Monday, November 3, 2008
Posted by
Donya
at
11/03/2008
Sunday, November 2, 2008
Posted by
Donya
at
11/02/2008
Posted by
Donya
at
11/02/2008
و خدا کلاج را آفرید
Posted by
Donya
at
11/02/2008
تا ساعت 10 صبح تو رختخواب کش و قوس می یای و راحت هم نمی تونی بخوابی به خاطر اون عذاب وجدانه که گوشه ی ته دلت هست و هی می گه پاشو حداقل کتاب بخون! و هی دو دو تا چهار تا می کنی که برم امروز؟ نرم؟ برم؟ نرم؟
تا شکوفه زنگ می زنه و می گه هوا آفتابی و خوبه.. بریم بیرون؟ استقبال می کنی و می گی چرا که نه؟ :دی
انگار منتظر بودی یه دلیل قانع کننده!!! پیدا کنی که کلاس امروز را نری..
بعد که کتاب به دست می ری می شینی تو آشپزخونه که هم چای بخوری و هم بفهمی این ساموئل - نکه رفیق شدیم با هم! تازه گاهی سامی هم صداش می کنم :دی- چی نوشته.. مامانه سر می رسه و تو که هیچ وقت ِ هیچ وقت در سبزی پاک کردن مشارکت نمی کنی، کتاب را می بندی و در خلال حرف زدن چند تا سبزی هم پاک می کنی به اصطلاح! تازه بعد موقع شستن دستت، تمام ظرف و ظروف رویت شده در سینک ظرفشویی را هم می شوری..
بعدش هم میای پای ریدر و حس می کنی اصلن نمی شه از جهان بی خبر ماند!! گاهی محض خاموش کردن عذاب وجدان و اینها یه نگاهی هم به این کتاب که باز مونده این گوشه هم می ندازی احیانن..
Posted by
Donya
at
11/02/2008
فراموش نمی شوید
Posted by
Donya
at
11/02/2008
Saturday, November 1, 2008
پ.ن: بالاخره من یکی از کتابهایی که می خواستم را همینجا پیدا کردم بدون دست به دامان شدن این و آن.. در انتظار گودو را امروز خریدم و تا دوشنبه باید خوانده شود.
Posted by
Donya
at
11/01/2008
Posted by
Donya
at
11/01/2008
از پایین پله ها داد می زنم: من گشنمه.. من گشنمه.. زود باشید! من می خوام برم خونمون..
شوهرش ایستاده جلوی در خونسرد لبخند می زند و می گوید بیا یه لیوان چای بخور.. صدای مینا می آید و می گوید من تازه دارم دکمه ی مانتوم را می دوزم..
دستش بالا و پایین می رود، نخ را می کشد و سوزن را دوباره فرو می کند در پارچه..
خبری از منا نیست. در ِ اتاقش را باز می کنم. دراز کشیده روی تخت. می گویم الان وقته خوابه؟ چقدر می خوابی؟
می گوید صبح زود پا شدم. سرم درد می کنه الان..
با همان مانتو و مقنعه می روم کنارش دراز می کشم. بغلش می کنم. مقنعه را در می آورم از سرم. می گویم منم دیشب خوب نخوابیدم.. ولی الان وقت خواب نیست.. قلقلکش می دهم. گازش می گیرم.. فشارش می دهم.. می خندیم
می گوید جوجه هلت بدم که می افتی. فکر کردی من بلد نیستم گازت بگیرم؟
می خندیم
چهار زانو می نشیند و می پرسد چه خبر؟
می نشینم و می گویم چه خبر؟ :دی
یکباره می گویم دوست دارم این ترانه رو..
دینا می گوید می دونم!
مادر سر می کشد در اتاق و می گوید چای آماده ست..
بابا با سر و صدا در اتاق را باز می کند. یکباره از جا می پرم. می خندد و می گوید ترسیدید؟
دینا با مداد طراحی عینکش را هل می دهد عقب تر و می گوید فوتبال تمام شد؟ در را باز بذار پس.. صدای تلویزیون را هم کم کن بی زحمت..
چشمهایم را به زحمت باز می کنم. می پرسد: ساعت چند خوابیدی؟ حواست هست چی دارم می گم؟
سرم را تکان می دهم.. ادامه می دهد: یه ربع دیگه پاشو یه سری به غذا بزن و هم بزن. قاشق گذاشتم همونجا.. نسوزه فقط.
گوشی تلفن را می گذارد نزدیکم که با دراز کردن دستم بهش برسم. و می گوید من باید برم بانک! دنیا! کم خوابیدی؟ حواست هست؟ نسوزه فقط..
بیشتر از نیم ساعت گذشته که زنگ می زند. قید خواب را زده ام. انگار که هیچ توضیحی قبلن نداده! می گوید یه قاشق گذاشتم همونجا نزدیک گاز، برش دار و غذا را هم بزن که یه وقت ته نگرفته باشه.. می گویم تازه بهش سر زدم. هیچیش نشده.
می گوید چای؟ یعنی من برم بریزم؟ اصلن امکان نداره..
می گویم داری می ری این لیوان را هم ببر بی زحمت :دی
می گوید من اینو بهت نگفتم البته! خودت که می دونی.. داشتیم می رفتیم، بابا گفت معلومه خیلی به دختره سخت می گذره. خواهرت فراری شده! آمل که بود راحت زندگی می کرد و آروم بود.. دعا کن زودتر این زمین یا خونه فروش بره یه ماشین بخرم براش.. راحت بره و بیاد. کمتر اذیت بشه..
فکر نمی کردم باباهه متوجه شده باشد..
ادامه می دهد: دختره ی لوووووووووووس !! دیدی تو رو خدا؟
Posted by
Donya
at
11/01/2008
Wednesday, October 29, 2008
دلم می خواد فقط راه برم.. راه برم.. راه برم.. انقدر که از پا بیفتم
Posted by
Donya
at
10/29/2008
0
comments
Sunday, October 26, 2008
به بچه مون اینا
Posted by
Donya
at
10/26/2008
Posted by
Donya
at
10/26/2008
Saturday, October 25, 2008
یکی از قسمت های هیجان انگیز مشق هام غیر از نوشتن و کتاب خوندن.. تمرین های صداست. هر هفته من باید یه ترانه حفظ کنم و با ریتم درست بخونم. و انتخاب های آقای استاد عالی ست..
یه قسمتهایی از شعره این بود:
یکی درد و یکی درمان پسندد .. یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران .. پسندم آنچه را جانان پسندد
× ×
الهی ای الهی ای الهی .. سر راهم در آد مار سیاهی
اول بر مو زنه دل بر تو بستم .. دوم بر تو زنه که بی وفایی
× ×
گل زردم همه دردم ز جفایت شکوه نکردم .. تو بیا تا دور تو گردم
ای یار جون، دلدار جونی .. دوباره برنمی گردد دیگر جوونی
و می دونم شعر خیلی معروفیه و بارها هم شنیدیم ولی این هفته که من مجبور بودم حفظش کنم انگار ذره ذره این کلمات را حس می کردم؛ و مفهومشون را دوست داشتم.
Posted by
Donya
at
10/25/2008
1 comments
فلفل های نشسته
امروز در حیاط ویلای خانم و آقای جیم یه عالمه فلفل بود که دایی و مامان جان خوشحالانه داشتن می چیدن برای نهار که همراه غذا بخورن.. بعدش نمی دونستن اینها تنده یا نه؟ فلفل ها را هم دادن دست من.. منم برای برطرف کردن هر گونه ابهام یه دونه سبز و یه دونه قرمز را خوردم که خوشگل تر بودن.. بعدش یادم افتاد اینها گلی و خاکی هم بودن احیانن و شاید بمیرم یه وقت!
بعد حس کردم شکمم شاید درد می کنه بابت خوردن فلفل های نشسته! ولی بعدن ها یادم رفت و هنوز هم زنده ام و هیچیم هم نشد..
