Tuesday, September 30, 2008
چه وضعیه آخه؟
Posted by
Donya
at
9/30/2008
0
comments
Monday, September 29, 2008
منم که مست خوابم و مدهوش
پ.ن: کمتر بخواب عزیزم!
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
گفتم بدانید اینجا یه تغییر کاربری در حوزه آشپزی هم داده اگر خدا قبول کند!
پ.ن برای رفع ابهام: ذکر این نکته برای خنده بود فقط! آنهایی که مرا می شناسند دقیقن می فهمند رابطه ی من و آشپزی یعنی چه؟ :دی
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
Sunday, September 28, 2008
حسی که عنوان ندارد
در اولین غروب سرد و بارانی پاییز.. هوا که زود به سوی تاریکی رفت و باران شدت گرفت.. تند و یکریز و بی وقفه با صدای باد.. مثل طوفانی در کمین..
یاد شیفت بعدازظهر مدرسه ی راهنمایی افتادم. یه حسی شبیه اون روزها پشت میز و نیمکت، روزهایی که زود تاریک می شد و باران بی وقفه می بارید..
Posted by
Donya
at
9/28/2008
0
comments
Friday, September 26, 2008
می سپارم به آب
تو فکر کن نوشته های اینجا لحظه های من ست که روی آخرین تکه ی کاغذ - کاغذهایی که تمام نمی شوند- می نویسم و لوله می کنم داخل بطری؛ سرش را با چوب پنبه ای محکم می کنم و می سپارم به آب..
شاید در دوردست.. شاید ته این اقیانوس بی انتها کسی درب این بطری را باز کرد.. شاید هم دفن شد تا ابد. چه فرقی می کند؟
خودم را غرق می کنم در بی خبری مطلق
Posted by
Donya
at
9/26/2008
Thursday, September 25, 2008
من
"از اولین روز حقیقتی برایم آشکار شد: در شهر پنکه ها هر چیزی که باشکوه نبود، زشت بود.
پس می توان گفت: تقریباً همه چیز زشت بود.
نتیجه ی فوری اینکه: زیبایی دنیا من بودم. "
خرابکاری عاشقانه؛ املی نوتومب، ترجمه ی زهرا سدیدی؛ نشر مرکز
Posted by
Donya
at
9/25/2008
0
comments
برسد به دست خودم
آخر دختر جان تو که طاقت یک اخم و ناراحتی اش را نداری.. و از تصور ناراحتی اش هم از حال می روی.. بیخود می کنی پشت سرش شکوه می کنی!
Posted by
Donya
at
9/25/2008
Wednesday, September 24, 2008
Tuesday, September 23, 2008
لبخند تو زیباست
روز اول که دیدمش فکر کردم غم عالم روی دوش اش سنگینی می کند. از صورتش غصه و ماتم می بارید..
منتظر آمدن بچه های دیگر بودیم و گاه گداری کسی چیزی می گفت و حواس ها پرت موضوعات مختلف.. نزدیکش رفتم و پرسیدم: ناراحتی؟
سر تکان داد و گفت نه..
گفتم اگه چیزی شده و یا مشکلی هست می تونی به من بگی.
باز سرش را به علامت منفی تکان داد!
با خنده گفتم نکنه خوابت می یاد؟ یا اینکه از خواب بیدارت کردن و فرستادنت اینجا؟ آره؟
لبخند زد و گفت نه!
و یک لبخند زیبا - واقعن زیبا- تمام صورتش را پر کرد..
هفته ی بعد خانم پ هم انگار از دور متوجه ی صورت غمگین دخترک شده بود.. رفت سراغش و پرسید ناراحتی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
ایما و اشاره کردن از راه دور فایده ای نداشت! دخترک باز لبخندی صورتش را پر کرد و گفت چیزی نشده و ناراحت نیست..
