Showing posts with label دار و دسته ی نیویورکی. Show all posts
Showing posts with label دار و دسته ی نیویورکی. Show all posts

Thursday, December 17, 2009

همزمان توپ فوتبال و لگد خورده به دستش ! 8صبح که از تمرین برگشت دستش درد می‌کرد. ظهر که آمد خانه بدون کمک کاپشنش را نمی‌توانست در بیاورد ولی با یک دست تمام صبح تا ظهر رانندگی کرده بود و از اینور به آن‌ور دنبال کارهایش. می‌گفت وقت نکردم برم دکتر.
بالاخره ساعت 6 با مامان رفتیم دنبالش و همراهی‌اش کردیم و تا مطب دکتر هدایتش کردیم! دستش شکسته و گچ گرفته‌اند.
از مطب که بیرون آمد و نشست توی ماشین، گفت: دکتر گفته 3 هفته باید بسته باشه.
5 دقیقه بعد می‌گوید : خب فردا که خواستم برم حمام، بازش می کنم دیگه !
من و مامان مات به هم نگاه می‌کنیم !

هنوز به خانه نرسیده‌ایم زنگ می‌زند به یکی از اینهایی که با هم فوتبال بازی می‌کنند. می گوید دستش شکسته و باید 3هفته در گچ باشد و در انتها تأکید می‌کند " منکه میام. این 3 هفته داوری می‌کنم براتون "
می‌گویم: خدا این 3 هفته را به خیر بگذرونه که بابا بتونه تحمل کنه و اجازه بده دستش خوب شه..

Sunday, February 10, 2008

فوتبالیست ها

دیشب:
شوهر مهسا این چند روزی که اینجاست گفت از بابا بپرسم می تونه باهاشون بره فوتبال یا نه؟ منم امروز به بابا گفتم یار اضافه می برید؟ بابا هم گفت باشه، بهش بگو ساعت 6 صبح سر کوچه باشه!
نه بابا دامون را دیده تا حال و نه دامون می دونه بابا چه شکلیه! بهش گفتم اگه یه عده را دیدی سر کوچمون هستن و می رن فوتبال بازی کنن تو هم همراشون برو! اگه هم پیداشون نکردی زنگ بزن به من، ایرادی نداره. پسرعمو جان که در هر زمانی از شبانه روز - حتی ساعت 6 صبح که می رن فوتبال- اگه با بابا کار داشته باشه یا بابا را نتونه پیدا کنه، زنگ می زنه به من! حالا یه بار هم تو زنگ بزن..

مهسا می گه فقط اگه می شه به بابات بگو هواشو داشته باشه، یه وقت بلایی سرش نیاد!
مرده بودم از خنده، طفلک مهسا انقدر بابای منو کبود و زخم و زیلی دیده یا وصفش را شنیده می ترسه شوهرش رو بفرسته با این جماعت.. بهش می گم خیالت راحت ایمان - شوهر خواهرم- هم یکی، دو بار باهاشون رفته و زنده برگشته! :))))
به بابا گفتم فقط لطفن به جوون مردم رحم کنید، یه وقت شل و پلش نکنید. آخر هفته مسابقه دارن، باید بره برای تیمشون بازی کنه.
بابا می گه هر کس یار اضافه بیاره که اجبارن باید توی گروه خودش هم بازی کنه، منم که ندیده قبولش کردم!
می گم خب بذاریدش تو دروازه، امکان کتک خوردنش کمتره!
بابا هم گفت باشه..