Posted by
Donya
at
10/25/2008
ای دل من چرا انقدر زبون نفهمی؟
Posted by
Donya
at
10/25/2008
امروز در تمام راه رفت و برگشت به شهسوار - تنکابن*- برای بار چند هزارم به دایی جان یادآوری کردم که عزیز دلم در ایران این سیستمی که شما می گویی وجود ندارد! ولی باز همچنان دنبال یک خانواده می گردد که مرا قالب کند بهشان! تا خیالش راحت باشد برایم غذا هم درست می کنند!!
بعد کلی مثال که مسلمن از طریق اینترنت می شود دنبال خانواده ای گشت که دلشان بخواهد کسی را به طور موقت پانسیون کنند پیش خودشان و بروی باهاشان زندگی کنی.
حالا هی من بگویم دایی جان در اینجا کسی نمی رود دنبال خانواده بگردد! باید دنبال خانه گشت.. باز حرف خودش را می زند. یک خانواده هم برایمان دست و پا کرده بود که هم ویلایشان تا دانشگاه فاصله زیادی داشت و هم فقط چند ماه در سال آنجا بودند.
* خب من به این نتیجه رسیدم اجبارن هر دو اسم این شهر را بگویم و بنویسم! وقتی می گویم تنکابن! می پرسن کجااااا ؟ می گویم همان شهسوار ست. می گویند آهان! اونجا را می گی؟
بار بعد می گویم شهسوار ! باز می پرسن کجااااا ؟! می گویم همان تنکابن! می گویند آهان! تنکابن..
Posted by
Donya
at
10/25/2008
هفته ی دوم
هفته ی دوم هم گذشت. دوشنبه رفتم و جمعه برگشتم. نه گریه کردم، نه غصه خوردم و نه به در و دیوار زدم که زودتر برگردم. اسمش می شود عادت! و شاید هم همزیستی.. وقتی مجبوری.. وقتی باید تحمل کنی.. کم کم عادت می آید و می شود جزء روزمره ها..
ولی نمی شد حرص نخورم!
هم اتاقی هایم مهربانند. طفلکی ها حواسشان به غذا خوردن من هست که مبادا یادم برود. غذا درست می کنند، گرم می کنند برای منکه عصر ها می رسم و سفارش اکید که غذا یادت نرود!
سه – چهار سالی از من کوچکترند و باید خجالت بکشم اندکی! ولی خب..
شاید تنها نقطه ی مثبت این خوابگاه، بودن مونا و آتنا ست و مهربانیشان.
فعلن مشکل حل نشدنی من حمام و دستشویی ست. با هر چیزی در خوابگاه کنار آمده ام جز این دو تا ! حمام رفتن را که عمرن نمی توانم کنار بیایم. یعنی هیچ وقت من یاد نگرفتم در حمام خودم را خشک کنم، لباس بپوشم و مرتب بیایم بیرون. بدون تردید لباسی که من در حمام بپوشم، خیس خیس خواهد شد و نیاز به تعویض مجدد دارد.
این یک درد ست و درد دیگر همانا خود حمام ست که هیچ جایی به هیچ وجه حمام خانه ی خود آدم نمی شود و من با حمام های غریبه!! نمی توانم همزیستی نشان دهم. حس خوبی ندارد.
اینجا هم که حمام و دستشویی اش مشترک ست تازه اگر آب لطف کند و به طبقه ی سوم برسد وگرنه باید رفت طبقه ی همکف..
این دستشویی که شده بدتر از صد تا فحش! خدا رحم کرده هر روز صبح این کارگرهای بدبخت می آیند و تمیزش می کنند وگرنه مانده ام چگونه می شد تحملش کرد.
دیروز به حدی عصبانی بودم و حالم در شرف بالا آمدن بود که بالاخره تعارف را کنار گذاشتم و سراغ خانم های محترم طبقه رفتم و ازشان خواهش کردم نوار بهداشتی هایشان را همینجوری نندازن در سطل زباله ای که سرپوش ندارد و چشم آدم می افتد بهش.. من حاضرم برایشان روزنامه هم بخرم ولی دل و روده ام نپیچه بهم و از دهنم نزنه بیرون..
لادن می گفت آره ولی پارسال ... و چند تا اتفاق به قول خودش بدتر و کثیف تر را نقل کرد که مثلن دیدن این نوار بهداشتی های خونی حال بهم زن، چیزی نیست در مقابل آنها!
می گویم ولی من نمی تونم به کثیفی عادت کنم.
حالا هی آتنا و مونا چشم و ابرو می آمدند که دنیا بی خیال! بیا بریم.. هیچی نگو.
ولی وقتی قراره یه زندگی دسته جمعی داشته باشیم و متاسفانه به طور مشترک از آشپزخانه و دستشویی استفاده کنیم چرا یه ذره بهداشت و شعور نباید در وجودمان باشد؟ خیر سرمان وقت حرف که می شود خود را از قشر تحصیلکرده ی جامعه می دانیم..
منا - خواهرم- می گوید تصمیم داری همه را ادب کنی و تربیت یادشون بدی؟
قصد تربیت کردن کسی را ندارو ولی واقعن ما تو خونه هامون هم انقدر کثیف و بی مراعات هستیم یا وقتی رسیدیم اینجا خوی زشتمان سر باز کرده؟
با یه ذره تمیزی به هیچ جای جهان بر نمی خوره..
Posted by
Donya
at
10/25/2008
1 comments
Sunday, October 19, 2008
ماندن جایز نیست
دروغ ست اگر بگویم دلم هیچ وقت تنگ لحظه های بودنت نشده ست.. مثل یک خاطره ی خوب آمده ای و رفته ای. بدون مجال برای مکثی دوباره..
Posted by
Donya
at
10/19/2008
Saturday, October 18, 2008
زنگ زدم به عماد.. همه ی اساتید گرامی را می شناخت جز همینی که می ترسم ازش و آرامش ندارم سر کلاسش و استرس ساز می باشد. بعدش انقدر که یکی یکی پیغام و سلام و بوس !! فرستاد برای همه ی اهل دانشگاه.. الان یادم نمی یاد چی را باید به کی می گفتم. تازه گفت جلوی یکی هم اسمش را نبرم چون چشم دیدنش را نداره! حالا کدوم بود اونوقت؟
Posted by
Donya
at
10/18/2008
مرغابی وحشی مان آرزوست
Posted by
Donya
at
10/18/2008
یه برش مضحک از زندگی
Posted by
Donya
at
10/18/2008
Posted by
Donya
at
10/18/2008
Friday, October 17, 2008
Posted by
Donya
at
10/17/2008
برف
Posted by
Donya
at
10/17/2008
Thursday, October 16, 2008
Posted by
Donya
at
10/16/2008
Wednesday, October 15, 2008
Posted by
Donya
at
10/15/2008
:)
Posted by
Donya
at
10/15/2008
1 comments
Tuesday, October 14, 2008
Posted by
Donya
at
10/14/2008
2
comments
Monday, October 13, 2008
Posted by
Donya
at
10/13/2008
0
comments
بسان خر
مسخره ست که با اینهمه ادعا و نسخه پیچیدن برای بقیه و یک مشت حرفهای منطقی و تفکر آمیز شاید.. خودت مانده باشی توی گِل !
Posted by
Donya
at
10/13/2008
لذت کشف کلمه
Posted by
Donya
at
10/13/2008
Posted by
Donya
at
10/13/2008
سکوت را باید یاد گرفت. باید یاد گرفت..
Posted by
Donya
at
10/13/2008
Sunday, October 12, 2008
Posted by
Donya
at
10/12/2008
سرمست می شوم از عطر چای
تمام تابستان از کوچه که خارج می شدم و بالای این خیابان می ایستادم به انتظار تاکسی، روبروی این کارخانه ی چای.. عطر چای به مشام می رسید..
امروز که در خانه را باز کردم تا بروم بیرون.. عطر چای پیچید و کوچه پر بود از این عطر فوق العاده.. انگار بادها که وزیدن گرفته اند این عطر دل انگیز تا خانه ی ما هم می رسد..
