این روزها به اندازهی کافی تلخ و سخت می گذرد. پر از غم که مثل یک بغض کهنه نشسته در وجودمان.. حتا هوس نوشتنش هم به سرم نمی زند. همهی مان به اندازهی کافی درد و غم درون سینههامان رسوخ کرده که نیازی به گفتن و به زبان آوردنش نباشد.
این روزها مثل پرندهای که بی نتیجه به در و دیوار قفس میزند، بال بال میزنم تا ذرهای از غم بقیه کم کنم و دوستانم انقدر غمگین و افسرده نباشند. که پر از بغض نباشیم.. که رها شویم از این روزهای غصه..
نمیشود انگار.. یا من نمیتوانم. شاید انتظار زیادی دارم از خودم و نیستم آن آدم قوی که باید باشم. که نمیتوانم غمهای همه را پذیرا باشم، ازشان بگیرم و شادی نثارشان کنم.
این روزها رضایت بیشتری دارم که خانه نیستم و اینترنت خیلی ساعتها در دسترس نیست، زنگ موبایلم هم به گوشم نمیرسد و در بیخبری و شلوغی و همهمهی کلاس می گذرد لحظهها..
این ساعتهایی که حتا فرصت فکر کردن ندارم. انقدر سرپا ایستاده ام که شب وقتی پاهایم بیرون از کفش میخواهد نفس بکشد، تازه درد می آید و یادآوردی میکند ساعتها ایستاده ام، مدام راه می رفته ام و از این سو به آن سو می پریدم.
حالا همهی غصهها را نگه میدارم و اینجا از همین لحظههایی که فرصت فکر کردن به غیر بچهها ندارم و مجال دیگری نیست، می نویسم. شاید لحظهای ذهن دیگری را هم پرت کرد و با خودش برد وسط دنیای این بچهها..
Monday, August 3, 2009
روزهای تلخ و پر غصه
Posted by
Donya
at
8/03/2009
1 comments
Sunday, August 2, 2009
Wednesday, July 29, 2009
بارون.. بارونه.. هوا خیس و زمین خیس و همه جا سبزتر از قبل. غبار و گرما از سر و روی شهر شسته شد..
Posted by
Donya
at
7/29/2009
0
comments
Tuesday, July 28, 2009
آروین می خندد و میگوید خانم معلم مگه دانیال پسرتونه؟
میگویم مثل پسرم میتونه باشه.. تو هم مثل پسرم..
خندهاش بیشتر میشود، 2 تا انگشتش را نشانم میدهد و میگوید اونوقت میشه 2 تا مامان! منکه یهدونه مامان دارم.. بعد میشه دو تا مامان و غش غش می خندد..
Posted by
Donya
at
7/28/2009
0
comments
زانوهایت که به لرزش افتاد و دیگر تاب تحمل بدن خستهات را نداشت، یک ور وجودت حتا اجازهی نشستن هم نمیدهد. خانم معلمی که تو باشی باید هی چرخ بزنی از این سر میز تا آن سرش و بالای سر همهشان بروی. نه به این بیشتر توجه کنی و نه به آن. نه این را در آغوش بکشی و نه به آن بی توجهی کنی. باید حواست به همهشان باشد.
باید حواست به ظرفهای آب باشد که آبش سیاه و سبز لجنی شده را تعویض کنی. رنگ اضافه نریزند روی کاغذشان، آب خالی نکنند روی مقواهاشان. قلمویی که داخل رنگ سیاه گردانده اند، نکشند روی زرد، سبز را نریزند توی قرمز، آبی را قاطی نکنند با بنفش و ...
گِلها را فرو نکنند توی آب، آب اضافه نزنند به گِلشان. گل را خشک و مثل کویر پر از ترَک و شکستگی نکنند و ...
از درد هم که به خودت بپیچی، آخرش این ست که زنگ بزنی خانه و به خواهرت به چشم فرشتهی نجات نگاه کنی و ازش بخواهی خودش را به کلاس آخر برساند.
بعد از چند ساعت سر پا بودن از صبح. سومین کلاس هم که به پایان رسید و خواهره کلاس چهارم را تحویل گرفت ازت.. روی صندلی جلوی در با رنگ پریده و چشمهایی که می سوزد، می نشینی تا آژانس برسد.. تازه عمق درد را حس میکنی. انگار تا الان که ایستاده بودی نصفش را هم نفهمیده بودی..
دیروز آروین کلاس سفالگری داشت با من و امروز نقاشی. قبل از اینکه شروع کند به نقاشی کشیدن پرسید: خانم معلم دیروز حالتون خوب نبود، امروز خوب شدید؟
هر چقدر هم سعی کنی به روی خودت نیاوری، باز یکی این وسط هست که حواسش به توست و حالت را میپرسد. بعد دیگر خستگی چه معنایی دارد؟ من تو را عاشقم بچه!
Posted by
Donya
at
7/28/2009
0
comments
Friday, July 24, 2009
سرش را انداخته پایین.. نیم ساعتی با بچهها در مورد موضوع نقاشی حرف زدهایم.. نظراتمان را به اشتراک گذاشته ایم. آن وقت حالا که نیم ساعتی به پایان کلاس مانده، من چه توضیحی میتوانم داشته باشم؟ یک خط بگویم موضوع نقاشی این ست و تمام؟
بار اولش هم نبود.. جلسهی قبل و جسات قبل هم تأخیر داشت و هر بار دیرتر از قبل میآمد.
خانم مدیر میگوید مجبور نیستی دوباره براش اینهمه توضیح بدی. من به مادرش تذکر میدم. اینجوری که نمیشه و میرود سمت تلفن که زنگ بزند.
دخترک میآید چند قدمی جلوتر و میگوید: بابام مریض شده بود، برده بودیمش بیمارستان و تا الان اونجا بودم. برای همین دیر شد..
مقوا را میگذارم جلویش و مختصر توضیح میدهم موضوع این جلسهمان را..
میروم سمت خانم مدیر و حرفهای دختر را بازگو میکنم. خانم مدیر میگوید: مادرش الان گفت مادربزرگ دختره از مکه اومده و اینها هم اونجا بودن، دیر حرکت کرده از اونجا و برای همین دیر رسیده
غصهام میگیرد چرا دخترک 8-9 ساله چنین داستانی را سرهم کرده.. وقتی صدایم میزند نقاشیاش را ببینم. آرام کنار گوشش میگویم درسته نباید دیر بیای ولی دروغ گفتن خیلی بدتره.. من به بچههای دروغگو نقاشی یاد نمیدم. دیگه تکرار نشه..
جلسهی بعد، قبل از آمدن من در کلاس حاضر بود.
Posted by
Donya
at
7/24/2009
2
comments
Tuesday, July 21, 2009
ظاهرن مادر پانتهآ تنها شاکی جمع بود و مادرهای دیگر هم باهاش مخالفت کردند و همه رضایتشان را با شیوهی تدریس اعلام کردند و حتا نمونههایی مبنی بر پیشرفت بچههایشان ذکر کردند و یکی از مادرها هم بهش گفته اینجا برای پرورش کودکان ست اگر دلش میخواهد بچه اش فقط دایره و مربع کشیدن یاد بگیرد، می تواند بچهاش را ببرد در یکی از همین آموزشگاههایی که به نظرش روشهای بهتری دارند.
دانیال وسط خندهها و نقاشی کشیدنمان گفت یه چیزی رو میدونستی؟
گفتم چی؟
گفت تو بهترین خالهی دنیایی !
Posted by
Donya
at
7/21/2009
0
comments
Monday, July 20, 2009
باور کن
تمام شده..
تو فکر کن سالهاست تمام شده. این ماهها را سال حساب کن تا باور کنی خیلی گذشته.. خیلی گذشته..
تمام شده..
تمام ِتمام
Posted by
Donya
at
7/20/2009
0
comments
Sunday, July 19, 2009
اینجا کارخانهی پیکاسو سازی نیست
میگویم اینجا هم تکنیک کار با پاستل و آبرنگ یاد میگیرن و هم نحوهی کشیدن را به اضافهی آموزش های خلاقیت و درست دیدن و فکر کردن و استفاده از تخیلشان.
