Sunday, March 20, 2011

ساعت لپ‌تاپ بی‌اجازه از دیشب یک ساعت رفته جلو و هی باید این را به خودم یادآوری کنم که هنوز ساعت‌ها جلو نرفته وشصت دقیقه این وسط‌ها گم نشده!
الان باید 11:45 باشد.. منتظرم آب جوش بیاید. چای بخورم.. زودتر از همیشه بخوابم. قطره‌‌ی چشم و دو نوع پماد را فرو کنم در چشمانم و بعد هم که نمی‌شود چشم‌ها را باز نگه داشت..
نه خرید رفتم، نه اتاقم را تکاندم و نه دنبال تغییری رفتم..
به قول سارا : "عیدی که دلت خوش نباشه رو باید گل گرفتش"

Thursday, March 17, 2011

یک روزهایی انگار زشت‌ترین آدم روی زمینی! سعی می‌کنی لباس مناسب و رنگ مناسب را انتخاب کنی تا کمتر به چشم بیاید اما رژ روی لب‌هایت می‌ماسد، خط چشم کمکی به حالت چشم‌ها نمی‌کند.. شال سبز یا سفید یا بنفش و صورتی و قهوه‌ای و آبی هیچ‌کدام فرقی ندارد.. شال مشکی را از توی کمد می‌کشی بیرون با مانتوی خاکستری تا محو شوی بین جمعیت..
روی صندلی تاکسی آرام می‌گیری و تا به مقصد برسی راهی برای فراراز آینه‌ی ماشین نداری.. چشم‌ها را می‌دزدی اما باز نگاهت بهشان می‌افتد که تا به تاست! سعی می‌کنی هردو را باز کنی انقدر که هم‌اندازه شود اما فایده‌ای ندارد.. یکی گردتر و یکی جمع و کشیده‌تر ست..
چرا تا الان نفهمیده بودی؟ سمت راست صورتت انگار بزرگتر و یا پهن‌تر از سمت دیگر ست..لب‌هایت  آویزان ست.. نصفش را جمع می‌کنی توی دهانت.. خط ِ کج ِ غمگینی روی صورتت جا خوش می‌کند..
سر برمی‌گردانی به سمت مسافرها، به خیابان روبرو، به ساختما‌ن‌های کج و معوج.. اما باز می‌رسی به خودت.. به چین‌هایی که تازه کشف می‌کنی.. به سیاهی و گودی زیر چشم‌ها.. انگار یک روزه پیر شده‌ای و زشت‌تر..

Wednesday, March 9, 2011

امروز خواهرم زنگ زد و پرسید فیس‌بوکت چه شده؟  نمی‌شه عکس‌هات را دید..
یک هفته بود -شاید هم بیشتر - که خبر از فیس‌بوک نداشتم.. بعد ازچند روز آنلاین شدم، فیس‌بوک را باز کردم و خیالم راحت شد که منهدم نشده و هنوز پروفایلم دست خودم هست..
نه گودر باز شد و نه جی‌میل! هیچ حوصله‌ی چک کردن هم ندارم. نمی‌دونم این نشانه‌ی خوبیه در ترک عادت‌ یا خوب نیست..

شاید هنوز عادت نکردم به وضع جدید.. فکر می‌کردم وقتی اسباب و وسایلش را ببره دیگه همه چیز تمام می‌شه. چند روزه سعی می‌کنم به خونه نیمه خالی‌ام سر و سامان بدم. تابلوهام را از اتاقم بیرون آوردم و گذاشتم روی میخ‌های خالی دیوار هال!
شاید هم بهانه خوبی برای خونه تکونی باشه الان. دیشب بیشتر از 3 ساعت مرتب کردن اتاق و کتاب‌هام طول کشید.. فردا نوبت آشپزخونه ست..
بیشتر ِ وقتم صرف خرید و تمیز کردن شد این چند روز.. باز ته دلم به  وضع راضی کننده نرسیده..
هم‌خونه‌ام رفت. وقتی داشتم به خرید هدیه‌ی فارغ‌التحصیلیش فکر می‌کردم عجیب‌ترین رفتارها را از خودش نشون داد و آخر به جایی رسیدیم که از کنار هم بی هیچ نشان از آشنایی گذشتیم..

در مورد نوشته‌ی پایینی شاید بهتر باشه یه توضیحی بنویسم برات، عسل! ولی الان نمی‌تونم.. فقط اینکه درست فهمیدی که منظورم " بیشتر نشون دادن طیف متفاوت و وسیع افرادی که به هر شکل سوء مصرف دارن و تعداد رو به افزایششون هست " و هم اینکه "واقعیت" چقدر با تصورات و ذهنیات من متفاوت بوده و ...

Wednesday, March 2, 2011

فکر می‌کردم آدم‌های معتاد مشابه همان‌هایی هستند که در فیلم‌ها دیده‌ایم! شانه‌های افتاده، چشم‌های بی‌فروغ، قیافه‌ای که از 20فرسخی فریاد می‌زند.. که از غم نان یا پدر معتاد یا زیستن در محله‌های پر از دزد و قاتل یا بی‌سوادی و ... راه درستی پیدا نکرده‌اند.
و دور بودند از دنیای من، از چشمانم، از زندگی‌ام..

ترم اول که رسیدم حرف از آقای ح بود که بعدها هیچ‌وقت هم ندیدمش.. بیمارستان بود از مصرف زیاد ترامادول!
ترم بعد که یکی از سال بالایی‌ها جلوی گروه هنر تشنج کرد و روی زمین افتاد، صداهای بی‌تفاوتی به گوشم رسید که گفتند: زیادی زده! بار اولش نیست..

ماه قبل چشمانم گردتر شد وقتی فهمیدم از جمع10نفره‌ی گروه که هرکدام از ترم‌ها و کلاس‌های مختلف جمع شده‌اند با سن و سال متفاوت، 4نفرشان اعتیاد دارند. در نگاه من ظاهرشان مثل من بود. بیشتر از من تحرک داشتند، به سختی راه نمی‌رفتند، نفس‌هایشان به شماره نمی‌افتاد، سین‌شان شین نشده بود، خموده و غیرعادی نبودند.. در ظاهر یکی بودند مثل هزاران آدم دیگر که هر روز ممکن ست ببینی.

دوستی گفت: فلانی به خانه‌مان رفت و آمد دارد.. شب‌هایی که شیشه می‌کشد از ترس در اتاق را قفل می‌کنم و می خوابم که توهمش گریبانم را نگیرد! نمی‌بینی تیک دارد؟ نمی‌بینی دماغش را به شدت و آنرمال بالا می‌کشد؟ و ...
این 4نفر را دیدی؟ یکی‌شان همه چیز می‌کشد ولی بیشتر تریاکی ست! ..آن 2نفر گاه‌ گداری حشیش می‌کشند.. آن یکی هم شیشه‌باز ست!
یعنی نفهمیده بودی آقای نون هم معتاد ست؟ در حد بنز ترامادول مصرف می‌کند، مثل استاد فلانی!

دوستی بعد از مدت‌ها زنگ زد که همین حوالی ست و دعوتش کردم به شام..
دستانش به شدت می‌لرزید. چیزی نپرسیدم و فکر کردم بیمار شده. در دلم غصه خوردم برایش.. دوست همراهم بعدتر گفت: چرا با این آدم عملی معاشرت می‌کنی؟
باور نکردم! فکر نمی‌کردم دوست اهل ادبیات و نویسنده‌ام معتاد باشد.. برایم دلیل شمرد و آدم‌های همراهش را نشانم دادن.
ترسیدم..
ترسیدم از جمع ِ 5نفره‌ای که 3تای آن‌ها معتاد بودند..

از جریانات اخیر می‌گفت و اعتراض و ... دوستم آرام گفت: این می‌خواد مملکت را درست کنه که یه روز بی مواد نمی‌تونه سر کنه؟

با هردویشان تازه آشنا شده بودم. متولد 70 بودند و ترم اولی.. به نظرم بسیار دوست‌داشتنی! دوستی می‌گفت: این دو تا هم حتا...

ایستاده بودم دورتر از همه بالای سکو و به رفت و آمد دانشجوها جلوی گروه نگاه می‌کردم.. ترسیدم از این خوره‌ای که ذره ذره نابود می‌کند.

حمال ِ کلام نباشیم !
حرف بار نزنیم از این سوی، ببریم به آن سو..

Sunday, February 27, 2011

سومین هفته‌ست که ساعت 7:15 زنگ ‌می‌خوره و به خودم وقت‌های 5دقیقه‌ای دوباره می‌دم برای خواب..
امروز بلاخره ساعت 7ونیم از رختخواب جدا شدم و بهانه‌ای برای نرفتن پیدا نکردم و نتونستم خودم را قانع کنم که می‌شه نرفت.
در کمال خوشحالی اولین جلسه‌ی کلاس بود و لبخند رضایت روی لبم بابت خوابی که در هفته‌های گذشته از خودم دریغ نکردم!
بعد از کلاس برگشتم خونه و کلاس تربیت‌بدنی ساعت2 سختم اومدم! بی‌خیالش شدم و خودم را رسوندم به کلاس تخصصی 4بعدازظهر.. فردا سعی می‌کنم برم تربیت‌بدنی حداقل تا قبل از عید استاد رو دیده باشم!

Friday, February 25, 2011

از این‌جا رونده و از اون‌جا مونده - شاید باز هم رانده شده -
الان ِ حکایت منه!
نه می‌تونم بمونم و نه دلم می‌خواد برگردم.. از اون‌جا فرار کردم به این‌جا.. از این‌جا هم باید برم

Tuesday, February 8, 2011

اگه قصد دانشگاه رفتن نباشه، نزدیکای ظهر بیدار می‌شم. هم‌زمان‌ با چای
دم‌کردن برنج می‌شورم و حواسم به درست کردن نهار هست..
نهار تمام می‌شه و می‌گذره، به شام فکر می‌کنم و ساعت از 8 و 9 می‌گذره،
وقتِ آشپزی می‌شه!
بعد از شام هم یه ور ذهنم به نهار فرداست که چی بپزم؟
به این شیوه‌ی جدید عادت ندارم و امشب که باز تصمیم نهایی برای نهار فردا
را گرفتم، تعجب کردم از خودم.. اونم منه همیشه فراری از آشپزی..

Monday, February 7, 2011

امروز عصبانی‌تر از دیروز
نمره‌هام‌ داره صعود می‌کنه به طور معکوس
مردک! 12ونیم آخه؟ برگه را نگاه کردی واقعن؟ دیگه چی باید می‌نوشتم که ننوشتم؟

Sunday, February 6, 2011

دونقطه خشم

عصبانیم
بلاگر هم باز نمیشه از دیشب و فقط با فیلرشکن باز میشه
دارم حرص میخورم از نمره یه درس 4واحدی
کارت را یه هفته‌ای تمام کنی تا بفرستن جشنواره کوفت! مقام سوم را نصیب
دانشگاه کنه در حالی‌که مقام اول هم نداشتن!
یه نقص هم نذاره رو کارت که بگی جوشکاری یا برشش بد بود
نمره‌ی من باشه 16! نمره‌‌ی اونی که از زیر کار در رفته و همش ولش کن و
سرهمش کنیم بره، بشه 15
حداقل نمره‌ی کم می‌خوای بدی منصفانه نمره بده!

وسط یه بحث جدی نمی‌دونم چرا خنده‌ام می‌گیره! خنده نداره، ناراحت هم هستم ولی هرهر می‌خندم!
واضحه طرف مقابل هم جدی نمی‌گیره حرفامو!

پ‌ن: با شیفت+یه سری ازحروف، اسپیس تولید می‌شه!

Wednesday, February 2, 2011

سردرد-به-خودی‌خود-خوب-نمی‌شود
فقط-از-وضعیتِ‌قابل‌تحمل-به-غیرقابل‌تحمل-تبدیل-می‌شود

به‌لطف‌چای!‌کیبوردم‌خراب‌شده
و
تاوقتی‌فرصت‌تهران‌رفتن‌پیدانکنم
اسپیس‌ندارم

Tuesday, January 25, 2011

دیشب پایم خورد به میز، لیوان چای داغ و شیرین خالی شد روی میز و لپ‌تاپم غرق شد میان چای!
لپ‌تاپم را یه وری کرده بودم و چای ازش می‌ریخت بیرون..
از دیشب خاموش ست و گذاشتمش توی کوله که ببرم شهسوار و شاید فردا یا پس‌فردا جرأت کنم روشنش کنم..

فردا صبح دو تا امتحان هم‌زمان دارم و غرم می‌آید از جزوه‌ی قطورش.. شب هم که مهمان داریم و کم‌کم اشکم می‌آید از درس‌های خوانده نشده..

Monday, January 24, 2011

من همانم که سه تا نوشته در باب " اهمیت امانت ندادن " نوشتم. (1 - 2 - 3) و سعی کردم پشت دستم را داغ کنم و دیگر تکرار نشود..
حالا ترم رو به پایان هست و باز دوره افتاده‌ام کتاب‌هایم را پس بگیرم!
دلم خوش بود فقط به آدم‌های خیلی نزدیک کتاب دادم و اینا دیگه برمی‌گردونن خودشون..
باز اشتباه کردم!

از دیشب آمده‌ام خانه، قصد ِ درس خواندن هم داشته‌ام!
جزوه‌ام جا ماند در ماشین. یادم رفت بردارم و بابا رفت.. فردا صبح باید برگردم. شب هم مهمان‌بازی داریم با یک خروار درس ِ نخوانده..

بعد از مدت‌ها دیدمش. تلفنش زنگ زد. جلوی آینه ایستادم و سیاهی دور چشمم را پاک می‌کردم. می‌خندید و حرف می‌زد و گفت: دنیا تو رو نمی‌شناسه!
گوشی را گرفت نزدیک من، صدای پشت خط گفت: بهش بگو دوست پسرمه!
دختر خندید.. مرد ادامه داد: بگو کسی که همه‌ی زندگیش را فدای یه لحظه‌ت می‌کنه.. بگو...
سرم را کشیدم عقب و گفتم: بعدن تعریف کن ایشون کی هستن!
می‌گفت: دوست قدیمی خانوادگی‌شان را بعد از 10-15 سال از طریق فیس‌بوک پیدا کرده.. آن وقت‌هایی که 10 سالش بود و پسر 18-19 سال عاشقش بوده و از خاطرات محو کودکی که در ذهنش مانده بود را تعریف می‌کرد..
حالا که بعد از این‌همه مدت همدیگر را پیدا کردند و دوباره همان اشتیاق قدیم را دارد و عشق قدیم زنده شده، متوجه شده مرد ازدواج کرده و فرزند 8ساله‌ای دارد..
نگاهم می‌کند و می‌خندد به چشم‌های متعجبم!
می‌گویم: من چی بگم بهت؟
می‌گوید: وقتی فهمیدم ازدواج کرده خودم را کشیدم کنار ولی گفت زنش فقط 7-8 ماه دیگه زنده‌ست و مدارک پزشکیش را می‌دم پیش هر دکتری که خواستی ببر تا مطمئن شی واقعیت را گفتم..
می‌گویم: دیگه بدتر! هنوز زنش نمرده داره جایگزین پیدا می‌کنه؟ وفاداری‌ام ازش..
می‌گوید: نه! می‌گفت هیچ وقت زنش را دوست نداشته..
می‌گویم: هرچی باشه زنش یه آدم هست یا نه؟ آدم از مرگ ِ غریبه‌ها ناراحت می‌شه! چه برسه به آدمی که 10 سال باهاش زندگی کردی و مادر بچه‌ت هست.. انتظار زیادیه براش اندکی احترام قائل باشه؟
کمی اما و اگر می‌آورد.. بعد هم بحث را عوض می‌کند و دیگر حرفی نمی‌زنیم در این مورد.
می‌دانم وقتی کاری را بخواهد انجام دهد - هرچند اشتباه - حرف زدن بی‌نتیجه ست. انقدر می‌رود تا سرش را به سنگ بکوبد..

تمام وقت‌هایی که ناراحتم و کلافه‌ام می‌کند، سکوت می‌شوم و حرفم نمی آید. خیلی که دیگر بهم فشار می‌آمد جمع می‌کردم و برمی‌گشتم خانه‌ی پدری و با فراموشی برمی گشتم و دلخوری‌ها را جا می‌گذاشتم..
این‌بار 24ساعت سفر بودم فقط. وقتی برگشتم همه چیز عجیب بود و من ساکت‌تر و بی‌حوصله‌تر می‌شدم.. شین اصرار داشت برو حرف بزن باهاش و همش سوء‌تفاهم هست. حرفی نذاشتم، حداقل انتظارم این بود که بیاید توضیح دهد و تعریف کند مثل همیشه. 24ساعت در این خانه نبودم و انگار که قرن‌ها دور افتادم..
گفتم بعد از امتحان باید برم خونمون! شین گفت: باز داری فرار می‌کنی؟
بهانه آوردم که نه.. مجبورم و باید ماشین را ببرم و وسیله‌هایی که دایی فرستاده را تحویل مامان بدهم.. ولی ته دلم می‌دانستم تاب ِ این فضا را ندارم.
وسیله‌هایم را تند تند جمع کردم. مانتو پوشیدم و روسری دستم بود و خواستم بگویم: من دارم می‌رم.. از آشپزخانه بیرون آمد، بغلم کرد و گفت: دنیا من نمی‌خواستم ناراحتت کنم! منظورم اصلن چیزی نبود که تو برداشت کردی..
حرف زد و حرف زدم و خانه‌مان دوباره رنگ ِ همیشگی‌اش را گرفت..

