Wednesday, April 17, 2013
Posted by
Donya
at
4/17/2013
0
comments
Tuesday, April 16, 2013
Posted by
Donya
at
4/16/2013
0
comments
Sunday, April 14, 2013
Posted by
Donya
at
4/14/2013
0
comments
مشک آن است که خود ببوید نه آنکه بالای منبر برود
اولین سؤال این بود که چه کارهام؟ در این مدت در چهار شغل مختلف رزومه داشتم و به قول این آقا این در سینمای ایران متعارف و در جهان نامتعارف ست و آدمها تخصصیتر هستند ولی بعد در خلال حرفها فهمیدم خودشان خیلی بیشتر از من شاخههای مختلف را تجربه کرده حتا خارج از سینما.
بعد از دوساعت صحبت آمدم بیرون و قرار شد من نمونه کارم را ایمیل بفرستم، ایشان فیلمنامه بفرستد و دو روز بعد همدیگر را ببینیم.
از آدمهای بسیار قدیمی این سینما ست و از نگاه آدم اولی از همان فیلمفارسی کاران. شنیده بودم بسیار جدی است ولی کار هیجانانگیزی در دست تولید دارد که حاضر بودم با هر قیمتی همکاری کنم. گفتم فلانی هستم و عذرخواهی کرد این چند روز به شدت گرفتار است. لطفن یکشنبه تماس بگیرم و لطف کنم وقتی میآیم چندتا نمونه کار هم برایش ببرم.
مگر میشد بگویم نه؟ بسکه مؤدب و محترم بود.
Posted by
Donya
at
4/14/2013
0
comments
Saturday, April 13, 2013
زندگی در جریان
Posted by
Donya
at
4/13/2013
0
comments
Thursday, April 11, 2013
Posted by
Donya
at
4/11/2013
0
comments
و هیچ خطی وجود نداره.
Posted by
Donya
at
4/11/2013
0
comments
Tuesday, April 9, 2013
بعدش انگار در سکوت یه نقطه میذاره سرخط و تو میدونی میخواد حرف بزنه و با این شروع میشه: "خب. بچهجان..." یا بدون هیچ حرف پس و پیش: "بچهجان..."
Posted by
Donya
at
4/09/2013
0
comments
Monday, April 8, 2013
امیدوارم یکی دیگه از نوستالژیهای کودکیم را با دست خودم ویران نکنم.
دینگ دینگ دینگ.. لینگ لینگ لینگ
Posted by
Donya
at
4/08/2013
0
comments
Tuesday, April 2, 2013
روی زانوی چپ رد خون خشک شده و خراشیدگی از دیروز مانده که موقع رد شدن از کنار میز شیشهای با پایههای فلزی برخورد کردم.
Posted by
Donya
at
4/02/2013
0
comments
Thursday, March 28, 2013
Posted by
Donya
at
3/28/2013
0
comments
Wednesday, March 20, 2013
دیروز هشت ساعت در ترافیک بودم برای رسیدن به خانه. خوابم میآمد و عید بیمعنیتر میشد. ور غرغرو را هل میدادم عقب که اجازهی جولان دادن پیدا نکند. وقتی رسیدم هنوز هوا روشن بود، خوابیدم، ساعتها.. شب بیدار شدم. چهارشنبهسوری برای من مراسم جدی نبود ولی برای اهل خانه و شهر جدی بود. بابا از قبل چوبها و علفهای حیاط ِ هرس شده را نگه داشته بود. انواع فشفشه و ترقه آماده بود. گازوییل به میزان لازم خریداری شده بود.
باران میبارید تا چندساعت قبل. چوبها خیس و کوچه پر از آب.. اما به ضرب و زور گازوییل و کاغذهای خشک، آتشها روشن شدند. کوچه شلوغ و شلوغتر شد. تا نیمههای شب شادی و رقص مهمان کوچه بود. جشنی با حضور آشناها و غریبهها.
