من : Happy Valentine day
3D - غرب زده ی خود فروخته
: منو بگو که به یاد تو بودم! 4 روز دیگه سپندارمذگانت مبارک باشه پس!
یه sms خارجکی می فرسته و در انتهاش تبریک ولنتاین
: ای غرب زده ی خود فروخته
3D - نوزده اسفند سپندارمذگانت مبارک
: تا جایی که یادمه سپندارمذگان 5 اسفند بوده که با توجه به تقویم امروزی برابره با 29 بهمن. 19 اسفند را از کجا آوردی اونوقت؟
3D - تاریخ ما بچه های پایتخت 19 اسفنده
: حالا من هیچی ولی جلوی کس دیگه ای اینو نگو. یه وقت طرف مطلع از آب در میاد و بهت می خنده.. ضایع نکن خودتو!
کمی بعد.. که فکر کنم بیشتر از یک ساعتی گذشته بود. چون من با بر و بچ داشتم شام می خوردم..
3D - شرط می بندی؟
: منکه مطمئنم، تو از الان باختی..
3D - باور کن یکی برام ای میل فرستاده بود و تاریخش 19 اسفند بود.
: سر چی شرط می بندی؟
3D - ناموسم!! :دی تو بگو ..
: من می دونم شرط را از همین حالا برده ام. تو انتخاب کن که بتونی پرداخت کنی!
3D - منکه یه عطر می خوام. احیانن اگه تو بردی چی می خوای؟
بعد از مشورت با میهن، شکوفه و مهسا نظر بر این شد که منم عطر درخواست کنم!
: منم یه کنزوی لئوپار 100 میل هم باشد در ضمن ! شب لینک منبع موثق برات می فرستم.
3D - منم 100 میل می خواما !! پس شرط بسته شد.
دیشب از سردرد خوابم نمی برد یهو یادم افتاد باید لینک می فرستادم. این نوشته را پیدا کردم، زیرش لینک اصل مطلب بود و لینک را فرستادم. تأکید هم کردم زودتر بره عطر را بخره !
ای میل فرستاده: ولی هنوز قانع نشدم. بعدشم آدمها زیر حرفهاشون می زنن راحت! حالا من زیر sms نزنم؟ از حرف که مهم تر و معتبر تر نیست. ولی باید منم مدارکمو بفرستم برات، بعدش.
3D - چک 360 ! بچه جان
: دنیا نیستم اگه اون عطر را از حلقومت نکشم بیرون! مدرکی هم اگه داری زودتر رو کن..
3D - من یه بازندم دنیا. اعتراف می کنم.
پ.ن: شرمنده می کنن دوستان / البته دو خط اول نوشته اش ربطی به من نداره ها :دی
Friday, February 15, 2008
برنده
Posted by
Donya
at
2/15/2008
2
comments
ولنتاین به در
رفتم دنبال مهسا و با هم قدم زنان و عاشقانه و عارفانه!!! تا پیتزایی که قرار بود شکوفه و میهن را اونجا ببینیم رفتیم.
فکر کردم سوژه ی خنده و مردم آزاری شدیدن موجود باشه ولی متأسفانه همینکه نشستیم و در انتظار شکوفه بودیم آقای مهندس صاحب اونجا تشریف فرما شدند و سلام و احوالپرسی و امری ندارید و اینها!
میز کناری 4 تا سبیل کلفت نشسته بودند که از قضا از دوستان مهندس بودند و مهندس هی در رفت و آمد بود. دو زاریمان افتاد که بهترست اندکی خانوم باشیم که چه بسا اینها که قبل از ما اومدن و احتمالن زودتر از ما هم تشریف می برند می تونن توانایی اینو داشته باشن که شرح ماوقع را زودتر از اینکه بنده به منزل برسم به گوش آقای بابا برسونن!
سبیل کلفت ها که رفتن و تردد آقای مهندس هم تعطیل شد، خیال منم راحت شد..
منتظر بودیم غذا را بیارن که رسیدیم به جاهای خوب ماجرا!! اصلن قرارمون تولد بازی بود که با ولنتاین همزمان شده بود. کادوهای تولدم را از میهن و شکوفه دریافت کردم و کلی هیجان زده ی خوشحال گشتم! خییییییلی هم خوشگل و شیکان بودند.
آی من هر سال انقدر خوشحالم که تا تولد سال بعد همچنان تولدبازی داریم!
قرار بود خانوم شکوفه ی عزیز عکس های 25 روز قبل را حتمن با خودش بیاره. من و میهن هم نقشه کشیده بودیم اگه عکسها به دستمون نرسید از همون بالا بندازیمش پایین. من حتی ظهر بهش sms دادم و یادآوری کردم.
خانوم عزیز چون تو خونه DVD نداشته، سر راهش داده بود عکاسی که بزنه رو DVD ! حالا حجم عکس ها یه CD را هم پر نمی کرد!
ما پررو تر و در ضمن بی جنبه تر از این بودیم که بی خیال عکسها بشینم. اصلن معلوم نبود باز این دختره را بتونیم به این زودی ها پیدا کنیم. بعد از شام آژانس گرفتیم و رفتیم عکاسی، تحویل گرفتیم عکس ها را و خیالمان راحت شد. به شکوفه می گم خب حالا می تونی بری عزیزم. دیگه کاری باهات نداریم. خداحافظ..
می گه فقط اگه می شه آژانس را بذار واسه من که بتونم برگردم خونه!
رفتیم اولین کافی شاپی که به ذهنمون رسید. به عبارتی همونجایی که سوار آژانس شده بودیم، دوباره پیاده شدیم. و دقیقن رفتیم روبروی همونجایی که شام خورده بودیم. مهسا ازمون جدا شد و ما 3 نفر بودیم و کافی شاپ خالی که آقاهه عجله داشت زود جیم بزنه و بره..
قهوه ی بعد از شاممان را خوردیم و هر چه دور تا دور فنجون و بیرون و درون را تفحص و جستجو کردیم هیچی یافت نشد !!
تا انتهای خیابون هم پیاده روی کردیم تا همه چیز تکمیل شود :دی
هر کافی شاپی هم که در مسیر می دیدیم حسرت می خوردیم که چرا رفتیم اونجا که زود تعطیل می کنه و کم حرف زدیم!
پ.ن: من بی جنبه ام پروانه جوووونم. اینا رو می گی، من باورم می شه نیشم از اییییییییین ور تا اوووووووووووون ور بازگشایی می شه همچین!
Posted by
Donya
at
2/15/2008
1 comments
Thursday, February 14, 2008
شاعر می گه: کنار هم بودنمون قشنگه
من یک عدد انسان خوشحال هیجان زده می باشم!
شبنم همکلاسی دوران راهنمایی بود. یه اکیپ بچه درسخون که از بچه ی آروم و ساکتی مثل زهرا که دختر خانوم مدیر بود تا اراذل و اوباشی مثل من و ارغوان - به قول ارغوان رفیق ناباب همدیگه بودیم- جزءشون بود. بقیه هم حد وسط بودن فکر کنم..
میهن همکلاسی نبود ولی خیلی از بچه های مدرسه با هم دوست و آشنا بودن. از دوران ابتدایی یا همونجا توی مدرسه ی راهنمایی.
شادی را هم از همون وقت می شناختم و دبیرستان هم مدرسه ای بودیم در 2 رشته ی مختلف و اون موقع دوستش نداشتم. به نظرم یه دختر لوس بود که وقتی حرف می زد همه ی کلمه هاش کش دار می شدن!!
شکوفه یک سال کوچیکتر بود. هم مدرسه ای هیچ کدوم نبود و توی کلاسهای قبل از کنکور دیدیمش.
متین.ص و بچه های دیگه هم بودن ولی ما 5 نفر اکثرن با هم بودیم و خارج از اون کلاس همو می دیدیم، بی بهانه و با بهانه..
من آخرش نفهمیدم شبنم که همیشه با ما بود کی اینهمه درس خوند که رتبه ی 36 کنکور را آورد! :دی و ادبیات نمایشی دانشگاه هنر قبول شد و رفت تهران. میهن هم مقام دوم را داشت با رتبه ی صد و نمی دونم چند! صنایع دستی بابلسر قبول شد. شادی نمایش دانشگاه آزاد تنکابن، شکوفه هم عکاسی دانشگاه آزاد تهران. من هم چون در کمال خوشحالی امتحان دانشگاه آزاد را ندادم! موندم که درس بخونم مثلن تا سال بعد..
با اینکه هر کدوم به یه نقطه پرت شده بودیم ولی سال اول هر 5 نفر بودیم. شاید دیدارهامون در سال به 5 بار هم نمی رسید ولی باز هر 5 تامون بودیم.
از سال بعد شادی گم و گور شد. تولد هیچ کدوممون پیداش نبود. هر وقت می خواستیم قرار بذاریم، نبود و دو سالی باید باشه که ندیدیمش. خودش هم تماسی نگرفت.
گاهی شبنم بود، شکوفه نبود، شکوفه بود، میهن نبود، اونها بودن، من نبودم.. ولی این ارتباط ها با اینکه به دیدارهای سالی یکی، دو بار هم رسیده اما چیزی از عمق دوستیمون کم نکرد و فکر می کنم بیشتر هم نزدیک شدیم.
از آخرین باری که همدیگه را دیدیم قرار بود دیگه نذاریم مثل سالهای قبل دیدارهامون به سالی یکی دو بار منتهی بشه و زود به زود همو ببینیم. بالاخره بعد از دو هفته که هی قرار بود شکوفه جان دست به کار بشه و هماهنگ کنه، آخرش انصراف داد و نتونست 3 تا آدم را جمع کنه تو یه روز و طبق تمام این سالها باز وظیفه ی هماهنگی افتاد پای من. میهن پنج شنبه که امروز باشه می تونست بیاد، من و شکوفه هم برنامه ای نداشتیم و تأیید شد. حالا امشب می بینمشون.
هر سال نکه دیر به دیر همو می دیدیم دیدارمون با تولد بازی همراه بوده. هممون کادو می دادیم و کادو می گرفتیم :دی حالا من یه جوری ام که قرار نیست کادوی تولد به کسی بدم :))
جای شبنم خیلی خالیه. چند روز پیش بهش زنگ زدم که وسوسه اش کنم بیاد ولی گفت تا 14 اسفند که امتحان کلاس زبانش هست نمی تونه بیاد. این دختره هم آخرای اسفند سر برسه و بالاخره همگی دور هم جمع شیم.
نوشته بودم به یک قرار 3 نفره فکر می کنم.. با پریسا و زهرا تماس گرفتم. حالا قراره دوشنبه بریم مهمونی! :دی
البته شنبه زهرا را می بینم که هم کتابهام را می خواد بیاره و هم بریم هدیه بخریم برای پریسا.
Posted by
Donya
at
2/14/2008
4
comments
Wednesday, February 13, 2008
تازگی ها
به یک قراره 3 نفره فکر می کنم. من، زهرا و پریسا..
خانوم پ می گه چه خبر؟ چه کار می کنی؟ می گم دوره افتادم برای دیدار دوستای قدیمی !!
آی تک دستم را می گیره و می گه خاله دنیا می ریم سفال بازی؟
به عماد می گم دیروز پشت سرت حرف می زدیم. می خنده و می گه برو امروز هم چند تا صفحه ی عالی بذار پشت سرم! فقط موزیکش خوب باشه..
شیما رنگش پریده، حالش خوب نیست، باز شماره ی جناب استاد را نیاورده.
کتابی که امروز دنبالش می گشتم تا برای آنی ببرم پیش خانوم پ بود. فکر می کردم گمش کردم! می گم پس خودتون به آنی بدید.
متین زنگ می زنه، کجایی؟
خداحافظی می کنم. یادم می افته آقای orm اس ام اس فرستاده بود و باید بهش زنگ می زدم.. متین را از دور می بینم، دست تکون می دم. با سر سلام می گم و به حرفهای آقای orm گوش می دم.
مژده و مرسده از راه می رسند، سلام علیک می کنیم و ماچ و بوسه.. درب کارگاه بسته ست، آقای لام کمی بعد سوار بر دوچرخه از راه می رسد.
هر جمله ای که تمام می شه یک سکوت کش دار حاکم می شه و بعد لبخند و خنده ... و باز یکی سر حرف را باز می کنه.
قرار می شه ساعت 6 بریم که یه سر هم به دفتر آقای صاد بزنیم. ایستاده ایم دیگر که رفع زحمت کنیم. آقای لام حرف زدنش تازه گرم شده انگار .. نیم ساعتی سر پا می ایستیم تا بالاخره مجال رفع زحمت پیدا می شود.
متین می گه راستی تو چرا انقدر آویزون و آشفته ای؟ کوله ات که از دستت آویزون بود، شالت که یه ور دیگه.. می خندم و می گم مانتو و پلوورم هم لابد آشفته بازار ه دیگه..
می گه مثل این بچه مدرسه ای های شیطون و بازیگوش هستی که از مدرسه تعطیل می شن، کیفشون را هم دنبالشون می کشن..
جلوی دفتر آقای صاد خداحافظی می کنیم، می گم یکی سر این خیابون منتظره! فکر می کردم زودتر از پیش آقای لام میایم و می تونم یه سر هم به آقای صاد بزنم. می گه چند نفر را در روز می بینی تو؟ می گم نه تو فرار می کنی، نه آقای صاد.. منم که بیکارالدوله هستم فعلن. بعدن یه قرار بذار، دفتر آقای صاد هم میام..
زنگ می زنه تو کی یاد می گیری آن تایم بودن را؟ می گم مگه 6 و نیم شده؟ می گه ساعت چنده الان؟ می گم نمی دونم.. می گه حداقل بگو کجایی که بدونم چقدر باید منتظرت باشم!
یه DVD پر از برنامه های جور واجور و کتابم را می ده بهم و می ره..
آخه کی کتاب را می ذاره تو جیبش؟ کتاب شازده احتجابم را داغون کردی!! مواظب بادبادک باز باش. تمیز و سالم دادم، سالم تحویل می گیرم..
Posted by
Donya
at
2/13/2008
2
comments
این اصلن خوب نیست
انرژی من مثل یه بادکنک خیلی بزرگ ه که یه سوزن خیلی خیلی کوچیک هم می تونه با یک برخورد بادش را خالی کنه و پییییییییس...
Posted by
Donya
at
2/13/2008
4
comments
Tuesday, February 12, 2008
یادم باشه
متین.ف را دیدم امروز..
می گه یادته اونهمه نقاشی؟ و روز بعد بارون اومد و همش نابود شد؟
: فکرشو کن همه ی اونجا را مجبور شدیم جارو بزنیم تا بشه نقاشی کرد. انگشت اشاره ام دیگه از کار افتاده بود! شب مجبور شدم ببندمش که خم نشه، بدجور درد می کرد.
- خب اونهمه نقاشی را رنگ کردیم..
مکث می کنم
- یادت نیست؟ همه با اسپری طرح اولیه را می کشیدن. من و تو همشون را رنگ می کردیم.
: آخ، راست می گی!! پس بگو چرا انگشتم از کار افتاده بود و تا یک هفته هم کمرم گرفته بود و بدنم درد می کرد.. انقدر که خم شده بودم.
- ولی با اونهمه سختی و بدبختی که کشیدیم یکی از بهترین تابستونا برای هممون بود که هیچ وقت نمی شه فراموشش کرد. واقعن خوب بود..
بعد از دوسال فهمیدم اون مراسم زجر آور آخر شب که آقای لام هممون را جمع کرد برای سرزنش شدن، هیچ ربطی به گروه ما نداشت.
می گه من آخرش رفتم به آقای لام گفتم حقمون این بود؟ بعد از اینهمه سختی و کاری که کردیم؟ ولی آقای لام گفت من کار شما را دیدم، منظور من به اونایی بود که خودشون فهمیدن..
: اونوقت یه تشکر از دهنش در نیومد!
- مژده را یادته؟ مثل فرفره در حال رفت و آمد بود..
: اوهوم. اضافه هم کار کرده بودیم، دیگه چه کاری مونده بود که نکرده باشیم؟ جای چند تا عمله، بی جیره و مواجب کار کردیم..
می خنده و می گه بچه ها می گفتن شهرداری میاد استخداممون می کنه.
با خنده می گه یادمه کفشت هم نابود شد!
: یادته؟ کفش دوست داشتنی ام را مجبور شدم بندازم دور، رنگ زرد و صورتی روش ریخته بود و پاک نمی شد. بقیه را یادته؟ تر و تمیز و مرتب اومدن و مرتب رفتن؟ اونوقت ما چند نفر.. هنوز یادم هست مامانم اومده بود، پرسید همه مرتب و شیک هستن اونوقت تو چه بلایی سر خودت آوردی؟
: یه تعداد آدم دیگه هم بودن که نه اسمشون را فهمیدیم و نه یادمه چه شکلی بودن و کی بودن!
- اون خل مشنگ ها رو می گی؟ هنرستانی ها بودن که کارورزیشون را تو ارشاد می گذروندن. منم کاورزی داشتم دیگه..
: هی من می گم تو اکیپ ما نبودی. پس از کارورزا بودی! بچه پررو، خوب خودت را جا دادی تو اکیپ ما و با همه دوست شدی!
می خنده..
: از ههمون هم کوچیکتر بودی!
- مرسده از همه کوچیکتر بود، 69 ای بود.
: یادم رفته بود، اوهوم! ولی خب مرسده همیشه با خواهرش بود. تازه وارد تو بودی.
می گه یهو همگی غیبتون زد. هیچ خبری ازتون نشد.
: منکه آمل بودم، فیروزه هم سمنان. گیرم که ما غیبمون زد، تو چی شدی؟
- خب گفتم شاید دوست نداشته باشید!
: ناسلامتی تو شماره ات هم عوض شده بود. نباید یه sms می زدی و حداقل شماره ات را می دادی؟
- باور کن بیشتر از 20 بار خواستم به تو و فیروزه sms بدم ولی پشیمون شدم. گفتم خب شاید...
: اینها همش بهانه ست! بی شعوری چونکه وگرنه شماره ی جدیدت را می فرستادی. خوبه شماره ی داداشت عوض نشده بود.
یه عالمه حرف زدیم و خندیدیم و ... یه بعدازظهر خوب توی این سرما و طوفان که اگه از چند روزه قبل قرار نذاشته بودم با متین، پامو حاضر نبودم از خونه بذارم بیرون.
پ.ن: موقع خداحافظی می گم پس خبرش با تو، با مژده و مرسده هماهنگ کردی برای رفتن پیش آقای لام خبر بده. می گه چشم! دیگه بی شعور بازی در نمیارم.
الان sms داد که با مژده هماهنگ کردم. فردا می تونی بیای؟ نوشتم: آره! می بینم که حسابی با شعور شدی. می گه چاکریم آبجی! کمال همنشین در من اثر کرده! دیدی چه زود متحول شدم؟ دیدی حضورت چه تأثیر گذار بود!
پ.ن2: دینا را فرستادم همراه بابا بره و از پسرعمو سی دی بگیره برای نصب مسنجر. دیشب هر کاری کردم با این سرعت نمی شد دانلود کرد. سی دی که پسرعموی عاشق و حواس پرت من داده همه جور نرم افزاری روش هست غیر از مسنجر!!
