Sunday, November 4, 2012

مادربزرگ داره می‌میره.‏
تمام روز شبکه‌ی تلفن و موبایل روستایی که فیلم‌برداری داریم و ساکن هستیم قطع بود. گفتند یکی با تفنگ ساچمه‌ای هدف گرفته و قبلن هم سابقه داشته. گفتند امیدی به وصل شدن‌ش نداشته باشید.. و ما شاید یک هفته‌ای ساکن این‌جا خواهیم بود.، بدون رفت‌وآمد هر روزه.‏
از بعدازظهر شروع کردم چانه زدن و هماهنگی تا بالاخره تا کرج راهی‌ام کنند و از این جزیره‌ی دورافتاده و بی‌خبر جدا شم.‏
اولین جایی که آنتن برگشت زنگ زدم خانه. خواهر کوچیکه گفت سر شام عمو زنگ زد، بابا و مامان رفتند بیمارستان. مادربزرگ در سی‌سی‌یو بستری ست. به مامان گفتم نگران نباش! قبل از عید هم گفتن امیدی دیگه نیست ولی سالم‌تر از من برگشت خونه.‏
مامان گفت: نمی‌تونه نفس بکشه، تو ریه‌ش آب جمع شده. می‌گن امیدی نیست.‏
تلفن را قطع کردم و با صدای نه چندان آرام گفتم: مادربزرگ داره می‌میره!‏
مرد گفت: همیشه همین‌طوره. آدم در شرایط سخت دست‌ش به جایی بند نیست. همیشه دوره..‏
هیچ حسی نداشتم. مرگ را نمی‌فهمم. یادم نبود آخرین بار کی دیدم‌ش. امسال حتا به رسم همیشگی نوروز هم ندیده بودم‌ش. لاهیجان نبودم.‏
آخرین بار که رفتم می‌خواستم بروم دیدن‌ش، وقت نشد. توی سرم دنبال آخرین بار می‌گشتم.. یادم افتاد همه‌ی این یکی دو سال گذشته هربار من‌ را بعد از مدت‌ها دید بغل‌م کرد، بوسید و فقط یک جمله گفت: ترسیدم بمیرم و دیگه نبینم‌ت.‏
بغض آمد و نشست توی گلو تا پشت پلک.‏

Thursday, October 11, 2012

روزهای خوبی ست.. روزهای به ظاهر خوبی ست.‏
کسی از درون درگیرم خبر ندارد که بهتر خبری نداشته باشند..‏
نازک شده‌ام. دیروز که آقای کاف می‌گفت فلان شعر را فرستاده برای‌ش چشمم پر از اشک شد.‏ خندیدم تا حواس کسی جلب نگاه‌م نشود.‏
یا مادرش که از تصورات‌ش می‌گفت.. لبخند تلخی نشست گوشه‌ی لب‌م.‏
روزهای سختی برای من با من ست.‏

Thursday, September 13, 2012

یازده سال‌م بود. بچه‌ی دوم خاله تازه به‌دنیا آمده بود و رفته بودیم خانه‌شان. یک روز ظهر بود که فقط خودم را یادم هست، خاله و نوزاد تازه.‏‏
پسرک گریه می‌کرد و من بغل‌ش نمی‌کردم. از بدن نرم نوزاد می‌ترسیدم. فکر می‌کردم تکان‌ش دهم ممکن ست وا برود و یا تکه‌ای از بدن‌ش دچار فرورفتگی شود. خاله به شدت درگیر بود و اصرارش برای این‌که من بچه‌ش را نگه دارم تا ونگ نزند بی‌نتیجه بود.‏
ایستاده بودم جلوی آشپزخانه که یک پله بالاتر از فضای هال بود. خاله نوزاد سپیدپوش را داد دست من و گفت: مسخره‌بازی در نیار. باید نهار درست کنم، سر ظهره. بغل‌ش کن تا ساکت بمونه.
درد بچه همین بود که کسی در آغوش بگیرت‌ش. انگار می‌دانست مادرش وقت ندارد. تا از خودش جدای‌ش می‌کرد گریه را سر می‌داد.‏ دو دست‌م را دراز کردم و موجود سفید نرم آمد در آغوش‌م. همان‌طور با دست‌های دراز شده که کودکی را خوابانده‌اند روش با احتیاط نشستم روی تک پله‌ی جلوی آشپزخانه. یادم نیست چه‌قدر طول کشید تا غذاپختن خاله تمام شود. نشسته بودم بی‌حرکت و خیره به نوزاد نرم که کم‌کم خواب‌ش برد، مبادا خطی روی‌ش بیفتد. تا خاله آمد و نوزادش را صحیح و سالم تحویل گرفت.‏
کمی از ترس‌م ریخت و دیدم می‌شود نوزاد را بغل کرد بدون این‌که بلایی سرش بیاید.

