این روزها هیچی بدتر از خوردن زهر ماری به اسم اکسپکتورانت کدئین نیست. و مجبور باشی چند نوبت در روز هم بخوری..
Wednesday, January 30, 2008
Tuesday, January 29, 2008
ساعت 7 صبح با اولین ضربه ای که وارد می شه از خواب می پرم.
ساعت 7 صبح اولین ضربه اش را می زنه و تا ساعت 12 ظهر ادامه می ده.. گرومب گرومب و گاهی یه سکوت کوتاه.. و دوباره ضربه هایی که پشت سر هم شروع می شه..
ساعت 12 و سکوت.. ساعت 1 یا 5/1 باز اولین ضربه اش را می زنه.. صدای زن همسایه که با صدای بلند غر می زنه شنیده می شه از طبقه ی پایین.
فکر می کنم تو این چند روز خونه ی کناری می تونست کاملن تخریب بشه ولی انگار ضربه ها تمامی نداره. هر روز صبح، هر روز بعدازظهر..
با تاریک شدن هوا، سکوت همه جا را فرا می گیره. دیگه صدای پتک هایی که نمی دونم کدوم دیوار را داره فرو می ریزه به گوش نمیاد.
Posted by
Donya
at
1/29/2008
1 comments
بخت ِ مو اگر بخت بی، گیس خرم لخت بی*
زن عمو جان ساعت 12 نصفه شب sms فرستاد و خبر نزول اجلال فرمودن یک عضو جدید به خانواده را اعلام کردند!
ما که بنا بر شرط و شروطی که مادر این نوزاد تازه متولد شده گذاشته اند دیگر با پدر بچه که عمو جانمان باشد هم ارتباطی نداریم. چون مادر این بچه که زن دوم عمو جان باشد خوش ندارد ما با دخترعمو و پسرعمویمان که از همسر اول عمو هستند ارتباط داشته باشیم و در مجلسی که آن ها هم دعوت شده باشند قدم نمی گذارد! ما هم دخترعمو و پسرعمویمان را که به یک غریبه ی تازه از راه رسیده (البته یه ده، دوازده سالی هست رسیده از راه!) نمی فروشیم با جعبه..
خلاصه به زن عمو جان که خبر تولد فرزند ِ دوم ِ عمو از ازدواج دومش را مخابره فرمودند جواب دادم: مبارک باشه.
زن عمو جان هم سریعن جواب داد: " سلامت باشید. انشالله قدمش مبارک و شما عروس بشی! "
به قول سحر (یکی از دخترعمو هام) انگار این زن عمو هیچ دعای دیگری جز عروس شدن ماها به زبونش نمیاد و هیچ دغدغه ی دیگه ای در زندگیش نداره.. حالا هم که به دنیا اومدن این نوزاد نوشکفته ی خاندان را پیوند داده به عروس شدن من..
البته یه امیدی هم هست! می تونم منتظر شم بزرگ شه، خودش بیاد بگیرتم. از قدیم هم که گفتن عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان بسته شده و اینها.. تو خانواده هم پسرعموی مجرد باقی مونده برادر همین بچه هه می باشد که 9سالشه و بعدش هم سینای 6 – 5 ساله هست..
سینا که خنگه هنوز اسمم را هم بلد نیست. پس منتظر می مونم همین نوزاد تازه متولد شده بزرگ شود..
*با لهجه ی لری و به سرعت خوانده شود!
کپی رایتش متعلق به نوریمان هم دانشگاهیم هست که اینو یاد مینای آبی داده بود و انقدر می گفت که رو زبون همه افتاده بود.
ترجمه اش هم که واضح است دیگر؟ "بخت من اگر بخت بود، گیس خرم لخت بود "
توضیح: مادر بچه ی تازه متولد شده با این زن عمویی که همش دعا می کنه ماها شوهر کنیم، یکی نیست.
Posted by
Donya
at
1/29/2008
2
comments
Monday, January 28, 2008
سرفه بدم خدمتتون؟
منا می گه گفته باشم بهت، من امتحانام تمام شه، موقع خوشگذرونی و استراحت و عشق و حالمه.. اصلن نمی خوام مریض شم! نزدیک من نیا..
می گم تو اومدی ور دل من!! می ری کنار یا نه؟
می گه تو نباید به من نزدیک بشی!
دستم می خوره بهش و با سر و صدا می ره دستش را بشوره!!
می گم جوجه سر به سر من نذاریا..
می گه منکه می رم دستم را می شورم :دی
می گم خب بیا یه چند تا سرفه کنم که با شستن هم کار به جایی نبره..
می گه مرییییییییض !!
Posted by
Donya
at
1/28/2008
1 comments
Sunday, January 27, 2008
اندرحکایت سفر 3
قبل نوشت: بعدازظهر رفتم پیش دکتر محبوبم ولی مامانم روش نشد همرام بیاد! می گفت الان باید دست بچه ات را بگیری و ببری اونجا.. نه اینکه خودت بری!! پر واضح ست که من بعد از 24 سال هنوز می رم پیش متخصص اطفالی که از بدو تولد مامانم منو می برده پیشش و چند سالی هست که تنها می رم.
آقای دکتر شربت و استامینوفن و آموکسی سیلین داد که امیدوارم افاقه کند.
12. قرار بود بریم بابل دیدن بچه ی دوست مامانم که بابل دانشجو می باشد. گاز خوابگاهشون تقریبن قطع شده وسط امتحانا و شدیدن سرما خورده بود. مامانم امر فرمودند حتمن بریم دیدنش.
من و دینا بعد از یک سال رفتیم فروشگاهی که همیشه مشتریش بودیم و تقریبن همه چیز داشت و بهتر از جاهای دیگه بود. آقای فروشنده به گرمی سلام علیک کرد باهامون!!
تو این فروشگاهه گاه گداری یه پسر جوونی بود، و مسلمن هر کس هر چیزی می خواست، خودش می رفت بر می داشت و می برد سر صندوق که حساب کنه ولی این پسره از وقتی من وارد فروشگاه می شدم دنبال من می دوید که اگه کاری دارم انجام بدی.
یه بار ازش پرسیدم چیپس فلفلی ندارید؟ نگاه کرد توی قفسه ها و منم بی خیال شدم و رفتم سراغ یه قفسه ی دیگه و پسره هم غیب شد یکباره! خرید هام تمام شد و رفتم حساب کنم که باز جلوم ظاهر شد و نفس نفس می زد. نگو رفته بود تو انبار، گشته بود و با دو تا بسته چیپس فلفلی برگشت!! منم یکیش را گرفتم و گفتم فقط یه دونه می خواستم!