صبح با صدای ترانههای بهارطوری از خواب بیدار شدم. بابا در خانه راه میرفت و بشکن میزد. صدای مامان میآمد که نفر بعدی را به حمام هدایت میکرد.
پتو را کشیدم روی سرم. خوابم میآمد. بابا ایستاده بود توی اتاق و حرف میزد. شلوغترین بچهی خانه ست همیشه. بدخلقی ِ بیخوابی رفت کنار و خنده آمد. صبحانه خوردم و پیوستم به جمع آدمهای پرعجلهی خانه که کارهای نیمه تمام، تمام شود.
مامان گفته بود ملافهها و لباسهای کثیف و هرچیز شستنی که در خانه دارم را همراه بیاورم و از دیروز انگار عهد بسته بود هیچ لباس کثیفی در سال جدید نداشته باشم. تا روی مبلها لباسها و ملافههای شستهشده بود و باید جمع میشد.
حوالی ظهر مامان را تا بازار روز رساندم. شهر کوچک و عزیز من پرجنبوجوش زندگی میکرد. خیابانها پر بود از آدمهای دقیقهی نود که مشغول خرید بودند. صفهای تاکسی پر از مسافران منتظر.
نشسته بودم منتظر مامان و به عابرین لبخند میزدم. شاید روح جشن باستانی در من نفوذ کرده بود. دلم میخواست به مرد عبوسی که بابت لحظهای گیر کردن پشت ماشین دیگری زیر لب فحش میداد یادآوری کنم عید ست. دوساعت دیگر سال تحویل میشود. بخند.
سفرهی هفتسین چیدم. نهار در عجله خورده شد. خانواده به سنت همیشه لباسهای نو بر تن کردند جز من که به خرید فکر نکرده بودم.
از نیم ساعت مانده به سال تحویل زندگی روی دور تند بود. هرکسی از یک گوشه فریاد میزد زود باشید و شمارش معکوس. یک دقیقه مانده، خانواده جلوی هفتسین آرام گرفت.
عکس گرفتیم، بابا با وجود اینکه عیدیاش را از قبل داده بود و به قول مینا بسیار چسبید و عالی بود، به خواستهی منا در شروع سال جدید عیدی نقدی هم داد تا جیب پرپول داشته باشیم در سال جدید. با ترانهی جدید شهرام شبپره رقصیدیم. بابا گفت فقط برای شماها میرقصم. راست میگفت. تا امسال هیچ وقت نرقصیده بود و حالا با دخترهایش میرقصید و مامان از این صحنهی تاریخی فیلم میگرفت.
مینا و شوهرش که رسیدند رفتیم خانهی مادربزرگ. در خانه باز بود. یادم رفته بود یک روزهایی در ِ این خانه همیشه باز است و آدمها میآیند و میروند. سالن بزرگ خانهی مادربزرگ پر بود. عموها، عمهها و تعداد زیادی از نوهها. مادربزرگ خوشحال بود.
نوروز اینجا بود. کنار این آدمها، در این شهر.. نوروز اینجاست. وقتی بابا، مامان و دخترها کنار هم هستیم.
پ.ن: سال نوی همگی مبارک. با آرزوهای خوب
Posted by
Donya
at
3/20/2013
0
comments
Wednesday, January 30, 2013
Saturday, January 5, 2013
Posted by
Donya
at
1/05/2013
0
comments
Wednesday, December 26, 2012
Posted by
Donya
at
12/26/2012
0
comments
Sunday, November 4, 2012
Posted by
Donya
at
11/04/2012
0
comments
Thursday, October 11, 2012
Posted by
Donya
at
10/11/2012
0
comments
Thursday, September 13, 2012
Posted by
Donya
at
9/13/2012
0
comments
Tuesday, September 11, 2012
Saturday, September 8, 2012
Posted by
Donya
at
9/08/2012
0
comments
Monday, September 3, 2012
Posted by
Donya
at
9/03/2012
0
comments
Monday, August 13, 2012
Posted by
Donya
at
8/13/2012
1 comments
Sunday, July 22, 2012
Posted by
Donya
at
7/22/2012
1 comments
Saturday, July 14, 2012
Posted by
Donya
at
7/14/2012
0
comments
Monday, June 25, 2012
Posted by
Donya
at
6/25/2012
0
comments
Saturday, June 23, 2012
Posted by
Donya
at
6/23/2012
0
comments
Wednesday, June 20, 2012
..