همان روزها بود که یکی از اقوام شوهرخاله آمده بود دیدار نوزاد تازه و از زن حامله‌ی فامیل‌شان تعریف کرد که سوسک دیده بود و از ترس بچه‌‌ش سقط شده بود. من حتا نمی‌دانستم بچه از کجا می‌آید. عجیب‌تر این‌که تا وقتی خیلی علمی در کتب با آن روبرو نشدم برای‌م سؤال هم پیش نیامده بود. خیلی چیزها هیچ‌وقت به نظرم عجیب نبود و کنجکاوی نداشتم نسبت بهشان. همان‌طور که خیلی ساده لک‌لکی می‌توانست بچه را آورده باشد، می‌دانستم بچه یا با عمل جراحی خارج می‌شود یا طبیعی و زایمان طبیعی انقدر به نظرم طبیعی بود که یک‌بار هم سؤال نشد خب چه‌طور خودش طبیعی از شکم مادر می‌افتد بیرون؟
یعنی الان عجیب به نظر می‌آیم با این حجم موضوعاتی که هیچ‌وقت حتا برایم سؤال پیش نیامده و حالا شده موجب سؤال که چرا هیچ پرسشی نداشتم؟
در هرحال آن‌روزها فهمیدم بچه موجودی ست که به راحتی می‌میرد. به راحتی دیدن یک سوسک که هیچ‌وقت به‌نظرم ترس‌ناک نبود ولی آدم‌هایی بودند که وحشت از موجود به این کوچکی می‌توانست باعث مردن فرزندشان شود.‏
و این ترس از زن حامله ماند همیشه در وجودم. زن حامله موجودی بود که به زمین خوردنی می‌توانست فرزندش را از دست بدهد، به کوچک‌ترین ترسی ممکن بود شکم قلنبه‌اش فرو رود و کم‌باد شود. مثل بادکنکی که به نوک سوزنی یا هوای گرم و سردی می‌ترکید. بسیار ساده و آسان. 
فرقی نمی‌کرد توی خیابان یا مهمانی، زن حامله همیشه باعث نگرانی‌ام می‌شد - در حال حاضر کم‌تر-. نگران حال او و فرزندش که به تلنگری می‌توانستند از دست بروند.