ولی این بار هم دکور فروشگاه تغییر پیدا کرده بود و هم پسره نبود. ما هم هر چیزی که نیاز به پختن و گرم کردن نداشت خریدیم که ببریم برای هیفا.
13. این بشر (هیفا) گاهی واقعن حرص منو در میاره انقدر کند ه!!
ازش پرسیدم نهار خوردی؟ گفت نه.. گفتم پس بیا بریم، با هم نهار بخوریم. که آخرش به خودم می گفتم کاش نهار خورده بود.. شکر خدا بعد از یک سال و نیم، اکثر بابل را بلد نبود، اسم خیابونها را درست نمی دونست. زنگ زدم سمنان! که آری جان یه مشاوره بده کجا بریم نهار بخوریم.
تاکسی دربست گرفتم، رسیدیم، پیاده شدم و تاکسی حرکت کرد.. تازه متوجه شدم اینجا که تعطیله!! دوباره زنگ زدم به آری و آدرس یه جای دیگه را گرفتم..
وصف نهار خوردنمون به تنهایی یک کتاب می تونه بشه! از گشنگی داشتم تلف می شدم دیگه.. اونوقت خانوم کلی فکر کرد که چی می خواد بخوره!! :(
تازه آخرش بهش گفتم پیتزا مخصوص خوبه دیگه؟ همینو سفارش بدم برات؟ و موافقت کرد..
اصلن نفهمیدم طعم ساندویچی که خوردم چی بود، انقدر که گشنم بود.
14. این آقاهه ی دوست داشتنی را هم دیدم. کلی حرف زدیم و خوش گذشت. دلم براش تنگیده بود. مرسی بشر
15. برگشتم خونه دیدم دینا و الی با یه ظرف جلوشون نشستن و تا منو دیدن الی می گه زود بیا شلغم بخور!! و کلی از خواص شلغم داستان سرایی کرد و هر چی گذاشت جلوم، مثل بچه های خوب خوردم. شکر خدا تو خونمون از این برنامه ها نداشتیم هیچ وقت و فکر کنم برای اولین بار بود شلغم پخته می خوردم.
16. جمعه احساس درد در اجزای بدنم می کردم. دوش آب گرم گرفتم که بهتر شم مثلن! بعدش انگار از حالت نهفتگی سر باز کرد بیماری و سرفه ها و درد شروع شد.
دوباره الی با یک کیلو شلغم پخته وارد شد!! هی گفت شلغم کار پنی سیلین را می کنه و بری آمپول بزنی بهتره؟ هان؟ پس همش را بخور.. منم خر شدم همش را خوردم..
کمی بعد با یه ظرف پر از برگهای اکالیپتوس و یه پتو وارد شد و گذاشت وسط هال و اشاره کرد که بیا. منم رفتم و نشستم جلوی ظرف. پتو را انداخت روم و گفت نفس عمیق بکش!! انقدر داغ بود بخارش که نفس نمی شد کشید، چه برسه به نفس عمیق.. ولی من تا آخرین نفس پایداری کردم.
صدای الی هم می اومد که درباره ی خواص درمانی بخور صحبت می کرد و می گفت اصلن می دونی چقدر برای پوستت خوبه؟ و من قطره های درشت عرق را حس می کردم که روی صورتم داره حرکت می کنه..
از حمام اومده بودم کلی زحمت کشیدم موهای رنگی رنگی ام را سشوار کشیدم و خوشگل و مرتب بود. بعد از مراسم بخور و صورتی که دیگه یه جای خشک براش باقی نمونده بود! جلوی موهام چین خورده بود و چسبیده بود به سرم!
از زیر اون حمام سونا اومدم بیرون، لرز کرده بودم شدید که همون پتو را پیچیدم دورم.
هنوز تو شوک اینکه چرا یهو امروز انقدر حالم بد شد و اینها بودم که الی جان را دیدم با یک لیوان شیر داغ که داشت با قاشق هم می زد! گفت عسل ریختم توش، خیلی خوبه برات.. همش را باید بخوری
واضحه کاملن که منم خوردم دیگه :(
آخرش: همینجوری بخوام شماره بنویسم باید چند قسمت دیگه هم بنویسم. شانس آوردم فقط سه، چهار روز رفته بودم وگرنه هزار صفحه ای می شد حرفهام..
شنبه صبح هم رفتم دانشگاه، خانم علوی را بالاخره ملاقات کردم. گفت الان موقع امتحاناته و نمی تونم برگه ات را پیدا کنم. شنبه یا یکشنبه ی هفته ی آینده تماس بگیر و یادآوری کن تا بگردم و پیداش کنم.
بعد هم راهی شدیم به سمت خانه و خانواده..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
2
comments
اندرحکایت سفر 2
قبل نوشت: امان از این سرفه ها که آخرش مرا خواهند کشت.. یه لیوان آب گرم همش دم دستم هست که جرعه جرعه بخورم وگرنه وقتی سرفه می کنم تمام اجزای بدنم می پیچه بهم و تصمیم می گیره از حلقم بیاد بیرون!
پروانه جانم من تا جان در بدنم دارم تمام تلاشم را می کنم که این سفرنامه نصفه باقی نمونه.. خصوصن که هر چی می نویسم تمام هم نمی شه!
6. فکر نمی کردم دوستای قدیمی را ببینم. مهرنوش کارشناسی همینجا قبول شده بود و ژوژمان طراحی حروف داشت. علی اومده بود که عکس هاش را چاپ کنه. میثم اومده بود تاریخ دفاعیه اش را مشخص کنه. نادر و چند نفر دیگه هم روز دفاعیه شون بود.. آمار ردی ها و نمره های بقیه را شنیدم، لبخند بر لبم نشست که این درس 4واحدی را با نمره ی 17 پاس کردم و یک ترم اضافه تر نمودم. دست دوستان پشت صحنه درد نکنه بسیار. خیر ببینن از جووونیشون!
7. تا وقتی ما بودیم چیزی به اسم حراست معنی نداشت. حراست هم یکی از چندین پست و مسئولیت آقای رضازاده بود و خب.. آقای رضازاده به یکی از این مسئولیت هاش می رسید جای شکرگزاری بود. اصولن اون موقع همه، همه کاره و گاهی هیچ کاره بودن! و اصلن تعجب نمی کردیم که آبدارچی مراقب امتحانمون باشه یا مسئول گرفتن و نگهداری موبایل ها تا پایان امتحان!