و جورتر ابتياع كنيم.
اما نشد.
صادقانه ش اينه وقتي كه قرار بود پول ها وصول نشد و همه چيز دچار تأخير شد.
زندگي بدون يخچال انقدر كه فكر مي كنن سخت نيست. حداقل براي من سخت نبود جز امروز صبح كه دلم نون و پنير مي خواست به جاي بيسكوييت و چاي هر روزه براي صبحانه.
يا يه روزي هم هوس آشپزي داشتم اما بلد نبودم فقط براي يك وعده خريد كنم و غذا بپزم كه بازمانده ي چنداني نداشته باشه.
تلويزيون هم كه هميشه به نظرم وسيله ي تزئيني بوده و هست كه احساس نيازي بهش ندارم. فقط الان به علت فوتبال نبودش مشكل ساز شده كمي.
و پرده كه بقيه را بيشتر نگران مي كنه تا خودمون. نگراني را مي شه ديد تو نگاه كسي كه مي فهمه خونه مون از ديد غريبه ها پنهان نيست و آفتاب هميشه
توش پهنه!
آزار دهنده تر از خونه اي كه بعد از يك ماه هنوز مرتب نشده، برخورد دوستامونه.
آدمي كه به اسم ِ من دوست نزديك تون هستم يك ساعت مي شينه روبروم، تو خونه م نظريه ارائه مي ده و در حد گداي سر چهارراه برخورد مي كنه باهات و دل سوزي مي كنه و بي قراري مي كنه براي وضع خونه.
يا فلان چيز را تازه انداختن دور كاش يادشون به ما بود..
اين روزها ترجيح مي دم با كمترين آدم ها معاشرت كنم یا با آدم هايي باشم كه از وسايل خونه م نمي پرسن و اظهار ناراحتي نمي كنن برام.
Posted by
Donya
at
6/20/2012
0
comments
Tuesday, June 19, 2012
.
امروز دل م مي خواست نقاش باشم. رنگ بذارم روي رنگ و خط بكشم..
تا رها شم.
Posted by
Donya
at
6/19/2012
0
comments
Monday, June 18, 2012
آزمايشي
اين فقط يه تست مي تونه باشه كه از رو گوشي موبايل اين جا بنويسم. تنها
چيزي كه اين روزها براي نوشتن دارم.
نه.. شايد هم بايد تنبلي را كنار بذارم و با كاغذ و دست خطم آشتي كنم.
--
Donya Rad
Posted by
Donya
at
6/18/2012
0
comments
Tuesday, June 5, 2012
Posted by
Donya
at
6/05/2012
0
comments
Tuesday, May 29, 2012
Posted by
Donya
at
5/29/2012
0
comments
Tuesday, May 22, 2012
سیمکارت مرا قورت نده!