Posted by
Donya
at
10/12/2008
خودت را از دست نده
فکر می کنم فقط به افکار پریشان و تردیدهایش دامن می زنم. سعی کردم بیشتر شنونده باشم ولی گاهی سکوت در مقابل اینهمه حماقت امکان پذیر نیست..
آنهم دوست نازنینی که اینهمه عزیزست..
می گوید: عشق..
می گویم خدا را شکر انسان موجود فراموشکاریست و بهتر از آن آنقدر انعطاف پذیر ست که با بدترین شرایط هم کنار می آید.
می گوید: نمی توانم به کس دیگری فکر کنم
می گویم کسی انتظار ندارد ماه بعد ازدواج کنی با دیگری.. یک سال.. 2 سال.. 5 سال! فکر کردی بیشتر از این زمان نیاز داری؟ الان 24 ساله ای و 5 سال بعد تازه می رسی به 29.. گیرم 30 سال! نه زشتی، نه کوری، نه کچلی، نه چلاقی، نه خانواده ات عیب و ایرادی دارند.. یک نقطه ی منفی در شجره نامه ی خاندانت محض نمونه پیدا کن که حداقل دلم را خوش کنم که هفت نسل پیش یک دیوانه -جز خودت- در خانواده تان وجود داشته!
نشسته پشت میز و با لیوان چای بازی می کند. می گوید: نمی توانستم در حال ظرف شستن تصورت کنم! بهت نمیاد..
می گویم تو خیلی چیزها را در مورد من حتی تصور هم نمی کنی. فکر می کنی یک آدم سنگ و بی احساسی ام که هیچ وقت نمی فهمم گذشتن از خود به خاطر عشق به دیگری یعنی چه؟ و همیشه یک "تو نمی فهمی" انتهای همه ی جمله هایت هست حتی بدون اینکه به زبان بیاوری.
من فقط دردم این ست که چند سال دیگر یک روز وسط روزمرگی های خانه و زندگی مشترک وقتی یکباره از خودت پرسیدی " من کی ام؟ اینجا چه کار می کنم؟" با یک آدم جدید روبرو نشوی که ذره ای از خودت نشانه ای نداشته باشد و دیگر خودت را نشناسی. دیگر خودت نباشی.. درد این از درد هر دوری و گذشتن از عشق و فراقی بدتر ست. عشق ها و آدمها شاید فراموش نشوند ولی کم رنگ می شوند، زیر غبار زمان گم می شوند، دیگر آن پررنگی روز اول را نخواهند داشت. تا چند سال می توانی خودت را دل خوش کنی که به خاطر علاقه ام، به خاطر عشقم به میل او رفتار می کنم؟ آنهم اینهمه تغییر، اینهمه خرده فرمایش.. دیگر از خودت چه می ماند دختر؟ می شوی دیگری.. می شوی کسی که خودت هم به سختی می توانی بشناسی. درد دارد روزی که در آینه بینی دیگر خودت نیستی. تغییر خوب ست. بهتر شدن عالی ست ولی نه اینکه چشمها را بست و سر خم کرد در برابر تغییراتی که خودت به باورشان نرسیدی.
می گوید: منکه قبول نکردم. کلی بحث کردیم تا حالا. به این راحتی ها که زیر بار نمی رم. بهش هم گفتم تا من به یک اعتقاد قلبی نرسم که نمی تونم رفتاری را داشته باشم که قبول ندارم.
بغض می کند.. آخه مگه من چند سالمه؟ چقدر جوونی کردم؟ که اینهمه بکن و نکن و نرو و نیا.. چادر آدم را شلخته می کنه.. هیچ تنوعی هم نداره. یکنواخته.. همش سیاه، سیاه، سیاه...
دلم می گیرد.. با خودم می گویم خودت هم می دانی قانعش نخواهی کرد و بالاخره کوتاه می آیی. الان هم آمدی چون عمو گفته بود چون هنوز عقد نیستید، حق ندارد از تو چنین خواسته ای داشته باشد ولی بعد از عقد حق الناس می ماند بر گردنت. لابد تو هم آن موقع سر خم خواهی کرد تا حق الناس نماند بر گردنت. تا مبادا خدای شوهرت از تو راضی نباشد.
گاهی واقعن کمبود اعصاب می آورم. سعی می کنم یک انسان فوق دموکرات باشم و به حرفهایی که حتی در مخیله ام نمی گنجد احترام بگذارم. خودش باید مخالفت کند. خودش باید بزند زیر همه چیز و جسارت از نو درست کردن را داشته باشد که ندارد. که دارد با وجود همه ی اینهایی که به قول خودش می داند، خودش را می اندازد درست وسط گرداب! بعد می گویم حرص نخور دنیا! حرص نخور.. انشالله خوشبخت می شود و راضی خواهد بود از زندگی اش.
با خنده می گوید: دنیا تا آذر ماه آزادم فعلن.. زودتر بجنب یکی را پیدا کن وگرنه هیچ قولی نمی تونم بدم بعد از عقد، بیام عروسیت..
فقط نگاهش می کنم..
می گوید: اینجوری نگاه نکن خب! نمی تونه بگه عروسی دوستت نرو که! راضی اش می کنم بالاخره ولی فکر کنم باید با چادر بیام.
می گویم روبنده هم یادت نره! یه وقت کسی زن حاج آقا را نبینه خدای نکرده..
Posted by
Donya
at
10/12/2008
0
comments
Friday, October 10, 2008
فقط خودم با خودم
مرا ببر به دورها
به دورها
به دورها
به دورها
به دورها
به دورها
به دورها
.
.
.
بعد نوشت: مرسی از وحید بابت این
Posted by
Donya
at
10/10/2008
سر تکان می دهم و می گویم: آره! مهسای خودمونه این عروس نازنین و زیبای امروز..
می گوید آه! چقدر گذشته.. اصلن باورم نمی شه.
می گویم: اوهوم.. باورش سخته. آدم از خودش می پرسه ده سال؟ واقعن؟
نگاهش می افتد به ساعت و می گوید دیر شد! هیچی از مراسمم هنوز شروع نشده.. می گویم مهسایی جونم هنوز کلی وقت هست. تو چرا انقدر حرص می خوری؟ امشب در هر حال می گذره، انقدر به خودت سخت نگیر..
اشک جمع می شود در چشمهایش و می ترسم سر ریز شود. دستش را می گیرم و می گویم به هیچی فکر نکن! پاشو برقصیم! امشب وقت برای غصه و حرص خوردن نداریم!
عکس گرفتن ها و خداحافظی ها که تمام می شود بالاخره.. می گوید: دنیا جونم بریم دیگه..
می پرسم: واقعن؟
یک ساعت از تعطیلی موزیک گذشته و بساط عکس گرفتن ها تمام شد بالاخره!
می خندد و می گوید آره.. دیگه واقعنی می ریم.
نیم ساعتی ماشین ها کورس می گذارند در جاده چمخاله و ترمز ها و دور زدن ها و شلوغ بازی های آخر شب.. کمی هم رقص و قر و حرکات موزون در حیاط ویلا و بلاخره خداحافظی.. می گوید چه زود تمام شد!
می گویم خدا را شکر همه چیز به خوبی برگزار شد و گذشت.
می گوید آره! خدا را شکر ولی کاش یه روز دیگه هم بود و به این زودی تمام نمی شد.
شیمن می گوید مهسایی تو نبودی همین 5دقیقه پیش گفتی خسته شدم، پام شکست و بریم دیگه؟
Posted by
Donya
at
10/10/2008
Posted by
Donya
at
10/10/2008
اندکی تو هم حس کن
از فرودگاه برگشته ناراحت می گوید: پاسورها را ازم گرفت و پاره اش کرد! یک تعهد هم ازم گرفتن!
می گویم: تعهد چی؟
با عصبانیت می گوید: اعتراض که کردم! مرده می گه همه تو خونشون دارن، منم دارم و بازی می کنیم ولی نباید جابجاش کنی! تعهد بده که دیگه اینکارو نمی کنی.. یه ذره با یارو جر و بحثم شد و به نتیجه نرسیدیم. رام نمی دادن برم اسمم را تو لیست انتظار بنویسم. امضا کردم و رفتم.. بلیط هم که گیرم نیومد. الکی اینهمه راه را رفتم و یه تعهد دادم و برگشتم.... پاسورهام را هم ازم گرفتن. تو که دیدی چه جنس خوبی داشت و چقدر مواظبش بودم..