میگوید من از بچه ام هر بار پرسیدم هیچی بهش یاد ندادید. مییاد خونه میگه تو کلاس چه کار کردید. - انگار که بگوید فکر نکن من خبر ندارم-
می پرسم اسم بچتون چیه؟
می گوید اسم بچه رو چه کار داری؟ میخوام بدونم چی قراره بهشون یاد بدید.
می گویم شما اگه اسم بچهتون را نگید من که نمیتونم کارهاش را بیارم تا ببینید.
می گوید پانتهآ
نگاه می کنم به لیستم. می گویم از 5 جلسه کلاس، دختر شما 2 تا غیبت داره. پس در کل برنامه ها حضور نداشته. اینو لحاظ کنید
نقاشیهای دخترش به اضافهی نقاشیهای یکی دیگر از بچه ها که همهی جلسات بوده را می آورم.
می گویم جلسهی اول که طبق همهی کلاسها، موضوع آزاد بود. جلسهی دوم موضوع آدم برفی بود - ترکیب دو دایره و شکلهای هندسی- که هم نحوهی کشیدنش را یاد میگرفتن و هم دربارش حرف میزنیم که بچه ها مشارکت داشته باشن و با نظر خودشون تغییرات بدن توش. جلسهی بعدی موضوع دریا و ماهی بوده. که دختر شما این دو جلسه حضور نداشته. جلسهی سوم تصویرسازی داستان بود. پس نفرمایید اینجا آموزش نداریم. جلسهی قبل هم که موضوع چراگاه و گوسفند بود که باز نحوهی کشیدنش را یاد گرفتن. امروز هم که گربه کشیدن. اینم نقاشی دخترتون
میگوید خانوم اینکه بچهها را ول کنید به امان خدا و بگید چی بکشن که نشد آموزش نقاشی!
میگویم خانوم عزیز اگه انتظار دارید من برای بچتون نقاشی بکشم که حق دارید! من اینجا آموزش نمیدم. ولی من هر بار بهشون نحوهی کشیدن را یاد میدم تا بتونن بکشن.
امروز موضوع نقاشی گربه بوده. من بچهها را جمع کردم، براشون گربه کشیدم و بهشون یاد دادم چجوری بتونن بکشن ولی خودشون باید فکر می کردن این گربه حالا کجاست؟ در چه فضایی داره زندگی می کنه؟ برای همین الان 10 تا نقاشی متفاوت داریم که کپی همدیگه نیستن و مختص هر کدوم از بچههاست. فکر و نگاهشون قابل مشاهده ست توی نقاشی هاشون.
میگوید فکر نکنید من نمیدونم چجوری باید نقاشی یاد داد. آموزشگاههای دیگه روی برد برای بچهها نقاشی می کشن و بهشون یاد میدن.
می گویم خب من روی کاغذ براشون نقاشی کشیدم ولی نه توی مقوای اونها. قرار نیست من برای تک تکشون نقاشی بکشم و یا دست ببرم تو نقاشیهاشون. من درست کشیدن را باید بهشون یاد بدم نه اینکه براشون نقاشی بکشم.
رو میکنم به پانتهآ و میپرسم: عزیزم من امروز مگه گربه نکشیدم براتون؟
میگوید "نه"
میگویم منظورم این نیست که روی مقوات کشیده باشم. مگه من براتون توضیح ندادم و روی کاغذ نکشیدم که نگاه کنید و یاد بگیرید که چجوری میشه کشید؟
دوباره نگاهم میکند و میگوید "نه، نکشیدی"
نمیدانم عصبانی باید بشوم یا بخندم.. انگار نه مادر حرف مرا میفهمد و نه دخترش. میگویم می تونید از یکی از بچهها بپرسید.
صدایش را بلندتر میکند و میگوید خانم اینکه نشد آموزش نقاشی. من از اینجا خیلی انتظار بیشتری داشتم.. متأسفم
بین کاغذهایم میگردم و کاغذ آ4 سفید رنگی که طرح یک گربهی خواب آلوده رویش کشیده ام و چقدر داستان تعریف کردیم برایش و با بچهها تصور کردیم کجا می تواند زندگی کند را پیدا میکنم و نشانش میدهم. می گویم پس من اینو برای کی کشیدم؟ این یاد دادن نیست؟
زن دوباره یا صدای بلند و تحقیر آمیز به سرزنش و تأسفش ادامه میدهد.
میگویم من حاضرم خودم شهریهی بچهتون را تقدیم کنم تا هرجا دوست دارید ببرینش نقاشی یاد بگیره.
میگوید نفرمایید این حرفو. اونی که باید اینجا نباشه، شمایی که صلاحیت نداری و باید یه مربی بهتر جایگزینتون بشه. شما با بچهی 6 سالهی من بد حرف میزنید. من دروغ میگم. این بچه که دروغ نمیگه! دختر بزرگ من سالها ارشاد رفته کلاس نقاشی. فکر نکنید متوجه نیستم چجوری باید بهشون نقاشی یاد بدید.
میگویم منکه بهتون گفتم. میتونم شهریه اش را بدم تا هرجایی که فکر میکنید بهتره، ثبت نامش کنید.
میگوید اصلن کی از شما جواب خواست؟ مسئول نداره مگه اینجا؟
می گویم چرا.. حتمن زمانی که خانوم پ اینجا هستن تشریف بیارید. خوشحال میشم. شما حق نداری به من توهین کنی.
میگوید حتمن میام! ایشون منو میشناسه. باید جوابگو باشه
نگاه میکنم به اطرافم که مادرهای دیگر نظارهگر تمام توهینها و فریادهای زن بوده اند.. پناه میبرم به اتاقک کوچک انباری که وسایل نقاشی را آنجا میگذارم و گریه امان نمیدهد. فکر میکنم مگر کاری داشت امروز یک گربه بکشم وسط چمن با گل و بلبل و حتا مشخص کنم چه رنگی باید باشد و خودم را از شر اینهمه توضیح و داستان و قصه و حرف خلاص کنم تا ذرهای یاد بگیرن؟
آن وقت تکلیف گربهی بهیان چه میشد که آنهمه پله را بالا رفته بود تا با یک جست روی درخت سیب بپرد؟
گربهی گرسنهی آریان که جلوی لانهی موشها منتظر نشسته بود.. گربهی آروین که توی باغچه جست و خیز کرده بود و پیازچه ها له شده بودند زیر پایش.. یا گربهی نرجس که توی جنگل خوابش برده بود، گربهی چاق و تنبل ساناز که کنار خیابان قدم میزد یا ... تکلیف اینها چه میشد؟
زنگ زدم به مدیرمسئول که متاسفانه شیفت کاریاش امروز نبود. میگوید میدونم خیلی برات سنگین تمام شده. ولی تو نگران نباش. 3 ساله داری اینجا کار میکنی و یه مورد هم نبوده که ازت ناراضی باشن. ماها هم از کارت راضی هستیم و بهت اطمینان داریم. ایشون به چه حقی صلاحیت تو رو زیر سؤال میبره. من خودم سه شنبه مییام. از همهی مادرها هم میخوان بیان سر کلاس. باهاشون حرف میزنم. جواب این خانم را میدم.
Posted by
Donya
at
7/19/2009
1 comments
اساماس یکبار، دوبار، سهبار و برای چهارمین بار میرسد..
دیر شده.. دانستنش هم کمکی نمیکند.
Posted by
Donya
at
7/19/2009
0
comments
Monday, July 13, 2009
پرسید میخواستم بدونم شما بهشون نقاشی هم یاد میدید؟
متعجبانه نگاهش کردم که شاید اشتباه منظورش را گفته.. گفتم خب کلاس نقاشی ِ . نقاشی یاد میگیرن.