Posted by
Donya
at
2/12/2008
4
comments
نمی دونستم مریم - نازمد پسرعمو جان - از همدان اومده. کلی باهم حرف زدیم. من دو بار خیلی کوتاه در تابستون دیده بودمش. اینکه فکش هنوز ورم داشت و کمی هم کشیده تر شده و حتی فرمش عوض شده را متوجه نشدم.
خوشبختانه می تونست غذا بخوره و راحت حرف می زد ولی ردیف پایین دندونهاش کج و کوله بود و هنوز کلی کار داره تا سالم شه.
همه ی دندونها و عصبهای ردیف بالا لق و آویزون شده بودن و تازه سر و سامون پیدا کرده. می گفت حتی آب هم نمی تونستم بخورم، می خورد به عصب دندونام و تمام تنم رو می لرزوند.
ردیف پایین دندوناش لق شده بود و ریخته بود. یکی از دندون های جلو- ردیف بالا - را تازه گذاشته بود. از دندون 3 به اونور هم، همشون را روکش کرده بودن.
وقتی از افتادنش و اتفاق های اون روز برام تعریف می کرد، فقط یه جمله توی ذهنم بود که چقدر خدا رحم کرده! واقعن تا یک قدمی مرگ رفته بود..
تا قبل از این من فقط از بقیه شنیده بودم ولی این بار شنیدنش از زبون مریم بیشتر درد داشت با اینکه خیالم راحت بود آخر این ماجرا هیچ اتفاق بدی نبوده و مریم روبروم نشسته.
می گفت وقتی چشمهام را باز کردم و دیدم دور تا دورم فقط خون هست و چشمهام فقط خون می دید و چند نفری که بالای سرم هستن، فکر کردم مُردم!
می گفت کارت های عروسی که باید به دوستام می دادم را گذاشته بودم توی کیفم و انگار یکی از پرستار ها کیفم را باز کرده دنبال یه شماره تماس بگرده و همه ی کارتها ریخته بود وسط خون ها، یاد دوستم رزیتا افتادم -چند روز قبل از نامزدیش ایست قلبی کرده بود و ماجرای مفصلی داشت که مریم قبلش تعریف کرده بود - ، فکر کردم منم مُردم ..
می گم از مرگ و میر و حرفهای تلخ و بد بگذریم! حرفهای خوب و مثبت بزنیم. خدا را شکر به خیر گذشت و حالا هم صحیح و سالمی.. برسیم به اصل کاری! عروسی کی هست؟
می گه نمی دونم هنوز! راستش خیلی می ترسم. اسم عروسی که میاد همش می ترسم نکنه باز اتفاقی بیفته..
Posted by
Donya
at
2/12/2008
1 comments
چند هفته پیش که می خواستم برم آمل، یه کاغذ برداشتم و تمام برنامه هایی که جدا از ویندوز بود!! را نوشتم که همراه لپ تاپ تقدیم کنم به پسرعموی عزیز دلم که نو نوار و تکمیل تحویلمان دهد ولی مجبور شدم همراهم ببرمش.
دیشب کاغذه را پیدا نکردم. عجله داشتم فراوان و بی خیال شدم. به بابا هم با یک ساعت تأخیر رسیدم و شاکی بود که دیگه به هیچ کاری نمی رسه! می گم پدرم ترافیک را ببین.. هر بار یه سوئیچ می دی و خیالت را راحت می کنی نمی دونی من چند هزار جا مجبور می شم برم اون هم با این وضع خیابون ها!
آخر شب موقع خداحافظی لپ تاپ را دادم سهیل با خودش ببره و فقط یادم بود بهش بگم word نصب کنه و jetAudio یادش نره. این دو تا رو یادم بود سابقه ی فراموش کردنش را دارد. سی دی فتوشاپ و کورل هم که داشتم و فراموش می کرد مهم نبود.
بعدازظهر زنگ زدم که کی برم بگیرم ازش، گفت شب دارم می رم خونه، میارم برات. ما هم کلی تشکر و مرسی و اینها.. ماشین هم نداشتم تازه! یعنی اصولن من زیاد ماشین برای مصارف شخصی ندارم.. هر وقت هم که این سوئیچ دستم باشه به یک راننده ی تمام وقت تبدیل می شم!
شب دل بندمان رسید و سر و گوشی به آب دادیم که چی کم داره و چی نصب کرده و اینها! هر بار که این می ره و برمی گرده قیافه اش که به کل عوض می شه. الان مکان ویرگول و بقیه ی علایمی که نیاز به shift دارن! و جای ژ و پ هم که تغییر کرده و گاهی قاط می زنم موقع نوشتن. ولی زیاد مهم نیست و کم کم عادت می شود!
آنلاین شدم، هر چی بالا و پایین و سر و ته این رو گشتم، دیدم مسنجر نداره که نداره.. خداییش شاهکاری! بیخود نیست پسرعموی منی..
حالا کم کم معلوم می شه کم و کسری ها! تا این لحظه اینها کشف شده..
پ.ن: جناب Anonymous که زیر پست قبلی کامنت گذاشتی. من حتی نمی دونم شما کی هستی الان! حداقل حالا که لطف کردی و کامنت گذاشتی با مشقات فراوان! اسمت را هم می ذاشتی..
باید کم کم یه فکری به حال کامنتدونی بلاگر کنم که خودم هم نمی تونم باز کنم و برای کسی کامنت بذارم. یه ذره تحمل کنید لطفن.
پ.ن2: صدای بارون میاد.. جیرینگ جیرینگ، تند و شدید..
Posted by
Donya
at
2/12/2008
2
comments
Sunday, February 10, 2008
سرگیجه
ساعت ده دقیقه به 3 می گه پاشو، لباس بپوش! پلوور و شلوار جینم را می پوشم و شال را می ندازم سرم و پله ها را می رم پایین. sms دینا می رسه که نوشته به بابا بگو وقتی می ره مغازه، دنبال منم بیاد.
مامان را جلوی آرایشگاه پیاده می کنم و کلید خونه را می ده بهم که زنگ نزنم و بابا بیدار نشه..
در را باز می کنم صدای بابا از بالای پله ها می یاد که می پرسه اومدی دنیا؟ می گم آره! می گه همونجا بمون، دارم می یام..
می شینم پشت فرمون که مجبور نشم جلوی مغازه از ماشین پیاده شم. به بابا می گم باید دنبال دینا هم برم، بعد از کلی سفارش درباره ی جاده که اون پیچ خطرناکه و عجله نکنی یه وقت می گه دینا را سوار کردی برگرد اینجا باید چند تا پرینت بگیرم، برام انجام بده.
مینا زنگ می زنه و می گه مامان گفت دنبال منم بیای و منو ببری آرایشگاه! می گم خب لباس بپوش، دارم می رم دنبال دینا و بعد باید برگردم مغازه بابا، میام دنبالت. زود حاضر شو فقط..
- مغازه ی بابا و خونه ی مینا یه کوچه فاصله ست -
دینا سوار می شه و چشمم می افته به ساعت که 3 و نیم رو نشون می ده! می گم تو به جای من برو مغازه که کارای بابا رو انجام بدی، منا مدرسه منتظرمه.. الان دیگه تعطیل می شه!
مامان زنگ می زنه و می گه مینا رو می خوای بیاری، شالگردن دینا رو هم بیار تا اینجا نشستم ببافمش، حوصله ام سر می ره تا این موها بخواد رنگ بگیره.
دینا جلوی مغازه پیاده می شه و بابا یه جای پارک نشون می ده و می گه ماشین را بذار اینجا. می گم منا منتظره مدرسه..
سر کوچه زنگ می زنم به مینا که زود بیا! که انگار معنی "زود بیا" برای خواهر من جا نیفتاده هنوز که بعد از کلی معطلی با آرامش تمام از در خونه میاد بیرون!
پله ها را تند تند می رم بالا، بافتنی مامان رو پیدا می کنم و برمی گردم، مینا را سر کوچه ی آرایشگاه پیاده می کنم و می رم سمت مدرسه. فقط امیدوارم منا منتظر مونده باشه..
منا می گه فکر کردم بابا میاد، ماشین که دست تو بود خب زودتر می اومدی! می گم خیلی دلم می خواست ولی رأس ساعت 3 و نیم مجبور بودم در چهار، پنج مکان حضور داشته باشم و هر چه سعی کردم اگه می شه پرواز کنم و به همه جا به موقع برسم.. نشد که نشد!
می گه دوستام امروز می گفتن خواهرت چقدر بی ریخته! می گم دوستات کی منو دیدن؟ می گه دیروز که اومدی دنبالم.. می گم خب چی گفتن؟ راستشو بگو..
می گه گفتن خواهرت خیلی خوشگله! می گم خب الان خیلی خوشحالی خواهر خوشگلت اومده دنبالت؟ می گه آره، دارم توی آسمونا پرواز می کنم..
به منا سفارش می کنم نهارش را بخوره و زود بره دوش بگیره. خودم هم دوباره این پله ها را می رم بالا تا مانتو بپوشم و اگه مجبور شدم پیاده شوم، اسلام هم دچار خطر نشود..
دینا sms داده بیا دنبالم. نزدیک مغازه ی بابا هستم که sms مینا می رسه که نوشته قبل از اینکه بری دنبال دینا، بیا منم ببر خونه، کارم تمام شده!
بابا می گه ساعت 7 اینجا باش. می گم مامان گفت 7 و نیم بریم خونه ی عمو. بابا می گه زودتر برید، 7 ماشین رو بیار..
به دینا می گم به جای اینکه تو رو ببرم خونه و یک ساعت دیگه بری آرایشگاه حالا برو، منکه باید دنبال مینا هم برم.
هنوز سمت خیابونی که باید تا انتهاش برم نپیچیدم که زن عمو رو می بینم منتظر تاکسی ایستاده. از آنجایی که امروز روز مسافربری نامگذاری شده! زن عمو را تا مقصدش می رسونم و تمام مسیر را برمی گردم و می رم سمت آرایشگاه..
منتظرم مینا بیاد و ببرمش خونه اش که دینا برمی گرده و می گه صبر کن کار مامان هم کارش تمام شده.
دینا را می ببرم خونه، مینا می گه قبل از اینکه منو برسونی، بریم روسری فروشی؟ منم از این شالی که رو سرته بخرم! می گم باشه.. منکه دوباره یه شال جدید نخریدم!!
بالاخره می رسیم خونه. مینا زنگ می زنه و با افسوس می گه اومدی خونه؟ کاش زودتر زنگ زده بودم. نمیای دنبال من؟ می گم ساعت 7 می یام دنبالم خب.. می گه آخه حوصله ام سر رفته تو خونه. تو که لباست تنته، بیا دیگه..
می گم عزیزم من یک ربعه رسیدم خونه! انتظار داری مانتو و روسریم تنم باشه هنوز؟ می گه نکنه همیشه مانتو می پوشی؟ پلوورت هم که تنته.. یه روسری باید بذاری سرت فقط..
می گم فقط زود لباس بپوش و بیا دم در. حوصله ندارم معطل شم..
پ.ن: ساعت 7 باید اعضای خانواده را ببرم خونه ی عمو که شام دعوتیم، بعد برم دنبال زن عموم و عروسش و ماشین را بدم به بابا تا ما رو برسونه خونه ی عمو. خودش و اون یکی عمو و ایمان دیرتر می یان.
- البته اگه باز برنامه هاشون عوض نشه! -
لپ تاپم را هم تحویل پسرعمو جان می دم بالاخره ویندوزش را تعویض کنه! یعنی تا وقتی بهم پس نداده، اینترنت و اینها هم تعطیل می گردد.
Posted by
Donya
at
2/10/2008
4
comments
فوتبالیست ها
دیشب:
شوهر مهسا این چند روزی که اینجاست گفت از بابا بپرسم می تونه باهاشون بره فوتبال یا نه؟ منم امروز به بابا گفتم یار اضافه می برید؟ بابا هم گفت باشه، بهش بگو ساعت 6 صبح سر کوچه باشه!
نه بابا دامون را دیده تا حال و نه دامون می دونه بابا چه شکلیه! بهش گفتم اگه یه عده را دیدی سر کوچمون هستن و می رن فوتبال بازی کنن تو هم همراشون برو! اگه هم پیداشون نکردی زنگ بزن به من، ایرادی نداره. پسرعمو جان که در هر زمانی از شبانه روز - حتی ساعت 6 صبح که می رن فوتبال- اگه با بابا کار داشته باشه یا بابا را نتونه پیدا کنه، زنگ می زنه به من! حالا یه بار هم تو زنگ بزن..
مهسا می گه فقط اگه می شه به بابات بگو هواشو داشته باشه، یه وقت بلایی سرش نیاد!
مرده بودم از خنده، طفلک مهسا انقدر بابای منو کبود و زخم و زیلی دیده یا وصفش را شنیده می ترسه شوهرش رو بفرسته با این جماعت.. بهش می گم خیالت راحت ایمان - شوهر خواهرم- هم یکی، دو بار باهاشون رفته و زنده برگشته! :))))
به بابا گفتم فقط لطفن به جوون مردم رحم کنید، یه وقت شل و پلش نکنید. آخر هفته مسابقه دارن، باید بره برای تیمشون بازی کنه.
بابا می گه هر کس یار اضافه بیاره که اجبارن باید توی گروه خودش هم بازی کنه، منم که ندیده قبولش کردم!
می گم خب بذاریدش تو دروازه، امکان کتک خوردنش کمتره!
بابا هم گفت باشه..
امروز صبح:
یکی از دلایلی که من تا ده، یازده صبح می خوابم، بحث تراژدی صبح هاست که همه ی اعضای خانواده در شرف بیدار شدن و بیرون رفتن هستن و بین 7 و نیم (و گاهی خیلی زودتر) تا حدودای 9 صبح (بستگی داره کی همشون برن دنبال کارشون!) بیدار هستم و وقتی دوباره سکوت به خانه برمی گرده یکی، دو ساعتی خوابم می بره!
مامان صبح می پرسید شوهر مهسا اومد باهاتون؟
بابا می گه آره
مامان دوباره می پرسه سالم؟! اتفاقی که براش نیفتاد؟
بابا می گه نه! فقط یه بار افتاد! یه لگد!! زدن به پاش که تا گفت آخ! گفتم پاشو، اینجا کسی نمی افته. تا آخرش باید بازی کنی و بلندش کردم!
دینا می گه خب اون لگدی که می گی پاشو داغون نکرد؟ یعنی می تونه راه بره الان؟!
مامان دوباره می پرسه نذاشتینش تو دروازده؟
بابا می گه دروازه بانی بلند نیست که!- ظاهرن 8 -7 تایی گل خورده - بهش گفتم نمی خواد تو دروازه بمونه، جاشو عوض کردیم. اون فوتبالی که دامون بلده به درد لاس زدن می خوره! اسمش فوتبال نیست.
مامان می گه بردید یا باختید؟
بابا می گه باختیم؟ چه سوال هایی می کنی ها! ما باخت توی کارمون نداریم! با 7 تا گل اختلاف بردیم!
در طول این مکالمات هم من مثلن خواب بودم! الان یادم افتاد من ده دقیقه به 6 هم بیدار شدم! وقتی بابا داشت می رفت.. اونوقت می گن تو چرا تا 10 خوابی؟ خب ده دفعه بیدارم می کنن..
پ.ن: اگر هم از فوتبال به سبک دار و دسته ی بابا اینها یادتون نمیاد، من اصلن حوصله ی آرشیو نوردی و پیدا کردن نوشته های قبلی رو ندارم!
Posted by
Donya
at
2/10/2008
2
comments
برچسبها: دار و دسته ی نیویورکی
هوای گریه
یه چند خطی نوشته بودم و تمام آرشیو رو زیر و رو کردم برای پیدا کردن نوشته ی مرتبطی که مطمئن بودم قبلن نوشته ام ولی پیدا نشد که نشد..
بعدش و حتی هم اکنون هم بی خیال پست کردنش شدم. حوصله اش رو دیگه ندارم..
نمی دونم چرا انقدر غم یهو هجوم آورد. می دونم چرا ولی نمی فهمم درست. حتی اینجا هم دلم نمی خواد ازش بنویسم.
Posted by
Donya
at
2/10/2008
Saturday, February 9, 2008
توبه ی گرگ
وقتی شروع می کنی به داستان سرایی، مردم آزاری و در قالب نقشی فرو می ری و ادامه می دی. بی توجه می ری جلو و جلو و طرف مقابل هر چی می گه نکن! نگو.. بی خیال نمی شی و اونم یهو پا به پات فرو می ره در یک نقش دیگه... و حس می کنه ناراحت شده در حالیکه همش یه بازی بودی..
تو بازی را شروع کردی، اونم به نوع دیگه ای، بازی که فکرش را نمی کردی اونم شروع کرده و باور می کنی ناراحت شده..
حس خیلی بدیه.. اینکه ناخواسته و شوخی شوخی و مابین خنده ها کسی را ناراحت کرده باشی. حتی اگه همش یه بازی بوده باشه..
فقط موندم چرا من عبرت مند نمی شم؟ و بعد که فهمیدم ناراحت نشده، باز با پررویی بازی را ادامه دادم..
واقعن اون موقع که فکر می کردم ناراحتش کردم، همون قطره ی اشکی که قرار بود با گوشه ی چادر گل گلیم پاکش کنم، داشت می افتاد پایین! - الان با خیال راحت می تونی بگی من آدم نمی شم! حتی در توبه نامه ام ! -
خدا مرا ببخشاید انقدر سر به سر این بچه - پاراگراف دوم - می ذارم!
Posted by
Donya
at
2/09/2008
3
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
Friday, February 8, 2008
شاعر می گه: ببین چقدر حال من و تو خوبه
من تصمیم گرفتم سعی کنم همه ی حرفهای امروزم را توی یک پست بنویسم، هی هر ده دقیقه یه چیزی یادم نیفته که بیام آپدیت کنم! چه معنی داره ماه 30روزه ولی نوشته های من از 50 تا در ماه می زنه بالا؟ هان؟ شماره هم نداره تازه.. شماره به چه کار آید؟ به قول معروف اصلن بشمارید، کم می شه نوشته هام! آقا نشمار.. چه وضعیه آخه؟ نشمار.. نوشته هام کم و کچل و گم و گور می شه..
. یکی از تفریحات سالم و مورد علاقه ی من در این روزها مردم آزاری ست که منجر می شود به فحش خوردن از یک بچه ی لوووووووووووس ِ نازنازی!!
فکر کنم هر بار موهایش را دونه دونه می کنه و به من می گه وحشی وحشی دیوووووونه !! بعد به جای اینکه اخم کنم و بر بخوره احیانن به یه جاهایی از وجودم - که هنوز اون نقطه که باید بهش بر بخوره کشف نشده- ولو می شوم از خنده! و بعد بچه می پرسه تو چی می رسه بهت از اذیت کردن من؟ هان؟ هان؟ هان؟
این بچه داد هم می زنه آدم خنده اش می گیره :دی
توضیح ضروری: پس فردا کسی نیاد به من بگه وحشی !! اعصاب ندارم ها! سگ می شم، گاز می گیرم یک هو.. کپی رایتش فقط برای بچه محفوظه!
. لعنتی.. کی برق میاد پس؟ شارژ لپ تاپم داره تمام می شه.. مجبور می شم درش را ببندم و منتظر شم تا برق جریان پیدا کند در سیم های این خانه..
. تو رو خدا می بینی؟ آدم به کی اعتماد کنه؟ به کی دل ببنده؟ عزا گرفتم برق نیست این الانه که خاموش شه، سرم را برگردوندم، سوال ایجاد شد چجوری تلویزیون روشن شده اونوقت؟! نگو خواهر گرامی سیم را از پریز کشیده بیرون..
. سنجد کجاست؟ خبر دارید؟
هر روز صبح سنجد می ده! فکر کنم مامانم خوشحال شده که هر روز سنجد باعث می شه من از رختخواب بیام بیرون. دیروز خودش زنگ زد بیدارم کرد!
دیروز بعدازظهر هم آنجلیکا می داد، دینا خواب بود.. مامان می گه دینا بیا اینی که دوست داری. پاشو، چقدر می خوابی؟ نمی خوای اینو ببینی؟! (اسم اینو بلد نیست. خودم هم اسم اصلی کارتون را نمی دونم. آنجلیکا و تامی و چاکی و فیل و لیل داره! سینتیا هم داره تازشم)
شیوه ی جدید بیدار کردن را دارید که؟
. می گه یه K810 خوشگل دوست داری؟
می گم چی هست این اصلن؟ - خوردنیه؟ پوشیدنیه؟ نوشیدنیه؟ -
می گم نه! نمی تونی منو گول بزنی! من به نوکیا ی دلبندم خیانت نمی کنم.
. دیشب من که عروس گل خانواده باشم، رفتم مهمونی خونه ی مادر شوهر و پدر شوهر مهربونم!
آقا رضا - یکی از نامزد هامه :)) - رفته بود 15هزار تومن کتاب کمک درسی خریده بود، من ارشادش کردم واسه چی پول دادی برای اینا؟ اصل کتابش چیه که حالا کمک درسی هم بخواد.. بی خیال!!
خانم خواهر شوهر چپ چپ نگام کرد و چشم غره رفت این جای تشویق کردنته؟ بجای اینکه بگی آفرین، حالا که اینا رو خریدی خوب بخون و تست هاش را حل کن حتمن، بهش می گی به درد نمی خوره؟
رضا هم گفت تو باید خواهر من می شدی به جای فیروزه!
. با فروزان (خواهر شوهر کوچیکه ست) گپ می زدیم می گفت چه می کنی و اینها؟ گفتم نشستم خونه منتظر شوهر :دی می گه به عسل - هوو ی 6ساله - بگو برات شوهر پیدا کنه. فعلن عزمش را جزم کرده منو شوهر بده! می گم چطور؟ می گه مگه نمی دونی؟ فیروزه که شوهر داره، بعدش فروزان باید عروسی کنه تا نوبت عسل بشه.. می گم خب خدا را شکر بچه کوچیک تر، بزرگ تر سرش می شه! به فکر شوهر پیدا کردن واسه تو هم هست، هیشکی که به فکر من نیست :))))
. ابروهای کچل من یکی از معضلات اجتماعی و بحران دوستان شده از دیرباز. نمی دونم چرا به جای اینکه اول منو ببینن، اول ابروهام را چک می کنن! فیروزه هم دیشب کلی داد و بیداد کرد، تهدید کرد و آخرش هم دستور داد تا آخرای اسفند که دوباره بر می گردم آرایشگاه نمی ری، ابروهات را تقویت می کنی، دست بهشون نمی زنی تا من بیای خودم درستشون کنم! بذار پر بشه..
خودم که می دونم هیچی ازش نمونده ولی این جماعت باور نمی کنن خودش کچل می شه و هر بار یه جاش خالی می شه، من یه دونه اش را هم خودم نمی کَنم، هر بار می رم می دم دست خانم آرایشگر!
اگه تا قبل از عید منو دیدید که عین این بدبختای شوهر مرده - یکی از دوستان هر وقت منو با ابروهای نامرتب می دید، می پرسید شوهرت مرده مگه؟ - شدم، بدانید فیروزه اولتیماتوم داده. البته اگه مینای آبی را زودتر از فیروزه ببینم که سلام علیک نگفته منو می چسبونه سینه ی دیوار و هر چقدر هم التماس کنم بی خیال این چند نخ موی پشت لبم نمی شه. بعدش هم افقی می کند مرا و می افته به جون ابروهام.. بعدتر هم خدا نصیب کس نکند، که دمار از روزگار من در می آورد و روی صورتم هی می گرده دنبال جوشها..
زورکی می خوان آدم مرتب و خوشگل باشه.. تو سرت هم می زنن! این چه وضعیه آخه؟
. دیروز که تو فکر و یادآوری گذشته بودم sms فرستادم برای آرش ولی جوابمو نداد! شاید هم شماره اش عوض شده.. ولی کسی نگفت اشتباه sms فرستادی یا هر چیز دیگه.
دیشب هم با فیروزه یاد بر و بچ می کردیم، sms دادم به شماره ای که از متین.ف داشتم. داداشش جواب داد که من داداشش هستم و این شماره جدیدشه..
sms دادم به متین، جواب داده " من کی ام؟ " گفتم تو که باید متین باشی! می گه آخه فکر کردم فراموشم کردید! - نکه خودش هر روز یاد ما می کرده و حالمون را می پرسیده، واسه همین! - و طبق معلوم پرسید تو چطوری؟ فیروزه چطوره؟
این بشر نمایشگاهی یا قراری بود مثلن به فیروزه اطلاع می داد بعد من یقه اش را می گرفتم یعنی من نیام؟ می گفت خب وقتی به فیروزه می گم یعنی به تو هم گفتم، وقتی به تو می گم یعنی به فیروزه هم گفتم!
راست می گفت.. کسی من و فیروزه را تنها نمی دید.
هی روزگار.. عجب روزهایی بود.
. دیدی چی شد؟ دیشب کادوی تولدم را جا گذاشتم خونه فیروزه اینها! حالا قراره برام بیارن.
. تمام شد؟ نچ.. ولی من باید برم خونه ی مهسا اینها.. با اینکه این خونه را اصلن دوست ندارم ولی چند تا مزیت بزرگ داره! یکیش اینه که فقط یه کوچه با مهسا فاصله دارم و همسایه ایم. تا خونه ی فیروزه اینا هم دو، سه دقیقه راه بیشتر نیست. فقط مشکل اینه که جفتشون نامزد بازی و اینها دارن و کم یافت می شوند.
Posted by
Donya
at
2/08/2008
1 comments
نقبی در خاطرات
داشتم فکر می کردم چهارشنبه چه روز پر دیداری بوده.. کانون رفتن در روزهای چهارشنبه که مساوی با دیدن شیما، خانم مربی خوشنویسی، خانوم کاف و خانوم پ هست ولی خانم پ دیروز نبود. چند هفته ست ندیدمش، دلم تنگ شده براش..
دیدن عماد بعد از دوسال در حالیکه انتظار نداشتم بیاد کانون و اجرای نمایش داشته باشن. لیلی هم بود.
پیاده روی، درست وقتی که داشتم به خودم فحش می دادم که یه ذره عقل بد چیزی نیست! منکه می دونم گوش هام انقدر حساسه و باید درد بکشم.. چه مرضی بود اینهمه پیاده روی؟ ولی آرمان را دیدم بعد از اینهمه مدت..
به من می گفت نیستی اینورا مگه؟ ندیدمت اصلن.. در حالیکه من دقیقن از بهمن پارسال برگشتم خونه. دیگه کلاس های آقای لام و قرار مدارهای اینگونه نبود که همدیگه رو زود زود ببینیم. مژده و مرسده را بعدش دیده بودم، مهدی هم یه بار یکی از اشعار چند صفحه ایش را sms فرستاده بود :))
احوال متین*.ص را می گرفت که من ندیده بودمش چند سال. چرا.. یه بار توی خیابون دیدمش. مثل همیشه تند تند حرف زد و رفت..
چه تابستونی بود.. دو سال پیش.. فعالیت های فرهنگی هنریمون زیاد بود. یا هر هفته اداره ارشاد بودیم یا خونه ی آقای لام و برنامه ای که یکی دوبار هم کنسل شد به خاطر بارون و عوامل دیگه ولی ما پررو تر از این حرفها بودیم.
بچه ها بیشتر با هم بودن، صمیمی تر بودیم..
سه گروه مختلف بودیم. من و فیروزه نماینده های کانون پرورشی بودیم، بچه های کلاس نقاشی آقای لام بودن که اکثرشون را می شناختم. بچه های گروه نمایش ارشاد بودن، باز یه تعداد آشنا بینشون بود و با بقیه هم که دوست شدیم..
متین.ف را قبلن به واسطه ی فیروزه می شناختم. بچه های ارشاد را بیشتر فیروزه می شناخت که قبلن به همین واسطه دیده بودم یا همونجا به هم معرفی شدیم.
آرش را اولین بار اونجا دیدم، طفلک کارگردان بود و مثلن فیلمبردار قرار بود باشه ولی از روز قبلش بیل داده بودیم دستش. حسابی خاکی و خسته اش کردیم و خم به روی خودش نیاورد. صبور، آروم و کم حرف بود..
آرمان و حمید حس پیشکسوتی و شاگرد استاد بودن بهشون دست داده بود و چند نفری را هم دلخور کرده بودن با اوامرشون..
آرمان را اولین بار وقتی برای تحقیق شبنم و متین.ص باهاشون راهی روستای اطراف شدم دیدم و کلی پیاده روی و بارون و حرف و سیگاری که ازش دور نمی شد. راه بلدمون بود و احتمالن برده بودیم که فکر نکنن مال اینورا نیستیم و جوابمون را بدن! – رفتم آرشیو نوردی!! هر چقدر هم که فکر کنی همه چیز توی حافظه ات ثبت شده ولی این وقایع نگاری این جور مواقع مزیت هاش را آشکار می کنه وقتی که احساس 3 سال پیشت را بخونی -
لعنتی همه ی فیلم ها را از من گرفت و می خواست تدوینش کنه. چه کار کردشون؟ پسشون نداد.. پر از شعر ها و ترانه های محلی زیبا با صدای زنای روستایی بود.
نواب چی شد؟ اون سال می دیدمش. حتی تو خیابون از کنار هم رد می شدیم و سلام علیک می کردیم ولی چرا دیگه توی هیچ خیابونی نبود؟
خانه ی جوان هم می رفتیم. بزرگداشت بیژن نجدی بود.. من و نواب مشغول حرف زدن بودیم و در سالن بسته شد و جا موندیم :)) بعدش هم که آری اومد دنبالمون و من و فیروزه رفتیم.
همون تابستون بود نمایشگاه آقای لام یا بعدترش؟! شاید هم تابستون نبود.. ولی باز بچه های کلاس نقاشی دور هم بودن. مژده و مرسده را هر روز می دیدم. آرمان روزهای قبل از نمایشگاه نبود ولی بعدش سر و کله اش پیدا شد. متین*.ف که سر جریان جشن نقاشی فکر کردم اونقدر دلخور هست که دیگه کاری برای آقای لام نکنه ولی مهربون تر از این حرفها بود که چیزی از کسی به دل بگیره..
محمد که هر کس را می دید اطلاع رسانی می کرد یه بار نزدیک بوده زیرش کنم. بچه پررو هیچ توجهی به من نکرده بود و همینجوری مثل گاو پریده بود تو خیابون! منم درست جلوی پاش ترمز کردم. تازه اون موقع آشنایی هم با هم نداشتیم ولی یکی دو روز بعد دیدمش توی نمایشگاه.
پایا هم بود؟! اون روز که رفته بودیم خونه ی یکی از دوستای آقای لام، بود.. نمایشگاه و جشن نقاشی را یادم نیست. چه فرقی می کنه حالا؟ چهلمش هم گذشته. من نرفتم. دوست نداشتم برم مجلس ختم و مامان و باباش را ببینم. حتمن آقای ف پیرتر شده و خانم ب که هر وقت دیدمش سرحال و تپل با خنده ی همیشگیش بود... نه! نمی تونم بدون اون لبخند تصور کنم.
اون روزها همه از هم خبر داشتن، گاه گداری همو می دیدیم ولی بعدش دیگه دور شد و بی خبری..
قبلن حتی زیاد از کنار هم رد می شدیم، یهو از روبرو همو می دیدیم، لبخند می زدیم، لحظه ای مکث می کردیم و به راهمون ادامه می دادیم..
ولی دیگه انگار توی این خیابون ها هم نیستن.. کجایید؟
* متین.ص دختره ولی متین.ف پسر .. این اسم های مشترک هم در نوع خود جالبند.
Posted by
Donya
at
2/08/2008
Thursday, February 7, 2008
کف مرتب
تولد پروانه خانوم جون می باشد امروز و تولدش فراوان مبارکا باشد.
بوس و بغل و گل و من ماچ و موچ ;)
امیدوارم روز خوب و پر از شادی در انتظارت باشه دوست جونم
Posted by
Donya
at
2/07/2008
4
comments
برچسبها: تولدانه
Wednesday, February 6, 2008
سفر کنسل شد. زیادم بد نشد.. فیروزه دیشب رسیده و همین دو روزه اینجاست. اگه می رفتم نمی تونستم ببینمش.
بعدازظهر رفتم کانون و موقع برگشت هوس پیاده روی و خوشحال کردن خودم را داشتم که شدیدن پشیمون شدم با این سوز و سرما.. این گوشهای بنده جنبه ی تحمل هیچ گونه سرمایی را نداره! سریعن واکنش نشون می ده.. هر چقدر که در نقاط دیگر بدنم احساس سرما نکنم سرم و گوشم دردناک می شود ولی من پایداری کردم و رفتم روسری فروشی شال بنفش ِ خوشگل خریدم، خوشحال شم.
تا رسیدم خونه فیروزه زنگید و اومدن دنبالم و رفتیم خیابان گردی..
شیما گفت اسپند دود بدم واسه خودم!! من بر عکس همیشه که می رفتم کانون و مقنعه سرم می کردم، شال مشکی و ساده سرم بود. هی شیما گفت خیلی بهت میاد! چقدر مشکی بهت میاد و ...
یه گروه از بچه ها به مناسبت دهه فجر و اینها هر روز نمایش اجرا می کنن تو کانون. بعد از دو سال عماد را دیدم. سلام علیک کردیم و گفت خسته نباشم! منم کلی از نمایششون تعریف کردم که خیلی عالی بود و کارشون حرف نداشت و ... آخرش گفتم البته من آخراش رسیدم، برای همین اصلن نیومدم تو سالن و نمایش را ندیدم :دی
موقع برگشت آرمان را بعد از چندین وقت بسیار دیدم. همچنان سیگار از دستش نیفتاده بود ولی بسیار شیک تر و مرتب تر از گذشته بود.. هم سن و سال منه و تعجب کردم وقتی همراهش را با عنوان نامزدش معرفی کرد.
احوال دوست و آشناهای قدیم را پرسید و پرسیدم. خوشحال شدم بعد از اینهمه وقت دیدمش. یادم رفت بپرسم درسش را چه کرد؟ کرمانشاه بود یا یه جای کرد نشین دیگه؟ سال بعد فکر کنم نقاشی همدان قبول شده بود و می خواست انصراف بده و بره همدان انگاری.. نپرسیدم چه کار کرد و چی خوند بالاخره؟
امروز فروزان کلی ذوق زده و خوشحال شد و تشویقم کرد بسیاااااار !! چون "حسنی نگو یه دسته گل" را کامل بلد بودم و خوندم :))
Posted by
Donya
at
2/06/2008
2
comments
در راستای تنوع
این هوس های عجیب و غریب و تنوع طلبی من داشت کار دستم میاد ولی شانس آوردم یه بک آپ از قالب اینجا داشتم.. وگرنه همچو خری در گل گیر می کردم که راه پس و پیش نداشتم..
خلاصه که تنها فرقی که اینجا با سابقش کرد اینه که فارسی شد قالبش که قبلن خارجکی بود طبق نوشته ی بلاگر!!!
Posted by
Donya
at
2/06/2008
Tuesday, February 5, 2008
اعصاب ندارم
خیلی بده گیر یه آدم بی برنامه بیفتی (نمی گم خودم خیلی با نظم و برنامه هستم ولی این موجود روی همه را سفید کرده). باید زودتر از اینها باور می کردم روی برنامه هاش بیشتر از یه حدی نباید اعتماد کرد نه اینکه همه چیز را بر طبق اون تنطیم کنی و آخرش بعد از چند بار sms فرستادن و زنگ زدن بگه من امروز نمی تونم جواب بدم ولی برنامه هم کنسل ه و فردا حرف می زنیم..
من بابام را کجای دلم بذارم الان که به خاطر من کار و زندگیش را داره تعطیل می کنه که فردا برسونه ما رو؟ اونوقت بهش بگم ببخشید، کنسل شد!! دوستم نمی خواد بره، منم به خاطر اون الان می خواستم برم وگرنه خودم دو هفته دیگه کار دارم نه الان!
مغزم کار نمی کنه فعلن.. تا فردا امیدوارم این وجود بی نظم و برنامه نظرش دوباره عوض بشه!
ولی فکر می کنم چه این بشر بیاد و چه نیاد مجبورم فردا ساعت 5 بعدازظهر با بابام برم سفر.. یه سفر بی نتیجه که کارکردی هم برام شاید نداشته باشه. اصلن برم چه غلطی کنم؟ این دختره نباشه حتی نمی تونم برم پرس و جو کنم و تکلیفم را مشخص کنم..
کاش همون ظهر بهم زنگ می زدی و کاش یه ذره رو راست تر بودی با من..
پ.ن توضیح واره: بابا جانم هم واسه خودش برنامه ریزی کرده و نمی تونم بهش بگم کنسل کنیم و نریم.
Posted by
Donya
at
2/05/2008
1 comments
می گه: تو خوشگل ترین سوسک دنیا هستی! می دونستی؟
می خندم و تو دلم می گم اگه تا الان نمی دونستم، الان فهمیدم ..
Posted by
Donya
at
2/05/2008
اینکه من خواب های قر و قاطی می بینم، چیز جدیدی نیست ولی خب بعضی هاشون در حد شاهکاره!!
دیشب - شاید هم امروز صبح- خواب می دیدم که رفتم آموزش و با خانم علوی در کش مکش که نمره ام را درست کنید، آخرش هم موفق شدم و بگذریم از صحنه های خنده داری که هم عرض همین ماجرا در شرف بود و یه چند نفری روی میز بودن و یکی خواب بود روی زمین و ...
نمره ام را که گرفتم و از در آموزش اومدم بیرون دنبال موبایل و کوله پشتیم می گشتم. هی بالا و پایین می رفتم و از این راهرو به اون راهرو و به هر کی می رسیدم می پرسیدم کوله ام را ندیدین؟ می خواستم برم ولی کوله و موبایلم را گم کرده بودم.
یهو به خودم اومدم و دیدم میون خرت و پرت هایی که دستم هست کوله ام موجوده و یه ساعته الکی دارم دنبالش می گردم!!
Posted by
Donya
at
2/05/2008
1 comments
Monday, February 4, 2008
من فقط 5 دقیقه کار داشتم. باید می رفتم مدرک اصل پیش دانشگاهیم را می گرفتم. گفتم اهل منزل که صبح می رید بیرون، منم بیدار کنید و تا مدرسه برسونید.
صبح مامان گفت حالا که حالت خوب نیست می خوای بذاری برای فردا؟ یه ذره بالا و پایین کردم و گفتم حالا که پاشدم دیگه نذارمش برای فردا!