موقع آمدن هم در فرودگاه مشهد با یکی از افسرها دعوایش شده بود. می گوید بهش گفتم تو این مملکت یه ذره امنیت نداریم.. شما اسلحه بستی به کمرت خیالت راحته! برگشت بهم گفت: می تونی بری یه کشور دیگه!
حرفهایش را گوش می دهم و می گویم حرص نخور! چه بگویم دیگر؟
همین دو روز پیش سر نهار بحثمان شده بود در مورد حکومت و شرایط فعلی و الف. نون که به نظرش فرد خدمتگزاری بود که کمر همت بسته و با وجود اینهمه مشغله استان گردی می کند! و مادر روبروی من هی چشم و ابرو می آمد و لب گاز می گرفت که بس کن!
ناراحتم برای ناراحتی اش ولی در دل می گویم عزیزم یه ذره هم چشمهات را باز کن تا این مملکت امام زمان را ببینی. تو امروز برای گرفتن گاز اشک آوری که برای اطمینان در کیفت نگه می داشتی و پاره کردن ورق های پاسورت غر می زنی و دعوایت شده با مأمورین.. ما این سالها حرص چه چیزهایی را خورده ایم و دردهایی که فرو دادیم..
Posted by
Donya
at
10/10/2008
0
comments
فال
Posted by
Donya
at
10/10/2008
Wednesday, October 8, 2008
Posted by
Donya
at
10/08/2008
0
comments
و دیگر نمی گویم من دیروز 2بار زنگ زدم بهت و پرسیدم کاری نداری؟ برنامه ات را زودتر مشخص کن من تکلیفم را بدانم.. بی خیال می شوم! به عروس نباید زیاد غر زد
آسمان ریسمان می بافد که صاحب تالار را پیدا نکردم تازه گوشی اش را روشن کرده و گفته فردا می توانید بیایید برای چیدن سفره و می گوید دنیا تو رو خدا! نیای من چه کار کنم؟
می گویم نگران نباش.. میام
صبح خودم را به زور از رختخواب می کشم بیرون. گوشی تلفن را می گیرم دستم و دفترچه تلفن را می گذارم جلویم
زنگ می زنم آژانس هواپیمایی و می دانم الان جواب خواهم شنید جا نداریم و ... می گویم : می دانم پرواز جمعه پر باید باشه الان ولی لطفن اگه کنسلی داشت می شه برای من یه بلیط رزرو کنید؟ خیلی ضروریه و حتمن این بلیط را می خوام و از این حرفها
گوشی را قطع می کنم و در دفترچه دنبال شماره ی بعدی می گردم. سرم را بلند می کنم و شیمن روبرویم نشسته و با خنده می گوید: دستت درد نکنه! می خوای امروز برم؟ خیلی فوریه جمعه حتمن برم؟
می گویم برای من مسئله ای نیست تا چند هفته ی دیگه هم بمونی. خوشحال هم می شم! نمی خوام مشروط شی! زودتر برو سر درس و مشقت عزیزم
زنگ می زنم آرایشگاه.. قبل از ساعت 5 وقت ندارد. خانم آرایشگاه می خواهد در جلسه ی مدرسه ی پسرش شرکت کند. می گوید ساعت 11 و نیم می تونی بیای؟
یک ساعت وقت دارم برای کارهای باقیمانده..
زنگ می زنم خیاطی. می گوید بعدازظهر زنگ بزن. اگه تا اون موقع بتونم لباست را آماده کنم که غروب بیا و بگیر.. وگرنه فردا صبح باید بهت بدم. می گویم ایرادی نداره.
از خانه می زنم بیرون.. می روم بانک و بیخیال خرید می شوم. شیمن و مامان می روند برای خرید سکه
موها را به قول خودش ماساژ می دهد عصبی ام می کند. آخرش می گویم تار موهام نازکه.. اینجوری فقط گره می خوره. دوباره فرچه ی رنگ را می زند به موها و دوباره به قول خودش ماساژ موها
می پرسد فقط مرتبش کنم یا یه مدل برات بزنم؟ بذار تیکه تیکه اش کنم یه تنوعی هم بشه و موهات از یه دست بودن در بیاد..
باز موها را می سپارم دست آرایشگر. می گویم فقط کوتاه نشه خیلی. پایین موهایم را نشان می دهد و می گوید انقدر از پایینش فقط کوتاه می کنم برای مرتب شدنش.. و حدود یک سانت از پایین موهایم را قیچی می کند
می گوید خوبه به ابروهات دست هم نمی زنی.. باز خالی شده! یه مدت خوب شده بود..
یه قول شیمن قیافه ام شبیه آدمیزاد ها می شود. موهای رنگ شده، کوتاه شده، سشوار کشیده با ابروهای مرتب. خودم خوشحال می شوم
می رسم خانه زنگ می زنم بپرسم کی باید بروم؟ عروس خانم منزل نیستند و راحله می گوید از سالن زنگ زدند و گفتند امروز نمی شه سفره را بچینید. باید فردا صبح بری
Posted by
Donya
at
10/08/2008
Monday, October 6, 2008
Posted by
Donya
at
10/06/2008
آخرین دوشنبه ی هیجان انگیز
دلم برای همه ی این دوشنبه ها تنگ خواهد شد. برای دوشنبه هایی که همیشه می گفتم" هممون هستیم" .. برای همه ی قرارهای نهارمان. برای خنده ها و حرفها و اینهمه بودنمان.. دور هم بودنمان و چه حس خوبی دارد وقتی همه مان هستیم.
این نهار درست کردن های نوبتی.. این غذا خوردن های طولانی که انقدر حرف می زدیم لابلایش که زمان یادمان می رفت.
من، شیما، آناهیتا، خانم پ، خانم کاف و حتی آی تک فسقلی!
این معرفی کتاب ها و فیلم ها.. این تجربه هایی که به اشتراک گذاشته می شد. این شنیدن نظرات. این مشورت ها.. تمام لحظات دوشنبه
ها معرکه بود، ناب و فوق العاده.. پر از حرفهای تازه و بحث های دوست داشتنی..
دلم برای دوشنبه ها تنگ خواهد شد. برای دوشنبه هایی که از هفته ی دیگر همه خواهند بود جز من..
Posted by
Donya
at
10/06/2008
Posted by
Donya
at
10/06/2008
0
comments
شرح مختصری از احوال
دیروز باز مامان جانم 6صبح بیدارباش زدن و نمی دونم چرا با اینکه هیچ کاری جز صبحانه خوردن و لباس پوشیدن نداشتم ولی یک ساعت و یک ربع بعد از شهر زدم بیرون ولی راس ساعت رسیدم دانشگاه و در جلسه ای که برای ورودی های جدید بود شرکت کردم.. و بعد از 5دقیقه هم به مامانم گفتم تو به جای من بمون اینجا و ببین چی می گن.. من برم کارای انتخاب واحدم را درست کنم!
بعد از شونصد بار دور دانشگاه گشتن و از این ساختمان به اون ساختمان در جهت گرفتن یه امضا یا یه کپی یا یه درد دیگه دور زدم و هی راه رفتم و هی راه رفتم و برای روز اول با نصف ساختمان ها و دفاتر حاضر در دانشگاه آشنا شدم و رکورد خوبیه فکر کنم!
آقایی که در دفتر آموزش بود و نفهمیدم سمتش دقیقن چیه اونجا چون مسئول آموزش هنر یه خانمی می باشند و در غیبت به سر می بردند و یه درس - تاریخ نمایش- هم با این آقاهه دارم.. ایشون بسیار مهربانانه و بدون اینکه هیچ ایرادی وارد کنن و با وجودیکه همه می گفتن دانشگاه آزاد از پول این واحدها نمی گذره و حالا شاید لطف کنند و عمومی های هات را قبول کنن. همه ی واحدهای مشترک را به راحتی قبول کرد و حذف کرد برام بدون هیچ چونه زدنی! از 17واحد اولیه 9تاش حذف شد و بجاش 10واحد تخصصی ترم بعد را داد و به عبارتی 18واحد تخصصی دارم این ترم بدون هیچ درس عمومی.
