به یک داوطلب نیازمندست محض پاچه گیری و بداخلاقی حتی !
ته دلش هم بی دلیل غصه دارد، دنبال بهانه می گردد گریه کند..
Posted by
Donya
at
3/31/2009
2
comments
Posted by
Donya
at
3/31/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/30/2009
0
comments
فردا صبح می روم.. نیستم تا بعد از تحویل سال تبریک نوروز بگویم و بنویسم..
سال نوی همه ی همگی تان مبارک باشد و پر از لحظه های زیبا و شاد و رنگی رنگی
غم زیاد مخورید و سخت نگیرید که عمر می گذرد تند و سریع..
Posted by
Donya
at
3/20/2009
0
comments
انگار آخرین دقایقی ست که فرصت داری.. همه چیز فشرده و تند می گذرد. می خواهی به همه چیز برسی و نمی رسی.. در عین حال از جایت کمترین تکان را می خوری و کمترین قدم را بر می داری..
خوابم می آید ولی حس خوابیدن نیست. لباس هایم را از کمد در آورده ام و ریخته ام روی کاناپه ولی هنوز توی هیچ ساکی چپانده نشده..
بعد فکر می کنی به ازای کل سال انگار حرف مانده و نگفته ای.. بعد از روزمره ها می گویی و باز آنها می ماند برای خودت تا سال بعد شاید و شاید هم فراموش می شود..
Posted by
Donya
at
3/20/2009
امروز فکر کردیم چه خوب بود همه ی روزهای آخر سال انقدر هیجان انگیز و خواستنی می شدند.. فکر کردیم مثلن سال بعد هم دور هم باشیم البته 4 نفری و نه بدون شبنم و اینبار دیگر شکوفه دوربینش را جا نگذارد
و برویم بستنی هم بخوریم ! من امروز غیر از مرغ سوخاری و سیب زمینی و سالاد و چای و کیک شکلاتی و ساتین کارامل، بستنی هم دلم می خواست ! به قول شکوفه نکه جا نداشتیم بخوریم و داشتیم منفجر می شدیم، فقط وقت نداشتیم!
Posted by
Donya
at
3/20/2009
زنگ می زنم بعد از مدتها هم حالش را بپرسم و هم سال نو را زودتر تبریک بگویم.. می پرسد چرا ازدواج نمی کنی؟
می گویم حوصله ندارم
می گوید خیلی دلیل منطقی و مهمی داری ! متوجهی که؟
Posted by
Donya
at
3/20/2009
امسال می شود سومین عیدی که موقع تحویل سال خواهره پیشمان نیست..
امروز آمده بود، صورتش را گرفت جلو و گفت بوسم کن! گازش گرفتم..
دلم تنگ شد الان یهو! خیلی تنگ..
Posted by
Donya
at
3/19/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/19/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/17/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/17/2009
3
comments
Posted by
Donya
at
3/15/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
حالا بعد از دو ماه.. دقیقش می شود 2 روز کمتر از دو ماه که برگشته ام خوابگاه.. باز دانشگاه و کافه ی کنار دانشگاه پناهگاه من ست برای دیر رفتن و دیر برگشتن.. چشمها که باز می شود صبحانه خورده و نخورده می روم دانشگاه.. و رأس هفت و سی دقیقه بعدازظهر جلوی در خوابگاه به ساعت نگاه می کنم که دقیقه ای دیرتر نشده باشد و وارد هیاهوی ساختمان 3طبقه می شوم.
صبح با صدای شیون و گریه ی یکی که هیچ وقت نمی فهمم کیست چشم از هم می گشایم و شب مابین نور یا تاریکی، وسط این هیاهو به خواب می روم.. شاید هم بیهوش می شوم که صبح ها نه زنگ ساعتی که بیدار باش نماز می دهد بیدارم می کند و نه سر و صدایی که آتنا را ساعت 7 صبح شاکی می کند..
از کلاس می زنیم بیرون.. انگار منتظریم غرها شروع شود و یکباره منفجر شویم!
هر دو به من نگاه می کنن و یکی می گوید فکر نمی کنی کافئین بدنمون کم شده؟ آن یکی باز رو به من می پرسد چای؟ می گویم صد البته ! و می گویند خب چرا اینجا ایستادیم؟
تا جلوی ورودی - خروجی - دانشگاه می رویم و جدا می شویم. و من هر روز می خندم به این رفت و آمد هر روزه که از این بازرسی می گذریم و می رسیم به هم و دوباره ادامه ی حرفها و غر ها و شکوه هایمان را از سر می گیریم. فقط یک مکث وسط حرفهاست انگار وقتی که به دو دسته تبدیل می شویم. یکی راست می رود و دیگری چپ و دوباره منتظریم تا جمله ی نیمه تماممان را تمام کنیم..
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/10/2009
Posted by
Donya
at
3/10/2009
Posted by
Donya
at
3/09/2009
0
comments