انقدر هم که من کار امروز به فردا نمی ذارم توی زندگیم با رنگ و روی پریده و حالت تهوع که به زور یه لیوان چای خورده بودم، لباس پوشیدم که با اهل منزل راهی شوم.
دینا را که رسوندن به محل کارش، بابا هم جلوی مغازه اش ترمز کرد، پیاده شد و گفت خداحافظ!!
مامان می گه حال دنیا خوب نیست، می تونی رانندگی کنی؟ می گم به نظرت کار دیگه ای هم می شه کرد؟ باباهه که پیاده شد و رفت..
مامان گفت خب اول بریم مدرسه ی تو، مدرکت را بگیر. من کارم خیلی طول می کشه.. هنوز به مدرسه نرسیده که چند بار ترمز کردیم و مامان کارهای کوتاه زیر نیم ساعتش را انجام داد!!
وقتی بابا و مامان می گن زود برمی گردیم! یعنی سعی می کنیم قبل از گذشت یک ساعت برگردیم.
رفتم مدرسه که دیگه اثری از ساختمون قدیمیش هم نبود. خانم مدیر جلوی دفتر ایستاده بود. همه مهربون و دوست داشتنی، مدرک پیش دانشگاهی ام را هم دادن دستم.
حسودیم شد یه ذره به این بچه مدرسه ایها.. اصلن اگه دوباره قرار شد برم مدرسه عمرن بذارم مامانم پرونده ام را ببره مدرسه ی خانم ط دوست نداشتنی!
کار من همون 5دقیقه بود، هی خانواده گرامی گفتن خودت باید بری مدرکت را بگیری. مامان هم می رفت بهش می دادن. ولی خب دلم واسه مامانم سوخت. اگه من نبودم اینهمه رفت و آمد را چجوری می خواست بره، اونم وقتی که مسیر تاکسی خوری نداشت.
هر جا تونستم جای پارک پیدا کنم یا روزنامه خوندم، یا چرت زدم تا مامان بیاد. آب میوه و شکلات هم خریده بود که بخورم تا برمیگرده.
هر جا هم جای پارک نبود، خیابونها را بالا و پایین رفتم تا مامان زنگ بزنه..
ظهر چهار دست و پا خودم را رسوندم به رختخواب فقط.
Posted by
Donya
at
2/04/2008
4
comments
Sunday, February 3, 2008
یک روز ِ روز
بعد از یک هفته خونه نشینی، بابا موقع رفتن صدام کرد که پاشو بریم. جلوی مغازه پیاده شد و خداحافظی و برگشت به خونه..
رسیدم خونه، نیم ساعت بعد یادت نره بری دنبال منا، یک ربع به 4 تعطیل می شه.
منا را رسوندم خونه بهش می گم زنگ بزن از مامان بپرس بیام بالا یا الان می خواد بره؟
می گه خب تا منتظر مامان هستی من برم لباس مدرسه ام را عوض کنم و بیام! خانم رفته و لباس به دست برگشته.. قراره اول بریم برای چند لحظه - فقط چند لحظه ! - خونه ی مادربزرگه که فتوکپی کارت ملی اش را مامان بگیره. چند لحظه را من و منا می مونیم تو ماشین تا مامان برگرده.
دیگه از ده دقیقه و بیست دقیقه و نیم ساعت می گذره.. آخرش منا هم می ره دنبال مادر جان و پیداش نمی شه. می گه رفتم یه چایی خوردم حداقل!!
بابا زنگ می زنه که دریل را از عمو بگیرید و بیارید برام. خونه ی عمو و بعد مغازه ی بابا.. هنوز دور نشدیم که دوباره زنگ زده آچارش کو پس؟
مامان می گه اول بریم خونه دنبال دینا، بعد برمی گردیم خونه ی عمو.
دینا را می بریم بیمارستان پنی سیلین بزنه. باز من و منا می مونیم تو ماشین.
ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت.. فکر می کنم لابد کشتنش دیگه!! ولی زنده و لنگان بالاخره برمی گرده..
حالا کجا باید بریم؟ خونه ی عمو.. این بار عمو هم هست. داد و بیداد که تو باز اومدی و تو ماشین نشستی؟ بیا بالا..
همه برای گرفتن یه آچار دریل !! مجبور می شیم دو طبقه را بریم بالا. سینا هم یقه ی منا را گرفت بیا شطرنج بازی کنیم!
مینا هم زنگ زد که نون و چند تا وسیله ی دیگه بخریم و بریم خونش، بهمون شام بده.. چند دور اضافه تر برای خرید و بعد هم منا که از اول اومده بود تا بریم پیش پسرعمو جان برای گرفتن سی دی ویژوآل بیسیک!
به پسرعمو می گم اول بگو عروسی کی هست؟ می گه فردا نه، پس فردا..
Posted by
Donya
at
2/03/2008
2
comments
Friday, February 1, 2008
یه مشکلی مغزم پیدا کرده. شروع کردم به درس خوندن!! - گوش شیطون کر – ولی هر جمله را مجبورم چند بار بخونم. بار اول یا دوم نمی فهمم چی خوندم و جمله ها هیچ مفهومی توی ذهنم پیدا نمی کنه. مجبور می شم دوباره و دوباره بخونم گاهی روشون مکث هم کنم تا بفهمم چی بود و چی می خواست بگه. قبلن انقدر خنگ نبودم!
سرفه هام قطع نشده هنوز.
این دو روز غرور و تعصب و کد داوینچی را دیدم.
حوصله ی اینترنت و نوشتنم نمی یاد.
Posted by
Donya
at
2/01/2008
4
comments
Wednesday, January 30, 2008
این روزها هیچی بدتر از خوردن زهر ماری به اسم اکسپکتورانت کدئین نیست. و مجبور باشی چند نوبت در روز هم بخوری..
Posted by
Donya
at
1/30/2008
5
comments
Tuesday, January 29, 2008
ساعت 7 صبح با اولین ضربه ای که وارد می شه از خواب می پرم.
ساعت 7 صبح اولین ضربه اش را می زنه و تا ساعت 12 ظهر ادامه می ده.. گرومب گرومب و گاهی یه سکوت کوتاه.. و دوباره ضربه هایی که پشت سر هم شروع می شه..
ساعت 12 و سکوت.. ساعت 1 یا 5/1 باز اولین ضربه اش را می زنه.. صدای زن همسایه که با صدای بلند غر می زنه شنیده می شه از طبقه ی پایین.
فکر می کنم تو این چند روز خونه ی کناری می تونست کاملن تخریب بشه ولی انگار ضربه ها تمامی نداره. هر روز صبح، هر روز بعدازظهر..
با تاریک شدن هوا، سکوت همه جا را فرا می گیره. دیگه صدای پتک هایی که نمی دونم کدوم دیوار را داره فرو می ریزه به گوش نمیاد.
Posted by
Donya
at
1/29/2008
1 comments
بخت ِ مو اگر بخت بی، گیس خرم لخت بی*
زن عمو جان ساعت 12 نصفه شب sms فرستاد و خبر نزول اجلال فرمودن یک عضو جدید به خانواده را اعلام کردند!
ما که بنا بر شرط و شروطی که مادر این نوزاد تازه متولد شده گذاشته اند دیگر با پدر بچه که عمو جانمان باشد هم ارتباطی نداریم. چون مادر این بچه که زن دوم عمو جان باشد خوش ندارد ما با دخترعمو و پسرعمویمان که از همسر اول عمو هستند ارتباط داشته باشیم و در مجلسی که آن ها هم دعوت شده باشند قدم نمی گذارد! ما هم دخترعمو و پسرعمویمان را که به یک غریبه ی تازه از راه رسیده (البته یه ده، دوازده سالی هست رسیده از راه!) نمی فروشیم با جعبه..
خلاصه به زن عمو جان که خبر تولد فرزند ِ دوم ِ عمو از ازدواج دومش را مخابره فرمودند جواب دادم: مبارک باشه.
زن عمو جان هم سریعن جواب داد: " سلامت باشید. انشالله قدمش مبارک و شما عروس بشی! "
به قول سحر (یکی از دخترعمو هام) انگار این زن عمو هیچ دعای دیگری جز عروس شدن ماها به زبونش نمیاد و هیچ دغدغه ی دیگه ای در زندگیش نداره.. حالا هم که به دنیا اومدن این نوزاد نوشکفته ی خاندان را پیوند داده به عروس شدن من..
البته یه امیدی هم هست! می تونم منتظر شم بزرگ شه، خودش بیاد بگیرتم. از قدیم هم که گفتن عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان بسته شده و اینها.. تو خانواده هم پسرعموی مجرد باقی مونده برادر همین بچه هه می باشد که 9سالشه و بعدش هم سینای 6 – 5 ساله هست..
سینا که خنگه هنوز اسمم را هم بلد نیست. پس منتظر می مونم همین نوزاد تازه متولد شده بزرگ شود..
*با لهجه ی لری و به سرعت خوانده شود!
کپی رایتش متعلق به نوریمان هم دانشگاهیم هست که اینو یاد مینای آبی داده بود و انقدر می گفت که رو زبون همه افتاده بود.
ترجمه اش هم که واضح است دیگر؟ "بخت من اگر بخت بود، گیس خرم لخت بود "
توضیح: مادر بچه ی تازه متولد شده با این زن عمویی که همش دعا می کنه ماها شوهر کنیم، یکی نیست.
Posted by
Donya
at
1/29/2008
2
comments
Monday, January 28, 2008
سرفه بدم خدمتتون؟
منا می گه گفته باشم بهت، من امتحانام تمام شه، موقع خوشگذرونی و استراحت و عشق و حالمه.. اصلن نمی خوام مریض شم! نزدیک من نیا..
می گم تو اومدی ور دل من!! می ری کنار یا نه؟
می گه تو نباید به من نزدیک بشی!
دستم می خوره بهش و با سر و صدا می ره دستش را بشوره!!
می گم جوجه سر به سر من نذاریا..
می گه منکه می رم دستم را می شورم :دی
می گم خب بیا یه چند تا سرفه کنم که با شستن هم کار به جایی نبره..
می گه مرییییییییض !!
Posted by
Donya
at
1/28/2008
1 comments
Sunday, January 27, 2008
اندرحکایت سفر 3
قبل نوشت: بعدازظهر رفتم پیش دکتر محبوبم ولی مامانم روش نشد همرام بیاد! می گفت الان باید دست بچه ات را بگیری و ببری اونجا.. نه اینکه خودت بری!! پر واضح ست که من بعد از 24 سال هنوز می رم پیش متخصص اطفالی که از بدو تولد مامانم منو می برده پیشش و چند سالی هست که تنها می رم.
آقای دکتر شربت و استامینوفن و آموکسی سیلین داد که امیدوارم افاقه کند.
12. قرار بود بریم بابل دیدن بچه ی دوست مامانم که بابل دانشجو می باشد. گاز خوابگاهشون تقریبن قطع شده وسط امتحانا و شدیدن سرما خورده بود. مامانم امر فرمودند حتمن بریم دیدنش.
من و دینا بعد از یک سال رفتیم فروشگاهی که همیشه مشتریش بودیم و تقریبن همه چیز داشت و بهتر از جاهای دیگه بود. آقای فروشنده به گرمی سلام علیک کرد باهامون!!
تو این فروشگاهه گاه گداری یه پسر جوونی بود، و مسلمن هر کس هر چیزی می خواست، خودش می رفت بر می داشت و می برد سر صندوق که حساب کنه ولی این پسره از وقتی من وارد فروشگاه می شدم دنبال من می دوید که اگه کاری دارم انجام بدی.
یه بار ازش پرسیدم چیپس فلفلی ندارید؟ نگاه کرد توی قفسه ها و منم بی خیال شدم و رفتم سراغ یه قفسه ی دیگه و پسره هم غیب شد یکباره! خرید هام تمام شد و رفتم حساب کنم که باز جلوم ظاهر شد و نفس نفس می زد. نگو رفته بود تو انبار، گشته بود و با دو تا بسته چیپس فلفلی برگشت!! منم یکیش را گرفتم و گفتم فقط یه دونه می خواستم!
ولی این بار هم دکور فروشگاه تغییر پیدا کرده بود و هم پسره نبود. ما هم هر چیزی که نیاز به پختن و گرم کردن نداشت خریدیم که ببریم برای هیفا.
13. این بشر (هیفا) گاهی واقعن حرص منو در میاره انقدر کند ه!!
ازش پرسیدم نهار خوردی؟ گفت نه.. گفتم پس بیا بریم، با هم نهار بخوریم. که آخرش به خودم می گفتم کاش نهار خورده بود.. شکر خدا بعد از یک سال و نیم، اکثر بابل را بلد نبود، اسم خیابونها را درست نمی دونست. زنگ زدم سمنان! که آری جان یه مشاوره بده کجا بریم نهار بخوریم.
تاکسی دربست گرفتم، رسیدیم، پیاده شدم و تاکسی حرکت کرد.. تازه متوجه شدم اینجا که تعطیله!! دوباره زنگ زدم به آری و آدرس یه جای دیگه را گرفتم..
وصف نهار خوردنمون به تنهایی یک کتاب می تونه بشه! از گشنگی داشتم تلف می شدم دیگه.. اونوقت خانوم کلی فکر کرد که چی می خواد بخوره!! :(
تازه آخرش بهش گفتم پیتزا مخصوص خوبه دیگه؟ همینو سفارش بدم برات؟ و موافقت کرد..
اصلن نفهمیدم طعم ساندویچی که خوردم چی بود، انقدر که گشنم بود.
14. این آقاهه ی دوست داشتنی را هم دیدم. کلی حرف زدیم و خوش گذشت. دلم براش تنگیده بود. مرسی بشر
15. برگشتم خونه دیدم دینا و الی با یه ظرف جلوشون نشستن و تا منو دیدن الی می گه زود بیا شلغم بخور!! و کلی از خواص شلغم داستان سرایی کرد و هر چی گذاشت جلوم، مثل بچه های خوب خوردم. شکر خدا تو خونمون از این برنامه ها نداشتیم هیچ وقت و فکر کنم برای اولین بار بود شلغم پخته می خوردم.
16. جمعه احساس درد در اجزای بدنم می کردم. دوش آب گرم گرفتم که بهتر شم مثلن! بعدش انگار از حالت نهفتگی سر باز کرد بیماری و سرفه ها و درد شروع شد.
دوباره الی با یک کیلو شلغم پخته وارد شد!! هی گفت شلغم کار پنی سیلین را می کنه و بری آمپول بزنی بهتره؟ هان؟ پس همش را بخور.. منم خر شدم همش را خوردم..
کمی بعد با یه ظرف پر از برگهای اکالیپتوس و یه پتو وارد شد و گذاشت وسط هال و اشاره کرد که بیا. منم رفتم و نشستم جلوی ظرف. پتو را انداخت روم و گفت نفس عمیق بکش!! انقدر داغ بود بخارش که نفس نمی شد کشید، چه برسه به نفس عمیق.. ولی من تا آخرین نفس پایداری کردم.
صدای الی هم می اومد که درباره ی خواص درمانی بخور صحبت می کرد و می گفت اصلن می دونی چقدر برای پوستت خوبه؟ و من قطره های درشت عرق را حس می کردم که روی صورتم داره حرکت می کنه..
از حمام اومده بودم کلی زحمت کشیدم موهای رنگی رنگی ام را سشوار کشیدم و خوشگل و مرتب بود. بعد از مراسم بخور و صورتی که دیگه یه جای خشک براش باقی نمونده بود! جلوی موهام چین خورده بود و چسبیده بود به سرم!
از زیر اون حمام سونا اومدم بیرون، لرز کرده بودم شدید که همون پتو را پیچیدم دورم.
هنوز تو شوک اینکه چرا یهو امروز انقدر حالم بد شد و اینها بودم که الی جان را دیدم با یک لیوان شیر داغ که داشت با قاشق هم می زد! گفت عسل ریختم توش، خیلی خوبه برات.. همش را باید بخوری
واضحه کاملن که منم خوردم دیگه :(
آخرش: همینجوری بخوام شماره بنویسم باید چند قسمت دیگه هم بنویسم. شانس آوردم فقط سه، چهار روز رفته بودم وگرنه هزار صفحه ای می شد حرفهام..
شنبه صبح هم رفتم دانشگاه، خانم علوی را بالاخره ملاقات کردم. گفت الان موقع امتحاناته و نمی تونم برگه ات را پیدا کنم. شنبه یا یکشنبه ی هفته ی آینده تماس بگیر و یادآوری کن تا بگردم و پیداش کنم.
بعد هم راهی شدیم به سمت خانه و خانواده..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
2
comments
اندرحکایت سفر 2
قبل نوشت: امان از این سرفه ها که آخرش مرا خواهند کشت.. یه لیوان آب گرم همش دم دستم هست که جرعه جرعه بخورم وگرنه وقتی سرفه می کنم تمام اجزای بدنم می پیچه بهم و تصمیم می گیره از حلقم بیاد بیرون!
پروانه جانم من تا جان در بدنم دارم تمام تلاشم را می کنم که این سفرنامه نصفه باقی نمونه.. خصوصن که هر چی می نویسم تمام هم نمی شه!
6. فکر نمی کردم دوستای قدیمی را ببینم. مهرنوش کارشناسی همینجا قبول شده بود و ژوژمان طراحی حروف داشت. علی اومده بود که عکس هاش را چاپ کنه. میثم اومده بود تاریخ دفاعیه اش را مشخص کنه. نادر و چند نفر دیگه هم روز دفاعیه شون بود.. آمار ردی ها و نمره های بقیه را شنیدم، لبخند بر لبم نشست که این درس 4واحدی را با نمره ی 17 پاس کردم و یک ترم اضافه تر نمودم. دست دوستان پشت صحنه درد نکنه بسیار. خیر ببینن از جووونیشون!
7. تا وقتی ما بودیم چیزی به اسم حراست معنی نداشت. حراست هم یکی از چندین پست و مسئولیت آقای رضازاده بود و خب.. آقای رضازاده به یکی از این مسئولیت هاش می رسید جای شکرگزاری بود. اصولن اون موقع همه، همه کاره و گاهی هیچ کاره بودن! و اصلن تعجب نمی کردیم که آبدارچی مراقب امتحانمون باشه یا مسئول گرفتن و نگهداری موبایل ها تا پایان امتحان!
ولی این بار توی اتاقک نگهبانی یه خانم تپل و چادری هم نشسته بود. با نگهبان سلام علیک کردم و ازش پرسیدم آموزش کجاست و رفتم بی توجه.. ظهر که توی آموزش سر و صدا راه انداخته بودم که این چه وضعیه و خانم علوی کی میاد که رسیدگی کنه؟ چرا موقع فارغ التحصیلی یادتون افتاده این چیزها را؟ این خانم هم اونجا نشسته بود..
بعدش من رفتم پیش دوستان که به مهرنوش تو یکی از کارهاش کمک کنیم. موقعی که داشتم از در می رفتم بیرون این خانوم را دوباره دیدم. پرسید مشکلت حل شد؟ گفتم نه! فردا و شنبه باز باید بیام..
خیلی مهربون گفت اگه کسی را اینجا نداری می تونی بیای پیش من و می تونم ازتون پذیرایی کنم چند روزی..
من یه ذره متعجب شدم و فکر کنم چشمهام چنان از حدقه در اومده بود که خورد به دیوار روبرویی!! تو ذهنم یه چیز دیگه بود خصوصن با حرفهای بچه ها که گیر می دن جدیدن و اوضاع عوض شده و اینها..
