Friday, May 29, 2009
Thursday, May 28, 2009
معادله ی سن
می گویم مگر 63ای نبودی؟ خب 25 سالگی ات تمام شد..
می گوید اشتباه می کنی! 24 سال تمام شد
می گویم 88 را منهای 63 کن. می شود 25. 25 سال تمام شده.
می گوید 88 که هنوز تمام نشده
می گویم مگر اردیبهشت به دنیا نیامدی؟ وقتی 27 اردی بهشت 64 یک سالگی ات تمام شده.. پس نیازی به تمام شدن سال نیست. همان 27 اردیبهشت 88 هم 25 سالگی ات تمام می شود..
گیج و گنگ نگاهم می کند. انگار که یک مسئله ی ریاضی پیچیده گذاشته اند جلوی رویش و از حل آن عاجز ست
همانطور که بچه ی یک ماه را یک ساله حساب نمی کنند. بچه ی یک ساله هم شمع یک ماهگی اش را فوت نمی کند. بلکه پایان یک سالگی اش را جشن میگیرد..
خنده ام می گیرد که بعد از 20 سال و 30 سال هنوز یک تفریق ساده برای دوستان عزیز مثل معادله ی چند مجهولی گنگ و عجیب غریب ست
Posted by
Donya
at
5/28/2009
1 comments
Saturday, May 23, 2009
یک سال و نیم پیش یک هفته مانده به مراسم عقدشان خودش افتاد و فکش شکست و عروسی چند ماه به تعویق افتاد.. امسال یک هفته قبل از جشن سالگرد ازدواجشان خواهرش افتاد و مهره ی کمرش شکست..
Posted by
Donya
at
5/23/2009
1 comments
Posted by
Donya
at
5/23/2009
سین می گفت این اولین بار ست که گروهی می روم تئاتر.. همیشه تنها رفتم. حالا برای اولین بار خوشم آمده از تئاتری بودنم که راه می روم در تئاتر شهر و کلی آدم آشنا می بینم و سلام علیک می کنم..
می گویم حداقل امروز به خاطر اجرای آخر، انگار بچه های دانشگاه ما را اینجا خالی کرده اند. چپ و راست هر سمت نگاه می کنی می بینی شان..
مابین حرف زدنها و سلام علیک کردن ها، نگاهم به آقایی می افتد در صف بلیط. هی می آیم از این جماعت بپرسم این آقاهه برای شما هم آشناست یا من فقط حس می کنم می شناسمش؟ ولی بیخیال میشوم. مطمئنم تا حالا از نزدیک ندیدمش و عکسش را باید دیده باشم.. ولی یادم نمی آید.
یعد از کلی تلاش فکری و مغزی که از وقت اضافه بوده شاید.. یکباره یادم افتاد عکس این دوست قدیمی بلاگر را من در فیس بوک دیده ام و دقیقن همین شکلی بود! رفتم جلو و مرا می شناخت.. خیلی زودتر شناخته بود ولی نیامد زودتر خودش را معرفی کند تا من از اینهمه فکر کردن خلاص شوم حداقل!
هنوز دو، سه تا جمله نگفته ام و هیجان زده از این دیدار اتفاقی.. دوستان نوارشان روی "دنیا" گیر کرد که یالا زود باش باید بریم..
Posted by
Donya
at
5/23/2009
Posted by
Donya
at
5/23/2009
یک دلیل دیگر که هوس نوشتن در وجودم بالا و پایین می رود شاید روزهای آخر کلاسها باشد و مشق هایی که باید زودتر نوشته شود و تحویل اساتید دهم. حوصله ی انها را که ندارم. حوصله ی خاطره نویسی ام گل کرده!
Posted by
Donya
at
5/23/2009
0
comments
Thursday, May 21, 2009
پایان ترم همین وقتهاست ظاهرن و مشق های من باز روی هم مانده..
من می توانم صدای فحش های همه ی دوستان را از راه دور بشنوم مبنی بر گم و گور شدگی ام و در دسترس نبودن و موبایل خاموش و ..
بر من ببخشایید. واقعن حوصله ی حرف زدن نیست. خاموشم کلن!
Posted by
Donya
at
5/21/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
5/21/2009
0
comments
Sunday, May 17, 2009
سوال پشت سوال که با سکوت خاتمه میدهمش.. شاید هم با فرار
Posted by
Donya
at
5/17/2009
0
comments
Saturday, May 16, 2009
پدری که قد می کشد
امشب که شمع 5 شکست.. مامان فقط 1 گذاشت روی کیک، 50 را حذف کردیم و از نو شمارش آغاز شد
باباهه همیشه تولدش را فراموش می کند. این یک قانون ست. پارسال هم یک لحظه شک نکرده بود مهمانی تولدش ست و حسابی غافلگیر شد.
امشب با کیک رفتیم سراغش، خندید و گفت "می دونستم! " با تعجب نگاهش کردیم که چطور ممکنه آیا؟ گفت "مهران صبح زنگ زد تبریک گفت، همش داشتم فکر می کردم چطور اینها یادشون رفته و هیچ خبری نیست؟ ظهر خواستم بگم ولی بعد یادم رفت بگم.. "
کاش مامان و بابا هیچ وقت پیر و مریض و شکسته نشوند..
Posted by
Donya
at
5/16/2009
0
comments
Friday, May 1, 2009
می گویم ایرادی ندارد..
ساعت 5 دقیقه مانده به 8 و مهم رسیدن به مقصد ست و حوصله ی ایستادن و منتظر بودن را ندارم. محمدرضا زنگ میزند: خواب موندی؟ می گویم در راهم. سهیل زنگ می زند دنیا کجایی؟ می گویم خواب نموندم.. معطل تاکسی شدم.
راننده می گوید چند نفر جمع شید با هم حرکت کنید که یه سره بشه رفت دانشگاه..
سکوت می کنم و نمی گویم ببخشید ساعت رفت و آمدم را با بچه های خوابگاه هماهنگ نمی کنم، تنها می روم و می آیم.
زنی سوار می شود و خیابان بعدی پیاده می شود
مرد باز از مسیر می گوید و نبود مسافر.. احساس می کنم اگر می توانست همینجا پیاده ام می کرد و تا آن سر شهر نمی رفت.
هیچ مسافر دیگری یافت نمی شود.. نزدیک دانشگاه می گوید "قدمتون خوب نبود. همیشه همینطور هستید؟"
Posted by
Donya
at
5/01/2009
0
comments