حالا تنها گیر کردهام در چهار دیواری این خانهی طبقهی دوم..
Saturday, February 27, 2010
حالا تنها گیر کردهام در چهار دیواری این خانهی طبقهی دوم..
Posted by
Donya
at
2/27/2010
1 comments
Tuesday, February 23, 2010
نترسید.. ما بیداریم تا شما کشته شوید.. البته اگر قبلش خودمان شما را به قتل نرسانده باشیم به ضرب باتوم و قمه و زیر لاستیک ماشینهایمان..
Posted by
Donya
at
2/23/2010
2
comments
Monday, February 22, 2010
میگوید: کتاب بخونم برات؟
سرم را تکان میدهم. بین کتابهایم میگردد. یکی از کتابهای مارکز را برمیدارد.
دراز میکشم روی تخت و پتو را تا زیر چانه میکشم. مینشیند کنارم و شروع میکند.. هرجا مکث میکند، سرک میکشم بین خطوط و جمله را میخوانم براش. میپرسد: اینو قبلن خوندی؟ میگویم: نه!
یکجا ماندن و سکون برایم بیمعنی ست. تاب نمیآورم. شروع میکنم به وول خوردن و آخرش پشت میکنم بهش و احساس میکنم روی این پهلو راحتترم.
میگوید: خوابت برد؟ میگویم: نه! و چند جملهی آخر داستان را تکرار میکنم تا مطمئن شود حواسم به قصه هست..
چشمهایم بستهست و روی پهلوی چپ آرام گرفتهام. میگوید: دو صفحه مانده..
میگویم: بیدارم!
و به خواندن ادامه میدهد..
از پهلوی چپ به راست میغلتم. میپرسم: تمام شد؟
میگوید: آره. چراغ را خاموش کنم؟
میگویم: آره
میرود و برمیگردد. نخوابیده هنوز.. میگویم: فکر کنم خوابم برد. یادم نمیاد آخرش چه شد؟
آرام و شمرده دوباره داستان را تعریف میکند..
Posted by
Donya
at
2/22/2010
3
comments
میگوید: دیوونه ! به خاطر همین...
میگویم: نه. فقط این نیست..
میگوید: مگه تقصیر منه دیر... چشمهایش را نمیبینم. صدایش بغض دارد و ته جملهاش شنیده نمیشود..
میگویم: قرار بود دوستت باشم. کمکت باشم نه بار اضافه. فکر نکن انقدر عادی رفتار میکنم هیچی نمی فهمم از دوست داشتن. کلی زمان داری تجربه کنی. بیفتی، بلندشی.. عاشق شی، فارغ شی.. تا بفهمی عشق اولت همیشه آخری نیست. تازه یهو میبینی یکی اون وسطها آخرینت بوده و زمان گذشته و تو هم گذر کردی ازش. گذر کرده ازت.. تو خواستی و اون نخواسته و رفته.. و زندگیت میگذره. تو زندهای و غرق شدی تو زندگی روزمره و خیلی چیزها فراموش شده..
میپرسد: تو هم عاشق بودی؟
میگویم: آره.. سعی کردم نگهش دارم ولی نشد..
با خنده میگوید: خیالم راحت شد! تا الان فکر میکردم آدم فضایی هستی.
سکوت میشود بینمان..
خیلی جدی میگوید: دنیا بس کن این رفتار زشتت رو !
جا میخورم. میگویم: چه رفتاری؟
میگوید: همینکه آدمها رو عاشق خودت میکنی. تمامش کن! چه احساسی داری از اینهمه قربانی؟ بس نیست؟
میآید به زبانم بگویم: از این فیلمهای آبدوغ خیاری تازگیها دیدی؟ هیچ نمیگویم..
کودکی میشود انگار.. میگوید: خوش به حال اونی که عاشقش بودی. خیلی خوشبخته.. مکث می کند. سکوت میکنم. میگوید: حسودیم میشه بهش..
میگویم: حالا که نیست.. تمام شده.
Posted by
Donya
at
2/22/2010
2
comments
Sunday, February 21, 2010
ایستاده بودیم و حرف میزدیم. کمتر غریبهای از اینجا میگذرد و گذارش به آخرین نقطهی دانشگاه میافتد. از دور که حتا تابلوی گروه هنر به سختی دیده میشود یک حس امن فراموششده دارد که فقط باید بشناسی اینجا را تا این مسافت را بگذری و سیلوی ورزشی را دور بزنی و برسی به ساختمان گروه نمایش.
صدای زن آمد که گفت: " خانوم" .. خودش بود. انگار فراموشمان نکرده بودند. دستهایم را جمع کردم در سینه. به دختر کناریام اشاره کرد و کارت دانشجوییاش را خواست. تذکر داد به موهای ریخته در صورتش و عینک بالای سرش. و گفت بعدن بیا کارتت را بگیر.
