Wednesday, September 17, 2008

ساعت 8 و 20 دقیقه بیدارم کردن که بابا دارد می رود.. خواب و بیدار مانتو پیدا کردم و روسری.. بابا خودش را رساند و آخرین سفارش ها مبنی بر احتیاط و مواظب باش و جاده لغزنده ست و باران می بارد و ... را گفت و رفت..
برگشتم خانه، صبحانه خوردم و وسایلم را جمع کردم. مامان را رساندم بانک و یادم افتاد از 6قطعه عکس فقط 3 تا دارم! شماره عکس را دادم دست دینا و منتظر ماندم.. گفت نیم ساعت بعد!
رفتیم خیابان بعدی دینا کارش را انجام دهد و مامان زنگ زد که کارش تمام شده.
مدارکم را دادم مامان که تا این نیم ساعت تمام شود کپی بگیرد ازشان. کارت ملی ام را جا گذاشته بود.. عکسها را گرفتم و برگشتم خانه برای برداشتن کارت ملی..
دینا را رساندم سر کارش و دور زدیم کل خیابان را و بالاخره از شهر زدم بیرون. ساعت 10 و 10 دقیقه بود به گمانم..

یک ساعت و 15دقیقه ی بعد رسیدیم تنکابن..

عرفان و پریسا و آن دختر رامسری که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، را دیدم.. شاید هم هیچ وقت اسمش را نمی دانستم!

کمر درد امانم را برید. روز خوبی برای اینهمه ایستادن نبود. گاهی زمین و زمان هم به دوار در می آمد ولی تمام شد!

ظاهرن شده ام دانشجوی نمایش- صحنه آرایی و اصرار برای نگرفتن خوابگاه هم بی فایده بود!
برای یک ترم، اجاره ی خانه تقرین بیخود بود.. گفتم رفت و آمد می کنم ولی مامان رضایت نداد. گفت آن وقت باید ماشین را بفروشم و قبض جریمه ی پلیس های نامحسوس و محسوس را پرداخت کنم! - در تمام این پنج سال فقط یک بار بیست هزار تومن جریمه شده ام به خاطر سرعت غیر مجاز -

فعلن امیدوارم 4 سال را ماندگار نشوم اینجا.. کیوان و ایمان قول مساعد داده اند برای همکاری جهت گرفتن انتقالی.. دعا کنید بشود!

Tuesday, September 16, 2008

انقدر این بلاگر بازی در آورد برای بازشدنش.. حالا هم که کادرش کج و کوله ست.. یادم رفت چه می خواستم بنویسم! گشنمه ام شده
ظاهرن من بیشتر از 24 ساعت ست چیزی نخورده ام جز یک لیوان چای و نبات سر ظهر و یک لیوان آب داغ و نبات در بعدازظهر

! نه
این اصلن انصاف نیست..
دوازده بار مُردن در سال، آنهم ذره ذره جان دادن.. اصلن منصفانه نیست!

تمام این سالها یا منتظر بوده ام.. انتظارهای چند روزه و حتی چند هفته ای.. و یا غافلگیر شده ام. درست مثل امروز صبح

بعد فکر کردم چه خوب که دیروز وقتی خانم آرایشگر گفت بعدازظهر نیست همان موقع شال و کلاه کردم و رفتم آرایشگاه و خودم را از شر این ابروهای چین واچین و درهم خلاص کردم که حالا بعد از عق زدن های متناوب وقتی سرم را بالا می گیرم تا آبی به صورتم بزنم این صورت رنگ پریده بدتر از این نیست..

بعد فکر کردم چه خوب که دیشب دوش گرفتم.. آدم که تمیز باشد حالش بهتر ست. کمی بهتر از خیلی بد!

خواستم کتاب بخوانم. نه نای باز کردن چشمهایم را داشتم و نه تمرکز درست حسابی. بعد خوشحال شدم دیشب کتاب نیمه تمامم را تمام کردم و حالا چند روز دیرتر خواندن کتابی را شروع کردن به هیچ جایی برنمی خورد. حداقل این کتاب نیمه تمام، دیشب تمام شد..

