Monday, December 31, 2007

آره
آره
آره

خسته شدم از این بازی! مغزم دیگه کار نمی کنه. نمی دونم تا کی؟ تا کجا؟ ادامه پیدا می کنه..
شاید هم اشتباه کردم.

امروز

بچه ام (انقدر به من گفته بچم! تو دهن منم گیر کرده) امروز اولین روز کاریش بود. حالا بعدازظهر بیاد، ببینم راضی بوده و چه خبره و می خواد ادامه بده یا نه؟
بابا جان دو، سه روز پیش اومد و گفت دوشنبه باید بری فلانجا و امروز هم دینا را برد. امیدوارم (فعلن) یهو به سرش نزنه در راستای اینکه بنده هیچ گونه همکاری برای راه اندازی شرکت نکردم، یه جایی مرا هم بند کند. زودتر باید به این فکر می افتاد. نه الان...
امروز اولین صبحی بود که بعد از مدتها خواهر جانمان نبود خونه ولی شانس با من یار بود. منا به علت نداشتن امتحان تشریف داشتن تا اوامری که از طریق تلفن ابلاغ می شد را اجرا کنه.
این صبح های خونه ی ما هم ماجرایی بی نظیر دارد. هر روز هم یه اتفاقی می افته که دچار تکراری بودن نشه. سر زدن به غذا و گاهی هم چیزی بهش اضافه کردن یا پیاز سرخ کردن یا آب برنج گذاشتن و اینها که جزء روزمره هاشه که همیشه دینا جواب تلفن می داد و خودش هم اجرا می کرد.
امروز هم منا جان غذا را چک کرده بود که نسوزه! مامان که نباشه یه سری از چیزها هیچ وقت پیدا نمی شه.
عمو اومده بود قبوض آب و برق و تلفن آن منزل را می خواست و منا جان قبض موبایل را داده بود بهش :دی دوباره برگشت و با کلی غرغر قبض تلفن را پیدا کرد.
بابا هم با عجله اومده بود کپی جوازش را می خواست، هر چی پوشه و کاغذ تو خونه بود را فکر کنم زیر و رو کردیم ولی در مکانی کاملن جلوی چشم یافت شد!
وقتی هم که همه جا امن و امان شد و خونه از حالت اضطراری در اومد، مامان رسید..

پ.ن: آقای :ی کدوم دوستم؟ همینکه به زور می خواست تاریخ تولدم را عوض کنه؟

Sunday, December 30, 2007

تولد زود هنگام

sms فرستاده: تولدش مبارک! دخترمون بزرگ شده

می نویسم: سوتی داده حواس پرت! تولدش هجدهم ِ :دی

می نویسه: نه! نه .. نهم ِ . تو نمی دونی !!

می گم مرسی فراوااااااان !! نکه با من هماهنگ نشده بود که تاریخش عوض شده، برای همین بی خبر بودم :دی

می گه: همین دیگه! روزنامه نمی خونی دیگه.. به هر حال هجدهم در خدمتتون هستیم که شمام دلتون نشکنه!

پ.ن: دختره داره میاد!! هورا هورا .. میهن هم که هست، می ریم ولگردی به یاد ایام خوش و خوش می گذرد حتمن مثل همیشه.

شب امتحان

دخترک نشسته اینجا و مثلن "دین و زندگی" می خواند برای امتحان فردا. دینا هم نصفه شبی یادش افتاده کتاب بخواند و تا کتاب "اسرار تمدن یونان باستان" را آورد دین و زندگی فراموش شد و بحث درباره ی خدایان و اساطیر یونانی ست.

Saturday, December 29, 2007

می نویسم .. قربة ً الی الله

نمی فهمم کسی که گفته باید اعتیاد را ترک کرد حالا چه از نوع اینترنتی و وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و هر نوع دیگری!
هر کی هم خارج از این چهار دیواری مجازی، حرف این وبلاگ و نوشته های بی سر و ته من را بزند و بخواهد قاطی اش کند با آن بیرون "خر است" !
اگه حرفی هم دارید هر وقت کامنتدونی باز بود یعنی «خوشحال می شوم از نظراتتان». بسته بود یعنی بنده که خودم باشم «جنبه ی شنیدن هیچ حرفی را ندارم» !
مخاطب خاص: اگه تو دلت گفتی هزار دفعه گفتم این دختره تعادل نداره، هر لحظه یک حرف می زند! .. "اصلن مهم نیست" من اگر عذاب وجدان می خواستم بگیرم تا الان گرفته بودم.