خانم پ که نزدیکم آمد گفتم: حالت صورتش همینجوریه! منم هر جلسه فکر می کنم ناراحته و یا مشکلی پیش آمده.. ولی وقتی لبخند می زند زیبا می شود. حیف که این لبخند ها دوخته نشده به صورتش و دور افتاده..
Posted by
Donya
at
9/23/2008
1 comments
Posted by
Donya
at
9/23/2008
Monday, September 22, 2008
نخور دختر جان! نخور
چند روز دیگر موقع عروسی مهسا آمدم آه و ناله کردم که باز حرف عروسی و مهمانی و سفر شد جوش ها به صورتم حمله کرده اند.. این بار بدانید فقط به خاطر این "حلوای خرما" ست..
نمی دانم چرا هیچ کس انگار نمی خورد ازش و هر کس یکی دو قاشق روز اول چشید .. حالا هر شب من یه پیش دستی پر می کنم و با چای می خورم
تمام هم نمی شود لعنتی..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
1 comments
رویا می بافم
میل های بافتنی را از پستو در می آوردم.. سر می اندازم و رج اول را شروع می کنم..
یکی رو، یکی زیر.. دو تا رو، دو تا زیر، یکی...
رویا می بافم..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
درخت پر شاخ و برگ
یادتان هست این روایت کودکی را که هسته ی میوه ای را بخوری توی شکمت یه درخت می شود و رشد می کند و ... ؟
مهسا تعریف می کرد یک روز خواهرش گریان و دوان دوان از مدرسه برگشته بود خانه و دیگر نزدیک بوده از حال برود از شدت ترس و گریه.. چون یکی دو تا هسته ی گیلاس ناقابل خورده بود و یکی از همکلاسی ها بهش گفته بود الان توی شکمش درخت گیلاس رشد می کند و طفلک حسابی ترسیده بود مبادا از دهنش شاخ و برگ بزند بیرون..
ولی من این قصه را دوست داشتم.. چه بسا هسته های آلوچه - حالا شما هی بگویید گوجه سبز! آلوچه خوشگل تر ست- و آلبالو و گیلاس ها را خوردم در انتظار درختی که باید رشد می کرد و حتی آبیاری اش هم کردم..
تصورش هیجان انگیز بود! فکرش را بکن.. ریشه ای که دوانده می شود درونت و از تو رشد می کند، بزرگ می شود و پر بار می شود..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
0
comments
Sunday, September 21, 2008
شصت دقیقه پیش از زمان
ساعت این گوشه.. پایین سمت راست صفحه را تغییر نداده ام.. حس خوبی دارد که انگار یک ساعت از زمان جلوتری..
نگاهم که می افتد بهش.. لحظه ای مکث و یک ساعت ازش کم می کنم.. خیالم راحت می شود و لذت می برم از اینکه 60دقیقه ی دیگر مال من ست تا به این عدد برسد در جهان واقعی..
Posted by
Donya
at
9/21/2008
0
comments
می ترسم بروم و برگردم بعد تمام وبلاگم شود یادداشتهای من در خوابگاه! یه چیزی تو مایه های روزنوشت های این آقاهه که معلوم نیست رفته سربازی یا تفریحات یا به قول خودش هتل؟ اینهمه غم و غصه و آه و ناله کرد قبل از رفتن.. حالا هر هفته خونه ست! یه ذره دیر تر بیا باور کنیم واقعن رفتی سربازی :دی
Posted by
Donya
at
9/21/2008
نوشتم سلام و کمی احوالپرسی و دلم برایت تنگ شده.. یهو جواب آمد. درس می خواند مثل خیلی وقتها.. خسته بود و کلافه. می گفت همش امتحان دارم و درس می خوانم.
مثل تمام این وقتها جویای احوال خانواده و کل خاندان و شهر بود و منم این وقتها می شوم یک خبرگزاری که باید به مغزش فشار بیاورد. تیتر خبرها را بگوید و اگر خبرش هنوز به او نرسیده بود به شرح خبر بپردازد..