Tuesday, September 11, 2012

در گریز و مبارزه با وابستگی!‏
با شعار وابستگی خر ست.‏

Saturday, September 8, 2012

زن درون‌م پیراهن گشاد خاکستری رنگی پوشیده و سیگار پشت سیگار دود می‌کند. با موهای آشفته و وزی که کبوترها می‌توانند روی‌ش لانه درست کنند. سنگینی شاخ و برگی که کبوتر مادر روی سرش جمع می‌کند تا خانه‌ی بزرگ‌تری برای خودش و فرزندان احتمالی بسازد را روی سر حس می‌کند و دست‌ش را به سمت موها نمی‌برد مبادا کاشانه‌ای را خراب کند.‏
سنگین و آرام قدم برمی‌دارد تا خواب آرام جوجه‌ای که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده را آشفته نکند. ظرف می‌شورد و سعی می‌کند فکر نکند اما دانه‌های درشت اشک راه‌شان را زود پیدا می‌کنند و صورت را می‌پیمایند. قطره اشک‌ می‌چکد روی اسکاچ و با کف قاطی می‌‌شود انگار که هیچ‌وقتی نبوده.‏
زن برون‌م توی کمد دنبال لباس می‌گردد. تاپ منگو و بلوز توری مشکی را می‌کشد بیرون و ست می‌کند با دامن مشکی کوتاه. از معدود لباس‌های تیره رنگ‌ش ست و هیچ‌وقت نپوشیده. با دخترک شاد و کم‌سن و سالی که اکثرن به نظر می‌آید حالا تفاوت دارد.
زن درون‌م می‌نشیند کنار پنجره و خیره می‌شود به حرکت دود که به سمت بیرون راه‌ش را پیدا می‌کند.‏
زن برون‌م توی آینه نگاه به لباس رسمی‌اش می‌کند و کفش‌های پاشنه‌دار مشکی را به پا می‌کند برعکس صندل‌ راحت و کفش‌های تخت که همیشه می‌پوشد.
زن درون‌م خسته سر ِ سنگین‌ش را با احتیاط تکان می‌دهد و دست می‌کشد روی پلک‌های متورم‌ش. پاهای لخت‌ش را روی مبل زرشکی دراز می‌کند تا برسد به میز. و سرش را تکیه می‌دهد به پشتی مبل و چشم‌ها را می‌بندد.
زن برون‌م کیف لوازم آرایش را می‌گذارد جلوی آینه. فون مایع را آرام می‌مالد روی پوست تا صاف و بی لک به نظر بیاید. چند نخ موی زیر ابرو که جا مانده‌اند را با موچین شکار می‌کند و کمی سایه می‌کشد توی خالی ابروها. سایه‌ی کم‌رنگی پشت پلک، خط چشم مشکی توی چشم‌ها و سبزی چشم‌ها بیشتر بیرون می‌زند.
زن درون‌م توی سرش بازار مسگری‌هاست. حرف‌ها و کلمات با شدت می‌آیند و می‌روند. دست‌هایش را تکان می‌دهد انگار که فکرهای سیال توی هوا را از خودش دور کند.‏
زن برون‌م با احتیاط ریمل می‌کشد به مژه‌های بلندش. کمی رژگونه و بعد رژ قهوه‌ای ملایمی روی لب‌ها.‏
عطر ورساچه را می‌زند روی گردن و می‌ایستد جلوی آینه‌ی قدی تا قبل از خروج از منزل ظاهرش را چک کند. یک پر کوچک سفید جا مانده. آرام پر را جدا می‌کند از بین موها و فوت می‌کند تا برود.

Monday, September 3, 2012

"من خودم بیشتر ترک کرده ام تا ترک شده باشم. حتی گاهی حس که کرده‌ام قرار است ترک شوم، خودم مثل ابله‌ها پیش‌دستی کرده‌ام. ولی درد ترک شدن‌ها را همیشه حمل می‌کنم. بغض ترک‌شدن‌ها به تلنگری بالا می‌آید هرچقدر هم که از بیرون پوست کلفت و شاد دیده می‌شوم."
از این‌جا

Monday, August 13, 2012

نور می‌ره، همه‌جا تاریک می‌شه. از این پهلو به اون پهلو غلت می‌زنم. زیاد قبل از خواب تکون می‌خورم. زیاد قبل از خواب حرف‌م می‌یاد. هم‌خانه همیشه خیلی زود خواب‌ش می‌بره. توی سرم می‌نویسم. جای وبلاگ.. کلمه‌ها هی می‌ره و می‌یاد و به خودم می‌گم الان وقت خوابه.. فردا.. فردا می‌نویسم.
چشم‌ها را می‌بندم با وسوسه‌ی روشن کردن نت‌بوک مقابله می‌کنم تا خواب‌م ببره. هیچ شبی کلمات نوشته نمی‌شه و فردا دیگه اون کلمه‌ها نیستن یا جمله‌ها دیگه اثر شب قبل و اولین بار مرتب شدن را ندارن. به نظر حتا این نوشته همون نوشته‌ی سابق نیست که بازنویسی اشتباهی ست از کلماتی که کم در خاطر موندن.‏

گوش کردن به صدای قلب آدمی من‌و می‌ترسونه. هیچ‌وقت مدت طولانی نمی‌تونم سرم را روی سینه‌ش بذارم. سرم را تکون می‌دم تا تاپ تاپ قلب‌ش را نشمارم و استرس نگیرم از فکر یک لحظه مکث کردن و ایستادن‌ش.‏

