Saturday, February 27, 2010

صدای باران که شدت می‌گیرد دلم جست و خیز کردن می‌خواهد.. می‌دوم سمت بالکن ولی سقف بالای سرم توی ذوق می‌زند. دلم خانه‌ی خودمان را خواست که هر بار اراده می‌کردم می‌شد بدوم توی کوچه و بالا و پایین بپرم و خیس شوم از باران..
حالا تنها گیر کرده‌ام در چهار دیواری این خانه‌ی طبقه‌ی دوم..

Tuesday, February 23, 2010

امروز فیلم‌ جنایت‌های جناب ریگی با افتخار از تلویزیون پخش می‌شد از لحاظ اینکه ببینید چه شاهکاری کردیم، چندین و چند سال مردم عادی و نظامی و عابر و رهگذر و نمازگذار و همه را کشت و منفجر کرد ولی ما بلاخره این جوان رعنا را بازداشت کردیم..
نترسید.. ما بیداریم تا شما کشته شوید.. البته اگر قبلش خودمان شما را به قتل نرسانده باشیم به ضرب باتوم و قمه و زیر لاستیک ماشین‌هایمان..

Monday, February 22, 2010

روی مبل پاهایم را جمع کرده‌ام تا شکم و مچاله‌ شده‌ام در خودم. نیم ساعت، یک ساعت.. زمان می‌گذرد. چشم‌هایم بسته ست و بین خواب و بیداری چرخ می‌زنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌گویم: پاشو برو بخواب. و می‌روم پتو و بالشت بردارم.
می‌گوید: کتاب بخونم برات؟
سرم را تکان می‌دهم. بین کتاب‌هایم می‌گردد. یکی از کتاب‌های مارکز را برمی‌دارد.
دراز می‌کشم روی تخت و پتو را تا زیر چانه‌ می‌کشم. می‌نشیند کنارم و شروع می‌کند.. هرجا مکث می‌کند، سرک می‌کشم بین خطوط و جمله را می‌خوانم براش. می‌پرسد: اینو قبلن خوندی؟ می‌گویم: نه!
یک‌جا ماندن و سکون برایم بی‌معنی ست. تاب نمی‌آورم. شروع می‌کنم به وول خوردن و آخرش پشت می‌کنم بهش و احساس می‌کنم روی این پهلو راحت‌ترم.
می‌گوید: خوابت برد؟ می‌گویم: نه! و چند جمله‌ی آخر داستان را تکرار می‌کنم تا مطمئن شود حواسم به قصه هست..
چشم‌هایم بسته‌ست و روی پهلوی چپ آرام گرفته‌ام. می‌گوید: دو صفحه مانده..
می‌گویم: بیدارم!
و به خواندن ادامه می‌دهد..
از پهلوی چپ به راست می‌غلتم. می‌پرسم: تمام شد؟
می‌گوید: آره. چراغ را خاموش کنم؟
می‌گویم: آره
می‌رود و برمی‌گردد. نخوابیده هنوز.. می‌گویم: فکر کنم خوابم برد. یادم نمیاد آخرش چه شد؟
آرام و شمرده دوباره داستان را تعریف می‌کند..

با خنده می‌گویم: من احساس مامان بزرگ‌ها رو دارم مقابلت بچه..
می‌گوید: دیوونه ! به خاطر همین...
می‌گویم: نه. فقط این نیست..
می‌گوید: مگه تقصیر منه دیر... چشم‌هایش را نمی‌بینم. صدایش بغض دارد و ته جمله‌اش شنیده نمی‌شود..
می‌گویم: قرار بود دوستت باشم. کمکت باشم نه بار اضافه. فکر نکن انقدر عادی رفتار می‌کنم هیچی نمی فهمم از دوست داشتن. کلی زمان داری تجربه کنی. بیفتی، بلندشی.. عاشق شی، فارغ شی.. تا بفهمی عشق اولت همیشه آخری نیست. تازه یهو می‌بینی یکی اون وسط‌ها آخرینت بوده و زمان گذشته و تو هم گذر کردی ازش. گذر کرده ازت.. تو خواستی و اون نخواسته و رفته.. و زندگیت می‌گذره. تو زنده‌ای و غرق شدی تو زندگی روزمره و خیلی چیزها فراموش شده..
می‌پرسد: تو هم عاشق بودی؟
می‌گویم: آره.. سعی کردم نگهش دارم ولی نشد..
با خنده می‌گوید: خیالم راحت شد! تا الان فکر می‌کردم آدم فضایی هستی.
سکوت می‌شود بینمان..
خیلی جدی می‌گوید: دنیا بس کن این رفتار زشتت رو !
جا می‌خورم. می‌گویم: چه رفتاری؟
می‌گوید: همینکه آدم‌ها رو عاشق خودت می‌کنی. تمامش کن! چه احساسی داری از اینهمه قربانی؟ بس نیست؟
می‌آید به زبانم بگویم: از این فیلم‌های آب‌دوغ خیاری تازگی‌ها دیدی؟ هیچ نمی‌گویم..
کودکی می‌شود انگار.. می‌گوید: خوش به حال اونی که عاشقش بودی. خیلی خوشبخته.. مکث می کند. سکوت می‌کنم. می‌گوید: حسودیم می‌شه بهش..
می‌گویم: حالا که نیست.. تمام شده.