ولی این بار توی اتاقک نگهبانی یه خانم تپل و چادری هم نشسته بود. با نگهبان سلام علیک کردم و ازش پرسیدم آموزش کجاست و رفتم بی توجه.. ظهر که توی آموزش سر و صدا راه انداخته بودم که این چه وضعیه و خانم علوی کی میاد که رسیدگی کنه؟ چرا موقع فارغ التحصیلی یادتون افتاده این چیزها را؟ این خانم هم اونجا نشسته بود..
بعدش من رفتم پیش دوستان که به مهرنوش تو یکی از کارهاش کمک کنیم. موقعی که داشتم از در می رفتم بیرون این خانوم را دوباره دیدم. پرسید مشکلت حل شد؟ گفتم نه! فردا و شنبه باز باید بیام..
خیلی مهربون گفت اگه کسی را اینجا نداری می تونی بیای پیش من و می تونم ازتون پذیرایی کنم چند روزی..
من یه ذره متعجب شدم و فکر کنم چشمهام چنان از حدقه در اومده بود که خورد به دیوار روبرویی!! تو ذهنم یه چیز دیگه بود خصوصن با حرفهای بچه ها که گیر می دن جدیدن و اوضاع عوض شده و اینها..
8. نهار مهمون آقای احسان دانشجوی خرخون، ریاضی 20 بگیر بودیم. که واقعن می تونه مایه ی شرم همه ی ما دانشجویان دیروز و امروز و آینده باشه با اینهمه درس خوندنش. بهش می گم من یادم نمیاد توی عمرم درسی را دوبار خونده باشم!! چه برسه به چندین بار..
فکر کنم از دلایلی که من الان آنفولانزا گرفتم یکیش بد و بیراه گفتن به خانوم علوی مریض و سرماخورده بود که چرا سر کارش نیست؟ و یکیش هم خندیدن به احسان که چرا انقدر لباس می پوشه و آدم فکر می کنه می خواد بره قطب!! :دی امروز احسان که صدای نخراشیده ی منو شنید اعتراف کرد منو چشم زده لابد!!
9. باید اعتراف کنم غروب چهارشنبه خودم را به خواب زدم تا با الی مجبور نشم برم بیرون. سوز و سرمای غروب آمل همیشه باعث سردرد های شدید بوده برای من. ولی اگه فکر می کنید از دیدن فیلم هندی محروم موندیم سخت در اشتباهید. چون الی با دو تا فیلم هندی و یه فیلم ایرانی در حد فیلم هندی (پارک وی) برگشت خونه!
10. موهام را رنگی رنگی کردم :دی
یه ذره آبی، یه ذره قرمز، یه ذره هم ترکیب آبی و قرمز! در کنار مش های نقره ای- استخونی سابق. الان طیف های متفاوت آبی، سبزآبی، صورتی، قرمز و بنفش روی کله من دیده می شود.
11. پنج شنبه صبح دوباره باز دانشگاه. نود درصد دانشجویان محترم حاضر در دانشگاه امتحان معارف داشتن در اون ساعت و در آموزش بسته بود. از نگهبان و حراست دم در هم خبری نبود. همه در حال مراقبت از امتحان بودن. تنها آدمی که پیدا کردم تا جواب سوال هام را بده آقای آبدارچی بود که گفت خانم علوی حالش خوب نبوده اصلن و نیومده. بنده هم خشمگین و عصبانی تا چشمم به آقای عسگری افتاد که از پله ها اومد پایین گفتم این چه وضعشه آقای عسکری؟ خونه ی من که سر همین کوچه نیست که هر روز پاشم بیام اینجا؟ و ایشون در کمال متانت هی فرمودند نگران نباش، حل می شود و دلداری می دادند.
یهو صادق از پله ها اومد پایین و خوشحال و خرسند گشتیم از دیدن این اسوه ی علم و تحصیل!
این بشر در ترم 6 کاردانی، امتحان معارف داشت. بهش می گم قبول می شی؟ می گه همه را که نوشتم، خیالت راااااحت. فقط نمی دونم چه قدرش درسته!
عکاسی هم ترم 4 افتاده بود و این ترم داشت و تازه از یکی از بچه ها موضوعات عکس را پرسید. می خواست زنگ بزنه تا سه شنبه که ژوژمان داره براش 40 - 30 تا عکس بفرستن!!
می گفت من هر چی فکر می کنم می بینم این دانشگاه هنوز به من نیاز داره و نمی تونم ازش دل بکنم!! .. مثلن نگاه کن الان که از اینجا نگاه می کنم اون دختره را برای اولین باره که می بینم. یا این یکی را هنوز باهاش آشنا نشدم. فکر اینو که می کنم هنوز خیلی ها هستن که نمی شناسمشون اینجا، اجازه نمی ده از اینجا برم..
استاد حقیقی را که از دور دید رفت جلو .. "سلام استاد. کجا بودید شما؟ من چند روزه به امید دیدن شما میام دانشگاه و غیره " سه تا از دخترا داشتن چونه می زدن سر نمره . استاد گفت صادق که همیشه سر کلاسهام به عنوان دانشجوی نمونه!! ازش یاد می کنم، ایشون هستن. بهش منفی بدی، صفر یا هر نمره ای.. باز هم تشکر می کنه. هیچ وقت اعتراض نکرد.. صادق هم در این لحظه فرمود : شما استادی، حق دارید. لابد اینجوری صلاح دیدید که به من صفر بدید. در همه حال حق با شماست!! و پاچه خواری هاش ادامه داشت که خداحافظی کردیم تا خودمون را برسونیم به بابل.
قبل از رفتن دوباره آقای عسگری را دیدم و گفت می دونم حق با شماست. کاملن هم درست می گی ولی جلوی این جدیدی ها داد نزن سر من! می تونی بیای اتاقم و داد و بیداد کنی ولی جلوی جدیدی ها لطفن هیچی نگو. همینجوری هم کلی دردسر داریم باهاشون. خستمون کردن..
همچنان ادامه دارد..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
1 comments
اندرحکایت سفر 1
تب دارم فکر کنم. مفاصلم درد می کنه. سردمه ولی لباس گرم می پوشم یا پتو پیچ!! می کنم خودم را.. شر و شر عرق از سر و رویم روان می شود. بی خیال گرما می شم، سرما تا مغز استخونم احساس می گردد.
ولی نکه چند روزه من ننوشتم و این حرفها بمونه رو دلم ممنکه زودتر از اینکه آنفولانزا منو از پا در بیاره، ننوشتن این کارو کنه :دی بنابراین روی رختخوابم نشستم و گزارش می دهیم..