صدای نفس‌ها به من آرامش می‌ده. با خواهرم که هم‌اتاقی بودم و باز چون به عادت همیشه دیر خواب‌م می‌برد، مدت طولانی که صدای نفس‌ش را نمی‌شنیدم یا تکونی نمی‌خورد می‌رفتم بالای سرش مطمئن شم.‏
نمی‌دونم چه وحشت احمقانه‌ای ست اما صدای نفس‌هاش را که می‌شنوم حتا وقت‌هایی که خرخر می‌کنه خیال‌م راحت‌تره و می‌توم بخواب‌م.‏

Sunday, July 22, 2012

باید یک قرص‌هایی وجود می‌داشت مانع اشک می‌شد. مثلن می‌رفتی داروخانه و به آقایی که نسخه‌ها را تحویل می‌گیرد، می‌گفتی: یک بسته ضد اشک لطفن!‏
او هم سرش را برمی‌گرداند و به آدمی که مسئول آوردن داروها بود می‌گفت: یه ضد اشک!‏
کمی بعد هم می‌گذاشت روی پیش‌خوان و می‌گفت: بفرمایید.‏ می‌شود فلان‌قدر.
تو هم حساب می‌کردی و بسته‌ی قرص را برمی‌داشتی، یک بطری آب سر راه می‌خریدی و با قرص سر می‌کشیدی.
بعد با خیال راحت می‌رفتی حرف می‌زدی بدون این‌که اشک‌ها سر بخورد روی صورت، بغض راه نفس‌ت را بگیرد و مانع خروج کلمه‌ها شود.

Saturday, July 14, 2012

دوستام فکر می‌کنند من خیلی آدم شلوغی هستم. مدت‌هاست دچار بیش‌فعالی در توییتر و فیس‌بوک هستم و این نشانه‌ی آدم شلوغ نیست!‏ آدمی‌ست که ساعت‌ها خونه ست.‌‏
اگر هم یک وقت‌هایی نمی‌یاد تصمیم می‌گیره نیاد نه اینکه وقت نداره!‏
نشستم خونه و سختمه جواب ای‌میل و اس‌ام‌اس و تلفن بدم. سختمه قرار معاشرت بذارم. وقتی مهمونی دعوت‌م می‌کنن خوشحال نمی‌شم فقط سعی می‌کنم آدم‌ها را بیش از این ناراحت نکنم.‏
دوستام ازم رفتارهای آدمی‌زادی توقع دارن و بهشون حق می‌دم اما توان معاشرت ندارم. بیشتر از چیزی که تصور کنید برام سخته.‏
حتا وقتی سعی می‌کنم سوءتفاهم‌ها را برطرف کنم بیشتر از دوخط توضیح دادن برام سخت می‌شه و سکوت می‌کنم.‏ اجاره می‌دم هرجوری که دوست دارند قضاوت کنند با این‌که قضاوت‌های دل‌چسبی هم اتفاق نمی‌افته.‌‏
روز به روز دارم ساکت‌تر و کم‌حرف‌تر می‌شم.‌‏

Monday, June 25, 2012

این‌روزها اشکم
ترجیح می‌دم چیزی ازم نپرسن، چیزی ازم نخوان، مجبور نباشم هیچ توضیحی بدم.
سؤال ساده‌ی کلاس بیان نمی‌خوای بری؟ یا بدتر از اون "چرا" کلاس‌ت را نمی‌ری؟ یا تمرین‌ چه‌طور بود؟ می‌تونه اشک‌م را در بیاره. بغض گیر می‌کنه تو گلوم و سخت می‌شه برام توضیح دادن.
دل‌م هیچ‌چیزی نمی‌خواد. دوست ندارم جواب بدم. هیچ سؤالی نباشه که مدام و مدام ازم توضیح بخوان..‏
از دیروز سمت چپ گردن‌م گرفته. موقع حرف زدن فک‌م کش میاد، سنگینی می‌کنه و سخت بالا و پایین می‌ره.‏
این یعنی نابودی کامل تو این وقت کم. حالا خر بیار و باقالی بار کن می‌تونه باشه که من نتونم درست حرف بزنم. قبل از کارگردان خودم سکته می‌کنم قطعن!‏
این حجم حال بدی بدشانسی مطلق می‌تونه باشه در این بازه‌ی زمانی که باید خوب باشم، خوب بازی کنم، خوب اجرا کنم..‏
از خیلی چیزها راضی نیستم و باعث استرس و ناراحتی‌م ‏می‌شه..
یک سیر نوسانی را دارم می‌گذرونم با بالا و پایین رفتن‌های بسیار.‏