8. نهار مهمون آقای احسان دانشجوی خرخون، ریاضی 20 بگیر بودیم. که واقعن می تونه مایه ی شرم همه ی ما دانشجویان دیروز و امروز و آینده باشه با اینهمه درس خوندنش. بهش می گم من یادم نمیاد توی عمرم درسی را دوبار خونده باشم!! چه برسه به چندین بار..
فکر کنم از دلایلی که من الان آنفولانزا گرفتم یکیش بد و بیراه گفتن به خانوم علوی مریض و سرماخورده بود که چرا سر کارش نیست؟ و یکیش هم خندیدن به احسان که چرا انقدر لباس می پوشه و آدم فکر می کنه می خواد بره قطب!! :دی امروز احسان که صدای نخراشیده ی منو شنید اعتراف کرد منو چشم زده لابد!!
9. باید اعتراف کنم غروب چهارشنبه خودم را به خواب زدم تا با الی مجبور نشم برم بیرون. سوز و سرمای غروب آمل همیشه باعث سردرد های شدید بوده برای من. ولی اگه فکر می کنید از دیدن فیلم هندی محروم موندیم سخت در اشتباهید. چون الی با دو تا فیلم هندی و یه فیلم ایرانی در حد فیلم هندی (پارک وی) برگشت خونه!
10. موهام را رنگی رنگی کردم :دی
یه ذره آبی، یه ذره قرمز، یه ذره هم ترکیب آبی و قرمز! در کنار مش های نقره ای- استخونی سابق. الان طیف های متفاوت آبی، سبزآبی، صورتی، قرمز و بنفش روی کله من دیده می شود.
11. پنج شنبه صبح دوباره باز دانشگاه. نود درصد دانشجویان محترم حاضر در دانشگاه امتحان معارف داشتن در اون ساعت و در آموزش بسته بود. از نگهبان و حراست دم در هم خبری نبود. همه در حال مراقبت از امتحان بودن. تنها آدمی که پیدا کردم تا جواب سوال هام را بده آقای آبدارچی بود که گفت خانم علوی حالش خوب نبوده اصلن و نیومده. بنده هم خشمگین و عصبانی تا چشمم به آقای عسگری افتاد که از پله ها اومد پایین گفتم این چه وضعشه آقای عسکری؟ خونه ی من که سر همین کوچه نیست که هر روز پاشم بیام اینجا؟ و ایشون در کمال متانت هی فرمودند نگران نباش، حل می شود و دلداری می دادند.
یهو صادق از پله ها اومد پایین و خوشحال و خرسند گشتیم از دیدن این اسوه ی علم و تحصیل!
این بشر در ترم 6 کاردانی، امتحان معارف داشت. بهش می گم قبول می شی؟ می گه همه را که نوشتم، خیالت راااااحت. فقط نمی دونم چه قدرش درسته!
عکاسی هم ترم 4 افتاده بود و این ترم داشت و تازه از یکی از بچه ها موضوعات عکس را پرسید. می خواست زنگ بزنه تا سه شنبه که ژوژمان داره براش 40 - 30 تا عکس بفرستن!!
می گفت من هر چی فکر می کنم می بینم این دانشگاه هنوز به من نیاز داره و نمی تونم ازش دل بکنم!! .. مثلن نگاه کن الان که از اینجا نگاه می کنم اون دختره را برای اولین باره که می بینم. یا این یکی را هنوز باهاش آشنا نشدم. فکر اینو که می کنم هنوز خیلی ها هستن که نمی شناسمشون اینجا، اجازه نمی ده از اینجا برم..
استاد حقیقی را که از دور دید رفت جلو .. "سلام استاد. کجا بودید شما؟ من چند روزه به امید دیدن شما میام دانشگاه و غیره " سه تا از دخترا داشتن چونه می زدن سر نمره . استاد گفت صادق که همیشه سر کلاسهام به عنوان دانشجوی نمونه!! ازش یاد می کنم، ایشون هستن. بهش منفی بدی، صفر یا هر نمره ای.. باز هم تشکر می کنه. هیچ وقت اعتراض نکرد.. صادق هم در این لحظه فرمود : شما استادی، حق دارید. لابد اینجوری صلاح دیدید که به من صفر بدید. در همه حال حق با شماست!! و پاچه خواری هاش ادامه داشت که خداحافظی کردیم تا خودمون را برسونیم به بابل.
قبل از رفتن دوباره آقای عسگری را دیدم و گفت می دونم حق با شماست. کاملن هم درست می گی ولی جلوی این جدیدی ها داد نزن سر من! می تونی بیای اتاقم و داد و بیداد کنی ولی جلوی جدیدی ها لطفن هیچی نگو. همینجوری هم کلی دردسر داریم باهاشون. خستمون کردن..
همچنان ادامه دارد..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
1 comments
اندرحکایت سفر 1
تب دارم فکر کنم. مفاصلم درد می کنه. سردمه ولی لباس گرم می پوشم یا پتو پیچ!! می کنم خودم را.. شر و شر عرق از سر و رویم روان می شود. بی خیال گرما می شم، سرما تا مغز استخونم احساس می گردد.
ولی نکه چند روزه من ننوشتم و این حرفها بمونه رو دلم ممنکه زودتر از اینکه آنفولانزا منو از پا در بیاره، ننوشتن این کارو کنه :دی بنابراین روی رختخوابم نشستم و گزارش می دهیم..
1. سه شنبه صبح با یک ساعت تأخیر بالاخره آقای اتوبوس زوار در رفته رخ نمایان کرد و من شدیدن دلم می خواست مقصد عوض کنم و سوار یکی از ولوو هایی که به سمت تهران می رفت، بشم و از تهران برم آمل! - دقیقن لقمه دور دهان گشتن و دور جهان گردیده ایم و اینهاااا -
2. از محمودآباد تا آمل فقط 20 کیلومتر فاصله باید باشه. ولی این آقای اتوبوسی خنگ درست اول محمودآباد برای نهار ایستاد! ما هم عطای رسیدن به آمل با اتوبوس را به لقایش بخشیدیم و آقای اتوبوس را بدرود گفتیم و سوار تاکسی شدیم و بعد پیش به سوی آمل. درست نیم ساعتی که حداقل برای تایم نهار می خواست آقای اتوبوس ایست نماید، ما رسیده بودیم خونه ی الی اینها و نهار نوش جان می فرمودیم..
3. تا رسیدن دختر عمو، مادرش یک فیلم هندی دبش!!! برایمان گذاشت که تا آمدن الی از محل کار ببینیم. من و دینا هم مثل بچه های خوب فیلم هندی دیدیم و چشمانمان گاهی از فرط تعجب گشاد شد و گاهی نمی توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم ولی تا تهش را دیدیم! الی هم که رسید و کلی ماچ و بوسه و بغل. یه سر هم رفتیم بیرون که تا صبح روز بعد من به شدت سردرد گرفته بودم به خاطر سوز و سرما و مسکن هم افاقه نکرده بود.
داخل پرانتز عرض نمایم شوور دخترعمویمان هر چند زیاد به زبان نمی آورد ولی طفلک حسودی اش شده بود که یهو الی بغلمان می کرد و شلپ شلپ ماچ و بوسه و عشق و محبت در هوا جریان پیدا می کرد :دی
4. چهارشنبه صبح پای به ساختمان جدید دانشگاه گذاردیم که یهو از یک سیلو (به قول بچه ها مرغ داری!) که فقط یک راهرو داشت، به یک ساختمان 4 طبقه در مکان جدید تغییر پیدا کرده بود. از دربان دم در تا آبدارچی و مسئولین دیگر هم حسابی سلام و احوالپرسی و خیر مقدم و تحویل بازار به راه بود. کلی خوشحال شدیم که بعد از اینهمه ماه نه تنها آقای نگهبان فراموشمان نکرده بود و اسممان را هم در خاطر داشت، بلکه هر جا می رفتیم کارکنان قدیمی دانشگاه که از همان ترم اول همراهمان بودند با خاطراتی خوش و صفت های عالی ازمون یاد می کردند و می نالیدند از ورودی های جدید.
آقای عسکری می گفت گرافیکی ها و معماری ها حدود دویست و خرده ای دانشجو بودند ولی اسم تک تکشون را با قیافه هاشون می دونستم - راست می گه شدیدن. فقط کافی بود یه آدم جدید بیاد دانشگاه تا تابلو شه مال اینجا نیست - ولی الان خیلی ها را نمی شناسه اصلن.
5. رفتیم لیست واحد های گذرانده را از آموزش بگیریم و فرم تسویه حساب و قدمهایی در راه گرفتن مدرک برداریم که خانومه با لبخند گفت خانم شما 2 واحد کسری داری! می گم خانم علوی در جریان هستند. خرداد 84 مسئولین آموزش برگه ی منو نفرستاده بودند برای استاد تا تصحیح کنه و بعد از یک ترم رفتن و آمدن و اثبات حضور در امتحان برگه ام پیدا شد. هر ترم هم به خانم علوی یادآوری کردم و ایشون می گفت خیالت راحت. می دم یکی دیگه از استادها تصحیح کنه - استاد خودمون فقط همون یک ترم توی دانشگاه بود- الان من چه کنم؟ تقصیر منه مگه؟ از کی تا حالا من باید بدوم دنبال برگه ام و برسونم دست استاد تا تصحیح کنه؟
آقای اکبریان فرمودند ما برگه ها را بایگانی کردیم. الان نمره ات را بزنیم برای چه سالی؟
می گم اگه من هندسه مناظر و مرایای 1 را پاس نکردم، چرا گذاشتین هندسه 2 بردارم؟ مگه هندسه 1 پیش نیاز ه هندسه 2 نیست؟
خانم علوی هم به علت سرما خوردگی حضور نداشتن و گفتن فردا بیا. با مدیر گروه صحبت کردم گفت من فردا نیستم، برگه ات را پیدا کن و شنبه بده من برات نمره را رد کنم و نگران نباش.
ادامه دارد..
Posted by
Donya
at
1/27/2008
5
comments
Saturday, January 26, 2008
سرمای جان فرسا
من چند روز نبودم؟ گوگل ریدر 170 تا نوشته ی خوانده نشده را نشون می ده..
سرما خورده ام بدددددد .. البته جناب دکتر که از فرسنگ ها دورتر علایم و نشانه ها را شنیده بود، تشخیص فرمودند!!! سرما نخوردم بلکه آنفولانزا گرفته ام..
خلاصه که همین روزهاست که از دست بروم!!
Posted by
Donya
at
1/26/2008
2
comments
Thursday, January 24, 2008
سلام
سه شنبه اومدم آمل برای کارای دانشگاهم و جمعه قرار بود برگردم که فعلن تا شنبه موندگارم.
دوشنبه هم تلفن خونه مشکل پیدا کرده بود و نمی تونستم آنلاین شم و هیچی ننوشتم.
سرعت اینترنت هم افتضاحه اینجا و برای باز شدن این صفحه تقریبن جون کندم!!
پروانه جونم قهر چیه؟ من و سکوت؟ :دی
مرجان جونم ای میلت را دیدم ولی نتونستم جواب بدم. یه عالمه ببخشید. شنبه که برگشتم خونه حتمن جواب می دم.
Posted by
Donya
at
1/24/2008
3
comments
Sunday, January 20, 2008
آخرین روز دی ماه
دیشب شکوفه زنگ زد، قرار شد صبح که از خواب بیدار شد و نهارش را خورد!! زنگ بزند و هماهنگ کنیم. به میهن sms دادم و امیدوار بودم که بیاید تا روحیه اش هم عوض شود..
من و شکوفه و شبنم هم در این مواقع می تونیم خنگ به معنای واقعی باشیم در سر حد بالا!
به روی مبارک هم نیاوردیم امروز و دیدیم هیچی نگیم سنگین تره. البته من همون موقع زنگ زده بودم به میهن و مکالمه ی یک دقیقه ای من و میهن پر از جملات قصار از قبیل "واقعن نمی دونم چی بگم" بود.
کوه بیجار یا شیخ زاهد؟! شکوفه می گه شیخ زاهد برف بیشتره! می گیم خب باشه، می ریم شیخ زاهد..
یه عالمه برف دست نخورده که هوس می کردی غلت بزنی رویش و ولو بشی.. اگه فکر می کنید که ما به علت عدم پیش بینی و هماهنگی!! و چون اصلن برف بازی و شیرجه توی برناممون نبود و لباس مناسبی هم نداشتیم، این کارو نکرده باشیم.. سخت در اشتباهید!
فکر می کردیم قراره بریم قدم بزنیم، شکوفه به عکاسیش برسه و احیانن خودمون را قالب کنیم به کادر عکس هاش.. ولی خب برف وسوسه انگیز تر بود.
گفتم حسودی ام شد!! چه وضعشه؟ شال های شما از سرتان سر نمی خوره و نمی افته ولی تا من سر بر می گردونم دیگه هیچی روی سرم نیست.. گلوله ی برفی آمد و پشت گردنم جای گرفت، آرام پایین رفت و سرمای یخ و برف روی تنم جاری شد..
پایم را گذاشتم و فرو رفتم تا زانو در برف.. یک بار؟ دو بار؟ چندین بار.. دیگر خیال خودمان را راحت کردیم و دراز کشیدیم روی برف ها.. هر چقدر هم به دوستان پیشنهاد کردم بیایید روی این برف ها سر بخورید و از کوه سقوط کنید تا به صعود برسید!! کسی داوطلب نشد.. منم نگران بودم سرما بخورم! :دی
بعد از یک ساعت و نیم، قرار شد پیاده بریم تا اواسط این خیابون طویل.. فکر کردیم اگر زنگ بزنیم آژانس و تا بخواد برسه قندیل می بندیم! پس بهتره برنامه ی پیاده روی را کنسل نکنیم..
کفش های هر سه تامون خیس خیس بود. مانتو و شلوار من بیشتر خیس بود. گوشه های پالتوی شکوفه گِل و برف جمع کرده بود. میهن هم مثل هر دوی ما پاها و دستهایش یخ زده بود و کاملن بی حس شده بودیم. قیافهامون که قسمت دیدنی داستان بود و فکر می کردی از یک نبرد سخت برگشته ایم که انقدر آشفته و خنده دار شدیم.
به شکوفه یه ساختمون در تیر رس را نشون می دادیم که ببین شکوه این ساختمون را می بینی؟ دیگه هیچ راهی نمونده، باید برسیم اونجا. بعد یه ساختمون دور تر را هدف قرار می دادیم تا برسیم به اون یکی.. و امیدواری می دادیم که گرما در انتظارمان خواهد بود.
بی خیال عکس شدیم؟! هه.. ابدن!! یهو شکوفه می گفت ایییییینجا را ببینید! چقدر خوشگله.. بعد دوربین را از کیفش در می آورد و عکس بازی شروع می شد! دوباره هم می گذاشت سر جایش.
کمی جلوتر من می گفتم واااااااااااای اینجا رو! شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ....
کمی بعد تر صدای میهن در می اومد.. باز شکوفه می ایستاد، دوربینش را در می آورد و ...
و آخرش به این نتیجه رسیدیم دیگه نیازی نیست هر بار هی اینو بذاری توی کیف و در بیاری شکوه جان!
در تمام مسیر هم به شکوه و خودمون امیدواری می دادیم، فکرش را بکن... اگه پیاده نیومده بودیم که این مناظر خوشگل را نمی دیدیم.
دماغ و دستهایمان که قرمز شده بود. پاهایمان بی حس و سرما از بین لباس های خیس مان بیشتر حس می شد ولی هیچ چیز از پررویی مان کم نکرد..
بالاخره رسیدیم! به خونه؟! نچ.. به مغازه ی بابا رسیدیم. رفتیم تو دفتر و گرما پر شد در وجودمان.. افتادیم روی صندلی ها و حاضر نبودیم از جلوی بخاری آن ور تر بریم.
نیم ساعت بعدتر، فکر کنم بابا دید ما انگار قصد رفتن نداریم!! گفت ماشین را می خوای بدم؟ منم لبخند زنان گفتم مرسی می شوم و رفتیم خونه؟! ساعت یک ربع به 6 بعدازظهر بریم خونه؟
گشت زدیم در خیابان ها و متفکرانه که حالا کجا بریم؟
بسیار هم به خوشحاااااالی و سرمستی خودمان خندیدیم که از از ذکر نمونه خودداری می شود.
شکوفه را رسوندم پیتزا خورشید که به قرار شامش برسه. طفلک خودش را کشت توی ماشین انقدر با موهاش ور رفت و سعی کرد لباسش را تمیز کنه! :دی
من و میهن هم رفتیم از فست فود غذا گرفتیم. حسااااابی هم چسبید..
بعدش هم رفتیم خونه هامون دیگه با لبخند بزرگی بر لب.. امروز از چین دیوار و گوله ی برف و حتی موزیک توی ماشین هم خنده ها به راه بود. موهای شکوفه و کلافگی اش هم مورد مناسبی بود :دی
هیچ بشری هم از ساعت 3 بعدازظهر که از خونه زدم بیرون، کاری با من نداشت. انگار از همون موقع موبایلم قطع شده. به سرم زده فردا صبح نرم بیرون و وصلش نکنم..
راستی خیلی جایت خالی بود شبنمی. بارها یادت کردیم. به میهن و شکوفه گفتم سرما خورده ای به سختی و به زودی از دست می روی :دی
Posted by
Donya
at
1/20/2008
4
comments
برچسبها: از نوع روزمره, روزهای خوشحال
Saturday, January 19, 2008
دورها آوازیست؟
من حتی حرف زدنم هم نمیاد. من ه پر حرف که آسمون و ریسمون را به هم پیوند می داد، حالا حرفم نمیاد. یه عالمه حرف هست که مزخرفه. فقط برای فراموش کردن ه. برای ماله کشیدن روی همه چیز..
می تونم از دیشب بنویسم ولی نه از همه ی دیشب. از سینا و وروجک های دیگه..
که سینا (پسرعموم) خیلی خره!! و باز اسم منو یادش نبود. آرین (بچه ی دختر عمه ام) خر تره! به من می گفت "این دختره" و سینا را مسخره می کرد که با دختر ! بازی می کنه ولی خودش هم با ما بازی می کرد..
می تونم از ایمان (پسرعمه ام) بنویسم که هر چقدر بهش می گفتیم این بازیه فقط! ولی با تمام قدرتش ضربه می زد و گاز می گرفت وقتی که بهم حمله می کرد..
می تونم از سینای نازک نارنجی تعریف کنم که اگه بهش توجه نمی کردی و آرین و ایمان باهاش بازی نمی کردن گوله گوله اشکهاش جاری می شد و به من می گفت با اونا بازی نکنیم دیگه و راهشون ندیم! شاید چون نمی تونست ریاست کنه و حرف حرف خودش باشه..
می تونم از کمی قبلتر بنویسم.. از خواب بعدازظهر..
که روی تخت وول می خوردم و راضی نمی شدم از پتو دل بکنم، آرین sms داد. زنگ زدم و گفت همین نزدیکی ها ست ولی فردا که امروز باشد عاشورا بود و ندیدمش. کدام کافی شاپی روز عاشورا باز هست؟ یا در کدام خیابان این شهر می شود بدون دغدغه و نگرانی یک دوست قدیمی را دید؟
آره، من هنوز دراز کشیده بودم و فکر می کردم. به بی حوصلگی هایم شاید. به علیرضا هم باید زنگ می زدم، تولدش بود.. برای شرکتش اسمی پیدا نکرده بودم. لابد باز می گفت "از بس که تنبلی!!" ..