Sunday, February 21, 2010

سگ ِ تازه بسته‌اند جلوی در دانشگاه..
مثل همیشه از ورودی می‌گذشتم، یکی صدا زد: "خانوم" بدون اینکه توقف کنم سرم را برگردانم. با اخم‌های درهم گره شده گفت: " آستینت را بیار پایین"
ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم. کمتر غریبه‌ای از اینجا می‌گذرد و گذارش به آخرین نقطه‌ی دانشگاه می‌افتد. از دور که حتا تابلوی گروه هنر به سختی دیده می‌شود یک حس امن فراموش‌شده دارد که فقط باید بشناسی اینجا را تا این مسافت را بگذری و سیلوی ورزشی را دور بزنی و برسی به ساختمان گروه نمایش.
صدای زن آمد که گفت: " خانوم" .. خودش بود. انگار فراموش‌مان نکرده بودند. دست‌هایم را جمع کردم در سینه. به دختر کناری‌ام اشاره کرد و کارت دانشجویی‌اش را خواست. تذکر داد به موهای ریخته در صورتش و عینک بالای سرش. و گفت بعدن بیا کارتت را بگیر.
زن چادری همراهش همه‌مان را برانداز کرد و به بچه‌هایی که عینک‌ روی سرشان بود تذکر داد. تا حال نمی دانستم چه کار شنیعی می تواند باشد عینک آفتابی‌ات را بچپانی بالای سرت!
رد‌‌ ِ نگاه سنگین زن هنوز دور نشده. لحن تحقیرآمیز و امری‌اش حال بهم‌زن ست. شاید حس ترحم دارم نسبت به وجودش و عقده‌هایی که جمع کرده تا تحکم صدایش را بیشتر کند.. از جایم حرکت نمی‌کنم. دست به سینه تکیه داده‌ام به دیوار..

Saturday, February 20, 2010

می‌گوید: بداهه بنویس. هر چقدر می‌توانی بنویس..
تا قبل از اینکه قصد نوشتن کنم جمله‌ها توی سرم می‌روند و می‌آیند. آغاز و میانه و پایان دارند اما حالا.. هیچ!
از آن‌وقت‌هایی‌ست که بغض بهانه نمی خواهد. می‌تواند از سر ِ ناتوانی نوشتن هم سرریز شود.
می‌گوید: روی کاغذ که نمی‌نویسی. تایپ کن حداقل.
نگاهش می‌کنم..
می‌گوید: خب اگه سختته صدات را ضبط کن. خودم مکتوبش می کنم.
می‌روم بالای سرش.. سرک می‌کشم بین نوشته‌هایش. با خودکار آبی توی دفترش تند و سریع می‌نویسد. قصه‌ی دختری ست که در این صفحه مهمان دارد.
می‌پرسد: شد؟
می‌گویم: نه!
از روزمره نوشتن را باید از سر بگیرم شاید.. عادت ِ نوشتن را می‌آورد و انقدر کلمات دور نمی‌شوند. شاید.. شاید..

Wednesday, February 17, 2010

ع : می‌شه بیخیال جنسیت و فلسفه شیم؟
من : ما تونستیم نصفش را ببینیم. جای تقدیر داره
ع : لطفن قطعش کن. نظر بقیه کاملن درست بود. مخملباف گند زده..
من : خوب بود که ! کلی خندیدیم. شاید انگیزه‌های نهان فیلم را درک کنیم. کلاس رقص هم داشت :دی
ع : بجاش می‌تونیم یه فیلم خوب ببینیم.
استاپ می‌زنم.
میم ایستاده هنوز
من : چه کنیم؟ یه فیلم دیگه ببینیم؟
میم : الان فقط می‌دونم باید برم دستشویی !

Tuesday, February 16, 2010

شب اول با هم رفته بودیم خرید. یکی از همین جینگیل پینگیل فروشی‌ها بود و من دنبال گوشواره می گشتم برای تو! ایستاده بودی یک گوشه‌ای و حواست به من نبود. می‌دانم دیگر نمی‌شود گولت زد و همراهت رفت خرید و تظاهر کرد این گوشواره برای خودم هست نه تو ولی در خوابم حواست نبود و داشتم برایت گوشواره می‌خریدم.