گفت نه منظورم اینه غیر از رنگ آمیزی، چیز دیگهای هم یاد میگیرن؟
همراه مادرش میآید و مادرش می گوید پسرم جلسهی قبل نبوده.
میگویم ایرادی نداره و به پسر میگویم بشین تا دوستات بیان و شروع کنیم
مادرش دوباره میگوید یعنی الان از بقیه عقب افتاده؟ امکان نداره درس قبلی را دوباره توضیح بدید و درس بدید بهش؟
میگویم اینجا که جزوه نداریم ما. کلاس نقاشی ِ . اگه مشکلی داشت کمکش میکنم.
Posted by
Donya
at
7/13/2009
0
comments
Friday, July 10, 2009
سفید متغییر
اینکه این مقوای فابریانو به انواع و اقسام مقواها تغییر پیدا میکند حتی مقوای روغنی پشت طوسی.. تقریبن عادی شده ولی امسال این مقوای سفید به رنگهای متنوع دیگری نظیر یاسی و لیمویی هم تبدیل شد.
به مادری که بچه اش با مقوای لیمویی آمده می گویم، مقوای سفید باید میگرفتید. توی لیستی که بهتون دادن نوشته شده. می گوید من به فروشنده گفتم مقوای سفید.. اینو داد !!
به مادری که بچه اش با مقوای یاسی متمایل به بنفش آمده، می گویم مقوای سفید باید می گرفتید. می گوید حالا نمیشه روی همین نقاشی بکشه؟ فرقی داره؟
Posted by
Donya
at
7/10/2009
0
comments
Monday, July 6, 2009
Posted by
Donya
at
7/06/2009
0
comments
پ.ن: تمام این بدو بدو ها و فشردگی این چند روز تمام شد و خوشبختانه مراسم به خوبی برگزار شد ولی ته دلم غم و دلتنگی مانده.
Posted by
Donya
at
7/06/2009
0
comments
Thursday, July 2, 2009
امشب مرا دیده و می پرسد باز رفتی موهات را رنگ کردی؟
می خندم و می گویم من یکی، دو ماهه آرایشگاه نرفتم
می خندد و می گوید نمیدونم، انگار باز یه بلایی سر خودت آوردی!
می گویم من تازه فردا می خوام برم آرایشگاه
Posted by
Donya
at
7/02/2009
0
comments
Wednesday, July 1, 2009
اسمها را می خوانم و بچه ها دستی به نشانه ی حضور بالا می برند.. یکی از دخترکان که چادر ملی به سر دارد، دستش را بالا می آورد و جلوی اسمش تیک می زنم..
دختر چادری دیگری که کنارش نشسته می گوید: "وقتی دستت را بالا می بری، اینجوری آستینت رو بگیر تا دستت معلوم نشه!"
Posted by
Donya
at
7/01/2009
0
comments
Tuesday, June 30, 2009
اسمهای بیگانه - 2
اسامی بچه ها را از روی لیست ثبت نام می خوانم و هر کسی که حضور دارد را در لیست خودم می نویسم.. پسرک برمیگردد و روی صندلی می نشیند. بدون اشک و ساکت
از ده نفر بچه های حاضر در کلاس، 7 نفرشان اعلام حضور کرده اند. من مانده ام و بچه هایی که هیچ واکنشی در مقابل اسامی نشان نمی دهند. از پسرک که حالا ساکت نشسته می پرسم اسمت چیست؟ می گوید "شهاب" .. چنین اسمی در لیست نیست. به سحر می گویم از مادرش که بیرون ایستاده، بپرسد اسم پسر چیست؟
سحر برمیگرد و می گوید "مهدی ق" .. اسمش را در لیستم می نویسم
پسر دیگری شروع می کند به گریه کردن و مادرش را میخواهد. می پرسم اسمت چیست؟ می گوید "آریا" .. اسمش در لیست نیست. مادرش هم نیست. دلش نقاشی نمیخواهد. آقای الف براش کتاب می خواند و پسرک در سکوت و بدون اینکه اشک بریزد و بهانهی مادر را بگیرد، گوش می دهد.
مادرش می گوید به اسم "آریا" شناسنامه ندادن بهمون، به اسم "دانیال" براش شناسنامه گرفتیم.
Posted by
Donya
at
6/30/2009
0
comments
Monday, June 29, 2009
اسمهای بیگانه - 1
امروز اولین روز کاری بود. آخرین کلاسم مختص بچه های 5-6 ساله بود. با کلی هیجان و شور و شوق آمده بودند. خوشحال شدم از دیدنشان
می پرسم اسمت چیه؟ می گوید: ارشیا
لیست را بالا و پایین می کنم. اسمش نیست. می پرسم فامیلیت چیه؟ کمی مکث می کند و می گوید: محمد
پدرش آمد دنبالش و پرسیدم اسم پسرتون چیه؟ گفت: ارشیا
گفتم اینو می دونم ولی فامیلیش را بلد نیست. اسمش هم تو لیست من نیست. می گوید آها! تو شناسنامه اسمش محمد امین هست.
می پرسم اسمت چیست؟ می گوید: حنانه
در لیست من نوشته شده فاطمه
می پرسم اسمت چیست؟ می گوید: آیدا
می پرسم این اکرم شین، تو هستی؟ می گوید آره ولی اسمم آیدا ست
پ.ن: جان عزیزتان این چند اسم گذاشتن را بیخیال شوید! خودتان هیچی.. این بچه های طفلک سرگیجه می گیرند و خودشان هم نمی دانند بالاخره اسمشان چیست؟
نکنید آقا جان! نکنید جان عزیزتان
Posted by
Donya
at
6/29/2009
0
comments
Sunday, June 21, 2009
کی سحر شود؟
بابا می گوید: فردا می ری دانشگاه، دستبند سبز به دستت نبند.
مامان می گوید: به کیفش هم ربان سبز بسته!
بابا می گوید: این راه مبارزه نیست. باید زنده بمونی!
نمی داند امروز ربان مشکی خریده ام.. به احترام همه ی انسانهایی که غرق در خون شدند.
لحظه های درد و نگرانی و غم ست. در انتظار دوستانمان می مانیم، برای زنده ماندشان خدا را شکر می کنیم و با دردهایشان اشک می ریزیم..
Posted by
Donya
at
6/21/2009
0
comments
Thursday, June 18, 2009
پ.ن: ستاد انتخابات مهدی کروبی در اطلاعیه ای اعلام کرد: برنامه تجمع اعتراض آمیز روز جمعه به شنبه ساعت ١٦ در میدان انقلاب موکول شد
Posted by
Donya
at
6/18/2009
0
comments
Monday, June 15, 2009
باید اعلام کنم خوشبختانه - توقیف اجباری به نوعی- سرعت اینترنت به حدی رسیده که با فیلترشکن به هیچ عنوان هیچ سایتی را نمیتوانم باز کنم و خب الان نه خبری به من میرسد و نه خبری می توانم بخوانم و نه می توانم خبری شر کنم. یعنی اجبارن هیچ کاری از دستم بر نمی آید.
فردا ساعت 2بعدازظهر امتحان دارم. ماشین خراب ست و در تعمیرگاه به سر میبرد. باید صبح بروم در یکی از ماشینهای خطی چرت بزنم تا مسافری از راه برسد و ماشینش پر شود و من به تنکابن برسم. دیرتر بروم مسافر کمتر یافت می شود و اجبارن باید صبح راهی شوم.
درس؟ نخوانده ام هنوز. هیچ نخوانده ام. خبرهای بد این روزها از همه طرف به من حمله کرده اند. دارم فکر می کنم توانایی ام در تحمل اینها خبر بد و عکسهای شوک دهنده و فیلم هایی که مو بر تن آدمی سیخ می کند، چقدر ست؟
روحم خسته و آشفته و پریشان ست. غمگینم. خیلی غمگین.. و کاری جز خبرها را از اینور و آنور جمع کردن و شر کردن بر نیامد این چند روز.