امروز صبح:
یکی از دلایلی که من تا ده، یازده صبح می خوابم، بحث تراژدی صبح هاست که همه ی اعضای خانواده در شرف بیدار شدن و بیرون رفتن هستن و بین 7 و نیم (و گاهی خیلی زودتر) تا حدودای 9 صبح (بستگی داره کی همشون برن دنبال کارشون!) بیدار هستم و وقتی دوباره سکوت به خانه برمی گرده یکی، دو ساعتی خوابم می بره!
مامان صبح می پرسید شوهر مهسا اومد باهاتون؟
بابا می گه آره
مامان دوباره می پرسه سالم؟! اتفاقی که براش نیفتاد؟
بابا می گه نه! فقط یه بار افتاد! یه لگد!! زدن به پاش که تا گفت آخ! گفتم پاشو، اینجا کسی نمی افته. تا آخرش باید بازی کنی و بلندش کردم!
دینا می گه خب اون لگدی که می گی پاشو داغون نکرد؟ یعنی می تونه راه بره الان؟!
مامان دوباره می پرسه نذاشتینش تو دروازده؟
بابا می گه دروازه بانی بلند نیست که!- ظاهرن 8 -7 تایی گل خورده - بهش گفتم نمی خواد تو دروازه بمونه، جاشو عوض کردیم. اون فوتبالی که دامون بلده به درد لاس زدن می خوره! اسمش فوتبال نیست.
مامان می گه بردید یا باختید؟
بابا می گه باختیم؟ چه سوال هایی می کنی ها! ما باخت توی کارمون نداریم! با 7 تا گل اختلاف بردیم!

در طول این مکالمات هم من مثلن خواب بودم! الان یادم افتاد من ده دقیقه به 6 هم بیدار شدم! وقتی بابا داشت می رفت.. اونوقت می گن تو چرا تا 10 خوابی؟ خب ده دفعه بیدارم می کنن..

پ.ن: اگر هم از فوتبال به سبک دار و دسته ی بابا اینها یادتون نمیاد، من اصلن حوصله ی آرشیو نوردی و پیدا کردن نوشته های قبلی رو ندارم!

Wednesday, September 26, 2007

شاهکار آخر

با صدای زنگ تلفن از خواب می پرم.. میون خواب و بیداری صدای مامان از یه نقطه ی نامعلوم میاد که می گه یکی گوشی را برداره.. گیج و منگ می رم سمت تلفن و باباست. می گه مامان کجاست؟ می گم نمی دونم..
می گه بهش بگو ابروم پاره شده و دارم می رم بیمارستان. با خودش پول بیاره و بیاد.. می گم باشه و گوشی را می ذارم..
صدای مامان از حمام می یاد. می گه چرا نگفتی من حمامم؟ می گم من چه می دونستم و جملاتی در باب خنگی و گیجی و بی شعوری من می گه..
ساعت 6 و 15 دقیقه ست. لباس می پوشم و از کیف مامان پول برمی دارم. باز صدای مامان میاد که می گه همین روبروی کوچه برو سوار تاکسی شو، اگه آژانس نبود..
پرنده پر نمی زنه.. وقتی ساعت 9 صبح اینجا مغازه ی باز پیدا نمی شه! نمی دونم مامانم چه انتظاری داره که ساعت 6 صبح تاکسی پیدا شه..
راه زیادی نیست.. تمام مسیر را می دوم.
بابا روی تخت دراز کشیده.. یه خط بالای ابروش دیده می شه. نزدیک تر می رم، یه خط که چند سانتی هم عمق داره.. یه سوراخ بزرگ!
دکتر می گه 11 تا بخیه خورده. می پرسه فوتبال بوده؟ می گم آره..
دکتر آنتی بیوتیک می نویسه و آمپول کزاز و می گه بعدش هم واکسن کزاز بزنه.. و استراحت کنه.
ظاهرن آقای بابا خواسته با سر ضربه بزنه که خورده به سر یکی دیگه و اینجوری شکافته بالای ابروش..

وقتی بهش می گی لطف کن و هفته ای 3 روز، اونم 5 صبح نرو فوتبالی که معلوم نیست جنگه یا بازی.. می گه فوتبال نرم، تریاک بکشم خوبه؟!

از شاهکارهای بابا که قبلن و قبلتر هم نوشته بودم..