Sunday, January 23, 2011

بعد از امتحان ضعف کرده بودم از گرسنگی. بعد از24 ساعت یک نصفه کلوچه و چای خورده بودم قبل از امتحان..
ج گفت بریم املت بزنیم؟ موافقت کردم.. گشتم دنبال هم‌خانه، الف و شین و میم.. موقع بیرون رفتن از دانشگاه ار هم اضافه شد بهمان.. ج و بقیه هم زودتر رفته بودند. نصف قهوه‌خانه‌ی را پر کرده بودیم.
آن وسط از مهمانی فارغ‌التحصیلی الف و هم‌خانه یکباره نون رسید به خانه‌ی ما! گفت خب پنجم همه دعوتیم خونه‌ی دنیا اینا!
گفتم: چرا پنجم حالا؟ من ششم 2تا امتحان هم‌زمان دارم. هفتم بیاین که امتحانم تمام شده دیگه!
همه در شرف بازگشت بودند و مخالفت شد. گفتم جهنم و ضرر! ششم بیاین..
باز سه نفر بعد از امتحان به سوی تهران می‌شتافتند..
رسیدیم سر جای اول! همان پنجم تصویب شد و به این نتیجه رسیدند من که شب امتحان درس نمی‌خوانم! پس دور هم باشیم..

Thursday, January 20, 2011

چقدر امتحانام زیاده
هرچی هم ازش کم می‌شه باز خیلی ازش مونده
ولی دوران بسیار فان و خوشحالی را سعی می‌کنیم بگذرونیم
از سفر فشرده‌ی یکی، دو روزه تا هی مهمون بازی و معاشرت و هول هولکی درس خوندن
رسیدیم به آخر ترم و شمارش معکوس برای رفتن هم‌خانه، الف و شین
ترم بعد فقط من می‌مونم و حوضم

Wednesday, January 19, 2011

دیروز بعدازظهر بلاخره 4تایی راه افتادیم.. وقتی رسیدم به خانه‌ی پدربزرگ الف به مامان زنگ زدم و گفتم دو تا خیابان آن‌ور تر هستم. شب رفتیم بیرون و هی از سر کوچه‌مان گذشتیم و گفتم: خونمون!
ولی کسی منو نبرد خونمون.. گفتن: قراره فردا ظهر بریم خونتون!

Tuesday, January 18, 2011

ده روز پیش که از پلاتوی 1 به پلاتوی 2 هر نیم ساعت یه کار اجرا می‌شد و کار بقیه و ماحصل تمرینشون را دیدیم، لبخند رضایت نشست روی لب گروه که طرح کارگردانی و ایده‌های کار ما که 20دقیقه ازش اجرا شد از هر 10 تا اجرا بهتر بود و تماشاگرها هم راضی بودن.. گفتیم حالا اول هم که نه! قطعن جزء 3تا کار برگزیده‌ای که می‌رن مرحله‌ی بعدی خواهیم بود و با کلی روحیه و امید برگشتیم خونه.

نتایج امشب اومد!

‌بعد از اجرا، همه نگاه پرسش‌گر داشتند که چطور ممکنه؟ یه قسمت از نمایش فیلم افتاد رو پرده و تصویر آقای استاد ظاهر شد.. استادی که جزء هیئت 3نفره‌ی داوران بود! و نفهمیدیم چرا کسی توجه نکرد که نباید یکی از بازیگرها جزء داوران باشه!

دو تا هم‌کلاسی داریم که تصور یکیشون با اون همه ریش و پشم روسری سر کنه، خارج از نمایش هم می‌تونه هممون را ساعت‌ها به خنده وادار کنه.. اون یکی را هم که همین‌طوری می‌بینیم سریعن سوژه جور می‌شه برای خنده.. 20دقیقه از کارشون برابر با 20دقیقه از خنده بود ولی فکر می‌کردیم مهم طرح ِ کارگردانی ست در این مرحله و غیر از وجود این دو تا بازیگر، کارگردانی کم از ایراد نبود..

یک سال هست که این کار به عناوین مختلف اجرا می‌ره. یک‌بار پایان‌نامه‌ی فلانی، یک‌بار در جشنواره‌ی درون شهری، یک‌بار استانی، یک‌بار به بهانه‌ی فلان و تا حالا موفقیتی هم کسب نکرده. کارگردان هم محض ِ این‌که حالا ما هم یه متنی بفرستیم، انگار فرستاد و بعد دید تایید شده و رفت اجرا..

نتایج بازبینی اومد و این 3 تا اثر موردقبول قرار گرفتن.. ناراحتم از بی‌عدالتی آشکار.. هرچقدر منصفانه نگاه می‌کنم و با دید ِ یک بیننده فقط، نه کسی که در کار مشارکت داشته.. انصاف نبود کارمون رد شه.

ره‌آورد مهم حجاب یا اولین باری که تقلب کردم

کتاب 300صفحه‌ای تفسیر موضوعی قرآن را گذاشته بودم جلویم و کم‌کم پلک‌هایم بسته می‌شد. بعدازظهر به بهانه‌ی گرفتن یک دفتر سر از خانه‌ی الف و شین درآوردیم و ساعت 10 شب برگشته بودیم خانه‌. یک ساعت بعد میان خواب و بیداری الف و شین آمدند تا شام بخوریم. امتحان 8صبح بود و حتا نمی‌دانستم کدام قسمت‌هایش حذف ست. فقط دروس عمومی می‌توانست مرا نگران ِ قبول نشدن کند و هرچه حساب کتاب می‌کردم قادر به خواندنش نبودم و به خودم دلداری می‌دادم که حالا فوقش برای یکبار در طول تحصیل درسی هم پاس نشود! ولی دوباره غمم می‌گرفت نه از امتحان ِ دوباره که از تکرار ِ سر کلاس نشستن و رفتن برای این درس.
الف گفت: ساختمان جدید نویز نداره هنوز و به راحتی موبایل آنتن می‌ده. من زنگ می‌زنم بهت سوال‌ها را بخون. جواب‌ها را پیدا می‌کنم! ..
بلاخره خودم را راضی کردم و خیالم که راحت شد کتاب را گذاشتم کنار و تا صبح به گپ و گفتگو گذشت. ساعت4صبح الف برگشت خانه و قرار شد 8:15 زنگ بزند..
شماره‌ی صندلی‌ام وسط کلاس و ردیف اول بود و کنارش محل تردد مراقب. 5تا سوال تشریحی بود برابر با 10نمره و 5نمره هم سوال تستی که در همان 10دقیقه‌ی اول خدایا به امید تو و با رد گزینه و استدلال‌ پاسخ دادم..
ساعت 8:15 مراقب ایستاده بود جلویم. جرأت نمی‌کردم سرم را بلند کنم. صدایم به الف نمی‌رسید. قطع کرد و دوباره زنگ زد. باز نمی‌شنید. صدایش را می‌شنیدم که شین را از خواب بیدار می‌کرد و می‌گفت: من نمی‌فهمم این چی می‌گه! تو گوش بده..
گفتم: الحمدالله الرب العالمین گفت: آها! تفسیر سوره‌ی حمد.. اوکی! سوال بعدی را بگو!
گفتم: حجاب .. و بعد صدا دیگر نمی‌رسید. وقت امتحان 45دقیقه بود که 25دقیقه‌اش گذشت. به سختی و با سرفه‌ها راضی‌شان کردم که بی‌خیال! جواب همین‌ها را بگویید.
سرفه یعنی آره! سکوت یعنی جواب منفی.. این شد رمز برای منی که صدایم به پشت خط نمی‌رسید و نمی‌توانستم بلنترحرف بزنم.. سوال 3ره‌آورد مهم حجاب را می‌خواست و آن‌ها سرتیتر بخش حجاب را هی در گوشم می‌خواندند تا رسیدند به ره‌آوردش..
الف شروع کرد شمرده شمرده خواندن و کم کم به چرت بودنش ایمان می‌آورد. بعد از دو خط افتاده بود به خنده که این مزخرفات چیه آخه؟ .. دستم را گذاشته بودم روی گوشم و انقدر صدای خنده‌های دختر بلند بود که نگران بودم مراقبی که در چند قدمی‌ام ایستاده هم بشنود..احساس کردم الف غش کرد از خنده و شین جایش را گرفت. دو خط خواند و رسید به بی‌معنی بودن جمله و این یعنی چی؟ و دوباره به شدت خنده..
مراقب آمد بالای سرم و گفت وقتی نداری! چرا برگه‌ت هنوز سفیده؟ با صدای بلند پرسیدم: چقدر دیگه وقت دارم؟
گفت: 5دقیقه
الف و شین انگار به خودشان آمدند و مبحث حجاب را به پایان بردند. 5دقیقه وقت اضافه هم گرفتم و گفتم اجازه بدید من آیات محکم و متشابه را هم بنویسم. شین و الف به تکاپوی پیدا کردن جواب و بلاخره از 5 تا سؤال 4تایش به جواب رسید.
سر راه نان خریدم و رفتم همراه الف و شین صبحانه بخوریم.. و فکر می‌کردم مهم‌ترین ره‌آورد حجاب و مقنعه برایم این بود که برای اولین بار جرأت پیدا کردم تقلب کنم..

Sunday, January 16, 2011

ظهر که دوستان رفتند غم ِ امتحان بعدی مانده بود و 300صفحه کتاب تفسیر موضوعی قرآن و خواب‌آلودگی!
اولویت با خواب بود.. چشم‌ها را بستم و انگار که هیچ وقت نخوابیده‌ام. صداهای اطراف توی سرم بود و هوشیار بودم. فکر کردم کسی زنگ در را زد و با صدایش پریدم. چشم‌ها را باز کردم و منتظر بودم هم‌خانه در را باز کند. خبری نبود. زنگی به صدا در نیامده بود. فکر کردم هنوز خوابم نبرده اما زمان 2ساعت پریده بود!
هم‌خانه فیلم می‌دید و من همه‌ی لباس‌هایم را از کمد ریختم بیرون و شروع کردم به مرتب کردن و جدا کردن لباس‌های اضافه که بی‌استفاده مانده این‌جا تا بار بعد ببرمشان خانه. لباس‌ها که مرتب شد افتادم به جان ِ اتاقم. کتاب‌ها و خرده ریزها و بعدتر جابجایی و تغییر دکوراسیون و در انتها تخت‌خواب که منتقل شد به سمت دیگر.
در تمام عمرم سابقه نداشت اتاقم رنگ ِ این‌همه نظم و مرتب بودن به خود بگیرد!
کار که تمام شد، نوبت رسید به ظرف‌های نشسته..
بعد هم خواندن نمایشنامه و تحلیل و خلاصه‌نویسی برای امتحان ِ فردای دوستم و درس تخصصی که هیچ وقت نخواهم داشت.

امتحان فراموش شده بود دیگر و ایستاده بودیم جلوی گروه. الف پیشنهاد داد برویم املت بخوریم. هم‌خانه در فکر این بود وقت خوبی ست برای سبزی خریدن. دلش کوکوسبزی می‌خواست. من گرسنه‌ام بود و املت برایم واجب‌تر از سبزی ِ کوکو، شماره‌ای ناشناش زنگ زد و خانم تیپاکسی بود که خبر از بسته‌ای می‌داد که باید می‌رفتم تحویل می‌گرفتم!
جمع به املت رضایت داد و 6نفری رفتیم قهوه‌خانه‌ای در همان حوالی. الف به فکر امتحان فردا بود ولی چای بعد از املت واجب‌تر! همه آمدند خانه‌ی ما و من هم پیش به سوی خانم تیپاکسی و هدیه‌ی تولد دریافت شد! – با تشکر از ستاد تمدید تولد -
هم‌خانه اخم‌هایش رفت درهم و گفت: من نمی‌فهمم! چرا همیشه رنگ سبز برات می‌خرن؟ و نگاهش رفت به الف و شین، ادامه داد: با شما هم هستم! مگه غیر از سبز رنگ دیگه‌ای وجود نداره براش دستبند سبز خریدید؟
شین رو به الف گفت: من‌که گفتم آبی بخریم، گفتی سبز بهتره! الف مظلومانه گفت: آخه دنیا سبزه خب! ببین چشماشو..
هم‌خانه گفت: الان چون رنگ چشمات قهوه‌ایه همه‌ی زندگیت باید قهوه‌ای باشه؟ بلوز هدیه گرفته سبز، دستبند سبز، گردنبند سبز، شال‌گردن سبز! هرچی بهش هدیه می‌دن سبز..
من می‌خندیدم و او جدی ادامه می‌داد! گفتم: خودم که همیشه غیره سبز می‌خرم، توازن برقرار می‌شه. اصلن می‌رم به دوستام می‌گم من همه‌ی رنگ‌ها را دوست دارم نه فقط سبز!
هم‌خانه لیوان‌های چای را یک به یک پر می‌کرد، چند ثانیه خیره شد بهم و گفت: آره! همین تو می‌گی حتمن.. خودم باید با دوستات یه صحبتی کنم!
الف در هیبت شاکی گفت: دندون اسب پیشکشی را که نمی‌شمار..
هم‌خانه قبل از تمام شدن جمله‌ش گفت: من می‌شمارم! خوب می‌کنم می‌شمارم!!
باز کل‌کل این دو تا شروع شد و من و شین مثل اکثر موارد تماشاچی بودیم..
گفتم: بفرمایید چای! سرد شد دیگه .. می‌نویسم همه دنیا را سبز می‌بینند! شما چطور؟

Thursday, January 13, 2011

سال گذشته یکی، دوهفته‌ای از ورودمان به این آپارتمان و ساکن شدن در طبقه‌ی دوم گذشته بود که فهمیدیم ساکن طبقه‌ی اول یکی از هم‌دانشگاهی‌هایمان هست که هم‌خانه با او سلام علیک داشت و من چندباری فقط دیده بودمش. ادبیات نمایشی می‌خواند و هیچ کلاس مشترکی هم نداشتیم. و کم‌کم معاشرت‌هایمان به خاطر همسایه بودن و تنها بودنش بیشتر شد..
دو روز پیش خانم‌همسایه زنگ زد به هم‌خانه که من گیر افتاده‌ام در اتاقم! یکی، دوساعتی خواسته بخوابد و چون تنها زندگی می‌کند طبق عادت در اتاقش را قفل کرده و در آپارتمان هم قفل ست. درخواست کرد از آقای همسایه روبرویی‌مان خواهش کنیم برود نجاتش دهد!
گفتیم: مطمئنی در باز نمی‌شود؟
گفت: آره
گفتم: ممکنه رطوبت باعث شده کمی سفت و سخت بشه در اتاقت، فشارش بده. کمی اعمال زور کن!
گفت: باز نمی‌شه!
هم‌خانه رفت سراغ آقای همسایه! خانم همسایه گفت با دختر و داماد و پسرش رفته خرید و یکی، دو ساعت دیگر برمی‌گردد.
زنگ زدیم بهش، گفت شماره‌ی آقای همسایه را بدهید من خودم بهش زنگ بزنم! .. برایش توضیح دادیم این تویی که با بی‌فکری‌ات محبوس شده‌ای و آدم برای نیم ساعت خوابیدن، اتاقش را در خانه‌ای که همه‌ی درها و پنجره‌هایش حفاظ دارد قفل نمی‌کند. دلیلی ندارد زنگ بزنیم که آقا زودتر بیا خانه!
آقای همسایه آمد و برای بار چندم زنگ زدم بهش و باز پرسیدم: مطمئنی در باز نمی‌شه؟ کلید را محکم چرخانده‌ای؟ در را فشار داده‌ای؟ و ...
گفت: آره! باز نمی‌شه..
آقای همسایه نردبان به دست بین زمین و آسمان بلاخره خودش را رساند به اتاق دخترک و به خاطر حفاظ‌های آهنی اطراف خانه هیچ امکان ورودی هم نبود.
آقای همسایه بین زمین و آسمان روی نردبان مجبور شده توری پنجره را پاره کند که بهش ابزار برسانند تا لولای در را باز کند. قبل از آن به دختر گفت: حالا برو یه بار دیگه این کلید را بچرخان، من ببینم شاید راه دیگری داشت..
کلید را چرخانده و در وسط راه مانده. گفت: همین دیگه! گیر کرده.. باز نمی‌شه!
آقای همسایه گفته: دخترم کلید را تا ته بچرخان. دوباره بچرخان در قفل!
در تقه‌ای کرده و باز شده!!
در تمام این مدت در اتاق به راحتی باز می‌شد و هیچ مشکلی هم نداشت. فقط دو قفله بود و خانم همسایه قفل اول را باز می‌کرد و دومی مانده بود به انتظار باز شدن..

این هفته را هفته‌ی تولد نام‌گذاری می‌کنم و درخواست تمدید هم دارم !
برگشتم خونه با ته‌تغاریمون، خواهره داشت شام درست می‌کرد. مامان هم در حال دویدن و از این سوی به آن سو رفتن بود.
هنوز با حوله و موهای خیس در تردد بودم که زهرا از راه رسید. بعد هم بابا و کمی بعدتر پسرعموهه، زنش و شوهرخواهره.. باز تولدبازی و کادوهای هیجان‌انگیز!
مامان 7 تا شمع گذاشته بود روی کیک، با حذف 20 تا شمع!