Sunday, September 14, 2008

پنجشنبه که رسیدم خانه مست شدم از هوای خنک و باران و صدای شرشر یک ریز و رعدبرق نیمه شب.. صبح آفتاب بود و گرما ولی اهمیتی نداشت.. باران شب قبل هنوز خیسی اش را در وجودمان باقی گذاشته بود..

ولی این ابرهای باران زا انگار رد شده اند از روی خانه مان.. گرم ست. خیلی گرم

اگر امکان تماس با همه ی اشیاء وجود داشت و یا همشان به یک دستگاه کنترل از راه دور متصل بودند هیچ وقت هیچ چیزی در خانه گم نمی شد!!
یک تماس می گرفتی و صدایش از یک جایی در می آمد بالاخره.. و با فشردن یک دکمه صدا را جستجو می کردی..

آن وقت می توانستی از پیشرفت تکنولوژی خوشحال هم شوی!

Saturday, September 13, 2008

نکته آشپزی*

درسته گفتن غذاهای شمالی در اکثر اوقات محتوی سیر می باشد ولی نگفتن آش سیر را به عنوان میرزاقاسمی به خورد ملت بدید!

از میان دیده ها و چشیده های یک گیلانی بازگشته از کرج!!!


* آشپزی بلد نیستم ولی در مورد طعم غذا که می تونم نظریه صادر کنم :دی

فکر کن تو خونه ی ما چای تمام بشه.. بعد مامانه انقدر که درگیر مهمون بازی بوده امروز صبح تازه یادش بیفته و باباهه هم فراموش کرده باشه.. بعد یک کیلو چای که سر ظهر یافتیده را بدن به پسرخاله هه - این اصلن ایرادی نداره- و خب.. ما الان چای نداریم! مامان و بابای بیخیال منم خونه نیستن و بدتر از همه الان دینا زنگ زده بهشون هیچ کدومشون هم یادشون نبوده چای بخرن! - این ایراد داره!-

منم چااااااااااای می خوام! دیگه دارم از دست می رم..

پ.ن: چای کیسه ای دادن دست من!! می گن همه جا بسته بود..
:(

امروز تمام مدت داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا پاشدم با خانواده رفتم دیلمان! از وقتی رسیدم غش کردم و خوابیدم.. نهار خوردم و دوباره خوابیدم!! بعد بیدارم کردن که با 15-14 نفر مهمونمون خداحافظی کنم و برن ماسوله.. بعد با کلی خواهش که زودتر بریم خونه و بریم خونه و بریم خونه لطفن.. بالاخره حدودای 8 راه افتادیم سمت خونه و وسط راه پسرخاله ام تماس گرفت ماشینش خراب شده و از رفتن به ماسوله منصرف شدن..
منو پیاده کردن سر کوچه و رفتن دنبال این 4 تا ماشین و من نای اینو دیگه نداشتم سر پام بایستم با یه سرگیجه ی شدید که کم کم اشکم را هم در آورده بود..
بعد از آنجایی که حمام درست چسبیده به اتاق من و اینجا هم تبدیل شده بود به حمام عمومی و تمام این 15-14 نفر یکی یکی رفتن حمام! بعد از اتمام این پروسه ظاهرن بالاخره من خوابم برد!
ساعت یک و نیم بعد از نصفه شب! خواهران نازنین من که وقتی به این جماعت می رسن به قول بابا همه می شن قمار باز! کوچ کردن به اتاق من چون بقیه قصد خوابیدن کرده بودن..
در حال حاضر 5 نفر که قبلن 6 نفر بودن نشستن این وسط و حکم بازی می کنن..ساعت از 2 هم گذشته.. موزیک هم گذاشتن تازه! نکه صدای خودشون کمه! واسه همین..

