ساعت 3 و نیم صبحه که گوشی دینا صداش در میاد و دینا با چشمهای بسته می گرده دنبال گوشیش. فکر می کنم الانه که از روی تخت بیفته روی زمین. نیم خیز می شم که گوشیش را بدم دستش ولی پیداش می کنه و می گه مینا ست! نوشته خونمون بوی گاز می ده، می خوایم بیایم اونجا. می گم بنویس به گوشی من زنگ بزنن تا درو براشون باز کنم.
دینا گوشیشو می ذاره سر جای قبلی و کمی بعد دوباره صداش می یاد که می گه آخه وقتی می دونه تو خواب نداری!! چرا به من که می خوام 8 صبح بیدار شم و برم سر کار sms می ده؟!
در را باز می کنم و به خیال خودم بی سر و صدا که مامان و بابا بیدار نشن! مینا که از در وارد می شه می شینه روی زمین و آه و ناله اش شروع می شه و با بغض می گه خونمون بوی گاز می داد، از سر درد بیدار شدم. سرم داره می ترکه..
مامان و کمی بعد بابا هم بیدار می شن.
بهشون رختخواب می دیم که زودتر بخوابن. ساعت از 4 گذشته..
یهو مینا به دو می ره دستشویی که آی حالم داره بهم می خوره! جدی نگرفته بودیم و می گم بیشتر ترسیدی انگار! چیزی نشده.. استراحت کن.
خونه به حال عادی بر می گرده، لامپ ها خاموش می شه تا بخوابیم. دینا می ره دستشویی یهو مینا می پره سمت دستشویی که بیا بیرون!! حالا نمی دونم باید بخندم یا نگران این باشم که این نیاره بالا و گند بزنه جلوی دستشویی!
منا هم که تا اون موقع بیدار نشده بود یهو پرید از خواب و نیم خیز شد روی تخت. می گم چیزی نیست. نترس! مینا حالش بهم خورده..
هنوز زل زده به من و هیچ حرکتی نمی کنه. کمی بعد می گه این صدای چیه؟ می گم ایمان! با بابا حرف می زنه..
با تعجب می گه ایمان؟! ایمان اینجا چه کار می کنه؟ می گم از بهم خوردن حال مینا تعجب نکردی ولی از بودن ایمان تعجب می کنی؟ مینا سر صبحی تنها نیومده که..
می گه مینا؟ فکر کردم دینا حالش بهم خورده.. حالا ساعت چنده مگه؟
دوباره شرایط عادی می شه، همه قصد خواب می کنن. سعی می کنم مطمئن شم که مینا دوباره قصد دستشویی رفتن نداره و با احتیاط های لازمه می رم دستشویی. هنوز در را نبستم که باز صدای مینا میاد که بیاااااااااا بیرون!
یادم افتاد پایین هم دستشویی هست! می گم بیا، اینجا مال تو و می رم پایین.
دیگه این بار بابا هم پا شده بود که بریم بیمارستان. شاید مسموم شده باشی ولی مینا گفت حالم بهتره و بالاخره حدودای 5 و نیم صبح همه قصد خواب کردن دوباره و کسی هم به دستشویی نزدیک نشد که یهو مینا هوس گلاب به روتون! نکنه :دی
مینا حالش بهتره الان. این چند ساعت را بیشتر با خنده و شوخی گذروندیم و انقدر مسخره بازی در آوردم که یادشون بره با این همه گازی که خونشون را پر کرده بود، اگه مینا از سر درد بیدار نمی شد، هیچ بعید نبود...
نمی خوام به اگر و اما و شاید و امکان داشت ها فکر کنم. خواهرم صحیح و سالم اینجا نشسته و داره غر می زنه که گشنمه!! و نهار می خواد..
Monday, January 14, 2008
Posted by
Donya
at
1/14/2008
4
comments
برچسبها: گاز حیات
Friday, January 11, 2008
آخرین خبر
ساعت از 12 شب گذشت و خوشبختانه الان که 12 ساعت هم گذشته، گاز قطع نشده ولی بعضی از مناطق شهر و اطراف قطعی گاز داشتن.. اینجا هم فشار گاز کم می باشد فراوان.
از صبح هم دوباره بارش برف شروع شده..
منا جان هم با خیال راحت پای کامپیوتر بازی می کند. کی گفته فصل امتحاناته الان؟!
بی ربط: من از وقتی وبلاگ مرجان را باز کردم این آهنگه کاوه و اینا داره می خونه.. وبلاگش را بستم باز داره می خونه! همه ی صفحات را بستم، باز این آقاهه داره می خونه. جریان چیه؟ کجا قایم شده که من نمی بینمش؟!
Posted by
Donya
at
1/11/2008
2
comments
Thursday, January 10, 2008
وفور نعمت
بابا که اومد خونه فهمیدیم که بعضی منطقه ها گاز قطع شده و از ساعت 12 شب هم گفتند کلهم قطع خواهد شد.این دو روز از ترس آب ولرم جرأت نکرده بودم برم حمام و امروز هم خود درگیری داشتم که برم یا نه؟ و حالا همین آب ولرم را داشتیم از دست می دادیم.
به عبارت بهتر یخ زدم! سرما رفته توی تنم ولی الان خیالم راحته که تمیزم و بعید نیست فردا آب یا برق هم نداشته باشیم.
پ.ن: منا جان دیگر به کل انگار امتحانات را فراموش کرده. نشسته پای کامپیوتر و بازی می کند. مامان حرص می خورد که فکر کردی شنبه هم تعطیله مگه؟ منا هم با خیال راحت می گه: پس چی فکر کردی؟ تعطیله..
الان استاندار گیلان هم فرمود مدارس و دانشگاهها را به خاطر کمبود گاز تعطیل کرده اند.
Posted by
Donya
at
1/10/2008
2
comments
برچسبها: برف, چه شود این امتحانات, گاز حیات
Sunday, January 6, 2008
برف
انگار اسم برف برای اینجا کافی ست تا برق قطع شود و هزار ترس و لرز بیفتند به جان مردم و 3 سال پیش یادشان بیفتد.
برفی روی زمین نمانده ولی از صبح تا ظهر هی برق قطع و وصل شده! شکر خدا برق که نباشد، در منزلمان آب هم نداریم..
امسال که خطر قطع گاز هم هست. دو شب پیش اس ام اس آمده بود از اداره ی گاز که صرفه جویی کنید تا گاز قطع نشود.
آنوقت چیزی به اسم دوست داشتن برف هم می ماند؟! هر چه علاقه و اشتیاق و زیبایی اگر باشد قندیل می بندد وقتی برف مترادف شده با دردسر و دردسر..
پ.ن: دوباره باز باریدنش گرفته.. می شود بی خیال شوی این چند روز را؟! من امروز کلی کار دارم. باید برم بیرون.
من دیروز زیر دوش آب گرم که هی سرد می شد - اینم از اتفاقات جدید ه در پی سرد شدن هوا ! – به این نتیجه رسیدم که 25 سالگی ام را با سفر آغاز کنم و الان نگرانم برف بیشتر شود و جاده ها بسته بشه، چه کنم؟ چجوری برم سفر؟ اونم درست در آغاز 25 سالگی؟!
Posted by
Donya
at
1/06/2008
1 comments
برچسبها: برف, دل واپسی, گاز حیات, نگرانی های بی انتها, هوای پرواز