Wednesday, January 12, 2011

قرار بود بیان درس بخونیم. گفتم چای گذاشتم دم شه، زودتر خودتون را برسونید..
شقایق گفت: خبر می‌دم!
خبری از شقایق نشد و من‌که فقط چند ساعت شب قبل خوابیده بودم کم کم بیهوش شدم!
نزدیکای ساعت 8 چشمام را باز کردم و کمی بعد زنگ زدن که می‌شه ما رو راه بدین؟
در خونه را باز کردم. با شیرینی خامه‌ای و فشفشه‌های روشن و جیغ و خوشحالی و تولدت مبارک وارد شدن!

Monday, January 10, 2011

تعادلم را از دست دادم !
سمت ِ چپ گلوم درد می‌کنه و سمت ِ چپ گردنم! و دارم کم‌کم خم می‌شم از درد و سعی می‌کنم گردنم را راست نگه دارم.
خوردن و آشامیدن هم به سخت‌ترین کار داره بدل می‌شه..

Sunday, January 9, 2011

هجدهم دی تمام شد با گلودرد، سردرد شدید، تنهایی و بغض..
شام دعوت بودم چند تا کوچه آن‌ور تر که گفته بودن دیر بیا! ساعت از 12 گذشته بود که سفره‌ی شام پهن شد و آخرین مهمان هم رسید.. صاحب‌خونه گفت: دنیا چشمات را ببند! و گفتن: تولدت مبارک!
سیگار برگ و یک شیشه ویسکی اولین هدیه‌ی تولدم بود!
خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم.. و میم با کیک شکلاتی آمد.. شمع‌ها فوت شد و تا کیک بریده شد، گفتن: ما یه رسمی داریم.. کیک فرود آمد تو صورتم!
خنده بود، رقص و خوشحالی و آخرش هم فال حافظ ...
و باید همین‌جا تمام می‌شد.. بقیه‌ش برای این شب ِ خوب نبود..

Saturday, January 8, 2011

بیست و هفت. تمام

ساعت از 12 گذشت.. لیوان‌هاشون را زدن به‌ هم، به سلامتی دوستی که تولدشه !

Friday, January 7, 2011

" سلام من به تو یار قدیمی "
از صبح افتاده توی دهنم. از وقتی به زور خودم را از رختخواب کندم و تازه فهمیدم کبریت تمام شده و نمی‌شود چای خورد.

ساعت 10 ایستاده بودیم جلوی گروه هنر. دو تا از بازیگرها با نیم ساعت تأخیر رسیدند، دکور حاضر نبود، انبار و آرشیو بسته بود. آقای موسیقی مدام سوتی می‌داد. منشی صحنه دور خودش می‌چرخید. شکوه برای بار هزارم حرکت ِ اشتباه داشت و هر بار برایم توضیح می‌داد درست ست و برای بار هزارم توضیح ِ واضحات می‌دادم تا بفهمد اشتباه می‌کند! کارگردان عصبانی بود و انگار دلش می‌خواست خرخره‌ی همه را بجود.

خانه‌ در دست تعمیر ست! منا آمده این‌جا درس بخواند. مامان می‌گوید بماند فعلن و خودش می‌خواهد برود پیش خواهره که وقت ِ امتحاناتش ست. و هفته‌ی چندم را در شهسوار می‌گذرانم.

یک هفته ست، شاید هم بیشتر که اصرار می‌کند هدیه چی می‌خوای؟ از سری اصرارهایی که نمی‌شود از زیرش در بروی! گفتم باشد بعدن.. آخرش به دعوا و قهر و دلخوری می‌رسید.. امروز رفتیم من انتخاب کردم، خرید و همراهش برد تا فردا هدیه‌ام را بدهد.. همچین دوستانی دارم!

برگشتیم خانه، یادم آمد یک بسته ماکارونی داریم. من بودم و منا.. هم‌خانه و الف و شین که تهران هستند هنوز.. زنگ زدم به نیمه‌ی باقی‌مانده‌ی اکیپ گفتم یک بسته ماکارونی دارم! شام میاین؟

شانزدهم دی
پارسال این‌موقع با مهتاب بودم. کنار ِ دوستام که از 50 تا مهمون به 15 تا رسید و بیشتر از این‌که خیلی‌هاشون خبر ندادن که نمیان دلخور بودم ولی با وجود همه‌ی این‌ها یه بعدازظهر خوب و هیجان انگیز بود در کنار دوستان و تولدبازی..

امروز با زنگ تلفن از خواب پریدم. یک ساعت بعد شال و کلاه کردم و رفتم میدون اصلی شهر دنبال ِ خواهر کوچیکه که اومده چند روزی این‌جا باشه. برگشتیم خونه، چای خوردم و رفتم خرید ِ چند تا وسیله‌ی جا مونده! به قول آقای فروشنده یه دستمال پیرمردی و چند متر کِش!
دانشگاه.. استاد که جلسه بود. تحقیق را گذاشتم تو باکس و بعد تمرین و تمرین..

زمستون رنگ ِ زمستون نداره ولی سرده و کمی بارون میاد! نمی‌دونم بویایی آدم‌ها مشکل داره یا بعضی‌ها این حس را از دست دادن؟ از بیست فرسخی آقای عین نمی‌شه رد شد. نفسم را تو سینه حبس می‌کنم و دلم نمی‌خواد به هیچ چیزی که دست زده نزدیک شم حتا! کاش می‌فهمید که حمام چیز خوبی ست..

این‌که کسی سر جای خودش نیست تعجب نباید داشته باشه! نمی‌دونم چرا هنوز عادت نکردم و یه وقت‌هایی ناراحتم می‌کنه..

روز اول دو نفر سرماخورده بودند.. روز بعد یه نفر دیگه مریض بود.. روز بعد یکی دیگه.. امروز من و یک نفر دیگه گلودرد داشتیم.. کل گروه رو به مریضی داره حرکت می‌کنه..

Sunday, January 2, 2011

یه روزهایی روز ِ من نیست
جاده‌ی بی‌مقصد و بارون و شهرام شب‌پره هم نمی‌تونه مانع از سرخوردن اشک روی گونه بشه..

Saturday, January 1, 2011

سه روایت ×

می‌گوید: همه که مثل دنیا لپ‌تاپ ندارن!
جلسه‌ی چندم کلاس نقشه‌کشی‌ ست - دو ترم پیش -. جز جلسه‌ی اول که استاد گفته بود آن‌هایی که لپ‌تاپ دارند همراه بیاورند، لپ‌تاپم مثل اکثر روزها خانه بود. عادت نداشتم بی جهت بار ِ سنگینی به دوش بکشم آن‌هم وقتی باتری خراب ِ لپ‌تاپم همیشه به برق نیازمندش می‌کرد و همه‌ی فیش‌های برق، لبالب از سیم و جایی برای فیش اضافه نبود.
می‌گوید: همه که مثل دنیا لپ‌تاپ ندارن!
ش، ت و ف مثل همیشه پشت لپ‌تاپ‌هایشان نشسته‌اند و من پشت ِ یکی از سیستم‌های کارگاه کامپیوتر. هربار که استاد مشق ِ تازه‌ای می‌دهد و یا نیاز به تمرین ِ بیشتر ست این جمله را با صدای بلند در کارگاه می‌گوید و مثل پتک بر سرم فرود می‌آورد.

رولیف با خطوط کج و بریدگی‌های نامرتب را گذاشته جلویش و از استاد خواهش می‌کند فرصت دوباره‌ای بدهد. می‌گوید: بچه‌های گروه دیگه اومدن بریدن، همش خراب شد.
بار ِ چندم ست که از صبح این را می‌گوید و هیچ نمی‌گویم.
می‌پرسم: گروه دیگه یعنی کیا؟ من و ‌هم‌خانه و س؟ من نزدیک این یونولیت هم اومدم؟
می گوید: نه
می‌پرسم: هم‌خانه یا س چیزی برید از این؟
می‌گوید: نه
می‌گویم: خب.. پس چرا هی می‌گی گروه ِ دیگه اومد کارت را خراب کرد؟ ما که نبودیم..
می‌گوید: نه! منظورم شما نبودید..

می‌پرسم: امروز کلاس ِ دیدن تحلیل چیزی گفت؟ مشق داریم؟ کاری نگفت انجام بدیم؟
دوشنبه ظهر ست و فقط دو، سه ساعت از کلاس گذشته.. مکث می‌کند و می‌گوید: نه.. چیز ِ خاصی نگفت. مثل همیشه!
شنبه ساعت 8صبح با هم‌خانه وارد کارگاه می‌شویم. تا ‌هم‌خانه را می‌بیند بدون هیچ مقدمه‌ای به هم‌خانه می‌گوید: راستی دوشنبه نبودی استاد گفت طرح بزنیم برای نمایشنامه گوریل پشمالو!

در هر حال من همیشه سرم به کار خودم گرم ست بی هیچ تنش و کمترین حرف ِ تحریک کننده‌‌ای اما لحظه‌ای که می‌شوم مثال، می‌شوم مقصر، می‌شوم رقیبی که باید از میدان به‌در شود، قسمت ِ اعجاب انگیز و نقطه‌ی تاریک ِ این فرد برای من ست و پاسخی برای این رفتار پیدا نمی‌کنم.

× مشق ِ پایان ترم ست که دیشب نوشته‌م. استاد گفته بود در مورد یکی از هم‌کلاسی‌ها که خودش هم می‌شناسد بنویسیم و قربان صدقه‌ی هم نرویم! دلایلی که روی مخ ست یا خوشمان نمی‌آید ازش را بنویسیم. سختم بود نوشتن از کسی که استاد هم می‌شناسد و فکر کردم خیلی خاله‌زنک بازی ست که هی بدی‌ها را ردیف کنی و تهش بنویسی در مورد فلانی نوشتم! مثل ِ زیرآب زنی یا صفحه گذاشتن پشت سر کسی می‌شود و بدم آمد.. ولی باید می‌نوشتم و سعی کردم صادقانه روایت کنم بدون قضاوت.

Thursday, December 30, 2010

برای مشق ِ پایان ترم باید نمایش سایه کار می‌کردیم. 3تا جوجه درست کردم روی درخت، کنار برکه با خورشید که از گوشه‌ی کادر بالا می‌اومد. موسیقی آرام ِ جنگل با جیک‌جیک گنجشک‌ها که یکباره صدای شلیک می‌آمد، جوجه‌ها پر می‌کشیدند و یکی‌شان می‌ماند فقط.. جوجه‌ی کوچک ِ تیر خورده آرام می‌افتاد توی آب و جان می‌داد..
پرسید چی‌ درست کردی؟
گفتم: جوجه
پرید بغلم کرد!
گفت: دوباره بگو.. خیلی خوبه
گفتم: جو .. جه ! مگه تو چی می‌گی؟
محکم‌تر بغلم کرد.. گفت: تو رو خدا! یه بار دیگه بگو جوجه !
فقط نگاهش کرد چند ثانیه! گفتم: خدا شفا بده حقیقتن.. بی‌خود نیست می‌گن این هنری‌ها یه چیزیشون می‌شه. این رفتارها را دیدن لابد!! یکی ببینه چه فکری می‌کنه؟ نمی‌گه اینا حالشون خوش نیست؟
می‌خنده و می‌گه: بگو "جوجه" خیلی خوب می‌گی!

- هجدهم دی بازبینی هست و از شنبه هر روز تمرین. شاید همون شب برگردم خونه، شاید هم روز بعد.. از بیست‌و یکم هم امتحانا شروع می‌شه و زود باید برگردم. امسال فقط زهرا مونده. شکوفه الان کاناداست. میهن و شبنم تهران موندگار شدن، فیروزه بین اصفهان و بابل در گردشه، مهسا هم دو، سه سالی هست که رفته ابهر..
- سوم، ششم و هفتم بهمن امتحان دارم و حالا که امروز خبر رسیده کار رفته جشنواره، ممکنه نتونم برم.
- بعد از یه سال هی امروز می‌خرم، فردا می‌خرم دیگه باید بیخیال ِ یه دوربین بهتر شم و واقعن دوربین بخرم..
- خواب دیدم برگه‌ی سوال‌های اشتباهی بهم داده بودن، هر چی اعتراض می‌کردم کسی گوشش بدهکار نبود. وقت می‌گذشت، استرس گرفته بودم.. و با نگرانی از خواب پریدم.
- خانم سردبیر دیروز گفت: داستانت تو این شماره‌ی مجله چاپ می‌شه!
و دارن لیست از داستان‌نویس‌ها تهیه می‌کنن و اگه ایرادی نداره اسم و شماره تماس منم بنویسه. گفتم من داستان‌نویس نیستم، اونم مشق ِ کلاسم بود اگه یادت باشه که اون روز ازم گرفتی..
گفت: همون گه‌گداری هم که می‌نویسی خوبه. لطفن برای شماره‌ی بعدی هم داستانت را بیار !
حالا داستان چه بود؟ باید در مورد یه غریبه می‌نوشتیم و جزئیات ِ ظاهرش را توصیف می‌کردیم، منم یکی از نوشته های وبلاگ را دوباره نوشتم و رسوندمش به دو صفحه.. البته استاد هم گفت این اونی نبود که می‌خواستم!
- برای اجرای کارگاهی قرار بود من طراح صحنه باشم فقط! هی هم بهم مشق ِ تحقیقی می‌دادن که برو جواب ِ این سوال را پیدا کن. بعد گفتن بیا مسئولیت کار را قبول کن و با وجود 3 تا گرایش کارگردانی تو گروه، تو کارگردان باش که قبول نکردم.
کمی بعد استاد گفت فلانی نقال نباشه، تو نقال باش! .. بعدتر قرار شد براساس بازی‌های زنانه کار کنن، من تحقیق کنم و حواسم باشه اشتباه نکنن و بر همون اصول پیش برن. بازیگر کم آوردن گفتن بیا تو پهلوان شمل باش. یه جلسه دو ساعت منو کاشتن، دعوامون شد استاد گفت تو بیشتر از همه تا حالا کار کردی ونگران نمره‌ت نباش، اگه نمی‌خوای بازی نکن براشون. فقط سر کلاس بیا اگه دوست داشتی!
هفته‌ی پیش رفتم سر کلاس بازیگر نقش اولشون گفت باید برم، استاد گفت حالا امروز تو بیا بجاش بازی کن.. این تو بیا بجاش بازی کن یهو شد خب این نقش هم مال تو..

- یه چیزی این روزها کمه و لنگ می‌زنه.. نمی‌دونم چی..

Friday, December 24, 2010

همراه علی نشسته بودیم در محوطه‌ی تئاترشهر منتظر دوستان.. تعداد بچه‌های زیر 7سال بیشتر می‌شد اطرافمان.
ساعت به 8 نزدیک می‌شد که یل و پوری هم رسیدند. بلیط ردیف دوم بود و ردیف اول خالی.. پسرک 5-6 ساله‌ای نشست کنارم. حواسم به دوست ِ جدیدم بود که کمتر چشم تو چشم دوستان ِ بزرگم شوم، خصوصن پوری که چشم و ابرو می‌آمد همراه با خط و نشان که حالا بذار بریم بیرون.. گفتم به من چه! من‌که گفتم نمایش عروسکی کودکان ست. شما حواستان نبوده..
عروسک‌ها بالا پایین می‌پریدند و موزیک‌های شاد خوشحالی اجرا می‌کردند با قر فراوان. کنسرت حشرات بود در واقع.
دوست جدیدم کفش‌دوزک را دوست داشت اول بعد اونی که یه دایره‌ای دستش بود. گفتم اسمش دف هست و دوباره تکرار کرد تا یادش بماند انگار.. بچه هی وول می‌خورد و مادرش تذکر می‌داد آرام بنشیند سر جایش. خواهر کوچکش هم ریز ریز می‌رقصید و قر می‌داد..
آقای حشره‌ی مجری آمد و به گمانم کفشدوزک بود که گفت بندری بزنیم. بعد مجری خواست نظر ِ تماشاگران عزیز را بپرسد.
نور در جایگاه تماشاگران چرخید و چرخید تا ایستاد روی پوری که با دست زیر چانه و قیافه‌ی بسیار جدی به روبرو نگاه می‌کرد. مجری پرسید: آقا بندری بزنیم؟
پوری سکوت بود، ما ریسه از خنده هر کدام به یک سمتی.. قطعن من هم بهتر بود به فکر ِ جانم باشم که از شانس ِ خوبم توی آن سالن تاریک با آن‌همه کودک، نور آمده اینوری و ول کن هم نیستند. اما دل درد گرفته بودم از خنده و دیدن قیافه‌اش..
دوباره پرسید: آقا بندری بخونیم؟ پوری سر تکان داد و گفت: آره آقا! شما بخون.. آره!

× برای پوریا که تولدش هست.

