ماسو
روشنایی ماه
Saturday, May 23, 2009
خواستم بنویسم برایت... بیخیال! چرا بنویسم؟ حساب من و تو دیگر جدای جداست
Newer Post
Older Post
Home
جایی برای نوشتن، نوشتن و نوشتن
برای
حرفهای خودم با خودم
.
.
توضیحات بیشتر
-
-
Link Dump
اعتراض به لایحه حمایت از خانواده
نکنید! آقا جان نکنید
چَکِهسِما: ضربان قلب زمین در سینه من
من سالهاست نوروز را عاشقم
اگر زنده بودم وقت دوباره عالم شدن هست
روز جهانی من
مرحوم عشق
My shared Items by Google Reader
لیست وبلاگ های به روز شده
فرم پینگ
Blog Archive
▼
2009
(170)
►
December
(4)
نگاهم میافتد به ساعت روی تلویزیون. میم دراز کشیده...
برای بار چندم به آقای مدیر ساختمان یادآوری کردم اگ...
آهای آزاده چرا این وبلاگها که نباشد و نوشته ای نبا...
می پرسم: کمکی از من برمیاد؟ می گوید: جلوی درد، از ...
►
November
(4)
پسرک دست در دست زنی از روبرو می آید. با هیجان می گ...
مامان میگفت پیرمرد همسایه که طبقهی سوم زندگی می...
خب ..
آخرین بار که از آن اتاق آبی آمدم بیرون و از آن آدم...
►
October
(10)
من یادم نمیاد پست قبلی را بابت چی و در چه حالی و م...
دیگه کمکم باید پرواز کنم، برم
با تلفن حرف میزنم. از وسط ترافیک تا حالا چند بار ...
توزیع ناعادلانه یعنی شنبهها از ساعت 10 صبح سر کلا...
مامان دیروز اومد و اجاق گار و تختخواب و یه سری خر...
میگوید: دنبال خونه باید بگردم دوبارهسمانه میپرسد...
یک وقتهایی نیاز نیست آدمی را دیده باشی تا حس کنی د...
آدم حس می کنه یه روزهایی رو .. یه لحظه هایی رو.. ب...
از ساعت ۸ و نیم نشستم بالای سر دوستم كه پاشو بریم....
گذشت زمان یادم داد همه تحمل صداقت را ندارند. واقعی...
►
September
(11)
رسیدهام به یکچهارم پایانی 26سالگی
تند و با عجله از خانه میدوم بیرون و سوار میشوم. ...
روز خوبی بود. همین
از لحاظ چای و عاشقی
مهر با سرمایش پریده در آغوشم
با فیروزه قدم میزنیم. یکی چند قدم مانده به من، لب...
دنبال دمپایی میگردم بروم زیر باران.. مامان میگوی...
میگفت: " یک سری از آدمها، آدم روز هستند و یک عده...
برگشته ام خانه با یک مشت* دلتنگی * واحد قیاسی من ه...
هنوز نرسیده ام به خانهبوی مهر کم کم خفه مان خواهد ...
ساعت 7ونیم صبح با زنگ موبایل می پرم ازخواب. انقدر ...
►
August
(19)
محمدحسن پسر 6 سالهی خدمات اینجاست. گاه گداری همرا...
مثل همیشه یک کتاب گرفتم دستم و با خودم بردم آخر هف...
پمب آب را خاموش کرده بودند تا منبع پر از آب شود. ب...
جلوی آینه با مقنعهام کلنجار میروم که این گوشهی ...
دوشنبه دو تا از کلاسهام تمام شدسه شنبه سه تای دیگه...
کلاسهای امروزم تعطیل شد. از دیشب یه خستگی تمام نشد...
امروز یکی از بلاگرهای فرندفیدی خیلی اتفاقی مهمون ک...
عجله دارد زودتر از کلاس سفالگری برود. با نگرانی می...
خوابم میاد و خسته امبدنم داره کم میاره و سیر فرسای...
صدایم که به سختی از گلو در میآمد. تصمیم گرفتم فرص...
به لطف باران یک کلاس ایدهآل کم جمعیت داشتم با 6 ت...
کلاس در باب ترکیب رنگ و رنگهای اصلی بودنارنجی و سب...
ممنوع الحرف میباشمالبته دیگر صدایی هم در نمیآمد ...
صدا قطع میباشدالان در دورهی تصویری به سر میبرم ...
یک پیش فرضی وجود دارد که کوه قهوهای ست. خانه فقط ...
آموزش گام به گام
چهارشنبه رفتم کانون.. ژاسمین به سمتم آمد. مثل همیش...
روزهای تلخ و پر غصه
شبنم بالاخره رویت شد..و ولگردی و خوشگذرانی 4 نفره...
►
July
(15)
یه شب گرم تابستونی چشمهات را ببندی و صبح با صدای ب...
می گویم دانیال جان، پسرم...آروین می خندد و میگوید...
►
June
(16)
▼
May
(15)
این روزها زیاد یادم می رود در باد
من اینور می خندم فقط.. می پرسد: مرد ایده آلت چه جو...
می گوید مثل هاکلبری فین می مانی. ولت کنن سر از کوه...
معادله ی سن
دیشب گفت فهمیده اند تشخیص دکتر اشتباه بوده.. مهره ...
قدم می زنیم و حرف می زنیم از هر دری.. باران هم مان...
سین می گفت این اولین بار ست که گروهی می روم تئاتر....
خواستم بنویسم برایت... بیخیال! چرا بنویسم؟ حساب من...
موقع سفر کلی اتفاق هیجان انگیز افتاد که گفتم زمان ...
آمدم که فردا دوباره برگردم سر کلاس جبرانی و 9 تا ط...
وقتی قرص ساعت 8 صبح فراموش نمی شود، من خواب نمی ما...
پوستم کلفت شده شاید.. حرفها را می شنوم، بغض می آید...
پدری که قد می کشد
گاهی نترسیدن هاست که ترس دارد
می گوید چند نفر بودید مستقیم می رفتم دانشگاه. اول ...
►
April
(11)
►
March
(20)
►
February
(21)
►
January
(24)
►
2008
(505)
►
December
(29)
►
November
(46)
►
October
(48)
►
September
(41)
►
August
(65)
►
July
(30)
►
June
(42)
►
May
(16)
►
April
(53)
►
March
(37)
►
February
(46)
►
January
(52)
►
2007
(190)
►
December
(51)
►
November
(50)
►
October
(30)
►
September
(32)
►
August
(9)
►
July
(6)
►
June
(8)
►
May
(4)
upgrader: Ashkan