Saturday, June 23, 2012

یکی از جمع زن را با عناوین مدرس آواز و نوازنده‌ی تار معرفی کرد. صدای گرم و دل‌نشینی داشت.‏
به شوهرش اصرار کردند تا یک ترانه‌ی دو صدایی بخونند. مرد گفت: نه. خانم می‌خونن. رو به زن اشاره کرد که شما بخون.‏
زن هم همراه بچه‌ها اصرار کرد که بخون. مرد گفت: باشه یه وقت دیگه. من‌که خواننده نیستم. شما بخون.‏
زن خندید و گفت: یه عمر من خوندم ولی شما آلبوم دادی بیرون. بخون آقا.. بخون، بچه‌ها منتظرن.

Wednesday, June 20, 2012

..

فردا يك ماه ِ تمام مي شه كه اومديم خونه ی جديد.
با يه سري وسايل اوليه براي زندگي، لوازم شخصي، فيلم ها و كتاب ها راهي اين جا شديم و باقيمونده را بخشيديم اين ور، اون ور تا وسايل جديد و جمع
و جورتر ابتياع كنيم.
اما نشد.
برخلاف چيزي كه فكر مي كرديم حساب كتاب ها درست از آب در نيومد چون چيزهاي از سر بازكني همين جوري هم نمي خواستيم.
صادقانه ش اينه وقتي كه قرار بود پول ها وصول نشد و همه چيز دچار تأخير شد.
زندگي بدون يخچال انقدر كه فكر مي كنن سخت نيست. حداقل براي من سخت نبود جز امروز صبح كه دلم نون و پنير مي خواست به جاي بيسكوييت و چاي هر روزه براي صبحانه.
يا يه روزي هم هوس آشپزي داشتم اما بلد نبودم فقط براي يك وعده خريد كنم و غذا بپزم كه بازمانده ي چنداني نداشته باشه.
تلويزيون هم كه هميشه به نظرم وسيله ي تزئيني بوده و هست كه احساس نيازي بهش ندارم. فقط الان به علت فوتبال نبودش مشكل ساز شده كمي.
و پرده كه بقيه را بيشتر نگران مي كنه تا خودمون. نگراني را مي شه ديد تو نگاه كسي كه مي فهمه خونه مون از ديد غريبه ها پنهان نيست و آفتاب هميشه
توش پهنه!
آزار دهنده تر از خونه اي كه بعد از يك ماه هنوز مرتب نشده، برخورد دوستامونه.
آدمي كه به اسم ِ من دوست نزديك تون هستم يك ساعت مي شينه روبروم، تو خونه م نظريه ارائه مي ده و در حد گداي سر چهارراه برخورد مي كنه باهات و دل سوزي مي كنه و بي قراري مي كنه براي وضع خونه.
يا دوست ديگه اي كه مي گه مادربزرگ ش يخچال قديميش را مي خواد تعويض كنه.
يا فلان چيز را تازه انداختن دور كاش يادشون به ما بود..
اين روزها ترجيح مي دم با كمترين آدم ها معاشرت كنم یا با آدم هايي باشم كه از وسايل خونه م نمي پرسن و اظهار ناراحتي نمي كنن برام.

Tuesday, June 19, 2012

.

امروز دل م مي خواست نقاش باشم. رنگ بذارم روي رنگ و خط بكشم..
تا رها شم.

Monday, June 18, 2012

آزمايشي

اين فقط يه تست مي تونه باشه كه از رو گوشي موبايل اين جا بنويسم. تنها
چيزي كه اين روزها براي نوشتن دارم.
نه.. شايد هم بايد تنبلي را كنار بذارم و با كاغذ و دست خطم آشتي كنم.