Thursday, September 11, 2008

خونه
خونه
خونه
خونه
خونه
چقدر خوبه خونه

برگشتم خونه

Sunday, August 31, 2008

اعصاب ندارم! گوشی ام شارژ نمی شود دیگر.. دارم می روم سفر چند روزی و هنوز فکری برای این مشکل نکرده ام
نیستم فعلن..

اولین اقدام بعد از تصادف: زنگ بزنید به پلیس لطفن

یعنی زنگ زدن به 110 انقدر سخته؟ مگه پول می گیرن ازتون؟ یا حق الزحمه می گیرن؟ خب ملت تصادف می کنید به جای اینکه زنگ بزنید به این و اون، اول زنگ بزنید 110 !!

باباهه از عروسی اومده.. می گه تو با خاله اینها نرفتی دریا؟ می گم نه. می گه فرهاد گفت چطور دنیا گذاشته اینها پول دستی بدن و زنگ نزده افسر بیاد..
منم تعجب که چه خبر شده؟
آقای شوهر خاله از شهر داشته می رفته بیرون تصادف کرده ظاهرن. زنگ زدن به بابا. بابا هم که عروسی بوده بهشون گفته زنگ بزنید پلیس تا من بیام..
تا بابا خواسته برگرده دوباره بهش زنگ زدن که آقای شوهر خاله پول دستی دادن به طرف و نمی خواد بیای.
بابا هم اومده خونه شاکی که چرا زنگ نزدن به پلیس و مامانم هم که انگار منتظر فرصت می گه: انقدر که نشسته پای اون لپ تاپ - مامان من توانایی اینو داره که هر چیزی را به اینترنت و لپ تاپ من وصل کنه و عامل بدبختی کل جامعه بدونه حتی! - و مگه من بهت نگفتم باهاشون برو؟
می گم مادر من، مینا و ایمان و منا نبودن مگه؟ من باید براشون شماره می گرفتم؟ یا بهشون می گفتم چه کار کنید؟ مثلن عموبیژن حرف منو گوش می کرد به نظرت یا منتظر نظر من می موند که براش کارشناسی کنم و خسارت برآورد کنم؟

به بابا می گم هفته ی پیش ایمان تصادف کرد زنگ زد خونه بهش گفتم زنگ بزن 110 به جای اینکه دنبال بابا بگردی.. وقتی هنوز یک هفته نشده یادش رفته.. من بودم و نبودم چه فرقی می کرد؟ من باید براشون زنگ بزنم؟

Saturday, August 30, 2008

بابا شب قبل تهدید کرده بود ساعت 7 صبح بیدارتون می کنم!! از عروسی که برگشتیم تازه چای دم گذاشتم برای عموبیژن و بساط حرف و حاشیه ها به راه بود.. کسی انگار یادش نبود ساعت از 2نیمه شب گذشته و باید خوابید..

صبح با صدای تلفن بیدار می شوم. ساعت 8ونیم را نشان می دهد. حالا که بابا بیخیال بیدارباش شده.. این تلفن لعنتی جمعه صبح ولمان نمی کند.
مامان با صدای بلند حرف می زند. انگار طول و عرض خانه را می پیماید. صدایش دور و نزدیک می شود. عمه هست ظاهرن و زنگ زده خبر بدهد که ظهر قراره ست بروند محضر و کاوه عقد کند و به قول خودش از بابا و مامان کسب اجازه کند.. همین خبر کافیست که همه ی اهل خانه بیدار شوند..

خواب که از سرم می پرد و چای را سر می کشم. زنگ میزنم به سهیل برای توطئه چینی. جواب نمی دهد. زنگ می زنم به کاوه..