خسته ام.. خیلی خسته.. کاش می شد بخوابم کمی دور از این هیاهو
Posted by
Donya
at
6/15/2009
0
comments
Saturday, June 13, 2009
فیس بوک و فرندفید و توییتر و فلیکر و .. را پاک کنم.. خودم را چه کنم؟ خودمان را چه کنیم؟ پاک کنیم؟
Posted by
Donya
at
6/13/2009
0
comments
چه حقی؟ کدوم حق؟
من از اوضاع بد و فشارها و فاجعه گفتم و گفتم نذارید اون دوباره رئیس جمهور بشه. باز گفت "همه چیز از قبل مشخص شده و من و تو بازیچه ایم"
همه اش همین بود؟ اینهمه تبلیغات کردیم و همه را دعوت کردیم که اینبار تحریم درست نیست که 4 سال پیش تحریم کردیم این هم نتیجه اش شده.. اینهمه گفتیم و گفتیم و نخوابیدیم و بیدار نشستیم.. چه شد؟ یکی جواب منو بده.. چی شد؟ رأی دادن و ندادنمون چه تأثیری داشت؟ رفتیم که تو بوق و کرنا کنن که حضور مردم در انتخابات بی سابقه بود تا ا.ن باز بیاد لبخندهای چندشناکش را تحویلمون بده؟
Posted by
Donya
at
6/13/2009
0
comments
Friday, June 12, 2009
امروز وقت ِ سکوت نیست
Posted by
Donya
at
6/12/2009
0
comments
Thursday, June 11, 2009
رد شدیم و نپرسیدم می دونی احمدی نژاد برامون چه کار کرده؟
خبرهای بدی از شیراز می رسد..
Posted by
Donya
at
6/11/2009
0
comments
Wednesday, June 10, 2009
مامان دوباره امروز زنگ زد به پسرعمه ام و یادآوری کرد به موسوی رأی بدهد. پسرعمه گفته من حالا به یکی رأی میدم و هر کس رئیس جمهور شد می گم به همون رأی دادم.
مامان هم گفته مهم نیست بعدش چی میخوای بگی و به کی رأی می دی ولی الان به من اطمینان بده که حتمن به موسوی رأی میدی!!
در آخر هم پسرعمه "چشم" گفته اند :دی
Posted by
Donya
at
6/10/2009
0
comments
Monday, June 8, 2009
Saturday, June 6, 2009
می گویم آره
می گوید منم خیلی کتاب خوندن دوست دارم. هر سال میام ایران یه سری کتاب می خرم و با خودم می برم..
می گویم من کتاب قبلی این نویسنده را خوندم. نثرش را دوست داشتم تا حالا. اینم تازه شروع کردم. وقتی خوندم نظرم را می گم
می گوید کتاب خوب دیگه ای سراغ داری بگو که من بگیرم
می گویم نمیدونم چه کتابی دوست دارید ولی چشم.. حتمن اسم چند تا کتاب خوب را براتون می نویسم
می پرسد کتابهای میم مودب پور را خوندی؟ من خیلی کتابهاش رو دوست دارم. امسال که اومدم پرسیدم گفتن کتاب جدیدی چاپ نکرده.. حیف شد!
Posted by
Donya
at
6/06/2009
0
comments
Wednesday, June 3, 2009
پیاده می شود و توضیح میدهد برایم که مستقیم برو و میدان چندم و ...
می گویم: "مرسی. ممنون"
می گوید "فدات شم!"
Posted by
Donya
at
6/03/2009
0
comments
Tuesday, June 2, 2009
و تمام روزهایی که می گفتم برای سال بعد روی من حساب نکنید. من دیگر نمی آیم درس بدهم! دیگر امکان ندارد..
و برای اولین بار یک اجبار برای خودم وجود دارد که بروم سر کار و هیچ کاری هم جز این سراغ ندارم و این حس بدی همراه می رود. بعد از آنهمه نمی روم و نمی آیم، برعکس سالهای قبل که 5 یا 6 کلاس داشتم.. امسال با 10 تا کلاس تابستان شلوغ و طاقت فرسایی انتظارم را می کشد.
Posted by
Donya
at
6/02/2009
0
comments
فکر کنم از دبیرستان به بعد همدیگر را ندیده باشیم.. تعجب می کند از دیدن منا که قد کشیده و بزرگ شده.. در ذهنش همان دخترک کوچک بوده تا حال.
می گوید درسش تمام شده، می رود سر کار. بیشتر از یک سال ست که ازدواج کرده.. می گوید از دار و دستمون فقط طناز با معرفت بود. حتی اگه یادم می رفت یا نمیشد تماس بگیرم باهاش، خودش زنگ می زد. الانم می بینمش.. اونم ازدواج کرده..
یک خیابان فرصت داریم خبر بگیریم از هم و از بقیه.. از مهسا و نازنین و مریم و ...
شماره اش را می دهد و می رود تا در تماس باشیم با هم و می رود..
من هم می توانستم بگویم بین همکلاسیها فقط مهسا و شیمن و زهرا با معرفت بودند که هنوز در ارتباطیم با هم؟ مگر این از من خبر گرفته بود که من یکباره دچار عذاب وجدان بی معرفت بودگی شدم؟
بعد بی خیال می شم.. دیدار یکباره ی هیجان زده ای بود.. قسمتی از گذشته بود انگار که یکباره جلوی رویم زنده شد.
Posted by
Donya
at
6/02/2009
0
comments
Monday, June 1, 2009
اگر دوست داشتید باز شماره ی تماستان را داشته باشم، بی زحمت یک ای میل بفرستید.. هر چند این روزها دیگر اینجا در دسترس ترم.
Posted by
Donya
at
6/01/2009
0
comments
Friday, May 29, 2009
Thursday, May 28, 2009
معادله ی سن
می گویم مگر 63ای نبودی؟ خب 25 سالگی ات تمام شد..
می گوید اشتباه می کنی! 24 سال تمام شد
می گویم 88 را منهای 63 کن. می شود 25. 25 سال تمام شده.
می گوید 88 که هنوز تمام نشده
می گویم مگر اردیبهشت به دنیا نیامدی؟ وقتی 27 اردی بهشت 64 یک سالگی ات تمام شده.. پس نیازی به تمام شدن سال نیست. همان 27 اردیبهشت 88 هم 25 سالگی ات تمام می شود..
گیج و گنگ نگاهم می کند. انگار که یک مسئله ی ریاضی پیچیده گذاشته اند جلوی رویش و از حل آن عاجز ست
همانطور که بچه ی یک ماه را یک ساله حساب نمی کنند. بچه ی یک ساله هم شمع یک ماهگی اش را فوت نمی کند. بلکه پایان یک سالگی اش را جشن میگیرد..
خنده ام می گیرد که بعد از 20 سال و 30 سال هنوز یک تفریق ساده برای دوستان عزیز مثل معادله ی چند مجهولی گنگ و عجیب غریب ست
Posted by
Donya
at
5/28/2009
1 comments
Saturday, May 23, 2009
یک سال و نیم پیش یک هفته مانده به مراسم عقدشان خودش افتاد و فکش شکست و عروسی چند ماه به تعویق افتاد.. امسال یک هفته قبل از جشن سالگرد ازدواجشان خواهرش افتاد و مهره ی کمرش شکست..
Posted by
Donya
at
5/23/2009
1 comments
Posted by
Donya
at
5/23/2009
سین می گفت این اولین بار ست که گروهی می روم تئاتر.. همیشه تنها رفتم. حالا برای اولین بار خوشم آمده از تئاتری بودنم که راه می روم در تئاتر شهر و کلی آدم آشنا می بینم و سلام علیک می کنم..
می گویم حداقل امروز به خاطر اجرای آخر، انگار بچه های دانشگاه ما را اینجا خالی کرده اند. چپ و راست هر سمت نگاه می کنی می بینی شان..
مابین حرف زدنها و سلام علیک کردن ها، نگاهم به آقایی می افتد در صف بلیط. هی می آیم از این جماعت بپرسم این آقاهه برای شما هم آشناست یا من فقط حس می کنم می شناسمش؟ ولی بیخیال میشوم. مطمئنم تا حالا از نزدیک ندیدمش و عکسش را باید دیده باشم.. ولی یادم نمی آید.
