گفت تماس امکان پذیر نیست، مال دنیا هم که خاموش بود.
خودم را زدم به نشنیدن..
روز بعد رفتیم خونه ی مادربزرگ و دایی جان فرمودند ده دفعه زنگ زدم به دنیا، همش می گفت خاموش هست!
دینا گفت گوشی دنیا قطع ه. مخابرات قاطی داره!
دخترعموهه زنگ زده و خوشبختانه فقط با دینا حرف زد و اونم گفت چرا موبایل دنیا خاموشه؟

باید همین روزها بروم مثلن!! خطم را وصل کنم. خوشم اومده بود از این یه مدت در دسترس نبودن. تنبلی ام می آمد صبح زودتر بیدار شوم، پول از حساب بکشم بیرون و قبض پرداخت کنم. اصلن حسش نبود با اینکه اگه قبضم پرداخت نمی شد حتمن تا الان وصلش کرده بودم.

فکر کنم از این به بعد باید شب و روز دعا کنم یه دوست دختر و در حالت خیلی بهتر یه همسر خوب پیدا کنی و دست از سر من برداری! حتی وقتی نیستی هم رد پات هست. با اینکه به قول خودت موقتن کنار کشیدی تا من آرامش داشته باشم ولی چرا باز سر و کله ات پیدا می شه؟
می دونم و می دونم و باز هم می دونم هیچ کس به اندازه ی تو دوستم نداره. شاید هیچ کسی در هیچ زمانی یافت نشه که به اندازه ی تو از خودگذشته و فداکار باشه در مقابل من، اونم وقتی که اینهمه بی توجهی دیده و می بینه و کلی هم بلا سرش اومده. ولی من نمی خوامت!
حتی اگه به این فکر کنم که شاید یه روزی شدیدن پشیمون بشم، شاید سرم بیاد هر چه بدی که در حقت کردم، شاید زندگی خوبی در انتظارم نباشه، شاید اصلن بدون تو دنیا تمام بشه.. حتی به این هم فکر کردم شاید این بزرگترین اشتباه زندگیم باشه ولی.. من نمی خوامت!
حتی اگه همه چیز حرف من باشه، همیشه خواسته ی من باشه، هر شرط و شروطی پذیرفته بشه حتی با وجود اون شرایط احمقانه ای که قبول کردی و حاضری هر گونه تعهدی بدی که تا ابد روی حرفت خواهی ماند..
ولی باز هم من نمی خوامت!
می دونی شبیه عزیز شدن مُرده ست برام. تا وقتی بودم اوضاع جور دیگه ای بود و تو غرق بودی در کار.
اون روزهایی که انتظار توجه داشتم تو نبودی. اون روزهایی که من تنهای تنها بودم درست وقتی که فکر می کردم تو هم به اندازه ی من شریک دردهام باشی، تو نبودی و حتی نمی ذاشتی حرف بزنم. تو منو وادار کردی سکوت پیشه کنم در مقابلت.
می دونم می گی باید فراموش کنم، دیگه تکرار نمیشه، دیگه بر نمی گرده اون روزها.. ولی قلب من ذره ذره ترک خورد. ذره ذره خورد شد. ذره ذره همه ی عشق و علاقه ی من به نفرت رسید، ذره ذره همه چیز برای من تمام شد.
تو یکباره فهمیدی منو از دست دادی.. ولی من ذره ذره مردم. من ذره ذره وجودم را تمام شده دیدم و نتونستم هیچ کاری کنم چون تو نمی دیدی منو که ذره ای کمک کنی تا نمیرم.
اون دنیایی که می شناختی، اون دنیایی که چند سال مال تو بود، اون دنیایی که هنوز تو ذهنت به زور و با اصرار داری زنده نگهش می داری، اون دنیایی که می پرستی، اون دنیایی که دوستش داری، اون دنیا... مرده ! باور کن مرگش را.
نیست. باور کن نیست. هیچ مرده ای هم نمی تونه از قبر بیاد بیرون و مثل سابق به حیاتش ادامه بده.. تو یک مرده را به من نشون بده که از زیر خروارها خاک استخونهای پوسیده اش را سالم در آورده و به زندگیش ادامه می ده.. اونوقت امید داشته باش که من هم می تونم برگردم.
هر چقدر هم که فکر کنی وقتی زنده بودن باید این کارو براشون می کردم، فلان روز نباید این حرفو می زدم و هزار تا کاش و کاش و کاش و ای کاش ردیف کنی.. دیگه نمی تونی زمان را به عقب برگردونی و یا هیچ کاری انجام بدی براشون. چون مُردن!
چطور با مرگ عزیزانی که این چند سال از دست دادی کنار اومدی؟ هنوز انتظار داری یه روز زنگ در خونتون را بزنن و بگن سلام؟! یا وقتی رفتی سر قبرشون برای خوندن فاتحه، سنگ قبر و خاک ها کنار بره، بلند شن و خاک کفنشون را بتکونن و بگن خب حالا بهتره بریم خونه ؟!
من هم این توانایی را ندارم!