می گویم یعنی دیگه من نمی تونم روی کله ی کچلت و دستهات نگاشی بکشم؟
می گوید بهش گفتم دختر دایی دیوونه ای دارم
می گویم می بینم که بلاخره خرت کردن و از دست رفتی
می گوید یکی دو ساعت دیگر باقیمانده..
می گویم از آخرین ساعات تجردت استفاده کن!
می گوید دنیا نوبت تو هم می شه ها
می خندم و می گویم اون موقع تو متأهلی ولی من الان این شانس را دارم که هنوز ازدواج نکردم و هر چه می خواهد دلم بهت می گم و تو جوابی نداری
می گوید خیالت راحت! من اون موقع نابودت می کنم رسمن
می گویم همه اش را به خانم بچه ها ابلاغ می کنم! اون وقت تو می مونی و اون
می گوید من می دونم چی بگم و کجا بگم
می گویم اون موقع تو دیگه درگیر سر و همسری..

سر به سر هم می گذاریم و کل کل های بی پایانمان را از سر می گیریم. می گویم ولی به خانم بچه ها بگو درسته ما اینهمه تو سر و کله ی هم می زنیم ولی شدیدن هوای همدیگرو داریم. کاوه غم مدار، من پشتت هستم!
می گوید من شیفته ی همین اخلاق خوبتم
می گویم اشتباه شد! اینو نباید جلوی تو می گفتم.. تو جنبه نداری! پررو می شی
می خندد..

صدایم را صاف می کنم و می گویم کاوه جان بازم تبریک می گم. از همین حرفهایی که این مواقع می زنند و اینها.. متوجه ای که؟
می گوید دنیا من اصلن از تو انتظار ندارم! خودم متوجه ام.. گرفتم.. تو انقدر به خودت فشار نیار. یه جمله مثل آدمیزاد بگی من باید بهت شک کنم! حتمن یه مشکلی برات پیش اومده..
می گویم منو بگو خواستم مؤدب باشم! لیاقت نداری
می گوید خودم از طرفت به خودم می گم!!


بعدازظهر سهیل را می یابم. باور نمی کند. فکر می کند شوخی می کنم. سر به سرش گذاشته ام..

لعنت به بی برقی

مینا می گوید آرزو گفته زودتر بیاین آرایشگاه. ساعت 5 می خواد بره مسافرت!
کمی غر می زنم. از ساعت 5 حاضر بشم که چی بشه؟ ما که ساعت 9 قراره بریم..

موها را می سپارم دست آرزو. دوستش می دارم. خوشم می آ ید از مدل ساده ی موهایم. صورتم را بیخیال می شوم. می گویم خودم بعدن آرایش می کنم.
در خانه با خیال راحت می روم و می آیم بی هیچ عجله ای.. خاله و مامان می گویند کم کم شروع کنید به آماده شدن.

لوازم آرایشم را می ریزم جلوی آینه و بدون هیچ عجله ای کرم می مالم به صورتم.. سایه ی روشن را می کشم زیر ابروهایم.. یکباره همه جا پرمی شود از تاریکی! کم مانده اشکم در بیاید! اعصاب ندارم..

در تاریکی مطلق با نور چراغ قوه آرایش می کنم. لباس می پوشم. موها گیر می کند به لباسم. گرمم شده و رو به خفگی می روم. دینا کمکم می کند خودم را از شر این لباس تنگ خلاص کنم و می کشمش.. فر موها کش می آید.. کشیده می شود و شباهتی به موهای نیم ساعت پیش ندارد دیگر..

تا لحظه ی خروج از خانه هم برق نیامد حتی..

موقع رفتن به دیلمان تنبلی ام می گیرد.. موقع برگشتن غمم می گیرد

Thursday, August 28, 2008

خواهره با عجله می آید و می گوید زود باش بریم.. باید یه سر برم خونه.. روسری می گذارم سرم و می رسانمش تا خانه و برمیگردیم. وارد خانه می شویم سیاوش می گوید بیا! زود باش بیا..
می روم سمتشان. عمو بیژن دارد با تلفن حرف می زند. خاله می خندد و سیاوش می گوید اون روسری را هم سرت نمی ذاشتی..
تی شرت گنده ی آستین کوتاهم و شلوارک گلدار تا روی زانو پوشیده ام با روسری که موقع رفتن سرم کرده ام.