خم شده بودم از روی تخت، دستم را دراز کرده بودم تا بسته ی چیپس را از دست منا بگیرم. یک دانه چیپس برداشتم و بسته را دادم دستش و گفتم ماست! ظرف ماست را گرفت جلوم و چیپس را فرو کردم تویش و گذاشتم دهانم..
خوشم آمد از این بازی! دوباره گفتم چیپس!! دانه ای برداشتم. دوباره گفتم ماست و ظرف را گرفت سمت من.. دوباره و دوباره و دوباره باز هم.. و منا که عاصی شد گفت امر دیگه؟!
ولی خوشم آمده بود از این بازی چیپس و ماست!!
یه عالمه کلمه توی ذهنم وول می خوره و بالا و پایین می ره ولی حتی نمی شه باهاشون یه جمله ی درست ساخت. مثل روزهای من که شده پر از سردرگمی و خستگی و خستگی..
دیشب به این فکر کردم شاید بتونم چشمهام را ببندم و خودم را بسپارم به دست امواج.. سعی کردم توی خیالم همراه جریان آب حرکت کنم و اجازه بدم این رودخونه منو ببره به هر سمتی که دوست داره..
فقط کافیه بپرم توی آب . فقط کافیه یه "بله" از دهنم در بیاد و همه چیز طی بشه و بگذره بدون اینکه سعی کنم بر خلافش شنا کنم و یا دست و پا بزنم برای خلاص شدن..
فکر کردم می تونم ریسک غرق شدن یا از دست دادن قسمتی از وجودم را بپذیرم و تحمل کنم یا نه؟!
من گفته بودم آدمها قدرت سازگاری با شرایط خیلی سخت را هم می تونن داشته باشن. آدمها قدرت سازگاری با هر آدمی را می تونن داشته باشن، حتی دشمنشون و می تونن سالیان سال نفرت را در وجودشون مخفی کنن ولی اجازه بدن رودخونه هر سمتی که می خواد ببرتشون.
آیا من همچین سازگاری و توانی را خواهم داشت؟!
من یه جنگ هر روزه و هر لحظه ای را راه انداخته بودم تا آب منو نبره. و مسیری که خودم فکر می کنم را طی کنم ولی این ضربه هایی که موج ها بهم زدن و پرتم کردن این ور و اون ور، خسته و مریضم کرده..
فکر کردم اجازه بدم به خودم تا غوطه ور بشم توی این آب پر تلاطم.. با اینکه شنیدم غرق شدن سخت ترین نوع مردن می تونه باشه وقتی که ریه هات پر از آب می شه و قدرت نفس کشیدن ازت گرفته می شه..
می تونم سرم را به علامت مثبت تکون بدم حتی، بدون هیچ کلامی.. و تا ابد سکوت کنم.
Posted by
Donya
at
1/19/2008
2
comments
برچسبها: از نوع روزمره, دل واپسی, من ه خسته
Friday, January 18, 2008
Thursday, January 17, 2008
دارم مریض می شم فکر کنم
نزدیکهای خونه که رسیدم گوشهام سرد و درد ناک شده بودن. دلم می خواست دستهام را بگیریم روی گوشهام فقط..
تا رسیدم خونه کلاه بافتنی ام را گذاشتم سرم و تا روی گوشهام کشیدم پایین. آاااااااای درد می کنه، آییییییییییییییییییی درد می کنه..
گلوم هم داره می میره.. من تا همین نیم ساعت پیش سالم بودم. فقط کم مونده بودم تو خیابون بدوم حتی و جست و خیز کنم!!
Posted by
Donya
at
1/17/2008
3
comments
برچسبها: من گریه
من و اینهمه هوش و فراست
امشب به یکی از دوستام در کمال خوشحااااااااالی گفتم: يه وبلاگ کشف کردم چند هفته ست.. نمی دونم چرا ياد تو می اندازتم همينجوری!
بعدش ایشون هم گفت کدوم وبلاگ؟ منم آدرس را فرستادم که خوشحال شه یا تکذیب کنه که دختر این کجاش تو رو یاد من میندازه؟ یا بگه آره!! چه جالب..
ولی در کمال تعجب گفت این که وبلاگ خودمه!!
Posted by
Donya
at
1/17/2008
4
comments
برچسبها: کشف می کنیم
Wednesday, January 16, 2008
شب و هیچ
زنگ زدم به شبنم. 2 بار..
می خواستم ببینم خبری داره یا نه؟ کی می یاد؟ یا اصلن می یاد؟ قرار بود بیاد قبل از اینکه برف بباره..
نتونستم زنگ بزنم به میهن. چیزی از "نسیم" در خاطرم پیدا نمی کنم. مطمئن نیستم دیدمش یا نه؟ ولی انگار حقیقت بوده..
لابد مثل اکثر مواقع گوشیش سایلنت بوده. زنگ زدم 2 بار پشت سر هم..
هوس بوی تند سیگار شبنم را کردم. شب نشینی، چای و سیگار و حرف و حرف و سکوت ...
و شبنم که موقع خواب تازه یادش افتاده بود باید طرح یک نمایشنامه بنویسه..
Posted by
Donya
at
1/16/2008
2
comments
Tuesday, January 15, 2008
فقط همین
تو فقط به درد این می خوری که روی اعصاب من جولان دهی..
دردم می گیرد ولی دیگر عصبانی هم نمی شوم.
فقط خسته ام.. خیلی خسته از شنیدن این حرفهای تکراری و هر روزه که من به تنهایی "هیچ" خواهم شد و به درد هیچی نمی خورم..
" دنیا " ی تنها.. بی هیچ اسم و سایه ای به دنبالش انقدر بی معنی و مضحک ست یعنی؟!
Posted by
Donya
at
1/15/2008
برچسبها: بی خیال دنیا, سپاس تو را
نمی ترسم از تنهایی
تمام این یک سال گذشته فرصت داشتی از نو بسازی. یک زندگی بهتر داشته باشی ولی چی نصیب خودت کردی؟ تمام موقعیت هات را هم از دست دادی.. من چی رو باید باور کنم؟ تو برای من یه باور مُرده ای.. تصویری در گذشته..
واقعن باور داری حرفهات را؟ اگه قرار به پرینت گرفتن و نگهداری از حرفهای من هست.. تو هم متن تمام sms ها و ای میل هایی که خردم کردی، لهم کردی، شخصیتم را به سخره گرفتی را جلوت بذار تا برای ابد روت نشه بهم بگی " بمون "
فراموش نکن که تو هر درد و مرضی که بوده به من نسبت دادی و همون منطقی که شما داری نباید حکم به زندگی با چنین آدم آنرمالی بده مطمئنن!
خوشم میاد حرفهات را زود فراموش می کنی.. خیلی زود فراموش می کنی که چجوری لهم کردی. تو با تخریب من چی را می خوای بدست بیاری؟
حرف اول و آخرت توی تمام این سالها و به خصوص این یک ساله این بوده که همه می رن و فقط تو می مونی. همش در تلاشی این باور را تزریق کنی به من که در تنهایی خواهم پوسید و دق می کنم! چون هیچ کسی حتی نزدیک ترین دوستهام هم تا ابد نخواهند بود و تنهام می ذارن.
تمام مدت فکر کردی که پر و بال به من دادی و حمایتم کردی. تو فقط تمام عزمت را جزم کردی تا اعتماد به نفسم را بگیری از من. که من بی تو یک موجود تنهای مفلوک خواهم بود در آینده. که الان نمی فهمم ولی 10 سال دیگه که همه رفتن پی زندگیشون من می مونم و حوض خالی و تنهاییم.
تو چرا می ترسی؟ اگه کسی باید نگران همچین روزی باشه من باید باشم، نه تو.. تو چرا به قول خودت از غرور و شخصیتت می گذری و اینهمه فداکاری می کنی که من به چنین روزی نرسم؟
تو که همیشه طرز فکر و نظر منو به مسخره گرفتی و مثل دخترک لوسی که فقط باید ناز و نوازشش کرد، روی پا نشوند و لقمه گذاشت دهنش به من نگاه می کنی، چطور انتظار داری که من فکر کنم بدون تو چیزی در زندگیم کم خواهد بود؟
این را تو گفتی؟ نه؟ : تمام اون آدمها را 10 سال دیگه هم می بینی.. اونوقت من نیستم ولی یاد حرف من بیفت و ببین. اون روز دیگه قضاوت یه جور دیگه ست.. روزگار خودش معامله خوبیه..
و صدها sms دیگر با همین مضمونها..
این را امروز تو نوشتی، نه؟
گفتم دلیل
نوشتی می خواهم به ایده آلم برسم
ایده آلی که خود را در مرکز جهان تصور می کنی و همه به شعاع مشخص در دور تومی چرخند
از بودن با دوستان نوشتی کدامین دوست؟ دخترهایش را که من دیدم و پسرهایش را هم که خودت می بینی ...تا مجرد هستند هستند و تا متاهل می شوند را هم می بینی همه رو می بینی همه رو فرصت زیاد داری برا رفتن ولی برا برگشت همیشه فرصت نیست پس بهتر ببین
کدامین دوست؟ فیروزه لابد که از آرمان در تمام لحظات بودنش در لاهیجان جدا نمی شد و بغضهایت بر روی وبلاگت متجلی می شد...ازین دست بسیارند و بنا بر دیدنشان نیست ...
فلان معلم بیسار معلم دیروزی لابد ..چه شد ؟ احوالی گرفتند و ساپورت کردند این روزها ؟
درتمام زمانهایی که به چشم دیدند و حس کردند لحظه های گذشته خودشان را ...پا پیش گذاشتند؟ برا مشغول کردنت ؟ برا بیرون کشیدن ازین ورطه؟
خوش به حالشان بغض قدیمی و کورشان را بر سر یک مرد ! خالی کردند و بعدش هم ...
خواندند و خواندند که باید این کار را بکنی و بسیار کار را باید ایستاد در جلو ظلم
قورباغه های مرداب که یک عمر از اقیانوس برایت خواندند بدون این که عظمت اقیانوس را چشیده باشند
من از خودم و تو حرف نمی زنم ...از تاریخ وخدا و آینده و امروز فردا نمی نویسم از انسانیت برایت می نویسم که گم شده ...از بغض و کینه می نویسم ...از لجاجت ...از چشم بستن بر روی همه چیز...از خود مرکز جهان بینی و خود مطلق بینی ...از ندیدن ها و گذشتن ها ...من محکوم به این هستم که ندیدم ولی خوش به حال تو که دیدی
ندیدن و ندانستن عیب بزرگی ست و یا دیدن و گذشتن؟ من ندیدم ولی تو دیدی و گذشتی
آن قدر از بخشش و اشتباهاتم برایت نوشتم که تبدیل به یک باور شده بود برایمان که تنها کسی که باید ببخشد تویی وتنها کسی که باید بخشیده شود من هستم و این تو هستی که باید ببخشی..چه طنز غریبی
یعنی من انقدر دست و پا چلفتی و بی فکر و نظر هستم؟ یعنی من همان دختر 4- 5 ساله ی بی اراده ای هستم که اگر به من بگویند این خوب ست و این بد، چشم بسته قبول می کنم؟
چرا فکر می کنی کسی باید باشه حتمن تا ساپورتم کنه؟ چرا فکر می کنی دوست خوب اونیه که همیشه ور دلم باشه و لابد به خاطر من تا ابد دنبال زندگیش نره، فیروزه یا مهسا ازدواج نکنن تا خوب بودنشان را ثابت کنند؟
برای خودم متأسفم اگر واقعن چنین موجودی هستم..
پ.ن: ممنون می شم بی نام و نشان کامنت نذارید!
Posted by
Donya
at
1/15/2008
2
comments
برچسبها: بی خیال دنیا
تو نباید باشی
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو هیچ وقت نباشی..
دلم می خواهد برایت تنگ شود ولی تو اجازه نمی دهی..
دلم می خواهد برایت تنگ شود. خاطرات روزهای گذشته را مزه مزه کنم، لبخند بزنم، اخم کنم، یا حتی قطره اشکی گوشه ی چشمم جا خوش کند..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو هیچ وقت نباشی تا خاطرم را آشفته کنی و فرصت فکر کردن به گذشته را از من بگیری..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و در خیالم با هم بودنمان را مرور کنم..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و یک به یک لحظه های دوست داشتنی ام را به یاد بیاورم نه به زور و بی اجازه بپری وسط و سعی کنی یک به یک یادآوری کنی چه بود و چه شد و چه ها نشد..
دلم می خواهد برایت تنگ شود و تو دیگر نباشی..
تو دیگر هیچ وقت بی اجازه دور و بر زندگی من نباشی.. مثل تمام لحظه هایی که باید بودی و نبودی..
فکر می کنم باید نمی بودی.. تقصیر تو نیست. گناه کسی نیست. نباید آن لحظه ها را در کنار هم تجربه می کردیم. آن تجربه ها فقط مال من بود تا من یک روزه بزرگ شوم، قد بکشم و جلویت یک تنه در بیایم که نمی خواهمت!!
و دلم بخواهد برایت تنگ شود.. بدون اینکه دلم راه برگشتی برایت باقی گذاشته باشد..
Posted by
Donya
at
1/15/2008
1 comments
برچسبها: می فهمی عزیزم؟
Monday, January 14, 2008
من دلم شور می زنه
بابا می گه دختره دانشجوی کامپیوتر بوده تو ساری، گاز که قطع شده و سرد بود خیلی، مادرش بهش می گه بیا اینجا. دختره هم با اتوبوس حرکت می کنه ولی اتوبوس تصادف می کنه و دختره می میره.. فردا سومش هست.
بابا می گه می شناسیش. دوستت، مادرش خانم سین هست دیگه. می گم آره، میهن.. می گه دختر ِ برادر ِ مادرش!
می گم دختر برادرش که می شه بهار.. بهار هم تهران، کامپیوتر می خوند. همونی که یکی، دو سال پیش مادرش فوت کرد.
بابا می گه اون برادرش که زنش مرده نه! یه برادر دیگه اش.. دارم می گردم توی حافظه ام دنبال دختر دایی میهن که می شه دختر عموی بهار.. انگار نمی شناسمش یا شاید هم دیده باشمش همراه بهار و میهن.
جرأت نمی کنم زنگ بزنم به کسی..
امیدوارم بابا اشتباه کرده باشه. این جور وقتها حتی نمی تونم زنگ بزنم. زنگ بزنم بگم چی؟ غم آخرتون باشه دوستان عزیزم؟ دختر دایی و دختر عموی هم سن و سالتون را خدایش بیامرزد، اونم تو خانواده ی شما که بیشتر از یک فامیل بودید برای هم. حداقل بهار و میهن مثل دو تا دوست صمیمی بودند بیشتر تا یکی از اعضای خانواده. هیچ گفتنی ندارم این جور وقتها..
هیچ حرفی.. جرأت پرس و جو هم ندارم این بار..
Posted by
Donya
at
1/14/2008
4
comments
برچسبها: دل واپسی
ساعت 3 و نیم صبحه که گوشی دینا صداش در میاد و دینا با چشمهای بسته می گرده دنبال گوشیش. فکر می کنم الانه که از روی تخت بیفته روی زمین. نیم خیز می شم که گوشیش را بدم دستش ولی پیداش می کنه و می گه مینا ست! نوشته خونمون بوی گاز می ده، می خوایم بیایم اونجا. می گم بنویس به گوشی من زنگ بزنن تا درو براشون باز کنم.
دینا گوشیشو می ذاره سر جای قبلی و کمی بعد دوباره صداش می یاد که می گه آخه وقتی می دونه تو خواب نداری!! چرا به من که می خوام 8 صبح بیدار شم و برم سر کار sms می ده؟!
در را باز می کنم و به خیال خودم بی سر و صدا که مامان و بابا بیدار نشن! مینا که از در وارد می شه می شینه روی زمین و آه و ناله اش شروع می شه و با بغض می گه خونمون بوی گاز می داد، از سر درد بیدار شدم. سرم داره می ترکه..
مامان و کمی بعد بابا هم بیدار می شن.
بهشون رختخواب می دیم که زودتر بخوابن. ساعت از 4 گذشته..
یهو مینا به دو می ره دستشویی که آی حالم داره بهم می خوره! جدی نگرفته بودیم و می گم بیشتر ترسیدی انگار! چیزی نشده.. استراحت کن.
خونه به حال عادی بر می گرده، لامپ ها خاموش می شه تا بخوابیم. دینا می ره دستشویی یهو مینا می پره سمت دستشویی که بیا بیرون!! حالا نمی دونم باید بخندم یا نگران این باشم که این نیاره بالا و گند بزنه جلوی دستشویی!
منا هم که تا اون موقع بیدار نشده بود یهو پرید از خواب و نیم خیز شد روی تخت. می گم چیزی نیست. نترس! مینا حالش بهم خورده..
هنوز زل زده به من و هیچ حرکتی نمی کنه. کمی بعد می گه این صدای چیه؟ می گم ایمان! با بابا حرف می زنه..
با تعجب می گه ایمان؟! ایمان اینجا چه کار می کنه؟ می گم از بهم خوردن حال مینا تعجب نکردی ولی از بودن ایمان تعجب می کنی؟ مینا سر صبحی تنها نیومده که..
می گه مینا؟ فکر کردم دینا حالش بهم خورده.. حالا ساعت چنده مگه؟
دوباره شرایط عادی می شه، همه قصد خواب می کنن. سعی می کنم مطمئن شم که مینا دوباره قصد دستشویی رفتن نداره و با احتیاط های لازمه می رم دستشویی. هنوز در را نبستم که باز صدای مینا میاد که بیاااااااااا بیرون!
یادم افتاد پایین هم دستشویی هست! می گم بیا، اینجا مال تو و می رم پایین.
دیگه این بار بابا هم پا شده بود که بریم بیمارستان. شاید مسموم شده باشی ولی مینا گفت حالم بهتره و بالاخره حدودای 5 و نیم صبح همه قصد خواب کردن دوباره و کسی هم به دستشویی نزدیک نشد که یهو مینا هوس گلاب به روتون! نکنه :دی
مینا حالش بهتره الان. این چند ساعت را بیشتر با خنده و شوخی گذروندیم و انقدر مسخره بازی در آوردم که یادشون بره با این همه گازی که خونشون را پر کرده بود، اگه مینا از سر درد بیدار نمی شد، هیچ بعید نبود...
نمی خوام به اگر و اما و شاید و امکان داشت ها فکر کنم. خواهرم صحیح و سالم اینجا نشسته و داره غر می زنه که گشنمه!! و نهار می خواد..
Posted by
Donya
at
1/14/2008
4
comments
برچسبها: گاز حیات
Sunday, January 13, 2008
اتاق برفی
مینا و ایمان امروز اومدن خونمون. ایمان مثل همیشه از جلوی اتاق رد شد و سلام، احوالپرسی کردیم ولی اومد سمت اتاق با لبخند! منم تو فکر اینکه چقدر مهربون شده امروز..
دستش را از پشتش در آورد و یه گلوله ی بزرگ برف شلیک شد به سمت من! و تمام اتاقم را برف گرفت..
Posted by
Donya
at
1/13/2008
4
comments
برچسبها: برف
Saturday, January 12, 2008
دیشب با یه صدای گرومب همه از جا پریدیم و کمی بعد بابا اومد. از پله ها افتاده بود.