شب بعدی من و هستی، خانه‌ بودیم. قرار بود لباس تنش کنم و برویم بیرون ولی نگفته بودی چی باید بپوشد. دنبال لباس گرم و مناسب می‌گشتم برایش. بلوز خاکستری کلاه‌داری را از کمد کشیدم بیرون. دخترک کاپشنش را آورد تا کمک کنم بپوشد ولی آن کاپشن صورتی‌رنگ نبود.. کلاه بافتنی و دستکش‌هایش را پیدا کردم برایش و رفتیم..
من بودم و خاطره و شوکا. دنبال تو می‌گشتیم. انگار یکباره گم شده بودی یا ما را ول کرده بودی وسط خیابان. سوار اتوبوس بودیم و منتظر بودم خاطره زنگ بزند بهت.
برگشته بودی خانه. بی‌خبر، بی‌اطلاع..
قرار شد ما هم برگردیم..

دلم برای شب‌نشینی‌ها و تا صبح بیدار ماندن‌هایمان، برای فیلم دیدن‌ها و تخمه شکستن‌ها - حتا - ، برای ساعتی که از 12 می گذشت و چرت و پرت گویی‌هایمان تنگ شده. دلم برای خاله بودن در آن خانه تنگ شده.. برای 2بار تکرار و تاج‌الملوک - اسمایلی شهرزاد :)) -
دلم برای مهتاب‌م ، خاطره ، شهرزاد ، همسرجان و لحظه‌های بودنتان تنگ شده..

Monday, February 15, 2010

صبح آمده بود بالای سرم.. به سختی تکانی می‌دهم به خودم و با چشم‌های نیمه‌باز خودم را به کوله‌ام می‌رسانم. کیف پولم را به سرعت پیدا می‌کنم و گواهینامه‌ام را می‌دهم دستش. گواهینامه را می‌گیرد و غر می‌زند. ساعت 5صبح بیدار شده بود و دیده بود هنوز نخوابیدم. دوباره یادش افتاده آدم طبیعی نیستم و این وضع زندگی نمی‌شود..
ظرف‌ها را می‌شورم و یادم به کاسه‌هایی می‌افتد که می‌خواستم همراهم ببرم. دوتایشان خیس ست و یکی را می‌گذارم جلوی چشم که بعدن یادم باشد. می‌گویم: شکر و یک بسته شکر می‌دهد دستم.
در کابیت را باز می‌کنم و دنبال بسته‌ی کافی‌میکس می‌گردم. گاهی برای تنوع از چای خوردن مداوم بد نیست.
می‌روم دنبال لیستی که از قبل نوشته بودم. می‌گوید: مگه فردا می‌خوای بری؟ می‌گویم: نه! سه شنبه صبح..
می‌گویم: عدس
می‌پرسد: چقدر؟
نمی‌دانم
می‌پرسم: رفتید بیمه؟
می‌گوید: نه. نیومد
می‌گویم: گواهینامه‌ام چی؟
می‌گوید: حالا می خوای رانندگی کنی مگه؟
شانه بالا می‌اندازم و می‌روم. یک جعبه دستمال کاغذی می‌گذارم کنار بسته‌ی شکر. نمی‌پرسم ماشین چه شد؟
بابا دیشب می‌پرسید: کی کنار در نشسته بود؟ نترسید؟
یادم رفته بود حال خواهره را بپرسم. آن موقع فقط عصبانی بودم. مامان می‌گفت راننده تاکسی شانس آورد کتک نخورد ازت!
قطعن که آدم دعوا نبودم. - انگار تصور بقیه از من ترسناک‌تر از خودم هست - فکر کن بخواهی بروی تعطیلات.. تازه از شهر خارج شدی، یکی از پارک در بیاید و بدون توجه به تو که داری می‌گذری، با سرعت بیاید وسط خیابان و بکوبد به ماشین تو..
مرد رهگذر داشت ارشادم می کرد چرا ماشین را از وسط خیابان حرکت داده بودم تا تصادف دیگری پیش نیاید. مدام می‌گفت تو که دختری نباید اینکار را می‌کردی. تو که دختری باید.. تو که دختری نباید..
مامان می‌گفت: منظورش این بوده در هر حال تو که دختری نباید با سرعت می‌آمدی و باید به خاطر آقا می‌ایستادی و تا بگذرد.
نادر می‌گفت: اگر صبر می‌کردی انقدر ادامه می‌دادند تا باور کنی مقصر تو بوده‌ای.
به اندازه‌ی 5 دقیقه شاید تا بابا بفهمد ایستاده‌ام و دور بزند و برگردد همه ریخته بودند سر من. بابا می‌گفت: تو نباید باهاشون بحث می‌کردی. من هیچ نگفته بودم. فقط به مرد رهگذر گفته بودم لطفن ساکت باشد و نظراتش را نگه دارد برای خودش
بعد که بابا آمد رفتارها عوض شد. مرد رهگذر گفت: چرا زودتر نگفته‌ام دختر آقای فلانی هستم؟
بابا که نماند تا معطل پلیس و غیره شویم. گفت فدای سرت. تصادف پیش می‌آید. بیمه‌ی راننده‌ را گرفت و رفتیم..
چشمم می‌افتد به اسکاچ روی میز آشپزخانه. می گذارم روی وسایلی که جمع کرده‌ام. می‌پرسد: اینو چرا برداشتی؟
می گویم: می‌خوام. اون خراب شده
می‌گوید: این سیم داره و یکی دیگر از کشو در می‌آورد و می‌دهد دستم.
نگاهش به کتری و قوری روی اجاق ست. می‌پرسد: قوری را چرا پر کردی؟
نمی گویم: حالا آخرش یک لیوان چای که بیشتر نمی‌ماند برای من..
در آشپزخانه‌ام هنوز، یکی می‌گوید: مهرنوش!
می گوید: چای بریز و بیا. می‌گویم بعد بگو چرا یک قوری چای دم کرده‌ای!