--
Donya Rad

Tuesday, June 5, 2012

پایان تعطیلات خیلی بی‌رحم خودش را نشون می‌ده!‏
تازه از راه رسیدی. ولویی جلوی لپ‌تاپ بعد از چند روز بی‌اینترنتی. به این فکر می‌کنی امروز چه کار کنی. اول یه چرت بخوابی یا دوش بگیری یا حتا می‌تونی زنگ بزنی غذا سفارش بدی و خودت را خوشحال کنی با یه غذای هیجان‌انگیز..‏
موبایل‌ت زنگ می‌خوره. روی اسم کمی تأمل می‌کنی. مرددی بین جواب دادن و ندادن. آقای معلم اون ور خط خیلی پرانرژی می‌پرسه از سفر برگشتی؟ حال و احوال می‌پرسه و در آخر اضافه می‌کنه پس برای فردا می‌تونیم یه قرار بذاریم. ‏
از تمرین‌ها می‌پرسه و جرأت نمی‌کنی بگی اندکی هم وقت نذاشتی. با من‌ومن می‌گی کم تمرین کردی ولی قرار فردا پابرجاست و آقای معلم حتمن می‌یاد!‏

Tuesday, May 29, 2012

وسط روز بین بیداری‌ها خواب می‌بینم ایستاده‌ام جلوی پنجره‌ای که از نزدیک زانوها شروع می‌شود. لبخند روی لب‌م ست و بدون هیچ دلیلی پرت می‌شوم. می‌چرخم بین زمین و آسمان. باد می‌پیچد بین موهایم و همه چیز سریع‌تر از تصورم حرکت می‌کند..‏
و می‌پرم از صدای برخورد با آسفالت. موهای پریشان و لبخندی که ماسیده روی لب.‏

Tuesday, May 22, 2012

سیم‌کارت مرا قورت نده!

کرج بودم و باید هماهنگ می‌کردم با دوستان‌م برای قرار فردا. موبایل‌م از کار افتاد و کلن نه می‌شد با کسی تماس گرفت و نه کسی می‌توانست پیدایم کند. خانم شین یک سیم‌کارت ایرانسل داشت که به دلیل مزاحمت‌های یک مردم‌آزار، خاموش افتاده بود و آن را امانت داد به من.‏
تا روز بعد که من از حوزه‌ی کرج خارج شوم و موبایل‌م زنده شود این سیم‌کارت همراه من بود و جا ماند پیش‌م. بار بعد که خانم شین را دیدم سیم‌کارت‌ش را تحویل دادم ولی در واقع سیم‌کارت اصلی مانده بود در گوشی قدیمی من و سیم‌کارت خودم را که استفاده‌اش نمی‌کردم و افتاده بود گوشه‌ی خانه، داده بودم به خانم شین.‏

چند روز پیش از خانم شین اس‌ام‌اس رسید: خط ایرانسل من که دست‌ت بود، الان دست کیه؟ اون خط نباید طولانی روشن باشه. پیش هرکسی هست لطفن بگو خاموش‌ش کنه.
تعجب کردم و نوشتم: در گوشی قدیمی ست. یک‌بار هم حتا روشن نشده.
دوباره نوشت: امروز از اون شماره با عموم تماس گرفتن. عید هم به یکی از دوستام زنگ زده بوده. 
دوست خانم‌ شین تا مدت‌ها به همان شماره‌ی قدیمی اس‌ام‌اس می‌فرستاده.
زنگ زدم. خانم شین سر کلاس بود و امکان حرف زدن نداشت. شماره‌ی قدیمی‌اش را از گوشی پاک کرده بودم. سیم‌کارت ارزان‌قیمت چه ارزشی دارد که اگر گم هم شود، یابنده از آن استفاده کند؟
یعنی یک گوشی خاموش را در کمد حفاظت کرده‌ام به هوای سیم‌کارتی که درون‌ش نیست؟
شماره را از خانم شین گرفتم. گفتم شاید رقم‌هایش با آن شماره مشابه است. قطعن اشتباهی شده. تا دیروقت به خانه نمی‌رسیدم. خواهرم سر کار بود و خواهش کردم به محض این‌که رسید گوشی را چک کند. زنگ زدم به شماره‌ای که قرار بود متعلق به خانم شین باشد. جواب نداد. دوباره زنگ زدم، باز هم جواب نداد.
یک ساعت بعد از همان شماره یک تک زنگ داشتم. زنگ زدم و پرسیدم: خانم شین؟ صدای زن میان‌سالی از پشت خط پاسخ منفی داد.‏
توی سرم هر داستانی به بن‌بست می‌رسید. امکان نداشت سیم‌کارت گم شده باشد. راهی وجود نداشت.‏
دوباره تماس گرفتم. با کلی عذرخواهی و اظهار شرمندگی. پرسیدم: ممکنه ازتون بپرسم این سیم‌کارت را از چه زمانی دارید؟
زن پرسید: چه‌طور؟
گفتم: این شماره متعلق به دوست‌م بوده و دست من امانت. در واقع الان باید تو خونه‌ی من باشه نه پیش شما!
زن گفت: شما و دوست‌تون غلط کردید و ...
قطع کرد.‏
غروب پنج‌شنبه بود و در راه تئاترشهر بودم. فرصت برای پیداکردن مرکزخدمات نبود.
خواهرم زنگ زد. سیم‌کارت سرجایش بود؛ اما سوخته.