زن چادری همراهش همهمان را برانداز کرد و به بچههایی که عینک روی سرشان بود تذکر داد. تا حال نمی دانستم چه کار شنیعی می تواند باشد عینک آفتابیات را بچپانی بالای سرت!
رد ِ نگاه سنگین زن هنوز دور نشده. لحن تحقیرآمیز و امریاش حال بهمزن ست. شاید حس ترحم دارم نسبت به وجودش و عقدههایی که جمع کرده تا تحکم صدایش را بیشتر کند.. از جایم حرکت نمیکنم. دست به سینه تکیه دادهام به دیوار..
Posted by
Donya
at
2/21/2010
2
comments
Saturday, February 20, 2010
از آنوقتهاییست که بغض بهانه نمی خواهد. میتواند از سر ِ ناتوانی نوشتن هم سرریز شود.
میگوید: روی کاغذ که نمینویسی. تایپ کن حداقل.
نگاهش میکنم..
میگوید: خب اگه سختته صدات را ضبط کن. خودم مکتوبش می کنم.
میروم بالای سرش.. سرک میکشم بین نوشتههایش. با خودکار آبی توی دفترش تند و سریع مینویسد. قصهی دختری ست که در این صفحه مهمان دارد.
میپرسد: شد؟
میگویم: نه!
از روزمره نوشتن را باید از سر بگیرم شاید.. عادت ِ نوشتن را میآورد و انقدر کلمات دور نمیشوند. شاید.. شاید..
Posted by
Donya
at
2/20/2010
1 comments
Wednesday, February 17, 2010
من : ما تونستیم نصفش را ببینیم. جای تقدیر داره
ع : لطفن قطعش کن. نظر بقیه کاملن درست بود. مخملباف گند زده..
من : خوب بود که ! کلی خندیدیم. شاید انگیزههای نهان فیلم را درک کنیم. کلاس رقص هم داشت :دی
ع : بجاش میتونیم یه فیلم خوب ببینیم.
استاپ میزنم.
میم ایستاده هنوز
من : چه کنیم؟ یه فیلم دیگه ببینیم؟
میم : الان فقط میدونم باید برم دستشویی !
Posted by
Donya
at
2/17/2010
1 comments
Tuesday, February 16, 2010
شب بعدی من و هستی، خانه بودیم. قرار بود لباس تنش کنم و برویم بیرون ولی نگفته بودی چی باید بپوشد. دنبال لباس گرم و مناسب میگشتم برایش. بلوز خاکستری کلاهداری را از کمد کشیدم بیرون. دخترک کاپشنش را آورد تا کمک کنم بپوشد ولی آن کاپشن صورتیرنگ نبود.. کلاه بافتنی و دستکشهایش را پیدا کردم برایش و رفتیم..
من بودم و خاطره و شوکا. دنبال تو میگشتیم. انگار یکباره گم شده بودی یا ما را ول کرده بودی وسط خیابان. سوار اتوبوس بودیم و منتظر بودم خاطره زنگ بزند بهت.
برگشته بودی خانه. بیخبر، بیاطلاع..
قرار شد ما هم برگردیم..
دلم برای شبنشینیها و تا صبح بیدار ماندنهایمان، برای فیلم دیدنها و تخمه شکستنها - حتا - ، برای ساعتی که از 12 می گذشت و چرت و پرت گوییهایمان تنگ شده. دلم برای خاله بودن در آن خانه تنگ شده.. برای 2بار تکرار و تاجالملوک - اسمایلی شهرزاد :)) -
دلم برای مهتابم ، خاطره ، شهرزاد ، همسرجان و لحظههای بودنتان تنگ شده..
Posted by
Donya
at
2/16/2010
4
comments
Monday, February 15, 2010
ظرفها را میشورم و یادم به کاسههایی میافتد که میخواستم همراهم ببرم. دوتایشان خیس ست و یکی را میگذارم جلوی چشم که بعدن یادم باشد. میگویم: شکر و یک بسته شکر میدهد دستم.
در کابیت را باز میکنم و دنبال بستهی کافیمیکس میگردم. گاهی برای تنوع از چای خوردن مداوم بد نیست.
میروم دنبال لیستی که از قبل نوشته بودم. میگوید: مگه فردا میخوای بری؟ میگویم: نه! سه شنبه صبح..
میگویم: عدس
میپرسد: چقدر؟
نمیدانم
میپرسم: رفتید بیمه؟
میگوید: نه. نیومد
میگویم: گواهینامهام چی؟
میگوید: حالا می خوای رانندگی کنی مگه؟
شانه بالا میاندازم و میروم. یک جعبه دستمال کاغذی میگذارم کنار بستهی شکر. نمیپرسم ماشین چه شد؟
بابا دیشب میپرسید: کی کنار در نشسته بود؟ نترسید؟
یادم رفته بود حال خواهره را بپرسم. آن موقع فقط عصبانی بودم. مامان میگفت راننده تاکسی شانس آورد کتک نخورد ازت!