Saturday, February 13, 2010

از لحاظ توازن

دیروز
قشر نازک یخ جلوی در پارکینگ را پوشانده بود. با احتیاط آمدم بیرون و خودم را رساندم روی برف‌ها و آرام سربالایی را طی کردم. دست کردم توی جیب پالتو که دستکش‌هایم را در بیاورم. لنگه به لنگه بود. راه رفته را برگشتم تا خانه. پله‌ها را بالا رفتم و لنگه‌ دستکش اشتباهی را پس دادم و دست‌کش خودم را گرفتم. آمدم بیرون. قدم اول، قدم دوم و ...
روی سمت راست بدنم سقوط کردم.. دست راستم را به سختی تکان دادم و دوباره سرپا شدم.

امروز
روی پله ایستاده بودم. پایم را بلند کردم تا روی پله‌ی بعدی بگذارم. 3-4 تا پله را سقوط کردم. نیمه‌ی چپ بدنم را نمی‌توانستم تکان دهم. از درد صدایم در نمی‌آمد. چند دقیقه‌ای ثابت مانده بودم.

حالا هر تکانی که می‌خورم یک نقطه‌ای از بدنم دردش می‌آید و آه از نهادم بلند می‌شود..

Wednesday, February 10, 2010

دنبال راهی برای سرگرم کردن و حواس پرت شدگی می‌گردم
برای فکر نکردن
برای توجه نکردن به دلشوره‌ها
فردا بیاید یا نیاید که بگذرد..

Tuesday, February 9, 2010

می‌گویم: خروپف می‌کنی
می‌گوید: نه! .. و گازم می‌گیرد
بعد آدم هوس می‌کند دقیقن همین وقتی که احساس می‌کنی خوابش عمیق شده، برود تکانش دهد، بیدارش کند و بگوید: شنیدی؟ خروپف نبود؟

می‌گوید: بازی کنیم.. اسم شهر بگوییم که با حرف آخرش اسم دیگری..
می‌گوید: لاهیجان
می‌گویم: نائین
با نون ادامه می‌دهیم و آخرش سر نون اسم کم می‌آورد و جر زنی آغاز می‌شود تا نیاوران را شهر حساب کنیم!
می‌گویم: من دیگر با تو بازی نمی‌کنم!
می‌گوید: هوپ بازی کنیم
می‌پرسم: سر ِ 5 ؟
می‌گوید: 2
می‌گویم: خب ما دو نفریم. همش یکی باید بگوید هوپ!
می گوید: خب پس مخرج‌های عدد 97 !
نگاهش می‌کنم. شاید هم می‌خندم. شاید هم زیر لب می‌گویم دیوانه!
می‌گوید: 3
می‌گویم: سخته. حوصله‌ی بازی ندارم
می‌گوید: 1
می‌خندم.
می‌گوید: شروع کنیم! هوپ
می‌گویم: هوپ
می‌گوید: هوپ
می‌گویم: هوپ
- هوپ
: هوپ
ادامه می‌دهیم انقدر که انگار هاپ هاپ می‌کنیم برای هم..

Saturday, February 6, 2010

خیلی وقت‌ها همینکه بنویسی " نوشتنم نمی‌آید " مثل معجزه عمل می‌کند و کلمه‌ها روان می‌شوند.
حالا می‌نویسم که شاید کارساز شود..

Friday, January 22, 2010

اهمیت امانت ندادن - 3

پاییز 88
خانم سین یک شب مهمان خانه‌ام بود و اجازه گرفت نگاهی به کتاب‌هایم بندازد.. وقتی رفت کتاب‌های عکاسی‌ام نبود.. پرسیدم ازش که همراهش برده؟ گفت آره با چند تا نمایشنامه!
پرسیدم کدوم‌ها رو؟
اسمشان را یادش نبود.. منم یادم نیامد کدام یکی از کتاب‌های نخوانده‌ای که آورده بودم بخوانم، را برده..
و هنوز هم نیاورده..