1. سه شنبه صبح با یک ساعت تأخیر بالاخره آقای اتوبوس زوار در رفته رخ نمایان کرد و من شدیدن دلم می خواست مقصد عوض کنم و سوار یکی از ولوو هایی که به سمت تهران می رفت، بشم و از تهران برم آمل! - دقیقن لقمه دور دهان گشتن و دور جهان گردیده ایم و اینهاااا -
2. از محمودآباد تا آمل فقط 20 کیلومتر فاصله باید باشه. ولی این آقای اتوبوسی خنگ درست اول محمودآباد برای نهار ایستاد! ما هم عطای رسیدن به آمل با اتوبوس را به لقایش بخشیدیم و آقای اتوبوس را بدرود گفتیم و سوار تاکسی شدیم و بعد پیش به سوی آمل. درست نیم ساعتی که حداقل برای تایم نهار می خواست آقای اتوبوس ایست نماید، ما رسیده بودیم خونه ی الی اینها و نهار نوش جان می فرمودیم..
3. تا رسیدن دختر عمو، مادرش یک فیلم هندی دبش!!! برایمان گذاشت که تا آمدن الی از محل کار ببینیم. من و دینا هم مثل بچه های خوب فیلم هندی دیدیم و چشمانمان گاهی از فرط تعجب گشاد شد و گاهی نمی توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم ولی تا تهش را دیدیم! الی هم که رسید و کلی ماچ و بوسه و بغل. یه سر هم رفتیم بیرون که تا صبح روز بعد من به شدت سردرد گرفته بودم به خاطر سوز و سرما و مسکن هم افاقه نکرده بود.
داخل پرانتز عرض نمایم شوور دخترعمویمان هر چند زیاد به زبان نمی آورد ولی طفلک حسودی اش شده بود که یهو الی بغلمان می کرد و شلپ شلپ ماچ و بوسه و عشق و محبت در هوا جریان پیدا می کرد :دی
4. چهارشنبه صبح پای به ساختمان جدید دانشگاه گذاردیم که یهو از یک سیلو (به قول بچه ها مرغ داری!) که فقط یک راهرو داشت، به یک ساختمان 4 طبقه در مکان جدید تغییر پیدا کرده بود. از دربان دم در تا آبدارچی و مسئولین دیگر هم حسابی سلام و احوالپرسی و خیر مقدم و تحویل بازار به راه بود. کلی خوشحال شدیم که بعد از اینهمه ماه نه تنها آقای نگهبان فراموشمان نکرده بود و اسممان را هم در خاطر داشت، بلکه هر جا می رفتیم کارکنان قدیمی دانشگاه که از همان ترم اول همراهمان بودند با خاطراتی خوش و صفت های عالی ازمون یاد می کردند و می نالیدند از ورودی های جدید.
آقای عسکری می گفت گرافیکی ها و معماری ها حدود دویست و خرده ای دانشجو بودند ولی اسم تک تکشون را با قیافه هاشون می دونستم - راست می گه شدیدن. فقط کافی بود یه آدم جدید بیاد دانشگاه تا تابلو شه مال اینجا نیست - ولی الان خیلی ها را نمی شناسه اصلن.
5. رفتیم لیست واحد های گذرانده را از آموزش بگیریم و فرم تسویه حساب و قدمهایی در راه گرفتن مدرک برداریم که خانومه با لبخند گفت خانم شما 2 واحد کسری داری! می گم خانم علوی در جریان هستند. خرداد 84 مسئولین آموزش برگه ی منو نفرستاده بودند برای استاد تا تصحیح کنه و بعد از یک ترم رفتن و آمدن و اثبات حضور در امتحان برگه ام پیدا شد. هر ترم هم به خانم علوی یادآوری کردم و ایشون می گفت خیالت راحت. می دم یکی دیگه از استادها تصحیح کنه - استاد خودمون فقط همون یک ترم توی دانشگاه بود- الان من چه کنم؟ تقصیر منه مگه؟ از کی تا حالا من باید بدوم دنبال برگه ام و برسونم دست استاد تا تصحیح کنه؟
آقای اکبریان فرمودند ما برگه ها را بایگانی کردیم. الان نمره ات را بزنیم برای چه سالی؟
می گم اگه من هندسه مناظر و مرایای 1 را پاس نکردم، چرا گذاشتین هندسه 2 بردارم؟ مگه هندسه 1 پیش نیاز ه هندسه 2 نیست؟
خانم علوی هم به علت سرما خوردگی حضور نداشتن و گفتن فردا بیا. با مدیر گروه صحبت کردم گفت من فردا نیستم، برگه ات را پیدا کن و شنبه بده من برات نمره را رد کنم و نگران نباش.
ادامه دارد..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
5
comments
Saturday, January 26, 2008
سرمای جان فرسا
من چند روز نبودم؟ گوگل ریدر 170 تا نوشته ی خوانده نشده را نشون می ده..
سرما خورده ام بدددددد .. البته جناب دکتر که از فرسنگ ها دورتر علایم و نشانه ها را شنیده بود، تشخیص فرمودند!!! سرما نخوردم بلکه آنفولانزا گرفته ام..
خلاصه که همین روزهاست که از دست بروم!!
Posted by
Donya
at
1/26/2008
2
comments
Thursday, January 24, 2008
سلام
سه شنبه اومدم آمل برای کارای دانشگاهم و جمعه قرار بود برگردم که فعلن تا شنبه موندگارم.
دوشنبه هم تلفن خونه مشکل پیدا کرده بود و نمی تونستم آنلاین شم و هیچی ننوشتم.
سرعت اینترنت هم افتضاحه اینجا و برای باز شدن این صفحه تقریبن جون کندم!!
پروانه جونم قهر چیه؟ من و سکوت؟ :دی
مرجان جونم ای میلت را دیدم ولی نتونستم جواب بدم. یه عالمه ببخشید. شنبه که برگشتم خونه حتمن جواب می دم.
Posted by
Donya
at
1/24/2008
3
comments
Sunday, January 20, 2008
آخرین روز دی ماه
دیشب شکوفه زنگ زد، قرار شد صبح که از خواب بیدار شد و نهارش را خورد!! زنگ بزند و هماهنگ کنیم. به میهن sms دادم و امیدوار بودم که بیاید تا روحیه اش هم عوض شود..
من و شکوفه و شبنم هم در این مواقع می تونیم خنگ به معنای واقعی باشیم در سر حد بالا!
به روی مبارک هم نیاوردیم امروز و دیدیم هیچی نگیم سنگین تره. البته من همون موقع زنگ زده بودم به میهن و مکالمه ی یک دقیقه ای من و میهن پر از جملات قصار از قبیل "واقعن نمی دونم چی بگم" بود.
کوه بیجار یا شیخ زاهد؟! شکوفه می گه شیخ زاهد برف بیشتره! می گیم خب باشه، می ریم شیخ زاهد..