خانم شین روز شنبه شال و کلاه کرد به سمت یکی از دفاتر خدمات. آقای ایرانسل گفت: سیم‌کارت‌هایی که سه ماه مورداستفاده قرار نگیرند، از شبکه خارج می‌شن.
تا این‌جا هیچ مشکلی وجود ندارد.
خانم شین سیم‌کارت‌ش را به خاطر مزاحمت‌های زیاد یک ناشناس خاموش کرده بود و از شماره‌ای که همه‌ی دوستان‌ش داشتند، گذشته بود.‏ اما فروختن دوباره‌اش اخلاقی ست؟
فکر کردم با زن تماس بگیرم و عذرخواهی کنم. حالا که فکر می‌کنم حق داشته وقتی که من فکر می‌کردم خیلی آرام و منطقی صحبت می‌کنم به این سرعت جوش بیاورد و فحش نثارم کند. سیم‌کارت جدیدی را که فکر می‌کرده متعلق به کسی نیست خریده و هر از چند گاهی هم موردهجوم آدم‌ها قرار گرفته است. روح‌ش هم خبر ندارد سیم‌کارت خانم شین را قورت داده.

اتاق خواب تقریبن با پشت‌بام خانه‌ی همسایه در یک سطح قرار گرفته. پنجره باز ست. باد می‌وزد هر از چند گاهی.. دراز کشیده‌ایم روی گلیم وسط اتاق. 
شبیه شب‌های تابستان ست و روی پشت‌بام هستیم. گاهی نور ماه صورت‌مان را روشن می‌کند.‏

Monday, May 21, 2012

یک وقت‌هایی آدم وسواس می‌گیرد. وسواس شستن و می‌رود به جنگ خودش. می‌سابد و می‌شورد و می‌سابد.. انگار تمامی ندارد. کمر راست نمی‌شود دیگر، دست‌ها توان از دست می‌دهند اما فشار بیشتری وارد می‌کند برای شستن، شستن، پاک کردن..‏
شاید فکرها هم پاک شود. شاید لکه‌های جا مانده بالاخره لیز بخورد و همراه آب به قعر زمین رود.‏
کف پاها زق زق می‌کند. مواد شوینده پوست را می‌خورد و به خارش می‌اندازد. نفس کشیدن سخت می‌شود و با هر دم بوی تندی فرو می‌رود و می‌سوزاند. فکر می‌کنی فرصت مناسبی ست بغض فروخورده را بیرون بریزی. از قیافه‌ی نالان شاکی می‌شوی. زود فراموش می‌کنی. شلنگ آب را می‌گیری سمت کاشی‌ها، سیاهی سر می‌خورد و سفیدی کاشی‌ها بیشتر دیده می‌شود.‏
دوباره مایع شوینده، بوی تند و سرفه و نفسی که حبس می‌کنی. عصبانیت دوباره پیروز می‌شود. با شدت بیشتری سابیدن، سابیدن، شستن.‏
کمی لای در را باز می‌کنی. خانه در تاریکی فرو رفته.‏
پاها را زیر آب می‌گیری تا از سوختنش کم شود. خنکی می‌خزد روی پوست.‏

Saturday, May 19, 2012

اسباب‌کشی خر است، گاو نر ست اما رفتن به خانه‌ی جدید خوب است.‏
خانه‌ی جدید کوچک‌تر است. آشپزخانه‌اش جای چندانی ندارد. هال جمع‌وجورتر است اما نور دارد، روشن است و قرار است چیدمان زیبایی داشته باشد.‏