Wednesday, December 22, 2010

شاعر به درستی می‌فرماید: " کم خور دو سه پیمانه"

آقای حافظ هم دیشب فرمودند: " زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم "

Monday, December 20, 2010

از وقتی پارکینگ را درست کرده‌اند دیگر گروه ما آخرین نقطه‌ی دانشگاه نیست و شده ورودی ماشین‌ها! و دیوار ِ محوطه‌ی جلوی گروه نمایش با پارکینگ مشترک ست.
هوا تاریک بود. از جلوی کارگاه می گذشتم، مجید صدایم کرد. دنبال تحقیق‌های ترم پیش بود که یکی از دخترها هرچه گشته پیدا نکرده و روانه‌اش کرده‌ بودند سمت من و مجید که ترم پیش کامل‌ترین تحقیق در مورد تعزیه را داشتیم. همراه مجید رفتم سمت گروه که دختر را نشان دهد و هماهنگ کنیم ماحصل تحقیق‌ و نت‌برداری از کتاب‌های مختلف را بهش برسانم تا نمره بگیرد. چند قدم مانده به گروه گفت: آسیه را می‌شناسی؟ بهش گفتم نوشته‌های دنیا را بگیر. خواهش کرد خودم ازت بگیرم. نمی‌دونم چرا خودش نیومد سراغت..
خندیدم! گفتم این منو می‌بینه چشم غره می‌ره و از کنارم رد می‌شه! و راهم را کج کردم به سمت پارکینگ. محمدرضا چند قدم جلوتر می‌رفت و مجید دوشادوش من، می‌گفت: خوب شد گفتی. من نمی‌دونستم چنین رفتاری باهات داره..
می‌خندیدم و گفتم: مهم نیست! فوقش ازش می‌پرسیدم چی شده که انقدر قیافه می‌گیره.. من فقط دو، سه جلسه سر کلاس دیدمش. نمی‌دونم چشه..
پژوی نقره‌ای رنگ از پارکینگ آمد بیرون و جلوی پایمان ترمز کرد و آقای سیاه پوش گفت: رعایت کنید!
مجید پرسید چی؟ گفت: موقع حرف زدن رعایت کنید.. مجید پرسید: منظورتون را نمی‌فهمم.. مرد دوباره گفت: گفتم رعایت کنید!
مجید گفت: یعنی چه کار کنیم؟ مرد پرسید: در مورد چی حرف می‌زدید؟ جواب دادیم: در مورد درسمون..
گفت: این‌جا جاش نیست. تو کلاس باید حرف می‌زدید.
چند قدم آن‌ور تر کارگاه‌ها بود. گفتم: خب این‌جا جلوی گروهه..
گفت: این‌جا نایستید. برید.. با بی میلی چند قدم رفتیم آن‌طرف‌تر و ایستادیم.. نگاه کردم به آسمان ابری و آرام گفتم: الان در مورد آسمون باید حرف بزنیم یا چی؟
مرد ترمز دستی ماشینش را کشید و گفت: کارت دانشجویی! گفتیم: نداریم..
گفت: مدیرگروهتون را بگو بیاد.. و شاکی‌تر از قبل بود. می دانستم مدیرگروه نیست. دویدم سمت گروه دنبال پدرخوانده‌.. سر کلاس بود. با عجله رفتم سمت کلاس‌های بالا، پله‌ها را چند تا یکی رفتم بالا دنبال استاد که بیاید حال ِ مردک را بگیرد که گیر داده بهمان!.. تند تند توضیح دادم که بیا پایین. محمدرضا زنگ زد گفت: نمی‌خواد استاد بیاد. رفت..
برگشتم پایین! بچه‌ها گفتند: چرا یه چشم نگفتید و نرفتید تو گروه؟ آدم با رئیس حراست کل‌کل می‌کنه؟ فردا صبح باید بری حراست.. مسئول کارگاه‌ها اسم‌ها را گفته بود.
صبح تا رسیدم. مسئول کارگاه گفت: برو پیش آقای رئیس حراست از صبح چند بار پرسیده این‌ها چرا هنوز نیامدن؟
منتظر شدم مجید آمد و رفتیم. قرار گذاشتیم حرف نزند و حاضر جوابی نکند و من حرف بزنم تا اوضاع بدتر نشود. از صبح مسئول آموزش و استاد و همه توصیه کردند بروید عذرخواهی کنید. خانم آموزش زنگ زد و به آقای حراستی گفت ما بچه های خوبش هستیم..
آقای حراستی نگاهم نمی‌کرد. روی حرف‌هایش مجید بود. مجید ساکت‌ و آرام و بی‌آزارترین هم‌کلاسی‌ام بود. کم می‌دیدمش. ولی می‌دانستم نقطه‌ی جوشش برسد شروع می‌کند جواب دادن و بعد هم لابد می‌رویم کمیته انضباطی!
چند بار گفتم: اجازه بدید من توضیح می‌دم.. یک ریز حرف می‌زد در مورد رفتارهای درست و نادرست! که قبل از تاسوعا 3 تا از دانشجوها را ساعت 1 نیمه‌شب گرفته‌اند درخانه و سه روز بازداشت بوده‌اند و از همین گفتگو‌ها شروع می‌شود و می‌رسد به این‌جا!! و خبر داده‌اند در پارکینگ خلاف صورت می‌گیرد و دخترها سیگار می‌کشند و ...
گفتم: من داشتم می‌رفتم ماشینم را بردارم و برم خونه، این آقا هم باید برمی‌گشت سر کلاسش برای همین عجله داشتیم و در مسیر داشتیم حرف می‌زدیم. از استاد فلانی هم می‌تونید بپرسید در جریان هستند – پدرخوانده گفته بود بگویید من مطلع هستم –
بلاخره آقای حراستی روی سختنش با من شد ولی با نگاه به در و دیوار! گفت من بیوگرافی شما را درآوردم و خبر دارم و شما که از دانشجوهای خوبمون هستید و تو جشنواره مقام آوردید باید فلان باشید و بیسار..
ده، پانزده‌ دقیقه‌ای ارشاد شدیم تا اجازه‌ی مرخصی بهمان داده شد.. مجید ساکت بود و نگاه می‌کرد. نمی‌دانستم عصبانی باشم یا بخندم به تفکری که از راه‌رفتن و حرف‌زدن معمولی و عادی دو نفر می‌ترسید..

Saturday, December 11, 2010

ساعت از 12 گذشته، نگاهم می‌افتد به تقویم که رسیده به 18 آذر
می‌گویم: درست یک ماه دیگه
می‌گوید: خوشحالی؟ خیلی خوبه؟ ذوق زدگی داره؟
لبخند می‌زنم.. می‌گویم: حالا نه به این شدت.. ولی غصه بخورم یعنی؟
می‌گوید: تولد 17-18 سالگیت که نیست! از 25 که می‌گذره دیگه بالا رفتن سن بیشتر دردناکه! ناراحت کننده ست.. بهتره بهش فکر نکرد!

سه هفته‌ی دیگر تا پایان ترم باقی ست! این هفته که باز آخرش تعطیل ست و می‌ماند دو هفته و نیم..
از دیروز که هم‌خانه نیست فکر کردم مشق بنویسم؟ یادم نیامد چه کاری اولویت دارد.. کابوس پیش از کریسمس دیدم و بعد از سال‌ها برای بار چندم زیبای خفته.. آخر شب هم رسید به قیصر
امروز گذشت به چند کیلوخرما برای مراسم تدفین که بیش از انتظارم خوب بود و بعد هم بیگ‌فیش

Saturday, December 4, 2010

صبح باید آرام بیدار شد. کمی از این پهلو به آن پهلو شد و غلت زد. آرام چشم‌ها را باز کرد، اطراف را نگاه کرد و کش و قوس آمد. صبح ِ خیلی زود که باشد وقت لازم ست تا خودت را از زیر پتو بکشی بیرون و زیر لب فحش دهی به هرچه کلاس 8صبح!
نمی‌شود یکی داد بزند "دنیا" و انتظار داشته باشد مثل فنر از جا بپری، صاف و شق و رق بایستی جلوی دیدگانش. که چون یک دقیقه گذشت، فاصله‌ی "دنیا" گفتن‌ها را کم کند و صدایش مثل چکش فرو رود به مغز سرت و گفتن این‌که "بیدارم" هم کمکی نکند..
و گند بزند به روزت. بی‌کلام صبحانه بخوری، لباس بپوشی، بزنی بیرون و انقدر زود برسی که منتظر بمانی تا مسئول کارگاه بیاید درها را باز کند.. دلت بخواهد خرخره‌ی همه را بجوی و مجبوری جلوی خودت را بگیری تا پاچه‌ش گیر نکند میان دندان‌هایت.
صبح باید آرام از خواب بیدار شد..

Wednesday, December 1, 2010

باید یاد بگیرم "خودش خوب می‌شه" وجود خارجی ندارد.. درد به درمان نیاز دارد!
هی به تعویق انداختنش کمکی به بهبودی نمی‌کند.. فقط اوضاع بدتر می‌شود.
باید یاد بگیرم!

Tuesday, November 30, 2010

1
پشت‌خطی را ریجکت می‌کنم. استاد مشغول توضیح دادن ست و من نت‌برداری می‌کنم. خانوم الف بی‌خیال می‌شود. خانوم ب شروع می‌کند. روی کاغذ می‌نویسم "به ب زنگ بزن و بگو من دارم با استادم حرف می‌زنم، نمی‌تونم الان جواب بدم" و کاغذ را به خواهرم نشان می‌دهم. مکالمه‌ی کمتر از 10دقیقه‌‌ای من با استاد تمام می‌شود و شوکه‌ام از دوستان عزیزم که 10 دقیقه صبوری هم ندارند و نمی‌فهمند وقتی ریجکت شدی دوباره و دوباره و ده‌باره زنگ نزن! اس‌ام‌اس از خانوم الف می‌رسد " به هیچ عنوان به من زنگ نزن و اس‌ام‌اس نده! لطفن اگه شوهرم زنگ زد جواب نده، زندگیم از هم می‌پاشه! خودم بهت زنگ می‌زنم و توضیح می‌دم "
به ب زنگ می‌زنم. می‌گویم شما دو تا چه خبرتونه؟ ده دقیقه نمی‌تونستید تحمل کنید؟ می‌گوید: نمی‌دونم چی شده. الف زنگ زد و بسیار آشفته بود. گفت تو جواب نمی‌دی و خواهش کرد بهت بگم بهش زنگ نزن، بعدن خودش زنگ می‌زنه و ...
می‌گویم: باشه .. نمی‌فهمم چه اتفاقی ممکن ست بیفتد که زندگی این زوج به حرف زدن یا نزدن من بستگی داشته باشد. خیلی وقت ست الف و شوهرش را ندیده‌ام. در شهری دور زندگی می‌کنند و ارتباط تلفنی‌مان هم خیلی کم ست.
شنبه ظهر از کارگاه می‌آیم بیرون. 15-10تایی میس‌کال دارم. انگار که خانوم الف نشسته پشت تلفن و هی گزینه‌ی تکرار را فشرده. تا می خواهم شماره‌ش را بگیرم، خودش زنگ می‌زند. می‌گوید: یادته یه سیم‌کارت دیگه داشتم که یه بار سر شوخی به شوهرم اس‌ام‌اس دادم و بعد هم گم و گورش کردم؟ شوهرم پیداش کرده. عصبانی شده بود که چرا ازش اینو پنهان کردم. گفتم مال دنیاست. با یکی دوست بوده یه مدت، بعد بهم زده و نمی‌خواست دیگه باهاش تماسی داشته باشه.. سیم‌کارت را داد من براش نگه دارم..
می‌گویم: خب؟ می‌گوید: ترسیدم به وقت بهت زنگ بزنه و سوتی بدی! برای همین گفتم جوابش را ندی تا من برات توضیح بدم و اگه ازت پرسید بگو که سیم‌کارت تو بوده و ...
می‌گویم: باشه !
2
آقای پ و ج ، من، هم‌خانه و خانم چ و خ را به صرف شام دعوت کردند.. یک هفته من نبودم، هفته‌ی بعد یکی دیگر نبود.. آخرش بعد از امروز نه و فرداها، همه آمدند خانه‌ی ما. چند روز بعد خانوم خ زنگ زد که شام نپزید، غذا زیاد پختم و همه‌مان را دعوت کرد خانه‌شان. خانه‌هایمان به فاصله‌ی یکی، دو تا کوچه ست و مهمان‌بازی‌ها شکل گرفت. همه از یک گرایش هستیم، هم‌کلاسی و دو به دو هم‌خانه‌ایم.
نویت ِ شام رسید به خانه‌ی آقای پ و ج.. خانوم‌ هم‌خانه می‌گوید: دچار عذاب وجدان شدم، انقدر دوست پسرم را پیچوندم و بهش نگفتم آقای پ و آقای ج هم هستند.. دفعه‌ی بعد که قرار شد بچه‌ها بیان خونه‌ی ما، منم بهش می‌گم بیاد ولی می‌گم تو دعوتشون کردی و چون نصف این خونه مال تو هم هست، من‌که نمی‌تونستم بگم نمی‌شه! گفتم باشه و آقای دوست هم می‌تونه درک کنه که نمی‌شد من بگم مهمون نباید دعوت کنی! فقط یه وقت سوتی ندی که آقای پ و آقای ج قبلن اومدن این‌جا، منم بودم.. بار ِ اولی هست که اینا میان و منم هستم برای همین به آقای دوست هم گفتم که بیاد.
می‌گویم: باشه !

Wednesday, November 24, 2010

این‌جا چند متر زمین را حفر کنی به آب می‌رسد. کافی ست کمی به عمق بروی تا پی ِ خانه‌ات را بنا کنی اما ولش کنی برکه‌ی کوچکی متولد می‌شود. جایی میان ساختمان‌های بلند قطعه زمینی فراموش شده است و گاهی محل ِ عبور هر روزه‌ی مامان. چند وقت پیش که رد می‌شدیم مکث کرد و گفت فهمیدی این‌جا ماهی داره؟
سمت راست زمین آپارتمان بود، سمت چپ باز ساختمان بلند دیگری، انتهایش به کوه می‌رسید و جلویش رو به خیابان. هیچ رودی از آن‌جا نمی‌گذشت که سرریز شود به این قطعه‌ی کوچک ِ محبوس. ماهی که بال نداشت و نمی‌توانست پرواز کند تا گیر کرده باشد این‌جا.. دانه‌ای نداشت که باد بذرش را جابجا کند. اما این زمینی که حفر شده بود تا پایه‌های ساختمانی رویش بنا شود حالا محل ِ زندگی چند ماهی کوچک بود.
مامان هر روز خرده نان برایشان می ریزد. امروز ‌گفت: "خیلی وقته بارون نباریده و آبشون داره کم می‌شه.. اگه بارون نباره، می‌میرن!"
بعد از کمی مکث می‌گوید: " وقتی تو این شرایط دارن زندگی می‌کنن حتمن قوی هستن و با آب ِ کم هم می‌تونن زندگی کنن. آره.. زنده می‌مونن."

Tuesday, November 23, 2010

الان ترجیح می‌دادم کسی منو نشناسه و هیچ تصویری از من تو ذهنش نباشه
و بنویسم
با این‌که هیچ‌وقت موقع نوشتن فکر نمی‌کنم به آدم‌های احتمالی که ممکنه این‌جا را بخونن و ترجیح می‌دم همون کبکی باشم که سرش را فرو کرده در برف..

Monday, November 22, 2010

دور خودم می‌چرخم. دی‌وی‌دی‌هایی که باید به استاد تحویل بدهم را گذاشته‌ام کپی شود. لپ‌تاپ هشدار اتمام باتری داده و کسی حواسش نبوده.. دکمه‌های زیاد ِ مانتو‌ام را تند تند می‌بندم که متوجه‌ی مرگ ِ بی صدایش می‌شوم. می‌گویم بی‌خیال! این یکی را هفته‌ی دیگه بهش می‌دیم.. خانم هم‌خانه لپ‌تاپ و شارژرش را جمع می‌کند و می‌چپاند توی کوله.. آقای هم‌کلاسی می‌گوید: چه کار کنم؟ مقنعه‌ام را گرفته‌ام دستم و لی‌لی‌کنان جوراب می‌پوشم و می‌گویم: هیچی! بریم.. می‌گوید: تو نیم ساعته می‌گی بریم ولی حرکتی نمی‌کنی!
کتانی‌های قرمزم را می‌پوشم، موبایل و ساعت و سوییچ دستم هست. آقای هم‌کلاسی کوله‌ام را برمی‌دارد. دو ساعت بین کلاس‌ها را آمدیم خانه نهار بخوریم. تا غذا پخته شود و چای دم شود و به کارهای عقب‌مانده برسیم زمان مثل برق گذشت. ساعت یک و نیم را نشان می‌دهد و حالا ما باید سر کلاس باشیم!
پله‌ها را با سرعت می‌روم پایین. آقای هم‌کلاسی دو، سه قدم جلوتر از من از در خارج می‌شود. می‌گویم: کدوم احمقی باز در را باز گذاشته؟
کسی سرفه‌ای می‌کند، انگار که از بیرون در بگوید: " من " از پارکینگ به سرعت بیرون می‌روم به سوی ماشین، کمی سرم را در جهت مخالف می‌چرخانم. آقای همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی ست!

Friday, November 19, 2010

آخرین باری که دیدمش گفت: بنویس! بعدن یادمون می‌ره.. گفتم: می‌نویسم حتمن.
یادم آمد به همه‌ی خاطراتی که ننوشتم تا یادم برود، اما...

چند روز گذشته و من هنوز جای یک سری از وسایلم را نمی‌دانم و باید دنبالشان بگردم. وقتی هم‌خانه‌ام نیست و نمی‌توانم ازش بپرسم فلان چیز را ندیدی یا نمی‌دانی کجاست؟ عصبی می‌شوم.. هنوز این اتاق، اتاق ِ من نیست..
دیروز ظهر برگشتم خانه. رفتم سمت اتاقم و ماندم در آستانه‌ی در. گفتم: انگار اشتباه اومدم. این اتاق من نیست!
مادرم در کمال ناباوری همه‌ی اتاق را جمع کرده. کتاب‌هایم را گردگیری کرده و گذاشته در جعبه و بسته بندی کرده. چون به نظرم من ازشان استفاده نمی‌کردم و فقط خاک رویشان می‌نشست و این‌گونه در امان هستند.. در کمد را باز می‌کنم و نمی‌دانم چه چیزی در کجا قرار دارد و یا می‌تواند باشد. دیگر هیچ نمی‌دانم از این اتاق. حتا پتو و ملافه و بالشتم هم عوض شده..
حس ِ مهمان ِ گذری دارم که فردا می‌رود و هیچ کنکاشی هم نمی‌کند برای دوباره آشنا شدن این چهار دیواری که قبلن کسی کاری به کارش نداشت و قصد نمی‌کرد از نگاه ِ خودش مرتبش کند و نظم ببخشد.. حالا این‌جا بی‌نظم‌ترین جای جهان ست که من دیگر بلدش نیستم..

Thursday, November 18, 2010

همیشه یه جای کار می‌لنگه

Wednesday, November 17, 2010

هر چند دقیقه عطسه‌ام میاد..
خانم هم‌خونه می‌گه: عافیت!
می‌گم: خسته نشدی؟
دوباره عطسه می‌کنم.. می‌گه: عجب !

Tuesday, November 16, 2010

گلوم می‌خاره
دلم می‌خواد چنگ بندازم توش و با همه‌ی توان بخارونمش
افتادم به سرفه
دینا زنگ نمی‌زنه بگه حرکت کردم که منم برآورد زمانی کنم و برم چالوس دنبالش
مامان می‌گفت بهش گفتم نرو کلاس آخرت رو، گوش نکرد.. منم بهش گفته بودم زودتر بپیچون و بیا! .. ولی خبری ازش نیست.
نون نداریم
خانم هم‌خانه دراز کشیده و "چهل‌سالگی" می‌خونه..
این روزها در من زنی ست چهل ساله.. شاید هم بیشتر...
کاش امشب بخوابم..

من یک خصوصیت تقریبن بدی دارم! مثلن هر ساعت از شبانه‌روز که باشد می‌روم چای دم می‌کنم، بعد می‌آیم می‌نشینم و وقتی احساس می‌کنم زمانش کافی ست و لابد دم شده تا حالا، دلم می‌خواهد یک نفری بود می‌رفت برایم چای می‌ریخت، می‌آورد و یک وقت‌هایی شاید یک ساعت بگذرد و به آخرین لیوان آبی که ته کتری مانده می‌رسم..
الان هم چند ساعتی ست در حول آشپزخانه تردد می‌کنم. حالا نشسته‌ام این‌جا و می‌گویم کاش یکی به این باقلاقاتق سر می‌زد که یه وقت آبش تمام نشده باشد، نسوزد یا بالایی سرش نیاید.. آخرش هم می‌دانم باید خودم بروم و معجزه‌ای که رخ نمی‌دهد.. ولی خب سختم هست!

همیشه هم‌خانه‌ام آشپزی می‌کند. من فقط می‌پرسم: نهار چی داریم؟ یا شام پختی؟ و امثالهم
حالا 5نفر مهمان داریم با خودمان می‌شود 7 تا‍! چنگال‌ها به طرز اعجاب آوری چندوقتی ست گم شده‌اند. امروز رفتم یک دست قاشق و چنگال خریدم.. بعد از بالا پایین کردن محتویات موجود در خانه و رد گزینه‌های مختلف، نوع غذا تصویب شد!
دو کیلو بادمجان پوست کندم، خرد کردم و سرخ کردم.. و فکر کردم چه کسی گفته کشک بادمجان غذای راحتی ست؟ ولی در هر حال غذای محبوبم هست.
باقلاهای فریز شده را هم در آورم. پوست کندم و گذاشتم بپزد. قرار ست به باقلاقاتق تبدیل شود.. در دستور پختش تردید دارم! عادت ندارم غذا را بچشم. بدتر این‌که من اصلن این غذا را دوست ندارم و قطعن ذره‌ای نخواهم خورد.. هیچ وقت هم تصوری از طعمش ندارم.. همچین آشپزی که منم!

Monday, November 15, 2010

گلودرد
عطسه
آبریزش بینی

من از کارگاه برگشتم! کارگاه از من برنمی‌گردد! دیروز خسته و با چشم درد ِ فراوان یکی، دو ساعتی فرصت داشتم بخوابم و دوباره برگردم دانشگاه برای اولین جلسه‌ی گروه و معارفه و شروع کار.. ذهنم درگیر بود و هوشیار.. جوشکاری یاد می‌دادم به کسی و توضیح ِ مداوم. خانم هم‌خانه که در اتاق را زد و گفت: "دنیا پاشو" .. تا چند ثانیه یادم نمی‌آمد کجای جهانم؟ بعد یادم افتاد در اتاقم قرار بوده خواب باشم..

امروز قرار بود کمی استراحت کنم و برویم خرید. شب ِ قبلش خوب نخوابیده بودم و از صبح هم کلاس ِ عمومی.. خواب دیدم فیلم و کتاب‌های استاد را نبرده‌ام و بسیار شاکی و عصبانی‌ست از من..
فیلمی که باید برایش کپی می‌کردم، همراه فیلم خودش و دو تا کتابش را گذاشته‌ام این‌جا جلوی چشمم که از هر طرف رد شوم ببینمش و جا نماند.. با این‌که استاد ِ به شدت خوش اخلاق و مهربانی ست و یادم نمی‌آید تا حال حتا کمی بداخلاقی ازش دیده باشم..

گفتم: باز تب‌خال
گفت: با این وضع خوابیدنت و کابوس‌ها هیچ عجیب نیست. تب‌خال که از هوا نیومده بپره رو لبت..

می‌گه: من یه سؤالی دارم! من دارم می‌میرم؟ لطفن راستش را بگید. شما دو تا دو شب ِ خیلی بهم توجه می‌کنید..

پ.ن: اینم از دوستمون

Sunday, November 14, 2010

مطمئنم قطره را ریخت تو چشمام.. ولی تا یک ساعت بعد طعمش را تو دهنم و انتهای حلقم احساس می‌کردم..

Saturday, November 13, 2010

کلاس شنبه‌ها یتیم‌خانه‌ی دوره‌ی الیور توئیست ست، در یک روز ابری، بارانی، به شدت سرد و بی‌حوصله با هاله‌ای از مه رقیق.. با ترس از صاحب ِ عبوسی که همه ازش حساب می‌برند.

احمقانه‌ست اگر انتظار داشتم خداحافظی می‌کردی.. تو مدت‌ها پیش رفتی.. خیلی قبل‌تر از این روز لعنتی..

Tuesday, November 9, 2010

از وقتی برگشته می‌گه اتاقت را جمع و جور کن
چند هفته پیش که میهن می‌خواست بیاد، همه‌ی کتاب‌هام را در کسری از ثانیه روی هم چید و کوه درست کرد باهاشون تا کف اتاقم خالی شه. لباس‌هام را جمع کرد و ریخت تو کمد که بعدن رفتم جمع و جورشون کردم..
دیشب گفت این چند روز که نیستی اجازه هست اتاقت را تمیز کنم؟ ناراحت نمی‌شی؟ .. انقدر خسته و عصبی بودم که منتظر جواب نموند. رفتیم خونه‌ی سحر شام خوردیم و من زوتر برگشتم و خوابیدم..
نشستم این‌جا، گفت خب منم می‌رم کتاب‌هات را مرتب کنم.. همه‌ی کتاب‌هام را ریخت وسط اتاق و دنبال جلد سوم اسکار براکت می‌گشت. رفتم براش پیدا کردم. کارت دانشجویی‌ام را هم که گم شده بود، پیدا شد..
ایستادم وسط اتاق، مطمئن بودم دیگه به سختی می‌تونم کاغذهام را پیدا کنم با این اوصاف ولی می‌دونم شلوغی اتاقم همیشه روی اعصابشه.. ترجیح می‌ده همه چیز یه جای مشخص برای خودش داشته باشه و نمی‌فهمه توی اون شلوغی من جای هر چیزی را بلد بودم. حالا کم کم اتاقم داره تبدیل می‌شه به اتاقی که مال ِ من نیست و نمی‌دونم هرچیزی کجا می‌تونه باشه..

Thursday, October 28, 2010

بازم مدرسه‌م دیر شد
انگار قسمت نیست من به کلاس‌ ِ پنج‌شنبه برسم.

Wednesday, October 27, 2010

به بهانه‌ی من و گرفتن مدرک ِ قبلی‌ام همراهم آمد. هنوز از پله‌ها بالا نرفته بودیم که همدیگر را دیدند. ساختمان جدیدی ساخته شده بود. جز نگهبان جلوی در هیچ آدم آشنایی ندیدم. با هم رفتند و منم مثلن رفتم دنبال کارهای فارغ التحصیلی! نشستم روی نیمکت به انتظار و خانم حراستی بالاخره آمد سراغم و پرسید دانشجوی اینجا هستی؟ .. نگفتم وقتی من دانشجوی این‌جا بودم، حراست و آدمی که احساس وظیفه کند برای گیر دادن وجود نداشت.
انگار خودم بودم که افتاده بودم به دست و پا زدن برای حفظ رابطه‌ای که دوری به فنایش داده بود. خودش می‌دانست فایده نداره و آمده بود برای همیشه تمام کند.. می‌دانستم هزاران بار خودش را توجیه کرده و دلیل منطقی آورده که رابطه‌ی از راه دور را نمی‌شود ادامه داد و پر از سوءتفاهم ست. تا کی می‌شود همه چیز را خلاصه کرد در حرف، در کلام، در خطوط بی‌رنگ مزخرف؟ له می‌کند آدمی را و هی مچاله می‌شوی و هی دست و پا می‌زنی تا بلاخره به نقطه‌ی پایان می‌رسد و لحظه‌های بدش پررنگ‌تر از لحظه‌های خوب می‌شود. مدام سعی می‌کنی منطقی باشی، نمی‌شود.. بعد اجبار حرف اول را می‌زند و از اختیار و علاقه‌ی تو کاری بر نمی‌آید.
فراموش می‌کنی. فراموش می‌شوی. تمام می‌شود. فکر می‌کنی فراموش شده. فکر می‌کنی برای همیشه تمام شده.. یکباره تلنگری سال‌ها پرتت می‌کند عقب و ته دلت می‌گویی کاش... کاش یک روزی که بی‌خیال و بی‌هوا رد می‌شوی سر بلند کنی و جلوی رویت باشد.
زنگ می‌زند. هنوز نشسته‌ام روی نیمکت سیاه رنگ در حیاط ِ کوچک ِ دانشگاه. حرف‌هایشان تمام شده. برق می‌زند چشم‌هایش.. خوشحال ست و خوشحالم برایش..

Friday, October 22, 2010

کلاس 8صبح هیچ وقت عادت نمی‌شود
همیشه بد و طاقت‌فرساست

Thursday, October 21, 2010

زنبیل فرهنگی آخر هفته

سن‌پطرزبورگ - فیلمی که شروع خیلی خوبی داشت ولی متاسفانه از نیمه‌هاش کم کم رو به افول رفت. فکر ِ یک کمدی عالی را از سرتون بیرون کنید و در این روزهایی که کمدی ِ ایرانی مساوی با فیلم‌های آبدوغ خیاری مسخره‌ست که بیشتر اعصاب خورد می‌کند و فیلم خوب ِ کمدی کم پیدا می‌شود، به دیدن این فیلم برید تا راحت‌تر بتونید بخندید و لذت ببرید.
ماکوندو- نمایش عروسکی بر اساس داستان "پیرمرد فرتوت با بال‌های بزرگ بزرگ" نوشته‌ی مارکز که آخرین روزهای اجرا را می‌گذراند. برعکس داستان‌های مارکز فضای تلخ و تراژدی همراه ندارد.
این نمایش ترکیبی از بازیگر‌ها و بازی‌دهنده‌های عروسک‌های خوب و خوش‌ساخت بود که عروسک‌گردان‌ها برعکس اکثر مواقع سیاه‌پوش نیستند، خارج از قالب ِ عروسک‌ها هم بازی می‌کنند.
البته کلن دیدن ِ عروسک‌ها منو خوشحال می‌کنه و این کار را دوست داشتم.
کنسرت حشرات- اگر دوست داشتید با بچه‌های زیر 10 سال به تماشای تئاتر بروید این نمایش عروسکی را پیشنهاد می‌کنم. قصه‌ی چند تا حشره‌ست که به اجرای کنسرت موسیقی می‌پردازند و 60دقیقه موزیک و قر و شادی و آواز در کنار عروسک‌ها ست.

Wednesday, October 20, 2010

دوشنبه‌ها روز شلوغی ست. خسته‌کننده و خواب آلوده و هم هیجان‌انگیز و خوب. صبح با دیدن و تحلیل شروع می‌شود که مثل ترم پیش با استاد ایکس کلاس بیخود بی‌جهتی را خواهیم گذراند. ترم پیش برای "دیدن" و بعد تحلیل فقط یک جلسه فیلم دیدیم به زبان آلمانی بدون زیرنویس. این ترم زودتر شروع کردیم به فیلم‌بینی ولی خوشبختانه جلسه‌ی قبل گفته بود نمایشنامه‌اش را بخوانیم که وقتی با یک مونولوگ فرانسوی در ابتدا روبرو شدیم، نمایشنامه را باز کردم و گذاشتم جلوی رویم و تا انتها متن را با تصویر تطبیق می‌دادم بجای اینکه تصورم از تصاویر را تحلیل کنم!
از سر این کلاس می‌دوم و می‌رسم به کلاس‌ شیوه‌ها که در باب مبحث مورد علاقه‌ی من نمایش ایرانی ست. بعد از کلاس 8 صبح ِ خواب آلوده یه جور زنگ بیداری ست برای من.
ظهر با نمایش عروسکی شروع می‌شود و قسمت هیجان انگیز روزهای دوشنبه. دو تا کلاس پیوسته بهم که فقط 5دقیقه آنتراک مابینش هست ولی آشنایی با عروسک‌ها و فیلم ِ عروسکی دیدن شادی ارمغان می‌آورد برای من و حس ِ خوب..

Friday, October 15, 2010

یکی گفت: بریم دریا
همه به هم نگاه کردند و گفتند: آره، بریم!
یکی می خوند: دریاااااااااااااا ! اولین عشق مرا بردی
نیم ساعت بعد باز یکی گفت: بریم دریا
همه سر جاهاشون یه تکونی خوردند و گفتند: بریم
کمی بعد یکی گفت: بریم دریا؟
همه سر تکون دادند و گفتند: بریم
یکی رفت خوابید.. یکی گفت: بریم دریا؟
بقیه بهم نگاه کردند و گفتند: بریم دریا
ساعت گذشت.. یکی هنوز می خوند: دریاااااااااااااا ! سی‌وسومین عشق مرا بردی و کم کم افقی می‌شد و خوابش برد.
یکی دیگه هم رفت خوابید.. گفتم: بریم دریا
بقیه گفتند: آره بریم
یکی گفت: بریم طلوع را ببینیم
یکی گفت: زوده الان
دوستمون از خواب پرید. سیگارش را روشن کرد و در حالی که هنوز می خوند: دریاااااااااااااا ! چهل و هشتمین عشق مرا بردی! خوابش برد.
ساعت 5صبح بلاخره رفتیم به سمت دریا که عشق‌های از دست رفته‌ی دوستمون را از دریا طلب کنیم و بعدش هم طلوع خورشید را ببینیم.
حرف زدن با دریا که فایده نداشت و کسی را پس نداد تا ببریم خونه تحویل دوستمون بدیم. آسمون کم کم روشن شد. ابرها تو آسمون بیشتر دیده شدن، آسمون ابری بود و ... خورشید نیامد!
برگشتیم خونه، از پنجره خورشید نارنجی را دیدیم که کم کم بالا می‌رفت..

دیشب
ساعت 9 شب ایستاده‌ام سر کوچه به انتظار تاکسی. خانه‌ام تقریبن در مرکز شهر ست و فاصله‌ی چندانی با میدان اصلی ندارد. همیشه یه راحتی از همینجا تاکسی برای شهرهای اطراف پیدا می‌شود. ماشین‌ها بوق می‌زدند و می‌رفتند. پیکان خسته‌ی رنگ و رو رفته‌ای با 2 سرنشین ایستاد. پرسیدم: چالوس؟ گفت: آره و سوار شدم
مرد پرسید: منو نمی‌شناسی؟ گفتم: نه آقا
با صمیمیت بیشتری پرسید: واقعن؟ مردونه منو نمی‌شناسی؟
- همینجا نگه دارید. پیاده می‌شم
: چرا ناراحت می‌شید خانوم؟ فکر کردم شاید منو یادتون بیاد
- من فکر می‌کردم مسافرکش هستید و سوار شدم ولی اشتباه کردم. پیاده می‌شم
: مسافرکش نیستم ولی می‌رسونمت تا چالوس
- نیازی به لطف شما نیست. پیاده می‌شم
: تو چه کار داری؟ من طلبه شدم برسونمت
- می‌گم پیاده می‌شم. نمی‌فهمید؟
: اینجا که نمی‌شه پیاده شید. می‌رسونمتون ایستگاه که ماشین‌های خط را سوار شید.
و اولین بریدگی دور می‌زند..
: حالا احتمالن تو ذهنتون فکر می‌کنید این چی می‌گه؟ من می‌شناسمش یا نه؟ اسمم امیر هست. 7-8 ماه پیش همدیگر را دیدیم
- آقای عزیز! من هیچ کسی را تو این شهر نمی‌شناسم. می‌گم همینجا نگه دارید من تاکسی می‌گیرم خودم می‌رم
: اینجا که نه. کرج سوار ماشینم شدید. بعدش هم رفتیم یه کافی‌شاپ با هم
مرد همراهش برمی‌گردد، نگاهم می‌کند و لبخند حال بهم زنی تحویلم می‌دهد.
- من یک حرف را چند بار باید بگم؟ داد باید بزنم بیخیال شی؟
می‌رسیم میدان اصلی شهر. می‌خواهم کرایه بدهم، می‌گوید: من مسافرکش نیستم. پیاده می‌شوم. مرد هم پیاده می‌شود و از ماشین‌های ایستاده در انتظار می‌پرسید کدامیک چالوس می‌روند. قبل از اینکه فرصت کنم سوالی بپرسم.
مردی که ایستاده ماشینش را نشان می‌دهد و می‌گوید: خانوم بشینید تا 2 تا مسافر دیگه بیاد حرکت کنیم.
مرد هنوز ایستاده به انتظار. نزدیکم می‌آید و می‌پرسد: کرایه را حساب کنم؟
نگاهم خشمگین ست. می‌گویم: نه! فقط دور شو از من
می‌نشینم جلو. مسافر دیگری از راه می‌رسد. به راننده می‌گویم کرایه‌ی نفر دیگر را حساب می‌کنم و حرکت کند. دو مرد مسافر سوار می‌شوند و ماشین حرکت می‌کند. به طرز وحشتناکی بد رانندگی می‌کند. به معنی واقعی کلمه بد رانندگی می‌کند. موقع سبقت گرفتن انقدر از نزدیک ماشین‌ها رد می‌شود که چشم‌هایم روی هم می‌رود و منتظر لحظه‌ی برخورد هستم و له شدن..
باید بروم نوشهر. اعصاب ِ تاکسی پیدا کردن ندارم. سرم درد گرفته. حوالی چالوس زنگ می‌زنم و می گویم: بیاین دنبالم. این وقت ِ شب سخته تاکسی پیدا کردن. مرد راننده می‌گوید: نوشهر می‌خواین برید؟ می‌رسونمتون!
در دل می‌گویم: هنوز از زندگی سیر نشدم..

امروز
شرح حال ِ شب ِ گذشته را تعریف کرده‌ام. دوستم حواسش هست سوار ماشین‌ ِ مطمئنی شوم تا مشکلی پیش نیاید. می‌رویم ایستگاه و مسئول خط ماشینی که منتظر یک مسافر هست را نشان می‌دهد و می‌گوید: سوار شید تا حرکت کنه.
خداحافظی می‌کنم و می‌روم. راننده فرو رفته در صندلی‌اش و ماشین حرکت می‌کند. از چالوس که بیرون می‌رویم، ویراژها شروع می‌شود. مرد ِ موتوری بخت برگشته‌ای نزدیک ست زیر چرخ‌های ماشین له شود. بوی لنت سوخته به مشام می‌رسد.. اس‌ام‌اس می‌فرستم: راننده همون راننده‌ی دیشبی هست..

Tuesday, October 12, 2010

اواسط اردی‌بهشت امسال، اس‌ام‌اس و تماس‌هایی از شماره‌ی ناشناس به تلفن ِ خواهرم شروع شد. اول پیشنهاد دوستی بود و بعد تهدید و تأسف که متوجه نیستی دوستی با چه کسی را از دست دادی. دانشجوی مکانیک و کارمند ِ همین دانشگاه بود. مسئول سالن تربیت بدنی دانشگاه بود و اسم کامل، سال تولد و اطلاعات زیادی در مورد خواهرم داشت. حرفش این بود آبروی من آبروی تو هم هست و بهتره کاری انجام ندهی.
اس‌ام اس‌ها و تماس‌ها که ادامه‌دار شد و این آقای مزاحم یک بار سر یکی از کارگاه‌ها پیدایش شد و سراغ خواهرم را گرفت، خواهرم مراجعه کرد به حراست دانشگاه و کتبن شکایت‌ نوشت. رئیس حراست گفت قبلن هم شکایتی علیه این آقا که متأهل و دارای یک فرزند ست، تنظیم شده و بعد از تشکیل کمیته‌ی انضباطی رفع اتهام شده و برگشته سر کارش.. همسرش هم کارمند دانشگاه ست.
از حراست دانشگاه که نتیجه‌ای بدست نیامد، خواهرم همراه بابا رفتند کلانتری برای طرح شکایت. یکی از مأمورین کلانتری گفت مشکل همش از دانشجوهاست، خودت ببین چه کار کردی؟
مأمور دیگری گفت: الان تو فکر کن رفتی شکایت کردی، در دانشگاه متوجه می‌شن تو شکایت کردی.. بعد یکی تو دانشگاه از تو خوشش بیاد و در موردت تحقیق کنه متوجه می‌شه تو پرونده‌ی قضایی داری! بهتره شکایت نکنی و دردسر داره..
مأمورین وظیفه‌شناس که موفق نشدند نظر خواهرم و بابا را عوض کنن، گفتند این به ما مربوط نیست و باید بروید کلانتری دیگری.
مأمورین کلانتری شکایت را ثبت کردند. اما هشدار دادند که دردسرش زیاد ست و با یک‌بار حل نمی‌شود و رفت و آمد دارد. بابا هم اطمینان داد از قانون خبر دارد و مشکلی با رفت و آمد نیست.
جلسه‌ی دادیاری تشکیل شد. دادیار دفاعیات متهم را قبول نکرد و قرار بازداشت صادر کرد. آقای مزاحم بازداشت شد و روز بعد به قید وثیقه آزاد شد تا روز دادگاه.
اوایل مرداد دادگاه تشکیل شد و متهم به 5ماه زندان محکوم شد.
هفته‌ی اول مهر که خواهرم برای انجام کارهایش به دانشگاه مراجعه کرد، رئیس حراست تماس گرفت. آقای حراست گفت: مسئولین مختلف تماس گرفتند برای وساطت و بروید رضایت دهید و .. آقای مزاحم چند روز پیش آمده بوده برای ثبت‌نام دانشگاه، ما بهش گفتیم فعلن ثبت‌نام نکن چون اگر رضایت ندهند ممکنه بری زندان و پولت از دست می‌ره!
چند روز پیش هم دوباره از کمیته انضباطی تماس گرفتند. گفتند از شما هیچ شکایتی در دانشگاه ثبت نشده.
رئیس کمیته‌ی انضباطی بعد که دید خواهرم مطمئن ست شکایتی اینجا تنظیم کرده، دوباره فرمودند: طبق شکایت شما! قرار به تشکیل کمیته‌ی انضباطی ست و ما به زودی شکایت شما را بررسی می‌کنیم و حکم دادگاه به ما ابلاغ شده اما ما حکم خودمان را صادر می‌کنیم!
و همچنان آقای مزاحم که طبق حکم دادگاه محکوم و مجرم شناخته شده به راحتی در دانشگاه تردد می‌کند.

هفته‌ی قبل کارت دانشجویی خواهرم را گرفتند به علت کوتاهی مانتویی که بجای زیر زانو تا روی زانواش بود و با گرفتن تعهد اجازه‌ی ورود به دانشگاه برایش صادر شد.

Saturday, October 9, 2010

پرسید: اجازه هست اینجا بنشینم؟
لبخند زدم و گفتم: بله. حتمن
زن همراه پسر کوچکش روبرویم نشست.. نوک دماغش را انگار برش ِ عمیقی داده بودند و خط عمیق دیگری بین دو ابرو‌یش بود. قیافه‌ی مهربان و دوست داشتنی داشت. نگاهمان که گره می‌خورد بهم، لبخند تحویل هم می‌دادیم. پسر بهانه‌ی ساندویچ می‌گرفت و زن سعی میکرد قانعش کند اینجا ساندویج ندارد و فقط می تواند کباب سفارش دهد. پسر گفت: نه! بریم از خودشون بپرسیم..
زن، دست ِ پسرک را گرفت و رفتند. یکی از رستوران‌های بین راهی جاده چالوس کنار رودخانه بود.. باد خنکی می‌وزید و زنبورها دور لیوان چای و نبات تجمع کرده بودند..
زن دوباره از راه رسید. گفت: پسرش کم غذا می‌خورد و خوبه رضایت داد به کباب.. پسرک با نوشابه‌اش بازی می‌کرد و در انتظار غذا بود..
سرم را بلند کردم و این بار که نگاهمان گره خورد، زن پرسید: ازدواج کردی؟
گفتم: نه .. گفت: خوبه.. البته ازدواج ِ خوب، خوبه و ازدواج ِ بد، بد .. خسته بودم و حرفم نمی‌آمد. سری به علامت تأیید تکان دادم..
گفت: شوهر منم خیلی خوب بود..
لبخند زدم
گفت: یک ماه و نیم پیش فوت کرد. تصادف کردیم. این خط‌های روی صورتم را می‌بینی؟ .. داشتیم می‌رفتیم عروسی. 3 نفر تو ماشین ما مردن. شوهرم، جاری‌ام و دخترش..
گفتم: متاسفم..
سکوت شد. زن نگاهش به پسرک بود. انگار که با صدای بلند با خودش حرف بزند: این بچه هم کلی اذیت شد. خیلی به باباش وابسته بود. اصلن وقتی اون بود منو نمی‌خواست، همیشه پیش باباش بود. 5سالشه، تو سنی هست که متوجه شه باباش دیگه برنمی‌گرده و نیست.. می‌گم خدا را شکر بچه‌م موند برام. اگه من می‌موندم و پسرم نبود.. دیگه برای چی زنده می‌موندم؟ الان فقط دلم را خوش می‌کنم که پسرم بابا و مامانش را با هم از دست نداده و یکی هست بزرگش کنه.
پسر لبخند ِ بی‌جان ‌ِ بی‌دندانی تحویل مادرش می‌دهد.. زن گفت: همه‌ی دندون‌هاش شکسته. فقط ریشه‌‌ش مونده تو لثه‌اش
زن روبرویم نشسته بود و 3ساعتی از اولین باری که در ترمینال همدیگر را دیدیم می‌گذشت. سوار ماشین شدیم و دیگر نه حرفی بود و نه نگاهی. من جلو نشسته بودم و حتا نگاهمان باهم برخورد نداشت. حالا این زنی که در تصورم مادری با بچه‌اش بود که به سفر می‌رود و شاید به شهرش یا به هر دلیل دیگری مسافر این جاده ست، قصه‌ی تلخی را بر دوش می‌کشید..
نمی‌دانستم برای التیام یا همراهی و همدردی و هر حرف ِ همراه کننده‌ی دیگری چه می‌شود گفت. سرم را برگرداندم سمت آسمان. دیگر از آفتاب خبری نبود و ابرها جلوی نور را گرفته بودند. گفتم: یکباره ابری شد چقدر.. بعد به حرف ِ ابلهانه‌ی خودم فکر کردم. گفتن از آب و هوا و ابرها.. دم دستی ترین حرف برای فرار شاید.. خوشبختانه غذایی که سفارش داده بود حاضر شد و وقفه‌ای تا چیدن میز و آوردن غذا به وجود آمد. پسرک از زنبورها عاصی شده بود و می‌ترسید.. زن سعی می کرد آرامش کند و لقمه‌های کوچک برای دهان ِ بی‌دندان پسر درست کند..
گفت: قرار بود بریم عروسی مثلن.. لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشسته بود. هنوز باورم نمی‌شه. فکر می‌کنم سر کاره مثل همیشه. خیلی کار می‌کرد و اغلب دور بودیم از هم. بهش می‌گفتم انقدر خودتو خسته نکن. آخرش که چی؟
شوهرم 33 سالش بود. دیگه تصمیم گرفته بود از حجم کارش کم کنه و بیشتر باهم باشیم.. 13-14 سال از ازدواجم می‌گذره
فکر می‌کنی چند سالگی ازدواج کردم؟
می‌گویم: حتمن خیلی زود.. از ذهنم 17-18 سالگی می‌گذرد. به قیافه‌ی زن بیشتر از 30 سال نمی‌آید.
می‌خندد و می‌گوید: 13 سالم بود
می‌گویم: پس هم‌سن هستیم
می‌پرسد: 26 سالته؟
جواب مثبت می‌دهم.. می‌گوید: البته به ظاهرمون که نمی خوره هم‌سن باشیم. بلاخره آدم که ازدواج می‌کنه و بعد هم بچه‌دار می‌شه انگار جا افتاده‌تر می‌شه قیافه‌ش و شکسته‌تر..
یه وقت‌هایی به خودم می‌گفتم کاش ازدواج نکرده بودم. دخترهای دیگه را می‌دیدم که مجرد هستن هنوز.. ولی خب شوهرم خیلی مرد خوبی بود. برای همین پشیمون نیستم
زن از زندگی‌اش می‌گوید و لقمه‌های کوچک در دهان کودکش می‌گذارد. چیز زیادی از من نمی‌پرسد و اسمی از هم نپرسیدیم. فقط اتفاقی مسافر یک جاده ایم.
راننده سر می‌رسد و آهنگ ِ رفتن سر می‌گیرد. دوباره روی صندلی‌های پژوی زرد رنگ جا می‌گیریم و جاده روبرویمان. کمی قبل از شهسوار، پیاده می‌شود. سر برمی‌گردانم و خداحافظی می‌کنم با زن و پسرش..

Thursday, September 30, 2010

از اتفاقات نادر محسوب می‌شود کسی زنگ ِ در این خانه را بزند. مثل امروز صبح که خواب بودم و حوصله نداشتم بیدار شوم. با خودم گفتم لابد باز یکی زنگ واحدها را اشتباه گرفته و مثل همیشه یا صدایی نمی‌آید یا اینکه می‌گوید اشتباهی گرفتم و با من کاری ندارد در هر حال..
خوابیدم دوباره و توجهی نکردم.. کمی بعد شماره‌ای ناشناس زنگ زد. با خودم گفتم امروز چه خبره واقعن؟ لابد اشتباه ست و الان یه سبیل دنبال عباس آقا می‌گرده مثلن.. فقط این وسط همه دست به دست هم دادن تا مرا مجبور به بیداری کنن. وقتی برای بار سوم همان شماره زنگ زد، جواب دادم. خانم همسایه روبرویی بود. گفت برای دومین بار از پست آمدن و دفعه‌ی قبل هم خانه نبودی انگار. باید بری اداره پست، بسته‌ات را تحویل بگیری.. تشکر کردم و قرار شد بروم قبضی که داده بودند را ازش بگیرم.
کمی ول گشتم تا خواب از سرم پریدم. یادم نمی‌آمد آدرس اینجا را به کسی داده باشم. منتظر ِ نامه‌ای هم نبودم. گفتم حتمن هدیه‌ای که فرستاده بودم برگشت خورده. جواب ِ ای‌میل‌ش را هم نداده بود. باید اوایل هفته می‌رسید که باز خبری نداده بود.
دریافت نامه‌ی برگشت خورده که دیگر عجله نداشت.. سر فرصت چای دم کردم. برنج شستم و فکر کردم نهار چه می‌شود خورد؟
بعد سر زدم به خانم همسایه. قبض ِ بسته‌ی شما برگشت خورده، نبود. مبداء شهر دیگری بود حتا. در راه هی فکر کردم من که کسی را ندارم آن‌جا ولی به نام خودم بود.. اسم ِ روی بسته خیالم را راحت کرد که اشتباهی نیست. فقط فرستنده انگار نقل ِ مکان کرده به شهری دیگر.. و ذوق زدگی فراوان از دریافت یک هدیه‌ی غیرمنتظره..
از اتفاقات نادر محسوب می‌شود که کسی زنگ ِ در این خانه را بزند. حوله‌پیچ نشسته بودم و فکر می‌کردم چه نیاز دارم؟ چه چیزی دلم می‌خواهد که یک ساعت دیگر وقتی همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند یادم نیاید مثلن نان نداریم یا آب..یادم آمد از مامان خبر ندارم. زنگ زدم به مامان و وسط‌ ِ احوالپرسی و دیگه چه خبر؟ باز صدای زنگ آمد.. به مامان گفتم بعدن زنگ می‌زنم. مانده بودم حوله‌پیچ چه کنم حالا؟ لباس بپوشم یا جواب دهم؟ مردد پرسیدم: کیه؟
خانم همسایه بود.. با یک کاسه آش ایستاده بود پشت ِ در.. آش ِ رشته با کشک فراوان و نعناع و پیاز داغ
تا قبلش یک درصد هم احساس گرسنگی نداشتم. دلم ضعف رفت.. کاسه‌ی آش را گذاشتم جلوم و معرکه بود. نگفته‌اند آش ِ نطلبیده مراد ست یا یک همچو چیزی؟
امروز غلت زدم در خوشی

Monday, September 27, 2010

بعد از شام همراه بابا و مامان و خواهرا رفتیم پیاده روی زیر نم نم بارون. خواهره می‌گفت: چقدر خوبه همه با هم بریم پیاده‌روی. چرا اینکارو نمی‌کنیم؟ .. نمی‌دونستم
با خواهرا تو خیابون دویدیم، مسابقه گذاشتیم، خندیدیم، سر به سر هم گذاشتیم، بازی کردیم، کلی بالا و پایین پریدیم و موها را سپردیم به باد و بارون..
رسیدیم جلوی خونه. خواهره گفت بریم تا ته کوچه؟ باز تا ته کوچه دویدیم. رسیدیم به کوه و کف‌ ِ دو تا دستم را زدم بهش، سک‌سک کردم و برگشتم.. سرپایینی دیگه نفسم بالا نمی‌اومد انقدر که سر اینکه زودتر برسم به ته کوچه این سربالایی را تند دویدم..
بابا و مامان هم در طول این یک ساعت در کمال آرامش دوتایی برای خودشون قدم می‌زدن.
هوا هم که محشر و عالی

نباید نوشت.. برشی از زندگی‌ات، حتا به وقت ِ 5دقیقه را در معرض عموم در وبلاگت ننویس. - کسی از قبل و بعد ِ آن 5دقیقه چیزی نمی‌دونه ولی هستند آدم‌هایی که به خودشون اجازه‌ی قضاوت در مورد کل 27 سال زندگی‌ات را می‌دن -
یک وقتی به اسم اینکه ما دوستت هستیم، دوستت داریم و حواسمون بهت هست، بر علیه‌ت استفاده می‌شود
یک وقتی هم فکر می‌کنن چون اینجا بالای هزار و اندی روزنوشت و لحظه‌نگاری دارد حتمن تو را خوب می‌شناسن و اجازه دارن قضاوت کنن در موردت..
و سعی می‌کنن به هر شکلی تو را مجبور به خودسانسوری کنن
آخرش هم جوری باهات برخورد می‌شه که احساس گناه و شرم پیدا کنی از این موجودی که هستی. گستاخ و لجام گسیخته .. و حق ِ خودشون می‌دونن صلاح تو را تشخیص بدن و سعی کنن افساری با سانتی‌متر‌های خودشون برات بسازن
ولی
من هیچ شرمی ندارم از اینی که هستم
اینجا را می‌تونید از لیست ِ خوندنی‌هاتون حذف کنید.
بله! من می‌تونم برم تو دفترخاطرات بنویسم ولی لابد دلیلی هست که هیچ وقت دفترخاطرات نداشتم ولی شما هم مجبور نیستید حتمن اینجا را بخونید.

الان هم می‌تونم حدس بزنم کیا شاکی شدن و کیا به هر نحوی سعی می‌کنن رفتار زشتم و این نوشته را بعدن فرو کنن تو چشمم حتا ده سال بعد - البته اگه اون موقع هنوز سلام علیکی با هم داشته باشیم -
من آدم بی شعوری‌ام. خب؟ پس بذارید در تنهایی خودم بپوسم ای آدم‌های مهربان که من هیچ وقت درک درستی از محبت و عشقتون پیدا نکردم

دیشب عصبانی بودم به شدت ولی الان موجود بسیار آرام لبخند به لبی هستم که به خودش می‌گه بیخیال همه. خودت را عشقه :دی

Sunday, September 26, 2010

خانم هم‌خانه امروز بعدازظهر آمد. تازه فیلم دیدنم تمام شده بود و در تردید بودم اول بروم خرید یا دوش بگیرم که خانم هم‌خانه رسید. گرسنه‌اش بود. قوطی تن ماهی را انداختم در آب تا گرم شود و رفتم خرید نان. تا دوباره یادم بیاید قرار بود بروم حمام، به مکالمه گذشت و خبررسانی! زیر دوش آب هم هی یادم می‌آمد این را یادم رفت بگویم، این یکی را هم یادم باشد بگویم و ...
دلم برای زندگی دو نفره‌مان تنگ شده بود. برای این لحظه‌های پرحرفی و دور خودمان گشتن‌ها و هی همدیگر را صدا کردن و حرف زدن و آی یادم رفت اینو بهت بگم و ...
دلم برای این خانه در کنار ِ هم‌خانه‌ تنگ شده بود..

Friday, September 24, 2010

هفته‌ای 3 روز کلاس 8صبح را کجای دلم بذارم؟
چرا کلاس‌ها از ظهر شروع نمی‌شه؟ یا شبانه برگزار نمی‌کنن؟
نیاید بگید کلاس 8صبح برندار! وقتی همین یه‌دونه کلاس هست و با همین یه استاد و هیچ حق انتخابی هم نیست، مجبورم! مجبور..

چشم‌هایم باز شد، دستم را دراز کردم سمت ساعت. 8:23 ! نفهمیدم چرا باید 8:23 صبح بیدار شوم آن‌هم من ِ خسته‌ی عاصی‌ ِ شب قبل که نزدیک صبح خوابم برده بود. صدای موتوری که گاز می‌داد مدام پیچید توی سرم
لعنتی پارکینگ پیست موتورسواری‌ست مگر؟ برو بیرون خب.. از این پهلو به آن پهلو غلت زدم به امید ِ خواب ِ دوباره. فکر کردم یکی دو ساعت دیگر لازم دارم و بعد می‌شود بیدار شد. صدای موتور قطع نمی‌شد. خیال ِ رفتن نداشت..
سرک کشیدم از پنجره‌ی آشپزخانه. صدا از کوچه و بیرون نبود. از همین پارکینگ خانه بود و قصد نداشت قطع شود. دوباره دراز کشیدم.. فکر کردم بروم سر پنجره و این دو طبقه را فریاد بکشم شاید میان هیاهوی موتور صدایم به صاحب بی‌فکرش برسد.. صدا قطع شد. خوشحال شدم که رفته‌ست دیگر.. چند دقیقه بعد شدت گرفت. دوباره بلند شدم و رفتم سر پنجره. صدایی از حلقم بیرون نیامد. نگاه کردم به پنجره‌ی همسایه‌های دیگر که انگار کسی شاکی نبود. امیدوارم بودم کس ِ دیگری هم ناراحت باشد از برهم زدن آسایشش و اعتراض کند ولی اثری نبود از شکایتی..
قدم می‌زدم با چشم‌های خواب‌آلوده و دردی که انگار در شرف برگشتن بود. لباس پوشیدم و پله‌ها را رفتم پایین..
تعجب کردم از دیدن آقای همسایه‌ی بالایی. انتظار داشتم مرد جوان ِ جاهل بی‌فکری باشد نه مدیر سابق ساختمان! مشغول تعمیر موتور بود. سرش را برگرداند سمت من و گفت: بله؟ انگار که من مزاحم ِ کارش شده باشم..
حرفم نیامد. فقط گفتم: شاید کسی دلش نخواد ساعت 8صبح بیدار شه از خواب با اینهمه سر و صدا
پرسید: کدام واحد هستی؟ .. یادش نیامد مرا.. قبل از این تابستان که سلام‌علیک می‌کردیم با خودش و همسرش..
گفتم: طبقه‌ی دوم. خونه‌ی آقای ب
گفت: دیگه آخرشه. الان تمام می‌شه.. و موبایلش زنگ خورد..
پله‌ها را برگشتم بالا و سلام کردم به یک صبح ِ بداخلاق

Thursday, September 23, 2010

سرم درد می‌کنه در حد انفجار. از اون سردردهایی که هر چیزی و بویی حالت را بد می‌کنه. دستم را نمی‌تونم بیارم نزدیک دماغم. دلم آشوب می‌شه از بوی سیگار. چشم‌هام درد می کنه. در حد بیرون پریدن از کاسه..
فکم درد می‌کنه. گاهی به سختی دهنم را باز می‌کنم تا دندون‌های چفت‌شده کمتر فشار بیاره روی هم..
اشکمه، دردمه.. دلم می‌خواد سرم را بشکافم تا یه ذره هوای تازه بخوره که اینجوری نباشه..
بعد دعوامه با خودم. می‌گم جمع کن خودتو! گریه زاری و ننه من غریبم بازی در نیار. این چه وضعیه؟
تو هم همش مریضی لعنتی.. خسته‌م کردی


بعد نوشت: رفتم حمام خودم را سابیدم، مثل این آدم‌های وسواسی. دیوانه شدم شاید. می‌خواستم هیچ بویی بر جا نماند. قبلش بالا آورده بودم. نمی‌دانم فک‌م چرا درد می کند ولی خیلی درد می‌کند انگار که کسی مشت کوبیده باشد بهش یا همه‌ی دندان‌هایم فریاد می‌زنند و پیچیده دردشان در هم.
سرم را چنگ زدم شاید راه نفوذی باشد به لایه‌های زیرین که از درد خلاص شوم. بی‌فایده بود. دو تا استامینوفن 500 خورده‌ام و در انتظار معجزه‌ی اتمام ِ درد..
پوست دستم خشک شده، مرطوب کننده نمی‌زنم بهش برای فرار از بوی تازه.. حالا بوی شامپو و صابون گرفته‌ام و راه خلاصی از بوها وجود ندارد..

Wednesday, September 22, 2010

صبح زنگ زد، خواب بودم. گفت غذا درست کرده برایم. باید بیایی ببری. گفتم برنامه‌ام مشخص نیست. عجله ندارم. فعلن که خودم می‌پزم یک چیزهایی..
غذا بهانه بود. می‌خواست برگردم خانه که خواهرم را ببرم آمل. بابا وقت ندارد و قرار ست به شهرام – راننده‌ی معتمد بابا – بگوید بیاید دنبالشان.
نمی‌دانم چرا وقتی می‌گوید سختم ست بهش بگویم "نه" نمی‌توانم. خسته‌ام. حوصله‌ی جاده ندارم. اذیت می‌شوم اینهمه توی ماشین بشینم و یک روزه این راه را بروم و بیایم. گفت فکرهایت را کن.. داشتم می‌رفتم دانشگاه. گفت بپرس کلاس شنبه‌ت تشکیل می‌شه؟ دلیل می‌آورد برای احتمال ِ تعطیل بودنش..
بعدازظهر دوباره زنگ زد. گفتم نمی‌دانم! گفت فکرهایت را کن تا شب بگو می‌آیی یا نه؟

مرتیکه × دفترش را گذاشته جلویم، میزانسن صحنه‌ی اول و دوم توضیح می‌دهد. می‌گوید: سمت راست.. سمت چپ و راست صحنه را که می‌دونی؟
نگاهش می‌کنم.. ادامه می‌دهد: ببین سمت چپ و راست، سمت چپ و راست ما نیست. یعنی جهت ِ بازیگره و ...
نگاهش می‌کنم. دفترش را می‌گذارد نزدیک‌تر به من و اشاره می‌کند به طرحش. می‌گوید: اصلن بگو سمت چپ و راست این صحنه کجاست؟
می‌گویم: روت می‌شه واقعن؟ هی نگات می‌کنم باز از رو نمی‌ری! خجالت نمی‌کشی از من می‌پرسی سمت چپ و راست صحنه را می‌دونی یا نه؟ ترم یک گفتن تو طرح صحنه، سمت چپ و راست صحنه همون چپ و راست ‌ِ بازیگره! خنگم مگه که باز تو داره توضیح می‌دی؟
می‌گوید: من از کجا بفهمم نگاهت یعنی چی؟ باید می‌زدی تو گوشم! خواستم برات توضیح بدم..

× از لحاظ ارادت ویژه‌ای که به استاد ق دارند و استاد ق بهشون فرمودند دیالوگ‌ها را بی‌محابا بنویس. قرار شد منم بی‌محابا بنویسم انقدر که یه وقت‌هایی حرص‌درآر هستن.
جای س هم خالی بود وساطت کنه بینمون و مثل همیشه بگه: بچه‌ها دعوا نکنید! بسه دیگه.. یا بگه: باز شما دو تا افتادید به جون هم؟ برای بار هزار و شونصد و پنجاهم، شاید هم بیشتر..

گفت: دورت بگردم
گفتم: می‌شی جهانگرد. رکورد 80 روز دور دنیا را هم به چند ثانیه تبدیل می‌کنی..
خندید..
گفت: تهدیدم نکن
گفتم: تهدید نبود. واقعیت همینه
سکوت بود. سیگار می‌کشید و نگاه می‌کرد
صدای هق‌هق‌ش را ‌شنیدم، نمی‌دانستم چه شده. گفتم تا حرف نزنی که نمی‌فهمم.. بلاخره گفت: می‌ترسم نباشی
چیزی نداشتم برای آرام‌ کردنش. دلم خواست می‌شد بگویم: "هستم همیشه" اما نبودم.. جفتگ زدنم می‌آمد و فرار.. ایستادم به تماشا در سکوت.. اشک‌هایش را پاک کردم. مثل کودکی، آرام خوابش برد میان گریه‌ها.
گفت: سردمه.. پتو کشیدم روی تنش. مچاله شده بود از سرما. خیس از عرق بود و تنش داغ و سوزان.. یکباره تب کرده بود.
ترسیدم..

Monday, September 20, 2010

شهرام شب‌پره می‌خونه. تو آشپزخونه پای اجاق‌ قر می‌دم و کشک بادمجون درست می‌کنم.
دیروز صبح رفتم دانشگاه. چند تا از بچه‌ها را دیدم. دو نفر پایان‌نامه داشتن. برای اجراها نموندم. یه درسی که باقی مونده بود را مسئول آموزش برام انتخاب کرد. کلاس‌ها هم از شنبه شروع می‌شه.

کتاب‌هایی که این مدت کم‌کم همراهم آورده بودم را جمع کردم وسط هال. لباس‌ها را چیدم روی هم. مامان، ساک کوچکش را داد تا لباس‌ها را جا دهم. فکر کردم نه اینجا جا دارم و نه آن‌جا! مهمان دوره‌ای هستم. کمی اینجا و کمی آن‌جا. کتاب‌هایی که اینجا خاک می‌خورد و کتاب‌های نخوانده‌ای که جا می‌ماند آن‌جا. آن‌جا که امسال هم بگذرد دیگر خانه‌ی من نیست و باید فکر کوچ دوباره باشم و این‌جا که این اتاق دیگر دیوار خالی برای کتاب‌خانه ندارد و دلم برای کتاب‌هایم می‌سوزد.. لباس‌هایی که کمی جا می‌ماند اینجا و کمی آن‌جا! و همیشه باید انتخاب کنم، کدام را کجا بگذارم. به این احتیاج دارم الان یا باید بماند؟
کوله ی سرمه‌ای را پر می‌کنم از کتاب‌ها. کوله‌ی لپ‌تاپم جای نفس کشیدن ندارد. ساک ِ لباس‌ها می‌بندم. کتانی آبی را می‌پوشم. قرمز را می‌گذارم این‌جا. مشکی برای وقت ِ باران نیاز می‌شود. صورتی را هم می‌برم. ظرف ِ غذا باقی می‌ماند آواره این‌میان که جایی ندارد. کمی خورشت باقی‌مانده از امروز برای نهار فردا..
فکر می‌کنم همین روزها باید پول‌دار شوم و ماشین بخرم برای خودم که انقدر سخت نگذرد وقتی همیشه من باید بقیه را برسانم و کسی نیست مرا به مقصد برساند.. با دو تا دست نمی‌شود اینهمه وسیله را حمل کرد. آقای آژانسی می‌خواهد کمک کند. تشکر می‌کنم و می‌گویم می توانم! بله.. می‌توانم بار ِ همه‌ی وسیله هایم را بکشم..
مامان می‌گوید: کی برمی‌گردی؟ می‌گویم: نمی‌دانم.. می‌روم که بمانم

خانه بوی خواب گرفته. کرخت و بی‌حوصله.. یخچال انباشه از کوهی یخ.. خاموشش می‌کنم تا استراحت کند و نفس بکشد. می‌افتم به جان ِ توالت و دستشویی و حمام.. چکه‌ی آب رد ِ زردی بر جا گذاشته. بعدن باید فکری به حال تعمیر شیرآب کنیم. می‌سابم و می‌شورم تا لکه‌ها پاک شود.
ظرف‌ها را می‌‌ریزم در سینک تا بعد ِ چندماه دوباره شسته شود. کمک می‌کنم در برف‌روبی یخچال که کمی سرعت ببخشد به روند آب‌شدنش. آشپزخانه را مرتب می‌کنم.
کوله‌ها و لباس‌ها مانده همان‌جا گوشه‌ی اتاقم.. باشد برای بعد

Tuesday, September 14, 2010

پیشنهاد بیخودی ست اگر من بخواهم بجای این آدرس - طبق گفته‌ی گو‌گل‌ریدر 141 سابسکرایب دارد - و این آدرس - طبق همان گفته 41 سابسکرایب دارد - و یا آدرس اتم و فیدبرنر2 ،  این فید را به گودر اضافه کنید؟
البته صرفن فقط یک پیشنهاد ست و بس!

بعدازظهر ِ جمعه رسیدیم خانه‌ی مامانی. من روی مبل ولو شده بودم و پیشاپیش عزا گرفته بودم برای روبرویی با او. برای دیدن مادرش.. برای سکوت و بی‌حرفی این وقت‌ها که نمی‌دانم چه می شود گفت. مامان می‌گفت زود بروید که دینا قبل از اینکه خیلی دیر شود و برگشتن سخت، برگردد. مامانی می‌گفت: خودت هنوز نیومده داری می‌ری، دینا را کجا می‌بری؟

سکوت بینمان بود. شوهرش گفت: تو چرا انقدر مودب و آروم شدی، نشستی یه گوشه؟
از پانزدهم مرداد  تعریف کرد و از گله‌ها شروع شد که چرا نرفتم عروسی‌اش. گفته بودم هر وقت دیدمت، تعریف می‌کنم. قرار بود بیایم هدیه‌ی عروسی‌اش را بیاورم نه برای تسلیت گویی.. مامان گفته بود دفعه‌ی بعد هدیه‌اش را ببر. الان زشته، خوب نیست و ...

عکس‌ها.. عکس‌ها رسید به خواهرش.. زیباتر از قبل. گفت: همه اون روز بهش می‌گفتن چقدر خوشگل شدی..
از 4 روز لعنتی گفت. از دوندگی‌ها برای یافتن دکتر و متخصص. از اینکه هیچ کس نمی‌فهمید چه دردی گریبا‌نش را گرفته. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا جان می‌دهد. فکر می‌کردند عفونت از سرماخوردگی‌ست ولی کبدش تجزیه می‌شد. بعد کلیه‌اش... بعد هم قلبی که از کار افتاد.. نه ایدز بود و نه هپاتیت و نه آنفولانزای خوکی و نه هیچ درد شایع دیگری..
می‌گفت: بالای سرش چقدر التماس کردم چشم‌هاش را باز کنه و باید همیشه 4تا خواهر پیش هم باشیم.. نمی‌شه تو بذاری و بری..

اشک‌ها را نگه داشتم به زور. با درد.. سرم در حال انفجار بود. بغضم در آستانه‌ی سرریز شدن.. صورتم رنگ عوض می‌کرد. اشک‌ها روان شدند. ‌گفت: نمی‌بینی من گریه نمی‌کنم؟

زبانم را به سختی می‌توانم در دهان حرکت دهم و غذا بخورم، یک چیزی گوشه‌اش اذیت می‌کند. آفت؟ جوش؟ تب‌خال؟ نمی‌دانم.. از دیشب پیدایش شده.
امروز صبح گوشه‌ی لب‌بالایم آمده بود بالا و تب‌خال جا خوش کرده بود به اضافه‌ی گوشه‌ی دماغم و زیر لب پایین.. از چند جناح حمله کرده‌اند.
الان همچین قیافه‌ی دل‌چسبی دارم

وقتی رسیدم، رفتم اتاق‌ش. بعد فهمیدم دیگر اتاق او نیست. کتاب‌خانه‌اش سر جایش بود. هنوز 3جلد کتاب کادوپیچی که نمی‌دانم از چه سالی جا مانده بود تا بعد به حسین بدهم، آنجا بود. دستم رفت به "سال بلوا" که روی کتاب‌های دیگر بود. صفحه‌ی اولش دست‌خط من بود.. اردی‌بهشت 86
کتاب بعدی، اردی‌بهشت 85
کتاب بعدی.. انگار همه را گذاشته بود کنار هم که هی خاطره ورق بخورد. یاسمن گفت همیشه اردی‌بهشت اینجا بودی؟
قطره اشکی غلتید روی گونه. دلم برایش تنگ شده بود

یاسمن سرش را گذاشته بود روی شانه‌ام و خوابش برد. با شهرزاد حرف می‌زدیم به خیال خودمان چشم‌هایش روی هم نرود. نا نداشتیم دیگر.. درد از فرق سر تا نوک انگشتان پایم می‌پیچید. به معنای واقعی تا آخرین نفس رقصیده بودم. از ظهر تا بعد از شام، مسکن کمی نجاتم داده بود ولی درد بی‌امان هجوم می‌آورد.
برگشتیم خانه. خانه‌ای که دیگر می‌شد خانه‌ی پدر و مادرش

یاسمن حرص می‌خورد. دل‌داری‌اش می‌دادم. کار دیگری ازم بر نمی‌آمد. خیاط گند زده بود و لباسش حاضر نبود. دیر شده بود. شهرزاد آرایشگاه بود هنوز.
بیشتر از یک ساعت راه بود تا باغ اگر ترافیک نبود. کیان جون می‌گفت یک ساعت و ربع! خانم میم قبل از رفتن سفارش کرده بود به شهرزاد بگوییم عجله نکند. نرگس آمد. کم کم جمع کردیم و با حفظ آرامش و کروکی به دست حرکت کردیم. نگرانی از این بود به موقع سر عقد نرسیدیم.. به موقع رسیدیم و حتا زودتر انقدری که فرصت خوردن چای داشتیم.

ساعت 7صبح بعد از 24ساعت خوابیده بودم. ساعت 11 با زنگ ِ تلفن بیدار شدم. مامان پشت خط بود. دوش گرفتم و خاطره موهایم را خشک کرد و سشوار و اتو تا موهای چین‌دارم مرتب شود و آبرومند. و آدم راضی‌ای بودم بعدش. خوب و خوشحال. باید حدس می‌زدم همیشه یا تب‌خال سر می‌رسد یا جوش‌ها هجوم می‌آورد یا پریود و هزار درد بی‌درمان دیگر.. نزدیک‌های خانه‌شان، دنبال داروخانه می‌گشتیم و محمد بلاخره داروخانه‌ی شبانه‌روزی در مسیر پیدا کرد جهت ِ ابتیاع ژلوفن!

یاسمن پرسید از کی؟ گفتم از سال 82..

از دور آمد، خودش بود با همان لبخندی که عاشقش بودم. زیبا و فوق‌العاده.. عروس چقد قشنگه و بادا بادا مبارک بادا !

ایستاده بودم تنها.. دور از همه. ته دلم آرزوی خوشبختی و شادی. " بله " را گفت و صدای کِل و هلهله‌ی شادی پخش در فضا..

ای‌ قشنگ‌تر از پریا .. لای‌لالای لالای لای

آدم ذوق زده‌ی خوشحالی بودم. وصف ندارد..

چشم‌هایمان باز نمی‌شد. شهرزاد چای دم کرد. نشستیم منتظر و حرف می‌زدیم تا چای دم شود. یاسمن شیرینی آورد و نرگس لیوان چای بدست آمد. خستگی رضایت‌بخشی داشتیم که همه چیز خوب و عالی برگزار شد و حسابی خوش گذشت. حوالی 5صبح ِ یکشنبه بلاخره خزیدیم زیر پتو.. بیستمین روز از ششمین ماه ِ سال به سرعت برق و باد گذشته بود. انگار شنبه را گذاشته بودند روی دور تند..

Monday, September 13, 2010

از ساعت 10ونیم صبح جمعه که از خونه رفتم بیرون تا ساعت 3 بعدازظهر دوشنبه که برگشتم، کلی اتفاق افتاده..
گریه کردم، خندیدم، رقصیدم
انقدر شلوغ بود این دو روزی که به سختی به سه روز می‌رسه و فرصت خواب نبود. رسیدم خونه بیهوش شدم از خستگی
الان هم باید برم چای بخورم. شاید خستگی جاده به در آید..

Friday, September 10, 2010

امروز می‌روم عرض تسلیت، فردا عروسی
مرز ِ باریک ِ غم و شادی

Thursday, September 9, 2010

همیشه اول روی آش، کشک می‌ریزم و بعد نعناع داغ
و آرام هم می‌زنم
دوست دارم این سبزی که قاطی سفیدی می‌شود کم‌کم

مامان گفته بود یک جای فریزر گوشت آب‌پز هست، در بیار تا یخش باز می‌شود کته بپز برای خودت. نان هم نبود. یعنی خانواده که آخر هفته قصد ترک خانه کرده‌بودند همه‌چیز را هم جمع کردند و بردند. به مامان گفتم یه درصد فکر کردی من خونه هستم؟ چی بخورم؟ شاید یکی در این خونه را زد، چی بذارم جلوش؟ شب قبل ف زنگ زد می‌آیم پیشت. جز چای هیچ نداشتم برای پذیرایی از مهمان. رفتم نزدیک‌ترین مغازه کمی خرید کردم ولی یادم به نان نبود.
دلم کته نمی خواست یا حس برنج پختن نبود. این را باز کردم و گذاشتم جلوی رویم. دستور اولیه سالاد سرعتی بود. نان تُست نداشتیم. برای سالاد بعدی پاستا نداشتیم. سختم هم بود بدون ماشین در آفتاب داغ ظهر جمعه بروم بیرون. یکی یکی مواد اولیه دستورهای غذا را می‌خواندم، گشت می‌زدم در آشپزخانه یک چیزی لنگ بود و کم بود.
بالاخره به این نتیجه رسیدم همین سالاد سرعتی اولیه بهتر ست! در گشت و گذارهایم در آشپزخانه، آرد پیدا کرده بودم. تخم‌مرغ و شیر هم داشتیم. چند تا کرپ سایز کوچک درست کردم. برعکس همیشه که شیرین درست می‌کردم. نمک اضافه کردم بهش و فقط با یک قاشق شکر که حکم نان پیدا کند مثلن.
بعد رفتم سراغ نسخه‌ی خودمانی، فقط فلفل‌دلمه‌ای سبز داشتیم که خرد کردم. پنیر کوزه‌ای هیجان‌انگیز داشتیم - صادره از دیلمان - ، جعفری دوست ندارم. ریحان‌ها را از بین سبزی جدا کردم و خرد کردم. همراه روغن زیتون و سرکه و فلفل مخلوط کردم بدون نمک. نمک ِ پنیر زیاد بود. سیر یادم رفت و بعد فکر کردم می‌شد کرپ سیر‌دار محض تست درست کرد!
مخلوط آماده شده را گذاشتم وسط کرپ و تا زدم. غذای الهام‌گرفته‌ی اقتباسی حاضر شد..
بعد هم کشف کردم طعم سرکه توی غذا را دوست ندارم و باید دنبال جایگزین دیگری می‌گشتم.

بقیه‌ی نسخه‌های خودمانی آش‌پزخانه به کسر پ را هم گذاشته‌ام برای یک ماه دیگر - با مواد لازم و کافی :دی - که خبری از غذاهای مامان‌پز نیست..

موزیک گوش می‌دم
ریز ریز و نشسته قر می‌دم
واسه خودم خوشحالم

نمی‌رسم

نمی‌فهمم زمان چجوری می‌گذره
اتفاق خاصی نمی‌افته که بگم وقتم با این پر شده و گذشته.. نگاه می‌کنم به ساعت ظهر شده.. دوباره بعدازظهره.. دوباره غروب شده و هوا داره تاریک می‌شه.. کمی بعد ساعت از 10 گذشته.. نیمه‌شب آروم و بی‌خبر عبور می‌کنه و کم کم صبح سر می‌رسه..
نگاه می‌کنم به ساعت شده 2 - 3- 4 و فکر می‌کنم باید بخوابم
و می‌گذره به سرعت
استرس می‌گیرم از اینهمه سرعت و گذر

Wednesday, September 8, 2010

گیج از خواب. تقریبن بیهوش. نزدیک‌های صبح خوابم برده بود. خانم همسایه در حیاط با زن دیگری حرف می‌زد. درست زیر پنجره‌ی اتاقم.. کسی فرچه را می‌کشید روی فرش و آب را جمع می‌کرد. دختر همسایه با صدای جیغ‌وارش با مادر جدل می‌کرد..
چشم‌هایم باز نمی‌شد. بین خواب و بیداری کم مانده بودم اشکم در بیاید.. ساعت می‌گفت 8صبح ست. خواب دیدم رفته‌ام سر پنجره و به دخترک گفته‌ام دفعه‌ی بعد جیغ جیغ کند قیچی می‌آورم و موهایش را از ته کوتاه می‌کنم! بعد دخترک توی اتاقم بود انگار. ایستاده بود کنار تختم با موهای کوتاه دهن‌کجی می‌کرد. لبخند بر لب که ببین موهای من کوتاه هست و هیچ غلطی نمی‌توانی کنی!
کسی گفت: چای بریزم برات؟ چشم‌هایم را باز کردم. خواهرم جلوی در اتاق ایستاده بود. سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و دوباره چشم‌ها را بستم.
فرچه می‌کشید روی مغزم. زن همسایه هنوز با صدای بلند حرف می‌زد با زنی که انگار فرش می شست یا مغز مرا رنده می‌کرد..
صدایی گفت: دنیا
چشم باز کردم. خواهرم بودم. گفت: ساعت 10 شده. بیا صبحانه بخور..
کورمال و با چشم‌های نیم‌بسته خودم را رساندم به دستشویی که شاید آب سرد کمی از گیجی‌ام کم کند.. زیر لب غر می‌زدم. لعنت بر آدم مزاحم! حیاط به این بزرگی. حتمن باید بیایی زیر پنجره‌ی اتاق ِ من حرف بزنی و فرش بشوری؟
دور میز آشپزخانه می‌گشتم. روی کابینت و اطراف. دور خودم می‌گشتم پی‌‌ ِ شکر.. ظرف شکر روی میز بود از همان اول. لیوان چای بدست نشستم روبروی خواهره. خوابم می‌آمد.
خواهرک لقمه‌ی کره و عسل درست می‌کرد و می‌داد دستم..
میز صبحانه را جمع کردم. رفتم سمت اتاق. سکوت‌ِ محض بود..

Tuesday, September 7, 2010

کتاب‌هایم مانده بود شهسوار.. همه‌ی کتاب‌های نخوانده‌ام که می‌شد این مدت خواند روی هم مانده بود آن‌جا. دیروز سرک کشیدم بینشان حتا یادم رفته بود چند تا از کتاب‌ها را.
دیشب خوابم نمی‌برد. شروع کردم به خواندن " شال بامو " تا اینجا دوستش داشتم. این حس نمناک و بارانی که بین خطوط ست و هوای آشنایش را دوست دارم. احساس راضی از خودم دارم که بدون نیاز به پانویس می‌توانم اشعار گیلکی بین متن را بخوانم.. حتا فکر کردم چه خوب بود اگر همه‌ی این خاطرات و حرف‌ها را با گویش گیلکی تعریف می‌کرد..

Sunday, September 5, 2010

کلن امشب بیشتر به حرف گذشت
تا ساعت رسید 6:45 صبح

می‌رم دیگه بخوابم

Wednesday, September 1, 2010

من زیاد الکی گریه کرده‌ام
امروز یادم آمد وقتی می‌رفتی هزاران کیلومتر آن‌ور‌تر هربار اشک‌هایم روان بود و می‌گفتی: برگردم؟ می‌دانستی نمی گویم همه‌چیز را ول کن و برگرد. می‌دانستم برگشتنی در کار نیست..
یا حتا خیلی قبل‌تر.. آن چند روزی که خودت را حبس اتاقت کرده بودی و خبری ازت نداشتم وقتی زنگ زدی - یا زنگ زدم- اشک می‌ریختم که نگرانت بودم این مدت..
یا خیلی بعدتر وقتی سوار تاکسی بودم. انگار که داشتم به استقبال مرگ می‌رفتم. با بغض و با اشک می خواستم بیایی، فقط بیایی.. و بهانه‌ها زیاد بود برای نیامدنت.. تنهایی درد داشت اما حالا فکر می‌کنم زیاد برای نیامدن و تنهایی‌ام اشک ریختم. گریه نداشت. هیچ لحظه‌اش اشک لازم نداشت. یک شبه بزرگ شدم، بزرگ‌تر از حد تصورم.
حالا این گذشته دیگر گذشته‌ی خیلی دور ست. ماه و سالش فراموشم شده. نمی‌دانم چند سال گذشته.. این سال‌های بعد از من، تو اشک می‌ریزی و فکر می‌کنم گریه ندارد.. بیخود اینهمه لحظه را با اشک پر کردیم.. هر درد لحظه‌ای از زندگی بود و گریه ندارد دیگر..

 خانم هم‌خانه هر روز زنگ می‌زند با خبرهای تازه. حوصله ی فکر کردن به این را دیگر ندارم. خانم همسایه‌ی طبقه‌ی پایین که تمام سال گذشته هم‌خانه‌اش نبود و هی قصد رفتن می‌کرد و بعدتر هم برمی‌گشت، از اوایل تیرماه قرار بود فکر کند می‌آید با ما زندگی کند یا نه؟ چون سمانه یک ترم فقط از درسش مانده و من دو ترم!
تمام این مدت هم بهانه‌ی هم‌خانه‌اش را گرفت که تکلیف فریبا معلوم نیست و فریبا تنها می‌ماند و فریبا فیلان و فریبا بیسار.. آخرش دیشب اس‌ام اس فرستاد که فریبا هست و صاحبخانه هم تمایلی ندارد من بروم و غیره و اظهار تاسف که بسیار ناراحت می‌شوم شما خانه‌تان را عوض کنید و امیدوارم بمانید و ...
امروز مامان سمانه ظاهرن زنگ زده به خانم همسایه‌ی روبرویی که شوهرش سرکوچه بنگاه مسکن دارد. دنبال یک خانه جمع و جور با اجاره‌ی کمتر بگردد که از ترم بعد سمانه رفت، من بتوانم به تنهایی پرداخت کنم و کس دیگری هم نیاید. خانم میم گفته: چرا به سحر نمی‌گویید بیایید بالا؟ فریبا که خیلی وقته رفته و سحر هم دنبال هم‌خانه می‌گردد..
نمی‌فهمم آدم‌هایی که دروغ می‌گویند و بازی‌ات می‌دهند. از تیرماه وقت کمی نبوده که مدام بگویی من دلم می‌خواهد بیایم با شما زندگی کنم اما مشکل هم‌خانه‌ام هست و فیلان! چرا رک و راست نگفت دوستی‌مان سر جایش اما من نمی‌توانم با شما زندگی کنم! بگذریم که تمام سال گذشته سحر هم جزئی از زندگی ما بود و روزی نبود که همدیگر را نبینیم و نگران نهار و شام و وقت خواب و بیداری‌اش نباشیم! بگذریم که من نمی‌فهمم چطور می‌شود آدم غریبه‌ای را که بنگاه برایش پیدا می‌کند را به دوستانش که به بهشان اعتماد دارد و می‌شناستشان - اینطور فکر می‌کردم - ترجیح دهد؟
خانم هم‌خانه باز امروز زنگ زده بود از سختی‌های خانه پیدا کردن و اسباب‌کشی می‌گفت انگار که من خوشم بیاید به خودم اینهمه سختی بدهم! گفتم: من همه‌ی این‌ها را می‌دانم. به ترم بعدتر که تو می‌روی و من می‌مانم فکر کن..