یه عالمه برف دست نخورده که هوس می کردی غلت بزنی رویش و ولو بشی.. اگه فکر می کنید که ما به علت عدم پیش بینی و هماهنگی!! و چون اصلن برف بازی و شیرجه توی برناممون نبود و لباس مناسبی هم نداشتیم، این کارو نکرده باشیم.. سخت در اشتباهید!
فکر می کردیم قراره بریم قدم بزنیم، شکوفه به عکاسیش برسه و احیانن خودمون را قالب کنیم به کادر عکس هاش.. ولی خب برف وسوسه انگیز تر بود.
گفتم حسودی ام شد!! چه وضعشه؟ شال های شما از سرتان سر نمی خوره و نمی افته ولی تا من سر بر می گردونم دیگه هیچی روی سرم نیست.. گلوله ی برفی آمد و پشت گردنم جای گرفت، آرام پایین رفت و سرمای یخ و برف روی تنم جاری شد..
پایم را گذاشتم و فرو رفتم تا زانو در برف.. یک بار؟ دو بار؟ چندین بار.. دیگر خیال خودمان را راحت کردیم و دراز کشیدیم روی برف ها.. هر چقدر هم به دوستان پیشنهاد کردم بیایید روی این برف ها سر بخورید و از کوه سقوط کنید تا به صعود برسید!! کسی داوطلب نشد.. منم نگران بودم سرما بخورم! :دی
بعد از یک ساعت و نیم، قرار شد پیاده بریم تا اواسط این خیابون طویل.. فکر کردیم اگر زنگ بزنیم آژانس و تا بخواد برسه قندیل می بندیم! پس بهتره برنامه ی پیاده روی را کنسل نکنیم..
کفش های هر سه تامون خیس خیس بود. مانتو و شلوار من بیشتر خیس بود. گوشه های پالتوی شکوفه گِل و برف جمع کرده بود. میهن هم مثل هر دوی ما پاها و دستهایش یخ زده بود و کاملن بی حس شده بودیم. قیافهامون که قسمت دیدنی داستان بود و فکر می کردی از یک نبرد سخت برگشته ایم که انقدر آشفته و خنده دار شدیم.
به شکوفه یه ساختمون در تیر رس را نشون می دادیم که ببین شکوه این ساختمون را می بینی؟ دیگه هیچ راهی نمونده، باید برسیم اونجا. بعد یه ساختمون دور تر را هدف قرار می دادیم تا برسیم به اون یکی.. و امیدواری می دادیم که گرما در انتظارمان خواهد بود.
بی خیال عکس شدیم؟! هه.. ابدن!! یهو شکوفه می گفت ایییییینجا را ببینید! چقدر خوشگله.. بعد دوربین را از کیفش در می آورد و عکس بازی شروع می شد! دوباره هم می گذاشت سر جایش.
کمی جلوتر من می گفتم واااااااااااای اینجا رو! شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ....
کمی بعد تر صدای میهن در می اومد.. باز شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ...
و آخرش به این نتیجه رسیدیم دیگه نیازی نیست هر بار هی اینو بذاری توی کیف و در بیاری شکوه جان!
در تمام مسیر هم به شکوه و خودمون امیدواری می دادیم، فکرش را بکن... اگه پیاده نیومده بودیم که این مناظر خوشگل را نمی دیدیم.
دماغ و دستهایمان که قرمز شده بود. پاهایمان بی حس و سرما از بین لباس های خیس مان بیشتر حس می شد ولی هیچ چیز از پررویی مان کم نکرد..
بالاخره رسیدیم! به خونه؟! نچ.. به مغازه ی بابا رسیدیم. رفتیم تو دفتر و گرما پر شد در وجودمان.. افتادیم روی صندلی ها و حاضر نبودیم از جلوی بخاری آن ور تر بریم.
نیم ساعت بعدتر، فکر کنم بابا دید ما انگار قصد رفتن نداریم!! گفت ماشین را می خوای بدم؟ منم لبخند زنان گفتم مرسی می شوم و رفتیم خونه؟! ساعت یک ربع به 6 بعدازظهر بریم خونه؟
گشت زدیم در خیابان ها و متفکرانه که حالا کجا بریم؟
بسیار هم به خوشحاااااالی و سرمستی خودمان خندیدیم که از از ذکر نمونه خودداری می شود.
شکوفه را رسوندم پیتزا خورشید که به قرار شامش برسه. طفلک خودش را کشت توی ماشین انقدر با موهاش ور رفت و سعی کرد لباسش را تمیز کنه! :دی
من و میهن هم رفتیم از فست فود غذا گرفتیم. حسااااابی هم چسبید..
بعدش هم رفتیم خونه هامون دیگه با لبخند بزرگی بر لب.. امروز از چین دیوار و گوله ی برف و حتی موزیک توی ماشین هم خنده ها به راه بود. موهای شکوفه و کلافگی اش هم مورد مناسبی بود :دی
هیچ بشری هم از ساعت 3 بعدازظهر که از خونه زدم بیرون، کاری با من نداشت. انگار از همون موقع موبایلم قطع شده. به سرم زده فردا صبح نرم بیرون و وصلش نکنم..
راستی خیلی جایت خالی بود شبنمی. بارها یادت کردیم. به میهن و شکوفه گفتم سرما خورده ای به سختی و به زودی از دست می روی :دی
Posted by
Donya
at
1/20/2008
4
comments
برچسبها: از نوع روزمره, روزهای خوشحال
Saturday, January 19, 2008
دورها آوازیست؟
من حتی حرف زدنم هم نمیاد. من ه پر حرف که آسمون و ریسمون را به هم پیوند می داد، حالا حرفم نمیاد. یه عالمه حرف هست که مزخرفه. فقط برای فراموش کردن ه. برای ماله کشیدن روی همه چیز..
می تونم از دیشب بنویسم ولی نه از همه ی دیشب. از سینا و وروجک های دیگه..
که سینا (پسرعموم) خیلی خره!! و باز اسم منو یادش نبود. آرین (بچه ی دختر عمه ام) خر تره! به من می گفت "این دختره" و سینا را مسخره می کرد که با دختر ! بازی می کنه ولی خودش هم با ما بازی می کرد..
می تونم از ایمان (پسرعمه ام) بنویسم که هر چقدر بهش می گفتیم این بازیه فقط! ولی با تمام قدرتش ضربه می زد و گاز می گرفت وقتی که بهم حمله می کرد..
می تونم از سینای نازک نارنجی تعریف کنم که اگه بهش توجه نمی کردی و آرین و ایمان باهاش بازی نمی کردن گوله گوله اشکهاش جاری می شد و به من می گفت با اونا بازی نکنیم دیگه و راهشون ندیم! شاید چون نمی تونست ریاست کنه و حرف حرف خودش باشه..