یعد از کلی تلاش فکری و مغزی که از وقت اضافه بوده شاید.. یکباره یادم افتاد عکس این دوست قدیمی بلاگر را من در فیس بوک دیده ام و دقیقن همین شکلی بود! رفتم جلو و مرا می شناخت.. خیلی زودتر شناخته بود ولی نیامد زودتر خودش را معرفی کند تا من از اینهمه فکر کردن خلاص شوم حداقل!
هنوز دو، سه تا جمله نگفته ام و هیجان زده از این دیدار اتفاقی.. دوستان نوارشان روی "دنیا" گیر کرد که یالا زود باش باید بریم..
Posted by
Donya
at
5/23/2009
Posted by
Donya
at
5/23/2009
یک دلیل دیگر که هوس نوشتن در وجودم بالا و پایین می رود شاید روزهای آخر کلاسها باشد و مشق هایی که باید زودتر نوشته شود و تحویل اساتید دهم. حوصله ی انها را که ندارم. حوصله ی خاطره نویسی ام گل کرده!
Posted by
Donya
at
5/23/2009
0
comments
Thursday, May 21, 2009
پایان ترم همین وقتهاست ظاهرن و مشق های من باز روی هم مانده..
من می توانم صدای فحش های همه ی دوستان را از راه دور بشنوم مبنی بر گم و گور شدگی ام و در دسترس نبودن و موبایل خاموش و ..
بر من ببخشایید. واقعن حوصله ی حرف زدن نیست. خاموشم کلن!
Posted by
Donya
at
5/21/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
5/21/2009
0
comments
Sunday, May 17, 2009
سوال پشت سوال که با سکوت خاتمه میدهمش.. شاید هم با فرار
Posted by
Donya
at
5/17/2009
0
comments
Saturday, May 16, 2009
پدری که قد می کشد
امشب که شمع 5 شکست.. مامان فقط 1 گذاشت روی کیک، 50 را حذف کردیم و از نو شمارش آغاز شد
باباهه همیشه تولدش را فراموش می کند. این یک قانون ست. پارسال هم یک لحظه شک نکرده بود مهمانی تولدش ست و حسابی غافلگیر شد.
امشب با کیک رفتیم سراغش، خندید و گفت "می دونستم! " با تعجب نگاهش کردیم که چطور ممکنه آیا؟ گفت "مهران صبح زنگ زد تبریک گفت، همش داشتم فکر می کردم چطور اینها یادشون رفته و هیچ خبری نیست؟ ظهر خواستم بگم ولی بعد یادم رفت بگم.. "
کاش مامان و بابا هیچ وقت پیر و مریض و شکسته نشوند..
Posted by
Donya
at
5/16/2009
0
comments
Friday, May 1, 2009
می گویم ایرادی ندارد..
ساعت 5 دقیقه مانده به 8 و مهم رسیدن به مقصد ست و حوصله ی ایستادن و منتظر بودن را ندارم. محمدرضا زنگ میزند: خواب موندی؟ می گویم در راهم. سهیل زنگ می زند دنیا کجایی؟ می گویم خواب نموندم.. معطل تاکسی شدم.
راننده می گوید چند نفر جمع شید با هم حرکت کنید که یه سره بشه رفت دانشگاه..
سکوت می کنم و نمی گویم ببخشید ساعت رفت و آمدم را با بچه های خوابگاه هماهنگ نمی کنم، تنها می روم و می آیم.
زنی سوار می شود و خیابان بعدی پیاده می شود
مرد باز از مسیر می گوید و نبود مسافر.. احساس می کنم اگر می توانست همینجا پیاده ام می کرد و تا آن سر شهر نمی رفت.
هیچ مسافر دیگری یافت نمی شود.. نزدیک دانشگاه می گوید "قدمتون خوب نبود. همیشه همینطور هستید؟"
Posted by
Donya
at
5/01/2009
0
comments
Tuesday, April 28, 2009
آکسوار صحنه یا کاربردی هستند که کاربرد آن در صحنه تعریف شده ست یا تزئینی که برای ایجاد تعادل و پرکردن فضا می توان ازشان استفاده کرد و یا نقش معرف و حضور هویتی دارند. می توانند بازگو کننده ی مکان، زمان و معنی باشند
امروز موقع باز کردن از خودم پرسیدم، چه چیز این جاکلیدی که سالهاست کلیدهایم را متصل بهم نگاه می دارد و امسال این چاقو را هم بهش اضافه کرده ام، برایم دوست داشتنی ست؟
Posted by
Donya
at
4/28/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
4/28/2009
3
comments
Monday, April 27, 2009
من چرا کیف پولم را جا گذاشتم آنجا و خودم هم نفهمیدم؟ خوشحالانه و شاید هم فاتحانه و شاید هم شجاعانه از مطب آمدم بیرون، زنگ زدم به فیروزه که من نزدیک خانه تان هستم و رفتم پریدم در آغوش دختره و کلی حرف و خنده و خوشحالی و چقدر دلم برایش تنگ شده بود.
بعد خانم منشی زنگ زد و گفت کیفم جا مانده!
آن وقت من شنبه هم موقع آمدن به خانه تخته شستی و همه ی کاغذها و کارها و نمایشنامه ای که همراهش بود را هم جا گذاشته بودم. دیروز همکلاسی ام رفت پسش گرفت..
و حتی نزدیک خانه بودم و یادم نیامد یه تخته شستی آ3 دستم بوده با کلی کاغذ.. بهم زنگ زدن و یادم آمد یه چیزی در دستم خالی ست و دیگر نیست..
Posted by
Donya
at
4/27/2009
3
comments
Sunday, April 26, 2009
Posted by
Donya
at
4/26/2009
Posted by
Donya
at
4/26/2009
3
comments
هفته ی قبل که منو ول کرد تو مطب چشم پزشکی و برگشت خونه تا به سریال عزیزش برسه. من یک ساعت نشستم اونجا و خانم منشی آخرین نفر راهم داد و هیچی هم نمیشد بهش بگم.
این هفته هم مامان زنگ زد گفت هر وقت رسیدی، با آژانس بیا خونه ولی آژانس ماشین نداشت. زنگ زدم خونه باباهه آدرس هرچی آژانس که من ازشون گذشتم و رسیدم به آخری را میداد و توجه نمیکرد که اگه من بخوام مسیر را برگردم تا برسم به اونها.. خب برعکسشون حرکت کنم میرسم خونه. ولی نیومد دنبال منکه! گفت خودت ماشین بگیر بیا.. چرا؟ چون داشت جومونگ میداد..
منم نیم ساعت پیاده روی کردم و خوشحالانه در شهر قدم زدم. و خوب بود که بعد از یک هفته شهرمون را می دیدم با آدمهاش و مغازه ها و نورها و رنگها و حس زندگی که بعد از ساعت 9 شب هم اینجا جریان داره و میشه بدون نگرانی قدم زد و به خونه رسید..
البته در جریان این قدم زدن پی بردم، یعنی بهم یادآوری شد که دستم خیلی خالیه و تخته شستی و کارام که روش بود را شهسوار جا گذاشتم..
Posted by
Donya
at
4/26/2009
2
comments
Friday, April 17, 2009
خب که چی؟
مینویسم و می نویسم، آخرش و یا وسطش و یا در امتداد نوشتنش می پرسم " خب که چی؟ " و پاک می کنم..
بعد حس می کنم با اینهمه " خب که چی؟" فکر کردن ها دستم دیگر به نوشتن نمی رود و قصد می کنم دوباره شروع کنم به نوشتن تا نشود عادت به ننوشتن. که الان به سختی نوشتنم می آید. ولی نمیشود..
Posted by
Donya
at
4/17/2009
0
comments
از مصایب کلاس 8 صبح
و تا رسیدم استاد پرسید ایشون همانی ست که وصفشان بود؟
امروز از ورودی خواهران که گذر کردم.. صدایی از پشت سر پرسید: خواب نموندی امروز؟
با تعجب پرسیدم چی؟ و دوباره پرسید خواب نموندی.. می گویم نه ! خواب نموندم. سر وقت رسیدم.. و در ذهنم دنبال چهره ی دختر می گردم که هیچ یادم نمی آید دیده باشمش حتی برای یکبار. با من هم گام می شود و با لبخند می پرسد زنگ زدن بیدارت کردن؟
شک می کنم نکنه همکلاسیم باشد؟ می گویم نه! کسی زنگ نزد. خودم بیدار شدم..
و همراهیم می کند تا کلاس و مطمئن می شوم همکلاسی ام هست، فقط من نمی شناختمش.
Posted by
Donya
at
4/17/2009
0
comments
حال این روزها شاید
جز پنجشنبه شب و جمعه ها نمی تونم خونه باشم و خونه نبودن یعنی اینترنت نداشتن. یعنی ای میل دیر به دیر جواب دادن. یعنی وبلاگ نخواندن. یعنی وبلاگ ننوشتن. یعنی سخت شدن نوشتن. یعنی گوگل ریدر ِ ترسناک که فقط شر آیتم های دوستان به بالای 1000 رسیده. یعنی کلن بی خبر بودن و بی اطلاعی..
Posted by
Donya
at
4/17/2009
0
comments
Friday, April 10, 2009
کانال را عوض می کنم
مهمان: چقدر این بد میخونه.
دوباره کانال را عوض می کنم..
مهمان: این سعید محمدی حالم را بهم می زنه.. بدم میاد ازش
دوباره کانال را عوض می کنم و دوباره و دوباره..
می گذارم مستند بی بی سی
(بعد از 10 ثانیه و شاید هم کمتر) – مهمان: دنیا بذار یکی از همون کانالهای موزیک
- ما فقط 4 تا کانال موزیک داریم که تو از همشون متنفر بودی و دوست نداشتی. برای همین کانال رو عوض کردم..
دوباره کانال را عوض می کنم و میگذارم pmc و سعید محمدی همچنان می خواند. می گویم هر کدوم رو میخوای گوش بدی بگو همونجا بذارم..
مهمان: همین سعید محمدی خوبه. بذار همینجا
Posted by
Donya
at
4/10/2009
1 comments
Monday, April 6, 2009
Posted by
Donya
at
4/06/2009
1 comments
Tuesday, March 31, 2009
حالش خوش نیست
به یک داوطلب نیازمندست محض پاچه گیری و بداخلاقی حتی !
ته دلش هم بی دلیل غصه دارد، دنبال بهانه می گردد گریه کند..
Posted by
Donya
at
3/31/2009
2
comments
Posted by
Donya
at
3/31/2009
0
comments
Monday, March 30, 2009
و تو
هیچ تلاشی نمی کنی، حتی یک قدم.. تا ثابت کنی من اشتباه فکر می کردم.
Posted by
Donya
at
3/30/2009
0
comments
Friday, March 20, 2009
فردا صبح می روم.. نیستم تا بعد از تحویل سال تبریک نوروز بگویم و بنویسم..
سال نوی همه ی همگی تان مبارک باشد و پر از لحظه های زیبا و شاد و رنگی رنگی
غم زیاد مخورید و سخت نگیرید که عمر می گذرد تند و سریع..
Posted by
Donya
at
3/20/2009
0
comments
انگار آخرین دقایقی ست که فرصت داری.. همه چیز فشرده و تند می گذرد. می خواهی به همه چیز برسی و نمی رسی.. در عین حال از جایت کمترین تکان را می خوری و کمترین قدم را بر می داری..
خوابم می آید ولی حس خوابیدن نیست. لباس هایم را از کمد در آورده ام و ریخته ام روی کاناپه ولی هنوز توی هیچ ساکی چپانده نشده..
بعد فکر می کنی به ازای کل سال انگار حرف مانده و نگفته ای.. بعد از روزمره ها می گویی و باز آنها می ماند برای خودت تا سال بعد شاید و شاید هم فراموش می شود..
Posted by
Donya
at
3/20/2009
امروز فکر کردیم چه خوب بود همه ی روزهای آخر سال انقدر هیجان انگیز و خواستنی می شدند.. فکر کردیم مثلن سال بعد هم دور هم باشیم البته 4 نفری و نه بدون شبنم و اینبار دیگر شکوفه دوربینش را جا نگذارد
و برویم بستنی هم بخوریم ! من امروز غیر از مرغ سوخاری و سیب زمینی و سالاد و چای و کیک شکلاتی و ساتین کارامل، بستنی هم دلم می خواست ! به قول شکوفه نکه جا نداشتیم بخوریم و داشتیم منفجر می شدیم، فقط وقت نداشتیم!
Posted by
Donya
at
3/20/2009
زنگ می زنم بعد از مدتها هم حالش را بپرسم و هم سال نو را زودتر تبریک بگویم.. می پرسد چرا ازدواج نمی کنی؟
می گویم حوصله ندارم
می گوید خیلی دلیل منطقی و مهمی داری ! متوجهی که؟
Posted by
Donya
at
3/20/2009
Thursday, March 19, 2009
امسال می شود سومین عیدی که موقع تحویل سال خواهره پیشمان نیست..
امروز آمده بود، صورتش را گرفت جلو و گفت بوسم کن! گازش گرفتم..
دلم تنگ شد الان یهو! خیلی تنگ..
Posted by
Donya
at
3/19/2009
0
comments
واقعن بهار آمده انگار
Posted by
Donya
at
3/19/2009
0
comments
Tuesday, March 17, 2009
محکم می بوسمش و می گویم من هم ! دلم یه ذره ی یه ذره شده بود..
دستم را می گیرد در دستش و نگاهم می کند. چشمانش برق شادی دارند با اینکه ته تهش خستگی ست انگار..
می پرم بالا و پایین می گویم خوبی؟ چه خبر؟ نی نی چطوره؟ بزرگ شده؟
دستش را روی شکمش می کشد و اطراف پالتو اش را می گیرد.. باورم نمی شود ! آخرین باری که دیده بودمش فقط یک برگه ی آزمایش خبر از وجودش می داد..
دستم را به آرامی می برم نزدیک و لمس می کنم شکم بر آمده اش را . انگار که بخواهم با لمسش باور کنم موجود دیگری هم در راه ست..
Posted by
Donya
at
3/17/2009
0
comments
و آقای دفتر خدماتی با لبخندی گشاده می گوید سلام برسون..
لعنت می فرستم به شهر کوچکی که نمی توانی یه کار کوچک را بدون اطلاع خاندان و خانواده و اهالی شهر انجام بدی! یکی نیست بگه به تو چه آخه ؟
چند روز پیش یادم آمد یکی را در دانشگاه دیده ام که گفت نمی دانم بچه ی دختر دایی یا پسر عمه یا نمی دانم چیه پسر خاله ی بابایم می شود ! اسم من و خواهرهایم را به طور کامل و بدون اشتباه بلد بود. جالب این ست که گاهی عمه ام مثلن با یکی از ما ها کار داشته باشد اسم همه مان را ردیف می کند تا بفهمی کداممان را می خواسته صدا کند! اما این خانم بدون اشتباه و جابجایی هم اسممان را بلد بود و هم می دانست کی ازدواج کرده و کی مدرسه می رود و ..
به مامان گفتم یکی را دیدم و آمار همه مان را داشت ! گفت به نظرت چه کسی در این شهر آمارمان را ندارد؟
الان می بینم واقعن حرف درستی زده..
Posted by
Donya
at
3/17/2009
3
comments
Sunday, March 15, 2009
آن آذرک
لبخند می زند و می گوید نه و آرام می نشیند. کتابش را باز می کند و بی سر و صدا مشغول خواندن می شود.
یکباره رومینا که روبرویش نشسته می پرسد کتاب فروغ ِ؟ سر تکان می دهد و با خوشحالی می پرسد شما فروغ رو می شناسی؟ چه خوب..
رومینا می گوید من فقط فیلمش رو دیدم. "خانه سیاه ست " خیلی وقته قراره کتابش رو هم بخرم و شعرهاش رو بخونم.
دختر که بعد می فهمیم اسمش آذرک ست، کتابش را می گیرد سمت رومینا و می گوید خب بیا !
هی می گوییم نه مرسی.. این کتاب مال شماست! بعدن من خودم با رومینا می رم و کتابش رو می خریم. شما بخون حالا. رومینا هم عجله ای نداره.. و رومینا هم می گوید نه! این کتاب شماست. من نمی تونم قبول کنم. بعدن با بچه ها می رم می خرم. می گوید نه ! من دو تا دیگه هم دارم. دوست دارم کتاب هدیه بدم. خصوصن به کسی که فروغ رو دوست داره. و همچنان اصرار می کند که رومینا کتاب را به عنوان هدیه قبول کند..
همانطور که بی سر و صدا یکباره سر از میز ما در آورد، چای اش را خورد.. کتابش را هدیه داد، خداحافظی کرد و رفت..
Posted by
Donya
at
3/15/2009
0
comments
Friday, March 13, 2009
Tuesday, March 10, 2009
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
کمی از این روزها
حالا بعد از دو ماه.. دقیقش می شود 2 روز کمتر از دو ماه که برگشته ام خوابگاه.. باز دانشگاه و کافه ی کنار دانشگاه پناهگاه من ست برای دیر رفتن و دیر برگشتن.. چشمها که باز می شود صبحانه خورده و نخورده می روم دانشگاه.. و رأس هفت و سی دقیقه بعدازظهر جلوی در خوابگاه به ساعت نگاه می کنم که دقیقه ای دیرتر نشده باشد و وارد هیاهوی ساختمان 3طبقه می شوم.
صبح با صدای شیون و گریه ی یکی که هیچ وقت نمی فهمم کیست چشم از هم می گشایم و شب مابین نور یا تاریکی، وسط این هیاهو به خواب می روم.. شاید هم بیهوش می شوم که صبح ها نه زنگ ساعتی که بیدار باش نماز می دهد بیدارم می کند و نه سر و صدایی که آتنا را ساعت 7 صبح شاکی می کند..
از کلاس می زنیم بیرون.. انگار منتظریم غرها شروع شود و یکباره منفجر شویم!
هر دو به من نگاه می کنن و یکی می گوید فکر نمی کنی کافئین بدنمون کم شده؟ آن یکی باز رو به من می پرسد چای؟ می گویم صد البته ! و می گویند خب چرا اینجا ایستادیم؟
تا جلوی ورودی - خروجی - دانشگاه می رویم و جدا می شویم. و من هر روز می خندم به این رفت و آمد هر روزه که از این بازرسی می گذریم و می رسیم به هم و دوباره ادامه ی حرفها و غر ها و شکوه هایمان را از سر می گیریم. فقط یک مکث وسط حرفهاست انگار وقتی که به دو دسته تبدیل می شویم. یکی راست می رود و دیگری چپ و دوباره منتظریم تا جمله ی نیمه تماممان را تمام کنیم..
Posted by
Donya
at
3/10/2009
0
comments
Posted by
Donya
at
3/10/2009
Posted by
Donya
at
3/10/2009
Monday, March 9, 2009
Posted by
Donya
at
3/09/2009
0
comments
Saturday, February 28, 2009
چند تا از دوستانش را برای امروز دعوت کرده.. امروز بدو بدو از مدرسه آمد و در خلال از این اتاق به آن اتاق رفتن و دور خود چرخیدن.. یکی یکی اسم دوستانش را نام می برد که فلانی نمیاد به این دلیل و آن یکی به این یکی دلیل.. آخرش هم شمرد و گفت 8 نفر حتمن میان! و داد مامان از توی آشپزخانه بلند شد..
مامان- من برای 30 نفر میوه خریدم و غذا حاضر کردم، فقط 8 نفر میان؟
خواهره : تو گفتی زیاد دعوت نکن! من هی از لیستم کم کردم..
مامان- تو که 18 نفر دعوت کردی. حالا می گی 10 نفر هم نمیان
خواهره: منکه برات توضیح دادم براشون چه مشکلی پیش اومده وگرنه من فکر می کردم حداقل 12 تاشون حتمن میان..
من: خب کل کلاس را دعوت می کردی حداقل 15 نفر بیان :دی
مامان: آره !! اینهمه میوه و غذا را چه کنم؟
خواهره: کی اینهمه میوه می خوره اصلن؟ تکلیف منو مشخص کن.. من نفهمیدم آخرش تو می گی مهمون کم دعوت کن یا زیاد؟
من و دینا هم در حال خندیدن و ریسه رفتن از مکالمه ی خواهره و مامان خانوم :دی
باباهه هم مشغول بادکنک باد کردن! اولیش هم همین الان منفجر شد :دی
Posted by
Donya
at
2/28/2009
0
comments
Thursday, February 26, 2009
دوست پشت خط گفت: برات چای آورد؟
Posted by
Donya
at
2/26/2009
0
comments
Wednesday, February 25, 2009
نمی دونم..
Posted by
Donya
at
2/25/2009
حتی اگر به من نگویی هم می دانم در دلت خواهی گفت برو خودت را برای این دوستان مجازی ات لوس کن که همیشه قربان صدقه ات می روند و نازت را می کشند.. اسمها را با طعنه ردیف کن و ...
من قلبم دارد ترک می خورد. حالم خوب نیست و هیچ جایی ندارم جز اینجا که حرف بزنم. می فهمی؟ هیچ جایی ندارم.
Posted by
Donya
at
2/25/2009
Posted by
Donya
at
2/25/2009
0
comments
Sunday, February 22, 2009
Posted by
Donya
at
2/22/2009
0
comments
Saturday, February 21, 2009
Posted by
Donya
at
2/21/2009
0
comments
Wednesday, February 18, 2009
یک جایی این وسط ها گم شده ست انگار ! یا مخاطبش را گم کرده..
Posted by
Donya
at
2/18/2009
1 comments
Posted by
Donya
at
2/18/2009
0
comments
Tuesday, February 17, 2009
Posted by
Donya
at
2/17/2009
0
comments
Monday, February 16, 2009
Posted by
Donya
at
2/16/2009
0
comments
من فکر کردم تو همان کوهی که هر چقدر هم مشت بزنی و داد بزنی، هیچش نمی شود؟
دارم فکر می کنم .. فکر می کردم تو نباید ناراحت شوی؟ یا هیچ وقت ناراحت نمی شوی از من؟ خب چرا؟ دوست داشتن و مواظب بودن و اینها دلایل احمقانه ایست برای این فکر که تو ناراحت نمی شوی..
پس چه؟
نمی خواستم ناراحتت کنم..
Posted by
Donya
at
2/16/2009
Sunday, February 15, 2009
جمعه صبح نشستم پای این کمد و یکی یکی در همه ی لاک را باز کردم و یه نگاه بهشون انداختم.. بعد دو تا دستم را چسبوندم به هم و همه ی لاک ها را غیر از 4-5 تاش که فکر کردم به درد می خوره و می شه شاید ازشون استفاده کرد را جمع کردم و ریختم تو سطل زباله ی آشپزخونه! مامانه اولش گفت صبر کن!
دلم نمی خواست صبر کنم.. دوباره برگشتم دستهام را پر کردم و خالی کردم تو سطل زباله و همشون را ریختم دور..
نشسته بودم پای تلویزیون! - این کار عجیب و نادر این روزهاست. تا قبل از اینکه حوصله ام سر بره از بالا و پایین کردن کانال ها و کسی هم کنترل را از دستم نگیره و نگه ول کن اینو! مثل آدم بشین یه برنامه رو نگاه کن - بعد به حرفهای مزخرف خانومه گوش می دادم و گاهی فحش هم می دادم بهش.. پا شدم سوهان ناخنی که تازگی ها کشفش کردم را برداشتم و دوباره نشستم سر جام و همه ی ناخن هام را سوهان کشیدم و مرتب شد فکر کنم! بعد فکر کردم جای مینای آبی خالی که خوشحال شه این یه کار را بالاخره یاد گرفتم و کمتر حرص بخوره که چرا فقط بلدم ناخن هام از ته کوتاه کنم!!