می روم پیش مهمانها تا به غرغرهای بی پایان پدر پایان دهم که می گوید بویی از آدمیت نبرده ام! انقدر که پای این کامپیوتر نشسته ام..
عمو می گوید: دنیا الان می گفتن اسلام به خطر افتاده و خیلی اوضاع حساس شده. به اون راهبه بگویید بیاد میدان اصلی شهر!
کمی مات و مبهوت شاید مثل احمقی که نفهمیده چه خبر شده نگاه می کنم. بقیه می خندند..
می گوید دنبال تو می گشتن!

Wednesday, August 27, 2008

تقویم می گوید از سه شنبه ماه رمضان می آید.. درست همان روزی که فعلن قصد کرده ام بروم! و خیلی سال هست که دیگر هیچ قرابتی با این ماه ندارم. اصلن این ماههای قمری را چرا حذف نمی کنند از تقویم خورشیدی ما؟

حالا که فؤاد خودش را بازنشسته کرده و دیگر تعداد مجموع مطالب شیر شده توسط دوستان برابر با آمار مطالبی که فؤاد شیر می کرد، نیست!
این آقا چند روزی ست جایگزین شده و من هی وسوسه می شوم از این امکان گوگل ریدر که همان گوشه با یک کلیک ساده می توان پنهان کرد هر کسی را، استفاده کنم.. بعد بیخیال می شوم.
گاهی فکر می کنم حتی روی دست فؤاد هم بلند شده و یا توانایی اش را دارد :دی

Tuesday, August 26, 2008

این دو روزه همش خسته ام وکوفته.. یه خستگی عمیق انگار نشسته در تار و پودم. خوابم میاد و نمیاد.. استراحت می کنم و نمی کنم. انرژی دارم و ندارم..
کتابهام همینجوری نصفه نیمه مونده. حوصله ی نوشتن هم ندارم.. خستگی رخنه کرده در وجودم..

Monday, August 25, 2008

بهانه های زیبای خوشبختی

آناهیتا می گوید " آدم وقتی یک نفر را خیلی دوست داره، هر کاری انجام می ده براش. اصلن به نظرش زشت و چندش نخواهد بود. حتی اگه شستن لباس زیر یه نفر دیگر باشه. اون لحظه اصلن حالش بد نخواهد شد. حداقل من اینجوری ام. برای کسی که خیلی دوستش دارم با کمال میل هر کاری انجام خواهم داد"
لبخند می زند، کمی مکث می کند و نگاه می کند به من و می گوید " حاضرم تو را بشورم! آره.. اینکارو می تونم انجام بدم. بَدَم نخواهد آمد. می دونم خیلی ها دوست ندارن. ولی من می تونم. برای کسی که خیلی دوستش داشته باشم.. با رضایت تو را خواهم شست"

متین نگاهم می کند و می گوید "خوش به حالت که اینهمه دوستت داره"

می گویم " شیما و آناهیتا همیشه به من لطف دارن. حسابی هوامو دارند و مثل مامانا مواظبم هستند"

آناهیتا می گوید "مطمئنم شیما هم با رضایت این کارو انجام می ده"
و رو به متین ادامه می دهد "پنجشنبه که خونه اش بودیم، مانتوی دنیا را براش شست و اتو کرد و بهش داد. دنیا ریش ریش های شال جدیدش را دوست نداشت، با حوصله براش شکافت و درستش کرد"