تعطیلات پر دردسر

سفر نامه نویسی ام حوصله اش نمی آید! فقط فهمیدم در این مملکت گل و بلبل چه راحت می توانند اجازه ندهند از تعطیلات بهره ببری. مسلمن جاده ها که شلوغ تر از زمان تعطیلات عید نبود، مسلمن یک روزه همه ی پلیس های راهنمایی رانندگی اتفاقی به مرگ دچار نمی شوند که هیچ مجری قانونی وجود نداشته باشد. اگر یک پلیس راهنمایی رانندگی در این دو روزه بین امامزاده هاشم تا پلیس راه قزوین دیده اید حتمن سلام مرا برسانید و ازش تقدیر به عمل آوردید! البته اگر همان یک ماشینی نبود که سرنشینش در خواب بود.
واقعن داشتم به شک می افتادم این قزوین کجاست که هیچ وقت بهش نمی رسیم. ساعت 9 شب از سربازی که وسط جاده ایستاده بود، پرسیدم تا قزوین چقدر مونده؟ گفت 50 – 60 تا !
نه می دانستیم دقیقن کجا هستیم و نه تابلویی محض اطلاع رسانی دیده می شد. آخرین تابلویی که یادم بود 103 کیلومتر تا قزوین را اطلاع می داد آنهم حوالی 6 بعدازظهر دیده بودم.
وقتی تابلو می گفت 500 متر تا تونل مونده و انگاری 5000 متر بوده، دیگر تصور اینکه قزوین کجای این جاده می تونه وجود داشته باشه هم سخت بود. همه هم می گفتن ترافیک فقط تا قبل از اتوبان ه. اتوبانی که انگار قرار نبود بهش برسیم.
فکر کنم با بیشترین آدمهای غریبه ی عمرم حرف زدم و لبخند تحویل دادم. ماشین های کناری که سر درددلشون باز می شد. یکی می پرسید چقدر تو راهی؟ یکی از وضع جاده می گفت. یکی صدای گریه ی نوزادش از ماشین کنار می اومد و دلت می سوخت برای اینهمه سختی که باید در ابتدای زندگیش بکشه. یکی نظرت را می پرسید که بره سمت رشت یا برگرده؟ یکی می پرسید استامینوفن دارید؟ یکی می پرسید چه ساعتی حرکت کردی؟ یکی می گفت من بیشتر تو راهم. یکی از نگرانی کمبود بنزین می گفت و ...
و به خیلی ها لبخند می زدی، لبخند می زدند و از کنارت رد می شدند..
ولی همه خسته ی خسته ی خسته بودند و خیلی ها عصبی..
ساعت 5صبح که پیاده شدم تا بابا بشینه پشت فرمون، هیچ چیزی غم انگیز تر از دیدن تابلویی نبود که نوشته بود قزوین 55کیلومتر !!
تابلوی بعدی 8ونیم صبح دیده شد که اعلام می کرد 3ساعت و نیم زمان صرف شده تا 15کیلومتر جابجا شویم!
نبود پمپ بنزین تا قبل از پلیس راه و بی بنزینی هم بدترین هراس بود که فقط امیدوار بودیم این 40 کیلومتر زودتر طی شود.
نیروی انتظامی ماشین هایی که به سمت قزوین می رفتن را از زیر گذر فرستاد تو جاده ی خاکی در دست احداث و بابا دیگه هیچ رحمی به ماشین نکرد و فقط رفتیم که بریم. بدون اینکه به خاک و چاله و سنگ در سایزهای مختلف و ... فکر کنیم.
هیچ چیزی هم بهتر از این نبود وقتی چند کیلومتری بود که چراغ هشدار بنزین روشن شده بود به پمپ بنزین رسیدیم!
غیر از آزمون تحمل نشستن در ماشین و تحمل موانع مختلف، مثانه ی منم امتحانش را پس داد و ثابت کرد می تونه حدود 23 ساعت دووم بیاره! حتی تو فکر این بودم که تا خونه ی خاله هم صبر کنم که دیدم اصلن روی خوشی نداره اینجوری از بین برم!
از قزوین که گذشتیم معجزه شد! تابلوها تند تند از مقابلمان می گذشتن و خبر از 5کیلومتر هایی می دادن که طی شده. انگار مفهوم 5کیلومتر از ابتدای اتوبان تغییر کرده بود.
خاله برای نهار سه شنبه منتظرمان بود ولی 11صبح چهارشنبه بعد از 25 ساعت که از ترک خونه می گذشت، رسیدیم شهریار..پنج شنبه بعدازظهر هم رفتیم کرج خونه ی مامان ِ مامانم. از ترس اینکه نکنه روز بعد تو جاده بمونیم با وجود اعلام یک طرفه بودن جاده در روز شنبه، بعد از تناول شام و چای از خونه ی مامانی زدیم بیرون و 4 ساعت بعد خونمون بودیم.

