انقدر به من گیر ندید! من زیر این ذره بین جا نمی شم.. نمی تونم نفس بکشم. کمتر سرزنش کنید بابت تک تک کلماتی که می نویسم و از دهنم در میاد. اصلن این اینترنت کوفتی با همه ی حجمش مال همه ی شما که من یه گوشه اش رو تنگ کردم!
Wednesday, February 4, 2009
خسته ام
Posted by
Donya
at
2/04/2009
4
comments
Tuesday, February 3, 2009
Posted by
Donya
at
2/03/2009
1 comments
می گویم توجه کردی خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد؟ :دی
Posted by
Donya
at
2/03/2009
0
comments
می نویسم شبنم هم آمده.. هر زمان که بخواهی.
می نویسد ای ول! تأخیر جایز نیست..
می گویم یه آدم درست حسابی در جمعمان داشتیم که آنهم به لطف ادبیات ولگرد منشانه ی من! دچار بدآموزی شد :دی
دوست دارم این وقتهایی که شبنم زنگ می زند و با آن لحن مخصوصن می گوید سلام جوجه! .. گاهی هم می گوید: سلام بچه! چطوری؟ .. من آن لحن حرف زدنش را می دوستم.
Posted by
Donya
at
2/03/2009
0
comments
فرستنده تو بودی.. مانده بودم گیج و گنگ که چه باید جواب دهم؟ که چه بگویم آنهم بعد از اینهمه ساعت که گذشته و با اینهمه تأخیر؟ نوشته بودی...
از خواب پریدم و دوباره خوابم برد. در خواب انگار تازه بیدار شده بودم و یادم بود خواب دیدم که تو sms فرستاده ای. گوشی ام را چک کردم و sms تو بود. درست همانطور که در خواب قبلی دیده بودم با همان نوشته ها..
ته ته دلم تنگ می شود..
Posted by
Donya
at
2/03/2009
1 comments
Monday, February 2, 2009
آناهیتا نگاهم می کند و می گوید: من دلم همسفر می خواهد!
سحر می گوید من دلم همسر می خواهد!
نگاه می کنیم به هم و یکباره می خندیم.. می گویم آناهیتا یاد بگیر! این همسر و همسفر را با هم می خواهد.
آناهیتا مابین خنده هایش می گوید راست می گه خب ! همسر خوب می تونه همسفر و همراه خوبی باشد برای سفر.
سحر می گوید جمله ی فیلسوفانه ی عمیقی گفتم! و تعریف و تمجید از خودش را شروع می کند.
می خندیم و آناهیتا سحر را تایید می کند همچنان!
مابین خنده ها سحر می گوید به جان خودم من خُلانه یه چیزی پروندم! نمی دونستم شما به اینهمه مفاهیم عمیق و فلسفی دست پیدا می کنید..
گفته بودم من عاشق اینجا هستم؟ عاشق این صندلی های نارنجی و آبی و میزهای سفیدش؟ عاشق آشپزخانه ی کوچکش که 4 تا صندلی هم رفت و آمد را سخت می کند؟ عاشق تمام روزهایی که نهارهای طولانی مان را در این آشپزخانه ی نیمه تاریک خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم.. گفته بودم این وقتهایی که همگی هستیم عالی ست، بی نظیر ست؟ با وجود تفاوت سن تقریبن زیادی که با هم داریم و من کوچکترین عضو این جمع هستم ولی هیچ کم نمی کند از دوستی و نزدیکی مان! البته جای شیما و خانم کاف خالی بود امروز..
Posted by
Donya
at
2/02/2009
0
comments
Saturday, January 31, 2009
من دارم سعی می کنم با خودم صلح کنم که بتونم با تو صلح کنم و خب نتیجه هنوز رضایت بخش نیست!
Posted by
Donya
at
1/31/2009
1 comments
Wednesday, January 28, 2009
مُسکن - 2
با این عمل وبلاگ شما به همراه کلیه پیام ها به طور دائم حذف می شود. شما می توانید وبلاگ دیگری را با این آدرس و با استفاده از اشتراک Google که در حال حاضر با آن به سیستم وارد شده اید، ایجاد کنید اما در صورتی که بخواهید پیام های وبلاگ خود را حذف کنید، ما نمی توانیم پیام های شما را بازیابی کنیم
حذف این وبلاگ -----> کلیک
پ.ن: اینجا حذف شده؟ یا با پیغام "وبلاگ حذف شده است
متأسفیم، وبلاگ موجود در 1d--.blogspot.com حذف شده است. این آدرس برای وبلاگ های جدید قابل استفاده نیست " مواجه می شوید؟
این چند خط بالا لزومن ربطی به اینجا ندارد که اگر قصد حذف کردن بود پس حذف شده بود!
Posted by
Donya
at
1/28/2009
0
comments
Tuesday, January 27, 2009
جیران از پله ها افتاد! بعد از یک ماه بستری شدن و استراحت مطلق این روزها همراه بابا و مامانش اومد و تو ماشین امتحان می داد بدون اینکه بتونه پیاده بشه.
زهرا به خاطر فشارهای روانی و مشکلات روحی که براش به وجود اومد از ترم دیگه اینجا نخواهد بود و برمیگرده خونه.. دو تا امتحان اولش رو برگه سفید داد و با جیغ و گریه پا شد رفت!
هفته ی قبل حسین دانشجوی ترم 3 تصادف کرد و مرد! با ماشین رفت زیر کامیون.. امروز براش مراسم گرفته بودن..
پ.ن: امتحانا تمام شد و رسمن یعنی پایان ترم!
Posted by
Donya
at
1/27/2009
0
comments
Monday, January 26, 2009
غم هجران تو را چاره ز جايی بکنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيبش به سر آريم و دوايی بکنيم
آن که بی جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را که صفايی بکنيم
خشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمايی بکنيم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطايی بکنيم
سايه طاير کم حوصله کاری نکند
طلب از سايه ميمون همايی بکنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوايی بکنيم
Posted by
Donya
at
1/26/2009
0
comments
Sunday, January 25, 2009
می روم کمی عقب تر و با فاصله ی بیشتر می ایستم.
Posted by
Donya
at
1/25/2009
1 comments
با دل خودت که راه می آیی.. صبوری می کنی و دوست داشتن مشق می کنی، چنان له می شوی و لهت می کند که باز برگردی سر خانه ی اول!
Posted by
Donya
at
1/25/2009
0
comments
Friday, January 23, 2009
مراقب
امتحان دیروز برعکس امتحان های قبل در یک ساختمان دیگر بود. خبری از مسئول آموزش و هیچ ناظر دیگر و هیچ کس دیگری جز آقای مراقب نبود.
آقای مراقب همچون سگی که یکباره قلاده اش را دریده باشد، آماده ی حمله کردن و گاز گرفتن بود.
آقای مراقب در توهم توطئه هر حرکتی را تقلب فرض می کرد. حتی پیش از شروع امتحان!
آقای مراقب از بچه هنری ها بدش می آمد و فکر می کرد هیچ چیز را جدی نمی گیرند و فقط به فکر شیطنت و مسخره بازی هستند.
آقای مراقب هی از اینور به آنور همه را جابجا کرد! آن وقت این سوال پیش آمد خب مگر مریض بودید شماره صندلی بهمان دادید؟
آقای مراقب با اخم و ابروهای بهم گره خورده به دقت نگاهمان می کرد که مبادا جنبش گرد و غباری در هوا از نظرش دور بماند و بسیار بداخلاق و عصبانی بود.
آقای مراقب قبل از شروع امتحان و قبل از اینکه برگه ها را تحویلمان بدهد، بارها دعوایمان کرد و اظهار تأسف کرد که چرا زودتر درب را باز کرده و اجازه داده داخل شویم. و پشیمان بود چرا نگذاشته ما زیر باران بمانیم و از سرما یخ بزنیم و دلش برایمان سوخته!
آقای مراقب اعصاب هیچ سر و صدایی را نداشت.
آقای مراقب به یکی از پسرها که نشسته بود و دیگر جوابی نمی نوشت و فقط برگه اش را نگاه می کرد، گفت برگه اش را بدهد. آقای همکلاسی گفت هنوز وقت دارد و عجله ای ندارد برگه اش را تحویل بدهد ولی آقای مراقب عصبانی شد و
گفت زودتر گم شو برو بیرون!
آقای مراقب اعصاب و حوصله نداشت و بعد از نیم ساعت گفت وقت تمام شده و باید برگه هایتان را بدهید.
آقای مراقب یک سگ خشن هار بود که اگر نزدیکم می شد یا حرف مفت می زد آماده بودم جفت پا برم تو شکمش انقدر که اعصاب همه مان را هم خط خطی کرد!
بعد از امتحان رفتم مسئول حوزه را پیدا کردم و از آقای مراقب شکایت کردم با اینکه می دانم هیچ فایده ای شاید نداشته باشد ولی کمی دلم خنک شد!
Posted by
Donya
at
1/23/2009
0
comments
یعنی وقتی به این نکته -اهمیت رنگ- فکر کردم که دیدم به طور ناخوداگاه با آنکه بسته اش را جوری گذاشته ام که به راحتی از تویش بردارم و بگذارم دهنم ولی بدون استثنا هر بار اول نگاهش کرده ام و بعد گذاشتم دهنم! حتی به رنگشان هم فکر کرده ام و به نظرم خیلی هیجان انگیزن! خیلی هیجان انگیز تر از طعمشان با این بادام های وسطش که یکی درمیان جا می ماند در دهنم و می اندازم دور..
این رنگهای زرد، آبی، قرمز و سبز و قهوه ای و ... ام اند ام و قلنبه بودنش باعث می شود برایم هیجان انگیز باشند!
درست وقتی داشتم به این اکتشاف می رسیدم ودر حال تحلیل و بررسی بودم؛ پنج، شش یا هفت تا اسب قهوه ای در لاین سرعت دیدم!
پ.ن: رونوشت به سبزه خانم که می گفت این جاده گاو و گوسفند دارد و هوتن مخالف کرد! من امروز پنج، شش یا هفت تا اسب دیدم. همه ی اسبها هم وسط جاده بودند و آرام آرام، بدون هیچ عجله و شتابی قدم بر می داشتند.
* m & m
Posted by
Donya
at
1/23/2009
0
comments
Wednesday, January 21, 2009
حوصله تنگ ست
امشب زحمت کشیدم و به زور و بلا 4 صفحه نوشتم. حوصله ام بیشتر نمی کشد! خسته شدم. داستان نوشتن کار من نیست. مغزم زود حوصله اش سر می رود برعکس اینکه اگر بخواهد حرف بزند ساعتها می گوید و آدمها و شخصیت ها و موقعیت ها را پیش می برد.. ولی مبادا به وقتی که قرار می شود مکتوب شوند. تنبلی مانع می شود شاید..
Posted by
Donya
at
1/21/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
1/21/2009
دو، سه روز پیش اس ام اس تبریک تولد ازش رسید. تشکر کردم و نوشتم البته امروز تولدم نیست و هیژدهم بوده ست!
نوشت همینکه یادم بوده "بهمن ماه" تولدته خوبه !!!
اصلن هم انگشت اشاره ی غیر مستقیم من سمت خانم :ی که دلمان برایش تنگ شده نیست ابدن :دی
Posted by
Donya
at
1/21/2009
0
comments
Monday, January 19, 2009
این مغازه روسری فروشی بود که حالا پر از پالتو ست..
اینجا اینجوری نبود.. این یکی....
بعد فکر می کنم آخرین بار کی این خیابان را پیاده طی کردم؟ آن وقت چرا هر روز از اینجا گذشته ام و اینهمه تغییر را ندیدم؟
می گویم از وقتی پایه ام رفته دیگر کسی نیست گاه و بیگاه به هم زنگ بزنیم و هوس پیاده روی کنیم.
می خندیم و حرف می زنیم و گذر می کنیم از جلوی مغازه ها و آدم ها..
می گویم واااااااااای ! من عاشق این شدم. بریم بخریم.. با تعجب نگاهم می کند و می گوید "دنیا! واقعن؟ یعنی تو از این خوشت اومده؟"
خنده مجال نمی دهد. می گویم آنی چند بار دیگه باید با من بیای بیرون تا عادت کنی لزومن هر چه را که من با داد و فریاد بیشتری خواهانش هستم و غش و ضعف می روم را نمی خواهم و به نظرم شدیدن زشت و وحشتناک و اسفناک ست! این اداها هم فقط برای این بود که بخندی دختر.. جدی نگیر :دی
آنی می گوید برویم این روسری فروشی؟ می گویم من اکثرن از اینجا خرید می کنم.. خب نیاز به گفتن نیست که آناهیتا خرید نکرد و باز من با یک شال تک رنگ از درب مغازه بیرون آمدم :دی
Posted by
Donya
at
1/19/2009
0
comments