مامان می پرسید سالمی؟ چیزیت شده؟ خوبی؟ چطور افتادی؟
دینا می گفت جاییت نشکسته؟
بابا سرش را به علامت منفی تکون داد..
دینا دوباره می پرسه مطمئنی؟
بابا گفت سرم خورد به پله..
مامان می گه سرت؟! و سر بابا را چک می کنه که آثاری از شکستکی و زخم نیست.
دوباره می پرسه الان ما رو می شناسی؟!
Posted by
Donya
at
1/12/2008
1 comments
Friday, January 11, 2008
آخرین خبر
ساعت از 12 شب گذشت و خوشبختانه الان که 12 ساعت هم گذشته، گاز قطع نشده ولی بعضی از مناطق شهر و اطراف قطعی گاز داشتن.. اینجا هم فشار گاز کم می باشد فراوان.
از صبح هم دوباره بارش برف شروع شده..
منا جان هم با خیال راحت پای کامپیوتر بازی می کند. کی گفته فصل امتحاناته الان؟!
بی ربط: من از وقتی وبلاگ مرجان را باز کردم این آهنگه کاوه و اینا داره می خونه.. وبلاگش را بستم باز داره می خونه! همه ی صفحات را بستم، باز این آقاهه داره می خونه. جریان چیه؟ کجا قایم شده که من نمی بینمش؟!
Posted by
Donya
at
1/11/2008
2
comments
*همیشه می تواند اتفاق بدتری در انتظار باشد
فکر می کنم پدر و مادرها همیشه در حسرت بچه ی ایده آلی هستن که می تونستن داشته باشن ولی ندارن.
می گفتم حماقت ِ محض ه بچه دار شدن و بچه بزرگ کردن.. ملت به اندازه ی کافی زاییدن و تحویل دادن که دیگه نیازی به بچه ی من نباشه..
بعد ترسیدم. همیشه توی گوشم خوانده اند از هر چی بدت بیاد، سرت می یاد. بارها شنیده ام هیچ وقت نگو "هرگز" .. هزاران بار گفته اند هر عملی عکس العملی داره و دنیا دار مکافات بوده همیشه.. و بارها و بارها گفته اند ناشکری نکن و از همه چیز راضی باش. لگد نزن و جفتک پراکنی نکن که یه روزی یکی دیگه پیدا می شه با همین رفتارها و شاید هم بدتر و بدتر و بدتر...
در این دنیایی که هر لحظه اش جنگ ست و جنگ، مدام ترس را هم تزریق می کنن تا تقلا نکنی.. تا مدام کنکاش کنی در خودت و عیب و ایراد پیدا کنی.
و دست سرنوشت و تقدیر قدرت عظیم تری دارد که گاهی اصلن نمی شود مقابله کرد انگار..
می ترسم از روزی که خودخواهی های داشتن فرزندی از آن خودم، تمام حرفهایم را هیچ کند.. که یک روز من هم مثال این آدمها ناخواسته و سهون یا از ترس و یا حتی با تصمیمی آنی، دل نکنم از لخته ی خونی که قدرت رشد کردن و بزرگ شدن و متولد شدن را دارد..
* وقتی اتفاق بدی می افته همیشه می گن می توانست اتفاق بدتری بیفته و برو خدا را شکر کن. منم بارها اینو به خیلی ها گفتم و باور کردم اینو..
ولی چرا هیچ وقت نمی گن می شد اتفاق بهتری هم بیفته؟!
Posted by
Donya
at
1/11/2008
2
comments
برچسبها: خداوندگار به خیر بگذراند
Thursday, January 10, 2008
وفور نعمت
بابا که اومد خونه فهمیدیم که بعضی منطقه ها گاز قطع شده و از ساعت 12 شب هم گفتند کلهم قطع خواهد شد.این دو روز از ترس آب ولرم جرأت نکرده بودم برم حمام و امروز هم خود درگیری داشتم که برم یا نه؟ و حالا همین آب ولرم را داشتیم از دست می دادیم.
به عبارت بهتر یخ زدم! سرما رفته توی تنم ولی الان خیالم راحته که تمیزم و بعید نیست فردا آب یا برق هم نداشته باشیم.
پ.ن: منا جان دیگر به کل انگار امتحانات را فراموش کرده. نشسته پای کامپیوتر و بازی می کند. مامان حرص می خورد که فکر کردی شنبه هم تعطیله مگه؟ منا هم با خیال راحت می گه: پس چی فکر کردی؟ تعطیله..
الان استاندار گیلان هم فرمود مدارس و دانشگاهها را به خاطر کمبود گاز تعطیل کرده اند.
Posted by
Donya
at
1/10/2008
2
comments
برچسبها: برف, چه شود این امتحانات, گاز حیات
چرااا ؟
چرا اکثر کتابها و فیلم های خوب دنیا پر از غم و غصه ست و اینهمه درد داره؟!
دلم نه فیلم می خواد نه کتاب..
Posted by
Donya
at
1/10/2008
0
comments
بالاخره این سکوت شکسته شد. حس خوبی ندارم اصلن.
Posted by
Donya
at
1/10/2008
برچسبها: خداوندگار به خیر بگذراند
دیوونه ای
می نویسم اکانتم تمام شده. می نویسه یه کاریش می کنم. می نویسم چه کار؟ می گه صبر کن..
می گم نمی خوام صبر کنم! من هیچی نمی خوام.. فردا می رم بیرون خب. الان که نمی خوام.
فکر می کنم ختم به خیر شده! ساعت 11 شبه و خوشحالم که این موقع شب این sms دردسر زا نخواهد بود و یهو به سرش نمی زنه کاری انجام بده.
ساعت 12 و نیم شبه.. می گه زنگ زده بودی؟ می گم آره. جواب sms ام را ندادی.
خونه نیست. تعجب می کنم. این وقت شب، توی این سرما و تازه داره می ره خونه.. و می گه زنگ می زنم دوباره.
آمده اینجا، کارت خریده و برگشته شهرشان! چه می شه گفت به این آدم؟
می گم چی بگم بهت، هان؟ می گه دعوام نکن..
Posted by
Donya
at
1/10/2008
برچسبها: گفته بودم دیوانه ای؟
Wednesday, January 9, 2008
من مرسی
تولد بازی هم تمام شد! منم از مرکز هستی آمده ام آن ور تر.. خوش گذشته بود :دی
در باب پست قبلی، دلم می خواست از همه ی دوستانم بنویسم ولی خیلی طولانی می شد و من هم به شخصه از تک تکشان تشکر کردم و مرسی شدم. تک تکشون هم کلی فراوان بسیار خوشحالم کردن و نوشتن چند تاش به معنی مهمتر بودن اینها یا مهم نبودن اونها نبود..
حامد جان ببخشید ننوشتم چیزی از شما. راستش اگر می خواستم شروع کنم به نوشتن باید چند روز قبلترش هم می نوشتم..
من باز هم ممنونم و مرسی.
Posted by
Donya
at
1/09/2008
3
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Tuesday, January 8, 2008
24
الان "دنیا" از من شروع می شه. این حس مرکزیت و توجه و اینا از سر و کولم بالا می رود! اعتماد به نفس هم که دیگه نگو..
یادم باشه 24 ساله می باشم از این لحظه به بعد..
راستی امروز به مناسبت تولدم اگر حرفم آمد - یهو دیدی اصلن حرفم نیامد - هی پست های جدا نمی گذارم! هر حرفی داشتم انتهای همین اضافه می کنم. بالاخره یه تفاوتی ایجاد کنیم با 364 روز دیگر سال.
پ.ن مرتبط: تولدانه
من که تا همین چند لحظه پیش در مرکز عالم در حال تردد بودم تمام چیز هایی که نوشته بودم تا یادم باشد، پرید و نیست شد.. حالم گرفته شد اساسی!
ولی چون الان اعتماد به نفس من سر ریز شده و خود شیفتگی مزمن گریبانم را گرفته دوباره می نویسم تا توطئه ی دشمنان اسلام و استکبار جهانی!! هم خنثی گردد..
1. گفت رأس ساعت 12 هدیه ات را می دهم. نه یک دقیقه اینور تر نه آنور تر. ساعت 12 sms تبریک تولد رسید و هر چه زیر و رویش کردم نه بمبی درش بود و نه انفجاری روی داد! بعد کاشف به عمل آمد که زودتر هدیه را واریز کرده اند به حساب و باید در اسرع وقت سورپرایز کنم خودم را!
2. بچه م کلی برنامه ریزی و زمان بندی و سر و صدا کرده بود ولی مخابرات سر ناسازگاری داشت و sms هایش دیر می رسید :دی
ساعت 12 به توصیه ی ایشون میل باکسم را چک کردم و هدیه ی خوشگل و دوست داشتنی و جیگر دریافت کردم. نیشم هم همینگونه از ایییییییییین ور تا آآآآآآآآآآآآن ور باز شد..
3. ساعت 12 که یهو ترافیک شد و بنده همزمان وبلاگ آپدیت می کردم، عکس آپلود می کردم، سایز عکس کم می کردم، sms می دادم، می چتیدم، گفتمان می کردم و ... یادم افتاد زنگ بزنم و تبریک تولد بگم به دختر قندیل بسته مان که یادش نبود من چرا یادم هست، تولدش هست!
بعد از رایزنی ها و مذاکرات به این نتیجه رسیدیم که چون ایشون بزرگتر هستند و من باید اول "سلام" بگم بهش. هر سال زنگ بزنم، تولدش را تبریک بگم و ترنج جان بپرسد تو از کجا می دونستی؟ تولدت کی هست؟ و منم بگم تولدم امروزه :دی
4. دختر خاله ی ارشدمان 15 دقیقه مانده به 12 sms تبریک تولد فرستادن و منم ذوق زده ی خوشحال که ایشون یادشان بوده مرا ! بعد sms دوم رسید مبنی بر عذرخواهی که دیر تبریک گفته!!!!
5. درسته من به آزاده گفتم نباید بخوابد چون تولدشه ولی شوخی کردم به خدااااااا !! دوستان هم فکر کردن من نباید بخوابم که ساعت 3:16 صبح sms تبریک فرستادن. منم که خوششششحال گوشیم را از هر گونه سایلنت بودن در آورده بودم. بعدش مگه خوابم می برد؟!
6. این نازنین دختر دیشب همین را در همان اولین دقایق با کلی تبریکات اضافه و ماچ و بوسه از راه دور فرستاده بود. آهااااااااااااااای فیروزه قشنگه ! دلم یه ذره شده برات..
7. مهرنوش نه تنها تک ست و در عالم نظیر ندارد، تبرکاتش هم مرا کشته.. توی ارکات همراه تبریک تولد یادی از ترشی های مامان کرده بود و دیدارمان را با شیشه سیر ترشی در دست من متصور شده! کامنتی هم که در مهرواژ گذاشته باز حواسش پرت بابای دماغ عملی خوش تیپ من شده!
8. شبنم جانمان هم فکر کرده بود چون قبلن تبریک گفته امروز باید اطلاع رسانی کنه یا همچین چیزی!! sms فرستاده "تولد دنیاستااااا "
9. مهسا خانوم عزیز بنده که هر سال صبح زنگ می زد و کلی سر و صدا می کرد پشت تلفن و بعدازظهر هم حضور ثابت داشت در منزلمان.. امسال نمی تونه بیاد خونمون! کیلومتر ها دورتره..
10. دینا می گه منکه بهت نگفتم و تو هم که نمی دونی! می گم اوهوم! خب؟ می گه من و بابا قراره بعدازظهر بریم برای یکی کادو بخریم! می گم خب.. و می رم.
می گه کجا؟ می گم تو که چیزی به من نگفتی! منم نشنیدم. دارم می رم دیگه. می گه برو فکر کن، بیا گزارش بده. می گم منکه خبر ندارم! خودت فکر کن :دی / الان هم من دارم مثلن فکر می کنم و هیچی یادم نمیاد چرا؟!
11. مادر گلنازی فرموده اند بنده دوست خوش صدایی هستم!!
12. انگار اکثرن صبح تا ظهر خیلی به یاد من بوده اند! بعدازظهر تراکم تماس ها خیلی کم بود برعکس صبح که هنوز این یکی را قطع نکرده، آن یکی تماس می گرفت!
13. من داشتم به این نتیجه می رسیدم که در خانه فراموششان شده من هم هستم و از کیک خبری نیست! بعد رفتم یک لیوان آب بخورم دیدم حق داشته ام! اینها مرا به کل فراموش کرده اند!!!
از دینا پرسیدم این کیک با شمع 25 مال کیه؟ کی 25 ساله شده؟ یهو دینا گفت آخ!! چه اشتباهی.. و گشت یه شمع 4 پیدا کرد و گذاشت بجای 5! بعد هم تأکید کرد تو هیچی ندیدی ها!
14. بابا جان فرمودند چون آدم نیستی و هر چی بگیریم برات معلوم نیست دوست داشته باشی. من و مامانت به این نتیجه رسیدیم خودت بری هر چی دوست داشتی بخری! مینا هم که هدیه اش را نقدی پرداخت کرد که باز خودم زحمت هدیه خریدن را بر دوش گیرم! دینا یه کارت خیلی خیلی خوشگل برام درست کرده، فراوان دوست داشتنی! با منا هم لوازم آرایش خوشگل خریده اند برایم! دوست می دارم..
15. مرسی ..
امروز فکر کنم خیلی حرف زدم. این یک شماره باشد آخری.. و تشکر از همه ی دوستای گل و عزیز و نازنینم که واقعن شرمنده ام کردند با تبریکاتشان و مرسی که به یادم بودید.
خیلی خوشحالم که اینهمه آدم نازنین دور و برم هستن..
Posted by
Donya
at
1/08/2008
12
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Monday, January 7, 2008
ابهام 24 ساله
یکی از سؤال های عمیق و فلسفی زندگی من امروز بلاخره حل شد!
آخرش به لطف بابا جانم فهمیدم تخم مرغ در 3 دقیقه عسلی و در 5 دقیقه کاملن پخته می شه! و دیگه نیازی نیست من یک ساعت این تخم مرغ را بذارم قل بزنه و بجوشه و آخرش باز شک داشته باشم که این پخته یا نه؟
یه بار انقدر گذاشته بودم پخته شه که وقتی به دادش رسیدم اثری از یک قطره آب هم نبود دیگه..
Posted by
Donya
at
1/07/2008
3
comments
می میرم آخرش
درسته که هی دارم سعی می کنم هیجان زده ی هیجان انگیز باشم. لبخند بزنم و پاچه نگیرم. ولی این درد مرا آخر خواهد کشت. فقط این عادت بد و بیراه گفتن را ترک کردم مدتیه و سعی می کنم با حقیقت زندگی کنار بیام..
ولی این درد مرا آخر خواهد کشت..
Posted by
Donya
at
1/07/2008
برچسبها: چند قدم مانده به انتها
خود مرکز جهان بینی
اسمش را که روی صفحه ی گوشی می بینم اصلن تعجب نمی کنم که بعد از مدتها زنگ زده و به خودم می گم 24ساعت و نیم !! زود زنگ زدی ..
بعد از سلام و احوالپرسی، عذرخواهی می کنه که این وقت شب مزاحم شده و می گم نه، ایرادی نداره و منتظرم تبریکات بشنوم!! که می گه شماره خونه این دختره را نداری؟ زنگ زدم به شماره موبایل جدیدش جوابمو نداد. مثل اینکه با دوست پسر جدیدش دعواشون شده و این پسره زنگ زد الان به من که اگه این دختره جوابشو نده ال می کنه و بل می کنه و می ره دم خونشون! می خواستم بهش اطلاع بدم..
مکث می کنم و می گم نمی دونم شماره ی خونشون را دارم یا نه؟ یه جا باید نوشته باشم ولی باید بگردم دنبالش و بهت خبر می دم اگه داشتم.. ولی تو هم جدی نگیر حرف این پسر جماعت را !! - الان یادم افتاد خودش هم پسر بود – حالا یه چیزی گفته اون. نصفه شبی که پا نمی شه بره دم خونشون.
می گه ببخشید پشت خطی دارم. یه لحظه صبر کن.. یک دقیقه ای صبر می کنم و بعد قطع می شه. زنگ می زنم به دختره و سر زنگ دوم یا سوم جواب می ده. کاملن هم سر حال و پر انرژی و بعید می دونم خونه هم بوده باشه - با توجه به سر و صداهای اطراف – می گم فلانی زنگ زد شماره ی خونتون را می خواست. می گه الان خودم زنگ می زنم بهش!
با خودم می گم این دوست پسر جدیدش!! هم بیخودی یه داد و هواری زده و نمی دونه فقط این دختره را به مبارزه دعوت می کنه با تهدیداتش.. چه پوستی بکنه این از سرش..
حداقل من می دونم این دختره تو دوستی کم نمی ذاره، واقعن یه دوست خوب بوده برای من ولی منابع موثق و قابل اعتماد خبر داده اند امان از روزی که خشمگین شود و کینه ای به دل گیرد! طرف را نابود می کنه رسمن..
اصلن قصد آسیب شناسی و اینها را نداشتم من! آها.. داشتم می گفتم امان از خود مرکز جهان بینی و خود توجه بینی کاذب و اینها که متوهم شوی دیگه هر کی زنگ می زنه فقط محض متولد شدنت هست و بس!
Posted by
Donya
at
1/07/2008
3
comments
برچسبها: تولدانه, خود شیفتگی مزمن
Sunday, January 6, 2008
عاشقانه ای برای خواهرم
نوشتم از یکی از لحظه های با هم بودنمان.. بعد دیدم بی فایده ست! این کلمه ها عمق زیبایی و لذتش را نشان نمی دهد. شاید فقط ذره ای از عشق و علاقه ی من به تو را بیان کند.
یهو درست وسط این کلمه ها باز سر و کله ی تو پیدا شد و می گی یه دکمه بزنم؟ منم یه دونه؟ روی یکی از این کلیدها انگشتت را فشار می دهی، می خندی و می گی خب منم دلم کوچیکه! همش تو هی تند تند روی اینا فشار می دی و تایپ می کنی، خب منم دلم خواست! و می روی..
درست ست که ما خیلی بحثمان می شود، دعوا می کنیم، تو سر و کله ی هم می زنیم ولی هیچ کس هم مثل ما هوای همدیگر را ندارد.
مثل الان که با وجود تمام عشق و علاقه ام دلم می خواهد بزنم تو سرت که انقدر کنار گوشم نگویی خبر جدید را شنیدی؟ دنیا نمی تونه بره سفر..
دوستت دارم بیشتر از ...... اندازه هم ندارد که بیشتر و کمتر داشته باشد. دوستت دارم دیگر !!
Posted by
Donya
at
1/06/2008
2
comments
برچسبها: خواهرانه
برف
انگار اسم برف برای اینجا کافی ست تا برق قطع شود و هزار ترس و لرز بیفتند به جان مردم و 3 سال پیش یادشان بیفتد.
برفی روی زمین نمانده ولی از صبح تا ظهر هی برق قطع و وصل شده! شکر خدا برق که نباشد، در منزلمان آب هم نداریم..
امسال که خطر قطع گاز هم هست. دو شب پیش اس ام اس آمده بود از اداره ی گاز که صرفه جویی کنید تا گاز قطع نشود.
