Monday, October 26, 2009
Posted by
Donya
at
10/26/2009
0
comments
Wednesday, October 21, 2009
Sunday, October 18, 2009
در باز میشود و خانم همسایهی روبرویی با یک بشقاب کوکو سبزی، پشت در ایستاده بود. میگوید: " امروز خیلی کار کردید، گفتم حتمن وقت نشده شام درست کنید"
Posted by
Donya
at
10/18/2009
2
comments
یکشنبه هم 3 تا کلاس ملال آور و خواب آور از 8 صبح تا 5:30 بعدازظهر
در مقابل دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه و جمعه روزی 2 تا 2/5 ساعت کلاس داشته باشی
تعادل و توازن و عدالت کجا رفته اونوقت؟
Posted by
Donya
at
10/18/2009
0
comments
دیگه جهیزیهام تقریبن کامل شد، فقط مونده یه شوهر! که اونم باید برم سمساری، بخرم :دی
Posted by
Donya
at
10/18/2009
0
comments
Thursday, October 15, 2009
سمانه میپرسد: مگه خونه نگرفتی بودی؟
میگوید: " چرا.. با یه دختره که به نظر آدم خوبی میاومد خونه گرفتم ولی مامانش رو اعصابه.. برگشته میگه روزهایی که دخترم ساعت 5 به بعد کلاس داره، باید با آژانس بری دنبالش! هوا تاریک میشه و تنهایی نمی تونه بیاد. میگه باید مرغ بخوری! هر چی میگم من مرغ دوست ندارم، هیچ وقت نمیخورم. میگه من نباشم، تو مرغ نخوری، دخترم هم نمیخوره.
زنگ زدن، دختره رفته در را باز کرده. مامانش با من دعوا می کنه که وقتی تو هستی چرا دخترم باید بره در را باز کنه؟
حالا هم منتظرم پولم را پس بده برم یه جای دیگه پیدا کنم.. مامانم هم میگه تنها نباید خونه بگیری. اگه همخونه پیدا کردی که هیچی. اگه کسی پیدا نشد باید بری خوابگاه!
چند هفته پیش یه خونه پیدا کرده بودم، خیلی هم خوب بوده. مامان همین دختره اومد خونه را دید، گفت از سر خیابون تا کوچه دوره و دخترم سختشه این راه را بره و بیاد. قرارداد را فسخ کرد. 270 تومنی هم که پیش پرداخت داده بودم، پرید.
خیلی بده رفتارشون..
اون هفته اومدم دانشگاه دیدم دختره نشسته یه گوشه داره گریه میکنه! میگم چی شده؟
میگه اینجا چرا اینجوریه؟ همهی دخترا جن.ده هستن! "
تلفنش زنگ میزند. میگوید: مامانمه. باید خوب باشم.
نفس عمیقی میکشد و دور میشود.
Posted by
Donya
at
10/15/2009
2
comments
Saturday, October 10, 2009
Posted by
Donya
at
10/10/2009
1 comments
Wednesday, October 7, 2009
Posted by
Donya
at
10/07/2009
0
comments
Saturday, October 3, 2009
و وسوسه پیچوندن کلاس ۸ صبح فردا ..
Posted by
Donya
at
10/03/2009
0
comments
Thursday, October 1, 2009
Posted by
Donya
at
10/01/2009
2
comments
Wednesday, September 30, 2009
Posted by
Donya
at
9/30/2009
1 comments
Tuesday, September 29, 2009
روز خوبی بود. همین
Posted by
Donya
at
9/29/2009
0
comments
Sunday, September 27, 2009
از لحاظ چای و عاشقی
خنده ات به خاطر اینه که خودت رو خوب می شناسی :))))))))))))))
اون برای تداوم عاشق بودن تو، راهی بیمارستانت می کرد :))))))))))))))
یا یکی چای تازه دم میداد دستت :دی
Posted by
Donya
at
9/27/2009
0
comments
Saturday, September 26, 2009
Sunday, September 20, 2009
خیلی عادی و خوشحالانه از این دیدار اتفاقی خداحافظی میکنیم. من همراه فیروزه میروم و او در جهت مخالف میرود.
فکر میکنم این زندگی مجازی چقدر حقیقی شده شاید که وقتی برای بار اول انقدر اتفاقی در خیابان همدیگر را میبینیم و از روی عکسها همدیگر را میشناسیم، یک لحظه شک نکردیم به آشنایی و دوستیمان. درست مثل این آشناهای قدیمی که اتفاقی همدیگر را می بینند
Posted by
Donya
at
9/20/2009
1 comments
Thursday, September 17, 2009
میگویم هنوز که تمام نشده و میروم
دیگر نه داد میزند سرما میخوری، خیس میشی و نه غر میزند. میداند وقتی باران میبارد یا سر از حیاط در میآورم یا کوچه. فقط ترجیح میدهد با تیشرت و شلوارک به سمت حیاط بروم نه کوچه
بابا که سر میرسد، منتظر دلیل و توضیح نمیماند. میگوید هیچ چیزت مثل آدمیزاد نیست
مینا میخندد و میگوید به ایمان گفتم، دنیا باز نمیاد .. رو به کوچه، به سمتی که هیچ کسی را نمیبینم با صدای بلند میگوید: دیدی؟ من نگفتم این همراهمون نمیاد.
Posted by
Donya
at
9/17/2009
0
comments
Wednesday, September 16, 2009
من آدم روز هستم و تو آدم شب "
این روزها به شدت دلم میخواد صبحها خوابم نیاد و شب مثل آدم بخوابم ولی نمیشه و به هیچ کدوم از کارهای صبح نمیرسم.
Posted by
Donya
at
9/16/2009
0
comments
Sunday, September 13, 2009
* واحد قیاسی من هنوز دستم ست و با انگشتهایم می شمارم
یادتان هست می گفتند دستت را مشت کنی برابر با اندازهی قلبت هست؟ الان به اندازه این دست بسته شده دلتنگم با اینکه خانه هم نبودم باز دلم تنگ و بی قرار بود برای خانه. زندگی بدون اینهمه تناقض انگار نمی شود.
Posted by
Donya
at
9/13/2009
1 comments
Friday, September 11, 2009
بوی مهر کم کم خفه مان خواهد کرد با چه کنم ها و چگونه ها و رفت و آمدها و شروع ترم جدید و باز جمع کردن و رفتن
دارم فکر میکنم این تعطیلی تابستان بدعادتم کرده. سه ماه زمان کمی نبود برای تغییر عادتها و روال تازه ای از زندگی.. حالا باز من غرم می آید از تغییر و تکانها و اینهمه قر و قاطی بودنی که ازهمین انتخاب واحد گریبانگیر شده
از کل دروس ارائه شده، 4واحد دارم و یک خروار دروس عمومی و بی ربط
آن وقت نمی فهمم هيدرولوژی پيشرفته، سمينار2، تحليل محتوای كتابهای درسی دوره ابتدایی، بررسی کتب زبان انگليسی دوره راهنمایی و اصول بالينی وسط دروس "نمایش" چه می کند؟
پ.ن: من نگران نیستم از لحاظ انتخاب واحد و غیره. کلن عرض کردم
Posted by
Donya
at
9/11/2009
0
comments