آقای ف می‌گوید " بازگشت به خانه" پینتر را داری؟
روز بعد برایش می‌آورم تا مشق‌هایش را بتواند بنویسد..
چند هفته بعد در کافه‌ی کنار دانشگاه می‌بینمش. مشغول خواندن کتاب ست و مداد به دست زیر کلمات خط می‌کشد.
می‌گویم: توی کتاب چرا خط می‌کشی؟
می‌گوید: کتاب تو بود؟ فکر کردم کتاب خانم شین هست! خب حالا چیزی نشده که.. یکی برات می‌خرم. اینم باشه برای من!
و خب کتابی قاعدتن خریداری نمی‌شود و منم پی‌ش نمی‌روم.


من کتاب‌هایم را دانه دانه پیدا کرده‌ام. یک ترم لیست کتاب نوشته‌ام که آخر ترم بروم تهران اینها را بخرم.. یا اگر عجله‌ای بوده دوستی زحمت خریدش را کشیده یا کپی کتاب را تهیه کرده‌ام.. غیر از " در انتظار گودو" هیچ نمایشنامه‌ای که به کارم بیاید در این شهر ندیده‌ام. یادم نیست کتاب داستانی اینجا خریده باشم.. یعنی قبلن‌ها کتاب‌فروشی بود که هیچ وقت دست خالی ازش بیرون نیایم ولی چند سال ست کتاب‌هایش با مزاج من دیگر سازگار نیست. کتاب‌هایی ست که راحت‌تر فروش برود..
بعد دلم می‌سوزد برای کتاب‌هایی که به اسم امانت برده می‌شوند و باران خورده و پاره و خط‌خطی و گم می‌شوند یا هیچ وقت برگردانده نمی‌شود.
سخت‌م هست دنبال کتاب‌هایم بدوم و یادآوری کنم لطفن کتابم را بیاورید اگر می‌شود، اگر نمی‌خواهید بخوانید و قرار است در اتاقتان خاک بخورد، من بهتر می‌توانم ازشان نگهداری کنم!
اینهمه سهل‌انگاری و بی مسئولیتی ناراحتم می‌کند. من خیلی راحت کتاب امانت می‌دادم.. ولی بعد از یک سال و نیم هم‌زیستی با دانشجویان اینجا، به این نتیجه رسیده‌ام که باید تجدید نظر کرد..

اهمیت امانت ندادن - 1
اهمیت امانت ندادن - 2

اهمیت امانت ندادن - 2

پاییز 88
آقای جیم می‌گوید: کتاب اصول کارگردانی فرانسیس هاچ را داری؟ می‌گویم آره و قراره می‌شود فردا برایش بیاورم.

آقای ط، همخانه‌ای جناب جیم می‌گوید: داستان کوتاه داری؟ برای فلان کار می‌خواهم و اینگونه باشد و اینجوری و ..
می‌گویم: آخر هفته که دارم می‌رم خونه یادآوری کن تا برات بیارم.

هفته‌ی بعد کتاب‌ها را تحویلش می‌دهم و ‌می‌گویم من الان به این کتاب‌ها نیازی ندارم..
می‌گوید: تا یک ماه دیگه برات میارم.

یک ماه می‌شود، دو‌ماه، می‌شود سه ماه.. قبل از فرجه‌ها به جیم و ط می‌گویم: من آخر هفته می‌رم خونه، لطفن تا اون موقع کتاب‌هام را بیارید.
جیم کتابم را از کیفش در می‌آورد و می‌گوید یادته فلان روز بارون می‌بارید؟ کتابت تو کیفم بود، خیس شده.. من هفته‌ی دیگه می‌رم تهران. حتمن برات می‌خرم و میارم.
می‌گویم شاگردهای کلاس استاد خ دنبال این کتاب می‌گشتن، امتحان داشتن ولی فقط یکیشون تونست چندبرابر قیمت پیدا کنه. چاپش تمام شده!
می‌گوید: من پیداش می‌کنم.

یک ماه قبل سر کلاس استاد به جیم گفت روی فلش‌ت این فایل را بریز و ببر خونه کار کن. جیم گفت همراهم نیست. فلش‌مموری بابا که دستم بود را دادم بهش و گفت تا هفته‌ی بعد برات میارم.