قطعن که آدم دعوا نبودم. - انگار تصور بقیه از من ترسناکتر از خودم هست - فکر کن بخواهی بروی تعطیلات.. تازه از شهر خارج شدی، یکی از پارک در بیاید و بدون توجه به تو که داری میگذری، با سرعت بیاید وسط خیابان و بکوبد به ماشین تو..
مرد رهگذر داشت ارشادم می کرد چرا ماشین را از وسط خیابان حرکت داده بودم تا تصادف دیگری پیش نیاید. مدام میگفت تو که دختری نباید اینکار را میکردی. تو که دختری باید.. تو که دختری نباید..
مامان میگفت: منظورش این بوده در هر حال تو که دختری نباید با سرعت میآمدی و باید به خاطر آقا میایستادی و تا بگذرد.
نادر میگفت: اگر صبر میکردی انقدر ادامه میدادند تا باور کنی مقصر تو بودهای.
به اندازهی 5 دقیقه شاید تا بابا بفهمد ایستادهام و دور بزند و برگردد همه ریخته بودند سر من. بابا میگفت: تو نباید باهاشون بحث میکردی. من هیچ نگفته بودم. فقط به مرد رهگذر گفته بودم لطفن ساکت باشد و نظراتش را نگه دارد برای خودش
بعد که بابا آمد رفتارها عوض شد. مرد رهگذر گفت: چرا زودتر نگفتهام دختر آقای فلانی هستم؟
بابا که نماند تا معطل پلیس و غیره شویم. گفت فدای سرت. تصادف پیش میآید. بیمهی راننده را گرفت و رفتیم..
چشمم میافتد به اسکاچ روی میز آشپزخانه. می گذارم روی وسایلی که جمع کردهام. میپرسد: اینو چرا برداشتی؟
می گویم: میخوام. اون خراب شده
میگوید: این سیم داره و یکی دیگر از کشو در میآورد و میدهد دستم.
نگاهش به کتری و قوری روی اجاق ست. میپرسد: قوری را چرا پر کردی؟
نمی گویم: حالا آخرش یک لیوان چای که بیشتر نمیماند برای من..
در آشپزخانهام هنوز، یکی میگوید: مهرنوش!
می گوید: چای بریز و بیا. میگویم بعد بگو چرا یک قوری چای دم کردهای!
Posted by
Donya
at
2/15/2010
4
comments
Saturday, February 13, 2010
از لحاظ توازن
دیروز
قشر نازک یخ جلوی در پارکینگ را پوشانده بود. با احتیاط آمدم بیرون و خودم را رساندم روی برفها و آرام سربالایی را طی کردم. دست کردم توی جیب پالتو که دستکشهایم را در بیاورم. لنگه به لنگه بود. راه رفته را برگشتم تا خانه. پلهها را بالا رفتم و لنگه دستکش اشتباهی را پس دادم و دستکش خودم را گرفتم. آمدم بیرون. قدم اول، قدم دوم و ...
روی سمت راست بدنم سقوط کردم.. دست راستم را به سختی تکان دادم و دوباره سرپا شدم.
امروز
روی پله ایستاده بودم. پایم را بلند کردم تا روی پلهی بعدی بگذارم. 3-4 تا پله را سقوط کردم. نیمهی چپ بدنم را نمیتوانستم تکان دهم. از درد صدایم در نمیآمد. چند دقیقهای ثابت مانده بودم.
حالا هر تکانی که میخورم یک نقطهای از بدنم دردش میآید و آه از نهادم بلند میشود..
Posted by
Donya
at
2/13/2010
3
comments
Wednesday, February 10, 2010
Posted by
Donya
at
2/10/2010
0
comments
Tuesday, February 9, 2010
Posted by
Donya
at
2/09/2010
1 comments
میگوید: لاهیجان
میگویم: نائین
با نون ادامه میدهیم و آخرش سر نون اسم کم میآورد و جر زنی آغاز میشود تا نیاوران را شهر حساب کنیم!
میگویم: من دیگر با تو بازی نمیکنم!
میگوید: هوپ بازی کنیم
میپرسم: سر ِ 5 ؟
میگوید: 2
میگویم: خب ما دو نفریم. همش یکی باید بگوید هوپ!
می گوید: خب پس مخرجهای عدد 97 !
نگاهش میکنم. شاید هم میخندم. شاید هم زیر لب میگویم دیوانه!
میگوید: 3
میگویم: سخته. حوصلهی بازی ندارم
میگوید: 1
میخندم.
میگوید: شروع کنیم! هوپ
میگویم: هوپ
میگوید: هوپ
میگویم: هوپ
- هوپ
: هوپ
ادامه میدهیم انقدر که انگار هاپ هاپ میکنیم برای هم..
Posted by
Donya
at
2/09/2010
0
comments
Saturday, February 6, 2010
حالا مینویسم که شاید کارساز شود..
Posted by
Donya
at
2/06/2010
3
comments