البته فکر کنم بیشتر مخاطب خاص داشت نوشته ام! چون فقط دوستی با یک نفر و حرفهای همان یک نفر توانسته من را از کل زندگی پشیمان کند! - این اصلن به این معنی نبود که یکهو تصمیم بگیری زنگ بزنی به مامانم و بهش بگی مواظب دختر خل و چلش باشه که یه وقت کار دست خودش نده!! خیالت راحت! یک عدد قرص از خانواده ی آرام بخش هم در خانه نداشته ایم هیچ وقت. فکر کنم تمام قرص های موجود در خانه را هم بریزم روی هم، باز هم کسی را نمی کشه. پس یکهو ساعت 3 بعد از نیمه شب به سرت نزند که زنگ بزنی خانه ی ما !! من حالا حالا ها مردنی نیستم -

Tuesday, December 25, 2007

0

نبودن اینجا بهتر از بودنشه.. مثل نبودن من..
فکر کنم امشب به اندازه ی کافی سرزنش شدم که برای یکبار هم که شده به قول شما حرفتون روم اثر بذاره.

اینجا هم تمام شد. شاید مثل...

هیچ جای نگرانی هم نداره. فردا صبح "لطفن" گوشی هاتون را بر ندارید که به من زنگ بزنید یا sms بدید.
من خوبتر از همیشه ام.

پ.ن: پروانه جانم، عزیز دلم قهر نباش با من. خودم هم نمی دونم چم شده. فقط خسته ام، خیلی خسته..
هزار صفحه هم بنویسم که اینجا مال من ست و چهار دیواری اختیاری و برای خودم فقط می نویسم، اونی که نخواد بفهمه هیچ وقت نمی فهمه.
من خسته شدم، خسته..
هنوز نفهمیدم چقدر در این زندگی سهم دارم. همه از من انتظار زندگی ای دارن که طبق معیارهای خودشون درست و صحیح باشه. و هر چه زمان می گذره من بیشتر و بیشتر سرزنش می شم بابت فکرم، رفتارم، زندگیم..
من تمام سعیم را کردم که....
از من ناراحت نباش..

خانم یا آقای بی نام به وبلاگ ها هم سر می زنم.

.

می گم من خنگم که نمی فهمم یا نمی فهمم که خنگم؟
می گه دیوونه !
می گم مرسی از راهنماییت !
می گه خدایی تو !!
می گم خدا جایی رفته مگه؟
می گه تا 10 دقیقه دیگه به جنون می رسم!
می گم چی شده؟ چرا تا 10 دقیقه ؟

جواب سوال هام را نمی ده..

Sunday, December 23, 2007

امروز خواستم بگم ادب از که آموختی؟! گفتم ادب از کِی آموختی؟! بعد از کلی خنده، خواستم دوباره بگم، باز گفتم کِی !!! آخرش به این نتیجه رسیدیم که من از بیان ضرب المثل خودداری کنم بهتره، بذاریم ضرب المثل ه آرامش داشته باشه!
نکه خیلی شاهکارم!! دارم اعتراف هم می کنم. تازه دوستمان فکر کرد تمام وقتهایی که غلط غلوط تایپ می کردم، نبود برچسب فارسی روی کیبورد همش بهانه بوده !!

امروز یادم افتاد دوشنبه که تولد فرناز بود و چهارشنبه تولد حمیدرضا، سه شنبه هم تولد یه دوست دیگه بود که فراموش کرده بودم!
خواستم بیام اینجا تبریک بگم با تأخیر. بعد فکر کردم آدمی که فقط یک دقیقه تاریخ تولدش را تو فیس بوک گذاشت و بعد هم حذفش کرد!! شاید سکرته تولدش :دی
تولدت مبارک بسیااااااااار و اگه افشاگری ایرادی نداره، بیا خودت بگو :دی

آهای لعنتی.. این چه بلایی که داری سر زندگیت می یاری؟

خب که چی؟

همیشه اولین گزینه وبلاگ بوده. برای پاک شدن، برای حذف کردن و حتی شروع یه دعوا
نوشته هات را حذف کردی که چی؟ چی الان عایدت شده؟
موبایلت که تا دیروز زنگ می خورد و کسی جواب نمی داد. از امروز زنگ هم نمی خوره.
اصلن برای تو ناراحت نیستم چون مسئولیتی در قبال زندگیت ندارم ولی حداقل می تونستی جواب سوالم را بدی.
من نگران اونی هستم که گفتی بیمارستان بستریه. حداقل خبر بهبودیش را بهم بده.

Saturday, December 22, 2007

شب یلدای خود را چگونه گذرانده اید؟

شروع کردم به نوشتن، طولانی شد و از حوصله ی خودم هم خارج شد!

خلاصه ی اخبار :
شب خوبی بود.

کلی کتک خوردم از سینا جان، پسرعموی 5 ساله! که بازی بود به قول ایشون و هی از سر و کول من بالا رفت. دستش را می گرفتم لگد می زد. پاهاش را می گرفتم، مشت می زد. دست و پاش را می گرفتم با سر می رفت تو شکمم! ولی آخرش به همه گفت این دختره* !!! برده و من باختم.

بعد از شام آتش بس دادیم و مجبور شدم هر چه فندق در آجیل بود پوست بکنم و بدم سینا بخوره!
بهش می گم کمتر بخور، مریض می شی! می گه تو کمتر بخور!!