فرجه‌ها تمام می‌شود. دو روز مانده به پایان امتحانات. زنگ می‌زنم به جیم و می‌پرسم کی خونه هستید که من بیام فلش را بگیرم؟
می‌گوید این چه حرفیه دنیا جان؟ وظیفه‌ی منه برات بیارم.. خودم میارم.
می گویم پس کتاب‌هایی که به ط داده‌ام را هم بیاور و تشکر می‌کنم.
روز تمام می‌شود. فردا می‌شود.. ولی هیچ خبری از جیم نمی‌شود. به ط اس‌ام‌اس می‌فرستم که من فردا می‌روم خانه. امروز کی‌هستید که بیایم کتاب‌هایم را بگیرم؟ لطفن به جیم هم بگو فلش را بگذارد دم دست که بیایم بگیرم.
جواب می‌دهد جیم می‌گه فلش تهران جا مونده و قبلن بهت گفته!
بعد سوال برایم پیش می‌آید که دیروز آن چشم‌ها و وظیفه و می‌‌آورم دم خانه محض چه بود؟ وقتی کتاب را که قرار بوده بخرد و نخریده و قصد پس دادن کتاب خودم را هم ندارد. فلش هم که می‌گوید تهران ست.. اس‌ام‌اس می‌دهم: دوستی‌تون برام خیلی مهم‌تر بود ولی الان احساس می‌کنم دارم پیچونده می‌شم و این ناراحتم می‌کنه.
زنگ می‌زند شاکی و ناراحت و که دنیا این چه حرفی‌ست که می‌زنی؟
می‌گویم: من هر بار که به کسی می‌گویم کتاب‌هایم را بیاورد خودم بیشتر شرمنده می‌شوم. شماها منو شرمنده‌ی خودم کردید. من هر بار که بهتون یادآوری کردم کلی خجالت کشیدم. ولی شما هی امروز و فردا می‌کنید. یه چشم می‌گید که دهن من بسته شه انگار! اگه جناب ط از اول می‌گفت مثلن سه ماه وقت نیاز داره برای خوندن کتاب‌ها من هیچ وقت احوال کتاب‌ها را توی این سه ماه نمی‌گرفتم. تازه الانم خیلی بیشتر گذشته و ...
آقای ط اس‌ام‌اس می‌دهد: دنیا می‌شه اسم کتاب‌هایی که دست من داری را بگی؟
نمی‌پرسم: یعنی نمی‌تونی تشخیص بدی کدوم کتاب مال تو هست یا نیست؟ یا یه نگاه بهشون ننداختی در راه خدا که اسمشون آشنا باشه برات؟

پیاده می‌روم تا سر کوچه‌شان. فقط ده دقیقه راه است. زنگ می‌زنم من رسیدم سر کوچه. ط می‌گوید تا 5دقیقه‌ی دیگه میام!
می‌آید با کتاب‌ها. کتاب‌ها را می‌گیرم و می‌گویم: یکی نیست.
می‌گوید ولی فقط اسم همین‌ها تو اس‌ام‌اس بود.
می‌گویم " بعد از آن شب" نیست
می‌گوید: وای! این اسم کتاب بود؟ من هی فکر کردم یعنی چی بعد از آن شب؟

اهمیت امانت ندادن - 1

پاییز 87
استاد کتابی از مارکز را همراهش آورده.. داستان " زنی که هر روز رأس ساعت 6صبح می‌آمد" را سر کلاس می‌خوانیم و تمرین جدیدی می‌دهد که با توجه به این نمایشنامه بنویسیم. تا قبل از جلسه‌ی بعد کتاب را تهیه می‌کنم. داستان را می‌خوانم و همراهم می‌برم سر کلاس.
آقای نون درخواست می‌کند کتاب را برای یک هفته امانت دهم تا سر فرصت داستان را بخواند و می‌گوید هفته‌ی آینده کتاب را می‌آورد.
هفته‌ی بعد و هفته‌های بعدتر می‌آید.. و ترم تمام می‌شود و ترم بعدتر و تابستان می‌گذرد ولی از کتاب خبری نمی‌شود. مجموعه داستانی که خودم فقط یکی از داستان‌هایش را خوانده بودم.

زمستان 87
کیفم را باز می کنم دفترم را در بیاورم.. آقای سین چشمش می‌افتد به کتاب‌های درون کوله‌ام.. درخواست می کند کتاب‌ها را ببیند. تازه از راه رسیده‌ام و یک‌راست آمده‌ام دانشگاه با کتاب‌هایی که از خانه آورده‌ام همراهم. نگاهی به کتاب‌ها می‌اندازد و " از آغاز تا پایان، از پایان تا آغاز نمایشنامه" را برمی‌دارد و می‌گوید من این را می‌برم بخونم!
می‌گویم اینو تازه خریدم و هنوز نخوندمش. لطفن زود بیارش. استاد عین گفته حتمن بخوانید. کتابش را به سختی دوستم برام پیدا کرده.
می‌گوید خیالت راحت.. زود میارم..
بعد از تعطیلات عید یادآوری می‌کنم کتاب را بیاورد. می‌گوید: حالا بعدن میارم!
می‌گویم: ترم از نیمه گذشته و من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام.
می‌گوید: زهرا پارسال یه کتابی به من داد، یه بار اومد با یه لحن امری گفت کتابم را بیار! منم بهم برخورد.. دیگه کتابش را نیاوردم. حالا می‌تونی بری از خودش هم بپرسی. خلاصه به من کلید نکن و گیر نده.. دلم نمی‌خواد مجبور شم کتابت را پس نیارم! کاری نکن اینجوری شه..
می‌گویم سین جان تا جایی که یادمه کتابم چند ماهه دستته و من الان بهت یادآوری کردم ولی یه کتاب ارزش بحث و جدل را نداره. خواستی بیار، نیاوردی هم مهم نیست. فقط رفتارت باعث می‌شه من دیگه بهت کتابی امانت ندم.
ترم تمام می‌شود.. تابستان می‌گذرد. آبان 88 بلاخره کتاب را آورد با کلی منت و انگار که لطف کرده باشد..