آنوقت چیزی به اسم دوست داشتن برف هم می ماند؟! هر چه علاقه و اشتیاق و زیبایی اگر باشد قندیل می بندد وقتی برف مترادف شده با دردسر و دردسر..
پ.ن: دوباره باز باریدنش گرفته.. می شود بی خیال شوی این چند روز را؟! من امروز کلی کار دارم. باید برم بیرون.
من دیروز زیر دوش آب گرم که هی سرد می شد - اینم از اتفاقات جدید ه در پی سرد شدن هوا ! – به این نتیجه رسیدم که 25 سالگی ام را با سفر آغاز کنم و الان نگرانم برف بیشتر شود و جاده ها بسته بشه، چه کنم؟ چجوری برم سفر؟ اونم درست در آغاز 25 سالگی؟!
Posted by
Donya
at
1/06/2008
1 comments
برچسبها: برف, دل واپسی, گاز حیات, نگرانی های بی انتها, هوای پرواز
Saturday, January 5, 2008
گفته بودم شکنجه گر خوبی هستی؟
نوشته تو منو نمی بینی، اونا هم تو رو نمی بینن و این چرخه ادامه داره چون تو نمی خوای ببخشی.. بخشش داشته باش!
شاید حق با تو باشد.. من دختر بی رحمی هستم! اصلن همان یه ذره رحم و مروتی هم که تا حال برای تو داشتم، امروز ریختمش دور.. تا به قول تو وزش ظلمت را بیشتر بشنوم !!
وقتی می گم به اندازه ی کافی مشکل و مشغله ی فکری دارم و تو لطفن بس کن! مسلمن معنی اش این نبوده که هی نفت بریز روی من و آتشم بزن با کلماتت.
بعد هم بگو کدوم آتش؟ آتشی که با خود خواهی داری شعله ور می کنی؟
من نخوام کسی دوستم داشته باشد و عاشقم !!!!! باشد، چه باید کنم؟
آن هم عاشق کسی چون من! که به قول «تو» لجباز ، سنگدل ، بی رحم ، ظالم ، خودخواه ، بی فکر ، عصبی ، بی منطق و کلی صفات غیر قابل تحمل را دارا هستم.
شما که آدم عاقل و منطقی و با شعوری هستی بگو دلت را به کدام یکی از اینها خوش کرده ای؟ به اخلاق مثل سگم یا بی رحمی ام؟! پس مثل بچه دبیرستانی ها پایت را نکن در یک کفش که من عاشقش هستم و دوستش دارم و فکر کن همین بس ست و از هر منطقی محکم تر ست! بس نیست پسر جان! بس نیست..
این روزها شوهر هستی مشرقی - اسمش یادم نمی آید - "قرمز" مدام یادم می آید.
Posted by
Donya
at
1/05/2008
برچسبها: بی خیال دنیا, سپاس تو را
Friday, January 4, 2008
تو باید و باید و باید خوشبخت شوی
مسلمن من اجازه ندارم در زندگی کسی دخالت کنم! صد در صد هم عقاید و نظراتم را بهتر است برای خودم نگه دارم ولی می شود این بار آرزو کنم این وصلت سر نگیرد و برای دوستم بهتر از اینها را آرزو کنم؟
حتی تصور دیدن اون موجود از نزدیک هم حالم را بد می کند. شاید اصلن آدم خوبی باشد. هوم؟! ولی چطور ممکنه؟ همه ی مدعیان دین و مذهب که نباید بد باشن، مسلمن این از تبعات جمهوری اسلامی ست که این باور را در ذهنمان کاشته و انقدر نگاهمان منفی شده.
ولی آخه چرا؟ چرا این دخترک باید عاشق یکی از این آدمها شود ؟! اصلن چرا باید بین اینهمه شهر، مانند هلو به دهان گرگ بیفتد و آنجا قبول شود؟
چرا خوشبخت نشه؟ لابد می توانند.. دختره که دوستش دارد و مردک هم... آیییییییییییییی
بعد از ماه محرم و صفر می خواهند بیایند خواستگاری! آره! همین را گفت امشب. بعد هم لابد این وصلت سر می گیرد وقتی دختره راضی، مردک هم از خدایش باید باشد! زن صیغه ای اش چه شد؟ اصلن از کجا معلوم همان یکی باشد؟ هان؟
مسخره ست شاید و شاید هم چیزهای خیلی مهمتری برای غصه خوردن باشد ولی تصور شرکت در عروسی مردک روضه خوان ...! موهام را می تونم بکنم از دستت دختره دیوونه!
مهسا و دامون هم مسلمن نمی یان. شاید هم مهسا آمد ولی شک ندارم شوهرش پایش را هم نمی گذارد.
اصلن اگه خدا زد پس کله ی من و خر شدم و دیوانه شدم و خواستم عروسی کنم چه؟ لابد معصیت دارد شرکت کنی؟
یا شوهرت - شوهرت؟ این می شود شوهرت؟ :((((((( - اجازه نخواهد داد؟
مگه وقتی بارها و بارها اینهمه آسمان ریسمان برایت بافتیم و ازت خواستیم منطقی و بدون احساس نگاه کنی نگفتی حرفهامون را قبول داری و دلایلی که گفتیم همه اش درسته؟ خب خره پس چرا دوباره خر شدی؟
Posted by
Donya
at
1/04/2008
برچسبها: می فهمی عزیزم؟
بعد از چند ماه یهو هوس کردم نامجو گوش بدم. دقیقن از خرداد تا حال. شاید هم بهتر بگویم تاریخ دقیقش می شود از تولد او تا الان.
تو که در آن حضور یک ماهه ی من ترانه های نامجو از زندگی ات حذف نمی شد و لابلای لحظه ها زیاد زمزمه اش می کردی. روز تولدت هم بی خیالش نشده بودی حتی و با بهرنگ... رقص که چه عرض کنم! شلنگ تخته می انداختید.
حالا که فکر می کنم موسیقی خرداد ماه 86، ترانه های نامجو بود و نامجو ..
Posted by
Donya
at
1/04/2008
لیوان داغ قهوه را با یک دست و پیش دستی که سه عدد شیرینی گذاشته ام توش را با یک عدد دستمال کاغذی گرفته ام دست دیگر. منا پاهایش را دراز کرده درست در مسیری که باید بگذرم! می گم مواظب باش. خطرناکم!
می گه تو از اولش هم خطرناک بودی!
Posted by
Donya
at
1/04/2008
1 comments
Thursday, January 3, 2008
همه ی روزها حرفی دارند
من منتظرم این 5 دقیقه هم بگذره! فکر می کنم خیلی بیشتر از حد سوم ژانویه حرف زدم و بقیه اش باشد برای روز بعد..
فردا که از همین 5 دقیقه ی دیگر شروع می شود تولد آقای محمد هم هست که "تولدش مبارک باشد فراوان" که من الان آدرس وبلاگش یادم نمی یاد و حس سرچ کردن هم ندارم - شرمنده ام واقعن - ولی اسمش مداد پررنگ بود!
خدا این فیس بوک را نگه دارد که به مغز من اندکی استراحت داده.. اندکی استراحت چون لیست آدمهایی که باید تولدشان یادم باشد خیلی بیشتر از این 35 تا رفیق فیس بوکی می باشد..
Posted by
Donya
at
1/03/2008
4
comments
برچسبها: تولدانه
اردک . مرغابی . پنی سیلین
اینکه چرا مرغابی و اردک ها پر کشیدن و اومدن تو سر من.. خودم هم نمی دونم!
ایستاده بودم جلوی شومینه و کاملن بی مقدمه - تأکید روی "بی مقدمه" ست چون هنوز آشکار نشده چجوری یهو پرید وسط ذهن من - این سوال پیش اومد که مرغابی همون اردک ِ ؟!
کاملن هم بی مقدمه تر حس کردم باید بپرسم این سؤال مهم !! را که یک باره سر از کله ی من در آورد و شد سؤال مهم زندگی و در همون لحظه ی من!
جواب رسید که مرغابی همان اردک ست (شاید هم اردک همان مرغابی ست؟! هان؟) با این تفاوت که مرغابی وحشی ست و اردک اهلی!
گاو وحشی و اهلی مگه اسمشون فرق می کنه با هم؟ هر دو تا گاو هستن!
جواب رسید اردک اهلیه... و مرغابی با فاصله ی بیشتری پرواز می کنه و یه همچین چیزهایی..
بعد من نفهمیدم! دقیقن هم نفهمیدم که چی را نفهمیدم؟! ولی نفهمیدم..
بعد انگار از بین این گوشی ها این حس ه منتقل شد به اونورش که جواب رسید وقتی مرغابی ها خودشون گول می خوردن چه انتظاری داری..
باز من نفهمیدم و پرسیدم یعنی چی اونوقت؟ که جواب رسید یه پنی سیلین زد بهم الان.. آی
ولی اینبار فهمیدم این هذیان گونه ای از ترس پنی سیلین بوده لابد! یا از درد پنی سیلین؟ به هر روی.. ربطش به پنی سیلین بوده!
Posted by
Donya
at
1/03/2008
2
comments
می گم از کارهام خوششون اومده ظاهرن! مثل اینکه استاده پرسیده کارهای خودشه؟! چقدر خوبه و این حرفها.. اونم کارهای عکاسی 1 و کارگاه گرافیک!
می گه کارهای بچه ها را می دیدن چی می گفتن اونوقت؟! پوسترهای تهمینه یا تصویرسازی های مهدی..
می گم نمی دونم.. فعلن مهم این بود که کارام را تأیید کنن! همین..
Posted by
Donya
at
1/03/2008
1 comments
من این وضع را دوست ندارم. روزی چندین بار و شاید هزار بار و شاید هم بیشتر به خودم یادآوری می کنم دارم اشتباه می کنم و این درست نیست. نباید اینجوری باشه.
ولی راه دیگری بلد نیستم. حرف زدن هم بلد نیستم. ما حرف زدن با هم را یاد نگرفتیم.
بدم میاد از اشک هایی که تند تند سرازیر می شه و نمی ذاره حرف بزنم.
Posted by
Donya
at
1/03/2008
برچسبها: اعتراف می کنم
بغض های خلاص نشدنی
این روزها اشکم زیادی دم مشکم آمده..
اجازه ی حرف زدن را سلب می کند از من.
حتی فرصت حرف زدن با خودم را...
Posted by
Donya
at
1/03/2008
گاهی بابا به شوخی می گه اگه یه دسته ترب کاشته بودم بهتر بود! حداقل می شد الان ببرم بازار و بفروشم!
ولی فکر می کنم امشب تو جدی گفتی اگه سگ نگه داشته بودی بهتر از من بود..
Posted by
Donya
at
1/03/2008
سکوت
* برای خوندن نوشته نشده. با نخوندنش چیزی را از دست نمی دید!
ظرف می شوره و زیر لب غرغر می کنه.. دل شوره باز وجودم را می گیره. چرا نمی تونیم باهم درست مثل دو تا آدم حرف بزنیم و بفهمیم؟!
زیر لب غر می زنه.. از اینجایی که نشستم صداش را می شنوم ولی.. توی دلم می گم بعد از یک هفته طاقتت تمام شد؟ این راهی بود که خودت بهم یاد دادی. من قصد مقابله به مثل و یا به قول تو بی احترامی نداشتم.
همیشه تو بودی که قهر می کردی با من. حرف نمی زدی و اگر می زدی... و من همیشه یه مدت که می گذشت با بهانه و بی بهانه حرف می زدم شاید جوابی بشنوم، شاید حوصله ای ببینم، شاید توجهی و ...
چند هفته پیش بود یا چند ماه پیش؟! حتی یادم نیست کی بود دقیقن.. ولی این بار بازی را من شروع کردم. داد زدی، باز دعوایمان شد ولی بعدش تو حرف نزدی و منو ندیدی.. من هم همینطور.
تو صدام نکردی، من هم همینطور. تو از کنارم بی توجه گذشتی، من هم همینطور..
بعد تو پا پیش گذاشتی برای اولین بار! با دلخوری، با سردی حرف زدن.. من هم فراموش کردم. دوباره شدیم مثل سابق. آشتی ِ آشتی..
شب یلدا وقتی برایم هندوانه خرد می کردی و تکه تکه با چنگال می دادی دستم یک لحظه جا خوردم. انتظار اینهمه آشتی بودن را نداشتم! تعارف که نداریم.. انتظار نداشتم!
یک هفته شده، نه؟! باز شروع شد.. باز نصفه شب بیدار شدی و دیدی من هم بیدارم. باز داد زدی، باز زیر لب غر زدی، باز تمام الفاظی که دوست نداشتم را گفتی.
این بار من بازی را شروع کردم. بازی نبود. تا صبح بی صدا اشک بود و اشک و بعد هم بیهوشی و گیجی! و تو حتی نفهمیدی چرا من تمام روز خواب یا بهتر بگویم گیج بودم و خوابی پر کابوس می دیدم.
یک هفته شده، نه؟! باز صد رحمت به بابا که پرسید از من دختر جان مشکلت چیست و چرا خودت را حبس کرده ای در اتاق! گفتم، نگفتم؟ جلوی خودت گفتم اینجوری بهتر است! کسی گیر نمی دهد، کسی به من مثل آینه ی دق نگاه نمی کند - این را نگفتم! توی دلم گفتم. درست وقتی که بغض خفه ام کرد و صدایی راهش را باز نکرد -
گفتم ساعت خواب و بیداری ام را کسی نمی بیند که باعث ناراحتی اش شود. گفت حق داره! برای خودت می گویند. گفت چرا شبها پای کامپیوتری؟ کارهات را روز انجام بده.
نگفتم هر وقت که تلفن را نمی خواهی هم چک می کنی تا بهانه داشته باشی برای غر زدن.
نگفتم برای هر کارم یک گیر و نقطه ی منفی پیدا می کنی.
خیلی از حرفهایی که توی ذهنم پر بود را نگفتم. باز این بغض لعنتی..
یک هفته شد، نه؟! صدایت را شنیدم که به بابا می گفتی دیگه غذایی که من می پزم را نمی خوره! لابد می ترسه زهر ریخته باشم توش!
من ترس از زهر و مردن و مرگ موش هم ندارم! من از منتش می ترسم. از این تولدی که نمی دانم بر اثر اشتباه بوده یا حماقت یا ناخواسته! از منتی که بر شانه هایم سنگینی می کند.
صدایت را می شنوم که زیر لب غر می زنی. از دوارن ما و شما و احترام و پدر مادرها و .. حق ناشناسی من می گویی!
یک هفته شد و نفهمیدی این دیوار را خودت ساختی و من دیگر آن دخترک نیستم که زار بزنم و گریه کنم و بگم بینمون دیوار کشیدی و من این فاصله ها را نمی خوام! یاد گرفتم از خودت با سکوت.. بعد از سالها در این یک هفته یاد گرفتم این سکوت بیشتر جواب می دهد. آخرین راهی که بهترینش کردی برایم. دیگر کاری به کارم نداری. این یک هفته سرزنش آشکاری نشنیدم. دعوایمان نشد. داد نزدی سرم. گیر ندادی. هزاران چرا و چرا هم نپرسیدی!
خودت ترغیبم کرده ای به حرف نزدن. که مثل چند هفته پیش یک روز حرف نزدم و بعد از آشتی و روز از نو شروع شد و شاید بدتر از قبل.
چرا باید حرف بزنم؟ وقتی که حرف نزدن یک غم دارد و حرف زدنم هزاران درد؟!
Posted by
Donya
at
1/03/2008
Wednesday, January 2, 2008
سه شنبه ی گم شده
تمام سه شنبه فکر می کردم "چهارشنبه " ست. ساعت 2 صبحانه و نهار و عصرانه را با خوردن یک لیوان شیر و چند تا شیرینی هم آوردم و به این فکر می کردم برم دوش بگیرم یا نه؟ و بعد بی خیالش شدم. چون مطمئنن این موها به این زودی خشک نمی شدند و حوصله ی سرما خوردگی آن هم در این هوای سرد و بارانی را ندارم.
ساعت 3 تصمیم گرفتم نیم ساعتی دراز بکشم و روی تخت غلت می زدم و با تنبلی ام کلنجار می رفتم! که در این هوای سرد با کانون یخ زده، برم بیرون یا نه؟ اصلن شاید شیما مثل یکشنبه و دوشنبه کلاسش را تعطیل کرده باشد. حتی گوشی ام را برداشتم تا sms بفرستم و بپرسم کانون هست یا نه؟
بعد بیخیال شدم و خوابم برد..
ساعت 4 و 15 دقیقه چشمانم باز شد و فکر کردم فایده ای ندارد رفتن! شیما ساعت 5 می ره و تا من برسم، اون می خواد بره!
تصور اینکه دیروز در آن سرما و بارون می رفتم کانون و با مربی پسرها مواجه می شدم و با تعجب می پرسیدم چرا خانم پ و کاف نیستن؟! مربی پسرها لابد می توانست تا هفته ی بعد هم بخندد! که دخترجان تو از وقتی مدرسه می رفتی و اینجا می اومدی بعدازظهر روزهای زوج و صبح روزهای فرد برای دخترها بوده و عکسش مال پسرها! حالا سه شنبه بعدازظهر سراغ خانم پ را می گیری؟!
خیلی چیزها را هم یادم نبود که روز قبل که دیروزش بوده اتفاق افتاده نه پریروز !!
تا شب فکر می کردم که چهارشنبه بوده و روز بعد 5شنبه ست.
پ.ن: در راستای پست قبلی! پیشنهاد یارا تأیید می شود! داوطلبان بشتابند.
یاد فیلم عروس فراری افتادم با بازی جولیا رابرتز که همچین بلایی سر کله ی آقای خبرنگار آورده بودن و رنگی رنگی شده بود!
Posted by
Donya
at
1/02/2008
2
comments
برچسبها: فراموشم ست
Tuesday, January 1, 2008
هوم؟
این روزها بدم نمی آید محض تنوع هم شده یک بلایی سر خودم بیارم!
پ.ن: چرا منفی فکر می کنید؟ خودم را نخواستم بکشم که!! می تونم موهام را از ته بزنم! یا رنگ وارنگش کنم یا شوهر کنم اصلن..
پ.ن2: چرا در حال حاضر من نمی تونم هیچ کدوم از وبلاگهای پرشین را باز کنم؟
Posted by
Donya
at
1/01/2008
7
comments
برچسبها: خودکشی
دانایان کل
من هیچ ادعایی برای درک زندگی ندارم. هیچ اصراری هم ندارم ثابت کنم همینی که من فکر می کنم درسته و اینجوری باید باشه حتمن!
ولی آدمهای دور و برم فکر می کنن بهترین و بی نقص ترین تفکر را دارن و این حق را به خودشون می دن زندگی منو قضاوت کنن و حکم به اشتباه بودنش بدن.
بدون اینکه یه نگاهی به خودشون و رفتارشون با من بندازن ..
Posted by
Donya
at
1/01/2008
برچسبها: بی خیال دنیا
چه خبره؟ یه ذره یواش تر لطفن
سه .. دو .. یک
تست می شه!
سال 2008 میلادی شد یعنی الان؟ چند ماه دیگه هم 1387 شمسی؟!
چرا من نمی فهمم؟ گذر زمان را می گم.. حالیم نمی شه چرا؟ هی تا سر بر می گردونم شده سال بعد!
Posted by
Donya
at
1/01/2008
1 comments
برچسبها: روز می گذرد