Posted by
Donya
at
5/22/2012
0
comments
Posted by
Donya
at
5/22/2012
0
comments
Monday, May 21, 2012
Posted by
Donya
at
5/21/2012
0
comments
Saturday, May 19, 2012
Posted by
Donya
at
5/19/2012
0
comments
Thursday, May 17, 2012
Posted by
Donya
at
5/17/2012
0
comments
Wednesday, May 16, 2012
مثل کوه محکم و استواری برای من
Posted by
Donya
at
5/16/2012
1 comments
Tuesday, May 15, 2012
Posted by
Donya
at
5/15/2012
0
comments
Sunday, May 13, 2012
من فقط دلم خواسته بود دامن بپوشم
Posted by
Donya
at
5/13/2012
4
comments
Wednesday, May 9, 2012
Posted by
Donya
at
5/09/2012
0
comments
Saturday, May 5, 2012
Posted by
Donya
at
5/05/2012
0
comments
Saturday, April 28, 2012
سوپ سبز
Posted by
Donya
at
4/28/2012
0
comments
Posted by
Donya
at
4/28/2012
0
comments
Thursday, April 26, 2012
Posted by
Donya
at
4/26/2012
0
comments
Wednesday, April 25, 2012
Posted by
Donya
at
4/25/2012
1 comments
Posted by
Donya
at
4/25/2012
0
comments
Posted by
Donya
at
4/25/2012
0
comments
Friday, April 20, 2012
Posted by
Donya
at
4/20/2012
0
comments
Sunday, April 8, 2012
نقطه نمی ذارم ته جمله که شوت نشه به اول جمله
تف به فیلترینگ که وقتی می خوای بنویسی باید به موانع و راه های رسیدن فکر کنی
سخت شده آقا! بد زمونه ای شده.. دو خط راحت نمی شه نوشت
Posted by
Donya
at
4/08/2012
0
comments
Friday, March 16, 2012
Posted by
Donya
at
3/16/2012
1 comments
Wednesday, March 7, 2012
Posted by
Donya
at
3/07/2012
0
comments
Tuesday, March 6, 2012
Posted by
Donya
at
3/06/2012
0
comments
Friday, December 30, 2011
Posted by
Donya
at
12/30/2011
0
comments
Tuesday, December 27, 2011
Posted by
Donya
at
12/27/2011
0
comments
Thursday, December 15, 2011
زندگی با ... - ۳
آقای راننده بارها در حال حرکت در ماشین را باز و بسته می کند. از نقص فنی ماشین باید گذشته باشد و بیشتر شبیه تیک عصبی ست.
خانه نواب بسیار کوچک است. ۷۰ - ۸۰ متر برای ۴۰ نفر آدم!
از وقتی به این جا نقل مکان کرده ایم تیزی دندان ها بیشتر به چشم می آید و همه به خون هم تشنه اند. خودمان و ابزار مورد نیاز را باید با چنگ و دندان حفظ کنیم تا خطری تهدیدمان نکند. یکی از بالا فقط داد می زند سریع تر! سریع تر! و آدم ها درحال حرکت به هم برخورد می کنند، توی دست و پای هم می روند، له می شوند، جمع می شوند و مچاله تر می شوند.
آشپزخانه با ملافه و کیسه زباله های مشکی بهم گره خورده، اتاق تعویض لباس می شود. میز گریم مدام در حال جابجایی ست. رک لباس ها سر از بالکن در می آورد و ترس از وزش باد که مبادا لباسی را از طبقه ی هشتم با خودش ببرد آرامش را سلب می کند. آبدارچی درخواست یک پریز برق دارد تا سماورش را در راهرو و روی پله ها روشن کند..
لیوان چای هر گوشه ای می تواند باشد تا مثل برق باعث جهیدنت شود و تاول، درد و سوزش را روی پایت به یادگار بگذارد.
این جا جایی برای نشستن به سختی پیدا می شود..
تولید هم مدام جیب های خالی اش را وسط می گذارد!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
1 comments
زندگی با ... - ۲
زنگ بیدار باش ظلم مضاعفی ست در تاریخ بشریت!
آدمیزاد باید انقدر بخوابد تا خودش بیدار شود بدون هیچ تق و توق و اجباری!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
0
comments
Monday, December 12, 2011
زندگی با اعمال شاقه
هر روز به امید تمام شدنش می گذرد..