می تونم از کمی قبلتر بنویسم.. از خواب بعدازظهر..
که روی تخت وول می خوردم و راضی نمی شدم از پتو دل بکنم، آرین sms داد. زنگ زدم و گفت همین نزدیکی ها ست ولی فردا که امروز باشد عاشورا بود و ندیدمش. کدام کافی شاپی روز عاشورا باز هست؟ یا در کدام خیابان این شهر می شود بدون دغدغه و نگرانی یک دوست قدیمی را دید؟
آره، من هنوز دراز کشیده بودم و فکر می کردم. به بی حوصلگی هایم شاید. به علیرضا هم باید زنگ می زدم، تولدش بود.. برای شرکتش اسمی پیدا نکرده بودم. لابد باز می گفت "از بس که تنبلی!!" ..
خم شده بودم از روی تخت، دستم را دراز کرده بودم تا بسته ی چیپس را از دست منا بگیرم. یک دانه چیپس برداشتم و بسته را دادم دستش و گفتم ماست! ظرف ماست را گرفت جلوم و چیپس را فرو کردم تویش و گذاشتم دهانم..
خوشم آمد از این بازی! دوباره گفتم چیپس!! دانه ای برداشتم. دوباره گفتم ماست و ظرف را گرفت سمت من.. دوباره و دوباره و دوباره باز هم.. و منا که عاصی شد گفت امر دیگه؟!
ولی خوشم آمده بود از این بازی چیپس و ماست!!
یه عالمه کلمه توی ذهنم وول می خوره و بالا و پایین می ره ولی حتی نمی شه باهاشون یه جمله ی درست ساخت. مثل روزهای من که شده پر از سردرگمی و خستگی و خستگی..
دیشب به این فکر کردم شاید بتونم چشمهام را ببندم و خودم را بسپارم به دست امواج.. سعی کردم توی خیالم همراه جریان آب حرکت کنم و اجازه بدم این رودخونه منو ببره به هر سمتی که دوست داره..
فقط کافیه بپرم توی آب . فقط کافیه یه "بله" از دهنم در بیاد و همه چیز طی بشه و بگذره بدون اینکه سعی کنم بر خلافش شنا کنم و یا دست و پا بزنم برای خلاص شدن..
فکر کردم می تونم ریسک غرق شدن یا از دست دادن قسمتی از وجودم را بپذیرم و تحمل کنم یا نه؟!
من گفته بودم آدمها قدرت سازگاری با شرایط خیلی سخت را هم می تونن داشته باشن. آدمها قدرت سازگاری با هر آدمی را می تونن داشته باشن، حتی دشمنشون و می تونن سالیان سال نفرت را در وجودشون مخفی کنن ولی اجازه بدن رودخونه هر سمتی که می خواد ببرتشون.
آیا من همچین سازگاری و توانی را خواهم داشت؟!
من یه جنگ هر روزه و هر لحظه ای را راه انداخته بودم تا آب منو نبره. و مسیری که خودم فکر می کنم را طی کنم ولی این ضربه هایی که موج ها بهم زدن و پرتم کردن این ور و اون ور، خسته و مریضم کرده..
فکر کردم اجازه بدم به خودم تا غوطه ور بشم توی این آب پر تلاطم.. با اینکه شنیدم غرق شدن سخت ترین نوع مردن می تونه باشه وقتی که ریه هات پر از آب می شه و قدرت نفس کشیدن ازت گرفته می شه..
می تونم سرم را به علامت مثبت تکون بدم حتی، بدون هیچ کلامی.. و تا ابد سکوت کنم.
Posted by
Donya
at
1/19/2008
2
comments
برچسبها: از نوع روزمره, دل واپسی, من ه خسته
Friday, January 18, 2008
Thursday, January 17, 2008
دارم مریض می شم فکر کنم
نزدیکهای خونه که رسیدم گوشهام سرد و درد ناک شده بودن. دلم می خواست دستهام را بگیریم روی گوشهام فقط..
تا رسیدم خونه کلاه بافتنی ام را گذاشتم سرم و تا روی گوشهام کشیدم پایین. آاااااااای درد می کنه، آییییییییییییییییییی درد می کنه..
گلوم هم داره می میره.. من تا همین نیم ساعت پیش سالم بودم. فقط کم مونده بودم تو خیابون بدوم حتی و جست و خیز کنم!!
Posted by
Donya
at
1/17/2008
3
comments
برچسبها: من گریه
من و اینهمه هوش و فراست
امشب به یکی از دوستام در کمال خوشحااااااااالی گفتم: يه وبلاگ کشف کردم چند هفته ست.. نمی دونم چرا ياد تو می اندازتم همينجوری!
بعدش ایشون هم گفت کدوم وبلاگ؟ منم آدرس را فرستادم که خوشحال شه یا تکذیب کنه که دختر این کجاش تو رو یاد من میندازه؟ یا بگه آره!! چه جالب..
ولی در کمال تعجب گفت این که وبلاگ خودمه!!
Posted by
Donya
at
1/17/2008
4
comments
برچسبها: کشف می کنیم
Wednesday, January 16, 2008
شب و هیچ
زنگ زدم به شبنم. 2 بار..
می خواستم ببینم خبری داره یا نه؟ کی می یاد؟ یا اصلن می یاد؟ قرار بود بیاد قبل از اینکه برف بباره..
نتونستم زنگ بزنم به میهن. چیزی از "نسیم" در خاطرم پیدا نمی کنم. مطمئن نیستم دیدمش یا نه؟ ولی انگار حقیقت بوده..
لابد مثل اکثر مواقع گوشیش سایلنت بوده. زنگ زدم 2 بار پشت سر هم..
هوس بوی تند سیگار شبنم را کردم. شب نشینی، چای و سیگار و حرف و حرف و سکوت ...
و شبنم که موقع خواب تازه یادش افتاده بود باید طرح یک نمایشنامه بنویسه..
Posted by
Donya
at
1/16/2008
2
comments
Tuesday, January 15, 2008
فقط همین
تو فقط به درد این می خوری که روی اعصاب من جولان دهی..
دردم می گیرد ولی دیگر عصبانی هم نمی شوم.
فقط خسته ام.. خیلی خسته از شنیدن این حرفهای تکراری و هر روزه که من به تنهایی "هیچ" خواهم شد و به درد هیچی نمی خورم..
" دنیا " ی تنها.. بی هیچ اسم و سایه ای به دنبالش انقدر بی معنی و مضحک ست یعنی؟!
Posted by
Donya
at
1/15/2008
برچسبها: بی خیال دنیا, سپاس تو را
نمی ترسم از تنهایی
تمام این یک سال گذشته فرصت داشتی از نو بسازی. یک زندگی بهتر داشته باشی ولی چی نصیب خودت کردی؟ تمام موقعیت هات را هم از دست دادی.. من چی رو باید باور کنم؟ تو برای من یه باور مُرده ای.. تصویری در گذشته..
واقعن باور داری حرفهات را؟ اگه قرار به پرینت گرفتن و نگهداری از حرفهای من هست.. تو هم متن تمام sms ها و ای میل هایی که خردم کردی، لهم کردی، شخصیتم را به سخره گرفتی را جلوت بذار تا برای ابد روت نشه بهم بگی " بمون "
فراموش نکن که تو هر درد و مرضی که بوده به من نسبت دادی و همون منطقی که شما داری نباید حکم به زندگی با چنین آدم آنرمالی بده مطمئنن!
خوشم میاد حرفهات را زود فراموش می کنی.. خیلی زود فراموش می کنی که چجوری لهم کردی. تو با تخریب من چی را می خوای بدست بیاری؟
حرف اول و آخرت توی تمام این سالها و به خصوص این یک ساله این بوده که همه می رن و فقط تو می مونی. همش در تلاشی این باور را تزریق کنی به من که در تنهایی خواهم پوسید و دق می کنم! چون هیچ کسی حتی نزدیک ترین دوستهام هم تا ابد نخواهند بود و تنهام می ذارن.
تمام مدت فکر کردی که پر و بال به من دادی و حمایتم کردی. تو فقط تمام عزمت را جزم کردی تا اعتماد به نفسم را بگیری از من. که من بی تو یک موجود تنهای مفلوک خواهم بود در آینده. که الان نمی فهمم ولی 10 سال دیگه که همه رفتن پی زندگیشون من می مونم و حوض خالی و تنهاییم.
تو چرا می ترسی؟ اگه کسی باید نگران همچین روزی باشه من باید باشم، نه تو.. تو چرا به قول خودت از غرور و شخصیتت می گذری و اینهمه فداکاری می کنی که من به چنین روزی نرسم؟
تو که همیشه طرز فکر و نظر منو به مسخره گرفتی و مثل دخترک لوسی که فقط باید ناز و نوازشش کرد، روی پا نشوند و لقمه گذاشت دهنش به من نگاه می کنی، چطور انتظار داری که من فکر کنم بدون تو چیزی در زندگیم کم خواهد بود؟
این را تو گفتی؟ نه؟ : تمام اون آدمها را 10 سال دیگه هم می بینی.. اونوقت من نیستم ولی یاد حرف من بیفت و ببین. اون روز دیگه قضاوت یه جور دیگه ست.. روزگار خودش معامله خوبیه..
و صدها sms دیگر با همین مضمونها..
این را امروز تو نوشتی، نه؟
گفتم دلیل
نوشتی می خواهم به ایده آلم برسم
ایده آلی که خود را در مرکز جهان تصور می کنی و همه به شعاع مشخص در دور تومی چرخند
از بودن با دوستان نوشتی کدامین دوست؟ دخترهایش را که من دیدم و پسرهایش را هم که خودت می بینی ...تا مجرد هستند هستند و تا متاهل می شوند را هم می بینی همه رو می بینی همه رو فرصت زیاد داری برا رفتن ولی برا برگشت همیشه فرصت نیست پس بهتر ببین
کدامین دوست؟ فیروزه لابد که از آرمان در تمام لحظات بودنش در لاهیجان جدا نمی شد و بغضهایت بر روی وبلاگت متجلی می شد...ازین دست بسیارند و بنا بر دیدنشان نیست ...
فلان معلم بیسار معلم دیروزی لابد ..چه شد ؟ احوالی گرفتند و ساپورت کردند این روزها ؟
درتمام زمانهایی که به چشم دیدند و حس کردند لحظه های گذشته خودشان را ...پا پیش گذاشتند؟ برا مشغول کردنت ؟ برا بیرون کشیدن ازین ورطه؟
خوش به حالشان بغض قدیمی و کورشان را بر سر یک مرد ! خالی کردند و بعدش هم ...
خواندند و خواندند که باید این کار را بکنی و بسیار کار را باید ایستاد در جلو ظلم
قورباغه های مرداب که یک عمر از اقیانوس برایت خواندند بدون این که عظمت اقیانوس را چشیده باشند
من از خودم و تو حرف نمی زنم ...از تاریخ وخدا و آینده و امروز فردا نمی نویسم از انسانیت برایت می نویسم که گم شده ...از بغض و کینه می نویسم ...از لجاجت ...از چشم بستن بر روی همه چیز...از خود مرکز جهان بینی و خود مطلق بینی ...از ندیدن ها و گذشتن ها ...من محکوم به این هستم که ندیدم ولی خوش به حال تو که دیدی
ندیدن و ندانستن عیب بزرگی ست و یا دیدن و گذشتن؟ من ندیدم ولی تو دیدی و گذشتی
آن قدر از بخشش و اشتباهاتم برایت نوشتم که تبدیل به یک باور شده بود برایمان که تنها کسی که باید ببخشد تویی وتنها کسی که باید بخشیده شود من هستم و این تو هستی که باید ببخشی..چه طنز غریبی
یعنی من انقدر دست و پا چلفتی و بی فکر و نظر هستم؟ یعنی من همان دختر 4- 5 ساله ی بی اراده ای هستم که اگر به من بگویند این خوب ست و این بد، چشم بسته قبول می کنم؟
چرا فکر می کنی کسی باید باشه حتمن تا ساپورتم کنه؟ چرا فکر می کنی دوست خوب اونیه که همیشه ور دلم باشه و لابد به خاطر من تا ابد دنبال زندگیش نره، فیروزه یا مهسا ازدواج نکنن تا خوب بودنشان را ثابت کنند؟
برای خودم متأسفم اگر واقعن چنین موجودی هستم..
پ.ن: ممنون می شم بی نام و نشان کامنت نذارید!
Posted by
Donya
at
1/15/2008
2
comments
برچسبها: بی خیال دنیا
تو نباید باشی
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو هیچ وقت نباشی..
دلم می خواهد برایت تنگ شود ولی تو اجازه نمی دهی..
دلم می خواهد برایت تنگ شود. خاطرات روزهای گذشته را مزه مزه کنم، لبخند بزنم، اخم کنم، یا حتی قطره اشکی گوشه ی چشمم جا خوش کند..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو هیچ وقت نباشی تا خاطرم را آشفته کنی و فرصت فکر کردن به گذشته را از من بگیری..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و در خیالم با هم بودنمان را مرور کنم..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و یک به یک لحظه های دوست داشتنی ام را به یاد بیاورم نه به زور و بی اجازه بپری وسط و سعی کنی یک به یک یادآوری کنی چه بود و چه شد و چه ها نشد..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو دیگر نباشی..
تو دیگر هیچ وقت بی اجازه دور و بر زندگی من نباشی.. مثل تمام لحظه هایی که باید بودی و نبودی..
فکر می کنم باید نمی بودی.. تقصیر تو نیست. گناه کسی نیست. نباید آن لحظه ها را در کنار هم تجربه می کردیم. آن تجربه ها فقط مال من بود تا من یک روزه بزرگ شوم، قد بکشم و جلویت یک تنه در بیایم که نمی خواهمت!!
و دلم بخواهد برایت تنگ شود.. بدون اینکه دلم راه برگشتی برایت باقی گذاشته باشد..
Posted by
Donya
at
1/15/2008
1 comments
برچسبها: می فهمی عزیزم؟
Monday, January 14, 2008
من دلم شور می زنه
بابا می گه دختره دانشجوی کامپیوتر بوده تو ساری، گاز که قطع شده و سرد بود خیلی، مادرش بهش می گه بیا اینجا. دختره هم با اتوبوس حرکت می کنه ولی اتوبوس تصادف می کنه و دختره می میره.. فردا سومش هست.
بابا می گه می شناسیش. دوستت، مادرش خانم سین هست دیگه. می گم آره، میهن.. می گه دختر ِ برادر ِ مادرش!
می گم دختر برادرش که می شه بهار.. بهار هم تهران، کامپیوتر می خوند. همونی که یکی، دو سال پیش مادرش فوت کرد.
بابا می گه اون برادرش که زنش مرده نه! یه برادر دیگه اش.. دارم می گردم توی حافظه ام دنبال دختر دایی میهن که می شه دختر عموی بهار.. انگار نمی شناسمش یا شاید هم دیده باشمش همراه بهار و میهن.
جرأت نمی کنم زنگ بزنم به کسی..
امیدوارم بابا اشتباه کرده باشه. این جور وقتها حتی نمی تونم زنگ بزنم. زنگ بزنم بگم چی؟ غم آخرتون باشه دوستان عزیزم؟ دختر دایی و دختر عموی هم سن و سالتون را خدایش بیامرزد، اونم تو خانواده ی شما که بیشتر از یک فامیل بودید برای هم. حداقل بهار و میهن مثل دو تا دوست صمیمی بودند بیشتر تا یکی از اعضای خانواده. هیچ گفتنی ندارم این جور وقتها..
هیچ حرفی.. جرأت پرس و جو هم ندارم این بار..
Posted by
Donya
at
1/14/2008
4
comments
برچسبها: دل واپسی
ساعت 3 و نیم صبحه که گوشی دینا صداش در میاد و دینا با چشمهای بسته می گرده دنبال گوشیش. فکر می کنم الانه که از روی تخت بیفته روی زمین. نیم خیز می شم که گوشیش را بدم دستش ولی پیداش می کنه و می گه مینا ست! نوشته خونمون بوی گاز می ده، می خوایم بیایم اونجا. می گم بنویس به گوشی من زنگ بزنن تا درو براشون باز کنم.
دینا گوشیشو می ذاره سر جای قبلی و کمی بعد دوباره صداش می یاد که می گه آخه وقتی می دونه تو خواب نداری!! چرا به من که می خوام 8 صبح بیدار شم و برم سر کار sms می ده؟!
در را باز می کنم و به خیال خودم بی سر و صدا که مامان و بابا بیدار نشن! مینا که از در وارد می شه می شینه روی زمین و آه و ناله اش شروع می شه و با بغض می گه خونمون بوی گاز می داد، از سر درد بیدار شدم. سرم داره می ترکه..
مامان و کمی بعد بابا هم بیدار می شن.
بهشون رختخواب می دیم که زودتر بخوابن. ساعت از 4 گذشته..
یهو مینا به دو می ره دستشویی که آی حالم داره بهم می خوره! جدی نگرفته بودیم و می گم بیشتر ترسیدی انگار! چیزی نشده.. استراحت کن.
خونه به حال عادی بر می گرده، لامپ ها خاموش می شه تا بخوابیم. دینا می ره دستشویی یهو مینا می پره سمت دستشویی که بیا بیرون!! حالا نمی دونم باید بخندم یا نگران این باشم که این نیاره بالا و گند بزنه جلوی دستشویی!
منا هم که تا اون موقع بیدار نشده بود یهو پرید از خواب و نیم خیز شد روی تخت. می گم چیزی نیست. نترس! مینا حالش بهم خورده..
هنوز زل زده به من و هیچ حرکتی نمی کنه. کمی بعد می گه این صدای چیه؟ می گم ایمان! با بابا حرف می زنه..
با تعجب می گه ایمان؟! ایمان اینجا چه کار می کنه؟ می گم از بهم خوردن حال مینا تعجب نکردی ولی از بودن ایمان تعجب می کنی؟ مینا سر صبحی تنها نیومده که..
می گه مینا؟ فکر کردم دینا حالش بهم خورده.. حالا ساعت چنده مگه؟
دوباره شرایط عادی می شه، همه قصد خواب می کنن. سعی می کنم مطمئن شم که مینا دوباره قصد دستشویی رفتن نداره و با احتیاط های لازمه می رم دستشویی. هنوز در را نبستم که باز صدای مینا میاد که بیاااااااااا بیرون!
یادم افتاد پایین هم دستشویی هست! می گم بیا، اینجا مال تو و می رم پایین.
دیگه این بار بابا هم پا شده بود که بریم بیمارستان. شاید مسموم شده باشی ولی مینا گفت حالم بهتره و بالاخره حدودای 5 و نیم صبح همه قصد خواب کردن دوباره و کسی هم به دستشویی نزدیک نشد که یهو مینا هوس گلاب به روتون! نکنه :دی
مینا حالش بهتره الان. این چند ساعت را بیشتر با خنده و شوخی گذروندیم و انقدر مسخره بازی در آوردم که یادشون بره با این همه گازی که خونشون را پر کرده بود، اگه مینا از سر درد بیدار نمی شد، هیچ بعید نبود...
نمی خوام به اگر و اما و شاید و امکان داشت ها فکر کنم. خواهرم صحیح و سالم اینجا نشسته و داره غر می زنه که گشنمه!! و نهار می خواد..
Posted by
Donya
at
1/14/2008
4
comments
برچسبها: گاز حیات

