از خونه ی مادربزرگش دو بار زنگ زده شرکت که با مری جین حرف بزنه. برای مری جین تعریف کرده که رفته خرید و لباس ورزشی خریده.
خانوم دینا (مری جین) هم بهش گفته لباس ورزشیت را بپوش بعدن و بیا منم ببینمت و یهو مانی گوشی را گذاشته و قطع شده..
کمی بعد مادربزرگ ه زنگ زده که مانی (پیتر) به محض شنیدن این حرف خواسته راهی شه و بیاد شرکت!
مامانش می گه هر کاری می کردم، هر نوع غذایی می پختم مانی فقط برنج و ماست می خورد. حاضر نبود هیچ خورشتی بخوره. دیروز بهش گفتم مری جین اصلن پلو، ماست دوست نداره.
یه ذره مکث کرده و گفته خب.. یه ذره خورشت برام بریز!
پ.ن با ربط: پروانه خانوم جونم نگران پیتر نباش! همدیگرو تا الان ندیدیم که بچه احیانن گیج بشه :دی
پ.ن بی ربط: آدامس های این دوره زمونه واقعن به درد پوشش دندون نمی خورن! سریعن پوسیده شد و فسیل گشت. از دیشب یه تیکه سقز چسبونم روی دندونم، صبحانه هم خوردم در نیومد! حالا نگران شدم نکنه ظهر می خوام برم دندونپزشکی جدا نشه این :)))))
Saturday, February 23, 2008
مری جین - 2
Posted by
Donya
at
2/23/2008
3
comments
برچسبها: اسپایدرمن
Wednesday, February 20, 2008
مری جین - 1
مانی از وقتی وارد دفتر کار شده سرش را انداخته پایین و ساکت و آروم و فقط زیر زیرکی دینا را نگاه می کرده.
دینا در راستای دوستی با مانی بهش شکلات تعارف کرده و اونم ازش گرفته، داده به مامانش که بازش کن تا بخورم. هر چی مامانش بهش می گفته مانی این شکلات نوشابه ای هست، تو که دوست نداری اصلن. مانی مصرانه به مامانش گفته نه! می خورم و خورده شکلاتی را که هیچ وقت حاضر نبوده بخوره.
در گوشی به مامانش گفته مامان چرا وقتی من اومدم بلند گفتی مری جین اینجاست؟ منکه خودم می فهمیدم این مری جین هست! تو گفتی من خجالت کشیدم..
جالب اینه که مامانش همینجوری یه چیزی گفته بود که مانی بیاد تو و اصلن حواسش به دینا نبوده.
یه نقاشی مرد عنکوبی برای مری جین همون روز کشید..
حالا دین و ایمون آقای مانی شده مری جین ! به پسرخاله اش هم پیغام فرستاده "نازنین" مال تو، من الان مری جین دارم. دیگه هم به آقای همسایه توجه نشون نمی ده و براش مهم نیست چیزی از بچه اش بدونه.
هر روز هم کلی نقاشی می کشه، از بینشون بهترینش را انتخاب می کنه و می ده به مامانش که برای مری جین ببره و می گه خوشگلتر از اینها هم بعدن براش نقاشی می کشم!
مامان ِ مانی به مانی گفته که می خوایم مری جین را اخراج کنیم! مانی هم شدیدن عصبانی شده و بداخلاق!
مامانش گفته دست من نیست که. دایی رئیس ه و اون می خواد مری جین را اخراج کنه.
مانی هم گفته خب اگه دایی خواست مری جین را اخراج کنه، بهش بگو اصلن ناراحت نباشه می تونه بیاد خونه ی ما کار کنه!!
Posted by
Donya
at
2/20/2008
2
comments
برچسبها: اسپایدرمن
Tuesday, February 19, 2008
مری جین - پیش در آمد
شرکتی که دینا یک ماهی هست، طراحی بسته بندی هاشون را انجام می ده یه شرکت تقریبن فامیلی هست. برادری که رئیس کارخونه ست، خواهری که حسابداره و شوهر خواهری که .... و خلاصه همه ی فک و فامیل با هم کار می کنن.
یکی از خواهر های رئیس کارخونه که حسابدار شرکت می باشد، یه پسر کوچولوی 3 سال و نیمه داره به اسم مانی. مانی عاشق مرد عنکبوتی هست و خودش را پیتر فرض می کنه و دنبال مری جین حقیقی..
مانی و پسر دایی اش- پارسا- مشترکن نازنین - دختر خاله ی مانی - را مری جین فرض می کردن و کشمکش داشتن سر تصاحب و جلب توجه نارنین!
از چند وقت پیش خانواده ای با خانواده ی مانی همسایه شده اند که مرد خانواده موهایی بور و چشمهای آبی داره و یه دختر کوچولو که مانی فقط وصفش را شنیده. همیشه تصور می کرده چون بابای بچه چشمهاش آبی ِ، پس بچه اش هم باید این شکلی باشه و دخترشون می تونه مری جین باشه!
چند روز پیش بابای مانی، مانی را جلوی شرکت پیاده کرد که بره پیش مامانش. آقای مانی هم جلوی همون در ورودی ایستاده بوده و داخل نمی رفته. مامانش برای اینکه بچه اش را راضی کنه بره پیشش، از دهنش پریده مانی بیا ، ما هم اینجا مری جین داریم ها !!
و آقای مانی وارد گشتن و چشمش به دینا افتاده..
Posted by
Donya
at
2/19/2008
3
comments
برچسبها: اسپایدرمن

