دیشب اساماس فرستادم بداند به یادش هستم و منتظر خبرهای خوب. که انشالا بیماری رخت میبندد و فریده دوباره چشمهایش را باز میکند.. و پر از خیال ِ باطل از شفا و امید..
امروز خواهرم زنگ زد حال ِ خواهرش را بپرسد.
خواهرش برای ابد زیر خاک خفته بود..
Monday, August 30, 2010
به همین سادگی
Posted by
Donya
at
8/30/2010
3
comments
Sunday, August 29, 2010
هق هق میکرد پشت تلفن. میگفت: دنیا خواهرم داره پر پر میشه. چند روزه چشمهاش رو باز نکرده..
چه میگفتم؟ چه میشد گفت؟
گفت: تو رو خدا دعا کن براش
گفتم: نگران نباش. زود خوب میشه و برمیگرده خونه. گفتم: قوی باش دختر! گفتم: ...
چرت میگفتم. خودم هم میدانستم. شوکه بودم. فکر کردم چه راحت می شود مرد ! چقدر مفت و الکی..
این روزها فقط به فکر این بودم حالا که نشد در جشن عروسیاش شرکت کنم. زودتر برویم خانهاش و شاید کمی از دلخوری دوستم کم شود.. حالا پشت تلفن فقط صدایی خفه و پر از اشک بود.
میفهمم چه میکشد حالا وقتی تصور ناخوشی خواهرم، تبدارم میکند..
دعا؟ آرزو؟ امیدواری؟ فقط خوب شود لطفن..
Posted by
Donya
at
8/29/2010
4
comments
Saturday, August 28, 2010
خواهره گفت: زامبیها تو راه هستن..
گفتم: خرس خوبه! میاد میایسته وسط جاده، روی دو تا پا و نعره میزنه. پشتش هم که چیزی جز مه دیده نمیشه.
خواهره گفت: نه! من زامبی میبینم.
گفتم: زامبی هم به خاطر تو! ماه هم نیست گرگینهها نمیان.
مامان گفت: این 15 کیلومتر باقیمانده چرا تمام نمیشود؟
چراغهای روشن را که از دور دید، تکیه داد به صندلیاش.. گفت: آخیش. رسیدیم. گردنم دیگه خشک شد انقدر زل زدم به این جاده.
میگویم: چه اتفاقی میافتاد اگه نگاه نمیکردی؟ خب راحت مینشستی برای خودت..
نگران بود و من سرم گرم بود به بازی موجودات عجیب غریبی که اضافه میکردم به جاده. رسیده بودیم سر خیابان، بابا هم زنگ زد که چرا نرسیدیم هنوز..
خسته بودم. بعد از مدتها قبل از نیمه شب خوابم برد.
بیرون باران میبارید. سرد بود و ابرها جست و خیز کنان میگذشتند.
نه دوربین برده بودم و نه از خانه بیرون زدم. سرد بود. پتو پیچیده بودم دورم. گهگداری چای و حرف و مهمان بازی و معاشرت برای احترام گذاشتنها.. که مدام صدای کسی نیاید که پرس و جو کند، دنیا کجاست؟
بقیهاش هم با مادر، دلشدگان، کمیته مجازات، ناصرالدین شاه آکتور سینما، آژانس شیشهای، سینما پارادیزو و شهر قصه گذشت..
امروز صبح ِ زود جاده خیس بود و برگها نفس میکشیدن. رنگها سبزتر و ابرها سفیدتر.. جاده فوق العاده..
Posted by
Donya
at
8/28/2010
1 comments
Wednesday, August 25, 2010
Posted by
Donya
at
8/25/2010
3
comments
Tuesday, August 24, 2010
یا باید امروز سحر را راضی کنم از طبقهی پایین کوچ کند بیاید بالا که باز از ترم دوم مشکل افزایش اجاره خانه خواهیم داشت ولی مشکل همخانه حل میشود. یا من و سمانه اسباب کشی را به جان بخریم و باز دنبال خانه بگردیم..
Posted by
Donya
at
8/24/2010
3
comments
باران میبارید نم نم.. تنبلی چند روزهای که مانع میشد از خانه بیرون روم را کنار گذاشتم. شلوغی بی حد خیابان و نبود جای پارک روی اعصاب بود و کلافهکننده ولی باران و خنکی دلپذیرش و کولری که خاموش بود، آرامبخش بود در هیاهوی خیابان.
از خیابان خیس آرام میگذشتم مبادا لیز بخورم - به لطف کفش عزیزم – یکی گفت: " دنیا "
خداحافظی کردیم و سربرگرداندم تا به سمت عکاسی بروم. نزدیک بود با آقای ب برخورد کنم. سلام علیک کردیم و احوالپرسید. فکر میکرد نباید اینجا باشم. گفتم تابستان ست و تعطیلم فعلن..
عکسهای خواهره را گرفتم و رفتم سراغ کارهای عقب مانده.
جلوی خط عابر پیاده ایستادم، مهدی چتر به دست گذشت و ندید مرا. دور زدم و برگشتم.. از شهسوار برمیگشت و میرفت سمت مغازهاش. چند خیابان فرصت داشتیم تند تند حرف بزنیم و خبر بدهیم و خبر بگیریم. از نمرهها و استاد و دانشگاه و... هر روز تمرین داشتند و آخر شهریور موعد دفاع فرشید بود.
هیچ وقت فکر نمیکردم یک روزی از دیدن مهدی انقدر ذوق زده و خوشحال شوم. گفتگوی کوتاه اما خوشحال کنندهای بود.
روز خوبی بود. باران میبارید. هوا خوب و خنک بود. حرفها خوب بود. برگشتم خانه. باران تند و شدید میبارید. برخورد قطرههای آب با صورتم و باران که از من میبارید.. ایستادم در حیاط تا وقتی دوباره آرام گرفت..
Posted by
Donya
at
8/24/2010
4
comments
Thursday, August 19, 2010
میگوید: آها ! اینا که مثل من گوش دارن، گوشفندن. اینا که شاخ دارن، بز !
رفتیم حوالی گاوها و گوسفندان و بزها.. صدای گاو خشمگینی از دور میآمد. پدرش - پسرخالهی بنده - میگفت گاوه عصبانیه، الان میاد می زنتمون. مادرش می گفت: نمی خوام بچهم رو مثل خودت ترسو بار بیاری. اینها را نگو بهش. اصلن این گاوه رو تو دیدی؟ صداش از دور میاد..
امیرسام - دوماه دیگر 3 ساله میشود - چند قدم رفته بود عقب. میترسید نزدیکتر برود. در عمرم به تنها حیوانی که نزدیک شدم و در آغوش گرفتم فقط گربهی سمیرا بود! امیرسام را زدم زیر بغلم رفتیم کنار خانم و آقای گاو که جینگیل مستون رنگی به شاخ خانم گاو بسته بودند و زنگولهای به گردن آقای گاو. گوشفندها و بزها هم چرخ میزدند اطرافمان.. با امیرسامشان - کوچکترین بز گله - هم آشنا شدیم.
رفتیم خوشحال و خندان نزدیکشان که ببین ترس ندارند و مهربانند و میشود دوست شویم با هم ! - شجاعتم از خودم -
بعد دیگر پسرک دل نمیکند ازشان. به بهانهی اینکه حیوانات دیگری در راه منتظرمان هستند با گله خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم..
Posted by
Donya
at
8/19/2010
5
comments
Wednesday, August 18, 2010
وقتی رسیدند بساط نهار حاضر بود. نشستیم دور میز، سرش را چرخاند. نگاه سرزنش باری بهمان کرد و گفت: پس عمو چی؟ عمو کجا بشینه؟
خیالش را راحت کردیم که هر وقت عمو بیاید صندلی اضافه داریم و میآوریم برایش. شب دوباره نگرانیاش این بود که پس عمو چه شد؟ چرا نیامد؟ گفتیم بخواب.. فردا میآید.
مادرش میگفت: از هرکسی که بیشتر حساب ببره، بیشتر اسمشو میاره و حرفشو میزنه..
پسرک صدای گاو را که می شنید به اهل خانه خبر میداد: آقا گاوهست! و ذوق زده میشد.
سرگرمیاش این بود که مدام برود روی بالکن و چک کند سگها آمدهاند یا نه؟ موقع غذا حواسش بود استخوانها را جمع کنیم برای هاپو. استخوان که تمام میشد، نوبت میرسید به نان.. این چند روز سگهای کوچهمان حسابی پروار شدند به لطف امیرسام که برایشان مهمانی گرفته بود..
به کوچکترین سگشان هم میگفت امیرسام! میگفت: امیرسامشون هم آمده! و به مامان اطلاع می داد که غذا بدهد برایش.
این چند روز به خاطر امیرسام با حیوانات بیشتر معاشرت کردیم و گپ زدیم..
Posted by
Donya
at
8/18/2010
2
comments
Saturday, August 14, 2010
من در جاده زندگی میکنم
ظهر اساماس فرستاد من آمدهام. شبنم هم هست. برای فردا قرار بگذاریم؟ میهن هم موافق هست. منم از خدا خواسته. چند وقت بود ندیده بودمشان؟ برای منی که معاشرتهایم در این تابستان فقط محدود به خانواده شده فرصت خوبی بود که بزنم بیرون.
چند ساعت بعد یکباره یادم افتاد صبح که خواب بودم مامان بالای سرم هی میپرسید فردا یا پس فردا؟ بهش گفتم هر وقت خواستی. باشه! رفت و من هم دوباره خوابم برد به سرعت.
میخواست کارگر ببرد دیلمان که خانه را تمیز کند. زنگ زده و قرار گذاشته برای فردا صبح. خاله هم امروز زنگ زد که فردا تا ظهر میرسند و میآیند دیلمان.
مامان میگوید: چرا امروز با دوستانت نمیروی بیرون؟
زنگ زدم. امروز نمیشود. عذرخواهی کردم بابت فردا و اتفاقات غیر منتظره..
دلم میخواهد سرم را بکوبم به دیوار! ما دیشب برگشتیم از دیلمان..
خسته شدم
Posted by
Donya
at
8/14/2010
3
comments
Tuesday, August 10, 2010
حالا منتظرم چای دم شود با بخار کتری که آرام در گوش قوری قُلقُل میکند..
Posted by
Donya
at
8/10/2010
2
comments
Saturday, August 7, 2010
Posted by
Donya
at
8/07/2010
3
comments
Friday, August 6, 2010
هی به خودم میگویم مریض ست. حالش خوب نیست. تنهاست لابد حالا. حوصلهاش سر میرود. درد دارد شاید..
دراز میکشم روی تختم. به خودم می گویم: با امشب می شود دو شب که روی تخت خودش نمیخوابد. که باید در اتاق دوست نداشتنی بیمارستان باشد و ...
هیچی در وجودم پیدا نمی کنم. هیچی ِ هیچی.. نمیدانم چه بلایی دارد سرم میآید یا آمده؟
خالیام..
Posted by
Donya
at
8/06/2010
3
comments
مهمانهایی که چند ساعتی اینجا خواهند بود اما با کوهی از زباله جای پایشان را برای هزاران سال باقی میگذارند و خود محو میشوند.
ماشین جلویی پیچ و تاب می خورد در دل جاده و هر از گاهی از پنجرهی عقبی ماشینش زبالهای بر آسفالت میافتد. نمیشود سبقت گرفت و تذکری داد. اصلن این جاده جای مکث ندارد..
نزدیک آبشار ماشین جلویی کم کم سرعتش کم میشود. آرام از کنارش رد میشوم و به راننده که مرد جا افتادهای ست و زنی همسن و سالش کنارش نشسته، با صدای بلند که بشنود میگویم: تو جاده آشغال نریز
مرد با خشم و صدایی بلندتر میگوید: خفه شو !!
Posted by
Donya
at
8/06/2010
2
comments
Monday, August 2, 2010
دلم نمیخواد هیچ از حال این روزها و این وضع بنویسم.
دیروز به یکی، دو نفر که میدونستم هر روز جویای احوالم میشن اساماس فرستادم و گوشیم را خاموش کردم. کمال بیشعوریه ولی مهربونی کسی را نمیخوام و احوالپرسیهایی که جوابش از قبل معلومه.. لطفن دنبال راه ارتباط هم نباشید.
آدم بیعرضهی ترسویی هستم و اینو هر روز بیشتر درک میکنم.
Posted by
Donya
at
8/02/2010
3
comments