Tuesday, June 3, 2008

چند تا نکته

نکته ی اول: فردا می رویم سفر! خونه ی خاله هه.. یعنی من امروز تازه واقف شدم چرا مامانم چند روزه کادو بغل! میاد منزل و دنبال خرید برای بچه های خاله ست و جریان چیه! یعنی من انقدر این یک هفته تو بیهوشی دست و پا زدم که تا امروز نمی دونستم قراره فردا - تقریبن شده امروز - برویم شهریار.
یعنی دوباره چند روز اینترنت تعطیل و خداحافظ و اینها! برای آرام شدن ندای وجدانم هم یک کتاب گذاشتم تو کیفم که اگه آقا بطلبه بخونم. کتاب غیر درسی هم که اکیدن ممنوع ست و همراهم نمی برم که گوش شیطون کر !! وسوسه نشم..

نکته ی دو : من شدیدن ترجیح می دادم بشینم خونه این چند روز! ولی حتی جرأت مطرح کردن همچین چیزی را هم ندارم. یعنی وقتی من تا دور و بر تهران باید بیام ولی احتمال دیدن دوستام در حد صفره، هیچ رغبتی به این سفر نخواهم داشت.
ولی در صورت اعلام نظرم مبنی بر نرفتن و نخواستن، مطمئنن باباهه یه سخنرانی در رسای "خانواده" سر خواهد داد که آدم برنامه ریزی می کنه همه دور هم باشن و باید با هم بود و از این حرفها. مامانه هم مستقیم یا غیر مستقیم خواهد گفت حالا اگه دوستات زنگ بزنن با سر می ری و اونها را ترجیح می دی و از این حرفها.. و به قول دینا برای جلوگیری از جنگ جهانی، بدون نشان دادن پرچم سفید، در سکوت کامل تسلیم شده ام.

نکته ی سه : یادش بخیر.. یه زمانی خانوم مهرنوش همسایه ی خاله اینها بودند و یه خیابون فاصله بود فقط.. خوشحالم تابستون نزدیکه و به اومدن مهرنوش نزدیک می شه.

نکته ی چهار: بالاخره ساعت 8 بود، نمی دونم گذشته بود از 8 یا نرسیده بود به 8 که این خانوم میهن زنگ زدن که سر خیابون ما هستن و بلاخره موفق به رویت ایشان و خانوم بهار شدم و قدم زنان و خوش خوشان رفتیم تا بهار خریدهاش را انجام بده.
بعدتر هم تصمیم داشتم برم با این کافی شاپ ه دعوا کنم که چرا انقدر سرویس دهیشون افتضاحه ولی شانس آوردن در همین وانفسا سفارشات ما را آوردن.

نکته ی پنج: امروز که من هی با خودم درگیر بودم برم پیش دخترعموهه یا نه و اینها.. خب تا من رسیدم خونه باباهه گفت زنگ بزن ببین خونه هستن، براشون چای خریدم و ببر بده. زن عموهه هم از پشت تلفن اصرار که همگی بیاین، دور هم و اینها.. با خانواده هم رفتیم خونه ی عموهه شب نشینی.

نکته ی شش: امروز یهو عماد را دیدم تو خیابون و یادم افتاد بپرسم این داداش کوچیکه اش واقعن همونی بوده که من تو این شرکت اینترنتیه دیدم یا نه؟
بعد از دو سال درسته داداش کوچیکه اندکی بزرگ شده بود ولی من اشتباه نکرده بودم :دی و عماد گفت مسئول دی‌اس‌ال خود ِ شخص ِ داداش کوچیکه است! خب این یعنی اینکه تو خیابون دست به دامان عماد شدم که تو رو خدا به این داداشت بگو زودتر این دی‌اس‌ال را وصل کنن. یک هفته هم گذشته که..

نکته ی هفت: مممممممممم !! یادم نمیاد.. وسیله هام را هنوز جمع نکردم. یعنی یه دونه کتاب فوق الذکر محض آرام نمودن وجدان، دفترچه ام - این روزها شده همراه همیشه ام - و کیف پولم که توی کوله ام موجوده.. فعلن فکرم - یا مغزم؟ - یاری نمی کند که امداد برسونه چه چیزهایی نیاز خواهم داشت.

نکته ی مهم تستی- کنکوری : نداریم !! تمام شده فعلن. بعد از تعطیلات مراجعه کنید ! حتی شما دوست عزیز ..

Monday, June 2, 2008

حوصله ی سرریز شده ی هدفمند

خب من امروز بعدازظهر کلی فکر کردم برم بیرون یا نه؟ اول تصمیم گرفتم برم کانون، بعد دیدم حوصله ندارم. سحر هم احتمالن اگر در مرخصی نباشه هنوز، شیفت صبح بوده و نمی تونم برم فضولی! بعد کم کم بی خیال شدم.. یعنی اصلن حسش نبود.
بعد گفتم برم یه ذره به دخترعموهه سر بزنم که همیشه ی خدا شاکی ست که چرا زنگ نمی زنم هیچ وقتی و همینجوری سرم را نمی اندازم پایین که یه نهار یا شامی برم پیشش که خب با این اوضاع افتضاحی که پیدا کردم نهار پنج شنبه گذشته را کنسل کردم، جمعه هم باهاشون نرفتم رامسر. فکر کنم یک هفته ی دیگه هم می ره تا سال بعد که دوباره بیاد.. و مثلن بد نیست بعدازظهر برم یه سری بهش بزنم.
بعد دیدم نچ! حسش نیست..
بعد به این فکر کردم برم پیش متین و ازش خرید کنم! طفلکی اجناس جدید مغازه اش رسید اطلاع رسانی هم کرد بهم.. ولی بعد دیدم نچ! اصلن حالشو ندارم..
بعد به اینجا که رسید ساعت نزدیک چهار و نیم بود و به این نتیجه رسیدم اندکی بخوابم!
ولی نخوابیدم که.. خواستم زنگ بزنم به بچه نق نق کنم یه ذره! بعد دیدم بچه م سرش شلوغه و الان چون حسابی رو بورسه به قول خودش (:دی) پس با غرغر وقتش را نگیرم.
تو لیست دوستان و رفقا تفحص کردم. فیروزه که نیست. مهسا هم با نامزدش خوش ست. دلم شبنم خواست ولی همچنان جا خوش کرده تهران!
می گم پروژه نویس بی درد ! من حوصله ام سر رفته..
می گه در واقع یه بدبخت پروژه نویس دردناکم!
ولی خب من اصلن حس انساندوستانه ای در وجود پیدا نکردم و هیچم ابراز همدردی ننمودم. دلم برای ولگردی ها، کافه نشینی و شب نشینی هایمان تنگ شده. دلم هوای یک گپ و گفتگوی اساسی دارد شبنم..
گزینه ی بعدی میهن بود که اطلاع رسانی کردم من حوصله ام سر ریز شده! برنامه ای هست برای امروز؟ گفت با بهار قرار ست بروند یک خرید کوچولو و به من هم خبر می دهند تا راهی شوم. بعد به دلم صابون زدم یک پیاده روی مبسوط و شاید کافه ای و شاید هم شام - چقدر هم شام می تونم بخورم با این معده ی سوراخ شده ی خوشگلم! -
و اطلاع رسانی کردم که من پایه ام و شما هم چقدر مهربونید! ولی خب همچنان منتظر اینهمه مهربانی چشمم به ساعت خشک شد و هنوز ساعت دقیقی اطلاع نداده اند..
فرقش الان در این ست که حوصله ام بیخودی سر ریز نمی شود. هدف دارد و در انتظار ست..

معده ی از کار افتاده

این صبح ها که چای داغ از گلو پایین می رود و سعی می کنم یکی، دو لقمه ای هم نان بخورم.. هنوز کامل از آشپزخانه بیرون نرفته ام، بین خودم و خودم درگیری شروع می شود که باید برم دستشویی یا نه؟
که خب نتیجه از پیش معلومه و بازنده این درگیری من هستم که سر از دستشویی در میارم تا معده ام خیالش راحت شه!
ظهرها با احتیاط و کم غذا می خورم ولی معده ام این موقع روز تقریبن خوش اخلاق ست و می توان به اندک درگیری موجود بی اعتنا بود.
شب باز زحمت اضافه ست خوردن شام ولی هم گرسنگی وسوسه می کند و هم نگاه منتظر مادر که مچم را بگیرد!
و باز حکایت صبح ها با شدت بیشتری برقرار ست..