کمی حرف زدیم که بیشتر من حرف زدم و خبر رساندم..
و دخترعموهه که در اوج خستگی و کلافگی از فشار درس ها باز توصیه کرد درس بخوان!
Posted by
Donya
at
9/21/2008
Saturday, September 20, 2008
امان از فاصله ها
دیشب یادم افتاد از دوشنبه بیرون نرفته ام، هیچ دوستی را ندیده ام.. موبایلم این روزها به ندرت زنگ می خورد و شاید یکی دو تا اس ام اس می آید و می رود..
دوشنبه رفتم دیدن آناهیتا و بقیه اش خانه بودم جز یکی دو باری که راننده ی مادر بودم آنهم در حد تا سر خیابان رفتن و برگشتن.
این عجیب ست و کمی بی سابقه..
صبح زنگ زدم به فیروزه.. تاریخ عروسی اش مشخص شده. همینجوری هم دیگر همدیگر را دیر به دیر می بینیم و فاصله ها بیشتر شده..
بعدازظهر رفتم خیاطی. مدل لباس انتخاب کردم برای عروسی مهسا. فردا هم باید برویم خرید پارچه که در این دو هفته لباسم را حاضر کند. 18مهر جشن عروسی اش ست.
از خیاطی برمیگشتم رفتم کتابفروشی و کمی قدم زدم تنهایی.. مهسا قرار بود امروز بیاید. می ماند تا یکی دو روز بعد از عروسی اش. مهسا هم دور می شود.. خیلی دور..
میهن ای میل فرستاده بود کی شبنم می آید و هماهنگ کن همدیگر را ببینیم. شبنم جواب داد هفته ی دیگر دفاعیه اش هست. میهن مطمئن نبود آن موقع اینجا باشد.. از شکوفه هم خبری نیست. چقدر می گذرد از وقتی که دیگر نشد همه باشیم و همدیگر را ببینیم؟ خیلی گذشته..
Posted by
Donya
at
9/20/2008
بلاگر عزیزم دیگر داری کم کم ناامیدم می کنی! واقعن این انصاف هست؟ منی که اینهمه جلوی این وردپرسی ها ازت حمایت می کنم و هوایت را دارم.. تو چرا اذیتم می کنی؟ هان؟
اینهمه تعریفت را کردم و گفتم فقط تو! با باز شدن و باز نشدن گاه و بی گاهت و قر و غمزه هایت ساخته ام و شکوه نمی کنم.. آن وقت این پیغام جدید و خطای تازه چیست که هی بالای این صفحه رویت می شود و نوشته هایم نه درفت می شوند و نه پابلیش؟ باید کپی کنم و شونصد بار این صفحه را باز و بسته و از نو شروع کنم تا لطف کند و یه چند خط را بفرستد هوا! شاید هم فضا..
نکن اینجوری! یهو دیدی این وردپرسی ها طبق معمول دوره ام کردند و تو رو از چشمم انداختن.. تو دیگر بازی در نیاور لطفن! بچه ی خوبی باش.. آفرین!
پ.ن: حالا شما وردپرسی ها باز نیایید تعریف کنید از وردپرس زشت و بی ریختتان! من و بلاگر مشکلاتمان را در صلح و صفا با هم حل می کنیم!
Posted by
Donya
at
9/20/2008
0
comments
انگار این تابستان هم رسید به ته تهش.. مهمان داری ها هم تمام شد! خاله ها و فک و فامیل دور و نزدیک آمدند و رفتند و تور هر ساله ی گیلان نوردی شان را به پایان رساندند و خانه آرام شده فعلن..
Posted by
Donya
at
9/20/2008
Friday, September 19, 2008
مادر گفت برای وقتی که بزرگتر شدم ولی بی توجه به حرفش النگوها را کردم دستم با اینکه از دستهای لاغرم سر می خورد و راحت در می آمد.. حرف مادر هم تأثیری نداشت که "گمشان می کنی .. بذار برای چند سال بعد.." این النگوها مال من بود دیگر..
شاید بیشتر دوستشان داشتم چون مال او بود. چون سن من و النگوها تقریبن یکی بود و شاید هم یک سالی بزرگتر از من بودند. حالا دیگر به سختی در می آیند از دستم.. شاید به زور صابون..
النگوها را از روی ساعدم که قفل می شوند همیشه و ردشان می ماند روی پوستم، آزاد می کنم..
شاید یک روزی این ساعد و این دستها چاق تر شدند.. من هم مثل مادر از ترس اینکه مبادا گیر کنند توی دستم درشان بیاورم برای همیشه و بدهم به دخترکم.. دخترم هم با خوشحالی دستش کند و گوش نسپارد به حرفهای من که "گمشان می کنی.. بذار برایت نگه دارم تا کمی بزرگتر شوی.."
Posted by
Donya
at
9/19/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/19/2008
1 comments
Thursday, September 18, 2008
چند برگ فرم خوابگاه را که می خواستم پر کنم.. یک برگه ای هم بود از جانب ولی دانشجو.. خب من هم از جانب مامان که همراهم بود فرم را پر کردم.. بعد دیدم یه جای خالی داره برای نوشتن یه اسم دیگه و نفهمیدم چیه! شماره تماس را هم شماره ی تلفن خونه نوشتم. جلوی نسبت هم نوشتم مادر.. بعد هم بجای مادر امضا کردم و منتظر مامان شدم که رفته بود پول واریز کنه و یه چند باری باز نگاه کردم به این برگه و نفهمیدم منظورش چیه اونوقت! بعد یهو دوزاری کجم افتاد..
از طرف مامانم به مامانم اجازه داده بودم که با من در ارتباط باشه و بدون اجازه ی والدین ببینمش و هر وقت دلم خواست سرم را بندازم پایین و برم دیدنش حتی!
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
دو سه روز پیش یکی زنگ زد خونمون با دینا کار داشت.. بعد دینا به حافظه اش فشار آورد و بعد تعجب کرد.. بعدترش هیجان زده شد.. بعد کمی جیغ شادی کشید و بعدش خوشحال و خندان خداحافظی کرد..
تو دوران دبستان دینا یه همکلاسی داشته و از دوستان نزدیک و صمیمی کلاس چهارمش بوده ولی یهو دختره بی خبر گم و گور شد و خبر رسید از ایران رفته. مادر دختره از پدرش جدا شده بود و از ترس اینکه مبادا بچه ها را ازش بگیرن.. بی خبر و بی سر و صدا با دختر و پسرش از ایران رفتن و در تمام این سالها دیگه دینا هیچ خبری از این دوستش نداشت..
حالا بعد از 12 سال.. در این بعدازظهر روزهای آخر تابستان تلفن زنگ زد و این آدم پشت خط بود و دلش می خواست دینا را ببینه!
امروز هم اومد خونمون.. از دوستای مدرسه اش فقط دو نفر را یادش بود با اسم و فامیل - که از دوستان صمیمی اون موقع اش بودند- و از وقتی اومده بود گشته بود و پیداشون کرد. بهاره که تهران بود. شماره ی خونه ی عمو را 118 بهش داده بود و از عمو هم شماره ی خونه ی ما را گرفته بود تا در این سه چهار هفته اقامتش در ایران که بعد از 12 سال برگشته این دو نفر را ببینه حتمن.. دو هفته ی دیگه هم برمیگرده امریکا.
من این دوست دینا را اصلن یادم نبود ولی خیلی خوشم اومد ازش و جالب بود برام که بعد از اینهمه سال باز تلاش کرده این یکی دو نفری که اینجا می شناخته را حتمن پیدا کنه و ببینه..
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
روز جهانی آب ما را با خود خواهد برد
هوا کمی ابری هست اما باران نمی بارد.. ولی اگر امروز در آشپزخانه ی خانه ی ما یکباره باران ببارد جای تعجب ندارد!
صبح که مادر با خریدهایش برگشت نا نداشت. تاکسی را اشتباهی سوار شده بود و یک خیابان سربالایی رو به کوه را با این بطری های نوشابه و خرت و پرت های دیگر پیاده آمده بود.. بعد تند تند دست به کار پخت و پز شد و لباس ها را هم ریخته بود داخل لباس شویی که در این فاصله اینها هم شسته شوند. بعد طبق معمول این صبح ها که کسی در خانه نیست و حتی اگر کسی هم در خانه باشد نوارش روی "دنیا" گیر می کند و موزیک متن و حواشی و تم اصلی همین یک کلمه است.. باز نوای "دنیا" سر داده بود..
منم در رفت و آمد بین آشپزخانه و گردیدن دور خودم.. یکباره آه و داد مادر بلند شد و نوایی غیر از "دنیا" به گوش رسید.. کف آشپزخانه رودخانه ای جریان گرفته بود. اگر ادامه پیدا می کرد می توانستیم با قایق های پارویی مان یه این طرف و آن طرف برویم! منشاء رودخانه از زیر ماشین لباسشویی شروع می شد که یکباره تصمیم گرفته بود از زیر وظیفه اش سر باز زند و اعتصاب پیشه کرده بود.. دستش را زده بود به کمرش و می گفت "نمی شورم خانم! نمی شورم.. حرفیه؟! می تونم! نمی شورم.."
سبزی ها را که می شستم باز داد مادر در آمد که "اینجا چرا آب ریختی؟" از کنار ظرفشویی نمی دانم چرا آب روان شده بود و چکه چکه می کرد روی زمین..
مادر باز می دوید این ور و آن ور و نگاهش روی ساعت که آی دیر شد و وای کارام تمام نشد و ... هی منم دلداری که مادرم کسی ساعت 12 از تو انتظار نهار نداره که.. حالا تا اینها برسند و احتمالن دیر هم از خواب بیدار می شوند. آرامشت را از دست نده، کارا دیر تر انجام می شه. بعد یه قابلمه ی گنده داد دستم که زودتر آب بریز توش و بذار سر گاز تا برنج را بذارم..
منم برای تسهیل در کار و سرعت بخشیدن شیر آب را تا کمی انتها باز کردم ولی آب از گوشه و کنارش یهو ریخت بیرون و منم مات و متحیر.. انگار همه ی این اتفاق ها امروز باید می افتاد و همه ی خرابی ها مال امروز بود..
خدا تا انتهایش را به خیر کند. هنوز که مهمان ها نرسیده اند..
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/18/2008
Wednesday, September 17, 2008
من از الان غصه ی رفتن به خوابگاه و زندگی با آدمهای جدید را دارم که خیلی هایشان 5-6 سالی کوچکتر از من باید باشند. احساس بزرگی ندارم! ولی حوصله ی خیلی چیزها را ندارم. همان 4-3 سال پیش هم نداشتم. یک ماه بیشتر دوام نیاوردم در خوابگاه! که خوابگاه هم نبود حتی.. متل اجاره کرده بودند برای یک ماه قبل از عید.. که از آن یک ماه من یک هفته زودتر کلاسهایم را تعطیل کردم.. 2 تا آخر هفته را برگشتم خانه.. چند روز اول خانه ی عمه بودم. 2-3 شبی هم رفتم خانه ی دخترعمویم. خودم هم نمی دانم چند شب در خوابگاه بودم.
نه مأموری بود و نه حراستی و نه سرپرست خوابگاهی! یکباره به سرم می زد.. تاکسی می گرفتم و از آنجا فرار می کردم. به هیچ کسی هم قرار نبود جواب پس دهم. حداقل آن یک ماه اول اینگونه بود.. کسی کاری به کار کسی نداشت. بعد که خوابگاه مسئول پیدا کرد. بعد که ساعت خروج و ورود وضع شد. بعد که چهارچوب ها حاکم شدند.. من دیگر در خانه ی اجاره ای ام بودم و هر ساعتی که دلم می خواست از خواب بیدار می شدم. هر ساعتی دوست داشتم می خوابیدم.. هر وقت دلم می خواست با صدای بلند موزیک گوش می کردم و یا تلویزیون را بدون اینکه نگاه کنم روشن می کردم و تصویرها برای خودش می آمدند و می رفتند.. هر وقت حوصله داشتم وسایلم را جمع و جور می کردم و اگر هم نه.. کسی نمی گفت چرا روی تختت بهم ریخته ست.. چرا از کتاب و عروسک و لباس روی تختت ریخته و هر شب باید برای خودت جای خواب باز کنی وسط این خرت و پرت ها..
به مامان می گم خیالت راحت شد من را می فرستی خوابگاه، دیگه اینترنت تعطیل می شه؟ باید کلی کتاب همرام ببرم..
باید قبل از چهاردهم مهر یک سفر هم بروم آمل و ریز نمراتم را بگیرم. 4 واحد از این 17واحدی که داده اند باید حذف شود. هیچ درس عملی هم که موجود نیست. همه شان شب امتحانی اند! باید این شبهای پاییزی را با کتابهایم پر کنم و دوری از این دنیای مجازی.
از الان غمم گرفته برای دو هفته ی دیگر که باید بروم..
Posted by
Donya
at
9/17/2008
0
comments
برگشتم خانه، صبحانه خوردم و وسایلم را جمع کردم. مامان را رساندم بانک و یادم افتاد از 6قطعه عکس فقط 3 تا دارم! شماره عکس را دادم دست دینا و منتظر ماندم.. گفت نیم ساعت بعد!
رفتیم خیابان بعدی دینا کارش را انجام دهد و مامان زنگ زد که کارش تمام شده.
مدارکم را دادم مامان که تا این نیم ساعت تمام شود کپی بگیرد ازشان. کارت ملی ام را جا گذاشته بود.. عکسها را گرفتم و برگشتم خانه برای برداشتن کارت ملی..
دینا را رساندم سر کارش و دور زدیم کل خیابان را و بالاخره از شهر زدم بیرون. ساعت 10 و 10 دقیقه بود به گمانم..
یک ساعت و 15دقیقه ی بعد رسیدیم تنکابن..
عرفان و پریسا و آن دختر رامسری که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، را دیدم.. شاید هم هیچ وقت اسمش را نمی دانستم!
کمر درد امانم را برید. روز خوبی برای اینهمه ایستادن نبود. گاهی زمین و زمان هم به دوار در می آمد ولی تمام شد!
ظاهرن شده ام دانشجوی نمایش- صحنه آرایی و اصرار برای نگرفتن خوابگاه هم بی فایده بود!
برای یک ترم، اجاره ی خانه تقرین بیخود بود.. گفتم رفت و آمد می کنم ولی مامان رضایت نداد. گفت آن وقت باید ماشین را بفروشم و قبض جریمه ی پلیس های نامحسوس و محسوس را پرداخت کنم! - در تمام این پنج سال فقط یک بار بیست هزار تومن جریمه شده ام به خاطر سرعت غیر مجاز -
فعلن امیدوارم 4 سال را ماندگار نشوم اینجا.. کیوان و ایمان قول مساعد داده اند برای همکاری جهت گرفتن انتقالی.. دعا کنید بشود!
Posted by
Donya
at
9/17/2008
0
comments
Tuesday, September 16, 2008
Posted by
Donya
at
9/16/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/16/2008
بعد فکر کردم چه خوب که دیروز وقتی خانم آرایشگر گفت بعدازظهر نیست همان موقع شال و کلاه کردم و رفتم آرایشگاه و خودم را از شر این ابروهای چین واچین و درهم خلاص کردم که حالا بعد از عق زدن های متناوب وقتی سرم را بالا می گیرم تا آبی به صورتم بزنم این صورت رنگ پریده بدتر از این نیست..
بعد فکر کردم چه خوب که دیشب دوش گرفتم.. آدم که تمیز باشد حالش بهتر ست. کمی بهتر از خیلی بد!
خواستم کتاب بخوانم. نه نای باز کردن چشمهایم را داشتم و نه تمرکز درست حسابی. بعد خوشحال شدم دیشب کتاب نیمه تمامم را تمام کردم و حالا چند روز دیرتر خواندن کتابی را شروع کردن به هیچ جایی برنمی خورد. حداقل این کتاب نیمه تمام، دیشب تمام شد..
Posted by
Donya
at
9/16/2008
Sunday, September 14, 2008
پنجشنبه که رسیدم خانه مست شدم از هوای خنک و باران و صدای شرشر یک ریز و رعدبرق نیمه شب.. صبح آفتاب بود و گرما ولی اهمیتی نداشت.. باران شب قبل هنوز خیسی اش را در وجودمان باقی گذاشته بود..
ولی این ابرهای باران زا انگار رد شده اند از روی خانه مان.. گرم ست. خیلی گرم
Posted by
Donya
at
9/14/2008
0
comments
یک تماس می گرفتی و صدایش از یک جایی در می آمد بالاخره.. و با فشردن یک دکمه صدا را جستجو می کردی..
آن وقت می توانستی از پیشرفت تکنولوژی خوشحال هم شوی!
Posted by
Donya
at
9/14/2008
0
comments
Saturday, September 13, 2008
نکته آشپزی*
درسته گفتن غذاهای شمالی در اکثر اوقات محتوی سیر می باشد ولی نگفتن آش سیر را به عنوان میرزاقاسمی به خورد ملت بدید!
از میان دیده ها و چشیده های یک گیلانی بازگشته از کرج!!!
* آشپزی بلد نیستم ولی در مورد طعم غذا که می تونم نظریه صادر کنم :دی
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments
منم چااااااااااای می خوام! دیگه دارم از دست می رم..
پ.ن: چای کیسه ای دادن دست من!! می گن همه جا بسته بود..
:(
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments
امروز تمام مدت داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا پاشدم با خانواده رفتم دیلمان! از وقتی رسیدم غش کردم و خوابیدم.. نهار خوردم و دوباره خوابیدم!! بعد بیدارم کردن که با 15-14 نفر مهمونمون خداحافظی کنم و برن ماسوله.. بعد با کلی خواهش که زودتر بریم خونه و بریم خونه و بریم خونه لطفن.. بالاخره حدودای 8 راه افتادیم سمت خونه و وسط راه پسرخاله ام تماس گرفت ماشینش خراب شده و از رفتن به ماسوله منصرف شدن..
منو پیاده کردن سر کوچه و رفتن دنبال این 4 تا ماشین و من نای اینو دیگه نداشتم سر پام بایستم با یه سرگیجه ی شدید که کم کم اشکم را هم در آورده بود..
بعد از آنجایی که حمام درست چسبیده به اتاق من و اینجا هم تبدیل شده بود به حمام عمومی و تمام این 15-14 نفر یکی یکی رفتن حمام! بعد از اتمام این پروسه ظاهرن بالاخره من خوابم برد!
ساعت یک و نیم بعد از نصفه شب! خواهران نازنین من که وقتی به این جماعت می رسن به قول بابا همه می شن قمار باز! کوچ کردن به اتاق من چون بقیه قصد خوابیدن کرده بودن..
در حال حاضر 5 نفر که قبلن 6 نفر بودن نشستن این وسط و حکم بازی می کنن..ساعت از 2 هم گذشته.. موزیک هم گذاشتن تازه! نکه صدای خودشون کمه! واسه همین..
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments