بچه ام (انقدر به من گفته بچم! تو دهن منم گیر کرده) امروز اولین روز کاریش بود. حالا بعدازظهر بیاد، ببینم راضی بوده و چه خبره و می خواد ادامه بده یا نه؟
بابا جان دو، سه روز پیش اومد و گفت دوشنبه باید بری فلانجا و امروز هم دینا را برد. امیدوارم (فعلن) یهو به سرش نزنه در راستای اینکه بنده هیچ گونه همکاری برای راه اندازی شرکت نکردم، یه جایی مرا هم بند کند. زودتر باید به این فکر می افتاد. نه الان...
امروز اولین صبحی بود که بعد از مدتها خواهر جانمان نبود خونه ولی شانس با من یار بود. منا به علت نداشتن امتحان تشریف داشتن تا اوامری که از طریق تلفن ابلاغ می شد را اجرا کنه.
این صبح های خونه ی ما هم ماجرایی بی نظیر دارد. هر روز هم یه اتفاقی می افته که دچار تکراری بودن نشه. سر زدن به غذا و گاهی هم چیزی بهش اضافه کردن یا پیاز سرخ کردن یا آب برنج گذاشتن و اینها که جزء روزمره هاشه که همیشه دینا جواب تلفن می داد و خودش هم اجرا می کرد.
امروز هم منا جان غذا را چک کرده بود که نسوزه! مامان که نباشه یه سری از چیزها هیچ وقت پیدا نمی شه.
عمو اومده بود قبوض آب و برق و تلفن آن منزل را می خواست و منا جان قبض موبایل را داده بود بهش :دی دوباره برگشت و با کلی غرغر قبض تلفن را پیدا کرد.
بابا هم با عجله اومده بود کپی جوازش را می خواست، هر چی پوشه و کاغذ تو خونه بود را فکر کنم زیر و رو کردیم ولی در مکانی کاملن جلوی چشم یافت شد!
وقتی هم که همه جا امن و امان شد و خونه از حالت اضطراری در اومد، مامان رسید..
پ.ن: آقای :ی کدوم دوستم؟ همینکه به زور می خواست تاریخ تولدم را عوض کنه؟
Monday, December 31, 2007
امروز
Posted by
Donya
at
12/31/2007
0
comments
برچسبها: از نوع روزمره, روز می گذرد
Sunday, December 30, 2007
تولد زود هنگام
sms فرستاده: تولدش مبارک! دخترمون بزرگ شده
می نویسم: سوتی داده حواس پرت! تولدش هجدهم ِ :دی
می نویسه: نه! نه .. نهم ِ . تو نمی دونی !!
می گم مرسی فراوااااااان !! نکه با من هماهنگ نشده بود که تاریخش عوض شده، برای همین بی خبر بودم :دی
می گه: همین دیگه! روزنامه نمی خونی دیگه.. به هر حال هجدهم در خدمتتون هستیم که شمام دلتون نشکنه!
پ.ن: دختره داره میاد!! هورا هورا .. میهن هم که هست، می ریم ولگردی به یاد ایام خوش و خوش می گذرد حتمن مثل همیشه.
Posted by
Donya
at
12/30/2007
7
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
شب امتحان
دخترک نشسته اینجا و مثلن "دین و زندگی" می خواند برای امتحان فردا. دینا هم نصفه شبی یادش افتاده کتاب بخواند و تا کتاب "اسرار تمدن یونان باستان" را آورد دین و زندگی فراموش شد و بحث درباره ی خدایان و اساطیر یونانی ست.
Posted by
Donya
at
12/30/2007
3
comments
برچسبها: چه شود این امتحانات
Saturday, December 29, 2007
می نویسم .. قربة ً الی الله
نمی فهمم کسی که گفته باید اعتیاد را ترک کرد حالا چه از نوع اینترنتی و وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و هر نوع دیگری!
هر کی هم خارج از این چهار دیواری مجازی، حرف این وبلاگ و نوشته های بی سر و ته من را بزند و بخواهد قاطی اش کند با آن بیرون "خر است" !
اگه حرفی هم دارید هر وقت کامنتدونی باز بود یعنی «خوشحال می شوم از نظراتتان». بسته بود یعنی بنده که خودم باشم «جنبه ی شنیدن هیچ حرفی را ندارم» !
مخاطب خاص: اگه تو دلت گفتی هزار دفعه گفتم این دختره تعادل نداره، هر لحظه یک حرف می زند! .. "اصلن مهم نیست" من اگر عذاب وجدان می خواستم بگیرم تا الان گرفته بودم.
البته فکر کنم بیشتر مخاطب خاص داشت نوشته ام! چون فقط دوستی با یک نفر و حرفهای همان یک نفر توانسته من را از کل زندگی پشیمان کند! - این اصلن به این معنی نبود که یکهو تصمیم بگیری زنگ بزنی به مامانم و بهش بگی مواظب دختر خل و چلش باشه که یه وقت کار دست خودش نده!! خیالت راحت! یک عدد قرص از خانواده ی آرام بخش هم در خانه نداشته ایم هیچ وقت. فکر کنم تمام قرص های موجود در خانه را هم بریزم روی هم، باز هم کسی را نمی کشه. پس یکهو ساعت 3 بعد از نیمه شب به سرت نزند که زنگ بزنی خانه ی ما !! من حالا حالا ها مردنی نیستم -
Posted by
Donya
at
12/29/2007
3
comments
برچسبها: اعتیاد را ترک نیست, خط قرمز
Tuesday, December 25, 2007
0
نبودن اینجا بهتر از بودنشه.. مثل نبودن من..
فکر کنم امشب به اندازه ی کافی سرزنش شدم که برای یکبار هم که شده به قول شما حرفتون روم اثر بذاره.
اینجا هم تمام شد. شاید مثل...
هیچ جای نگرانی هم نداره. فردا صبح "لطفن" گوشی هاتون را بر ندارید که به من زنگ بزنید یا sms بدید.
من خوبتر از همیشه ام.
پ.ن: پروانه جانم، عزیز دلم قهر نباش با من. خودم هم نمی دونم چم شده. فقط خسته ام، خیلی خسته..
هزار صفحه هم بنویسم که اینجا مال من ست و چهار دیواری اختیاری و برای خودم فقط می نویسم، اونی که نخواد بفهمه هیچ وقت نمی فهمه.
من خسته شدم، خسته..
هنوز نفهمیدم چقدر در این زندگی سهم دارم. همه از من انتظار زندگی ای دارن که طبق معیارهای خودشون درست و صحیح باشه. و هر چه زمان می گذره من بیشتر و بیشتر سرزنش می شم بابت فکرم، رفتارم، زندگیم..
من تمام سعیم را کردم که....
از من ناراحت نباش..
خانم یا آقای بی نام به وبلاگ ها هم سر می زنم.
Posted by
Donya
at
12/25/2007
17
comments
برچسبها: اعتراف می کنم, چند قدم مانده به انتها
.
می گم من خنگم که نمی فهمم یا نمی فهمم که خنگم؟
می گه دیوونه !
می گم مرسی از راهنماییت !
می گه خدایی تو !!
می گم خدا جایی رفته مگه؟
می گه تا 10 دقیقه دیگه به جنون می رسم!
می گم چی شده؟ چرا تا 10 دقیقه ؟
جواب سوال هام را نمی ده..
Posted by
Donya
at
12/25/2007
0
comments
برچسبها: خداوندگاری
Sunday, December 23, 2007
امروز خواستم بگم ادب از که آموختی؟! گفتم ادب از کِی آموختی؟! بعد از کلی خنده، خواستم دوباره بگم، باز گفتم کِی !!! آخرش به این نتیجه رسیدیم که من از بیان ضرب المثل خودداری کنم بهتره، بذاریم ضرب المثل ه آرامش داشته باشه!
نکه خیلی شاهکارم!! دارم اعتراف هم می کنم. تازه دوستمان فکر کرد تمام وقتهایی که غلط غلوط تایپ می کردم، نبود برچسب فارسی روی کیبورد همش بهانه بوده !!
امروز یادم افتاد دوشنبه که تولد فرناز بود و چهارشنبه تولد حمیدرضا، سه شنبه هم تولد یه دوست دیگه بود که فراموش کرده بودم!
خواستم بیام اینجا تبریک بگم با تأخیر. بعد فکر کردم آدمی که فقط یک دقیقه تاریخ تولدش را تو فیس بوک گذاشت و بعد هم حذفش کرد!! شاید سکرته تولدش :دی
تولدت مبارک بسیااااااااار و اگه افشاگری ایرادی نداره، بیا خودت بگو :دی
Posted by
Donya
at
12/23/2007
5
comments
برچسبها: تولدانه, خداوندگاری, فراموشم ست
Posted by
Donya
at
12/23/2007
برچسبها: گفته بودم دیوانه ای؟
خب که چی؟
همیشه اولین گزینه وبلاگ بوده. برای پاک شدن، برای حذف کردن و حتی شروع یه دعوا
نوشته هات را حذف کردی که چی؟ چی الان عایدت شده؟
موبایلت که تا دیروز زنگ می خورد و کسی جواب نمی داد. از امروز زنگ هم نمی خوره.
اصلن برای تو ناراحت نیستم چون مسئولیتی در قبال زندگیت ندارم ولی حداقل می تونستی جواب سوالم را بدی.
من نگران اونی هستم که گفتی بیمارستان بستریه. حداقل خبر بهبودیش را بهم بده.
Posted by
Donya
at
12/23/2007
برچسبها: گفته بودم دیوانه ای؟
Saturday, December 22, 2007
شب یلدای خود را چگونه گذرانده اید؟
شروع کردم به نوشتن، طولانی شد و از حوصله ی خودم هم خارج شد!
خلاصه ی اخبار :
شب خوبی بود.
کلی کتک خوردم از سینا جان، پسرعموی 5 ساله! که بازی بود به قول ایشون و هی از سر و کول من بالا رفت. دستش را می گرفتم لگد می زد. پاهاش را می گرفتم، مشت می زد. دست و پاش را می گرفتم با سر می رفت تو شکمم! ولی آخرش به همه گفت این دختره* !!! برده و من باختم.
بعد از شام آتش بس دادیم و مجبور شدم هر چه فندق در آجیل بود پوست بکنم و بدم سینا بخوره!
بهش می گم کمتر بخور، مریض می شی! می گه تو کمتر بخور!!
سینا جان که از خوردن فارغ شدن، همبازی سه تا پسر بچه ی 5 ساله شدم در بازی اختراعی سینا با مهره ها. آخرش هم نفهمیدم قواعد بازی چی بوده و سینا هی می گفت باختی، باختی، من بردم!!
* می گم دیگه باهات بازی نمی کنم! مگه من اسم ندارم؟ این دختره چیه؟ بعد از کلی فکر می گه اسمت دُی نا ست ولی سخته خیلی!
Posted by
Donya
at
12/22/2007
4
comments
Friday, December 21, 2007
مرسی شیمایی
شیما جونم همیشه ی همیشه خوش خبر باشی قربونت برم..
الان روزنه ی جدیدی یافت شده که هیجان زده ام کرده!
پ.ن: راستی تولد این خانم عزیز را تبریک گفتید؟
Posted by
Donya
at
12/21/2007
0
comments
برچسبها: تولدانه, مرسی می شوم
X-(
من الان از فرط عصبانیت هر کاری می تونم کنم! اگه امیدوار بودم با کتک آدم خواهی شد، حتمن مفصلن می زدمت.
می خوام داد بزنم .. بده که حتی نمی شه داد زد
اه
اه
اه
Posted by
Donya
at
12/21/2007
برچسبها: خون می خورد خون را
پدر و مادر گرامی بعدازظهر رفتن رشت که زود برگردن! ساعت یک و نیم نصفه شب برگشتن! آقای پدر عزیز سوئیچ ماشین را گذاشته رو میز و می گه صبح زود پاشو برو هلیم بخر برای صبحانه!
می گم پدر جان شما خودت لطف کنی خوشحال می شویم!
می گه اینهمه من رفتم خریدم، یه بارم تو برو.
می گم به همون اندازه که شما رفتی منم رفتم قبلن پیش تر ها. امشب که شام به ما ندادید، فردا هم هلیم نخورید.
می گه شام که گذاشته بودیم!! می گم کدوم شام؟! نون را که من خریدم، غذا هم هیچ خبری نبود و نصفه شبی برگشتی! چه وضعشه آخه؟!
می گه خب عوضش ما شام خوردیم و اومدیم !!
مامان هم هی به بابا می گفت پاشو از رو مبل و برو سر جات بخواب و هی بخوابید بخوابید راه انداخته بود! تلویزیون روشن کردن ساعت 2 صبحی و چارخونه دارن می بینن!!!
Posted by
Donya
at
12/21/2007
1 comments
برچسبها: از نوع روزمره
Thursday, December 20, 2007
من دلم تنگ شده. غصه دارم
امشب با فیروزه حرف زدم. یک ماه و نیم دیگه می بینمش..
Posted by
Donya
at
12/20/2007
2
comments
برچسبها: از ته ته ته دلم
دلم یه کار جدید می خواد و یه اتفاق جدید. هیچ امیدی به انجام این کار ندارم. مسلمن نه من و نه اون به این زودی ها نه می تونیم کار را شروع کنیم و نه می تونیم جمعش کنیم و به سرانجام برسونیم.
امروز زنگ زدم یه جا برای کار ولی دیر تماس گرفته بودم، نیاز نداشتن دیگر.
مهسا جانم هم از سفر برگشته.. خیلی دلم تنگیده بود. بعدازظهر می بینمش.
Posted by
Donya
at
12/20/2007
0
comments
برچسبها: اگر رخصت دهد تنبلی
Wednesday, December 19, 2007
یادمه که یه چیزی یادم بود که بنویسم..
ولی خب الان اصلن یادم نمیاد چی بود!!
Posted by
Donya
at
12/19/2007
1 comments
برچسبها: فراموشم ست, گمگشته
سرد ست به شدت
می گم روی تاپم یه بلوز آستین بلند پوشیدم، این بلوز بافتنی را هم که پوشیدم روش! جوراب هم پوشیدم تازه.. چرا باز سرده؟!
یه نگاهی به سر تا پام می کنه و می گه عزیزم فکر نمی کنی به جای شلوارک، شلوار بپوشی بهتر باشه؟!
می گم چه ربطی داره اصلن؟! هوا یخ شده..
Posted by
Donya
at
12/19/2007
0
comments
توضیح
انگار نوشته های این گوشه اندکی سوء تفاهم ایجاد کرده. من منظورم این نبود که حرف نزنید و هیچی نگید. جایی که فکر می کنم هیچی نمی خوام بشنوم مسلمن کامنتدونی را می بندم (که بارها اتفاق افتاده).
دلم نمی خواد وقتی با یکی حرف می زنم بهم بگه حالا برو تو وبلاگت بنویس! یا بگه لطف کن سوژه نساز از حرفهام برای وبلاگت!
یا هر چی من اینجا می نویسم را فکر کنه دارم برای اون می نویسم که اذیتش کنم یا تحقیرش کنم یا به در بگم دیوار بشنوه. فقط خواستم اون گوشه یادآوری کنم اینجا من برای کسی نمی نویسم. فقط و فقط و فقط برای خودم می نویسم و دلم نمی خواد بابت چیزی که اینجا می نویسم سرزنش و یا سین جیم بشم.
همینا دیگه..
بهتر از اینم بلد نیستم توضیح بدم.
می بوسم روی ماهتان را ! (برادران فاصله ی قانونی را رعایت کنید لطفن که اسلام هم به خطر نیفته )
Posted by
Donya
at
12/19/2007
6
comments
برچسبها: خط قرمز
Tuesday, December 18, 2007
دلم سفر می خواد.. یه سفر بی مقصد که بری ترمینال، اولین ماشینی که اومد و از اسم مقصدش خوشت اومد، سوار شی.
تصور همچین کاری هم هیجان انگیزه!
Posted by
Donya
at
12/18/2007
3
comments
برچسبها: گویند بر جوانان عیب نیست, هوای پرواز
Monday, December 17, 2007
فوری
برادران و خواهران گرامی در راستای اینکه خواهر من خواهر شما هم می تونه باشه، احساس مسئولیت داشته باشید یه ذره! از کجا می تونم درباره ی یه شاعر حداقل 4، 5 صفحه مطلب خوب و جامع پیدا کنم که بدم دست منا جان فردا صبح ببره مدرسه؟!
پ.ن: از طرف خودم و منا تشکر می کنم از دوستان خوب و عزیزی که کمک کردن. نوشته های یافته شده را سرهم کردم و دیگه برم لا لا..
Posted by
Donya
at
12/17/2007
3
comments
Sunday, December 16, 2007
چند وقت پیش می خواستم یه نوشته این گوشه بذارم که هر کی از در وارد شد ببینتش یا حداقل تا موقع رفتن یه نظری بهش ببندازه.
بالاخره یه چند خطی نوشتم و گذاشتم محض اتمام حجت!
Posted by
Donya
at
12/16/2007
برچسبها: خط قرمز
Saturday, December 15, 2007
امان از مردم
می گه من حوصله ی بگو مگوی مردم را ندارما. خبرش را برام میارن!! می گم خب چرا خبر بیارن؟ من خودم دارم بهت خبر می دم :دی
می گه مردم میان می گن! الان هم چون قول دادی به دوستات برو ولی سعی کن برای شب قرار نذاری. حوصله ی حرف مردم را ندارم.
Posted by
Donya
at
12/15/2007
3
comments
برچسبها: گاو پیشونی سفید, ملت شهید پرور خاله زنک
پیش فرض
وقتی می خوای از دوستی که کیبورد گوشیش فقط عدد تایپ می کنه و نمی تونه هیچ اس ام اسی حاوی حروف را بنویسه، سؤال بپرسی یه راهش اینه که پیش فرض هایی را برای جواب ذکر کنی تا حداقل یکی از اون گزینه ها را فوروارد کنه برات.
پیش فرض هایی که خارج از اونها نمی خوای جوابی بشنوی و حتی گزینه ای براشون در نظر نمی گیری.
Posted by
Donya
at
12/15/2007
1 comments
Friday, December 14, 2007
دوست دارم این روزهایی را که با هم هستیم. شیطنت ها و سر به سر گذاشتن ها را..
ته تغاری خونمون فردا امتحان سیستم عامل داره. کتابش را داده دست من که تو بخون، هر چی فهمیدی را توضیح بده! بعد در راستای دوره کردن کتاب هر بلایی که دلش خواست به اسم تمرین !! سر لپ تاپم آورد. الان کلید کنترل را فشار می دم دایره ایجاد می شه دور نشانگر موس !! نزدیک بود کل درایو ها را هم فرمت کنه، به موقع رسیدم. ریخت و قیافه ی صفحات اینترنت هم قاطی شده انگاری اندکی..
Posted by
Donya
at
12/14/2007
2
comments
برچسبها: چه شود این امتحانات
Thursday, December 13, 2007
به خاطر یک عدد شال گردن
می گه این نامردا پارسال قرار بود برای من شالگردن ببافن! می گم تب بافتنی شون فروکش کرده! همون یدونه رو بافتن و تعطیل شد. می گه خب تو بباف ! می گم شرمنده، من مدرسه هم می رفتم خودم شال گردن نبافتم، تازه اون موقع نمره هم داشت! برو اینهمه فروشگاه هست، با کلی شال گردن های متنوع. هر کدوم را که دوست داشتی بخر.
می گه نه !! می خوام یکی برام ببافه. چرا هیشکی برای من شال گردن نمی بافه؟ برو یاد بگیر خب.. می گم بی خیال !
می گه به مامانت بگو !
بگم چی؟
بگو یه پسر خوبی هست شرطش اینه یه شالگردن براش ببافم تا بیاد منو بگیره!
می گم گیرم که شال گردن را بافت. بعد باید بیای خواستگاری خب !
می گه اون موقع تو رو در وایسی قرار می گیرم و می یام می گیرمت دیگه. من شالگردن می خوااااااااام !
یارا جانم اگه امکان داره به همسایه ات که در جستجوی همسر بود، بگو یه شال گردن برای این جوون ببافه تا باهاش ازدواج کنه! توقع زیادی هم نداره. فقط شال گردن می خواد.
Posted by
Donya
at
12/13/2007
4
comments
برچسبها: اگه می تونی منو بگیر
هوای پرواز
کاش
همیشه
انقدر
راحت
می شد
رفت..
Posted by
Donya
at
12/13/2007
برچسبها: گویند بر جوانان عیب نیست, هوای پرواز
Wednesday, December 12, 2007
مزیت و عیب
با کلی زحمت و رنج !! بالاخره قبل از اینکه ظهر بشه خودم را به بانک رسوندم که اعلام دارم دفترچه ام گم شده. یه کاغذ سفید گذاشتن جلوم و گفتن بنویس که گم شده و برو دو هفته ی دیگه بیا ولی اگه می خوای پول برداشت کنی باید کارت شناسایی به عنوان سند بذاری اینجا تا بهت پول بدیم.
منم نامه را نوشتم و بردم پیش آقای رئیس که امضاش کنه و تحویل همون آقای اولی بدم که این وسط یکی دیگه پرسید چه کار داری چون رئیس سرش شلوغ بود. یه نگاهی کرد به نامه ای که نوشته بودم و پرسید خودتون حساب باز کرده بودید؟ گفتم بله!
بعد که خواستم پول برداشت کنم حتی نگفتن یه کارت شناسایی نشون بده که واقعن دنیا هستی یا نه؟! گفت آقای فلانی (همونی که قبل از جناب رئیس نامه را ازم گرفت) می شناسن شما را و نیاز یه چیزی نیست!
نه من این آقاهه را می شناختم و دیده بودم و نه آقاهه منو دیده بوده مسلمن! فقط اسمم را دید و فهمید دختر بابام !! هستم، پول را دادن. دارم فکر می کنم خب یکی دیگه هم می رفت می گفت من دختر بابای دنیا هستم! اصلن چه نیازی بود من صبح زود !! پاشم برم بانک؟!
از اون طرف در سطح شهر دنبال بانک سپه می گشتم و فقط می دونستم بانک مرکزی کجاست و خیلی شلوغ بود. یکی از شعبی هم که می شناختم احتمالن هنوز وارد بانک نشده به بابام مخابره می شد که من دیده شدم!! - امان از ملت فضول! گیرم که منو دیدید، خب چی؟ -
سوار تاکسی شدم و از آقاهه پرسیدم بانک سپه تو این خیابون هست؟ و جلوی بانک پیادم کرد. همینکه وارد شدم با لبخند گنده ی خانم سین مواجه شدم که زن پسرخاله ی بابام هستن !
شماره حسابی که باید پول واریز می کردم تو یکی از sms هام بود. یهو دیدم خانم سین گوشیم را داد به آقاهه که شماره حساب را چک کنه! منم با لبخند و مهربونی گفتم می شه گوشیم را بدید؟ ایشون هم با لبخندی شیطنت آمیز گفتن به خاطر sms هات؟ گفتم نه! قرار بود باهام تماس بگیرن الان!
خوبی فامیل و آشنا اینه که کارت زود راه می افته ولی امت شهید پرور شهر و فامیل هم مطلع می گردند!
Posted by
Donya
at
12/12/2007
1 comments
برچسبها: گاو پیشونی سفید
:-?
نمی دونم چرا به این دلتنگی ها مشکوکم. به این توجهات و دلتنگی هایی که یهو قلمبه می شوند و بعضی آدمها یکباره یاد "دنیا" می افتند.
Posted by
Donya
at
12/12/2007
2
comments
برچسبها: خداوندگار به خیر بگذراند
Tuesday, December 11, 2007
چند روزی هست که دیگر من مخاطب کلامش نیستم. اسمش می شود قهر؟ نمی دانم.. بیشتر وقتم را دور از چشمانش می گذرانم و دیگر غر هم نمی زند. حرفهایش را انگار به دیگری می زند. سؤال هایش را از دیگری می پرسد و من دیده نمی شوم..
این شاید بد نیست برای من که از هجوم غرغر ها در امان باشم ولی ترسم از طوفانی ست که بی خبر نازل شود.
Posted by
Donya
at
12/11/2007
برچسبها: خداوندگار به خیر بگذراند
بعضی وقت ها انتظارات زیادی از آدم دارند. که مثلن صبح زود بیدار شوی یا فراموشت نشود که فلان ساعت باید خواهرت را از خواب بیدار کنی.
یا قبل از اینکه از خانه بزنی بیرون حواست باشد که کسی نیست بعد از رفتنت تلویزیون نگاه کند و تی وی را خاموش کنی و بعد بروی پی کارت.
انتظار دارن فراموشت نشود لیوان محتوی چای داغ که گذاشته ای حرارتش کم شود، را بخوری و روز بعد خالی نکنی توی ظرفشویی و صدای مامان در بیاد که چقدر گفتم نذار چای بمونه توی لیوان، لیوانها را تازه با وایتکس شستم و باز زرد شدن و پر از لک های چای!
یا انتظار دارن یادت باشد دیروز نهار چه خورده ای؟! یا وقتی بهت می گویند عزیزم لباس چرکها را ببر پایین و بذار کنار ماشین لباسشویی! فراموش نکنی! تازه وقتی با عجله این پله ها را رفتی پایین و رسیدی پیش ماشین لباس شویی یادت بیاید که لباسها را نیاورده ای !
یا اینکه بعد از چند ماه فراموشت نشده باشد مارک تی شرت هایی که فلانی خریده چه بوده؟! گیرم که من هم همراهش به اون شرکت رفته بودم و حتی به یکی از فروشگاهها.. خب چرا باید اسم شرکت یادم می ماند؟
یا این دختره انتظار دارد من پسورد ای میلش را فراموش نکرده باشم و هر بار که امر کرد، بدون پرسش، برایش چک کنم. بدون اینکه بداند من گاهی می ترسم خودم رمز ای میل و وبلاگ و هر جایی که نیازی به کلمه ی عبور دارد را فراموش کنم.
بعضی وقت ها انتظارات زیادی از آدم دارند..
Posted by
Donya
at
12/11/2007
2
comments
برچسبها: فراموشم ست
امیدوارم آخرش آرزو به دل از دنیا نرم
Posted by
Donya
at
12/11/2007
برچسبها: گویند بر جوانان عیب نیست
Monday, December 10, 2007
آنی تصمیم گرفته یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیره و بره یه گوشه کناری و به نوشته هاش سر و سامان بده! هر چقدر هم آه و ناله و داد و بیداد کردم هیچ نتیجه ای نداد! و آنی فقط خندید.
بهش پیشنهاد دادم بیاد دختر ما بشه و من قول می دم باهاش حرف نزنم و فقط دست تکون بدم براش گاهی! ولی گفت نمی شه. شیما هم به این نتیجه رسید حالا که آنی می خواد بره، ما می تونیم بریم و بهش سر بزنیم :دی
به آنی گفتم یادت نره به پاس اینهمه زحمت و رنجی که بهمون می دهی، کتابت را تقدیم کنی به ما و تقدیر به عمل بیاری! می گه اینجوری که داره پیش می ره هر خط کتابم را باید به یکی تقدیم کنم.
گفتم آنی خیلی زشتی، بدی، صدات هم اصلن قشنگ نیست! چرا می خوای بری؟ و اینم جواب نداد. آنی مصمم هست که مرخصی بگیره و یک ماهی بره یه جای دور..
Posted by
Donya
at
12/10/2007
3
comments
Sunday, December 9, 2007
خواهر جان هر روز زنگ می زنه و بعد از سلام و احوالپرسی می پرسه چه خبر؟! بهش می گم عزیزم ما اینجا تسهیلات هسته ای و پروژه ی ساخت بمب اتم نداریم که انتظار داری هر روز یه اتفاقی بیفته اینجا !!
اگه قبل از ظهر باشه باید بپرسه نهار چی دارید؟ غروب باشه می پرسه شام چی دارید؟ مامان امروز بهش می گه اونجا هر روز چه خبره مگه؟
شوهر خواهر عزیز بعد از چند بار اصرار و اینکه منم می خوام برم فوتبال! امروز صبح با بابا اینا رفت. بعد از اندکی دویدن به پسر عموم گفته بذار من تو دروازده بایستم، قبلش 5 تا گل جلو بودن! از وقتی ایمان ایستاده جلوی دروازه مساوی شدن :دی
طفلک هم تمام بدنش درد می کنه و له شده از قرار معلوم !! :دی
بابا هم محض دلداری دادن بهش زنگ زد و می گه چند جلسه بیای خوب می شی. کسی کار به کارت نداشت امروز که! چرا هنوز چوب نخورده غش کردی؟
من واقعن در عجبم که ایمان با توجه به شاهکارهایی که در این چند ماهه از تیم بابا اینا دیده چجوری جرأت کرده با اینا بره فوتبال بازی کنه؟ تازه می گن فوتبال هم بلد نیست.
Posted by
Donya
at
12/09/2007
1 comments
برچسبها: چه خبرا دیگه؟
Saturday, December 8, 2007
چند روز پیش که با مهسا رفته بودم به یه فروشگاه برای خرید و تو فکر این بودیم که چی بخریم.. چشمم افتاد به دختری که از مقابلم گذشت و توی ذهنم داشتم به این فکر می کردم آشناست و شبیه کیه؟
چند دقیقه بعد که دختره دیگه رفته بود، کشف کردم !! روشنک یکی از قدیمی ترین دوستام بوده که از پیش دانشگاهی دیگه ندیده بودمش. توی ذهنم صورت ساده و بدون آرایشش نقش بست که چقدر زیباتر و دوست داشتنی تر از موجود ناآشنایی بود که می دیدم.
امروز با مهسا حرف می زدم و قدم می زدیم به سمت خونه. از دور چشمم به آزاده (خواهر دوستم) افتاد و دختر کناری که سلام گفت و متعاقبن از من و مهسا جواب گرفت. ایستاده بود روبروم و من توی ذهنم داشتم فکر می کردم این واقعن دوست منه؟! یا اشتباه گرفتم و از آشناهای مهساست؟ ماتم برده بود. چند تا جمله ی کوتاه گفتم و خداحافظی.
از مهسا پرسیدم این واقعن ..... ؟؟! مهسا سرش را به علامت تایید تکون می ده. دوباره می پرسم این واقعن فاطی بود؟ می گه آره!! این واقعن فاطی میم بود. اشتباه نگرفتی.
باز می پرسم این همون خانوم دکتر بود؟ هم کلاسی دبیرستان؟ دوست دوران دبستان؟ چرا من نمی شناختمش؟ یعنی ما هم انقدر عوض شدیم؟
مهسا می خنده و می گه نه! خیالت راحت.
ناراحتم که چرا انقدر مات و مبهوت شدم، درست حسابی با فاطی حرف نزدم. همش شک داشتم که این فاطی هست یا نه؟ حتی صداش هم برام آشنا نبود..
Posted by
Donya
at
12/08/2007
2
comments
برچسبها: روز می گذرد
تنفر تنها یادگار توست
دارم به یه روش جدید فکر می کنم. به بی خیالی، بی احساسی و از هر چیز تهی..
حتی اگه دل سردم هم تنگ بشه. نه برای تو.. دلتنگ بعضی از لحظه ها.
می خوای باور کن یا نکن! زندگی خودته.. می تونی هر جور دلت می خواد گند بزنی بهش. می تونی تا آخرین لحظه ی عمرت در حسرت و غم گذشته باشی یا دم را غنیمت بدونی و بری پی زندگیت.
ولی این را باور دارم حتی اگه تو باور نکنی. " من فقط می تونم ازت متنفر باشم "
Posted by
Donya
at
12/08/2007
برچسبها: می فهمی عزیزم؟
می خوام به خودم قول بدم حداقل در این یه مورد تنبلی نکنم. خدایا یعنی می شه؟
هیجان زده ام برای شروع و می خوام قول بدم به خودم که نترسم.
اصلن چرا نشه؟! هوم؟
پ.ن: لطفن نپرسید چی و چه خبر و چرا و اینا !! بالاخره که میام اینجا می نویسم. حالا گیرم یه ذره دیرتر.. ولی به وقتش می گم! پس نپرسید، مرسی می شوم!
Posted by
Donya
at
12/08/2007
6
comments
برچسبها: اگر رخصت دهد تنبلی
Thursday, December 6, 2007
ناجی
می گه خوبه کلید خزانه ی بانک ملی را بدن بهت! چون حتمن گمش می کنی و احمدی نمی تونه خالیش کنه!
می گم نمی دونستم می تونم انقدر نقش مهمی برای مملکت داشته باشم !
Posted by
Donya
at
12/06/2007
4
comments
برچسبها: گمگشته
اینو امشب یکی می گفت
Posted by
Donya
at
12/06/2007
2
comments
Tuesday, December 4, 2007
دخترای ننه دریا
دیروز تو فکر رفتن و نرفتن بودم.. خوابم برد و بعد هم سردرد و نرفتم بیرون. خانم پ زنگ زد که چرا نیومدی. فکر می کرد حداقل دوشنبه ها به خاطر بودن آنی و شیما حتمن می رم. ازم خواست که سعیم را کنم تا صبح روز بعد برم کانون. دست تنها مونده و کمکش کنم..
از پارسال که به خاطر یه سری تعمیرات و ساخت و ساز، شوفاژ خونه تعطیل شده، در این ساختمان تا مرز قندیل شدن می تونی پیش بری!
امروز از پشت شیشه ها، آفتاب روشن و تابان خودش را به نمایش گذاشته بود در حالیکه اینور شیشه سرما بود و سرما..
به قول خانم پ مغزهامون هم یخ زده بود. آنی ناراحت بود که گرمایی نیست برای دوستی و سرما حاکم شده.
مابین گلایه ها، آنی زد زیر آواز.. و صداش من و خانم پ را دعوت به سکوت کرد.
می گفت هر وقت کسی ازم می پرسید صدای خوبی داری، آوازت هم خوبه؟ می گفتم نه! گفتم دیگه این حرف را نزن پس!
لحظه ها پر شد از صدای آنی و دخترای ننه دریای شاملو که آنی برای دل خودش با ریتمی که ساخته بود براش، می خوند.
تشویقش کردیم به فکر یه نوار قصه باشه! ولی خانم پ و آنی همه چیز را حواله کردن به من! که برو برای این طرح اسپانسر پیدا کن!! حالا اسپانسر برای یه نوار موسیقی از کجا بیارم؟
صدای آنی و قصه ی دخترای ننه دریا هنوز تو گوشمه. این گوشی مرده ی منم زنده نشد وگرنه صداش را ضبط می کردم که الان بتونم گوش بدم دوباره..
Posted by
Donya
at
12/04/2007
2
comments
در ژانر دلهره
با دینا و مینا (دوستم) قدم می زدیم. چشمم افتاد به روزنامه فروشی کنار خیابون و یه روزنامه که تا حالا ندیده بودم. دنبال فروشنده گشتم برای پرداخت پول. صدای دایی کوچیکه از خیابون اومد که می گفت اون روزنامه را نخر! قیمتش 50 تومن بود. به روزنامه فروش دادم و رفتم به سمت دینا و مینا. با نزدیک شدن دایی دویدم، با آخرین توانم دویدم و دایی هم دنبالم می اومد. صداش به گوش می رسید که می گفت مگه نگفتم روزنامه را نخر؟ عصبانی بود بابت خرید اون روزنامه..
وارد یه پاساژ شدیم. هر کدوم به سمتی رفتیم که دایی نتونه پیدام کنه. طبقه ی آخر وارد یه اتاق شدم. یکی درب انتهای اتاق را نشونم داد و وارد یه اتاق تاریک شدم. با پنجره و یک در دیگه.
به سختی درب دوم که به سوی راه پله بود را قفل کردم. استرس داشتم، نفس نفس می زدم.
مینا اومد، بغلم کرد و می گفت نگران نباشم. نمی تونستم به مامانم زنگ بزنم. می خواستم بهش بگم به برادرش بگه دست از سر من برداره.
مینا سراسیمه گفت که داره می یاد. دری که قفل کرده بودم را به سختی باز کردم، از راه پله ها با عجله می رفتم به سمت پایین. قلبم تند تند می زد، درست نمی تونستم نفس بکشم.
رفتم سمت خیابون، انگار جایی را نمی شناختم. یه پیکان تیره رنگ قراضه ایستاد. فقط صندلی جلوش خالی بود و یه خانم با صورتی خندان و مهربون راننده ی ماشین بود. سوار ماشین شدم.
با یه سر درد وحشتناک از خواب پریدم. حدود نیم ساعت بود که خوابم برده بود.
Posted by
Donya
at
12/04/2007
4
comments
برچسبها: خواب تلخ
Monday, December 3, 2007
مامان دنبال گوشی تلفن می گرده.. دیشب که برش داشتم تا به مینا زنگ بزنم، همین جا موند. گیج از خواب می گم اینجاااااااااست !
نمی فهمم چقدر گذشته، زنگ آیفون بلندم می کنه. مامان پشت ِ در ایستاده. میاد بالا و دور خودش می گرده.
مامان زنگ زد آژانس تا منا بره مدرسه و خودش رفت نون بخره، وقتی برگشته آژانس دم در بوده و منتظر. مامان هم می گه دخترم همینجا ایستاده بود شاید دو تا ماشین فرستادید؟! راننده هم اظهار بی اطلاعی کرده.
مامان هم بابا را بیدار کرد (به اضافه ی من و دینا که از قبلش بیدار شدیم) و پرسید شهرام (صبح ها میاد دنبال بابا) چه ساعتی قرار بود بیاد؟ فکر کنم اومده و منا را برده مدرسه. پاشو که الان بر می گرده.
بابا هم می گفت امکان نداره! قرار نبود الان بیاد. بعد از نیم ساعت، 45 دقیقه ی که مادر عزیزم دور خودش می گشت و هی به خودش دلداری می داد، شهرام پیداش شد.
شهرام ساعتی که قرار بود، اومد و بی اطلاع از همه جا.
.
.
ظهر مادر جانمان اومد خونه، کاشف به عمل اومد که رفته مدرسه و مطمئن شده که دختره سر کلاسه. ظاهرن آژانس دو تا ماشین فرستاده بوده و باعث اینهمه دردسر شد. خواب را هم بر ما حرام کرد..
Posted by
Donya
at
12/03/2007
1 comments
برچسبها: نگرانی های بی انتها
من الان عذاب وجدان دارم؟ دارم می گردم دنبال عذاب وجدان؟ می خوام هی به خودم یاد آوری کنم کارم بد بوده؟
مگه من می دونستم؟ رفتارم بد بوده؟ خب بد بوده..
تقصیر خودش بود؟ هووووم؟ اونکه امروز کار به کار من نداشت غیر از اینکه جوابم را نداد! مگه آدم میره مجلس ترحیم، گوشیشو نمی بره؟ یا اگه گوشیش همراهش بود و یکی پشت خط شاید داشت آتیش می گرفت!! نباید جواب بده؟ هان؟
من باید در کمال آرامش بعد از چند بار زنگ زدن و انتظار می پرسیدم تا حالا کدوم گوری بودی؟ .. همون تا حالا کجا بودی؟ و تو هم لابد تعریف می کردی؟
عمرن !! این جور مواقع سکوت می کنی و لابد باید هزار بار بپرسم تا دهنت را باز کنی! تازه اگه قبلش عصبانی نشده باشم از اینهمه سکوت و هیچی هیچی گفتن و حرف نزدن!
من هنوز هم بابت دیشب می تونم بکشمت!! اونوقت امروز باید آرامشم را حفظ می کردم؟!
اه
من اصلن وجدان ندارم! انسانیت نمی دونم سیری چند!
..
آقا؟ خانم؟ خر کوچولو کامنتدونی نداشتید جواب بدم، اینجا می نویسم: ممنون که بدون عادت قبلی کامنت گذاشتید و حوصله کردید و نوشته ی طولانی منو خوندید. چرا نمی نوشتم؟ اینجا واسه نوشتن هست، برای اینکه بعدن ها خودم یادم نره..
Posted by
Donya
at
12/03/2007
4
comments
برچسبها: وجدان کیلو چند؟
Sunday, December 2, 2007
اس ام اس داده: دنیای قشنگم تولدت مبارک . ایشالله همیشه ی همیشه خوشبخت باشی و شاد. دوستدارت: مونا .. راستی می دونی من تابستون ازدواج کردم؟
تولد؟ اونم تولد من؟ جواب می دم مونا جان مرسی از تبریکت ولی تا تولد من خیلی مونده. بابت ازدواجت هم تبریک می گم. شیرینیش کو خانوم؟ اینجا ساکنی؟
می نویسه: شوهرم اصفهانیه، قراره اصفهان زندگی کنیم. 3 سال با هم دوست بودیم. دنیا جون گوشیمو ریست کردم تاریخش قاطی شد، ولی به هر حال تولدت مبارک!
تو دلم می گم می خواستی از اوضاع و احوال زندگیت منو با خبر کنی، دیگه چه اصراریه به زور هی تبریک تولد بگی؟
من و مونا دوران راهنمایی همکلاسی بودیم. تو اکیپ ما جایی نداشت. و فقط در حد یه همکلاسی بود.
بعد از راهنمایی، مونا را ندیدم دیگه. هیچ وقت هم به یادش نیفتادم شاید. پیش دانشگاهی دوباره همکلاسی شدیم ولی شاید به خاطر سابقه ی آشنایی که از قبل بود و موقع برگشت از مدرسه همیشه تا یه جایی هم مسیر بودیم، رابطه هامون بیشتر شد و شاید مونا بیشتر اصرار داشت.
تابستون، بعد از کنکور مونا تقریبن عضو ثابت بود، خونه هامون نزدیک بود و زیاد می اومد. بیرون هم می خواست بره زنگ می زد که اگه می شه همراهش برم. و حتی وقتی گفت دوست داره هم کلاسیهای دوران راهنمایی را ببینه، همه را دعوت کردم خونمون تا دور هم باشیم ولی مونا یه دختر فوق العاده کم حرف بود. دو باری که کسی غیر از من و اون حضور داشتن (مهمونی تابستون و تولدم) همیشه عذاب وجدان داشتم بهش بد می گذره که همیشه آروم و بی صدا یه گوشه نشسته.
خیلی جاها بهش کمک می کردم، مشکلی داشت تا آخرین توانم سعی می کردم حلش کنم و خوب بودیم باهم خیلی. با اینکه گاهی واقعن دردسر شده بود برای من. با یکی دوست شده بود که خانواده اش مخالف بودن و مامان و باباش هی منو دستگیر می کردن برای درد دل کردن و یقه ی منو می گرفتن که دخترشون را از این کار باز دارم و ارشادش کنم!
حتی مامانش اومده بود خونمون شماره پسره را از من بگیره و کلی با مامان حرف زده بود. یکی نبود بگه به من چه ربطی داره آخه؟!
بعد از اینکه مونا دانشگاه قبول شد و رفت ارومیه باز رابطمون ادامه داشت و هر وقت مونا می اومد می دیدیم همو.
یک سال از این ماجراها گذشته بود که مونا با کلی زمینه چینی که دلم نمی خواد دوستیمون خراب بشه و این رابطه تمام بشه و اینا.. گفت برادرش از من خوشش میاد و اگه موافقت کنم با خانواده اش بیان.
منم بهش اطمینان دادم که خدشه ای تو رابطمون پیش نمیاد. ما با هم دوستیم ولی فقط دوست خواهیم موند و بی خیال فامیل شدن!
بگذریم که خودش اعتراف کرد بخش زیادی از این رابطه و اینکه فرت و فرت خونه ی ما بود و اینهمه رفت و آمد به اصرار برادرش بوده تا من و مونا صمیمی تر بشیم.
دو سال تمام، دقیقن از همون جشن تولدی که برادر مونا اومد دنبالش و منم به رسم ادب تا دم در رفتم و با برادرش سلام و احوالپرسی کردم، برادره هی خواهره را فرستاده جلو و تمام اعضای خانواده اش هم خیلی وقت بود می دونستن!
با تمام این احوال نخواستم به این فکر کنم که تمام این مدت داشتن توطئه چینی می کردن و هر کاری مونا کرده برای بدست آوردن دل من و شاید هم به اصرار برادرش بوده نه به خاطر دوستیمون!
ولی این رابطه هی کمتر و کمتر شد و از مونایی که مدام دور و بر من بود دیگه خبری نشد.
جالب اینجا بود خانم که بعید می دونم شماره خونه و موبایل منو هیچ وقت فراموش کرده بوده، بعد از مدتها که گم و گور شد آفلاین گذاشت که می شه شماره موبایلت را داشته باشم؟ تازه بعدش هم فقط آفلاین می ذاشت گاه گداری برای احوالپرسی!!
هیچ وقت هم جز چند تا اس ام اس تماسی نگرفت با من..
دو شب پیش هم نگفتم خانم عزیز شما چند وقته گوشیت را ریست کردی؟ این چند سال چی؟ غیر از همون دو تا تولدی که جزء مقدمه چینی های احتمالیت بوده.. حالا چی شده که یاد من و متولد شدنم افتادی؟! سعی می کنم مثبت فکر کنم. بی خیال..
Posted by
Donya
at
12/02/2007
2
comments
برچسبها: تولدانه, خداوندگار به خیر بگذراند
خوبی رو کاعذ نوشتن اینه که می تونی تمام ناراحتی و عصبانیتت را روش خالی کنی. می تونی قلمت را فشار بدی، تیکه تیکه اش کنی. خوردش کنی و بندازیش دور..
ولی اینجا آخرش اینه که یه کلیک کنی و پاک شه. انگار که هیچ وقت نبوده! همین..
پ.ن: ممنون می شم که تو مهرواژ کامنتی در باب وبلاگ دیگر و اون یکی وبلاگت و اینا نذارید از این به بعد. یه روانی روان پریش داره از این ورا گذر می کنه و دلم نمی خواد اینجا هم پیداش شه.
Posted by
Donya
at
12/02/2007
دیر نیست
من شوخی ندارم. اگه تو برای ترسوندن من تمام اون حرفها را زدی، اگه تو خواستی به قول خودت خیلی بد باشی، اگه تو خواستی اذیت کنی.. من حقیقت را گفتم.
گاهی از خودم می ترسم.. چون می دونم این تهدید نیست! من توانایی اینو دارم. خیلی راحت تر از اونچه بتونی تصور کنی می تونم خودم را به خاک مهمان کنم.
من ذره ای شوخی نکردم..
دیر نیست این اتفاق.. فقط یه جرقه لازم داره. یه جرقه ی خیلی کوچولو. فقط کافیه تو شوخی هات را ادامه بدی تا حقیقت حرف من را ببینی.
Posted by
Donya
at
12/02/2007
برچسبها: سپاس تو را
به دینا می گه قیافه ی دنیا را ببین.. مثل این شکنجه گرا !! داره فلانی را شکنجه می کنه.
طفلک چی می کشه از دست این..
Posted by
Donya
at
12/02/2007
نشسته اینجا و فیلم می بینه. سرش را میاره سمت مانیتور و می گه داری چت می کنی؟ چه کار داری این بیچاره رو؟ به خدا گناه داره.. انقدر اذیتش نکن.
لبخند می زنم
نوشته جواب منو بده
گیجم.. می پرسم جواب چی؟
می گه اینکه دوس داری بد بشم؟ بدتر از اینا. مثل یه حیوون
دوس داری نذارم بری؟
از خونه هم نتونی بری بیرون؟
.
.
.
مینا دوباره بر می گرده طرف من. می گه هنوز آنلاینی؟ چی می خوای از این طفلکی؟ به خدا گنا داره..
Posted by
Donya
at
12/02/2007
برچسبها: سپاس تو را
متشکرم
می گه:
ميخوای من هم بد باشم؟
دوس داری من هم يه حيوون باشم؟.
من بودم که تو هم می خوای باشی؟
Posted by
Donya
at
12/02/2007
برچسبها: سپاس تو را
Saturday, December 1, 2007
من خوبم
هیچ اتفاقی نیفتاده. باید روزهای خوبی را بگذرونم ولی ته ته دلم اصلن شاد نمی شه. خوشحال نمی شه. اصلن خوب نیست. اصلن حس خوبی ته ته دلم نیست.
Posted by
Donya
at
12/01/2007
3
comments
برچسبها: از ته ته ته دلم
Thursday, November 29, 2007
هیجان زدگی
می پرسه آخرین بار چه شکلی بودم؟ ابروهام تتو بود؟
می گم کی دیدمت آخرین بار؟ مکث می کنم و تو ذهنم دنبال زمانش می گردم.
می پرسه موهام مش داشت؟
می گم نه! عکسش را دیدم.. آها! خب دیوونه موقع دفاعیه دیدمت دیگه، اوایل شهریور. و تو ذهنم مرور می کنم آخرین دیدارمون را و لبخند می شینه رو لبام. می گم موهات سرمه ای بود و مثل همیشه تتو بود ابروت. و با خودم می گم مثل تمام این دو سال.
می گه الان موهام مشکیه.. مکث می کنه و می گم خب؟
می گه جلوش چتری کوتاه شده. و با هیجان ادامه می ده ابروهام هم ابروهای خودمه..
می گم خانم قرار نبود سالی یه بار تشریف بیاری. پارسال آذر ماه اومدی و امسال هم آذر ؟! می گه جدن؟ و می خنده..
می گه به شرطی که من اومدم، شما هم بیاین ها! می گم از الان چونه نزن! فعلن پاشو بیا..
صبح تا چشمام را باز می کنم sms می فرستم تا مطمئن شم. می گه تا 4 و نیم کلاس داره و بعدش حرکت می کنه.
هیجان زده ام..
برای ثبت در تاریخ: دیشب ساعت 12 خوابیدم. دینا با تعجب بالای سرم ایستاده بود و می گفت دنیا تو داری می خوابی؟! واقعن داری می خوابی؟ درست می بینم؟! جوابش را ندادم و گفت لابد پارت اوله!
ولی من تا نزدیکای صبح راحت خوابیدم. تا قبل از اینکه از صدای بارون بیدار شم..
پ.ن: زنگ زد که کلاسش را تعطیل کرده و حرکت کرده! خوبه که 12 شب قرار نیست برسه!
Posted by
Donya
at
11/29/2007
5
comments
Wednesday, November 28, 2007
دوشنبه مهدی را دیدم.. با لبخند و خوشرویی سلام کرد و دوباره شروع کرد به حرف زدن.
میرم سمت مربی و می گم خوب معرکه گرفته و داره با هیجان داستان تعریف می کنه برای دخترا.. مربی می خنده و می گه مادرش می گفت رفتارش تو مدرسه هم خیلی خوب شده. مادرش به مدیر مدرسه گفته که اینجا همه ازش راضی هستن و مدیر هم قبول کرده.
می گم انقدر شخصیت بچه را خرد کرده بودن که طفلک حق داشت رفتار خوبی تو مدرسه نداشته باشه.
مربی می گه آره، وقتی شاگرد اول کلاس را به خاطر شیطنت جلوی اونهمه بچه مجبور کنی روی زمین بشینه تمام ساعت کلاس، خب واکنش نشون می ده. از وقتی اومده اینجا بهش توجه شده، کسی مسخره اش نکرده و سرزنش نشده، رفتار خوبی هم با همه داره.
Posted by
Donya
at
11/28/2007
2
comments
Tuesday, November 27, 2007
ممنوعه
مرجان کفاره ی خوندن این نوشته که مخاطبش را بالای 25 سال قرار داده، 40 بار باز کردن وبلاگش گذاشته! اگه خوندن این پست برای زیر 25 سال بده، پس چرا باید روزی 40 بار ببینمش؟ همین کارا را کردی خواهر که چشم و گوش منم باز شده و مامانم عصبانی ست.
من هیچ وقت نتونستم به طرق الکترونیکی کتاب بخونم! بیشتر از یکی دو ساله کتاب منتشر نشده ی عباس معروفی در ایران (فریدون و پسرانش) را دانلود کردم ولی با وجود اینکه نثر این نویسنده را بسیار دوست می دارم، هنوز نخوندمش. بنابراین با موافقت مادر عزیزم، پرینت گرفتم از متن دانلود شده ی " خاطرات روسپیان سودازده ی من" و دادم سیمی اش هم کردن که بتونم بخونمش.. 117 صفحه ی ورق ورق اصلن جالب نبود.
قراره هفته ی آینده هم بدم به آنی، بعد هم خانم پ و لابد بعدش هم خانم کاف ! اصولن کتابهایمان اینجوری سیر می کند. یکی که خواند، پیشنهاد می دهد به دیگری و بعد می رسد به دست دیگری البته در صورتی که کتابی در حال خواندن نداشته باشه وگرنه یه ذره به تعویق می افته این چرخه.
مثلن چهارشنبه "بادبادک باز" را باید ببرم برای خانم کاف که هفته ی قبل "هزار خورشید درخشان" را خوانده. برای آنی " خاطرات .... " را و برای خانم پ هم یک فیلم خوب.
مادرمان هم که با عصبانیت فرمودن اینو به هیچ کس ندم! .. نمی دونم مامانم چه فکری می کند درباره ی دخترش که تا کمتر از 2ماه دیگه 24 سالش تمام می شه. فکر می کنه با خوندن کتابی که اسم روسپی و خانه فحشا درش تکرار شده فکر دختر کوچولوش منحرف می شه و یا اگه کسی این کتاب را دستش ببینه فکرهای بدی درباره ی دختر دسته گلش می کنه؟!
حق می دم بهش نگرانم باشه خصوصن که این دخترک تا 19 سالگی با اینکه فهمیده بود لک لک ها با پست هوایی اونو تحویل خانواده اش ندادن ولی فکر می کرد لابد خدا با پست سفارشی دنیا را پست کرده و بهشون هدیه داده!
حق داره نگران دخترکی باشه که حتی دوستاش تو مدرسه هم، همیشه حواسشون به حرفهاشون بود و جلوی اون خیلی از کلمات را به کار نمی بردن چون به نظرشون بسیار مؤدب بود و منگی اش درست وقتی ظهور ِ بیشتری پیدا می کرد که هیچ واکنشی در مقابل جک هایی که از خنده غش می کردن نشون نمی داد و بی اغراق نود درصدش را نمی فهمید!
مادرم حق داره نگران دختر کوچولوش باشه چون دوم یا سوم دبیرستان بود که با اصرار از دوست نزدیکش خواهش کرد حرفهایی که بین اون و یکی دیگه از بچه ها رد و بدل شده بود را ترجمه کنه براش تا اونم بفهمه! و برای اولین بار چیزی به نام بکارت و پرده به گوشش خورد.
مادرم حق داره نگران دختر کوچولوش باشه که بیشتر از یک سال نمی دونست چرا هر ماه از بدنش خون سرازیر می شه و باید درد بکشه! تا وقتی که یه روز معلم دینی راهنمایی پرده های کلاس را کشید، روی تخته یه سری خطوط و شکل کشید و با صدای آرومی توضیح داد برای بچه های کلاس..
مادرم حق داره نگران دختر کوچولوش باشه چون تمام دانسته های دخترش تا قبل از 20 سالگی، کمتر از چیزهایی بوده که در کتابهای از زیر تیغ سانسور وزارت ارشاد جمهوری اسلامی گذشته، چاپ شده.
مادرم حق داره نگران باشه..
Posted by
Donya
at
11/27/2007
9
comments
Monday, November 26, 2007
برگه ها را پرت می کنه روی تخت.. گیج و بین خواب و بیداری ام. می گه بیا! این مزخرفات ارزش خوندن داره؟ باید انداختش تو سطل آشغال..
داره از اتاق می ره بیرون و مکث می کنه.. می گه به کسی هم ندی ها! چی فکر می کنن دربارت اونوقت؟ بی خود اینهمه سر و صدا کردن برای این آشغال؟
ساعت را نگاه می کنم. فقط نیم ساعت گذشته از وقتی که این 117 صفحه ی پرینت شده را از من گرفت تا یه نگاهی بهش بندازه و شروع کرد به خوندنش..
هنوز گیج خوابم. زمان به نظرم خیلی طولانی تر گذشته بود. شروع می کنم به خوندن. 56 صفحه اش را تا حال خوندم و هنوز نمی دونم چه چیزی مامان را انقدر عصبانی کرد که به این نتیجه رسیده باید بندازمش دور.
Posted by
Donya
at
11/26/2007
1 comments
Sunday, November 25, 2007
من او
اصلن به تاریخ های درهم این کتاب فکر نکردم که درسته یا نه. به من چه؟ گیرم که تمام آدمهای مرده ی کتاب هم زنده بشن و اصلن سن آدمهای زنده اش هم درست نباشد.. بهش فکر نمی کنم!
اگر یک کاغذ گذاشته بودم جلوی خودم تا الان کلی تناقضات ِ مکتوب داشتم که نویسنده فکر کرده من خرم یا اون خره یا شخص ثالث؟!
باید از خواندن همون مجموعه داستان کوتاه – کتابی که خوندنش به اتمام هم نرسید- می فهمیدم این نثر را دوست ندارم حتی اگه آنی پیشنهاد کنه خوندنش را..
خواستم چند نمونه ذکر کنم ولی بی خیال شدم. نظرات متفاوته، چاپ سیزدهم کتابی دستم بود که از چند نفر تعریفش را بسیار شنیده بودم و آنی هم پیشنهاد کرده بود بخونم.
من دوستش نداشتم ولی.
* من او؛ رضا امیر خانی؛ سوره مهر؛ چاپ سیزدهم، بهمن ماه 1385
Posted by
Donya
at
11/25/2007
3
comments
سکوت لطفن
شما لطفن نظرت را نگه دار برای خودت و سینه سپر نکن که من فلانم، حتی تو ذهنت !!
بعید نیست واکنش خانواده ی تحصیلکرده و احیانن روشنفکر شما حتی بدتر از این هم می بود وقتی شروط را می شنیدن. اینکه فقط دو تا شرط داشت!
Posted by
Donya
at
11/25/2007
جخ
"جخ" یعنی چی؟ این چه لغتیه که از هر قشر و سنی ازش استفاده می کنن؟ از قصاب و ارباب و مادر و ننه تا بچه ی 7 ساله و دوازده سیزده ساله و تقریبن تمام شخصیتهای داستان با هر لحن و گفتار توی محاوره و روزمرشون این لغت را بارها به کار می برن، ولی من حتی تلفظ صحیحش را نمی دونم! و به گوشم هم نخورده تا حال..
آلرژی شدید به این کلمه پیدا کردم. شکر خدا نویسنده هم نامردی نکرده و در هر دو، سه صفحه از این کتاب 528 صفحه ای حداقل یک بار از این لغت استفاده کرده!
Posted by
Donya
at
11/25/2007
6
comments
Saturday, November 24, 2007
نمی دونم
نمی دونم این حس عجیب غریبی که الان دارم و دلم نمی خواد بهش اعتنا کنم چیه.. ناراحتی؟ نه ناراحت نیستم..
شاید ترس؟ نگرانی؟ ناباوری؟ یا یه چیز دیگه؟ نمی دونم..
Posted by
Donya
at
11/24/2007
3
comments
Friday, November 23, 2007
معارفه
می شینه پشت میز، نارنگی پوست می کنه و می گه زود باش!! بگو..
می گم خب.. بعد از سلام و احوالپرسی و این حرفها.. بحث در باب دیلمان و ساختمون سازی و اینا بود. که خرجش چند برابر می شه و قیمت ِ شن و کرایه ی بار و مقایسه این چیزها.. بعد شومینه ای که آقاهه بد ساخته و نقشه و نوع تقریبی ساختمون.. و بابا دوستاش را برده و اون دور و بر زمین خریدن و شروع کردن به ساخت و ساز و شهرک درست کردن و همه آشنا هستن و دوستن با هم.
بعد از دیلمان و حوالی اومدن پایین !! و صحبت به ماشین و رانندگی و جاده و تصادفات و اینا رسید که مفصلن در این باب صحبت شد.
بعد از ماشین و اینا رسیدن به وقت سربازی بابا !! از اینجا کجا رفته (اسمش یادم رفت !!) که هیجان نداشته و بابا چند روز فرار کرده تا بفرستنش به یه جای هیجان انگیز تر! فرستادنش اهواز و از اونجا هم رسیده به آبادان و اونجا را بسیار دوست می داشته و حتی بعد از سربازی هم اونجا مونده یه مدتی، ولی مامان را نمی شناخته اون موقع!
بعد رسیدن به ماجرای آشنایی مامان و بابا که جنگ شده و مامان اینا مجبور شدن برن اهواز و بعد بروجرد و بالاخره به آمل رسیدن و اونجا ساکن شدن به خاطر خواهرش..
و اینکه عمو بیژن (شوهر خاله ام) با عمو محمد (برادر بابام) دوست بوده و سیر اتفاقاتی که منجر به آشنایی و ازدواج پدر و مادرمان شد!
بعد صحبت از صدام حسین هم شد حتی!! بابا گفت مامان صدام حسین و زن داداشم را دعا می کنه همیشه، چون باعث آشناییش با من شد !!
البته در اینجا دینا در حد یکی دو جمله از مامان دفاع کرد که بابا جان شما باید دعا کنی و ممنون باشی نه مامانم!
فوتبال هم این وسط در جریان بود.. شب جمعه ای تمام مرده های فوتبالیست را هم یاد کردن و خدابیامرز فلانی و فلانی و فلانی.. و جریان فوتبال ها و کوه نوردی و امثالهم!
در ضمن یادی هم از افتخارات بابا جان، سر و دماغ و دست و پای شکسته و کتف در رفته و اینا هم شد!
و سخن کوتاهی در مورد رابطه ی ورزش و سلامتی!
بعد بابا به منا گفت دخترم یه لیوان چای بریز برام و تعارف کردن به مهمانها که چای نمی خورید شما؟ بعد مبحث چای شروع شد! که چقدر در روز چای می خورید و می خورم! کی خیانت کرد به چای لاهیجان و کی مدیر بود و کی خرابکاری کرد و کجا زمین خرید و کی ضربه زد و ...
می گه خب آخرش چی شد؟
می گم ما هم هر چه صبر کردیم که برن سر اصل مطلب، انگار نه انگار!! آخرش که از هر دری غیر از اصل مطلب ! گفتگو کردن، خداحافظی کردن و رفتن!!
منا می گه تو داشتی فیلم می دیدی یا گوش ایستاده بودی؟ می گم خوبه تو هم کنار من نشسته بودی! بهتر از تو هم فیلم را یادمه !! .. اینا بلند حرف می زدن.
Posted by
Donya
at
11/23/2007
2
comments
حالا که فکر می کنم... اول راهنمایی بودیم، من و ریحانه. بعضی روزها می رفتیم دبستانی که همون نزدیکی بود و تا سال قبل ما هم اونجا بودیم. و حالا خواهرامون اونجا درس می خوندن.
گاهی و شاید هم هر روز – درست یادم نیست – برادر ریحانه که اونموقع خیلی بزرگتر از ما بود می اومد. یه مدتی با هم کل کل داشتیم. ریحانه هم خبر می برد و می آورد!!
و من همون موقع ها دیده بودمش.. با برادر ریحانه گاهی می اومد و بعد از اون هم گذری دیده بودمش. تو خیابون از کنارم رد شده بود شاید... و هیچ ازش خوشم نمی اومد..
کی فکرش را می کرد بعد از اینهمه سال یه روزی دوباره ببینمش اونم تو خونمون؟!
چقدر زمان گذشته.. اون موقع 12 ساله بودم و حالا... در انتهای 24. خیلیه، خیلی.. و بعد از اینهمه سال...
Posted by
Donya
at
11/23/2007
5
comments
Thursday, November 22, 2007
می گم من این آقاهه را دیدم. همون موقع جلوی مدرسه ی ابتدایی با برادر ریحانه..
دینا می خنده.. مامان می گه از ابتدایی؟ تو یادته؟ - تو مایه های امکان نداره -
می گم یه بار و دوباره که نبود.. چند بار دیده بودمش. مطمئنم همونه.
پ.ن: من هنوز نگرانم.
Posted by
Donya
at
11/22/2007
1 comments
نمی دونم چرا من استرس دارم!
تو دلم تازه شروع کردن به رخت شستن! هنوز به آب کشی و چلوندن و رخت پهن کردن نرسیده..
Posted by
Donya
at
11/22/2007
3
comments
بارون می یاد جیلینگ جیرینگ! می خواستم امروز برم عکاسی یقه ی آقاهه را بگیرم که سایز عکس را اشتباه کرده. دیروز عجله داشتم. پاکت عکس را گرفتم و تازه وقتی اومدم خونه یه نگاهی بهش انداختم. ولی عمرن اگه هوس کنم تو این هوا برم بیرون!
بهش می گم از الان که اینجوریه.. وای به حال عروسیت.. فکر کنم شهر را آب ببره! می خوای ازدواج نکنی؟ :دی
Posted by
Donya
at
11/22/2007
2
comments
Wednesday, November 21, 2007
امروز با مهسا رفتم خرید.. خسته ام و حوصله ی غر زدن ندارم ولی وضع تاکسی وحشتناکه تو رشت. نیم ساعت ایستادیم و آخرش هم یه آژانس پیدا کردیم که با دریافت هزینه ی بیشتر راضی شد ما را تا یه جایی برسونه.
دیگه لازم به ذکر نیست که رفته بودم کفش بخرم ولی کاپشن خریدم!! از این اتفاقات زیاد می افته..
یه بار رفتم برای مانتوم روسری بخرم ولی برای روسری تازه ای که قبل از اون خریده بودم، مانتو خریدم!!
امروز در کمال خرسندی و تعجب در اولین مغازه مانتو خریدم!
خسته ام خیلی.. شب بخیر
Posted by
Donya
at
11/21/2007
4
comments
Tuesday, November 20, 2007
من اصلن قصد خرید نداشتم. فقط یه عکاسی باید می رفتم و بر می گشتم.
بعد از چند سال که روی تمام کارت های شناساییم از قبیل کارت ملی، کارت دانشجویی و شناسنامه ام عکس سیاه و سفیدی بود که مربوط می شه به زمانی که می خواستم برم سوم راهنمایی!! تصمیم گرفتم برم عکس جدید بگیرم. سوم دبیرستان رفته بودم عکاسی ولی عکس را دوست نداشتم و هر 6 تا را دادم مدرسه. پیش دانشگاهی هم همینطور. حتی شماره ی عکس را ننوشتم که یه وقت اگه مجبور هم شدم، دوباره چاپ نکنم. برعکس هی می رفتم عکس ِ قدیمی ام را تجدید چاپ می کردم.
داشتم می گفتم. من اصلن قصد خرید نداشتم. دینا زنگ زد که برای منا نوک ِ مداد بخر..
نوک ِ 300 تومنی را گرفتم و آقای فروشنده گفت کتابهای جدید اومده، نمی خوای نگاه کنی؟!
من اصلن قرار نبود کتاب بخرم.. ولی باز...
نزدیکای خونه که رسیدیم، مهسا اشاره کرد به مغازه ی لوازم آرایشی که تازه باز شده. گفت هر بار از جلوش رد می شم کلی ناراحتم براشون. انگار هیچ کس خرید نمی کنه ازشون. همیشه خلوت و خالیه..
ما هم محض دلسوزی !!! رفتیم کیف هایمان را تقریبن خالی کردیم و اومدیم بیرون.
گفته بودم که.. من اصلن قصد خرید نداشتم.
Posted by
Donya
at
11/20/2007
3
comments
می گه من اصلن یادم نمیاد چی گفتم که اینجوری شد؟!
با تعجب می گم بهش اثبات کردی خدای سوتی هستی؟ باز چی گفتی؟
می گه چقدر جو زده ست.. گفت الان دیگه کاملن مطمئنم.. اگه تا حال قرار بود منتظر مامانم شم ولی...
می گم پشیمون شد؟
می گه نه! گفت اگه می شه تلفن را قطع کنیم زنگ بزنم به مامانم که با اولین پرواز برگرده و فردا شب بیایم.
منم گفتم فردا شب مامان اینا نیستن ولی گفت بعدازظهر که هستن؟ ما بعدازظهر می یایم..
می گه من اصلن نمی دونم چی گفتم که اینجوری شد؟! قبلش که قرار بود مامانش چند هفته ی دیگه برگرده.
می گم عزیزم می شه روش ها و راهکارهات را بگی تا مکتوبش کنم برای دختران دم بخت و کم کنم از دختر ترشیده های دور و برم؟ :دی
Posted by
Donya
at
11/20/2007
3
comments
Monday, November 19, 2007
مغزم احساس تعطیلی می کنه! هیچ ربطی هم به این نداره که من از دیروز شروع کردم به درس خوندن! اتفاقن دارم لذت می برم از تاریخ هنر خوندن..
Posted by
Donya
at
11/19/2007
3
comments
می گه فحش بده اگه راحت می شی.. با سگت هم این رفتارو نکن دنیا!
من نه سگ دارم و نه فحش بلدم بدم! چه کار کنم؟ سگ بخرم یا چند تا فحش یاد بگیرم؟
Posted by
Donya
at
11/19/2007
2
comments
Sunday, November 18, 2007
حالا که پرچم سفید افراشته ام
امشب دوستی می گفت حق را باید گرفت.
و یه مرور کوتاه یادم انداخت که من در تمام این سالها در حال گرفتن همین حق بودم. برای کوچکترین و بی اهمیت ترین چیزها حتی..
و حالا که فکر می کنم فقط برای درسم بوده که هیچ وقت نجنگیدم و خیلی راحت طی شده و انرژی زیادی صرفش نکردم.
به دوستم گفتم همیشه نمی شه جنگید. آدم یه جایی کم میاره و من خسته ام.. حوصله ی بحث کردن ندارم. و تا اطلاع ثانوی تا مجبور نشم بحث نمی کنم. خسته تر از اینم...
و شاید بد نباشه اینبار به درس برسم و انرژی بیشتری صرفش کنم.
Posted by
Donya
at
11/18/2007
5
comments
مهمونمون آخر دیروز طاقتش تمام شد فکر کنم و پرسید: سردت نیست؟
گفتم نه..
گفت آخه شلوارک پاته همش ولی یا سوئیشرت پوشیدی یا بلوز آستین بلند!
Posted by
Donya
at
11/18/2007
1 comments
من دلم نمی خواد اینجا بشه "هذیان های یک ذهن بیمار" .. " هذیان های یک خواب زده" شاید بهتر باشه!
Posted by
Donya
at
11/18/2007
0
comments
هوس چای کردم. یه لیوان ِ بزرگ چای ِ داغ با دو قاشق شکر..
دلم نمی خواد بخوابم. تا صبح بیداری..
Posted by
Donya
at
11/18/2007
1 comments
خب من دلم می خواد ................
نه!
دلم هیچی نمی خواد.
آره!
هیچی نمی خواد.
Posted by
Donya
at
11/18/2007
1 comments
Saturday, November 17, 2007
این روزها عادت کردم به پیاده روی های تقریبن هر روزه.. بالاخره هر روز یه بهانه ای برای بیرون رفتن هست. موقع برگشت تو صف طولانی تاکسی منتظر نمی مونم و در کمال آرامش قدم می زنم تا خونه و گاهی خرید هم می کنم..
پنج شنبه رفتم کتاب فروشی و کمی با پیرمرد صاحب مغازه در مرود کتاب و نویسنده ها گپ زدیم ولی خب کتابی که می خواستم را نداشت و دست خالی اومدم بیرون ولی صحبت کردن درمورد کتابهای جدید و پیشنهادات پیرمرد برای کتابهایی که باید از دست ندم خوب بودم.. فقط انقدر کتابها قطور بود که در خودم نمی دیدم فعلن بخونمشون و ترجیح دادم اضافشون نکنم به کتابهای نخونده! فقط اسمشون را به خاطر سپردم برای بعد..
Posted by
Donya
at
11/17/2007
2
comments
Friday, November 16, 2007
تجربه های مشترک
گاهی خیلی خوبه صحبت کردن از تجربه های مشترک.. به قولی پرگلکی اینطوری آدم می بینه تنها نیست.
و به قول خودم: و می بینه یکی هست که خیلی خوب حرفهات را می فهمه بدون اینکه نیاز به توضیح اضافه داشته باشه.
هر بار که می گه "می فهمم" باور داری که از روی تعارف نگفته و واقعن می فهمه..
Posted by
Donya
at
11/16/2007
1 comments
Thursday, November 15, 2007
همیشه پیش از شروع کلاس شهریه باید پرداخت بشه تا شما اجازه ی حضور در کلاس را پیدا کنید.
کلاسها از دوم تیر شروع شد و 13 شهریور آخرین جلسه اش بود. امروز تماس گرفتن که بیا چک حقوقت را بگیر!!
چک به تاریخ 12 آبان صادر شده ولی 12 روز طول کشیده تا این 42 کیلومتر را طی کنه..
حقوق ِ 5 تا کلاس ِ 20 جلسه ای، هر جلسه یک ساعت و نیم با کسر 5درصد مالیات تقریبن برابر با یک کلاس سفالگری ِ 16 جلسه ای - هفته ای 2 جلسه - در مهدکودک بوده برای من.
ولی باز من کانون را بیشتر دوست می دارم.
Posted by
Donya
at
11/15/2007
1 comments
وقتی اعصاب ندارید و حالتون خوش نیست.. شعرهای کودکی را مرور کنید. حواستون را جمع ِ یادآوری شعر ها کنید و با مرورشون لبخند و شادی و هیجان را به خودتون هدیه بدید..
آرامش قشنگی در انتهاش داره - حتی برای چند لحظه - .. امتحان کنید.
Posted by
Donya
at
11/15/2007
2
comments
تجربه 2
کمترین شماره های ممکن را در دسترس دوستتون قرار دهید.
وقتی به ذهنتون می رسه شماره موبایلتون را عوض کنید یادتون می یاد شبیه یه کار عبث و بی فایده ست. گیرم که به تازگی خونتون را تغییر دادید و شماره ی جدید را نداره ولی شماره خواهر، پدر، مادر و دوستان عزیزتر از جان را که نمی تونید عوض کنید!
تجربه 1
Posted by
Donya
at
11/15/2007
2
comments
Wednesday, November 14, 2007
می پرسه: دلتنگ نمی شی؟
می گم: عشقی که به نفرت برسه.. دلتنگی هاش زیاد نیست.
Posted by
Donya
at
11/14/2007
3
comments
شعر کودکی
کوچولو ام، کوچولو
صورتم مثل هلو
قد و بالام کوتاهه
چشم و ابروم سیاهه
مامان خوبی دارم
می شینه توی خونه
می بافه دونه دونه
می پوشم، خوشگل می شم
مثل یه دسته گل می شم
شعر محبوب ِ کودکی ِ من همیشه تضاد آشکاری با من داشت. هر چقدر هم سعی می کردم هم خوانی پیدا نمی کرد!! کسی این شعر را برای من نگفته بود. هیچ وقت چشم و ابروم سیاه نمی شد..
Posted by
Donya
at
11/14/2007
3
comments
Tuesday, November 13, 2007
من می دونم گیجم کمی! - فقط کمی - ولی گاهی به بقیه هم اثبات می کنم ظاهرن!
می گه این عکست را دوست دارم! می گم لطف داری، چشمات قشنگ می بینه !! دارم فکر می کنم چه ربطی داره اینی که من گفتم؟!
دیروز که کانون بودم به خانوم کاف می گم مامان گفته موقع برگشت نون بخرم.. با خنده می پرسه مطمئنی قراره نون بخری؟ مامانت چیز دیگه ای نگفته؟!
هفته ی قبل مامان زنگ زده بود وسط کلاس نقاشی و سفارش خرید سبزی داد که موقع برگشت بخرم. گوشی را قطع کردم به خانوم کاف گفتم مامانم هزار بار یه جمله اش را تکرار کرد! فهمیدم دیگه.. و رفتم سر کارم.
یک ساعت بعد قیافه ی مادر عزیزم دیدنی بود! می گه من گفتم سبزی که خریدم شنبلیله اش زیاده، گشنیز بخر.. اونوقت شنبلیله خریدی؟!
بقیه ی کارهای قشنگم را هم نمی گم! چشمم می زنید..
Posted by
Donya
at
11/13/2007
2
comments
زن با غم و حسرت به پسرک نگاه می کرد. فکر می کردی هر لحظه بغضش می ترکه. آرامش پسرک ردی از غم و اندوه مادر را در خودش نداشت.
چشمهاش با نگرانی پسر را دنبال کرد و رفت. دوباره برگشت و انگار اشکهاش می خواست سرازیر بشه از شدت نگرانی. شماره تماس گذاشت که اگه پسر اذیت کرد تماس بگیریم و بیاد دنبالش. خانوم پ بهش اطمینان داد نگران نباشه و با خیال راحت بره.
پرسیدم این مامانه مشکل داره؟ چرا انقدر ناراحته؟ جوری بچه را نگاه می کنه انگار پسره یه بیماری مهلک داره و خودش بی خبره و داره با آسودگی زندگی می کنه.
خانوم ک آروم گفت بچه اش بیش فعاله! چند روز پیش اومد و گفت معلم مدرسه گفته بچه اش را بیاره کانون و یه کلاسی ثبت نام کنه تا سرش گرم بشه. می گفت تو خونه با دو تا برادر بزرگترش همیشه دعواش می شه. اتفاقن منم قیافه اش را دیدم ازش پرسیدم تو خونه مشکلی دارید؟ اختلافی با شوهرت نداری که شاید روی رفتار بچه تأثیر گذاشته باشه؟ ولی گفت نه!
نیم ساعت مونده تا کلاس نقاشی. دختر ها با گِل در گیرن و مهدی نگاهش به اونهاست. خانوم پ بهش گفته بود می تونه از کتاب هایی که تو قفسه ست استفاده کنه ولی کتاب روی میز مونده و تمام حواسش به کلاس سفالگری هست.
گل می دم بهش. توضیحاتم را با دقت گوش می کنه و شروع می کنه.. خیلی بهتر از یه بچه ای که بار اوله که گل دادن بهش کار می کنه. خانم پ ازش می پرسه قبلن گل بازی کردی؟ می گه مهدکودک که می رفتیم فقط خمیر بازی داشتیم، بهمون گل نمی دادن.
دفتر نقاشیش را همراهش آورده. نقاشی های قبلی را بهم نشون می ده و یکی یکی توضیح می ده و حرفهای معلم و نظرش درباره ی موضوع و شیوه ی کار را تعریف می کنه. معلم بر این اعتقاده که اگه از کتاب (مدل) نگاه کنید خیلی بهتره و نمره ی 20 خواهید گرفت.
پاک کردن این نظریه که تو ذهن اکثر بچه مدرسه ای ها حک شده چند جلسه ای وقت می بره ولی گاهی نتایج خیلی خوبی به همراه داره و نقاشی های فوق العاده ای باقی می مونه.
این پسرک که ما انتظار داشتیم طبق گفته ی مادرش کانون را بهم بریزه!! فوق العاده مودب و باهوش بود. من شاگردهای نرمال ِ خنگ کم نداشتم ولی این پسر واقعن هوش خوبی داشت و هیچ آزار و اذیتی نداشت. نه کتابخونه را بهم ریخت و نه مشکلی ایجاد کرد. من و خانوم ک و خانوم پ متعجب مونده بودیم با تعریفهایی که مادر مهدی کرده بود و چیزی را که خودمون به چشم می دیدیم.
بچه های بیش فعال یه ثانیه آروم و قرار ندارن چه برسه به یک ساعت و نیم! من شاگردی داشتم که اگه تک و تنها هم بود مشکل ایجاد می کرد و یک جلسه امکان نداشت پیش بچه های دیگه بشینه و دعوا نشه. اگه کلاسش هم زود تمام می شد، کتابخونه به صحنه ی نبرد و اگه می تونی منو بگیر ! تبدیل می شد. و مادرش هم اعتقادی نداشت که بچه اش مشکل داره که کمک کنه برای بهبود رفتار پسرش!
بر عکس مادر مهدی حتی تصمیم داشت اگه اومدن به کلاس نقاشی تأثیری نداشت بچه اش را ببره پیش مشاور و روانشناس. در حالیکه پسرش نه تنها از کلاس نقاشی، از سفالگری هم خیلی خوشش اومد..
قرار شد مهدی چهارشنه هم بیاد. به قول خانم پ در یک جلسه نمی شه بچه ای را شناخت.
البته من بر این اعتقادم اگه قیافه ای مثل اون زن -کوه غصه- را هر روز ببینم و باهاش زندگی کنم، سالم هم باشم افسردگی خواهم گرفت!
پ.ن: با اینکه قبلن هم مطمئن بودم که مهدی بیش فعال نیست ولی سرچ کردم و با خوندن این و این بازم مطمئنم این بچه بیش فعال نیست. یا معلم این بچه نمی دونه بیش فعال چیه یا معلم و مادر مهدی مشکل دارن!
Posted by
Donya
at
11/13/2007
4
comments
Monday, November 12, 2007
دلم می خواد معلم ِ پسرکوچولویی باشم که امروز اومد کانون.. ولی من هیچ کلاسی ندارم و امروز هم باز بجای شیما رفته بودم.
روش تدریس شیما را نمی پسندم..
Posted by
Donya
at
11/12/2007
2
comments
Sunday, November 11, 2007
نرسیدی هنوز؟
برام جالبه بدونم از دیروز بعدازظهر که اون هواپیمای لعنتی پرواز کرده تا الان چرا گوشیت خاموشه؟!
متأسفانه هواپیما هم نباید سقوط کرده باشه.. حداقل خبرش تا الان باید می رسید، نمی رسید؟!
Posted by
Donya
at
11/11/2007
3
comments
دستهام آبی شده..
پ.ن: یکی از بچه ها رنگ آبی گواش را خالی کرد روی میز.. منم مثل معلم های فداکار !! مجبور شدم میز را تمیز کنم قبل از اینکه بیشتر گند بزنه..
Posted by
Donya
at
11/11/2007
1 comments
دیشب از درد چشم خوابم نمی برد. چشم راستم را نه می توانستم باز نگه دارم و نه ببندم. دستم را گذاشته بودم روی پیشانی و فشار می دادم تا آرامتر شود.
فایده ای نداشت!
نمی دانستم استامینوفن به درد چشم هم می خورد یا نه؟! sms دادم به دوست پزشکی که حدس می زدم بیدار باشد ساعت 2 شب.
استامینوفن را که خوردم، پتو را کشیدم روی سرم، دستم را گذاشتم روی پیشانی و حایل بر چشم راستم.. به خودم می گفتم خوب می شود، خوب.. تا اشکها سرازیر نشود از درد..
نفهمیدم کی خوابم برد. صبح چشم چپم درد می کرد.
Posted by
Donya
at
11/11/2007
4
comments
....
کتاب خوندنم نمياد..
فيلم ديدنم نمياد..
شعر خوندنم نمياد..
موزيک گوش کردنم نمياد..
نوشتنم...
من همیشه پر از حرفم شاید. مجال نوشتن نیست. مجال حرف زدن نیست. شاید هم زبان گویایی نیست. شاید هم گوش محرمی............................................................................... نیست
نیست
نیست
Posted by
Donya
at
11/11/2007
1 comments
Friday, November 9, 2007
مژده .. مژده
بالاخره این یه دونه دندان من خالی شد، عصب کشی گشت و دیروز هم پر شد! تا بعد از حدود 3 ساعت کار و سه جلسه دندانپزشکی رفتن یه دونه دندونم درست شه!
بماند که غمم گرفته با همین سرعت بخواد پیش بره من تا آخرای سال باید برم دندانپزشکی، تازه اگر خدا بخواهد و تمام بشه.
ولی خانم و آقای دکتر از یکشنبه به مدت 8 روز می رن آلمان برای گذران یک دوره ی فشرده و تا آخرای آبان از دندونپزشکی و پست های مرتبط خبری نیست شکر خدا :دی
پ.ن بی ربط: تولد این آقاهه مبارک باشه!
Posted by
Donya
at
11/09/2007
5
comments
Thursday, November 8, 2007
مفنامیک اسید ها هم دیگه اثری نداره.. معلوم نیست چی توش ریختن که به درد هیچی نمی خوره!
Posted by
Donya
at
11/08/2007
2
comments
Wednesday, November 7, 2007
Tuesday, November 6, 2007
دنیای حال ندار
حدود ساعت یک و نیم شب رسیدیم خونه. شام را در ساحل دریا و سرمایی که با دور شدن از آتش خودش را بیشتر نشون می داد خوردیم.. شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت همراه عموها ولی..
از ساعت 4 و نیم صبح تا نزدیکای ظهر فاصله ی بین رختخواب و دستشویی را در حال پیمودن بودم.. - گلاب به روتون!- یک لیوان آبی که خورده بودم را هم آوردم بالا.. غیر از قرص آموکسی سیلین که من ساعت 1 خوردم و کسی نخورد!! هیچ چیز اضافه تری نخورده بودم.
هر چی دیشب خوش گذشت، چند برابرش حالم گرفته شد و نا نداشتم امروز..
Posted by
Donya
at
11/06/2007
5
comments
Monday, November 5, 2007
می گم بهتره اول به این موضوع فکر کنی که می خوای ازدواج کنی یا نه؟ وقتی جواب این سؤال را قاطعانه پیدا کردی، اگه مثبت بود به این آدم فکر کن.
ویژگی های مثبت و منفی که تو نظرت اومده را جدا کن، ایده آل ها و انتظارات خودت را دسته بندی کنی تا بتونی بهتر تصمیم بگیری.
من فکر می کنم تو هنوز حتی نمی دونی می خوای ازدواج کنی یا نه؟ به این فکر کن اگه تو این سن ازدواج کنی چی ها را به دست می یاری و چه چیزهایی را از دست می دی. و اگه چند سال بعد ازدواج کنی چی؟! هنوز خیلی فرصت داری.
ولی تقریبن مؤدبانه ازم می خواد نظراتم را نگه دارم برای خودم و حرف نزنم دیگه!!
Posted by
Donya
at
11/05/2007
5
comments
Sunday, November 4, 2007
امروز به جای شیما رفتم سر کلاس نقاشی. و فردا و چهارشنبه هم سر کلاس نقاشی و سفالگری باید برم.
یادم رفته بود این حس خوب ِ بودن سر کلاس نقاشی و بودن با بچه ها..
Posted by
Donya
at
11/04/2007
3
comments
خسته شدم!!
بعد از یک ساعت و نیم عصب کشی که تمام بدنم درد گرفت و خشک شد! پر کردن دندونم موکول شد به روزی دیگر. سه جلسه برای یک دندون فقط!!
تازشم امروز که از همین دندون عکس گرفت و عکس 4 تا دندون باهم بود! کشف جدید به عمل آمد که دو تا دندون پر شده ی 7 سال ِ پیش، نیاز به عصب کشی دارند..
دخترعموی دانشجوی دندانپزشکی مان از همان روز اول پیشنهاد داد که همه ی دندونهات را بکش و یه سری دندون جدید سفارش بده! مامانم هم کم کم داره به این نتیجه می رسه که برو همین کارو کن!
اینجوری که داره پیش می ره.. اکثر دندونام حداقل یکبار پر خواهد شد!
پ.ن: افروز جان حالا می تونی بسیار فراوان بیشتر فخر بفروشی. منم اصلن حسودی نمی کنم!
Posted by
Donya
at
11/04/2007
7
comments
Saturday, November 3, 2007
باورم نشده هنوز
شوخی شوخی داره جدی می شه انگار..
دختره "بله" را گفت!!
Posted by
Donya
at
11/03/2007
5
comments
حکایت وارونگی
کیبورد لپ تاپ برچسب فارسی نداره.. تایپ انگلیسی برام خیلی سخت تر از فارسیه! حروف ها را گم می کنم..
Posted by
Donya
at
11/03/2007
3
comments
Friday, November 2, 2007
نرسیده به قزوین
مامانم زنگ زده که شام بخورید. ما هنوز به قزوین نرسیدیم!
می گم ساعت چند حرکت کردید؟
می گه چه فرقی می کنه.. هنوز به قزوین نرسیدیم!
می پرسم: بقیه را جا گذاشتید؟ می گه نه.. هستن. هنوز به قزوین نرسیدیم!
می گم خب یعنی کجایید؟ با بی حوصلگی می گه هنوز به قزوین نرسیدیم.
بعد هم بدون اینکه گوشی را قطع کنه با بابا حرف می زد ..
چند ساعت بعد که دوباره زنگ زد که بپرسه منا خوابیده یا نه؟ می پرسم کجایید؟ می گه نزدیکای رشت..
هر چی منتظر شدیم خبری ازشون نشد. به دینا می گم لابد از قزوین گذشته بودن !!
Posted by
Donya
at
11/02/2007
3
comments
خواهر متأهل نازنینم قبلن چون کم تماس می گرفت و حضور بهم می رساند در اینجا ظاهرن! حالا روزی چند نوبت تماس می گیره.. چند روز پیش مجبور شدیم بهش بگیم مگه کار و زندگی نداری تو؟! از صبح تا شب چند تا اتفاق مگه قراره اینجا بیفته که فکر می کنی عقب بمونی احیانن؟
همون خواهر نازنین متأهلمان دو تا لاک پشت کوچولوی سوئدی (!!) خریده و دیروز مراسم نامگذاری داشتیم برایشان! زنگ زده و می گه زود باش اسم انتخاب کن براش! انگار من اینجا مسئول نامگذاری لاک پشت ها هستم، تازه می گه جنسیتش را هم نمی دونم! یه اسم فرا جنسیتی انتخاب کن.
بهش می گم خب اسمش را بذار "خر" ، جنسیت هم نداره..
پشت تلفن می خواست منو بزنه!! تهدید هم کرد اگه اسم پیشنهاد ندی "دنیا" صداش می زنم..
امروز با دو تا لاک پشت آمده که تازه وارد ها را به منا نشان دهد. می گم تنهایی خیلی بهت فشار آورده عزیزم که مدام با لاک پشت ها حرف می زنی؟!
به لاک پشت ِ می گه بیا "خاله" را ببین!!!!
Posted by
Donya
at
11/02/2007
4
comments
Thursday, November 1, 2007
فعلن که به خیر گذشت
ده دقیقه زودتر رسیدم.. پشیمون شده بودم از زود رسیدنم. صدای این مته دندون سوراخ کن!!! که از توی اتاق می اومد روی اعصابم بود و هر لحظه پشیمونم می کرد از اومدن..
روی صندلی که نشستم (دراز شدم!) شدیدن پشیمون شدم که چرا اصلن اومدم. من و چه به دندونپزشکی.. بعد به خودم دلداری می دادم که بهش فکر نکن. فکر نکن. فکر نکن..
بوی دندون سوخته ی له شده ی پودر شده که به مشامم رسید نزدیک بود بالا بیارم! درد چندانی نداشت ولی این بو داشت می کشت مرا..
خانوم دکتر دسته ی مسواکش !! را کرد توی دهنم و در مانیتوری که روبروم بود، دندون سابقم ! را نشونم داد. دندون سابق چون فقط سه تا دیواره باقی مونده بود و یه چاله ی عظیم.. می تونستی حدس بزنی اینجا قبلن دندونی وجود داشته و آخرین بازمانده هاش توی مانیتور دیده می شد!
خانوم دکتر بسته ی میخ هاش را گذاشت روی میز و هر کدوم را فرو می کرد توی دهنم و تا ته ِ تهش را فرو می کرد در دندون بیچاره ی من و در می آورد..
کارش که تمام شد و پنبه ها را فرو کرد در سوراخ دندونم.. تازه دوزاریم افتاد که عصب کشی که می گفتن همین بوده احتمالن! عجب غولی درست کرده بودن از این عصب کشی برای من.. ولی من درد وحشتناکی که حدس می زدم را اصلن درک نکردم شکر خدا!
الان یه آدامس (!) روی دندونم هست و عملیات پر کردن و بقیه اش مونده تا یکشنبه!
جای این آمپولِ که زده هم درد می کنه خیلی.. :((
پ.ن: یک ساعت قبل از اینکه برم دکتر زنگ زده و نیم ساعت درباره ی دردها و وحشتناک بودن عصب کشی و بدبختی هایی که سرم قراره نازل شه حرف زده و ته ِ ته ِ دل منو خالی کرده..
از دندونپزشکی که برگشتم، می گه دیدی گفتم درد نداره و نباید بترسی!! :-O
Posted by
Donya
at
11/01/2007
6
comments