سینا جان که از خوردن فارغ شدن، همبازی سه تا پسر بچه ی 5 ساله شدم در بازی اختراعی سینا با مهره ها. آخرش هم نفهمیدم قواعد بازی چی بوده و سینا هی می گفت باختی، باختی، من بردم!!

* می گم دیگه باهات بازی نمی کنم! مگه من اسم ندارم؟ این دختره چیه؟ بعد از کلی فکر می گه اسمت دُی نا ست ولی سخته خیلی!

Friday, December 21, 2007

مرسی شیمایی

شیما جونم همیشه ی همیشه خوش خبر باشی قربونت برم..
الان روزنه ی جدیدی یافت شده که هیجان زده ام کرده!

پ.ن: راستی تولد این خانم عزیز را تبریک گفتید؟

X-(

من الان از فرط عصبانیت هر کاری می تونم کنم! اگه امیدوار بودم با کتک آدم خواهی شد، حتمن مفصلن می زدمت.
می خوام داد بزنم .. بده که حتی نمی شه داد زد
اه
اه
اه

پدر و مادر گرامی بعدازظهر رفتن رشت که زود برگردن! ساعت یک و نیم نصفه شب برگشتن! آقای پدر عزیز سوئیچ ماشین را گذاشته رو میز و می گه صبح زود پاشو برو هلیم بخر برای صبحانه!
می گم پدر جان شما خودت لطف کنی خوشحال می شویم!
می گه اینهمه من رفتم خریدم، یه بارم تو برو.
می گم به همون اندازه که شما رفتی منم رفتم قبلن پیش تر ها. امشب که شام به ما ندادید، فردا هم هلیم نخورید.
می گه شام که گذاشته بودیم!! می گم کدوم شام؟! نون را که من خریدم، غذا هم هیچ خبری نبود و نصفه شبی برگشتی! چه وضعشه آخه؟!
می گه خب عوضش ما شام خوردیم و اومدیم !!

مامان هم هی به بابا می گفت پاشو از رو مبل و برو سر جات بخواب و هی بخوابید بخوابید راه انداخته بود! تلویزیون روشن کردن ساعت 2 صبحی و چارخونه دارن می بینن!!!

Thursday, December 20, 2007

من دلم تنگ شده. غصه دارم
امشب با فیروزه حرف زدم. یک ماه و نیم دیگه می بینمش..

دلم یه کار جدید می خواد و یه اتفاق جدید. هیچ امیدی به انجام این کار ندارم. مسلمن نه من و نه اون به این زودی ها نه می تونیم کار را شروع کنیم و نه می تونیم جمعش کنیم و به سرانجام برسونیم.

امروز زنگ زدم یه جا برای کار ولی دیر تماس گرفته بودم، نیاز نداشتن دیگر.

مهسا جانم هم از سفر برگشته.. خیلی دلم تنگیده بود. بعدازظهر می بینمش.

Wednesday, December 19, 2007

یادمه که یه چیزی یادم بود که بنویسم..
ولی خب الان اصلن یادم نمیاد چی بود!!

سرد ست به شدت

می گم روی تاپم یه بلوز آستین بلند پوشیدم، این بلوز بافتنی را هم که پوشیدم روش! جوراب هم پوشیدم تازه.. چرا باز سرده؟!
یه نگاهی به سر تا پام می کنه و می گه عزیزم فکر نمی کنی به جای شلوارک، شلوار بپوشی بهتر باشه؟!
می گم چه ربطی داره اصلن؟! هوا یخ شده..

توضیح

انگار نوشته های این گوشه اندکی سوء تفاهم ایجاد کرده. من منظورم این نبود که حرف نزنید و هیچی نگید. جایی که فکر می کنم هیچی نمی خوام بشنوم مسلمن کامنتدونی را می بندم (که بارها اتفاق افتاده).
دلم نمی خواد وقتی با یکی حرف می زنم بهم بگه حالا برو تو وبلاگت بنویس! یا بگه لطف کن سوژه نساز از حرفهام برای وبلاگت!
یا هر چی من اینجا می نویسم را فکر کنه دارم برای اون می نویسم که اذیتش کنم یا تحقیرش کنم یا به در بگم دیوار بشنوه. فقط خواستم اون گوشه یادآوری کنم اینجا من برای کسی نمی نویسم. فقط و فقط و فقط برای خودم می نویسم و دلم نمی خواد بابت چیزی که اینجا می نویسم سرزنش و یا سین جیم بشم.

همینا دیگه..
بهتر از اینم بلد نیستم توضیح بدم.

می بوسم روی ماهتان را ! (برادران فاصله ی قانونی را رعایت کنید لطفن که اسلام هم به خطر نیفته )

Tuesday, December 18, 2007

دلم سفر می خواد.. یه سفر بی مقصد که بری ترمینال، اولین ماشینی که اومد و از اسم مقصدش خوشت اومد، سوار شی.
تصور همچین کاری هم هیجان انگیزه!