می گویم " آدم پیش شما دو تا باشه پرواز می کنه.. پنجشنبه اون از اولش که شیما با النگوهای رنگی حسابی سورپرایزم کرد و کلی بالا و پایین پریدم و بعد هم که چپ و راست داشتید ازم تعریف می کردید :دی کلی خودشیفتگی پیدا کردم"
به متین می گویم " داشتم شلنگ تخته می انداختم و اینها هم دنبال سی دی فیلم می گشتن، یهو دو تاییشون می گن دنیا خیلی خوشگل می رقصی.. نشسته بودم و پام را انداخته بودم رو پام. آناهیتا می گه: شاعر برای تو گفته رنگ تنت رنگ مسی .. نه رنگ پوست هر کسی ! بعدتر دو تایی نشسته بودند و من باز بالا و پایین می پریدم برای خودم، به هم می گن چشمهای دنیا را دیدی؟ خیلی خوشگله.. خلاصه که بنده یک خودشیفته ی تمام عیار شده بودم که هی نیشش از ایییییییییییین ور تا اوووووووووون ور بازگشایی می شد!"

آناهیتا نگاهم می کند و با ذوق می گوید " من این ادا هات را دوست دارم خیلی"


شیما امروز 30 سالش تمام شد. من و آناهیتا پنجشنبه به بهانه ی دورهم بودن رفتیم خانه اش و هدیه ی تولدش را دادیم. انتظارش را نداشت.. شب اس ام اس فرستاد: " بابت کتابها ممنون. دوستشون دارم. به اندازه دفعه ی اولی که اولین رنگهای وینزور م را گرفتم و برام عزیز بودن. اینها هم برام عزیزن"


بعدازظهر نشسته بودم روی میز، چای می خوردم، پاهایم را در هوا تکان می دادم و به حرفهای شیما گوش می دادم. می دانم می دانست نباید امیدی به تغییر نظرم داشته باشد. ولی با حوصله از تجربیات زندگی مشترک 6 ساله اش برایم می گفت که انقدر فرار نکنم و بدون اینکه مجالی برای فکر کردن به خودم بدهم "نه" نگویم..
نگاهش می کردم و دلم می خواست بغلش کنم و تشکر کنم برای همه ی محبت و خوبی هایش. گفتم می دونم شیمایی. درست می گی. فقط من فعلن نمی تونم در این مورد فکر کنم.
لبخند زد و با همان صبوری گفت می دونم نمی خوای.


سه تایی رفتیم تا شیما شیرینی و بستنی بخرد به مناسبت تولدش. کل خیابان را بالا و پایین رفت تا بستنی یخی برای من بخرد ولی هیچ جا نداشتن. آخرش من و آناهیتا رضایت دادیم مامان شیما همان بستنی سالار را بخرد و برگردیم کانون :دی

بستنی را هنوز تمام نکرده بودم.. خانم کاف چای میریخت برای خودش.. می گویم " منم دلم چایی خواست"
شیما می خندد. چای میریزد برایم و می گوید "تا بستنی ات را تمام کنی، اینم قابل خوردن می شه. الان خیلی داغه"


آناهیتا می گوید " چه خبره دو تاییتون افتادید رو سر من و دعوام می کنید. در طول تاریخ این اولین باره که من 20 دقیقه با موبایل حرف زدم. اونوقت تا اومدم شما دو تا دعوام می کنید؟"
می گویم " خانم خانوما مگه قرار نبود یه 10 دقیقه بشینیم با هم حرف بزنیم؟ - حالا انگار از ساعت 2 بعدازظهر چه غلطی می کردیم تا ساعت 6 بعدازظهر که لنگ همان 10دقیقه بودیم - شیما هم باید بره خونشون دیگه، تو هم که لابد می خوای بری"
می گوید " منکه گفتم بیشتر می مونم.. شیما هم بمونه، چرا انقدر دعوام می کنید، هان؟"
می گویم " پات را نکوبیدی رو زمین"
پاهایش را می کوبد روی زمین و می گوید " چرا دعوام می کنید، هان؟" بعد می پرسد " خوب شد؟"
می گویم " نه!! باید یه دستت را هم می زدی به کمرت و اون یکی دستت هم که الان خوبه.. همینجوری انگشتت را تکون بده رو به صورت شیما "

و هر سه می خندیم..