امروز بلاخره ساعت 7ونیم از رختخواب جدا شدم و بهانهای برای نرفتن پیدا نکردم و نتونستم خودم را قانع کنم که میشه نرفت.
در کمال خوشحالی اولین جلسهی کلاس بود و لبخند رضایت روی لبم بابت خوابی که در هفتههای گذشته از خودم دریغ نکردم!
Posted by
Donya
at
2/27/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
2/25/2011
Posted by
Donya
at
2/08/2011
4
comments
امروز عصبانیتر از دیروز
نمرههام داره صعود میکنه به طور معکوس
مردک! 12ونیم آخه؟ برگه را نگاه کردی واقعن؟ دیگه چی باید مینوشتم که ننوشتم؟
Posted by
Donya
at
2/07/2011
0
comments
عصبانیم
بلاگر هم باز نمیشه از دیشب و فقط با فیلرشکن باز میشه
دارم حرص میخورم از نمره یه درس 4واحدی
کارت را یه هفتهای تمام کنی تا بفرستن جشنواره کوفت! مقام سوم را نصیب
دانشگاه کنه در حالیکه مقام اول هم نداشتن!
یه نقص هم نذاره رو کارت که بگی جوشکاری یا برشش بد بود
نمرهی من باشه 16! نمرهی اونی که از زیر کار در رفته و همش ولش کن و
سرهمش کنیم بره، بشه 15
حداقل نمرهی کم میخوای بدی منصفانه نمره بده!
Posted by
Donya
at
2/06/2011
4
comments
Posted by
Donya
at
2/06/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
2/02/2011
3
comments
Posted by
Donya
at
2/02/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/25/2011
3
comments
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
تمام وقتهایی که ناراحتم و کلافهام میکند، سکوت میشوم و حرفم نمی آید. خیلی که دیگر بهم فشار میآمد جمع میکردم و برمیگشتم خانهی پدری و با فراموشی برمی گشتم و دلخوریها را جا میگذاشتم..
اینبار 24ساعت سفر بودم فقط. وقتی برگشتم همه چیز عجیب بود و من ساکتتر و بیحوصلهتر میشدم.. شین اصرار داشت برو حرف بزن باهاش و همش سوءتفاهم هست. حرفی نذاشتم، حداقل انتظارم این بود که بیاید توضیح دهد و تعریف کند مثل همیشه. 24ساعت در این خانه نبودم و انگار که قرنها دور افتادم..
گفتم بعد از امتحان باید برم خونمون! شین گفت: باز داری فرار میکنی؟
بهانه آوردم که نه.. مجبورم و باید ماشین را ببرم و وسیلههایی که دایی فرستاده را تحویل مامان بدهم.. ولی ته دلم میدانستم تاب ِ این فضا را ندارم.
وسیلههایم را تند تند جمع کردم. مانتو پوشیدم و روسری دستم بود و خواستم بگویم: من دارم میرم.. از آشپزخانه بیرون آمد، بغلم کرد و گفت: دنیا من نمیخواستم ناراحتت کنم! منظورم اصلن چیزی نبود که تو برداشت کردی..
حرف زد و حرف زدم و خانهمان دوباره رنگ ِ همیشگیاش را گرفت..
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/23/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/20/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
1/19/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/18/2011
1 comments
کتاب 300صفحهای تفسیر موضوعی قرآن را گذاشته بودم جلویم و کمکم پلکهایم بسته میشد. بعدازظهر به بهانهی گرفتن یک دفتر سر از خانهی الف و شین درآوردیم و ساعت 10 شب برگشته بودیم خانه. یک ساعت بعد میان خواب و بیداری الف و شین آمدند تا شام بخوریم. امتحان 8صبح بود و حتا نمیدانستم کدام قسمتهایش حذف ست. فقط دروس عمومی میتوانست مرا نگران ِ قبول نشدن کند و هرچه حساب کتاب میکردم قادر به خواندنش نبودم و به خودم دلداری میدادم که حالا فوقش برای یکبار در طول تحصیل درسی هم پاس نشود! ولی دوباره غمم میگرفت نه از امتحان ِ دوباره که از تکرار ِ سر کلاس نشستن و رفتن برای این درس.
الف گفت: ساختمان جدید نویز نداره هنوز و به راحتی موبایل آنتن میده. من زنگ میزنم بهت سوالها را بخون. جوابها را پیدا میکنم! ..
بلاخره خودم را راضی کردم و خیالم که راحت شد کتاب را گذاشتم کنار و تا صبح به گپ و گفتگو گذشت. ساعت4صبح الف برگشت خانه و قرار شد 8:15 زنگ بزند..
شمارهی صندلیام وسط کلاس و ردیف اول بود و کنارش محل تردد مراقب. 5تا سوال تشریحی بود برابر با 10نمره و 5نمره هم سوال تستی که در همان 10دقیقهی اول خدایا به امید تو و با رد گزینه و استدلال پاسخ دادم..
ساعت 8:15 مراقب ایستاده بود جلویم. جرأت نمیکردم سرم را بلند کنم. صدایم به الف نمیرسید. قطع کرد و دوباره زنگ زد. باز نمیشنید. صدایش را میشنیدم که شین را از خواب بیدار میکرد و میگفت: من نمیفهمم این چی میگه! تو گوش بده..
گفتم: الحمدالله الرب العالمین گفت: آها! تفسیر سورهی حمد.. اوکی! سوال بعدی را بگو!
گفتم: حجاب .. و بعد صدا دیگر نمیرسید. وقت امتحان 45دقیقه بود که 25دقیقهاش گذشت. به سختی و با سرفهها راضیشان کردم که بیخیال! جواب همینها را بگویید.
سرفه یعنی آره! سکوت یعنی جواب منفی.. این شد رمز برای منی که صدایم به پشت خط نمیرسید و نمیتوانستم بلنترحرف بزنم.. سوال 3رهآورد مهم حجاب را میخواست و آنها سرتیتر بخش حجاب را هی در گوشم میخواندند تا رسیدند به رهآوردش..
الف شروع کرد شمرده شمرده خواندن و کم کم به چرت بودنش ایمان میآورد. بعد از دو خط افتاده بود به خنده که این مزخرفات چیه آخه؟ .. دستم را گذاشته بودم روی گوشم و انقدر صدای خندههای دختر بلند بود که نگران بودم مراقبی که در چند قدمیام ایستاده هم بشنود..احساس کردم الف غش کرد از خنده و شین جایش را گرفت. دو خط خواند و رسید به بیمعنی بودن جمله و این یعنی چی؟ و دوباره به شدت خنده..
مراقب آمد بالای سرم و گفت وقتی نداری! چرا برگهت هنوز سفیده؟ با صدای بلند پرسیدم: چقدر دیگه وقت دارم؟
گفت: 5دقیقه
الف و شین انگار به خودشان آمدند و مبحث حجاب را به پایان بردند. 5دقیقه وقت اضافه هم گرفتم و گفتم اجازه بدید من آیات محکم و متشابه را هم بنویسم. شین و الف به تکاپوی پیدا کردن جواب و بلاخره از 5 تا سؤال 4تایش به جواب رسید.
سر راه نان خریدم و رفتم همراه الف و شین صبحانه بخوریم.. و فکر میکردم مهمترین رهآورد حجاب و مقنعه برایم این بود که برای اولین بار جرأت پیدا کردم تقلب کنم..
Posted by
Donya
at
1/18/2011
1 comments
برچسبها: داستانواره
Posted by
Donya
at
1/16/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/16/2011
0
comments