Thursday, October 28, 2010

بازم مدرسه‌م دیر شد
انگار قسمت نیست من به کلاس‌ ِ پنج‌شنبه برسم.

Wednesday, October 27, 2010

به بهانه‌ی من و گرفتن مدرک ِ قبلی‌ام همراهم آمد. هنوز از پله‌ها بالا نرفته بودیم که همدیگر را دیدند. ساختمان جدیدی ساخته شده بود. جز نگهبان جلوی در هیچ آدم آشنایی ندیدم. با هم رفتند و منم مثلن رفتم دنبال کارهای فارغ التحصیلی! نشستم روی نیمکت به انتظار و خانم حراستی بالاخره آمد سراغم و پرسید دانشجوی اینجا هستی؟ .. نگفتم وقتی من دانشجوی این‌جا بودم، حراست و آدمی که احساس وظیفه کند برای گیر دادن وجود نداشت.
انگار خودم بودم که افتاده بودم به دست و پا زدن برای حفظ رابطه‌ای که دوری به فنایش داده بود. خودش می‌دانست فایده نداره و آمده بود برای همیشه تمام کند.. می‌دانستم هزاران بار خودش را توجیه کرده و دلیل منطقی آورده که رابطه‌ی از راه دور را نمی‌شود ادامه داد و پر از سوءتفاهم ست. تا کی می‌شود همه چیز را خلاصه کرد در حرف، در کلام، در خطوط بی‌رنگ مزخرف؟ له می‌کند آدمی را و هی مچاله می‌شوی و هی دست و پا می‌زنی تا بلاخره به نقطه‌ی پایان می‌رسد و لحظه‌های بدش پررنگ‌تر از لحظه‌های خوب می‌شود. مدام سعی می‌کنی منطقی باشی، نمی‌شود.. بعد اجبار حرف اول را می‌زند و از اختیار و علاقه‌ی تو کاری بر نمی‌آید.
فراموش می‌کنی. فراموش می‌شوی. تمام می‌شود. فکر می‌کنی فراموش شده. فکر می‌کنی برای همیشه تمام شده.. یکباره تلنگری سال‌ها پرتت می‌کند عقب و ته دلت می‌گویی کاش... کاش یک روزی که بی‌خیال و بی‌هوا رد می‌شوی سر بلند کنی و جلوی رویت باشد.
زنگ می‌زند. هنوز نشسته‌ام روی نیمکت سیاه رنگ در حیاط ِ کوچک ِ دانشگاه. حرف‌هایشان تمام شده. برق می‌زند چشم‌هایش.. خوشحال ست و خوشحالم برایش..

Friday, October 22, 2010

کلاس 8صبح هیچ وقت عادت نمی‌شود
همیشه بد و طاقت‌فرساست

Thursday, October 21, 2010

زنبیل فرهنگی آخر هفته

سن‌پطرزبورگ - فیلمی که شروع خیلی خوبی داشت ولی متاسفانه از نیمه‌هاش کم کم رو به افول رفت. فکر ِ یک کمدی عالی را از سرتون بیرون کنید و در این روزهایی که کمدی ِ ایرانی مساوی با فیلم‌های آبدوغ خیاری مسخره‌ست که بیشتر اعصاب خورد می‌کند و فیلم خوب ِ کمدی کم پیدا می‌شود، به دیدن این فیلم برید تا راحت‌تر بتونید بخندید و لذت ببرید.
ماکوندو- نمایش عروسکی بر اساس داستان "پیرمرد فرتوت با بال‌های بزرگ بزرگ" نوشته‌ی مارکز که آخرین روزهای اجرا را می‌گذراند. برعکس داستان‌های مارکز فضای تلخ و تراژدی همراه ندارد.
این نمایش ترکیبی از بازیگر‌ها و بازی‌دهنده‌های عروسک‌های خوب و خوش‌ساخت بود که عروسک‌گردان‌ها برعکس اکثر مواقع سیاه‌پوش نیستند، خارج از قالب ِ عروسک‌ها هم بازی می‌کنند.
البته کلن دیدن ِ عروسک‌ها منو خوشحال می‌کنه و این کار را دوست داشتم.
کنسرت حشرات- اگر دوست داشتید با بچه‌های زیر 10 سال به تماشای تئاتر بروید این نمایش عروسکی را پیشنهاد می‌کنم. قصه‌ی چند تا حشره‌ست که به اجرای کنسرت موسیقی می‌پردازند و 60دقیقه موزیک و قر و شادی و آواز در کنار عروسک‌ها ست.

Wednesday, October 20, 2010

دوشنبه‌ها روز شلوغی ست. خسته‌کننده و خواب آلوده و هم هیجان‌انگیز و خوب. صبح با دیدن و تحلیل شروع می‌شود که مثل ترم پیش با استاد ایکس کلاس بیخود بی‌جهتی را خواهیم گذراند. ترم پیش برای "دیدن" و بعد تحلیل فقط یک جلسه فیلم دیدیم به زبان آلمانی بدون زیرنویس. این ترم زودتر شروع کردیم به فیلم‌بینی ولی خوشبختانه جلسه‌ی قبل گفته بود نمایشنامه‌اش را بخوانیم که وقتی با یک مونولوگ فرانسوی در ابتدا روبرو شدیم، نمایشنامه را باز کردم و گذاشتم جلوی رویم و تا انتها متن را با تصویر تطبیق می‌دادم بجای اینکه تصورم از تصاویر را تحلیل کنم!
از سر این کلاس می‌دوم و می‌رسم به کلاس‌ شیوه‌ها که در باب مبحث مورد علاقه‌ی من نمایش ایرانی ست. بعد از کلاس 8 صبح ِ خواب آلوده یه جور زنگ بیداری ست برای من.
ظهر با نمایش عروسکی شروع می‌شود و قسمت هیجان انگیز روزهای دوشنبه. دو تا کلاس پیوسته بهم که فقط 5دقیقه آنتراک مابینش هست ولی آشنایی با عروسک‌ها و فیلم ِ عروسکی دیدن شادی ارمغان می‌آورد برای من و حس ِ خوب..

Friday, October 15, 2010

یکی گفت: بریم دریا
همه به هم نگاه کردند و گفتند: آره، بریم!
یکی می خوند: دریاااااااااااااا ! اولین عشق مرا بردی
نیم ساعت بعد باز یکی گفت: بریم دریا
همه سر جاهاشون یه تکونی خوردند و گفتند: بریم
کمی بعد یکی گفت: بریم دریا؟
همه سر تکون دادند و گفتند: بریم
یکی رفت خوابید.. یکی گفت: بریم دریا؟
بقیه بهم نگاه کردند و گفتند: بریم دریا
ساعت گذشت.. یکی هنوز می خوند: دریاااااااااااااا ! سی‌وسومین عشق مرا بردی و کم کم افقی می‌شد و خوابش برد.
یکی دیگه هم رفت خوابید.. گفتم: بریم دریا
بقیه گفتند: آره بریم
یکی گفت: بریم طلوع را ببینیم
یکی گفت: زوده الان
دوستمون از خواب پرید. سیگارش را روشن کرد و در حالی که هنوز می خوند: دریاااااااااااااا ! چهل و هشتمین عشق مرا بردی! خوابش برد.
ساعت 5صبح بلاخره رفتیم به سمت دریا که عشق‌های از دست رفته‌ی دوستمون را از دریا طلب کنیم و بعدش هم طلوع خورشید را ببینیم.
حرف زدن با دریا که فایده نداشت و کسی را پس نداد تا ببریم خونه تحویل دوستمون بدیم. آسمون کم کم روشن شد. ابرها تو آسمون بیشتر دیده شدن، آسمون ابری بود و ... خورشید نیامد!
برگشتیم خونه، از پنجره خورشید نارنجی را دیدیم که کم کم بالا می‌رفت..

دیشب
ساعت 9 شب ایستاده‌ام سر کوچه به انتظار تاکسی. خانه‌ام تقریبن در مرکز شهر ست و فاصله‌ی چندانی با میدان اصلی ندارد. همیشه یه راحتی از همینجا تاکسی برای شهرهای اطراف پیدا می‌شود. ماشین‌ها بوق می‌زدند و می‌رفتند. پیکان خسته‌ی رنگ و رو رفته‌ای با 2 سرنشین ایستاد. پرسیدم: چالوس؟ گفت: آره و سوار شدم
مرد پرسید: منو نمی‌شناسی؟ گفتم: نه آقا
با صمیمیت بیشتری پرسید: واقعن؟ مردونه منو نمی‌شناسی؟
- همینجا نگه دارید. پیاده می‌شم
: چرا ناراحت می‌شید خانوم؟ فکر کردم شاید منو یادتون بیاد
- من فکر می‌کردم مسافرکش هستید و سوار شدم ولی اشتباه کردم. پیاده می‌شم
: مسافرکش نیستم ولی می‌رسونمت تا چالوس
- نیازی به لطف شما نیست. پیاده می‌شم
: تو چه کار داری؟ من طلبه شدم برسونمت
- می‌گم پیاده می‌شم. نمی‌فهمید؟
: اینجا که نمی‌شه پیاده شید. می‌رسونمتون ایستگاه که ماشین‌های خط را سوار شید.
و اولین بریدگی دور می‌زند..
: حالا احتمالن تو ذهنتون فکر می‌کنید این چی می‌گه؟ من می‌شناسمش یا نه؟ اسمم امیر هست. 7-8 ماه پیش همدیگر را دیدیم
- آقای عزیز! من هیچ کسی را تو این شهر نمی‌شناسم. می‌گم همینجا نگه دارید من تاکسی می‌گیرم خودم می‌رم
: اینجا که نه. کرج سوار ماشینم شدید. بعدش هم رفتیم یه کافی‌شاپ با هم
مرد همراهش برمی‌گردد، نگاهم می‌کند و لبخند حال بهم زنی تحویلم می‌دهد.
- من یک حرف را چند بار باید بگم؟ داد باید بزنم بیخیال شی؟
می‌رسیم میدان اصلی شهر. می‌خواهم کرایه بدهم، می‌گوید: من مسافرکش نیستم. پیاده می‌شوم. مرد هم پیاده می‌شود و از ماشین‌های ایستاده در انتظار می‌پرسید کدامیک چالوس می‌روند. قبل از اینکه فرصت کنم سوالی بپرسم.
مردی که ایستاده ماشینش را نشان می‌دهد و می‌گوید: خانوم بشینید تا 2 تا مسافر دیگه بیاد حرکت کنیم.
مرد هنوز ایستاده به انتظار. نزدیکم می‌آید و می‌پرسد: کرایه را حساب کنم؟
نگاهم خشمگین ست. می‌گویم: نه! فقط دور شو از من
می‌نشینم جلو. مسافر دیگری از راه می‌رسد. به راننده می‌گویم کرایه‌ی نفر دیگر را حساب می‌کنم و حرکت کند. دو مرد مسافر سوار می‌شوند و ماشین حرکت می‌کند. به طرز وحشتناکی بد رانندگی می‌کند. به معنی واقعی کلمه بد رانندگی می‌کند. موقع سبقت گرفتن انقدر از نزدیک ماشین‌ها رد می‌شود که چشم‌هایم روی هم می‌رود و منتظر لحظه‌ی برخورد هستم و له شدن..
باید بروم نوشهر. اعصاب ِ تاکسی پیدا کردن ندارم. سرم درد گرفته. حوالی چالوس زنگ می‌زنم و می گویم: بیاین دنبالم. این وقت ِ شب سخته تاکسی پیدا کردن. مرد راننده می‌گوید: نوشهر می‌خواین برید؟ می‌رسونمتون!
در دل می‌گویم: هنوز از زندگی سیر نشدم..

امروز
شرح حال ِ شب ِ گذشته را تعریف کرده‌ام. دوستم حواسش هست سوار ماشین‌ ِ مطمئنی شوم تا مشکلی پیش نیاید. می‌رویم ایستگاه و مسئول خط ماشینی که منتظر یک مسافر هست را نشان می‌دهد و می‌گوید: سوار شید تا حرکت کنه.
خداحافظی می‌کنم و می‌روم. راننده فرو رفته در صندلی‌اش و ماشین حرکت می‌کند. از چالوس که بیرون می‌رویم، ویراژها شروع می‌شود. مرد ِ موتوری بخت برگشته‌ای نزدیک ست زیر چرخ‌های ماشین له شود. بوی لنت سوخته به مشام می‌رسد.. اس‌ام‌اس می‌فرستم: راننده همون راننده‌ی دیشبی هست..

Tuesday, October 12, 2010

اواسط اردی‌بهشت امسال، اس‌ام‌اس و تماس‌هایی از شماره‌ی ناشناس به تلفن ِ خواهرم شروع شد. اول پیشنهاد دوستی بود و بعد تهدید و تأسف که متوجه نیستی دوستی با چه کسی را از دست دادی. دانشجوی مکانیک و کارمند ِ همین دانشگاه بود. مسئول سالن تربیت بدنی دانشگاه بود و اسم کامل، سال تولد و اطلاعات زیادی در مورد خواهرم داشت. حرفش این بود آبروی من آبروی تو هم هست و بهتره کاری انجام ندهی.
اس‌ام اس‌ها و تماس‌ها که ادامه‌دار شد و این آقای مزاحم یک بار سر یکی از کارگاه‌ها پیدایش شد و سراغ خواهرم را گرفت، خواهرم مراجعه کرد به حراست دانشگاه و کتبن شکایت‌ نوشت. رئیس حراست گفت قبلن هم شکایتی علیه این آقا که متأهل و دارای یک فرزند ست، تنظیم شده و بعد از تشکیل کمیته‌ی انضباطی رفع اتهام شده و برگشته سر کارش.. همسرش هم کارمند دانشگاه ست.
از حراست دانشگاه که نتیجه‌ای بدست نیامد، خواهرم همراه بابا رفتند کلانتری برای طرح شکایت. یکی از مأمورین کلانتری گفت مشکل همش از دانشجوهاست، خودت ببین چه کار کردی؟
مأمور دیگری گفت: الان تو فکر کن رفتی شکایت کردی، در دانشگاه متوجه می‌شن تو شکایت کردی.. بعد یکی تو دانشگاه از تو خوشش بیاد و در موردت تحقیق کنه متوجه می‌شه تو پرونده‌ی قضایی داری! بهتره شکایت نکنی و دردسر داره..
مأمورین وظیفه‌شناس که موفق نشدند نظر خواهرم و بابا را عوض کنن، گفتند این به ما مربوط نیست و باید بروید کلانتری دیگری.
مأمورین کلانتری شکایت را ثبت کردند. اما هشدار دادند که دردسرش زیاد ست و با یک‌بار حل نمی‌شود و رفت و آمد دارد. بابا هم اطمینان داد از قانون خبر دارد و مشکلی با رفت و آمد نیست.
جلسه‌ی دادیاری تشکیل شد. دادیار دفاعیات متهم را قبول نکرد و قرار بازداشت صادر کرد. آقای مزاحم بازداشت شد و روز بعد به قید وثیقه آزاد شد تا روز دادگاه.
اوایل مرداد دادگاه تشکیل شد و متهم به 5ماه زندان محکوم شد.
هفته‌ی اول مهر که خواهرم برای انجام کارهایش به دانشگاه مراجعه کرد، رئیس حراست تماس گرفت. آقای حراست گفت: مسئولین مختلف تماس گرفتند برای وساطت و بروید رضایت دهید و .. آقای مزاحم چند روز پیش آمده بوده برای ثبت‌نام دانشگاه، ما بهش گفتیم فعلن ثبت‌نام نکن چون اگر رضایت ندهند ممکنه بری زندان و پولت از دست می‌ره!
چند روز پیش هم دوباره از کمیته انضباطی تماس گرفتند. گفتند از شما هیچ شکایتی در دانشگاه ثبت نشده.
رئیس کمیته‌ی انضباطی بعد که دید خواهرم مطمئن ست شکایتی اینجا تنظیم کرده، دوباره فرمودند: طبق شکایت شما! قرار به تشکیل کمیته‌ی انضباطی ست و ما به زودی شکایت شما را بررسی می‌کنیم و حکم دادگاه به ما ابلاغ شده اما ما حکم خودمان را صادر می‌کنیم!
و همچنان آقای مزاحم که طبق حکم دادگاه محکوم و مجرم شناخته شده به راحتی در دانشگاه تردد می‌کند.

هفته‌ی قبل کارت دانشجویی خواهرم را گرفتند به علت کوتاهی مانتویی که بجای زیر زانو تا روی زانواش بود و با گرفتن تعهد اجازه‌ی ورود به دانشگاه برایش صادر شد.