ولی برداشتن یک کلاس روز جمعه به نوعی اجباری شد و برعکس همه که به در و دیوار می زنن و آخر هفته هایشان را خالی می کنند! من مجبور شدم خواهش کنم پس لااقل شنبه و یکشنبه را خالی بگذارید. کلاس وردی های جدید هم از فردا شروع می شوند.
از آنجایی که شیمن فردا بلیط دارد و حوالی ظهر اینجاست اگر پرواز تاخیر نداشته باشد.. و آدم مهمانش را ول نمی کند برود دانشگاه! چهارشنبه هم وقتی نوبت آرایشگاه داشته باشد برای رنگ موها و مجبور باشد برود خیاطی و لباس تحویل بگیرد و ایضن مهمان هم داشته باشد.. پنج شنبه هم عروسی دوست عزیزش باشد.. برای یک روز جمعه که آدم نمی رود سر کلاس آنهم وقتی شنبه و یکشنبه کلاس نداشته باشد.. پس اجبارن - اجبار زمانه ست من بی تقصیرم :دی- دوشنبه ی آینده دیگر می روم.. قول می دم واقعن برم..
از آن پس هم 5روز هفته خونه نیستم و جمعه بعدازظهر برمیگردم خونه و دوشنبه صبح می رم.
Posted by
Donya
at
10/06/2008
Friday, October 3, 2008
Posted by
Donya
at
10/03/2008
روزهای خیس
نشسته ام وسط این اتاق شلوغ! واقعن شلوغ ست این روزها.. حال و حوصله ی جابجا کردن یک کتاب را هم ندارم.
- حالا باز یکی بیاید و بگوید شروع کردی به غر زدن؟! آره.. غر می زنم اصلن..-
نه کتابی خوانده ام این دو سه روزه و نه از خانه بیرون رفته ام. بیرون ازا ین پنجره باران ست و باران.. با درختها و کوه و خیابان خیس.. خیسی این رنگها را دوست دارم. سبز ِ خیس زیباتر و شاداب تر ست.
ردپای این حشره ی محترم که یک طرف گردن مرا مورد محبت قرار داده بود و چند روزی از شدت خارش و درد، گردنم فلج شده بود تقریبن.. خیلی وقته خوب شده جز یه جای زخم مانند که یادگاری مانده روی گردنم و نمی دانم کی قرار ست محو شود.
موقع عروسی خواهرم و رفتنش ناراحتی را درک نکردم.. موقع عقد غصه ام بود ولی بعدش دیگر فراموش شد..
یادم هست چند نفری ازم پرسیده بودند شب عروسی گریه کردی و یا خیلی ناراحت بودی و امثال این.. منم گفته بودم راستش وقت فکر کردن به این موضوع را هم نداشتم انقدر که درگیر و خسته از تدارکات عروسی بودم. بعدتر هم هیچ وقت غمی حس نکردم. خواهره در این شهر بود و اگر هر روز سر از خانه ی ما در نمی آورد ازش تشکر می کردم حتی! تازه آن روزها هم شونصد باز زنگ می زد و می پرسید "چه خبر؟" انگار ما اینجا بخش اخبار راه انداخته ایم و یا در مرکز خبرسازی! هستیم..
ولی در این یک ساله که از نامزدبازی مهسا می گذرد و پنج شنبه هم جشن عروسی اش هست بارها ته دلم دلتنگ شده و غصه دار. شاید دلیل اصلی اش هم دور شدنش باشد و رفتن به یه شهر دیگه..
مامان تا مرا می بیند می پرسد وسایلت را جمع کردی؟
برم این ساک مشکی را از کمد در بیارم و بذارم این وسط بر شلوغی اتاق بیفزایم!
Posted by
Donya
at
10/03/2008
0
comments
خیلی خوبه
خوشمان آمد! عنوان ای میل می شود عنوان متن و فقط کامنتها را نمی شود مدیریت کرد که این مشکل چندان بزرگی نیست. کامنتدونی همیشه باز می ماند که بماند.. حداقل هر وقت اراده کنی می شود نوشت حتی اگر بلاگر باز نشود.
Posted by
Donya
at
10/03/2008
test
خب این یک تست می باشد فقط! برای روز مبادایی که فیلترشکن یافت نشد و صفحه ی اول بلاگر مثل تمام این روزها ناز و عشوه کرد و مرا راه نداد! خب اگه این خوب کار کنه و راضی کننده باشه از این به بعد می تونم به وبلاگم ای میل بفرستم :دی
Posted by
Donya
at
10/03/2008
Wednesday, October 1, 2008
Posted by
Donya
at
10/01/2008
0
comments
Tuesday, September 30, 2008
چه وضعیه آخه؟
Posted by
Donya
at
9/30/2008
0
comments
Monday, September 29, 2008
منم که مست خوابم و مدهوش
پ.ن: کمتر بخواب عزیزم!
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
گفتم بدانید اینجا یه تغییر کاربری در حوزه آشپزی هم داده اگر خدا قبول کند!
پ.ن برای رفع ابهام: ذکر این نکته برای خنده بود فقط! آنهایی که مرا می شناسند دقیقن می فهمند رابطه ی من و آشپزی یعنی چه؟ :دی
Posted by
Donya
at
9/29/2008
0
comments
Sunday, September 28, 2008
حسی که عنوان ندارد
در اولین غروب سرد و بارانی پاییز.. هوا که زود به سوی تاریکی رفت و باران شدت گرفت.. تند و یکریز و بی وقفه با صدای باد.. مثل طوفانی در کمین..
یاد شیفت بعدازظهر مدرسه ی راهنمایی افتادم. یه حسی شبیه اون روزها پشت میز و نیمکت، روزهایی که زود تاریک می شد و باران بی وقفه می بارید..
Posted by
Donya
at
9/28/2008
0
comments
Friday, September 26, 2008
می سپارم به آب
تو فکر کن نوشته های اینجا لحظه های من ست که روی آخرین تکه ی کاغذ - کاغذهایی که تمام نمی شوند- می نویسم و لوله می کنم داخل بطری؛ سرش را با چوب پنبه ای محکم می کنم و می سپارم به آب..
شاید در دوردست.. شاید ته این اقیانوس بی انتها کسی درب این بطری را باز کرد.. شاید هم دفن شد تا ابد. چه فرقی می کند؟
خودم را غرق می کنم در بی خبری مطلق
Posted by
Donya
at
9/26/2008
Thursday, September 25, 2008
من
"از اولین روز حقیقتی برایم آشکار شد: در شهر پنکه ها هر چیزی که باشکوه نبود، زشت بود.
پس می توان گفت: تقریباً همه چیز زشت بود.
نتیجه ی فوری اینکه: زیبایی دنیا من بودم. "
خرابکاری عاشقانه؛ املی نوتومب، ترجمه ی زهرا سدیدی؛ نشر مرکز
Posted by
Donya
at
9/25/2008
0
comments
برسد به دست خودم
آخر دختر جان تو که طاقت یک اخم و ناراحتی اش را نداری.. و از تصور ناراحتی اش هم از حال می روی.. بیخود می کنی پشت سرش شکوه می کنی!
Posted by
Donya
at
9/25/2008
Wednesday, September 24, 2008
Tuesday, September 23, 2008
لبخند تو زیباست
روز اول که دیدمش فکر کردم غم عالم روی دوش اش سنگینی می کند. از صورتش غصه و ماتم می بارید..
منتظر آمدن بچه های دیگر بودیم و گاه گداری کسی چیزی می گفت و حواس ها پرت موضوعات مختلف.. نزدیکش رفتم و پرسیدم: ناراحتی؟
سر تکان داد و گفت نه..