Posted by
Donya
at
12/12/2011
0
comments
Monday, November 28, 2011
Posted by
Donya
at
11/28/2011
0
comments
Monday, November 21, 2011
Posted by
Donya
at
11/21/2011
1 comments
Thursday, October 27, 2011
Posted by
Donya
at
10/27/2011
2
comments
Posted by
Donya
at
10/27/2011
0
comments
Monday, October 24, 2011
Posted by
Donya
at
10/24/2011
0
comments
Saturday, October 22, 2011
جمعه با تئاتر
Posted by
Donya
at
10/22/2011
0
comments
Saturday, October 15, 2011
Posted by
Donya
at
10/15/2011
1 comments
Wednesday, October 12, 2011
Posted by
Donya
at
10/12/2011
0
comments
Tuesday, October 4, 2011
Monday, September 19, 2011
یادم نره قوی باشم
Posted by
Donya
at
9/19/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/19/2011
0
comments
Thursday, September 15, 2011
Posted by
Donya
at
9/15/2011
1 comments
Wednesday, September 14, 2011
Posted by
Donya
at
9/14/2011
0
comments
Tuesday, September 13, 2011
فردا صبح باید بروم ببینم از اینجا میشود سیمکارتم را بگیرم یا نه؟ پس تا اطلاع ثانوی شمارهای هم ندارم..
کل دفترچه تلفن عریض و طویل -بدون هیچ نسخهی پشتیبانی- را هم از دست دادم. دوست داشتید شمارهی تماستان را ایمیل بفرستید..
خواستید پیدایم کنید هم فعلن ایمیل بفرستید. تا فردا ببینم چه کار میشود کرد در شهر غریب..
Posted by
Donya
at
9/13/2011
0
comments
برچسب: طرح ِ یادآوری نیمهی پر لیوان
Posted by
Donya
at
9/13/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/13/2011
2
comments
Sunday, September 11, 2011
Posted by
Donya
at
9/11/2011
1 comments
Thursday, September 8, 2011
زندگی با چشمان بسته
Posted by
Donya
at
9/08/2011
0
comments
Wednesday, September 7, 2011
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Monday, September 5, 2011
Posted by
Donya
at
9/05/2011
1 comments
Saturday, September 3, 2011
Friday, August 26, 2011
Posted by
Donya
at
8/26/2011
0
comments
Friday, August 12, 2011
Posted by
Donya
at
8/12/2011
0
comments
Thursday, August 11, 2011
Posted by
Donya
at
8/11/2011
2
comments
Wednesday, August 10, 2011
Monday, August 8, 2011
خط قرمز
Posted by
Donya
at
8/08/2011
0
comments
Sunday, August 7, 2011
Saturday, August 6, 2011
Posted by
Donya
at
8/06/2011
0
comments
Friday, August 5, 2011
Wednesday, August 3, 2011
Wednesday, July 27, 2011
Wednesday, July 20, 2011
اتاقم برای هیچچیزی جا نداره..
Posted by
Donya
at
7/20/2011
0
comments
Sunday, July 17, 2011
یک اتفاق
میگه: چرا تئاتر خوندی؟
- چون عکاسی قبول نشدم!
واقعیت همین بود..
Posted by
Donya
at
7/17/2011
0
comments
Wednesday, July 13, 2011
-2
میگه: امروز چندمه؟
میگم: بیست و سوم؟
میگه: نه! بیست و دومم..
میگم: آها!
میگه- چه ساعتی اجرا داریم؟
ساعت 2
کجا اجرا داریم؟
پلاتو 2
اسمش چیه؟
میگم: منهای 2
پ.ن: تمام شد!
Posted by
Donya
at
7/13/2011
0
comments
Monday, July 11, 2011
..
زنگ زدم که چرا نیومدی هنوز؟
میگه سرما خوردم و حالم بده.. نمیتونم بیام
الان هیچ ایدهای ندارم اگه فردا هم نیاد چه باید کنم؟
Posted by
Donya
at
7/11/2011
0
comments
Thursday, July 7, 2011
Sunday, July 3, 2011
بداخلاقم و خسته و گیج
مغزم تعطیل رسمی! قدرت فکر کردن ندارم..
دلم خواسته برگردم خونه چند روزی بخوابم.
Posted by
Donya
at
7/03/2011
1 comments