تمام اکثر لباسهایم را از کمد ریختم بیرون! غیر از آنهایی که خیلی شیک و مرتب آویزان بودند و خب کاری به من کار من ندارن و منم ایضن کاری بهشان ندارم و اکثرن گیر همین لباس های چروک و در هم تنیده می افتم. وقتی با اتو دوستی نداشته باشی و حتی بلد نباشی یک لباس را بدون اینکه چروک تر و افتضاح تر از قبل شود صاف کنی، نتیجه آن می شود که بیخیال کلن! همین لباس چروک در تنم صاف می شود و همان را می پوشی..
همه ی همه ی لباسهایم را ریختم بیرون و بعد که نگاه کردم به دور و برم و اتاق با کوهی لباس پر شده بود به حماقت و خریتم پی بردم ولی از آن روزهایی بود که نمی شد نشود و یه چیزی تنیده بود در تنم که باید اینها مرتب شود.
سطل زباله را گذاشتم جلوم و جوراب ها و لباسهای به درد نخور حواله شد درونش! یک دسته لباس نپوشیده شده ای که هیچ وقت هم پوشیده نمی شود را هم جدا کردم که خاله شهرزاد بدهد به یه بنده خدایی تا استفاده کند.
نتیجه ی اخلاقی: بهتر ست عمه جان و زن عمو هیچ وقت زحمت هدیه دادن لباس را نکشند. چون فقط جای اضافه اشغال می کند.
مابین همان 4-5 تا لاک باقی مانده یه لاک قرمز - نه خیلی قرمز، شبیه رنگ شماره ی 5 رنگ روغن های سابقم ست. همان قرمزی که کمی آبی در خودش دارد. می شود سرخابی؟- یافتم!
سحر دیروز با تعجب می گفت تو که آدم لاک زدن نبودی، آنهم لاک قرمز!
خواهره دیشب هی رفته و آمده، آخرش می گوید دنیا تو که هیچ وقت این لباس رو نمی پوشیدی! چه اتفاقی افتاده این روزها؟ کارهای عجیب می کنی!! نکنه سرت به جایی خرده و یا انقلابی روی داده؟
صبح با صدایش از خواب می پرم! می گوید تو هیچ وقت عوض نمی شی! باز لیوان چای را جا گذاشتی اینجا.. حداقل پاکت این چیپس را می نداختی دور. من باید برات جمع کنم؟
Posted by
Donya
at
2/15/2009
0
comments
Saturday, February 14, 2009
مابین خواب و بیداری صبحدم کشف کردم صدای این خروسی که حدود 3 بعد از نیمه شب از دور دست می آید - و خواب را حرام می کند بر چشم و اگر ناگاه از خواب پریده باشی، سخت می شود دوباره خوابیدن - .. با صدای آن خروسی که ظهرها و گاهی از سر صبح، حوالی پنجره ی اتاقم سر و کله اش پیدا می شود، خیلی فرق دارد!
بی ربط: مودم adsl هم مشکلش حل شد! فعلن سالمه و سلام می رسونه :دی
Posted by
Donya
at
2/14/2009
0
comments
Thursday, February 12, 2009
من خوبم.. مرسی از همه ی احوال پرسی هاتون. واقعن نمی خواستم باعث ناراحتی و نگرانی دوستان نازنینم بشم ولی توفیق اجباری گریبانم را گرفته. کمی دسترسی به اینترنت سخت شده.. آقاهه هی امروز و فردا می کند برای آمدن و حالا شاید فردا بیاید و خب بعد از حل شدن مشکل تلفن و اگر باز ای دی اس ال قطع باشه باید از مخابرات پیگیری بشه و اگه اونجا هم مشکل نباشه و خلاصه همه چی قر و قاطی شده و کمی پیچیده!!
من خوبم.. کتاب می خونم این روزها خیلی بیشتر و بهتر و فیلم می بینم..
ببخشید جواب ها دیر می شه و یا هنوز جواب ندادم. واقعن سرعت نت افتضاحه و سخته باز شدن هر صفحه ای..
Posted by
Donya
at
2/12/2009
1 comments
Wednesday, February 4, 2009
خسته ام
انقدر به من گیر ندید! من زیر این ذره بین جا نمی شم.. نمی تونم نفس بکشم. کمتر سرزنش کنید بابت تک تک کلماتی که می نویسم و از دهنم در میاد. اصلن این اینترنت کوفتی با همه ی حجمش مال همه ی شما که من یه گوشه اش رو تنگ کردم!
Posted by
Donya
at
2/04/2009
4
comments
Tuesday, February 3, 2009
Posted by
Donya
at
2/03/2009
1 comments
می گویم توجه کردی خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد؟ :دی
Posted by
Donya
at
2/03/2009
0
comments
می نویسم شبنم هم آمده.. هر زمان که بخواهی.
می نویسد ای ول! تأخیر جایز نیست..
می گویم یه آدم درست حسابی در جمعمان داشتیم که آنهم به لطف ادبیات ولگرد منشانه ی من! دچار بدآموزی شد :دی
دوست دارم این وقتهایی که شبنم زنگ می زند و با آن لحن مخصوصن می گوید سلام جوجه! .. گاهی هم می گوید: سلام بچه! چطوری؟ .. من آن لحن حرف زدنش را می دوستم.
Posted by
Donya
at
2/03/2009
0
comments
فرستنده تو بودی.. مانده بودم گیج و گنگ که چه باید جواب دهم؟ که چه بگویم آنهم بعد از اینهمه ساعت که گذشته و با اینهمه تأخیر؟ نوشته بودی...
از خواب پریدم و دوباره خوابم برد. در خواب انگار تازه بیدار شده بودم و یادم بود خواب دیدم که تو sms فرستاده ای. گوشی ام را چک کردم و sms تو بود. درست همانطور که در خواب قبلی دیده بودم با همان نوشته ها..
ته ته دلم تنگ می شود..
Posted by
Donya
at
2/03/2009
1 comments
Monday, February 2, 2009
آناهیتا نگاهم می کند و می گوید: من دلم همسفر می خواهد!
سحر می گوید من دلم همسر می خواهد!
نگاه می کنیم به هم و یکباره می خندیم.. می گویم آناهیتا یاد بگیر! این همسر و همسفر را با هم می خواهد.
آناهیتا مابین خنده هایش می گوید راست می گه خب ! همسر خوب می تونه همسفر و همراه خوبی باشد برای سفر.
سحر می گوید جمله ی فیلسوفانه ی عمیقی گفتم! و تعریف و تمجید از خودش را شروع می کند.
می خندیم و آناهیتا سحر را تایید می کند همچنان!
مابین خنده ها سحر می گوید به جان خودم من خُلانه یه چیزی پروندم! نمی دونستم شما به اینهمه مفاهیم عمیق و فلسفی دست پیدا می کنید..
گفته بودم من عاشق اینجا هستم؟ عاشق این صندلی های نارنجی و آبی و میزهای سفیدش؟ عاشق آشپزخانه ی کوچکش که 4 تا صندلی هم رفت و آمد را سخت می کند؟ عاشق تمام روزهایی که نهارهای طولانی مان را در این آشپزخانه ی نیمه تاریک خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم.. گفته بودم این وقتهایی که همگی هستیم عالی ست، بی نظیر ست؟ با وجود تفاوت سن تقریبن زیادی که با هم داریم و من کوچکترین عضو این جمع هستم ولی هیچ کم نمی کند از دوستی و نزدیکی مان! البته جای شیما و خانم کاف خالی بود امروز..
Posted by
Donya
at
2/02/2009
0
comments