گفتم اگه چیزی شده و یا مشکلی هست می تونی به من بگی.
باز سرش را به علامت منفی تکان داد!
با خنده گفتم نکنه خوابت می یاد؟ یا اینکه از خواب بیدارت کردن و فرستادنت اینجا؟ آره؟
لبخند زد و گفت نه!
و یک لبخند زیبا - واقعن زیبا- تمام صورتش را پر کرد..
هفته ی بعد خانم پ هم انگار از دور متوجه ی صورت غمگین دخترک شده بود.. رفت سراغش و پرسید ناراحتی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
ایما و اشاره کردن از راه دور فایده ای نداشت! دخترک باز لبخندی صورتش را پر کرد و گفت چیزی نشده و ناراحت نیست..
خانم پ که نزدیکم آمد گفتم: حالت صورتش همینجوریه! منم هر جلسه فکر می کنم ناراحته و یا مشکلی پیش آمده.. ولی وقتی لبخند می زند زیبا می شود. حیف که این لبخند ها دوخته نشده به صورتش و دور افتاده..
Posted by
Donya
at
9/23/2008
1 comments
Posted by
Donya
at
9/23/2008
Monday, September 22, 2008
نخور دختر جان! نخور
چند روز دیگر موقع عروسی مهسا آمدم آه و ناله کردم که باز حرف عروسی و مهمانی و سفر شد جوش ها به صورتم حمله کرده اند.. این بار بدانید فقط به خاطر این "حلوای خرما" ست..
نمی دانم چرا هیچ کس انگار نمی خورد ازش و هر کس یکی دو قاشق روز اول چشید .. حالا هر شب من یه پیش دستی پر می کنم و با چای می خورم
تمام هم نمی شود لعنتی..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
1 comments
رویا می بافم
میل های بافتنی را از پستو در می آوردم.. سر می اندازم و رج اول را شروع می کنم..
یکی رو، یکی زیر.. دو تا رو، دو تا زیر، یکی...
رویا می بافم..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
درخت پر شاخ و برگ
یادتان هست این روایت کودکی را که هسته ی میوه ای را بخوری توی شکمت یه درخت می شود و رشد می کند و ... ؟
مهسا تعریف می کرد یک روز خواهرش گریان و دوان دوان از مدرسه برگشته بود خانه و دیگر نزدیک بوده از حال برود از شدت ترس و گریه.. چون یکی دو تا هسته ی گیلاس ناقابل خورده بود و یکی از همکلاسی ها بهش گفته بود الان توی شکمش درخت گیلاس رشد می کند و طفلک حسابی ترسیده بود مبادا از دهنش شاخ و برگ بزند بیرون..
ولی من این قصه را دوست داشتم.. چه بسا هسته های آلوچه - حالا شما هی بگویید گوجه سبز! آلوچه خوشگل تر ست- و آلبالو و گیلاس ها را خوردم در انتظار درختی که باید رشد می کرد و حتی آبیاری اش هم کردم..
تصورش هیجان انگیز بود! فکرش را بکن.. ریشه ای که دوانده می شود درونت و از تو رشد می کند، بزرگ می شود و پر بار می شود..
Posted by
Donya
at
9/22/2008
0
comments
Sunday, September 21, 2008
شصت دقیقه پیش از زمان
ساعت این گوشه.. پایین سمت راست صفحه را تغییر نداده ام.. حس خوبی دارد که انگار یک ساعت از زمان جلوتری..
نگاهم که می افتد بهش.. لحظه ای مکث و یک ساعت ازش کم می کنم.. خیالم راحت می شود و لذت می برم از اینکه 60دقیقه ی دیگر مال من ست تا به این عدد برسد در جهان واقعی..
Posted by
Donya
at
9/21/2008
0
comments
می ترسم بروم و برگردم بعد تمام وبلاگم شود یادداشتهای من در خوابگاه! یه چیزی تو مایه های روزنوشت های این آقاهه که معلوم نیست رفته سربازی یا تفریحات یا به قول خودش هتل؟ اینهمه غم و غصه و آه و ناله کرد قبل از رفتن.. حالا هر هفته خونه ست! یه ذره دیر تر بیا باور کنیم واقعن رفتی سربازی :دی
Posted by
Donya
at
9/21/2008
نوشتم سلام و کمی احوالپرسی و دلم برایت تنگ شده.. یهو جواب آمد. درس می خواند مثل خیلی وقتها.. خسته بود و کلافه. می گفت همش امتحان دارم و درس می خوانم.
مثل تمام این وقتها جویای احوال خانواده و کل خاندان و شهر بود و منم این وقتها می شوم یک خبرگزاری که باید به مغزش فشار بیاورد. تیتر خبرها را بگوید و اگر خبرش هنوز به او نرسیده بود به شرح خبر بپردازد..
کمی حرف زدیم که بیشتر من حرف زدم و خبر رساندم..
و دخترعموهه که در اوج خستگی و کلافگی از فشار درس ها باز توصیه کرد درس بخوان!
Posted by
Donya
at
9/21/2008
Saturday, September 20, 2008
امان از فاصله ها
دیشب یادم افتاد از دوشنبه بیرون نرفته ام، هیچ دوستی را ندیده ام.. موبایلم این روزها به ندرت زنگ می خورد و شاید یکی دو تا اس ام اس می آید و می رود..
دوشنبه رفتم دیدن آناهیتا و بقیه اش خانه بودم جز یکی دو باری که راننده ی مادر بودم آنهم در حد تا سر خیابان رفتن و برگشتن.
این عجیب ست و کمی بی سابقه..
صبح زنگ زدم به فیروزه.. تاریخ عروسی اش مشخص شده. همینجوری هم دیگر همدیگر را دیر به دیر می بینیم و فاصله ها بیشتر شده..
بعدازظهر رفتم خیاطی. مدل لباس انتخاب کردم برای عروسی مهسا. فردا هم باید برویم خرید پارچه که در این دو هفته لباسم را حاضر کند. 18مهر جشن عروسی اش ست.
از خیاطی برمیگشتم رفتم کتابفروشی و کمی قدم زدم تنهایی.. مهسا قرار بود امروز بیاید. می ماند تا یکی دو روز بعد از عروسی اش. مهسا هم دور می شود.. خیلی دور..
میهن ای میل فرستاده بود کی شبنم می آید و هماهنگ کن همدیگر را ببینیم. شبنم جواب داد هفته ی دیگر دفاعیه اش هست. میهن مطمئن نبود آن موقع اینجا باشد.. از شکوفه هم خبری نیست. چقدر می گذرد از وقتی که دیگر نشد همه باشیم و همدیگر را ببینیم؟ خیلی گذشته..
Posted by
Donya
at
9/20/2008
بلاگر عزیزم دیگر داری کم کم ناامیدم می کنی! واقعن این انصاف هست؟ منی که اینهمه جلوی این وردپرسی ها ازت حمایت می کنم و هوایت را دارم.. تو چرا اذیتم می کنی؟ هان؟
اینهمه تعریفت را کردم و گفتم فقط تو! با باز شدن و باز نشدن گاه و بی گاهت و قر و غمزه هایت ساخته ام و شکوه نمی کنم.. آن وقت این پیغام جدید و خطای تازه چیست که هی بالای این صفحه رویت می شود و نوشته هایم نه درفت می شوند و نه پابلیش؟ باید کپی کنم و شونصد بار این صفحه را باز و بسته و از نو شروع کنم تا لطف کند و یه چند خط را بفرستد هوا! شاید هم فضا..
نکن اینجوری! یهو دیدی این وردپرسی ها طبق معمول دوره ام کردند و تو رو از چشمم انداختن.. تو دیگر بازی در نیاور لطفن! بچه ی خوبی باش.. آفرین!
پ.ن: حالا شما وردپرسی ها باز نیایید تعریف کنید از وردپرس زشت و بی ریختتان! من و بلاگر مشکلاتمان را در صلح و صفا با هم حل می کنیم!
Posted by
Donya
at
9/20/2008
0
comments
انگار این تابستان هم رسید به ته تهش.. مهمان داری ها هم تمام شد! خاله ها و فک و فامیل دور و نزدیک آمدند و رفتند و تور هر ساله ی گیلان نوردی شان را به پایان رساندند و خانه آرام شده فعلن..
Posted by
Donya
at
9/20/2008
Friday, September 19, 2008
مادر گفت برای وقتی که بزرگتر شدم ولی بی توجه به حرفش النگوها را کردم دستم با اینکه از دستهای لاغرم سر می خورد و راحت در می آمد.. حرف مادر هم تأثیری نداشت که "گمشان می کنی .. بذار برای چند سال بعد.." این النگوها مال من بود دیگر..
شاید بیشتر دوستشان داشتم چون مال او بود. چون سن من و النگوها تقریبن یکی بود و شاید هم یک سالی بزرگتر از من بودند. حالا دیگر به سختی در می آیند از دستم.. شاید به زور صابون..
النگوها را از روی ساعدم که قفل می شوند همیشه و ردشان می ماند روی پوستم، آزاد می کنم..
شاید یک روزی این ساعد و این دستها چاق تر شدند.. من هم مثل مادر از ترس اینکه مبادا گیر کنند توی دستم درشان بیاورم برای همیشه و بدهم به دخترکم.. دخترم هم با خوشحالی دستش کند و گوش نسپارد به حرفهای من که "گمشان می کنی.. بذار برایت نگه دارم تا کمی بزرگتر شوی.."
Posted by
Donya
at
9/19/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/19/2008
1 comments
Thursday, September 18, 2008
چند برگ فرم خوابگاه را که می خواستم پر کنم.. یک برگه ای هم بود از جانب ولی دانشجو.. خب من هم از جانب مامان که همراهم بود فرم را پر کردم.. بعد دیدم یه جای خالی داره برای نوشتن یه اسم دیگه و نفهمیدم چیه! شماره تماس را هم شماره ی تلفن خونه نوشتم. جلوی نسبت هم نوشتم مادر.. بعد هم بجای مادر امضا کردم و منتظر مامان شدم که رفته بود پول واریز کنه و یه چند باری باز نگاه کردم به این برگه و نفهمیدم منظورش چیه اونوقت! بعد یهو دوزاری کجم افتاد..
از طرف مامانم به مامانم اجازه داده بودم که با من در ارتباط باشه و بدون اجازه ی والدین ببینمش و هر وقت دلم خواست سرم را بندازم پایین و برم دیدنش حتی!
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
دو سه روز پیش یکی زنگ زد خونمون با دینا کار داشت.. بعد دینا به حافظه اش فشار آورد و بعد تعجب کرد.. بعدترش هیجان زده شد.. بعد کمی جیغ شادی کشید و بعدش خوشحال و خندان خداحافظی کرد..
تو دوران دبستان دینا یه همکلاسی داشته و از دوستان نزدیک و صمیمی کلاس چهارمش بوده ولی یهو دختره بی خبر گم و گور شد و خبر رسید از ایران رفته. مادر دختره از پدرش جدا شده بود و از ترس اینکه مبادا بچه ها را ازش بگیرن.. بی خبر و بی سر و صدا با دختر و پسرش از ایران رفتن و در تمام این سالها دیگه دینا هیچ خبری از این دوستش نداشت..
حالا بعد از 12 سال.. در این بعدازظهر روزهای آخر تابستان تلفن زنگ زد و این آدم پشت خط بود و دلش می خواست دینا را ببینه!
امروز هم اومد خونمون.. از دوستای مدرسه اش فقط دو نفر را یادش بود با اسم و فامیل - که از دوستان صمیمی اون موقع اش بودند- و از وقتی اومده بود گشته بود و پیداشون کرد. بهاره که تهران بود. شماره ی خونه ی عمو را 118 بهش داده بود و از عمو هم شماره ی خونه ی ما را گرفته بود تا در این سه چهار هفته اقامتش در ایران که بعد از 12 سال برگشته این دو نفر را ببینه حتمن.. دو هفته ی دیگه هم برمیگرده امریکا.
من این دوست دینا را اصلن یادم نبود ولی خیلی خوشم اومد ازش و جالب بود برام که بعد از اینهمه سال باز تلاش کرده این یکی دو نفری که اینجا می شناخته را حتمن پیدا کنه و ببینه..
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
روز جهانی آب ما را با خود خواهد برد
هوا کمی ابری هست اما باران نمی بارد.. ولی اگر امروز در آشپزخانه ی خانه ی ما یکباره باران ببارد جای تعجب ندارد!
صبح که مادر با خریدهایش برگشت نا نداشت. تاکسی را اشتباهی سوار شده بود و یک خیابان سربالایی رو به کوه را با این بطری های نوشابه و خرت و پرت های دیگر پیاده آمده بود.. بعد تند تند دست به کار پخت و پز شد و لباس ها را هم ریخته بود داخل لباس شویی که در این فاصله اینها هم شسته شوند. بعد طبق معمول این صبح ها که کسی در خانه نیست و حتی اگر کسی هم در خانه باشد نوارش روی "دنیا" گیر می کند و موزیک متن و حواشی و تم اصلی همین یک کلمه است.. باز نوای "دنیا" سر داده بود..
منم در رفت و آمد بین آشپزخانه و گردیدن دور خودم.. یکباره آه و داد مادر بلند شد و نوایی غیر از "دنیا" به گوش رسید.. کف آشپزخانه رودخانه ای جریان گرفته بود. اگر ادامه پیدا می کرد می توانستیم با قایق های پارویی مان یه این طرف و آن طرف برویم! منشاء رودخانه از زیر ماشین لباسشویی شروع می شد که یکباره تصمیم گرفته بود از زیر وظیفه اش سر باز زند و اعتصاب پیشه کرده بود.. دستش را زده بود به کمرش و می گفت "نمی شورم خانم! نمی شورم.. حرفیه؟! می تونم! نمی شورم.."
سبزی ها را که می شستم باز داد مادر در آمد که "اینجا چرا آب ریختی؟" از کنار ظرفشویی نمی دانم چرا آب روان شده بود و چکه چکه می کرد روی زمین..
مادر باز می دوید این ور و آن ور و نگاهش روی ساعت که آی دیر شد و وای کارام تمام نشد و ... هی منم دلداری که مادرم کسی ساعت 12 از تو انتظار نهار نداره که.. حالا تا اینها برسند و احتمالن دیر هم از خواب بیدار می شوند. آرامشت را از دست نده، کارا دیر تر انجام می شه. بعد یه قابلمه ی گنده داد دستم که زودتر آب بریز توش و بذار سر گاز تا برنج را بذارم..
منم برای تسهیل در کار و سرعت بخشیدن شیر آب را تا کمی انتها باز کردم ولی آب از گوشه و کنارش یهو ریخت بیرون و منم مات و متحیر.. انگار همه ی این اتفاق ها امروز باید می افتاد و همه ی خرابی ها مال امروز بود..
خدا تا انتهایش را به خیر کند. هنوز که مهمان ها نرسیده اند..
Posted by
Donya
at
9/18/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/18/2008
Wednesday, September 17, 2008
من از الان غصه ی رفتن به خوابگاه و زندگی با آدمهای جدید را دارم که خیلی هایشان 5-6 سالی کوچکتر از من باید باشند. احساس بزرگی ندارم! ولی حوصله ی خیلی چیزها را ندارم. همان 4-3 سال پیش هم نداشتم. یک ماه بیشتر دوام نیاوردم در خوابگاه! که خوابگاه هم نبود حتی.. متل اجاره کرده بودند برای یک ماه قبل از عید.. که از آن یک ماه من یک هفته زودتر کلاسهایم را تعطیل کردم.. 2 تا آخر هفته را برگشتم خانه.. چند روز اول خانه ی عمه بودم. 2-3 شبی هم رفتم خانه ی دخترعمویم. خودم هم نمی دانم چند شب در خوابگاه بودم.