Tuesday, January 19, 2010

ایستاده جلوی آینه.. می‌گوید: وای! یه موی سفید
می‌گویم: فقط یکی؟
می‌گوید: آره! یعنی پیر شدم؟
می‌گویم: من چند ساله سه، چهارتا دارم..

Sunday, January 17, 2010

لالایی مطمئن

برای یک خواب زودهنگام و سریع و بدون جان کندن‌های بسیار و کلافگی،
بهترین راه این‌ست که قصد درس‌خواندن کنید. بعد از باز کردن کتاب و تلاش
در جهت تمرکز، بعد از گذشت اندکی معجزه‌ی لالایی و سنگین شدن پلک‌ها را
درک خواهید کرد..


پ.ن بی‌ربط: امشب فکر کردم شاید ای‌میل‌ نفرستاده‌ام! یا شاید اشتباهی
فرستادم! یا هرچیزی جز اینکه این دو تا ای‌میل را فرستاده باشم.. توی
آیتم‌های فرستاده شده نگاه کردم، بودند. آدرس فرستنده هم درست بود.. به
قول سمانه این روزها به خود می گیرم. هر عکس‌العملی را در خودم جستحو
می‌کنم.

Wednesday, January 13, 2010

سه شنبه‌ای از روزها

ساعت 6:50 صبح
گیجم. زنگ موبایل را قطع می‌کنم. چشمهایم را بیشتر از یک خط باریک باز نمی کنم و مچاله می‌شوم در خود..
7:04
صداهایی از آشپزخانه می‌آید. لابد سمانه بیدار شده. با چشم‌های نیمه باز خودم را می‌رسانم به هال و می‌نشینم جلوی شوفاژ. سردم ست.. هوا نیمه تاریک ست هنوز. شب در جریان ست و خواب پیچیده دور تنمان.. درونم پیکار ست ین خواب و بیداری ! دلش بیداری نمی‌خواهد و فرصتی هم برای خواب نیست.
کتری بر سر و سینه می‌زند. چای می‌ریزم و می‌روم تا آبی به سر و صورت بزنم. سمانه مانتو‌اش را می‌پوشد و من هنوز با تاپ و شلوارک در خانه تلو تلو می خورم و مست از خواب آلودگی..
7:18
کیک می‌خورم و هنوز درگیر سحرخیزی بدون کامراوایی‌مان هستیم. تلفن زنگ می‌زند. سحر منتظر ست.. سمانه می‌گوید: 6-7 دقیقه‌ی دیگر می‌آییم.
کیک گیر می‌کند توی گلویمان از عجله و چای که نیمه می‌ماند در لیوان..
7:35
ایستاده ایم منتظر تاکسی. سمانه آن‌سوتر بند کفش می‌بندد و سحر در تقلای بستن شال‌گردن کودکی که مادرش آن را در آغوش گرفته.
پیکان قرمز رنگی نگه می دارد. می‌گویم: " زود باشید! " سحر از زن رهگذر عذرخواهی می‌کند. سوار می‌شود و در را می‌بندد.
سمانه می‌گوید: به نظرت اگه سوال‌ها را تستی نده، چه کنیم؟ می گویم: به نظرت با این جزوه ی احمقانه چه باید می‌کردیم؟
بسته‌ی آدامس را از کیفم در می‌آورم و تعارف می کنم. کسی دلش نمی‌خواهد. یک‌دانه می‌اندازم دهنم. طعم مزخرفی دارد برای این صبح. هر طعمی برای هر لحظه‌ای و هر روزی مناسب نیست. این را باید یادم باشد..
7:45
ماشین تپ تپی می‌کند و کنار جاده متوقف می‌شود. نگاهی بینمان رد و بدل می‌شود که امتدادش به ساعت‌هایمان می‌رسد. راننده پیاده می‌شود و درگیر ست با ماشین.
خورشید روبرویمان ذره ذره، شعاع نورش را در آسمان پخش می‌کند..
8:10
روی صندلی‌هایمان نشسته‌ایم. استاد می‌آید، چرخی می‌زند و سی‌دی مشق‌ها را تحویل می‌گیرد.
پاسخنامه شکل دوار سرگیجه آوری دارد.
9:13
همه می‌‌آیند و می‌روند. خوابم می‌آید. باید جایی پیدا کنم برای نشستن و خواندن نمایشنامه. می‌دانم رفتن به خانه مساوی ست با خواب و دیگر یارای خواندن و تحلیل نیست. مجید سر می‌رسد و می‌پرسد: بافت را آوردی؟
آه از نهادم در می‌آید. می‌گویم: مگه من نگفتم بهم یادآوری کنید؟ برای کی می‌خوای؟
می‌گوید: فردا ظهر
می‌گویم: الان که زوده. یکی دو ساعت دیگه یادآوری کن به خواهرم زنگ بزنم ببینم می تونه پیداشون کنه و برام بفرسته؟