Saturday, October 9, 2010

پرسید: اجازه هست اینجا بنشینم؟
لبخند زدم و گفتم: بله. حتمن
زن همراه پسر کوچکش روبرویم نشست.. نوک دماغش را انگار برش ِ عمیقی داده بودند و خط عمیق دیگری بین دو ابرو‌یش بود. قیافه‌ی مهربان و دوست داشتنی داشت. نگاهمان که گره می‌خورد بهم، لبخند تحویل هم می‌دادیم. پسر بهانه‌ی ساندویچ می‌گرفت و زن سعی میکرد قانعش کند اینجا ساندویج ندارد و فقط می تواند کباب سفارش دهد. پسر گفت: نه! بریم از خودشون بپرسیم..
زن، دست ِ پسرک را گرفت و رفتند. یکی از رستوران‌های بین راهی جاده چالوس کنار رودخانه بود.. باد خنکی می‌وزید و زنبورها دور لیوان چای و نبات تجمع کرده بودند..
زن دوباره از راه رسید. گفت: پسرش کم غذا می‌خورد و خوبه رضایت داد به کباب.. پسرک با نوشابه‌اش بازی می‌کرد و در انتظار غذا بود..
سرم را بلند کردم و این بار که نگاهمان گره خورد، زن پرسید: ازدواج کردی؟
گفتم: نه .. گفت: خوبه.. البته ازدواج ِ خوب، خوبه و ازدواج ِ بد، بد .. خسته بودم و حرفم نمی‌آمد. سری به علامت تأیید تکان دادم..
گفت: شوهر منم خیلی خوب بود..
لبخند زدم
گفت: یک ماه و نیم پیش فوت کرد. تصادف کردیم. این خط‌های روی صورتم را می‌بینی؟ .. داشتیم می‌رفتیم عروسی. 3 نفر تو ماشین ما مردن. شوهرم، جاری‌ام و دخترش..
گفتم: متاسفم..
سکوت شد. زن نگاهش به پسرک بود. انگار که با صدای بلند با خودش حرف بزند: این بچه هم کلی اذیت شد. خیلی به باباش وابسته بود. اصلن وقتی اون بود منو نمی‌خواست، همیشه پیش باباش بود. 5سالشه، تو سنی هست که متوجه شه باباش دیگه برنمی‌گرده و نیست.. می‌گم خدا را شکر بچه‌م موند برام. اگه من می‌موندم و پسرم نبود.. دیگه برای چی زنده می‌موندم؟ الان فقط دلم را خوش می‌کنم که پسرم بابا و مامانش را با هم از دست نداده و یکی هست بزرگش کنه.
پسر لبخند ِ بی‌جان ‌ِ بی‌دندانی تحویل مادرش می‌دهد.. زن گفت: همه‌ی دندون‌هاش شکسته. فقط ریشه‌‌ش مونده تو لثه‌اش
زن روبرویم نشسته بود و 3ساعتی از اولین باری که در ترمینال همدیگر را دیدیم می‌گذشت. سوار ماشین شدیم و دیگر نه حرفی بود و نه نگاهی. من جلو نشسته بودم و حتا نگاهمان باهم برخورد نداشت. حالا این زنی که در تصورم مادری با بچه‌اش بود که به سفر می‌رود و شاید به شهرش یا به هر دلیل دیگری مسافر این جاده ست، قصه‌ی تلخی را بر دوش می‌کشید..
نمی‌دانستم برای التیام یا همراهی و همدردی و هر حرف ِ همراه کننده‌ی دیگری چه می‌شود گفت. سرم را برگرداندم سمت آسمان. دیگر از آفتاب خبری نبود و ابرها جلوی نور را گرفته بودند. گفتم: یکباره ابری شد چقدر.. بعد به حرف ِ ابلهانه‌ی خودم فکر کردم. گفتن از آب و هوا و ابرها.. دم دستی ترین حرف برای فرار شاید.. خوشبختانه غذایی که سفارش داده بود حاضر شد و وقفه‌ای تا چیدن میز و آوردن غذا به وجود آمد. پسرک از زنبورها عاصی شده بود و می‌ترسید.. زن سعی می کرد آرامش کند و لقمه‌های کوچک برای دهان ِ بی‌دندان پسر درست کند..
گفت: قرار بود بریم عروسی مثلن.. لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشسته بود. هنوز باورم نمی‌شه. فکر می‌کنم سر کاره مثل همیشه. خیلی کار می‌کرد و اغلب دور بودیم از هم. بهش می‌گفتم انقدر خودتو خسته نکن. آخرش که چی؟
شوهرم 33 سالش بود. دیگه تصمیم گرفته بود از حجم کارش کم کنه و بیشتر باهم باشیم.. 13-14 سال از ازدواجم می‌گذره
فکر می‌کنی چند سالگی ازدواج کردم؟
می‌گویم: حتمن خیلی زود.. از ذهنم 17-18 سالگی می‌گذرد. به قیافه‌ی زن بیشتر از 30 سال نمی‌آید.
می‌خندد و می‌گوید: 13 سالم بود
می‌گویم: پس هم‌سن هستیم
می‌پرسد: 26 سالته؟
جواب مثبت می‌دهم.. می‌گوید: البته به ظاهرمون که نمی خوره هم‌سن باشیم. بلاخره آدم که ازدواج می‌کنه و بعد هم بچه‌دار می‌شه انگار جا افتاده‌تر می‌شه قیافه‌ش و شکسته‌تر..
یه وقت‌هایی به خودم می‌گفتم کاش ازدواج نکرده بودم. دخترهای دیگه را می‌دیدم که مجرد هستن هنوز.. ولی خب شوهرم خیلی مرد خوبی بود. برای همین پشیمون نیستم
زن از زندگی‌اش می‌گوید و لقمه‌های کوچک در دهان کودکش می‌گذارد. چیز زیادی از من نمی‌پرسد و اسمی از هم نپرسیدیم. فقط اتفاقی مسافر یک جاده ایم.
راننده سر می‌رسد و آهنگ ِ رفتن سر می‌گیرد. دوباره روی صندلی‌های پژوی زرد رنگ جا می‌گیریم و جاده روبرویمان. کمی قبل از شهسوار، پیاده می‌شود. سر برمی‌گردانم و خداحافظی می‌کنم با زن و پسرش..

Thursday, September 30, 2010

از اتفاقات نادر محسوب می‌شود کسی زنگ ِ در این خانه را بزند. مثل امروز صبح که خواب بودم و حوصله نداشتم بیدار شوم. با خودم گفتم لابد باز یکی زنگ واحدها را اشتباه گرفته و مثل همیشه یا صدایی نمی‌آید یا اینکه می‌گوید اشتباهی گرفتم و با من کاری ندارد در هر حال..
خوابیدم دوباره و توجهی نکردم.. کمی بعد شماره‌ای ناشناس زنگ زد. با خودم گفتم امروز چه خبره واقعن؟ لابد اشتباه ست و الان یه سبیل دنبال عباس آقا می‌گرده مثلن.. فقط این وسط همه دست به دست هم دادن تا مرا مجبور به بیداری کنن. وقتی برای بار سوم همان شماره زنگ زد، جواب دادم. خانم همسایه روبرویی بود. گفت برای دومین بار از پست آمدن و دفعه‌ی قبل هم خانه نبودی انگار. باید بری اداره پست، بسته‌ات را تحویل بگیری.. تشکر کردم و قرار شد بروم قبضی که داده بودند را ازش بگیرم.
کمی ول گشتم تا خواب از سرم پریدم. یادم نمی‌آمد آدرس اینجا را به کسی داده باشم. منتظر ِ نامه‌ای هم نبودم. گفتم حتمن هدیه‌ای که فرستاده بودم برگشت خورده. جواب ِ ای‌میل‌ش را هم نداده بود. باید اوایل هفته می‌رسید که باز خبری نداده بود.
دریافت نامه‌ی برگشت خورده که دیگر عجله نداشت.. سر فرصت چای دم کردم. برنج شستم و فکر کردم نهار چه می‌شود خورد؟
بعد سر زدم به خانم همسایه. قبض ِ بسته‌ی شما برگشت خورده، نبود. مبداء شهر دیگری بود حتا. در راه هی فکر کردم من که کسی را ندارم آن‌جا ولی به نام خودم بود.. اسم ِ روی بسته خیالم را راحت کرد که اشتباهی نیست. فقط فرستنده انگار نقل ِ مکان کرده به شهری دیگر.. و ذوق زدگی فراوان از دریافت یک هدیه‌ی غیرمنتظره..
از اتفاقات نادر محسوب می‌شود که کسی زنگ ِ در این خانه را بزند. حوله‌پیچ نشسته بودم و فکر می‌کردم چه نیاز دارم؟ چه چیزی دلم می‌خواهد که یک ساعت دیگر وقتی همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند یادم نیاید مثلن نان نداریم یا آب..یادم آمد از مامان خبر ندارم. زنگ زدم به مامان و وسط‌ ِ احوالپرسی و دیگه چه خبر؟ باز صدای زنگ آمد.. به مامان گفتم بعدن زنگ می‌زنم. مانده بودم حوله‌پیچ چه کنم حالا؟ لباس بپوشم یا جواب دهم؟ مردد پرسیدم: کیه؟
خانم همسایه بود.. با یک کاسه آش ایستاده بود پشت ِ در.. آش ِ رشته با کشک فراوان و نعناع و پیاز داغ
تا قبلش یک درصد هم احساس گرسنگی نداشتم. دلم ضعف رفت.. کاسه‌ی آش را گذاشتم جلوم و معرکه بود. نگفته‌اند آش ِ نطلبیده مراد ست یا یک همچو چیزی؟
امروز غلت زدم در خوشی

Monday, September 27, 2010

بعد از شام همراه بابا و مامان و خواهرا رفتیم پیاده روی زیر نم نم بارون. خواهره می‌گفت: چقدر خوبه همه با هم بریم پیاده‌روی. چرا اینکارو نمی‌کنیم؟ .. نمی‌دونستم
با خواهرا تو خیابون دویدیم، مسابقه گذاشتیم، خندیدیم، سر به سر هم گذاشتیم، بازی کردیم، کلی بالا و پایین پریدیم و موها را سپردیم به باد و بارون..
رسیدیم جلوی خونه. خواهره گفت بریم تا ته کوچه؟ باز تا ته کوچه دویدیم. رسیدیم به کوه و کف‌ ِ دو تا دستم را زدم بهش، سک‌سک کردم و برگشتم.. سرپایینی دیگه نفسم بالا نمی‌اومد انقدر که سر اینکه زودتر برسم به ته کوچه این سربالایی را تند دویدم..
بابا و مامان هم در طول این یک ساعت در کمال آرامش دوتایی برای خودشون قدم می‌زدن.
هوا هم که محشر و عالی

نباید نوشت.. برشی از زندگی‌ات، حتا به وقت ِ 5دقیقه را در معرض عموم در وبلاگت ننویس. - کسی از قبل و بعد ِ آن 5دقیقه چیزی نمی‌دونه ولی هستند آدم‌هایی که به خودشون اجازه‌ی قضاوت در مورد کل 27 سال زندگی‌ات را می‌دن -
یک وقتی به اسم اینکه ما دوستت هستیم، دوستت داریم و حواسمون بهت هست، بر علیه‌ت استفاده می‌شود
یک وقتی هم فکر می‌کنن چون اینجا بالای هزار و اندی روزنوشت و لحظه‌نگاری دارد حتمن تو را خوب می‌شناسن و اجازه دارن قضاوت کنن در موردت..
و سعی می‌کنن به هر شکلی تو را مجبور به خودسانسوری کنن
آخرش هم جوری باهات برخورد می‌شه که احساس گناه و شرم پیدا کنی از این موجودی که هستی. گستاخ و لجام گسیخته .. و حق ِ خودشون می‌دونن صلاح تو را تشخیص بدن و سعی کنن افساری با سانتی‌متر‌های خودشون برات بسازن
ولی
من هیچ شرمی ندارم از اینی که هستم
اینجا را می‌تونید از لیست ِ خوندنی‌هاتون حذف کنید.
بله! من می‌تونم برم تو دفترخاطرات بنویسم ولی لابد دلیلی هست که هیچ وقت دفترخاطرات نداشتم ولی شما هم مجبور نیستید حتمن اینجا را بخونید.

الان هم می‌تونم حدس بزنم کیا شاکی شدن و کیا به هر نحوی سعی می‌کنن رفتار زشتم و این نوشته را بعدن فرو کنن تو چشمم حتا ده سال بعد - البته اگه اون موقع هنوز سلام علیکی با هم داشته باشیم -
من آدم بی شعوری‌ام. خب؟ پس بذارید در تنهایی خودم بپوسم ای آدم‌های مهربان که من هیچ وقت درک درستی از محبت و عشقتون پیدا نکردم

دیشب عصبانی بودم به شدت ولی الان موجود بسیار آرام لبخند به لبی هستم که به خودش می‌گه بیخیال همه. خودت را عشقه :دی

Sunday, September 26, 2010

خانم هم‌خانه امروز بعدازظهر آمد. تازه فیلم دیدنم تمام شده بود و در تردید بودم اول بروم خرید یا دوش بگیرم که خانم هم‌خانه رسید. گرسنه‌اش بود. قوطی تن ماهی را انداختم در آب تا گرم شود و رفتم خرید نان. تا دوباره یادم بیاید قرار بود بروم حمام، به مکالمه گذشت و خبررسانی! زیر دوش آب هم هی یادم می‌آمد این را یادم رفت بگویم، این یکی را هم یادم باشد بگویم و ...
دلم برای زندگی دو نفره‌مان تنگ شده بود. برای این لحظه‌های پرحرفی و دور خودمان گشتن‌ها و هی همدیگر را صدا کردن و حرف زدن و آی یادم رفت اینو بهت بگم و ...
دلم برای این خانه در کنار ِ هم‌خانه‌ تنگ شده بود..

Friday, September 24, 2010

هفته‌ای 3 روز کلاس 8صبح را کجای دلم بذارم؟
چرا کلاس‌ها از ظهر شروع نمی‌شه؟ یا شبانه برگزار نمی‌کنن؟
نیاید بگید کلاس 8صبح برندار! وقتی همین یه‌دونه کلاس هست و با همین یه استاد و هیچ حق انتخابی هم نیست، مجبورم! مجبور..

چشم‌هایم باز شد، دستم را دراز کردم سمت ساعت. 8:23 ! نفهمیدم چرا باید 8:23 صبح بیدار شوم آن‌هم من ِ خسته‌ی عاصی‌ ِ شب قبل که نزدیک صبح خوابم برده بود. صدای موتوری که گاز می‌داد مدام پیچید توی سرم
لعنتی پارکینگ پیست موتورسواری‌ست مگر؟ برو بیرون خب.. از این پهلو به آن پهلو غلت زدم به امید ِ خواب ِ دوباره. فکر کردم یکی دو ساعت دیگر لازم دارم و بعد می‌شود بیدار شد. صدای موتور قطع نمی‌شد. خیال ِ رفتن نداشت..
سرک کشیدم از پنجره‌ی آشپزخانه. صدا از کوچه و بیرون نبود. از همین پارکینگ خانه بود و قصد نداشت قطع شود. دوباره دراز کشیدم.. فکر کردم بروم سر پنجره و این دو طبقه را فریاد بکشم شاید میان هیاهوی موتور صدایم به صاحب بی‌فکرش برسد.. صدا قطع شد. خوشحال شدم که رفته‌ست دیگر.. چند دقیقه بعد شدت گرفت. دوباره بلند شدم و رفتم سر پنجره. صدایی از حلقم بیرون نیامد. نگاه کردم به پنجره‌ی همسایه‌های دیگر که انگار کسی شاکی نبود. امیدوارم بودم کس ِ دیگری هم ناراحت باشد از برهم زدن آسایشش و اعتراض کند ولی اثری نبود از شکایتی..
قدم می‌زدم با چشم‌های خواب‌آلوده و دردی که انگار در شرف برگشتن بود. لباس پوشیدم و پله‌ها را رفتم پایین..
تعجب کردم از دیدن آقای همسایه‌ی بالایی. انتظار داشتم مرد جوان ِ جاهل بی‌فکری باشد نه مدیر سابق ساختمان! مشغول تعمیر موتور بود. سرش را برگرداند سمت من و گفت: بله؟ انگار که من مزاحم ِ کارش شده باشم..
حرفم نیامد. فقط گفتم: شاید کسی دلش نخواد ساعت 8صبح بیدار شه از خواب با اینهمه سر و صدا
پرسید: کدام واحد هستی؟ .. یادش نیامد مرا.. قبل از این تابستان که سلام‌علیک می‌کردیم با خودش و همسرش..
گفتم: طبقه‌ی دوم. خونه‌ی آقای ب
گفت: دیگه آخرشه. الان تمام می‌شه.. و موبایلش زنگ خورد..
پله‌ها را برگشتم بالا و سلام کردم به یک صبح ِ بداخلاق

Thursday, September 23, 2010

سرم درد می‌کنه در حد انفجار. از اون سردردهایی که هر چیزی و بویی حالت را بد می‌کنه. دستم را نمی‌تونم بیارم نزدیک دماغم. دلم آشوب می‌شه از بوی سیگار. چشم‌هام درد می کنه. در حد بیرون پریدن از کاسه..
فکم درد می‌کنه. گاهی به سختی دهنم را باز می‌کنم تا دندون‌های چفت‌شده کمتر فشار بیاره روی هم..
اشکمه، دردمه.. دلم می‌خواد سرم را بشکافم تا یه ذره هوای تازه بخوره که اینجوری نباشه..
بعد دعوامه با خودم. می‌گم جمع کن خودتو! گریه زاری و ننه من غریبم بازی در نیار. این چه وضعیه؟
تو هم همش مریضی لعنتی.. خسته‌م کردی


بعد نوشت: رفتم حمام خودم را سابیدم، مثل این آدم‌های وسواسی. دیوانه شدم شاید. می‌خواستم هیچ بویی بر جا نماند. قبلش بالا آورده بودم. نمی‌دانم فک‌م چرا درد می کند ولی خیلی درد می‌کند انگار که کسی مشت کوبیده باشد بهش یا همه‌ی دندان‌هایم فریاد می‌زنند و پیچیده دردشان در هم.
سرم را چنگ زدم شاید راه نفوذی باشد به لایه‌های زیرین که از درد خلاص شوم. بی‌فایده بود. دو تا استامینوفن 500 خورده‌ام و در انتظار معجزه‌ی اتمام ِ درد..
پوست دستم خشک شده، مرطوب کننده نمی‌زنم بهش برای فرار از بوی تازه.. حالا بوی شامپو و صابون گرفته‌ام و راه خلاصی از بوها وجود ندارد..

Wednesday, September 22, 2010

صبح زنگ زد، خواب بودم. گفت غذا درست کرده برایم. باید بیایی ببری. گفتم برنامه‌ام مشخص نیست. عجله ندارم. فعلن که خودم می‌پزم یک چیزهایی..
غذا بهانه بود. می‌خواست برگردم خانه که خواهرم را ببرم آمل. بابا وقت ندارد و قرار ست به شهرام – راننده‌ی معتمد بابا – بگوید بیاید دنبالشان.
نمی‌دانم چرا وقتی می‌گوید سختم ست بهش بگویم "نه" نمی‌توانم. خسته‌ام. حوصله‌ی جاده ندارم. اذیت می‌شوم اینهمه توی ماشین بشینم و یک روزه این راه را بروم و بیایم. گفت فکرهایت را کن.. داشتم می‌رفتم دانشگاه. گفت بپرس کلاس شنبه‌ت تشکیل می‌شه؟ دلیل می‌آورد برای احتمال ِ تعطیل بودنش..
بعدازظهر دوباره زنگ زد. گفتم نمی‌دانم! گفت فکرهایت را کن تا شب بگو می‌آیی یا نه؟

مرتیکه × دفترش را گذاشته جلویم، میزانسن صحنه‌ی اول و دوم توضیح می‌دهد. می‌گوید: سمت راست.. سمت چپ و راست صحنه را که می‌دونی؟
نگاهش می‌کنم.. ادامه می‌دهد: ببین سمت چپ و راست، سمت چپ و راست ما نیست. یعنی جهت ِ بازیگره و ...
نگاهش می‌کنم. دفترش را می‌گذارد نزدیک‌تر به من و اشاره می‌کند به طرحش. می‌گوید: اصلن بگو سمت چپ و راست این صحنه کجاست؟
می‌گویم: روت می‌شه واقعن؟ هی نگات می‌کنم باز از رو نمی‌ری! خجالت نمی‌کشی از من می‌پرسی سمت چپ و راست صحنه را می‌دونی یا نه؟ ترم یک گفتن تو طرح صحنه، سمت چپ و راست صحنه همون چپ و راست ‌ِ بازیگره! خنگم مگه که باز تو داره توضیح می‌دی؟
می‌گوید: من از کجا بفهمم نگاهت یعنی چی؟ باید می‌زدی تو گوشم! خواستم برات توضیح بدم..

× از لحاظ ارادت ویژه‌ای که به استاد ق دارند و استاد ق بهشون فرمودند دیالوگ‌ها را بی‌محابا بنویس. قرار شد منم بی‌محابا بنویسم انقدر که یه وقت‌هایی حرص‌درآر هستن.
جای س هم خالی بود وساطت کنه بینمون و مثل همیشه بگه: بچه‌ها دعوا نکنید! بسه دیگه.. یا بگه: باز شما دو تا افتادید به جون هم؟ برای بار هزار و شونصد و پنجاهم، شاید هم بیشتر..

گفت: دورت بگردم
گفتم: می‌شی جهانگرد. رکورد 80 روز دور دنیا را هم به چند ثانیه تبدیل می‌کنی..
خندید..
گفت: تهدیدم نکن
گفتم: تهدید نبود. واقعیت همینه
سکوت بود. سیگار می‌کشید و نگاه می‌کرد
صدای هق‌هق‌ش را ‌شنیدم، نمی‌دانستم چه شده. گفتم تا حرف نزنی که نمی‌فهمم.. بلاخره گفت: می‌ترسم نباشی
چیزی نداشتم برای آرام‌ کردنش. دلم خواست می‌شد بگویم: "هستم همیشه" اما نبودم.. جفتگ زدنم می‌آمد و فرار.. ایستادم به تماشا در سکوت.. اشک‌هایش را پاک کردم. مثل کودکی، آرام خوابش برد میان گریه‌ها.
گفت: سردمه.. پتو کشیدم روی تنش. مچاله شده بود از سرما. خیس از عرق بود و تنش داغ و سوزان.. یکباره تب کرده بود.
ترسیدم..

Monday, September 20, 2010

شهرام شب‌پره می‌خونه. تو آشپزخونه پای اجاق‌ قر می‌دم و کشک بادمجون درست می‌کنم.
دیروز صبح رفتم دانشگاه. چند تا از بچه‌ها را دیدم. دو نفر پایان‌نامه داشتن. برای اجراها نموندم. یه درسی که باقی مونده بود را مسئول آموزش برام انتخاب کرد. کلاس‌ها هم از شنبه شروع می‌شه.

کتاب‌هایی که این مدت کم‌کم همراهم آورده بودم را جمع کردم وسط هال. لباس‌ها را چیدم روی هم. مامان، ساک کوچکش را داد تا لباس‌ها را جا دهم. فکر کردم نه اینجا جا دارم و نه آن‌جا! مهمان دوره‌ای هستم. کمی اینجا و کمی آن‌جا. کتاب‌هایی که اینجا خاک می‌خورد و کتاب‌های نخوانده‌ای که جا می‌ماند آن‌جا. آن‌جا که امسال هم بگذرد دیگر خانه‌ی من نیست و باید فکر کوچ دوباره باشم و این‌جا که این اتاق دیگر دیوار خالی برای کتاب‌خانه ندارد و دلم برای کتاب‌هایم می‌سوزد.. لباس‌هایی که کمی جا می‌ماند اینجا و کمی آن‌جا! و همیشه باید انتخاب کنم، کدام را کجا بگذارم. به این احتیاج دارم الان یا باید بماند؟
کوله ی سرمه‌ای را پر می‌کنم از کتاب‌ها. کوله‌ی لپ‌تاپم جای نفس کشیدن ندارد. ساک ِ لباس‌ها می‌بندم. کتانی آبی را می‌پوشم. قرمز را می‌گذارم این‌جا. مشکی برای وقت ِ باران نیاز می‌شود. صورتی را هم می‌برم. ظرف ِ غذا باقی می‌ماند آواره این‌میان که جایی ندارد. کمی خورشت باقی‌مانده از امروز برای نهار فردا..
فکر می‌کنم همین روزها باید پول‌دار شوم و ماشین بخرم برای خودم که انقدر سخت نگذرد وقتی همیشه من باید بقیه را برسانم و کسی نیست مرا به مقصد برساند.. با دو تا دست نمی‌شود اینهمه وسیله را حمل کرد. آقای آژانسی می‌خواهد کمک کند. تشکر می‌کنم و می‌گویم می توانم! بله.. می‌توانم بار ِ همه‌ی وسیله هایم را بکشم..
مامان می‌گوید: کی برمی‌گردی؟ می‌گویم: نمی‌دانم.. می‌روم که بمانم

خانه بوی خواب گرفته. کرخت و بی‌حوصله.. یخچال انباشه از کوهی یخ.. خاموشش می‌کنم تا استراحت کند و نفس بکشد. می‌افتم به جان ِ توالت و دستشویی و حمام.. چکه‌ی آب رد ِ زردی بر جا گذاشته. بعدن باید فکری به حال تعمیر شیرآب کنیم. می‌سابم و می‌شورم تا لکه‌ها پاک شود.
ظرف‌ها را می‌‌ریزم در سینک تا بعد ِ چندماه دوباره شسته شود. کمک می‌کنم در برف‌روبی یخچال که کمی سرعت ببخشد به روند آب‌شدنش. آشپزخانه را مرتب می‌کنم.
کوله‌ها و لباس‌ها مانده همان‌جا گوشه‌ی اتاقم.. باشد برای بعد

Tuesday, September 14, 2010

پیشنهاد بیخودی ست اگر من بخواهم بجای این آدرس - طبق گفته‌ی گو‌گل‌ریدر 141 سابسکرایب دارد - و این آدرس - طبق همان گفته 41 سابسکرایب دارد - و یا آدرس اتم و فیدبرنر2 ،  این فید را به گودر اضافه کنید؟
البته صرفن فقط یک پیشنهاد ست و بس!

بعدازظهر ِ جمعه رسیدیم خانه‌ی مامانی. من روی مبل ولو شده بودم و پیشاپیش عزا گرفته بودم برای روبرویی با او. برای دیدن مادرش.. برای سکوت و بی‌حرفی این وقت‌ها که نمی‌دانم چه می شود گفت. مامان می‌گفت زود بروید که دینا قبل از اینکه خیلی دیر شود و برگشتن سخت، برگردد. مامانی می‌گفت: خودت هنوز نیومده داری می‌ری، دینا را کجا می‌بری؟

سکوت بینمان بود. شوهرش گفت: تو چرا انقدر مودب و آروم شدی، نشستی یه گوشه؟
از پانزدهم مرداد  تعریف کرد و از گله‌ها شروع شد که چرا نرفتم عروسی‌اش. گفته بودم هر وقت دیدمت، تعریف می‌کنم. قرار بود بیایم هدیه‌ی عروسی‌اش را بیاورم نه برای تسلیت گویی.. مامان گفته بود دفعه‌ی بعد هدیه‌اش را ببر. الان زشته، خوب نیست و ...

عکس‌ها.. عکس‌ها رسید به خواهرش.. زیباتر از قبل. گفت: همه اون روز بهش می‌گفتن چقدر خوشگل شدی..
از 4 روز لعنتی گفت. از دوندگی‌ها برای یافتن دکتر و متخصص. از اینکه هیچ کس نمی‌فهمید چه دردی گریبا‌نش را گرفته. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا جان می‌دهد. فکر می‌کردند عفونت از سرماخوردگی‌ست ولی کبدش تجزیه می‌شد. بعد کلیه‌اش... بعد هم قلبی که از کار افتاد.. نه ایدز بود و نه هپاتیت و نه آنفولانزای خوکی و نه هیچ درد شایع دیگری..
می‌گفت: بالای سرش چقدر التماس کردم چشم‌هاش را باز کنه و باید همیشه 4تا خواهر پیش هم باشیم.. نمی‌شه تو بذاری و بری..

اشک‌ها را نگه داشتم به زور. با درد.. سرم در حال انفجار بود. بغضم در آستانه‌ی سرریز شدن.. صورتم رنگ عوض می‌کرد. اشک‌ها روان شدند. ‌گفت: نمی‌بینی من گریه نمی‌کنم؟

زبانم را به سختی می‌توانم در دهان حرکت دهم و غذا بخورم، یک چیزی گوشه‌اش اذیت می‌کند. آفت؟ جوش؟ تب‌خال؟ نمی‌دانم.. از دیشب پیدایش شده.
امروز صبح گوشه‌ی لب‌بالایم آمده بود بالا و تب‌خال جا خوش کرده بود به اضافه‌ی گوشه‌ی دماغم و زیر لب پایین.. از چند جناح حمله کرده‌اند.
الان همچین قیافه‌ی دل‌چسبی دارم

وقتی رسیدم، رفتم اتاق‌ش. بعد فهمیدم دیگر اتاق او نیست. کتاب‌خانه‌اش سر جایش بود. هنوز 3جلد کتاب کادوپیچی که نمی‌دانم از چه سالی جا مانده بود تا بعد به حسین بدهم، آنجا بود. دستم رفت به "سال بلوا" که روی کتاب‌های دیگر بود. صفحه‌ی اولش دست‌خط من بود.. اردی‌بهشت 86
کتاب بعدی، اردی‌بهشت 85
کتاب بعدی.. انگار همه را گذاشته بود کنار هم که هی خاطره ورق بخورد. یاسمن گفت همیشه اردی‌بهشت اینجا بودی؟
قطره اشکی غلتید روی گونه. دلم برایش تنگ شده بود

یاسمن سرش را گذاشته بود روی شانه‌ام و خوابش برد. با شهرزاد حرف می‌زدیم به خیال خودمان چشم‌هایش روی هم نرود. نا نداشتیم دیگر.. درد از فرق سر تا نوک انگشتان پایم می‌پیچید. به معنای واقعی تا آخرین نفس رقصیده بودم. از ظهر تا بعد از شام، مسکن کمی نجاتم داده بود ولی درد بی‌امان هجوم می‌آورد.
برگشتیم خانه. خانه‌ای که دیگر می‌شد خانه‌ی پدر و مادرش

یاسمن حرص می‌خورد. دل‌داری‌اش می‌دادم. کار دیگری ازم بر نمی‌آمد. خیاط گند زده بود و لباسش حاضر نبود. دیر شده بود. شهرزاد آرایشگاه بود هنوز.
بیشتر از یک ساعت راه بود تا باغ اگر ترافیک نبود. کیان جون می‌گفت یک ساعت و ربع! خانم میم قبل از رفتن سفارش کرده بود به شهرزاد بگوییم عجله نکند. نرگس آمد. کم کم جمع کردیم و با حفظ آرامش و کروکی به دست حرکت کردیم. نگرانی از این بود به موقع سر عقد نرسیدیم.. به موقع رسیدیم و حتا زودتر انقدری که فرصت خوردن چای داشتیم.

ساعت 7صبح بعد از 24ساعت خوابیده بودم. ساعت 11 با زنگ ِ تلفن بیدار شدم. مامان پشت خط بود. دوش گرفتم و خاطره موهایم را خشک کرد و سشوار و اتو تا موهای چین‌دارم مرتب شود و آبرومند. و آدم راضی‌ای بودم بعدش. خوب و خوشحال. باید حدس می‌زدم همیشه یا تب‌خال سر می‌رسد یا جوش‌ها هجوم می‌آورد یا پریود و هزار درد بی‌درمان دیگر.. نزدیک‌های خانه‌شان، دنبال داروخانه می‌گشتیم و محمد بلاخره داروخانه‌ی شبانه‌روزی در مسیر پیدا کرد جهت ِ ابتیاع ژلوفن!

یاسمن پرسید از کی؟ گفتم از سال 82..

از دور آمد، خودش بود با همان لبخندی که عاشقش بودم. زیبا و فوق‌العاده.. عروس چقد قشنگه و بادا بادا مبارک بادا !

ایستاده بودم تنها.. دور از همه. ته دلم آرزوی خوشبختی و شادی. " بله " را گفت و صدای کِل و هلهله‌ی شادی پخش در فضا..

ای‌ قشنگ‌تر از پریا .. لای‌لالای لالای لای

آدم ذوق زده‌ی خوشحالی بودم. وصف ندارد..

چشم‌هایمان باز نمی‌شد. شهرزاد چای دم کرد. نشستیم منتظر و حرف می‌زدیم تا چای دم شود. یاسمن شیرینی آورد و نرگس لیوان چای بدست آمد. خستگی رضایت‌بخشی داشتیم که همه چیز خوب و عالی برگزار شد و حسابی خوش گذشت. حوالی 5صبح ِ یکشنبه بلاخره خزیدیم زیر پتو.. بیستمین روز از ششمین ماه ِ سال به سرعت برق و باد گذشته بود. انگار شنبه را گذاشته بودند روی دور تند..

Monday, September 13, 2010

از ساعت 10ونیم صبح جمعه که از خونه رفتم بیرون تا ساعت 3 بعدازظهر دوشنبه که برگشتم، کلی اتفاق افتاده..
گریه کردم، خندیدم، رقصیدم
انقدر شلوغ بود این دو روزی که به سختی به سه روز می‌رسه و فرصت خواب نبود. رسیدم خونه بیهوش شدم از خستگی
الان هم باید برم چای بخورم. شاید خستگی جاده به در آید..

Friday, September 10, 2010

امروز می‌روم عرض تسلیت، فردا عروسی
مرز ِ باریک ِ غم و شادی

Thursday, September 9, 2010

همیشه اول روی آش، کشک می‌ریزم و بعد نعناع داغ
و آرام هم می‌زنم
دوست دارم این سبزی که قاطی سفیدی می‌شود کم‌کم

مامان گفته بود یک جای فریزر گوشت آب‌پز هست، در بیار تا یخش باز می‌شود کته بپز برای خودت. نان هم نبود. یعنی خانواده که آخر هفته قصد ترک خانه کرده‌بودند همه‌چیز را هم جمع کردند و بردند. به مامان گفتم یه درصد فکر کردی من خونه هستم؟ چی بخورم؟ شاید یکی در این خونه را زد، چی بذارم جلوش؟ شب قبل ف زنگ زد می‌آیم پیشت. جز چای هیچ نداشتم برای پذیرایی از مهمان. رفتم نزدیک‌ترین مغازه کمی خرید کردم ولی یادم به نان نبود.
دلم کته نمی خواست یا حس برنج پختن نبود. این را باز کردم و گذاشتم جلوی رویم. دستور اولیه سالاد سرعتی بود. نان تُست نداشتیم. برای سالاد بعدی پاستا نداشتیم. سختم هم بود بدون ماشین در آفتاب داغ ظهر جمعه بروم بیرون. یکی یکی مواد اولیه دستورهای غذا را می‌خواندم، گشت می‌زدم در آشپزخانه یک چیزی لنگ بود و کم بود.
بالاخره به این نتیجه رسیدم همین سالاد سرعتی اولیه بهتر ست! در گشت و گذارهایم در آشپزخانه، آرد پیدا کرده بودم. تخم‌مرغ و شیر هم داشتیم. چند تا کرپ سایز کوچک درست کردم. برعکس همیشه که شیرین درست می‌کردم. نمک اضافه کردم بهش و فقط با یک قاشق شکر که حکم نان پیدا کند مثلن.
بعد رفتم سراغ نسخه‌ی خودمانی، فقط فلفل‌دلمه‌ای سبز داشتیم که خرد کردم. پنیر کوزه‌ای هیجان‌انگیز داشتیم - صادره از دیلمان - ، جعفری دوست ندارم. ریحان‌ها را از بین سبزی جدا کردم و خرد کردم. همراه روغن زیتون و سرکه و فلفل مخلوط کردم بدون نمک. نمک ِ پنیر زیاد بود. سیر یادم رفت و بعد فکر کردم می‌شد کرپ سیر‌دار محض تست درست کرد!
مخلوط آماده شده را گذاشتم وسط کرپ و تا زدم. غذای الهام‌گرفته‌ی اقتباسی حاضر شد..
بعد هم کشف کردم طعم سرکه توی غذا را دوست ندارم و باید دنبال جایگزین دیگری می‌گشتم.

بقیه‌ی نسخه‌های خودمانی آش‌پزخانه به کسر پ را هم گذاشته‌ام برای یک ماه دیگر - با مواد لازم و کافی :دی - که خبری از غذاهای مامان‌پز نیست..

موزیک گوش می‌دم
ریز ریز و نشسته قر می‌دم
واسه خودم خوشحالم

نمی‌رسم

نمی‌فهمم زمان چجوری می‌گذره
اتفاق خاصی نمی‌افته که بگم وقتم با این پر شده و گذشته.. نگاه می‌کنم به ساعت ظهر شده.. دوباره بعدازظهره.. دوباره غروب شده و هوا داره تاریک می‌شه.. کمی بعد ساعت از 10 گذشته.. نیمه‌شب آروم و بی‌خبر عبور می‌کنه و کم کم صبح سر می‌رسه..
نگاه می‌کنم به ساعت شده 2 - 3- 4 و فکر می‌کنم باید بخوابم
و می‌گذره به سرعت
استرس می‌گیرم از اینهمه سرعت و گذر

Wednesday, September 8, 2010

گیج از خواب. تقریبن بیهوش. نزدیک‌های صبح خوابم برده بود. خانم همسایه در حیاط با زن دیگری حرف می‌زد. درست زیر پنجره‌ی اتاقم.. کسی فرچه را می‌کشید روی فرش و آب را جمع می‌کرد. دختر همسایه با صدای جیغ‌وارش با مادر جدل می‌کرد..
چشم‌هایم باز نمی‌شد. بین خواب و بیداری کم مانده بودم اشکم در بیاید.. ساعت می‌گفت 8صبح ست. خواب دیدم رفته‌ام سر پنجره و به دخترک گفته‌ام دفعه‌ی بعد جیغ جیغ کند قیچی می‌آورم و موهایش را از ته کوتاه می‌کنم! بعد دخترک توی اتاقم بود انگار. ایستاده بود کنار تختم با موهای کوتاه دهن‌کجی می‌کرد. لبخند بر لب که ببین موهای من کوتاه هست و هیچ غلطی نمی‌توانی کنی!
کسی گفت: چای بریزم برات؟ چشم‌هایم را باز کردم. خواهرم جلوی در اتاق ایستاده بود. سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و دوباره چشم‌ها را بستم.
فرچه می‌کشید روی مغزم. زن همسایه هنوز با صدای بلند حرف می‌زد با زنی که انگار فرش می شست یا مغز مرا رنده می‌کرد..
صدایی گفت: دنیا
چشم باز کردم. خواهرم بودم. گفت: ساعت 10 شده. بیا صبحانه بخور..
کورمال و با چشم‌های نیم‌بسته خودم را رساندم به دستشویی که شاید آب سرد کمی از گیجی‌ام کم کند.. زیر لب غر می‌زدم. لعنت بر آدم مزاحم! حیاط به این بزرگی. حتمن باید بیایی زیر پنجره‌ی اتاق ِ من حرف بزنی و فرش بشوری؟
دور میز آشپزخانه می‌گشتم. روی کابینت و اطراف. دور خودم می‌گشتم پی‌‌ ِ شکر.. ظرف شکر روی میز بود از همان اول. لیوان چای بدست نشستم روبروی خواهره. خوابم می‌آمد.
خواهرک لقمه‌ی کره و عسل درست می‌کرد و می‌داد دستم..
میز صبحانه را جمع کردم. رفتم سمت اتاق. سکوت‌ِ محض بود..

Tuesday, September 7, 2010

کتاب‌هایم مانده بود شهسوار.. همه‌ی کتاب‌های نخوانده‌ام که می‌شد این مدت خواند روی هم مانده بود آن‌جا. دیروز سرک کشیدم بینشان حتا یادم رفته بود چند تا از کتاب‌ها را.
دیشب خوابم نمی‌برد. شروع کردم به خواندن " شال بامو " تا اینجا دوستش داشتم. این حس نمناک و بارانی که بین خطوط ست و هوای آشنایش را دوست دارم. احساس راضی از خودم دارم که بدون نیاز به پانویس می‌توانم اشعار گیلکی بین متن را بخوانم.. حتا فکر کردم چه خوب بود اگر همه‌ی این خاطرات و حرف‌ها را با گویش گیلکی تعریف می‌کرد..

Sunday, September 5, 2010

کلن امشب بیشتر به حرف گذشت
تا ساعت رسید 6:45 صبح

می‌رم دیگه بخوابم

Wednesday, September 1, 2010

من زیاد الکی گریه کرده‌ام
امروز یادم آمد وقتی می‌رفتی هزاران کیلومتر آن‌ور‌تر هربار اشک‌هایم روان بود و می‌گفتی: برگردم؟ می‌دانستی نمی گویم همه‌چیز را ول کن و برگرد. می‌دانستم برگشتنی در کار نیست..
یا حتا خیلی قبل‌تر.. آن چند روزی که خودت را حبس اتاقت کرده بودی و خبری ازت نداشتم وقتی زنگ زدی - یا زنگ زدم- اشک می‌ریختم که نگرانت بودم این مدت..
یا خیلی بعدتر وقتی سوار تاکسی بودم. انگار که داشتم به استقبال مرگ می‌رفتم. با بغض و با اشک می خواستم بیایی، فقط بیایی.. و بهانه‌ها زیاد بود برای نیامدنت.. تنهایی درد داشت اما حالا فکر می‌کنم زیاد برای نیامدن و تنهایی‌ام اشک ریختم. گریه نداشت. هیچ لحظه‌اش اشک لازم نداشت. یک شبه بزرگ شدم، بزرگ‌تر از حد تصورم.
حالا این گذشته دیگر گذشته‌ی خیلی دور ست. ماه و سالش فراموشم شده. نمی‌دانم چند سال گذشته.. این سال‌های بعد از من، تو اشک می‌ریزی و فکر می‌کنم گریه ندارد.. بیخود اینهمه لحظه را با اشک پر کردیم.. هر درد لحظه‌ای از زندگی بود و گریه ندارد دیگر..

 خانم هم‌خانه هر روز زنگ می‌زند با خبرهای تازه. حوصله ی فکر کردن به این را دیگر ندارم. خانم همسایه‌ی طبقه‌ی پایین که تمام سال گذشته هم‌خانه‌اش نبود و هی قصد رفتن می‌کرد و بعدتر هم برمی‌گشت، از اوایل تیرماه قرار بود فکر کند می‌آید با ما زندگی کند یا نه؟ چون سمانه یک ترم فقط از درسش مانده و من دو ترم!
تمام این مدت هم بهانه‌ی هم‌خانه‌اش را گرفت که تکلیف فریبا معلوم نیست و فریبا تنها می‌ماند و فریبا فیلان و فریبا بیسار.. آخرش دیشب اس‌ام اس فرستاد که فریبا هست و صاحبخانه هم تمایلی ندارد من بروم و غیره و اظهار تاسف که بسیار ناراحت می‌شوم شما خانه‌تان را عوض کنید و امیدوارم بمانید و ...
امروز مامان سمانه ظاهرن زنگ زده به خانم همسایه‌ی روبرویی که شوهرش سرکوچه بنگاه مسکن دارد. دنبال یک خانه جمع و جور با اجاره‌ی کمتر بگردد که از ترم بعد سمانه رفت، من بتوانم به تنهایی پرداخت کنم و کس دیگری هم نیاید. خانم میم گفته: چرا به سحر نمی‌گویید بیایید بالا؟ فریبا که خیلی وقته رفته و سحر هم دنبال هم‌خانه می‌گردد..
نمی‌فهمم آدم‌هایی که دروغ می‌گویند و بازی‌ات می‌دهند. از تیرماه وقت کمی نبوده که مدام بگویی من دلم می‌خواهد بیایم با شما زندگی کنم اما مشکل هم‌خانه‌ام هست و فیلان! چرا رک و راست نگفت دوستی‌مان سر جایش اما من نمی‌توانم با شما زندگی کنم! بگذریم که تمام سال گذشته سحر هم جزئی از زندگی ما بود و روزی نبود که همدیگر را نبینیم و نگران نهار و شام و وقت خواب و بیداری‌اش نباشیم! بگذریم که من نمی‌فهمم چطور می‌شود آدم غریبه‌ای را که بنگاه برایش پیدا می‌کند را به دوستانش که به بهشان اعتماد دارد و می‌شناستشان - اینطور فکر می‌کردم - ترجیح دهد؟
خانم هم‌خانه باز امروز زنگ زده بود از سختی‌های خانه پیدا کردن و اسباب‌کشی می‌گفت انگار که من خوشم بیاید به خودم اینهمه سختی بدهم! گفتم: من همه‌ی این‌ها را می‌دانم. به ترم بعدتر که تو می‌روی و من می‌مانم فکر کن..

Monday, August 30, 2010

به همین سادگی

دیشب اس‌ام‌اس فرستادم بداند به یادش هستم و منتظر خبرهای خوب. که انشالا بیماری رخت می‌بندد و فریده دوباره چشم‌هایش را باز می‌کند.. و پر از خیال ِ باطل از شفا و امید..
امروز خواهرم زنگ زد حال ِ خواهرش را بپرسد.
خواهرش  برای ابد زیر خاک خفته بود..

Sunday, August 29, 2010

می‌گفت: خواهرش سرما خورده بود. فقط یه سرماخوردگی بود.. خودم بردمش اورژانس برای سرماخوردگی ولی رفت تو کما!
هق هق می‌کرد پشت تلفن. می‌گفت: دنیا خواهرم داره پر پر می‌شه. چند روزه چشم‌هاش رو باز نکرده..
چه می‌گفتم؟ چه می‌شد گفت؟
گفت: تو رو خدا دعا کن براش
گفتم: نگران نباش. زود خوب می‌شه و برمی‌گرده خونه. گفتم: قوی باش دختر! گفتم: ...
چرت می‌گفتم. خودم هم می‌دانستم. شوکه بودم. فکر کردم چه راحت می شود مرد ! چقدر مفت و الکی..
این روزها فقط به فکر این بودم حالا که نشد در جشن عروسی‌اش شرکت کنم. زودتر برویم خانه‌اش و شاید کمی از دلخوری دوستم کم شود.. حالا پشت تلفن فقط صدایی خفه و پر از اشک بود.
می‌فهمم چه می‌کشد حالا وقتی تصور ناخوشی خواهرم، تب‌دارم می‌کند..
دعا؟ آرزو؟ امیدواری؟ فقط خوب شود لطفن..

Saturday, August 28, 2010

جاده دیده نمی‌شد از تراکم ابرها که نور چراغ می‌شکافت میانه‌ی جنگل و کوه را.. تاریک بود و خط سفید وسط و تابلوهایی که خبر از پیچ‌های جاده می‌دادند، راه‌نما بود. دیگر این مسیر تکراری هر هفته نبود. گفتم: این جاده یکی را کم دارد که یک‌باره بپرد وسط جاده و بکوبد روی ماشین مثلن!
برق می‌زد اما صدای رعد به گوش نمی‌رسید..
خواهره گفت: زامبی‌ها تو راه هستن..
گفتم: خرس خوبه! میاد می‌ایسته وسط جاده، روی دو تا پا و نعره می‌زنه. پشتش هم که چیزی جز مه دیده نمی‌شه.
خواهره گفت: نه! من زامبی می‌بینم.
گفتم: زامبی هم به خاطر تو! ماه هم نیست گرگینه‌ها نمیان.
مامان گفت: این 15 کیلومتر باقی‌مانده چرا تمام نمی‌شود؟
چراغ‌های روشن را که از دور دید، تکیه داد به صندلی‌اش.. گفت: آخیش. رسیدیم. گردنم دیگه خشک شد انقدر زل زدم به این جاده.
می‌گویم: چه اتفاقی می‌افتاد اگه نگاه نمی‌کردی؟ خب راحت می‌نشستی برای خودت..
نگران بود و من سرم گرم بود به بازی موجودات عجیب غریبی که اضافه می‌کردم به جاده. رسیده بودیم سر خیابان، بابا هم زنگ زد که چرا نرسیدیم هنوز..
خسته بودم. بعد از مدت‌ها قبل از نیمه شب خوابم برد.
بیرون باران می‌بارید. سرد بود و ابرها جست و خیز کنان می‌گذشتند.
نه دوربین برده بودم و نه از خانه بیرون زدم. سرد بود. پتو پیچیده بودم دورم. گه‌گداری چای و حرف و مهمان بازی و معاشرت برای احترام گذاشتن‌ها.. که مدام صدای کسی نیاید که پرس و جو کند، دنیا کجاست؟
بقیه‌اش هم با مادر، دلشدگان، کمیته مجازات، ناصرالدین شاه آکتور سینما، آژانس شیشه‌ای، سینما پارادیزو و شهر قصه گذشت..
امروز صبح ِ زود جاده خیس بود و برگ‌ها نفس می‌کشیدن. رنگ‌ها سبزتر و ابرها سفید‌تر.. جاده فوق العاده..

Wednesday, August 25, 2010

ظاهر جدیدم با موی کوتاه را ندیده بود. برق می‌زد چشم‌هایش و وسط حرف‌ها می‌گفت: وای چقدر خوب شده!
عجله داشتم برسیم به میهن. گفته بودم 8 و نیم، و حالا گذشته بود. سر خیابانی که باید می‌رفتم تا اواسطش و بعد می‌پیچیدم سمت راست و اولین کوچه.. می‌رسیدم به دو راهی، دور می‌زدم و جلوی آپارتمان منتظر می‌شدیم تا میهن از طبقه‌ی چندم بیاید پایین.. سر همان خیابان گفت: دفعه‌ی پیش نبودی، به میهن و شبنم گفتم. ماه دیگه می‌رم کانادا..
خندیدم. گفتم: حداقل زودتر خبر می‌دادی انقدر نزدیک نباشد رفتنت. گفت: خودم هم تازه فهمیدم.
بعد از مدت‌ها باز هر 4 نفرمان بودیم. اول رفتیم کافه‌ی همیشگی. بعد هم بساط شام.. هدیه‌ی تولد هر 3تایشان هم مانده بود و تولد بازی با تأخیر داشتیم.
شاید بیشتر از همیشه خندیدیم. از پیتزای ولو شده‌ی شکوفه و سس مالی شدن صورتش تا سرفه‌های من که بند نمی‌آمد و میان خنده‌ها در مرز خفگی بودم و سوتی‌های مداوم..
گفتم: اصلن آخرین باری که هر 4 تایمان با هم بودیم، چه زمانی بوده؟ کلی وقت گذشته.. حتا یادم نیست. انگار که باز شکوفه می‌رود تهران و دیر به دیر برمی‌گرده.. تازه الان اینترنت بدون فیلتر و سرعت خوب خواهی داشت. بیشتر می‌بینیمت
ساعت چرا انقدر زود گذشت؟
بغلش کردم.. حرف از دلتنگی نزدیم. تا خواست حرفی بزند، گفتم تو که تهرانی! برمی‌گردی و می‌بینمت..
گفت: آره..
شبنم گفت: آره! علی هم تهران ِ شاید.. گفتم: تو که فردا می‌ری.. نه! مثلن رفته بوشهر و خیلی دوره. نمی‌تونه زود به زود برگرده
میهن قبل‌تر رفته بود خانه.. شبنم را رساندم. پا را گذاشتم روی پدال گاز. عقربه‌‌ روی عددها با سرعت می‌رفت جلو. 20- 30 - 40 .. دنده 3
ماشین‌ها آرام‌تر از همیشه انگار حرکت می‌کردن. لاین مخالف.. 70- 80 .. دنده 4
یه بغض ِ گیر کرده که فشار می‌آورد روی پدال گاز توی خیابان‌های این شهری که پر از خاطره بود..

Tuesday, August 24, 2010

آخر شهریور قرارداد خانه تمام می‌شود. آقای صاحبخانه با اضافه کردن پول ِ پیش موافقت نمی‌کند. - نمی‌فهمم چرا همه‌ی صاحبخانه‌ها تأکید روی اجاره دارند و کمی هم از موضعشان پایین نمی‌آیند. - گفته 10 روز قبلش بیایید برای صحبت در باب مبلغ تازه و تمدید قرارداد.
یا باید امروز سحر را راضی کنم از طبقه‌ی پایین کوچ کند بیاید بالا که باز از ترم دوم مشکل افزایش اجاره خانه خواهیم داشت ولی مشکل هم‌خانه حل می‌شود. یا من و سمانه اسباب کشی را به جان بخریم و باز دنبال خانه بگردیم..

دیروز
باران می‌بارید نم نم.. تنبلی چند روزه‌ای که مانع می‌شد از خانه بیرون روم را کنار گذاشتم. شلوغی بی حد خیابان و نبود جای پارک روی اعصاب بود و کلافه‌کننده ولی باران و خنکی دلپذیرش و کولری که خاموش بود، آرام‌بخش بود در هیاهوی خیابان.
از خیابان خیس آرام می‌گذشتم مبادا لیز بخورم - به لطف کفش عزیزم – یکی گفت: " دنیا "
آقای گ بود. گفت داشتی پارک می‌کردی تو شک بودم که خودتی یا نه؟
خداحافظی کردیم و سربرگرداندم تا به سمت عکاسی بروم. نزدیک بود با آقای ب برخورد کنم. سلام علیک کردیم و احوال‌پرسید. فکر می‌کرد نباید اینجا باشم. گفتم تابستان ست و تعطیلم فعلن..
عکس‌های خواهره را گرفتم و رفتم سراغ کارهای عقب مانده.
جلوی خط عابر پیاده ایستادم، مهدی چتر به دست گذشت و ندید مرا. دور زدم و برگشتم.. از شهسوار برمی‌گشت و می‌رفت سمت مغازه‌اش. چند خیابان فرصت داشتیم تند تند حرف بزنیم و خبر بدهیم و خبر بگیریم. از نمره‌ها و استاد و دانشگاه و... هر روز تمرین داشتند و آخر شهریور موعد دفاع فرشید بود.
هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روزی از دیدن مهدی انقدر ذوق زده و خوشحال شوم. گفتگوی کوتاه اما خوشحال کننده‌ای بود.
روز خوبی بود. باران می‌بارید. هوا خوب و خنک بود. حرف‌ها خوب بود. برگشتم خانه. باران تند و شدید می‌بارید. برخورد قطره‌های آب با صورتم و باران که از من می‌بارید.. ایستادم در حیاط تا وقتی دوباره آرام گرفت..

Thursday, August 19, 2010

می‌گویم: اینا که شاخ دارن، بز هستن. اینا که شاخ نداره، گوسفند !
می‌گوید: آها ! اینا که مثل من گوش دارن، گوش‌فندن. اینا که شاخ دارن، بز !

رفتیم حوالی گاوها و گوسفندان و بزها.. صدای گاو خشمگینی از دور می‌آمد. پدرش - پسرخاله‌ی بنده - می‌گفت گاوه عصبانیه، الان میاد می زنتمون. مادرش می گفت: نمی خوام بچه‌م رو مثل خودت ترسو بار بیاری. اینها را نگو بهش. اصلن این گاوه رو تو دیدی؟ صداش از دور میاد..
امیرسام - دوماه دیگر 3 ساله می‌شود - چند قدم رفته بود عقب. می‌ترسید نزدیک‌تر برود. در عمرم به تنها حیوانی که نزدیک شدم و در آغوش گرفتم فقط گربه‌ی سمیرا بود! امیرسام را زدم زیر بغلم رفتیم کنار خانم و آقای گاو که جینگیل مستون رنگی به شاخ خانم گاو بسته بودند و زنگوله‌ای به گردن آقای گاو. گوش‌فندها و بزها هم چرخ می‌زدند اطرافمان.. با امیرسام‌شان - کوچکترین بز گله - هم آشنا شدیم.
رفتیم خوشحال و خندان نزدیکشان که ببین ترس ندارند و مهربانند و می‌شود دوست شویم با هم ! - شجاعت‌م از خودم -
بعد دیگر پسرک دل نمی‌کند ازشان. به بهانه‌ی اینکه حیوانات دیگری در راه منتظرمان هستند با گله خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم..

Wednesday, August 18, 2010

روز اول که آمد فقط احوال بابا را می‌گرفت. انگار در تعطیلات عید، بابا دستش را گاز گرفته بود. هنوز یادش بود دردش گرفته و گریه کرده.. گه‌گداری حتا مادرش را تهدید می‌کرد می‌رم به عمو می‌گم گازم بگیره‌ها !!
وقتی رسیدند بساط نهار حاضر بود. نشستیم دور میز، سرش را چرخاند. نگاه سرزنش باری به‌مان کرد و گفت: پس عمو چی؟ عمو کجا بشینه؟
خیالش را راحت کردیم که هر وقت عمو بیاید صندلی اضافه داریم و می‌آوریم برایش. شب دوباره نگرانی‌اش این بود که پس عمو چه شد؟ چرا نیامد؟ گفتیم بخواب.. فردا می‌آید.
مادرش می‌گفت: از هرکسی که بیشتر حساب ببره، بیشتر اسمشو میاره و حرفشو می‌زنه..
پسرک صدای گاو را که می شنید به اهل خانه خبر می‌داد: آقا گاوه‌ست! و ذوق زده می‌شد.
سرگرمی‌اش این بود که مدام برود روی بالکن و چک کند سگ‌ها آمده‌اند یا نه؟ موقع غذا حواسش بود استخوان‌ها را جمع کنیم برای هاپو. استخوان که تمام می‌شد، نوبت می‌رسید به نان.. این چند روز سگ‌های کوچه‌مان حسابی پروار شدند به لطف امیرسام که برایشان مهمانی گرفته بود..
به کوچکترین سگ‌شان هم می‌گفت امیرسام! می‌گفت: امیرسامشون هم آمده! و به مامان اطلاع می داد که غذا بدهد برایش.
این چند روز به خاطر امیرسام با حیوانات بیشتر معاشرت کردیم و گپ زدیم..


Saturday, August 14, 2010

من در جاده زندگی می‌کنم

دفعه‌ی قبل که شکوفه آمده بود، نشد ببینمش. آخر هفته بود مامان می‌خواست برود دیلمان.
ظهر اس‌ام‌اس فرستاد من آمده‌ام. شبنم هم هست. برای فردا قرار بگذاریم؟ میهن هم موافق هست. منم از خدا خواسته. چند وقت بود ندیده بودمشان؟ برای منی که معاشرت‌هایم در این تابستان فقط محدود به خانواده شده فرصت خوبی بود که بزنم بیرون.
چند ساعت بعد یکباره یادم افتاد صبح که خواب بودم مامان بالای سرم هی می‌پرسید فردا یا پس فردا؟ بهش گفتم هر وقت خواستی. باشه! رفت و من هم دوباره خوابم برد به سرعت.
می‌خواست کارگر ببرد دیلمان که خانه را تمیز کند. زنگ زده و قرار گذاشته برای فردا صبح. خاله هم امروز زنگ زد که فردا تا ظهر می‌رسند و می‌آیند دیلمان.
مامان می‌گوید: چرا امروز با دوستانت نمی‌روی بیرون؟
زنگ زدم. امروز نمیشود. عذرخواهی کردم بابت فردا و اتفاقات غیر منتظره..
دلم می‌خواهد سرم را بکوبم به دیوار! ما دیشب برگشتیم از دیلمان..

خسته شدم

Tuesday, August 10, 2010

بعد از راه رفتن‌های بی‌هدف در خانه و دنبال یک چیز جالب، هیجان‌انگیز، خوب و عالی که نمی‌دانستم چیست. فقط می دانستم یک چیزی می‌خواهم که طعمش را نمی‌دانم! کلافه از خودم سر از آشپزخانه درآوردم. قوری را شستم. آب گذاشتم جوش بیاید. با آب ولرم چای خشک را شستم. آب جوش آمد. کمی آب داغ روی چای، نه خیلی.. به اندازه‌ی یک یا 2 لیوان چای..
حالا منتظرم چای دم شود با بخار کتری که آرام در گوش قوری قُل‌قُل می‌کند..

Saturday, August 7, 2010

خلاصه‌ - نتیجه یا ماحصل یا چکیده یا ... - همه‌ی‌ همه‌ی حرف‌هایی که نوشته نشد: خسته شدم

Friday, August 6, 2010

از دیشب بیمارستان ست. سر باز زدم از دیدنش.. نرفتم همراهشان. گفتم نمی آیم! باز بحث‌مان شد و دلخوری‌های تازه..
هی به خودم می‌گویم مریض ست. حالش خوب نیست. تنهاست لابد حالا. حوصله‌اش سر می‌رود. درد دارد شاید..
دراز می‌کشم روی تختم. به خودم می گویم: با امشب می شود دو شب که روی تخت خودش نمی‌خوابد. که باید در اتاق دوست نداشتنی بیمارستان باشد و ...
هیچی در وجودم پیدا نمی کنم. هیچی ِ هیچی.. نمی‌دانم چه بلایی دارد سرم می‌آید یا آمده؟
خالی‌ام..

جاده شلوغ ست. بیش از همیشه در اطراف ماشین و آدم به چشم می‌خورد. دیگر جاده‌ی خلوت و آرام چند سال پیش نیست. اکثرن گذری سری به این زیبایی تمام نشدنی می‌زنند. بعضی شاید هر چند هفته یکبار، عده‌ای فقط تابستان‌ها، بعضی هم اولین و آخرین بارشان خواهد بود. پلاک ماشین‌ها خبر از دور و نزدیک بودنشان می‌دهد..
مهمان‌هایی که چند ساعتی اینجا خواهند بود اما با کوهی از زباله جای پایشان را برای هزاران سال باقی می‌گذارند و خود محو می‌شوند.
ماشین جلویی پیچ و تاب می خورد در دل جاده و هر از گاهی از پنجره‌ی عقبی ماشینش زباله‌ای بر آسفالت می‌افتد. نمی‌شود سبقت گرفت و تذکری داد. اصلن این جاده جای مکث ندارد..
نزدیک آبشار ماشین جلویی کم کم سرعتش کم می‌شود. آرام از کنارش رد می‌شوم و به راننده که مرد جا افتاده‌ای ست و زنی هم‌سن و سالش کنارش نشسته، با صدای بلند که بشنود می‌گویم: تو جاده آشغال نریز
مرد با خشم و صدایی بلندتر می‌گوید: خفه شو !!

Monday, August 2, 2010

اعتراف یه چیزهایی سخته و نوشتن ازشون سخت‌تر.. سکوت پیشه می‌کنم
دلم نمی‌خواد هیچ از حال این روزها و این وضع بنویسم.
دیروز به یکی، دو نفر که می‌دونستم هر روز جویای احوالم می‌شن اس‌ام‌اس فرستادم و گوشیم را خاموش کردم. کمال بی‌شعوریه ولی مهربونی کسی را نمی‌خوام و احوالپرسی‌هایی که جوابش از قبل معلومه.. لطفن دنبال راه ارتباط هم نباشید.
آدم بی‌عرضه‌ی ترسویی هستم و اینو هر روز بیشتر درک می‌کنم.

Saturday, July 31, 2010

باورت می‌شود روزها انقدر زود بگذرد؟
ساعت 10:22 ست. 10 و 22 دقیقه‌ی شب. یعنی چیزی تا نیمه نمانده. باورم نمی‌شود این روزهای ملال آور خیلی کش نمی‌آیند. زود شب می‌شود..
زود دیر می‌شود. زود تمام می‌شود..
دلم را خوش کرده‌ام به همین گذشتن.. که می‌گذرد

هر روز باید به آدمی که هر روز زنگ می‌زند، توضیح بدهم من نمی‌تونم فعلن برم سفر. فعلن نمی‌تونم بیام تهران. تا آخر تابستان هستم همینجا..
امروز زنگ زده، می‌گوید: 10-12 روز می‌تونی بیای تهران؟‌ ف زنگ زده و برای پایان‌نامه‌ش دنبال عروسک‌گردان می‌گرده. پاشو بیا
من دیگر چه بگویم؟
خوبه یه چیزی بگم هم خودت ناراحت بشی و هم من ناراحت شم بابت اخلاق بدم؟

در ایران خانه‌ای وجود دارد که صدای اذان صبح نرسد بهش؟

پ.ن: می‌دونم در روستاها فاصله‌ی خونه‌ها زیاده و صدا به صدا نمی رسه. منظورم دشت و کوه و.. نیست.

Friday, July 30, 2010

پلک‌هام ورم کرده و انگار سنگینی می‌کنه..
صبح خواهره زنگ زد و گفت داریم می‌ریم. بیام دنبالت؟ .. دیگه دایی نیازی به همراه نداشت. گفتم نه و دوباره خوابیدم.
نزدیک دو ساله دایی رو ندیدم و دلم خیلی تنگ شده براش ولی حوصله‌‌ی معاشرت با تایم زیاد را ندارم..

Thursday, July 29, 2010

مادرم زنگ زد. گفت دایی آمده و بهش گفتم امشب برود خانه‌ی خواهره ولی خواهره فردا نمی خواهد بیاید دیلمان. شوهرش کار دارد و از این حرفها..
مادرم مهربان بود. پرسید: فردا با دایی میای دیلمان؟ بگم فردا صبح بیاد خونه؟
گفتم: باشه، میارمش..
و خداحافظ
حتا لجبازی نکردم که خودت بیا دنبال مهمانت. مگر برادر تو نیست؟ اخم نکردم. غر نزدم که حرف‌های ظهر یادت هست؟ نگفتم می‌دانی رفتی و من ماندم با بغض، با اشک؟
باز اشک ماند و بغض..

از وقتی برگشته‌م خانه تمام چهارشنبه‌ها مامان و خواهرا را برده‌ام دیلمان و بابا روز بعدش آمده. این هفته که مامان مهمان داشت. دوشنبه رفتیم و سه‌شنبه شب برگشتیم..
از وقتی برگشته‌ام خانه، راننده‌ی تمام وقتم. فرقی نمی‌کند خواب باشم یا از درد بپیچم در خودم. خواب آلود و خسته و مریض سوار ماشین شده‌ام و از این سر شهر به آن‌ور و انتظار..
اصلن اینها گفتن ندارد. ازم درخواست کردند و منم قبول کرده‌ام. می توانستم بگویم "نه" .. می‌توانستم مثل تمام این هفته که به زحمت از در اتاقم بیرون می‌آمدم جز وقت‌هایی که مادر کنار خیابان ایستاده بود و وسیله‌هایش سنگینی می کرد، جز وقتی که می‌خواست نان بخرد، جز وقتی که می خواست مهمان هایش را ببرد بیرون، جز این‌طور وقت‌هایی.. باز بست بنشینم و بگویم " نمی‌آیم" " نمی‌روم" " نه"
از صبح من فقط صدایش را می‌شنیدم. فهمیدم باز قصد رفتن دارند. مثل تمام وقت‌هایی که راننده احتیاج دارند نیامد به اتاقم بپرسد: "برویم؟" و من دلم طاقت نیارد بهش "نه" بگویم.. فقط صدایش را می‌شنیدم که به خواهره می‌گفت: به دنیا بگو بیدار شه و وسیله‌هاش را جمع کنه"
به خواهره گرفتم: بهش بگو یه روز هم نگذشته از برگشتن ما. امروز بعدازظهر هم با ف قرار دارم. تا دیشب که حرفی از رفتن نبود. منم به ف قول دادم.
خواهره گفت: به من مربوط نیست. خودت بگو
من توی رختخوابم غلت زدم، سر و صداها کمتر شد و دوباره خوابم برد.
ظهر آمد و گفت: تو که هنوز خوابی! پاشو برویم.
گفتم: نمیام .. می‌دانستم به هیچ جای برنامه‌شان بر نمی‌خورد که مثلن نرفتن من آزاری برساند.
گفت: " همیشه ساز مخالف می‌زنی "
صدای بابا می‌آمد. ‌گفت: " تنها کسیه که هیچ‌وقت حاضر نیست تو جمع خانواده‌اش باشه "

Wednesday, July 28, 2010

آدم ِ بی‌اعصاب ِ ناراحت ِ غیرقابل معاشرتی هستم این روزها

Tuesday, July 27, 2010

از صدا و سیمای مرکز استان رفته‌اند یکی از مراکز به مناسبت نیمه‌ی شعبان گزارش تهیه کنند. از نقاشی‌ها و چی کشیده‌اید و این کیه و این چیه و تولد کیه و چیه و غیره
دخترک 6ساله‌ی خوش سر و زبانی هم بوده و ازش پرسیده‌اند: دوست داری حضرت مهدی ظهور کنه؟
دخترک گفته: نه
همه ایما و اشاره کرده‌اند که بگو آره و دوست داری.. دوباره پرسیده‌اند. باز گفته: نه
پرسیده‌اند: چرا دوست نداری؟
دخترک جواب داده: چون وقتی بیاد، همه می‌میرن !
وعده‌ی جایزه داده‌اند و عروسک و چی دوست داری برات بگیریم که دخترک باشد در گزارش حتمن و با مهربانی خواهش کرده‌اند بگو آره !
دخترک آخرش به گریه افتاده و تأکید کرده: نه! دوست ندارم بیاد. چرا نمی فهمید؟ مامان، بابام می‌میرن..
و دیگر بیخیال شده‌اند..

Sunday, July 25, 2010

- دیشب خوب خوابیدی؟
- آره
- مطمئنی؟
- آره
- یه سانت؟ یه سانت که می‌شه انقدر
و انگشتش را نشان می‌دهد
- اشکال نداره
مدل‌های دیگری نشان می‌دهد
- این خوبه؟
- نه. خوشم نمیاد. این یکی هم خیلی بلنده
- خب این یکی بدون پشتش
- و بدون این کنار گوشش
- مامانت فردا نیاد دعوام کنه
- مامانم کاری نداره. مطمئن باش
- با کی لج کردی؟
می خندم
- راستشو بگو دنیا ! با کی لج کردی؟ دختر فردا شاید شوهر کردی
- خبری نیست آرزو! خیالت راحت
- فکراتو کن. پشیمون می‌شی بعدن
- نه! پشیمون نمی‌شم..
.
.
همه‌ی موهایم را جا گذاشتم و برگشتم خانه

وقتی خیلی وقت‌ها وسط حرف زدنم می‌گویی: بیانت خوب نیست و نمی‌فهمم چی می‌گی.. دلم دیگر حرف زدن نمی‌خواهد. خفه‌خون می‌گیرم

Saturday, July 24, 2010

مثل یه باور عمیق

همه دروغ می‌گن ولی تو خیلی خوب دروغ می‌گی

ساعت 3 و نیم صبح که کم‌کم سکوت برقرار شد و همه واقعن قصد خواب کردن، من دیگه خوابم نمی‌برد. گشتم یه فیلم پیدا کردم و 2ساعت و اندی از زمان اینجوری گذشت و به هر ضرب و زوری بود ساعت 6صبح چشم‌هام بسته شد..
با همهمه و شلوغی خارج از اتاق از خواب پریدم. در بسته بود ولی انگار بالای سر من حرف می‌زدن.
سرم گیج بود و چشم‌هام از بی‌خوابی می‌سوخت.
از این پهلو به آن پهلو شدم. دخترخاله‌ی بابا در باب اسلام می‌گفت و مدافع بود در زمینه‌ی دین.  آقای میم در باب خمینی و اوایل انقلاب می‌گفت. پسرعموهه بحث را ادامه می داد و نظرات مخالف خانم ن داشت. صدای باباهه و پسردایی بابا و خانم میم و ... گه‌گداری هم صدای خواهره..
بحث سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و مذهبی و ...  ادامه داشت، با صدای بلند که هر کس سعی می‌کرد حرف دیگری را در تأیید یا تکذیب، تکمیل کنه.. ساعت 9صبح جمعه !
دنبال دیوار می‌گشتم سرم را بکوبم بهش !

ساعت از 12 گذشته بود که آخرین گروه مهمون‌ها خسته از راه رسیدن.. گروه قبلی مشغول بالا پایین پریدن و جیغ و رقص و شادی بود. چپیده بودم تو اتاق، پتو پیچ و به سختی کتاب می‌خوندم. شاید هم تنها راه فراری که وجود داشت وگرنه خوابیدن که بی معنی بود..
ساعت از 2 که گذشت و بالا پایین پریدن‌هاشون کم کم به سکون رسید، تصمیم گرفتن پانتومیم بازی کنن و صدای جیغ و داد و خنده‌ها شدت گرفت. مامان‌ها کم کم آهنگ خواب می‌نواختن. یک ساعت بعد رخت‌خواب‌ها پهن شد ولی بازی ادامه داشت و بیشتر از خنده کف زمین ولو بودن.. مینا خواب آلود از تو اتاق بیرون آمد و نشسته بود رو پله‌های آشپزخونه. گیج و خسته با کتابی که انگار قصد نداشت جلو بره از تختم کندم و رفتم آب بخورم..
یکی خودش رو به زمین و آسمون می‌زد که مفهوم برسونه..هرکس هم یه گوشه‌ای ولو بود، رو مبل، رو رختخواب‌ها، رو صندلی، کف هال و ... مامان هم یه گوشه خوابیده بود مثلن.
اسم یه کتاب بود. هر کس یه حدسی می‌زد و به نتیجه نمی‌رسیدن.. مامان با چشم‌های نیم بسته و بی حوصله گفت: بینوایان !
بعد هم صدای سوت و تشویق حضار

Wednesday, July 21, 2010

وقتش رسید و من هیچ حرفی نزدم..
خاک بر سرم !

دو روز ست هزار حرف مانده روی دلم، منتظر یک جمله بودم تا همه‌شان بریزد بیرون با اینکه می‌دانستم همیشه اشک زودتر از کلمه ریزش می‌کند و باز خفه می‌شوم زیر آوارش..
از دیشب هم حرفی نزده بودیم. چند روز بود زنگ هم نمی‌زد. فقط یک جایی پرسید بستنی یخی می‌خوری؟ که گفته بودم سرم درد می کند و گفته بود برو بخواب.
نیم ساعت پیش گفت بریم فلان جا؟
نگفت برویم. پرسید و خب وقتی انقدر مهربان نظر می‌پرسد و می‌دانم خودش تنهایی نمی تواند برود و اگر بگویم "نه" می‌ماند همینجا.. می‌شد "نه" بگویم؟
می‌شد بگویم و طوفان شود و قبل از اینکه او بگوید، من بگویم ولی ...
گفتم: باشه. برویم. فقط قبلش باید میم را ببینم.

درد می‌پیچید در چشم‌هایم.. در سرم.. در تنم.. کمی خوابیدم و با کوهی از درد بیدار شدم. می‌گویم: شاید عصبی باشد. منتظر طوفانم
می‌گویم: زده به سرم و به .. فکر می‌کنم
می‌گوید: به قرآن قول می‌دم بعده این اتفاق بشم یکی از بهترین دشمنات

فکر می‌کنم خوب ست یکی بجای من هم کمی منطقی فکر کند..

Tuesday, July 20, 2010

یک تلنگر کافی ست..
دنبال راه فرار می‌گردم.

Monday, July 19, 2010

یکی دنبال توپ می دوید. یکی منتظر ایستاده بود و کوچکترینشان با تفنگ آبی به کفش‌هایش آب می‌داد. از پارکینگ رد شدم به سمت در. یکی گفت: تسلیم شو! بی اعتنا در را باز کردم. احساس خیسی پشت سرم باعث مکث شد. سر برگرداندم. پسرک ایستاده بود با تفنگ آبی‌اش و می‌گفت: تسلیم شو!
گفتم: من تسلیمم ولی الان باید برم. در را بستم و خارج شدم..
خرید کردم و برگشتم. پسرها هنوز در پارکینگ بودند. پسر کوچکتر تا مرا دید به سمتم آمد و بی هیچ حرفی، تفنگش را نشانه گرفت. خودش خیس بود و موهایش چسبیده بود به پیشانی. با چشم‌های سبز و شیطانش و لبخندی پر از شیطنت تفنگش را با دو دست محکم گرفته بود و آب می‌پاشید.. گفتم: من تسلیم! پسرها صدایش زدند و رفت..
خیسی بی جانی تنم را پر کرده بود.. لبخند زدم به پسرک و خداحافظی کردم

تمام دیشب در تلاطم بودم. می‌گفت ناله می‌کردی توی خواب.. من غرق شده بودم میان تصویرها و صداها. تو بودی، خانه‌ی شما بود. پر از شلوغی و آدم‌های دیگر..
دست و پا زدن فایده نداشت. بیشتر فرو می‌رفتم در تصویر و صدا..

Saturday, July 17, 2010

هیچ نشانی نبود

من
امروز نگاهم در جستجوی تو
که کاش به اتفاق و حادثه‌ای ببینمت..

Wednesday, July 14, 2010

چند روزی نیستم.. می‌رم دیدن دوستان و اتفاق خوبیه

Tuesday, July 13, 2010

این می‌شود هزارمین نوشته‌ی این وبلاگ بعد از 3 سال، که منتشر می‌شود
دلم می‌خواست نوشته‌ای از شادی‌ باشد با اینکه با 999تای قبلی فرقی هم ندارد ولی امشب غرم می‌آید .. پس از هزارمی می‌پرم

Monday, July 12, 2010

مامان می‌گوید: دنیا بریم بیرون؟
دامن سرمه‌ای می‌پوشم و بند بالای مانتو‌ام را گره می‌زنم بدون بستن دکمه‌ها و شال آبی را می‌اندازم روی موهای خیسم. می‌گویم: بریم
ماشین جلوی در نیست. ساعت 9ونیم شب ست و یادم می‌آید امروز بیرون نرفته‌ام.
می‌گویم: دیروز هم فقط وقتی خواستی بری نون بخری از خونه اومدم بیرون. چند روزه بیرون نرفتم
مامان می‌گوید: ما شنبه اومدیم خونه. دیروز بوده و امروز
به نظرم زمان زیادی گذشته بود..
امروز هم به بابا گفتم یک ماهه آمده‌ام خانه. بعد فهمیدم تازه 21‌ام ست و 10 - 12 روز بیشتر نیست..

آنتی بیوتیک‌ها اولین جایی که مورد هدف قرار می‌دهند صورتم هست. مثل برداشتن ابرو و کور کردن چشم باشد انگار.. سه تا جوش بزرگ سمت چپ صورتم جا خوش کرده.

Sunday, July 11, 2010

- یه کاری انجام می‌دی؟
- هر کاری؟
- نه بابا! فقط یه کار
- چه کاری؟
- تو قبول کن فعلن
- تو که می‌دونی آخرش من قبول می‌کنم و هرچی بخوای همون می‌شه
- جدن؟
- آره
- خب پس از همین اولش قبول کن
- باشه
- بجای من برو کنکور بده
- اصلن گیرم که من برم امتحان بدم و نفر اول کنکور بشی بعد بی‌سواد باشی خوبه؟
- من راضی‌ام. تو نگران بقیه‌ش نباش..


درس خوندنم نمیاد !
چند شب پیش آقای ح می‌گفت من از وقتی یادمه تو همیشه کنکور داشتی..
یادم رفت بگویم هیچ وقت هم درس نخوندم.. حالم از کنکور بهم می‌خوره!

چهارشنبه بعدازظهر بود. کتانی‌های آبی نبود. یادم بود آخر هفته‌ی قبل پوشیده بودمش ولی یادم نبود چه شده بعدتر.. زنگ زدم به خواهره و امیدوار بودم وقتی نبودم شاید پوشیده و رفته. گفت مثل همونی که من قهوه‌ایش را دارم؟
گفتم: آره
گفت: خب من قهوه‌ایش رو دارم. کتونی تو رو می خوام چه کار؟
گفتم: امیدوار بودم تو برده باشی. تو رو خدا تو برده باشش و گم نشده باشه
ولی آنجا نبود. هیچ جای خانه نبود. توی ماشین نبود. مامان گفت: شاید دیلمان جا مانده
خوشحال شدم و امیدوار. داشتیم می‌رفتیم و یکی، دو ساعت بعد می توانستم مطمئن شوم.
آنجا هم نبود. یادم آمد چند روز پیش بابا ماشین را برده بود کارواش. فکر کردم شاید مانده آنجا وقتی خواسته‌اند ماشین را تمیز کنند.
بابا قول داد یکشنبه صبح سر بزند و پرس‌ و جو کند. پرسید: زیر صندلی را نگاه کردی؟
گفتم: نه ولی تو ماشین هیچی نبود.
شنبه شب قبل از اینکه راه بیفتیم، سرک کشیدم زیر صندلی‌ها. تمام هفته جا مانده بود زیر صندلی..

Wednesday, July 7, 2010

15کیلومتر آمده بودم اینورتر که مجبور شدم، برگردم دوباره تا کلیدم خانه‌ام را که جا گذاشته بودم را بردارم..
شب لپ‌تاپم را روشن کردم. آنلاین شدم. برای خودم ول چرخیدم با اینکه می دانستم باید بشینم از روی برگه‌های اسکن شده رونویسی کنم و صبح تحویل استاد دهم. باتری که به هن و هن افتاد به صرافت پیدا کردن شارژر شدم. نبود. جا گذاشته بودم..
بدون آن نوشته‌ها اینهمه راه که آمده بودم هیچ بود. کپی کردم روی فلش با آخرین نفس‌های باتری.
صبح برق قطع بود. آب نبود. با آب معدنی صورتم را شستم و رفتم بیرون و پرینت گرفتم ار روی برگه‌ها و شروع کردم به نوشتن..
آب نبود. برق نبود. گرم بود و من عصبانی بودم از خودم..

Monday, July 5, 2010

به دکتر می‌گویم خوابم زیاد شده و خیلی احساس خستگی می کنم در طول روز. زود می‌خوابم و زیاد.. مثلن دیشب ساعت 12 دیگه نزدیک به بیهوشی بودم و زود خوابم برد..
دکتر می گوید: ساعت 12 خیلی هم زود نیست
می گویم: برای من خیلی زوده !

Sunday, July 4, 2010

 امسال کانون پرورشی نرفتم. دیگر روز بعد از امتحانات خبری از کلاس‌های نقاشی و سفالگری نبود. دیگر بچه‌ها نبودند که باید کم کم اسم‌هاشان را یاد می‌گرفتم و با خلق و خویشان آشنا می‌شدم و دوست می‌شدیم..
این قسمت از تجربیاتم را شاید اینجا پایانش بود. فکر کردم بس ست دیگر..

حالا یک تابستان با وقت اضافه و بدون برنامه‌ی منظم و درست حسابی روبرویم هست برای همه‌ی کارهایی که سر و کله زدن با بچه‌ها مجالی برایش باقی نمی‌گذاشت..

Saturday, July 3, 2010

 هم‌سن بودیم. خیلی آرام‌تر از من بود. زیاد حرف نمی‌زدیم. حرف از روزمره و شیطنت‌ها و درس خواندن و نخواندن بود. می دانستم به تازگی برادر 16ساله‌اش را از دست داده. یک شب در خواب.. پسر خوابیده بود و هیچ وقت بیدار نشده بود. گفتند سکته‌ی مغزی! شنیده بودم مادرش در هم شکسته..
رها، برادرزاده‌ی آقای میم بود و طاهره خواهرزاده‌اش، همراه صدف که فامیل زنش بود، انگلیش تو دی می خواندیم پیش آقای میم در آن خانه‌ی قدیمی که احساس می کردی اگر ضربه‌ی محکمی بهش بخورد به سرعت فرو می‌ریزد و بنیان محکمی ندارد..
بعد از 5کتاب که انگلیش تو دی خواندن را ول کردن، کم می‌دیدمش. سر کلاسی، گذری، اتفاقی، از لحاظ دوستان مشترک و ... گه‌گداری خبر رها و طاهره را از مهرنوش می شنیدم. یادم هست آخرین بار طاهره را عروسی مهرنوش دیدم اما رها را نمی‌دانم..

آخرین جست و خیز‌های امروز بود.. گپ می‌زدیم، مابینش قر می‌دادیم، بالا پایین می‌پریدیم. قرار بود شام بخوریم و برگردیم خانه. آقای صاد با موبایلش حرف می‌زد. گفت آقای ی بوده و گفته این چند روز درگیر مراسم ختم بوده و برادرزاده ی آقای میم فوت کرده..
حواسم بود به برادرزاده‌ی آقای میم! چه کسی می‌توانست باشد؟ با تردید پرسیدم رها؟
گفتند: رها
رفته بود خرید انگار. در مغازه بوده و گفته "آخ" ! افتاده و مرده!
گفتند: سکته‌ی قلبی
به همین راحتی..

یک بغض مانده همینجا، گیر کرده توی گلویم..

Wednesday, June 30, 2010

می‌تونم کتاب بنویسم از لحاظ "خاطرات من و جاده" با سرفصل "مزاحمت‌های جاده‌ای"

آغاز رسمی تعطیلات

رسیدم خونه. دوش گرفتم. چای دم کردم. نشستم پای گودر

Tuesday, June 29, 2010

می‌داند دلخورم. می‌گویم: نه .. شوخی می‌کند، قلقلکم می‌دهد، می‌خندد.. جواب که نمی‌گیرد، دراز می‌کشد و دیگر حرفی نمی‌زند..
سرم را بلند می کنم.. آرام خوابش برده. صدای تلویزیون را کم می کنم و می‌نشینم به تماشای فوتبال.
بیدار می‌شود. از گوشه‌ی چشم می‌بینمش. نگاهم به تلویزیون ست..
آرام می‌خزد سمتم و مثل گربه خودش را می چسباند به پاهایم.
دوباره خوابش می‌برد انگار..

صبحانه در دیلمان، نهار لاهیجان، بعدازظهر در آمل، شام در چالوس و رسیدن به رختخوابی در شهسوار..
بیشتر از 12 ساعت زندگی در ماشین و گذر از ترافیک ِ یکی، دوساعته کمربندی چالوس و ترافیک شهرها و شلوغی جاده‌ها یعنی روزی که گذشت با تنی خسته و جانی که نایی برایش نمانده بود. 24 ساعت باقیمانده تا 3 تا امتحان هم‌زمان و سلام تعطیلات!
ساعت که تند گذشت و 12 ساعت باقیمانده به امتحان با شقایق شروع کردیم به درس خواندن میان خمیازه‌های گاه و بی‌گاه و رونویسی از جزوه از لحاظ بسته بودن مغازه‌های شهر و ممکن نبودن کپی..
ساعت 3صبح شال و کلاه کردن و دلت نخواهد برگردی خانه در این هوای خوب و شهر خلوتی که فقط نور تیرهای چراغ برق بهش جان می‌بخشیدند و رساندن جزوه‌ی دست‌نویس به هم‌کلاسی طفلکی دیگری..
کمی خواب و بیداری..
صبح به سرعت سر رسید و جلسه‌ی امتحان. حق انتخاب داری سر کدام شماره صندلی امتحانی‌ات بنشینی. در 3جای مختلف در این ساختمان 5طبقه. سوال‌ها را می‌شناسی و می‌دانی همه را خوانده‌ای، فقط ذهن یاری نمی‌کند. نوشته و ننوشته حوصله‌ی فشارآوردن به مغزت را نداری. برگه‌ی اولی را تحویل می‌دهی و خودت را معرفی می‌کنی به مسئول آموزش. برگه‌ی سوال و پاسخ امتحان دومی را می‌گیری و می‌گویند هرجا دوست داری بنشین. 5تا تیتر از صفحات کتاب سوال ست که حتا یادت هست زیر کدام کلمات خط کشیده‌ای ولی آن چند پاراگراف توضیح هر مبحث را در حد چند خط خلاصه می‌نگاری. باشد که استاد سخت‌گیری نفرماید و به چکیده‌ی مطالب راضی شود.
برگه‌ی دوم تحویل و برای بار سوم لیست می‌گذارند جلویت تا اسمت را پیدا کنی و مقابلش امضا بزنی محض حضور در جلسه. 5سوالی بعدی را هم می‌نویسی و می‌زنی بیرون. استاد چند بار تاکید کرده بعد از امتحان هیچ جایی نروی و با طراحی‌ها حضور بهم برسانیم. چند تا ایراد از کار و چندین تا سوال.. تو که می‌دانی کلمات را می‌بافی فقط و استاد که مهر تأیید می‌زند بر بافته‌های ذهن مغشوشت..

Thursday, June 24, 2010

جاده بوی شالیزار می‌داد امروز

Wednesday, June 23, 2010

چند تا ماشین توقف کرده بودند. سرباز‌ها ماشینی که 3مرد جوان سرنشینش بودند را جستجو می‌کردند. از پلیس راه به آرامی گذشتم و دوباره صدای موزیک را بلند کردم..
تابلو می‌گوید 15کیلومتر مانده تا مقصد. چراغ بنزین روشن بود و نگاهم به اطراف بود برای پیدا کردن پمپ بنزین. باز ترافیک..
ماشین‌ها به آهستگی حرکت می‌کنند. نزدیک‌تر که می‌روم ماشین‌های نیروی انتظامی را می‌بینم که راه را سد کرده‌اند و فقط از یک لاین اجازه‌ی تردد می‌دهند. مرد از سمت راستم به سربازی که سمت چپم ایستاده علامت می‌دهد که علامت توقف را جلویم بگیرد. کمی جلوتر توقف می‌کنم. دو تا پلیس چاق گنده سراغم می‌آیند. مرد اولی می‌گوید کارت ماشین وگواهینامه
از کیف پولم گواهینامه را در می‌آوردم و همراه کارت ماشین می دهم دستش. مرد دومی می‌پرسد: این عکس خودته؟
حداقل ده سالی از عمر آن عکس با مقنعه می‌گذرد. برای ثبت نام سوم راهنمایی‌ام بود. می‌گویم: آره. خودم هستم
مرد با اخم‌های گره کرده می‌گوید: این چه وضعیه؟ حالا ماشینت را بفرستم پارکینگ؟
نه آرایشی روی صورتم هست و نه ظاهر نامعقولی دارم. از حمام که درآمدم موهایم را جمع کردم پشت سر و یک شال انداختم روی سرم. هنوز خیسی موهایم را احساس می‌کردم.
دوباره می‌پرسد. جواب نمی‌دهم. از شئونات و حجاب و ... می‌گوید. گواهینامه‌ام در دستش بالا پایین می رود و می گوید: باید حجابت مثل همین عکس باشه! مثل همین..
در سکوت به مرد که با عصبانیت داد می‌زند نگاه می‌کنم. می گوید: برو ولی دیگه تکرار نشه..
گواهینامه و کارت ماشین را می‌گیرم. دور شدنشان را از آینه وسط نگاه می‌کنم. راهنما می‌زنم و برمی‌گردم میان ماشین‌های دیگری که از این سد گذشته‌اند. خنده‌ام می‌گیرد.. از چند تار مو که باعث عصبانیت و خشونت می‌شود، می‌خندم و دلم برای روزهای مردی که اینگونه می‌گذرد، می‌سوزد..
به بابا می‌گویم: ماشین را می‌خواستن بفرستن پارکینگ و شرح ماوقع می‌دهم. بابا می‌گوید: می گفتی ببره. گه خورده!
مامان می‌گوید: می‌گفتی عکس روی گواهینامه را غیر از این قبول نمی‌کردن. از رو اجباره..

Tuesday, June 22, 2010

دوشنبه
جزوه را می‌گذاریم جلویمان و خط به خط با نمایشنامه‌ها جلو می‌رویم. آتنا و سودابه و سارا یادداشت می‌کنند، سوال می‌پرسن، نظر و برداشتم از متن را می‌گویم و درباره‌اش حرف می‌زنیم. باران می‌بارد ودلم بالا پایین پریدن می‌خواهد. ساعت از 11 می‌گذرد و نمی‌شود فوتبال دید. باران شدت می‌گیرد وحواسم به بیرون از پنجره هاست. سارا مثل همیشه عقب می‌ماند. ذهنم پر از کلمه‌ست و دلش هوای تازه می خواهد. سارا دوباره می‌پرسد تمام شد؟ می‌گویم: من دیگه چیزی یادم نمیاد که نگفته باشم. جایی رو اگه متوجه نشدی بگو تا دوباره توضیح بدم..
سارا را می‌رسانم خانه‌ی دوستش. سودابه می‌رود خانه‌شان. من و آتنا و هم‌خانه‌هایش هستیم و نم نم باران ومنکه دلم هوای تازه می‌خواهد. بچه‌ها پایه‌ی شبگردی هستند. ما وجاده وموزیک و باران..
شب عذاب وجدان می‌گیرم مبادا تحلیلم از متن درست نباشد و همکلاسی‌ها نمره‌ی خوبی نگیرند. استاد اصول درست حسابی یادمان نداده بود و در مورد هیچ کدام از این نمایشنامه ها در کلاس حرف نزده بودیم.
سه‌شنبه
برگه‌ی سوال‌ها را می‌گیرم و نگاهم می‌افتد به بارم‌بندی. فقط 10 نمره؟ از استاد می‌پرسم 10نمره‌ی دیگه‌ش چی؟ می‌گوید: امروز موضوع تحقیق بهتون می‌دم تا 18ام فرصت دارید تحویل بدید..
محمدرضا بهمان فخرفروشی می‌کند که امتحاناتش تمام شده. با شراره ترانه‌ی گیلکی گوش می دهیم و هم‌خوانی می‌کنیم و خوشحالیم. محمدرضا هیچ نمی‌فهمد. می‌گوید: می‌رم گیلکی یاد می‌گیرم. حالا ببین !
دریا مرا می‌خواند.. می‌روم لب ساحل و اجازه می‌دهم لمسم کند و با موج‌هایش از روی پوستم رد شود..
به اندازه‌ی یک مشت سنگ جمع می‌کنم و برمی‌گردم خانه.

جمعه
یک روز مانده بود به تحویل کار و دو تا امتحان کتبی. باید لباس‌هایی که طراحی کرده بودیم را می دوختیم. شقایق آمد با لباس‌های کوک زده، لباس‌های نصفه نیمه‌ی من که از روز قبل شروع کرده بودم به چرخ کردن درزها. درد لعنتی که مجال نشستن نمی‌داد و از پشت پرده‌ای از اشک کمر ِ دامن و شلوار کوک می‌زدم و دکمه می‌دوختم..
فکر کردیم 3تایی می‌توانیم مزون بزنیم. من و هم‌خانه از اتو زدن فراری بودیم و شقایق با کمال میل انجام می‌داد. شقایق دوختن کمر و زیپ برایش سخت بود وهم‌خانه از کوک زدن متنفر. من نشسته بودم خرابکاری‌هایشان را می‌شکافتم و کوک می‌زدم..
بعد از فارغ شدن از دوخت و دوز با صدای بلند از روی جزوه می‌خواندم و می‌پرسیدم و مطمئن می‌شدم توی حافظه‌هاشان مانده. سحر مثل همیشه متعجب بود از این درس خواندنمان.. بعد من بودم و قواعد قرآن..
شنبه
استاد 4تا سوال، به وسعت تمام جزوه داده بود. جواب دادم با خیال راحت و مطمئن که هیچ اشتباهی ندارم و همه را بلدم. خودم را معرفی کردم به مسئول حوزه که بروم برای امتحان قرآن. باز درس عمومی و حساب کتاب من برای نمره‌ی قبولی!
ساعت 1 لباس‌هایی که به سایز خودمان دوخته بودیم، پوشیدیم. استاد یک به یک صدایمان کرد و دست هنرمان را سنجید و نمره داد.
یکشنبه
امتحان کتبی 8نمره‌ای طراحی لباس و دوخت داشتیم. برای اولین بار درسی را بیشتر از یکبار می‌خواندم. انگار که هرچه بیشتر می‌خواندم احساس می‌کردم فراموشم شده ست و خنگ‌تر می‌شوم. به قول خانم هم‌خانه اینهمه درس خواندن با ما سازگار نیست.
باز 3 تا سوال به وسعت کل جزوه. 3برگ کامل نوشتم و آسوده خاطر از اینکه چیزی یادم نرفته. به علت برهم زدن نظم جلسه هم بیرونمان کردند چون با سارا بحث می‌کردم از ساختمان خارج نشود و امتحان دومش را هم بدهد اما سارا حرف خودش را می‌زد و با حماقت تمام درسش را حذف کرد..
خانم هم‌خانه را رساندم ترمینال و رفت تهران. خانه پر بود از نخ.. از هر جایی نخ یافت می‌شد. کمی تر و تمیز کردم تا آتنا بیاید و کمکش کنم برای امتحان بعدی..
باز شب و باز نمایشنامه‌ها و امتحان تحلیل..

Tuesday, June 15, 2010

رویای شبانه

تخت‌خوابش را با زحمت از اتاقش آوردیم و گذاشت زیر پنجره، توی هال. گفت اینجا خنک‌تر ست. گفت توی اتاقش بخوابد نمی‌تواند در را باز بگذارد و گرما هم کلافه‌ کننده‌ست. گفت بهتر ست توی هال بخوابیم. به جابجایی تختم فکر نکردم. لامپ‌ها را خاموش کردم. بالشت و ملحفه به دست ولو شدم وسط هال..
- دنیا
- جانم؟
- هوا امشب خیلی بهتره، نه؟
- آره
- کاش یه تراس بزرگ داشتیم که بریم اونجا بخوابم
- پشه‌ها کبابمون می‌کردن
- پشه‌بند باید می‌بستیم
جابجا می‌شوم..
- دردسرش زیاده
سکوت می‌شود کمی
- کاش یه خونه‌ی حیاط دار داشتیم
- اوهوم. خوب بود. با یه حوض وسطش
- آره. با کلی درخت
- درخت آلبالو و آلوچه
- انگور هم دوست دارم
- من این انگور ریزها که قهوه‌ای قرمز هستند را دوست دارم
- سیاه‌ها؟
- نه. یه مدل انگور که سبز زرده. یه مدل هم درشت و سیاهه. اونها هم نه. اینایی که دونه‌های ریز داره و قرمز قهوه‌ای هستند..
- آها ! شستنش سخته
- آره
- انگور لعل شاهرود
- بلد نیستم چیه
- مثل انار ساوه می‌مونه. البته منم انار ساوه را تو تلویزیون دیدم، هرکدوم به چه بزرگی! انگور لعل شاهرود عالیه. خیلی خوشمره ست
- درخت انار هم خوبه
- گوجه سبز
- گیلاس
- گوجه هم خوبه
- بوته ی توت‌فرنگی
- فکر کن بعدازظهرها می‌تونستیم زیر سایه‌ی درخت‌ بشینیم. پنیر تبریزی و نون تازه با خیار و گوجه بخوریم. به به
- با چای تازه دم
- تو باغچه سبزی خوردن هم بکاریم. خب؟
- خب.. حوضمون هم فواره داشته باشه!
- با کاشی‌های آبی فیروزه‌ای
- می‌شه هندونه هم انداخت توش خنک شه
- ماهی گلی
- ..
- ..
- توجه کردی اگه قرار بود هر شب نزدیک هم بخوابیم، بی‌خواب می‌شدیم؟
- الان می‌تونی از من تشکر کنی خونه‌ی دو خوابه پیدا کردم وگرنه مجبور بودیم تو یه گله جا بخوابیم
می‌خندم
- زیر چشممون گود می‌افتاد، فکر می‌کردن معتاد شدیم اونوقت
- شانس آوردیم
.
.
- ولی کاش خونمون حیاط داشت..

Sunday, June 13, 2010

سحر با کتابش آمده بود. سر در کتاب زیر نکات مهم خط می‌کشید. سوال می‌پرسید و در خلال حرف‌هایم با خانم هم‌خانه جوابش را می‌دادم. گفت: آفرین. اینا رو امروز خوندی؟
گفتم: نه! دو هفته پیش.
خانم هم‌خانه گفت: اصولن من و دنیا بهتره بریم تو اتاقمون در را ببندیم تا بتونیم درس بخونیم. اما مثلن اگه من از اتاقم بیام بیرون محض دستشویی رفتن و دنیا در راه آشپزخانه باشه که یه لیوان آب بخوره، یهو می بینی 3 ساعت گذشته و من و دنیا نشستیم به حرف زدن. امروز هم که در اتاق‌هامون باز بوده کلن..

Saturday, June 12, 2010

شب ِ امتحان - 2

ساعت از 10 و نیم گذشته بود. رسید با چهره‌ی درهم. تصورم این بود آدم از ساعت 3 ونیم بعازظهر در اتوبوس باشد بهتر از این نمی‌شود. زنگ زدم سحر بیاید تا شام بخوریم. غذا را گرم کردم و سفره انداختم. عادت ندارم پا پی کسی شوم وقتی بی‌حال و بی‌حوصله ست. گفتم حالش که جا بیاید تعریف می‌کند همه چیز را. می‌خواست دوش بگیرد. گفتم آب نداریم. حالش بدتر شد. سحر دم به دم سوال می‌پرسید که چه شده؟ گفتم خسته‌ست. فعلن شام بخوریم تا آب بیاید و برود دوش بگیرد.
آخرین لقمه در دستم بود. دخترک رفت توی اتاقش. حس کردم بغضش ترکید.. به سحر اشاره کردم بماند و رفتم دنبالش. پرسیدم چه شده؟ گفت: چهارشنبه حال عموم بد شد یهو. نگاهم به چشم‌های پر اشکش بود و منتظر بودم بگوید حالش وخیم ست مثلن و بگویم خوب می شود انشاالا! گفت حالش یهو بد شد. خوب بود تا قبلش..
منتظر بودم بگوید بیمارستان ست مثلن. گفت: تمام کرد !
بغلش کردم. گریه می‌کرد. حرفی نداشتم بگویم. کم کم به حرف آمد. امروز نزدیک ظهر عمویش را دفن کرده بودند..

Friday, June 11, 2010

شب ِ امتحان

نامبرده حوالی ساعت 5 بعدازظهر اس‌ام‌اس فرستاد به همخا‌نه‌اش که تو کی می‌آیی؟ و هم‌خانه‌اش پاسخ گفت ساعت 3 و نیم حرکت کردم. جاده چالوس بسته‌ست و از رشت می‌آید و حوالی 10 شب می‌رسد. نامبرده در جواب نوشت: جزوه‌ی ناقصی دارم.
خانم هم‌خانه نوشت: نگران نباش. من جزوه‌ی کاملی دارم اما هیچی نخوندم. میام با هم می‌خونیم.
فرد فوق الذکر هم با خیال راحت روی هارد گشت و فیلم Doute را یافت و یادش آمد فقط نیم ساعت اولش را قبلن دیده و زمان مناسبی‌ست که تا انتها ببیند. بعد هم رفت سراغ Dr Parnassus. بعد هم در گودر چرخی زد و چشمش افتاد به عبارت "کشک بادمجان". حوالی ساعت 8 و نیم بود که شال و کلاه کرد برود از نزدیک‌ترین میوه‌فروشی بادمجان ابتیاع کند. ولی یادش افتاد آخرین ذره‌های نعناع خشک را استفاده کرده قبلن. موقع پایین رفتن از پله‌ها، سحر را که میان جزوه‌های امتحان فردایش غرق شده بود را پیدا کرد و مطمئن شد نعناع خشک به قدر کافی دارد.
بادمجان خرید و موقع برگشت سری به سوپری زد و ماست برای نهار ِ احتمالی فردا، شیر برای دسر بعد از شام و نان خرید. سر راه هم شیشه‌ی نعناع را از سحر گرفت. عرق‌ریزان و کلافه از هوای دم کرده، بادمجان‌ها را پوست کند و نمک پاشید. و به سرعت به حمام شتافت. زیر دوش بود که رفته رفته هی آب کم و کمتر می‌شد. هی شیر آب را باز و بسته کرد به خیال اینکه مشکل از آن ست ولی آخرین قطره‌ها هم آمد و دیگر اثری از آب نبود. شیر دستشویی را امتحان کرد. واقعن آب نبود.
با آب معدنی سرد ِ از یخچال درآمده خودش را شست و سعی کرد الفاظ رکیک به کار نبرد!
ماهیتابه را گذاشت روی اجاق و روغن ریخت و چند باری نزدیک بود پاهای خیسش لیز بخورد و کف آشپزخانه پهن شود ولی در لحظه‌ی آخر خودش را نجات داد. بادمجان‌های خرد شده در ماهیتابه جیلیز ولیز می‌کردند که با بطری آب سرد دیگری سعی کرد سیر بشورد و رنده کند و کمی بو را از دست‌هایش بزداید.
سیرهای رنده شده را همراه نعناع خشک سرخ کرد و حواسش بود کمترین ظرفی کثیف شود. آب کتری را اضافه کرد به ماهیتابه. بادمجان‌های سرخ شده را داخلش چید و در ظرف را گذاشت.
تخم مرغ یادش رفته بود بخرد. دسر بدون تخم‌مرغ بلد نبود. ایستاده بود جلوی یخچال و فکر می‌کرد حالا چه کند؟ ظرف ماست را از یخچال خارج کرد. یک عدد سیب پوست کند و به قطعات کوچک تبدیلش کرد، به اضافه‌ی موز خرد شده. سرکی در کابینت کشید. اینجا چه داریم؟ کشمش‌ها را با اندکی آب شست و اضافه کرد به سیب و موز‌ و ماست. دلش یک چیز دیگر می‌خواست. بین آویشن و چاشنی ماست و خیار، دومی را انتخاب کرد و اندکی به ماست افزود. نتیجه‌اش بد نبود. کاسه‌ی ماست را گذاشت توی بخچال.
آب ِ غذا هم بخار شده بود و کشک بادمجان آماده! اجاق را خاموش کرد تا خانم هم‌خانه از راه برسد..

Thursday, June 10, 2010

از آمل آمدم بیرون، نگاهم افتاد به نشانگر بنزین. اندکی فاصله داشت تا خط قرمز. به خودم گفتم رسیدم محمودآباد می‌روم پمپ بنزین.
بریدگی را دور زدم و ایستادم در صف. نوبتم شد. کارت بنزین در دست منتظر آقای مسئولش شدم. با پیرمردی حرف می‌زد. حواسش به همه جا بود. صدایش زدم، گفت الان میام. برای پیرمرد در دبه‌ی پلاستیکی‌اش بنزین ریخت. در ردیف کناری هم ماشینی با 5سرزنشین دختر نشسته بود و خودشان را باد می‌زدند و منتظر آقای بنزینی بودند. مرد آمد و به من گفت: چند لحظه صبر کنید تا برای این خانم‌ها بنزین بزنم. الان میام.
ماشین پشت سری‌ باکش را پر کرده بود و منتظر بود. رفتم جلو تا بتواند برود. ولی تا خواستم برگردم سر جایم دو تا ماشین اشغالش کرده بودند. آقای بنزینی به آقای سیبیلو می گفت برو عقب. این خانم هنوز بنزین نزده. نوبت ایشونه. آقای سبیلو به صف بنزین اشاره می‌کرد که سختش هست برگردد سر جایش و با هم بحث می‌کردند.
پیاده شدم. در باک را بستم. پایم را روی پدال گاز فشار دادم و رفتم.
عصبانی بودم. عصبانی از خودم! مگر چلاق بودم که ایستاده بودم منتظر مردی که بیاید باک بنزین برایم پر کند. دست‌هایم کار نمی کرد یا چشم‌هایم نمی‌دید یا سواد نداشتم؟ ترسیدم دستم بوی بنزین بگیرد؟ بنزین سر ریز کند؟ چه اتفاقی ممکن بود بیفتد که من بعده این همه سال هنوز یکبار هم خودم از ماشین پیاده نشده بودم.
عصبانی بودم. تا شهر بعدی 20 کیلومتر فاصله بود. فکرم به روشن شدن چراغ هشدار نبود. ذهنم درگیر سرزنش بود. عصبانی بودم از خودم.
گفتم بالاخره باید این یک جایی تمام شود. همین امروز. منتظر هیچ آدمی نمی‌شوم. رسیدم به پمپ بنزین. کارت بنزین را گرفتم دستم و رمز را تکرار ‌کردم یادم نرود. کیف پولم را هم گذاشته بودم روی صندلی.
پیاده شدم. کارت بنزین را فرو کردم در دستگاه. مرد آمد و گفت: بلدی باهاش کار کنی؟ گفتم: آره
آرنجش را تکیه داد به پمپ و انگار که نمایشی در شرف وقوع بود ایستاد به تماشا. رمز را وارد کردم. دکمه ی لغو را زد و گفت: دوباره
دوباره وارد کردم. بار دکمه‌ی لغو را زد و گفت: دوباره! من هنوز خشم در وجودم بود و این مردک سر شوخی داشت با من انگار! گفتم چرا؟
گفت: محکمتر دکمه‌ها رو فشار بده. به جای 4 رقم فقط 3 تاش افتاده اینجا. دکمه‌ها را محکمتر فشار دادم. گفت: آفرین!
و همانجا ایستاده بود. برگشتم. در باک را باز کردم و شلنگ بنزین را فرو کردم داخلش. هر 4 لیتر می‌پرید! هیچ چیز عجیب غریب سختی نیست. می فهمی؟ 20لیتر برای حالا کافی بود. بقیه منتظر بودند و نمی‌خواستم معطل کنم.
رفتم سمت مرد و شلنگ بنزین را دادم بهش و برگشتم تا در باک را ببندم. صدایش می‌آمد که می‌گفت: ببین! اینجوری می‌ذارنش اینجا. اصلن کار سختی نیست. یاد گرفتی؟
حوصله‌ی تودهنی زدن بهش را نداشتم. نگفتم چرا این آموزش را به این مردانی که شلنگ می‌دهند دستت و دست در جیب می‌کنن برای حساب برگزار نمی‌کنی؟ سوار شدم و کیف پولم را برداشتم. گفت 2017 تومن!
همراه 5هزارتومانی، 100تومنی دادم و گفتم 17تومن را ازش کم کن. گفت: نه خب. همون 2تومن.
از پمب بنزین آمدم بیرون. دیگر عصبانیت در وجودم نبودم..

توی جاده همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که احساس کنند الان وقت معاشرت ست. فلاشر روشن می‌کنند، ویراژ می‌دهند، انواع ژانگولرها را اجرا می‌کنند تا تو بهشان توجه کنی و در آخر هم اصرار دارند شماره بدهند. طفلکی‌ها نمی‌دانند با صدای موزیک و در این فصل گرما با شیشه‌های بسته و کولر روشن صدایی ازشان نمی‌رسد. گه‌گاه صدای بوقی می‌آید و بالا پایین پریدن ‌ها و بال بال زدن‌شان که از گوشه‌ی چشم دیده می‌شود و بیشتر باعث سرگرمی‌ست. قسمتی از جاده را همسفرت می‌شوند. همانطور که یکباره پیدایشان شده، یکباره هم ناپدید می‌شوند. خیلی‌هایشان اذیت زیادی ندارند. می‌شود به راحتی از کنارشان گذشت.
اما همیشه هم همسفران عزیز بی آزار و اذیت نیستند. یکیشان می‌شود مثل این آخری که یهو چراغ ماشینش از توی آینه چشمم را زد و کنار کشیدم رد شود. یکبار، دوبار، سه‌بار، بارها راه دادم برود. سرعتم را زیاد می‌کردم، باز بود. کم می کردم، باز بود. همه‌ی 4-5 سرزنشین ماشین قصد اذیت داشتند. فریادشان و بوق‌های ممتد و نور بالا و ویراژهایی که می توانست مرا به مرز تصادف برساند که چه؟ یکیشان می‌گفت: این شماره رو بگیر !
نگاهم به جاده بود و گوشم به صدای داریوش. یکباره تقی صدا کرد و پریدم. وقتی از کنارم رد می‌شدند کوبیده بود به آینه بغل. با فاصله‌ی کمی بودیم و ترافیک عباس‌آباد و صدای خنده‌هایشان. شکر خدا این جور وقت‌ها هیچ پلیس زحمت‌کشی پیدا نمی شود. شماره‌ی ماشین را نوشتم تا پیدا کردن یکی از حافظین اسلام و مردم!
تا شهسوار اگر شما پلیس راهنمایی رانندگی یا نیروی انتظامی دیدید، منم دیدم. رفته بودند بخوابند و جاده در امن و امان بود.
به اولین باجه‌ی راهنمایی رانندگی در مرکز شهر رسیدم گفتم می‌خواهم از یک شماره‌ی ماشین شکایت کنم. گفتند باید بروی کلانتری. این مربوط به ما نیست. آدرس کلانتری را گرفتم و رفتم. نگهبان دم در راهنمایی‌ام کرد تا پیش افسر نگهبان.
افسرنگهبان پرسید بچه‌ی کجایی؟ گفتم اهل اینجا نیستم و دانشجو هستم.
پرسید: می‌شناسی‌اش؟ گفتم نه
گفت: شماره ماشین رو داری؟ گفتم آره
پرسید: تنها بودی؟ گفتم آره .. انگار که جواب سوال یافت شده باشد. دختر تنها ساعت 9 و نیم شب در جاده!
گفت: باید اول بروی دادگستری شکایت کنی. بعد بیای اینجا. بعد... دنگ و فنگش زیاده!
انگار که بگوید بیخیال شو! گفتم اگه همه بیخیال نمی‌شدند دیگر کسی به خودش اجازه نمی داد به حریم کسی تجاوز کنه و باعث آزار و اذیت بشه.
گفت: شنبه صبح باید بری دادگستری شکایت بنویسی
گفتم: شنبه صبح می‌روم دادگستری

Tuesday, June 8, 2010

نیمه‌های شب بود. مامان می‌گفت: برو بخواب. خاله مریم پشت چرخ خیاطی نشسته بود و برایم دامن می‌دوخت. چند روز بعد عروسی عمو محسن - دوست ِ بابا- بود. خاله برایم بلوز سفید دوخته بود. منتظر بودم دامن سرخابی هم آماده شود اما مامان می‌گفت وقت خواب ست. بابا فوتبال می‌دید. گرسنه‌اش شده بود. دو تا تخم مرغ گذاشت آب‌پز شود. خاله و دوستش مهمانمان بودند. تخم‌مرغ‌ها که حاضر شدند، بابا گذاشت روی نان لواش و نمک و فلفل پاشید رویش. نان را پیچید و تعارفمان کرد. حواسش به فوتبال دیدن بود. ساندویج تخم‌مرغش را نزدیک دهان برد. هنوز گاز اول را نزده بود که همه‌چیز شروع به لرزیدن کرد.
مامان گفت: زلزله! بابا گفت: زلزله چیه؟ اینجا که زلزله نمیاد.
خاله گفت: زلزله! مامان گفت: زلزله! .. بابا هنوز باورش نشده بود اما خانه می‌لرزید. خاله دستم را گرفت و با دوستش آمدیم بیرون. مامان و بابا، دینا و مینای خواب‌آلود را در آغوش گرفتند و آمدند در حیاط.
کسی نگران ریختن دیوار حیاط بود. با فاصله ایستادیم وسط حیاط. صدای زنگ تلفن می‌آمد. بابا می‌خواست برود، مامان می‌گفت: نرو
خانه‌ی عموی مرحومم انتهای کوچه بود. زن‌عمو با دخترش زندگی می‌کرد. بابا رفت دنبالشان که تنها نمانند. بابا می‌گفت مردم در خیابان هستند. همه ترسیده بودند.
زن‌عمو و مهرنوش هم آمدند. بابا موکت پهن کرد. رخت‌خواب‌ها را آوردند تا در حیاط بخوابیم. خوابی که از چشم‌ها رخت بسته بود. تا صبح پس‌لرزه‌ها می‌آمد. مامان نگاهش به دیوار بلوکی بود. دوست ِ خاله - اسمش یادم نیست - حسابی ترسیده بود. اهل بندرعباس بود و می‌گفت دیگر پایش را حوالی گیلان نمی‌گذارد. چند سال بعد که حرفش شده بود، خاله می‌گفت دیگر شمال نیامده.
صبح، بابا با دوچرخه‌اش رفته بود خرید نان. رختخواب‌ها جمع شدند و جایش را سفره‌ی صبحانه گرفت.
قسمتی از دیوار حیاط پشتی ریخته بود و سوراخ بزرگی وسط دیوار بود. می‌دانستم اوضاع عادی نیست. یکی از شکاف آسفالت می‌گفت و یکی از کشته‌شده‌ها. عروسی عمو محسن هم نرفتیم.

پ.ن: این نوشته‌ی نادر - "جام جهانی نود ایتالیا، شب های گرم خرداد. زلزله وحشتناک رودبار و منجیل..." – خاطرات را یادم آورد. یادم آورد 20 سال گذشته..

من از تو راه برگشتی ندارم .. به سمت تو سرازیرم همیشه

من .. جاده .. داریوش

با کلی ذوق و شوق گفت زود پاشید ببرمتان پیش شقایق‌ها. توضیح می‌داد که مسیر سال قبل را هفته‌ی گذشته رفته‌اند اما خبری از شقایق نبوده. یادم نیست گفت باران کم بوده؟ دیر بوده؟ یا به هر دلیلی شقایق‌ها خیلی کم بودند امسال.
صبح من هنور پیچیده بودم بین پتو و منا کم کم رختخواب‌ها را جمع می‌کرد و پتویی که رویم بود را از یک طرف می‌کشید تا از روی تشک پرتم کند بیرون، صدای بابا از روی بالکن می‌آمد که می‌گفت: دارن زمیناشون را شخم می‌زنن و علف‌ها رو می کنن. بریم تا شقایق‌ها رو نکندن..
همیشه می‌رفتیم سمت دیلمان، این بار از همان جاده‌ی نزدیک خانه در جهت مخالف رفتیم. بابا هنوز از دیده‌های هفته‌ی قبلش تعریف می‌کرد. از روستایی که بین راه هست و هنوز خانه‌هایش روستایی ست و مدرن نشده‌اند. می‌گفت: هفته‌ی قبل گفتم دنیا اگه اینجا بود حتمن از این خانه‌ها عکس می‌گرفت.
از روستا گذشتیم و قرار شد موقع برگشتن، پیاده شویم. آسفالت تمام شد و کمی بعد رسیدیم به دشتی پر از شقایق. 20-30 تا عکس از خواهرا و شقایق‌ها و کفش‌دوزک‌ها که گرفتم، شارژ دوربین تمام شد. قبل از اینکه بیاییم، یادم رفت چک کنم.
دست از پا درازتر و دوربین به دست رفتم سمت ماشین. بابا نشسته بود منتظر. گفت چه شد؟ گفتم باتری تمام شد!
گفت شارژر نیاوردی مگر؟ گفتم چرا. ولی باید بریم خونه که بذارمش شارژ شه و نشد از روستائه عکس بگیرم.
گفت: بعدازظهر دوباره میایم. اینکه مسئله‌ای نیست
فکر می‌کردم غر می‌زند لابد. شاید من بودم غر می‌زدم به این سر به هوایی که یادش رفته باتری دوربین را چک کند آنهم وقتی مامان پرسیده بود شارژ دارد یا نه؟ و بدون اینکه چک کنم گفته بودم آره. یعنی اینجوری فکر می‌کردم.
بعدازظهر آفتاب داغ ولویمان کرده بود. قبل از نهار تا خواستیم با منا آب‌بازی کنیم، گفتند آب چاه تمام می‌شود. بجایش مامان شلنگ آب را گرفته بود به سر تا پای من! بابا قول داد یک رودخانه پیدا کنیم همان حوالی.
منا بالای سرم ایستاده بود و می‌گفت پاشو بریم. دلش آب می‌خواست. به بابا گفتم می‌رویم؟
تمام راهی که قبل از ظهر رفته بودیم را دوباره رفتیم.. و برگشتیم تا پیدا کردن رودخانه‌ای..

Monday, June 7, 2010

تعطیلات پیش از امتحان‌ها دارد تمام می‌شود. درس که نخوانده‌ام. کتاب نخوانده‌ام. فیلم ندیده ام. به دیدن هیچ دوستی نرفته‌ام..
یعنی نشد. زنگ زدم به مهسا، رفته بود. نبود..
طرح لباسم را فرستادم برای عمه تا الگویش را در بیاورد. چهارشنبه می‌روم همانجا بدوزمش و این تکلیف سخت از روی دوشم برداشته شود. بعد فقط می‌ماند طراحی‌ها که تا شب امتحان وقت ست و درس‌های خواندنی..
سخت تر هم طرح صحنه‌ای ست که باید برای فیلم بزنم. هر چه فکر می‌کنم هیچ اصولی یادمان نداده که بذارم سرلوحه‌ی کارم و طراحی کنم.

Sunday, June 6, 2010

آرام شدم؟
بعد از چند سال برای بار دوم مرا می‌دید. قیافه‌ی ف یادم نبود. الف گفت یادت هست چند سال پیش که آمده‌بودید خانه‌ام یکی از دوستانم هم بود؟
گفتم : یادمه غیر از ما، یه نفر دیگه هم بود ولی قیافه اش یادم نمونده..
اشاره کرد به ف و گفت: خب ایشون هستند.
ف گفت: نسبت به بار قبلی که دیدمت خیلی آروم شدی.
الف خندید و گفت: متاسفانه یا خوشبختانه بزرگتر شده.
گفتم همه‌ی امروز دانشگاه بودم. یه مقدارش مال خستگی هم هست..

صبح روز بعد استاد ص کتابش را داد دستم که بروم کپی بگیرم. کلاس تک نفره با حضور من تشکیل شده بود. گفت: آرامش عجیبی داری دنیا! خیلی ساکتی..

کی به این آدم جدید تبدیل شدم؟

Wednesday, June 2, 2010

بهایش چند؟

هوا دم داشت. شب بود دیگر.. حرکت قطره‌های عرق را روی تنم احساس می کردم. شال روی سرم را از زیر گلو آزاد‌تر کردم تا کمتر بچسبد به گردنم.
دلم می خواست از این گرما خلاص شوم. دستم رفت سمت دکمه‌های مانتو.. قبل از اینکه دکمه‌ی اولی باز شود، مکث کردم و دستم را آوردم پایین. نگاهم افتاد به آدم‌ها و خیابان..
فکر کردم حالا که همه چیز پولی ست و بابت هرچیزی قرار ست جریمه شویم، حداقل مانتوام را در بیاورم و خنکی هوای آزاد را روی پوستم احساس کنم و اجازه دهم باد میان موهایم بپیچد.
بعد هزینه‌ی این لحظه را پرداخت کنم به جیب آقایان.