نه مأموری بود و نه حراستی و نه سرپرست خوابگاهی! یکباره به سرم می زد.. تاکسی می گرفتم و از آنجا فرار می کردم. به هیچ کسی هم قرار نبود جواب پس دهم. حداقل آن یک ماه اول اینگونه بود.. کسی کاری به کار کسی نداشت. بعد که خوابگاه مسئول پیدا کرد. بعد که ساعت خروج و ورود وضع شد. بعد که چهارچوب ها حاکم شدند.. من دیگر در خانه ی اجاره ای ام بودم و هر ساعتی که دلم می خواست از خواب بیدار می شدم. هر ساعتی دوست داشتم می خوابیدم.. هر وقت دلم می خواست با صدای بلند موزیک گوش می کردم و یا تلویزیون را بدون اینکه نگاه کنم روشن می کردم و تصویرها برای خودش می آمدند و می رفتند.. هر وقت حوصله داشتم وسایلم را جمع و جور می کردم و اگر هم نه.. کسی نمی گفت چرا روی تختت بهم ریخته ست.. چرا از کتاب و عروسک و لباس روی تختت ریخته و هر شب باید برای خودت جای خواب باز کنی وسط این خرت و پرت ها..
به مامان می گم خیالت راحت شد من را می فرستی خوابگاه، دیگه اینترنت تعطیل می شه؟ باید کلی کتاب همرام ببرم..
باید قبل از چهاردهم مهر یک سفر هم بروم آمل و ریز نمراتم را بگیرم. 4 واحد از این 17واحدی که داده اند باید حذف شود. هیچ درس عملی هم که موجود نیست. همه شان شب امتحانی اند! باید این شبهای پاییزی را با کتابهایم پر کنم و دوری از این دنیای مجازی.
از الان غمم گرفته برای دو هفته ی دیگر که باید بروم..
Posted by
Donya
at
9/17/2008
0
comments
برگشتم خانه، صبحانه خوردم و وسایلم را جمع کردم. مامان را رساندم بانک و یادم افتاد از 6قطعه عکس فقط 3 تا دارم! شماره عکس را دادم دست دینا و منتظر ماندم.. گفت نیم ساعت بعد!
رفتیم خیابان بعدی دینا کارش را انجام دهد و مامان زنگ زد که کارش تمام شده.
مدارکم را دادم مامان که تا این نیم ساعت تمام شود کپی بگیرد ازشان. کارت ملی ام را جا گذاشته بود.. عکسها را گرفتم و برگشتم خانه برای برداشتن کارت ملی..
دینا را رساندم سر کارش و دور زدیم کل خیابان را و بالاخره از شهر زدم بیرون. ساعت 10 و 10 دقیقه بود به گمانم..
یک ساعت و 15دقیقه ی بعد رسیدیم تنکابن..
عرفان و پریسا و آن دختر رامسری که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، را دیدم.. شاید هم هیچ وقت اسمش را نمی دانستم!
کمر درد امانم را برید. روز خوبی برای اینهمه ایستادن نبود. گاهی زمین و زمان هم به دوار در می آمد ولی تمام شد!
ظاهرن شده ام دانشجوی نمایش- صحنه آرایی و اصرار برای نگرفتن خوابگاه هم بی فایده بود!
برای یک ترم، اجاره ی خانه تقرین بیخود بود.. گفتم رفت و آمد می کنم ولی مامان رضایت نداد. گفت آن وقت باید ماشین را بفروشم و قبض جریمه ی پلیس های نامحسوس و محسوس را پرداخت کنم! - در تمام این پنج سال فقط یک بار بیست هزار تومن جریمه شده ام به خاطر سرعت غیر مجاز -
فعلن امیدوارم 4 سال را ماندگار نشوم اینجا.. کیوان و ایمان قول مساعد داده اند برای همکاری جهت گرفتن انتقالی.. دعا کنید بشود!
Posted by
Donya
at
9/17/2008
0
comments
Tuesday, September 16, 2008
Posted by
Donya
at
9/16/2008
0
comments
Posted by
Donya
at
9/16/2008
بعد فکر کردم چه خوب که دیروز وقتی خانم آرایشگر گفت بعدازظهر نیست همان موقع شال و کلاه کردم و رفتم آرایشگاه و خودم را از شر این ابروهای چین واچین و درهم خلاص کردم که حالا بعد از عق زدن های متناوب وقتی سرم را بالا می گیرم تا آبی به صورتم بزنم این صورت رنگ پریده بدتر از این نیست..
بعد فکر کردم چه خوب که دیشب دوش گرفتم.. آدم که تمیز باشد حالش بهتر ست. کمی بهتر از خیلی بد!
خواستم کتاب بخوانم. نه نای باز کردن چشمهایم را داشتم و نه تمرکز درست حسابی. بعد خوشحال شدم دیشب کتاب نیمه تمامم را تمام کردم و حالا چند روز دیرتر خواندن کتابی را شروع کردن به هیچ جایی برنمی خورد. حداقل این کتاب نیمه تمام، دیشب تمام شد..
Posted by
Donya
at
9/16/2008
Sunday, September 14, 2008
پنجشنبه که رسیدم خانه مست شدم از هوای خنک و باران و صدای شرشر یک ریز و رعدبرق نیمه شب.. صبح آفتاب بود و گرما ولی اهمیتی نداشت.. باران شب قبل هنوز خیسی اش را در وجودمان باقی گذاشته بود..
ولی این ابرهای باران زا انگار رد شده اند از روی خانه مان.. گرم ست. خیلی گرم
Posted by
Donya
at
9/14/2008
0
comments
یک تماس می گرفتی و صدایش از یک جایی در می آمد بالاخره.. و با فشردن یک دکمه صدا را جستجو می کردی..
آن وقت می توانستی از پیشرفت تکنولوژی خوشحال هم شوی!
Posted by
Donya
at
9/14/2008
0
comments
Saturday, September 13, 2008
نکته آشپزی*
درسته گفتن غذاهای شمالی در اکثر اوقات محتوی سیر می باشد ولی نگفتن آش سیر را به عنوان میرزاقاسمی به خورد ملت بدید!
از میان دیده ها و چشیده های یک گیلانی بازگشته از کرج!!!
* آشپزی بلد نیستم ولی در مورد طعم غذا که می تونم نظریه صادر کنم :دی
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments
منم چااااااااااای می خوام! دیگه دارم از دست می رم..
پ.ن: چای کیسه ای دادن دست من!! می گن همه جا بسته بود..
:(
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments
امروز تمام مدت داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا پاشدم با خانواده رفتم دیلمان! از وقتی رسیدم غش کردم و خوابیدم.. نهار خوردم و دوباره خوابیدم!! بعد بیدارم کردن که با 15-14 نفر مهمونمون خداحافظی کنم و برن ماسوله.. بعد با کلی خواهش که زودتر بریم خونه و بریم خونه و بریم خونه لطفن.. بالاخره حدودای 8 راه افتادیم سمت خونه و وسط راه پسرخاله ام تماس گرفت ماشینش خراب شده و از رفتن به ماسوله منصرف شدن..
منو پیاده کردن سر کوچه و رفتن دنبال این 4 تا ماشین و من نای اینو دیگه نداشتم سر پام بایستم با یه سرگیجه ی شدید که کم کم اشکم را هم در آورده بود..
بعد از آنجایی که حمام درست چسبیده به اتاق من و اینجا هم تبدیل شده بود به حمام عمومی و تمام این 15-14 نفر یکی یکی رفتن حمام! بعد از اتمام این پروسه ظاهرن بالاخره من خوابم برد!
ساعت یک و نیم بعد از نصفه شب! خواهران نازنین من که وقتی به این جماعت می رسن به قول بابا همه می شن قمار باز! کوچ کردن به اتاق من چون بقیه قصد خوابیدن کرده بودن..
در حال حاضر 5 نفر که قبلن 6 نفر بودن نشستن این وسط و حکم بازی می کنن..ساعت از 2 هم گذشته.. موزیک هم گذاشتن تازه! نکه صدای خودشون کمه! واسه همین..
Posted by
Donya
at
9/13/2008
0
comments