11:30
نشسته‌ام کافه‌ی کنار دانشگاه. روبرویم ساکت نشسته. در نبرد بین خواب و بیداری و بیهوشی، به انتهای "پهلوان اکبر می‌میرد" می‌رسم. تعجب می‌کند از خواندن یک ساعته نمایشنامه. ولی مغزم فتوا نمی‌دهد برای حرف زدن. می‌گویم: می‌رم خونه، می‌خوابم. بعد زنگ می‌زنم و تحلیل می کنم برات..
11:45
صدایم به دینا نمی‌رسد. بعد از چند بار تلاش ناموفق، گوشی‌ام خاموش می‌شود..
12:57
به دینا نشانی کارهای مبانی را می دهم که فلان کار بافت را پیدا کن و به بابا بگو به ماشین‌های خطی بدهد تا بیاورند. قرار می‌شود هر وقت پیدا کرد، خبر بدهد.
و سعی می‌کنم بخوابم.
1:23
سهیل زنگ زده از پیش‌فروش اینترنتی بلیط‌ها می‌پرسد. بی‌خبرم. می‌گویم بعدن چک می کنم و دوباره می‌خوابم.
با محمدرضا و شراره سر کلاس استاد ق – که هیچ وقت کلاسی باهاش نداشته‌ام و نخواهم داشت - نشسته‌ایم. تعدادمان خیلی کم ست. انگار بالشتم را هم برده‌ام که با اخم‌های استاد، خودم را جمع می‌کنم و نهیب می‌زنم الان وقت خواب نیست. کاغذی دستم ست که سعی می‌کنم از خلال صحبت‌های استاد نت برداری کنم..
استرس دارم. ساعت 5 شده و هنوز سر کلاس هستیم. فیلمی در حال پخش شدن ست و تند تند می‌نویسم. حواسم به ساعت هست و به دینا اس‌ام‌اس می‌فرستم برای هماهنگی و پرس‌و‌جو می‌کنم که این ماشین کی می‌رسد و دیر نرسم.
استاد ق تشر می‌زند بابت اس‌ام‌اس بازی‌ام. کاغذ بزرگی که چند تا خورده وسطش را باز می‌کنم. از نوشته‌های من سیاه شده. سعی می کنم ثابت کنم تمام هوش و حواسم اینجا بوده و همه‌ی نکات مهم را یادداشت کرده‌ام. وسط کاغذها طرح‌هایم هم هست و سعی می‌کنم نقاشی‌ها را پنهان کنم.. حالم هیچ خوش نیست. از استاد ق و عصبانیتش به شدت می‌ترسم و تلاش می‌کنم خودم را تبرئه کنم.
2:16
دینا زنگ می‌زند که کارها را پیدا کرده و هر وقت بابا تحویل ماشین‌های خطی داد، خبرم می‌کند.
می‌گویم باشد و دوباره پلک‌هایم می‌افتد روی هم.
پرستو یک گوشه نشسته و شام می‌خورد انگار. نان و کتلت تعارفمان می‌کند. یادم می‌افتد کمرم درد می‌کرد. درست یک نقطه کنار ستون فقراتم. محمدرضا باز می‌گوید: دکتر که می‌دونی برای چیه؟ فقط برای صادر کردن جواز فوت!
دست می‌زنم به ستون فقراتم و با انگشتانم پوست تنم را می‌کاوم. انگشتم به یک برجستگی می‌رسد. انگار که کمرم را از روبرو ببنم. برجستگی بیضی شکل، متورم و کبود روی کمرم را می‌بینم. وحشت می‌کنم..
3:09
چشم‌هایم را باز می‌کنم. اسم محمد را می‌بینم. زنگش را قطع می‌کنم و چشم‌ها را می‌بندم.
هوا تاریک ست یا خواب من رنگ ندارد.. در خیابان قدم می‌زنم، رو به مقصدی که یادم نمانده.. عجله دارم..
3:31
دینا باز زنگ زده. در دلم به مجید و روزبه و فراموشی خودم فحش می‌دم. چرا وقتی خانه بودم یادآوری نکردن؟ اصلن چرا مشق‌هایشان را ننوشتن؟ چرا من کارهایم را یادداشت نمی‌کنم؟
دینا می‌گوید بابا بسته را تحویل داده و قرار شده هر وقت ماشین حرکت کرد بهش زنگ بزنن و خبر بدن. شماره ی ایرانسلت را هم داده به راننده که باهات تماس بگیره.
3:45
دوباره تماس می‌گیرد. می‌گوید: ماشین حرکت کرده.. خودش زنگ می‌زنه بهت تا بری بسته را تحویل بگیری.

با موهای باز و آشفته قید خواب را می‌زنم و از اتاقم بیرون می‌آیم. سمانه بیدار شده. می‌گویم: با این چند ساعت خواب به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم..