Monday, July 13, 2009

آخر کلاس.. مادر یکی از بچه‌ها آمد و پرسید شما مربی‌شون هستید؟ گفتم بله
پرسید می‌خواستم بدونم شما بهشون نقاشی هم یاد می‌دید؟
متعجبانه نگاهش کردم که شاید اشتباه منظورش را گفته.. گفتم خب کلاس نقاشی ِ . نقاشی یاد می‌گیرن.
گفت نه منظورم اینه غیر از رنگ آمیزی، چیز دیگه‌ای هم یاد می‌گیرن؟


همراه مادرش می‌آید و مادرش می گوید پسرم جلسه‌ی قبل نبوده.
می‌گویم ایرادی نداره و به پسر می‌گویم بشین تا دوستات بیان و شروع کنیم
مادرش دوباره می‌گوید یعنی الان از بقیه عقب افتاده؟ امکان نداره درس قبلی را دوباره توضیح بدید و درس بدید بهش؟
می‌گویم اینجا که جزوه نداریم ما. کلاس نقاشی ِ . اگه مشکلی داشت کمکش می‌کنم.

Friday, July 10, 2009

سفید متغییر

موقع ثبت نام، به هر کدام یک لیست می‌دهند از وسایل مورد نیاز نقاشی. حتی مارک پاستل و آبرنگ و قلمو - یک مارک با قیمت مناسب ولی کیفیت معقول- نوشته می‌شود و همچنین قید می شود 4برگ مقوای 50×70 سفید فابریانو
اینکه این مقوای فابریانو به انواع و اقسام مقواها تغییر پیدا می‌کند حتی مقوای روغنی پشت طوسی.. تقریبن عادی شده ولی امسال این مقوای سفید به رنگهای متنوع دیگری نظیر یاسی و لیمویی هم تبدیل شد.
به مادری که بچه اش با مقوای لیمویی آمده می گویم، مقوای سفید باید میگرفتید. توی لیستی که بهتون دادن نوشته شده. می گوید من به فروشنده گفتم مقوای سفید.. اینو داد !!
به مادری که بچه اش با مقوای یاسی متمایل به بنفش آمده، می گویم مقوای سفید باید می گرفتید. می گوید حالا نمی‌شه روی همین نقاشی بکشه؟ فرقی داره؟

Monday, July 6, 2009

و همانا شیطان کفش پاشنه بلند - کلن کفش زنانه با هر نوع پاشنه‌ای - را آفرید و وسوسه‌ی پوشیدن آن را در دل آدمی انداخت.
و دنیا را اسیر وسوسه‌اش کرد تا بعد از 10ساعت دیگر قدرت راه رفتن نداشته باشد و زجر و سختی نصیب دنیا گردد

می نشینم کنارش.. سرش را نزدیک گوشم می آورد و آرام می گوید: فقط یه چیزی رو فهمیدم.. عروسی رفتن خیلی بهتر از عروس شدنه!


پ.ن: تمام این بدو بدو ها و فشردگی این چند روز تمام شد و خوشبختانه مراسم به خوبی برگزار شد ولی ته دلم غم و دلتنگی مانده.

Thursday, July 2, 2009

از وقتی رسمن برگشته ام خانه و دیگر رفت و آمد گاه و بیگاهی هم وجود ندارد.. هر شب که می آید خانه، لباسش را عوض می کند، دست و رویش را که می شوید و شروع می کند به سرک کشیدن در خانه، می پرسد دنیا کجاست؟ زنده ای دختر؟
امشب مرا دیده و می پرسد باز رفتی موهات را رنگ کردی؟
می خندم و می گویم من یکی، دو ماهه آرایشگاه نرفتم
می خندد و می گوید نمیدونم، انگار باز یه بلایی سر خودت آوردی!
می گویم من تازه فردا می خوام برم آرایشگاه
و باز مثل این شبها، می گوید فقط دیوانه نشی دختر!

Wednesday, July 1, 2009

بعدازظهر یک روز گرم تابستانی، دیدن 3 تا دختر 8-7 ساله‌ی سیاه‌پوش بین همسن و سال‌هاشان که لباس‌های رنگی و روشن پوشیده‌اند، انگار هرم گرما را به صورتت پرت می کند.
اسمها را می خوانم و بچه ها دستی به نشانه ی حضور بالا می برند.. یکی از دخترکان که چادر ملی به سر دارد، دستش را بالا می آورد و جلوی اسمش تیک می زنم..
دختر چادری دیگری که کنارش نشسته می گوید: "وقتی دستت را بالا می بری، اینجوری آستینت رو بگیر تا دستت معلوم نشه!"