Friday, December 30, 2011
Posted by
Donya
at
12/30/2011
0
comments
Tuesday, December 27, 2011
Posted by
Donya
at
12/27/2011
0
comments
Thursday, December 15, 2011
زندگی با ... - ۳
آقای راننده بارها در حال حرکت در ماشین را باز و بسته می کند. از نقص فنی ماشین باید گذشته باشد و بیشتر شبیه تیک عصبی ست.
خانه نواب بسیار کوچک است. ۷۰ - ۸۰ متر برای ۴۰ نفر آدم!
از وقتی به این جا نقل مکان کرده ایم تیزی دندان ها بیشتر به چشم می آید و همه به خون هم تشنه اند. خودمان و ابزار مورد نیاز را باید با چنگ و دندان حفظ کنیم تا خطری تهدیدمان نکند. یکی از بالا فقط داد می زند سریع تر! سریع تر! و آدم ها درحال حرکت به هم برخورد می کنند، توی دست و پای هم می روند، له می شوند، جمع می شوند و مچاله تر می شوند.
آشپزخانه با ملافه و کیسه زباله های مشکی بهم گره خورده، اتاق تعویض لباس می شود. میز گریم مدام در حال جابجایی ست. رک لباس ها سر از بالکن در می آورد و ترس از وزش باد که مبادا لباسی را از طبقه ی هشتم با خودش ببرد آرامش را سلب می کند. آبدارچی درخواست یک پریز برق دارد تا سماورش را در راهرو و روی پله ها روشن کند..
لیوان چای هر گوشه ای می تواند باشد تا مثل برق باعث جهیدنت شود و تاول، درد و سوزش را روی پایت به یادگار بگذارد.
این جا جایی برای نشستن به سختی پیدا می شود..
تولید هم مدام جیب های خالی اش را وسط می گذارد!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
1 comments
زندگی با ... - ۲
زنگ بیدار باش ظلم مضاعفی ست در تاریخ بشریت!
آدمیزاد باید انقدر بخوابد تا خودش بیدار شود بدون هیچ تق و توق و اجباری!
Posted by
Donya
at
12/15/2011
0
comments
Monday, December 12, 2011
زندگی با اعمال شاقه
هر روز به امید تمام شدنش می گذرد..
Posted by
Donya
at
12/12/2011
0
comments
Monday, November 28, 2011
Posted by
Donya
at
11/28/2011
0
comments
Monday, November 21, 2011
Posted by
Donya
at
11/21/2011
1 comments
Thursday, October 27, 2011
Posted by
Donya
at
10/27/2011
2
comments
Posted by
Donya
at
10/27/2011
0
comments
Monday, October 24, 2011
Posted by
Donya
at
10/24/2011
0
comments
Saturday, October 22, 2011
جمعه با تئاتر
Posted by
Donya
at
10/22/2011
0
comments
Saturday, October 15, 2011
Posted by
Donya
at
10/15/2011
1 comments
Wednesday, October 12, 2011
Posted by
Donya
at
10/12/2011
0
comments
Tuesday, October 4, 2011
Monday, September 19, 2011
یادم نره قوی باشم
Posted by
Donya
at
9/19/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/19/2011
0
comments
Thursday, September 15, 2011
Posted by
Donya
at
9/15/2011
1 comments
Wednesday, September 14, 2011
Posted by
Donya
at
9/14/2011
0
comments
Tuesday, September 13, 2011
فردا صبح باید بروم ببینم از اینجا میشود سیمکارتم را بگیرم یا نه؟ پس تا اطلاع ثانوی شمارهای هم ندارم..
کل دفترچه تلفن عریض و طویل -بدون هیچ نسخهی پشتیبانی- را هم از دست دادم. دوست داشتید شمارهی تماستان را ایمیل بفرستید..
خواستید پیدایم کنید هم فعلن ایمیل بفرستید. تا فردا ببینم چه کار میشود کرد در شهر غریب..
Posted by
Donya
at
9/13/2011
0
comments
برچسب: طرح ِ یادآوری نیمهی پر لیوان
Posted by
Donya
at
9/13/2011
1 comments
Posted by
Donya
at
9/13/2011
2
comments
Sunday, September 11, 2011
Posted by
Donya
at
9/11/2011
1 comments
Thursday, September 8, 2011
زندگی با چشمان بسته
Posted by
Donya
at
9/08/2011
0
comments
Wednesday, September 7, 2011
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
9/07/2011
0
comments
Monday, September 5, 2011
Posted by
Donya
at
9/05/2011
1 comments
Saturday, September 3, 2011
Friday, August 26, 2011
Posted by
Donya
at
8/26/2011
0
comments
Friday, August 12, 2011
Posted by
Donya
at
8/12/2011
0
comments
Thursday, August 11, 2011
Posted by
Donya
at
8/11/2011
2
comments
Wednesday, August 10, 2011
Monday, August 8, 2011
خط قرمز
Posted by
Donya
at
8/08/2011
0
comments
Sunday, August 7, 2011
Saturday, August 6, 2011
Posted by
Donya
at
8/06/2011
0
comments
Friday, August 5, 2011
Wednesday, August 3, 2011
Wednesday, July 27, 2011
Wednesday, July 20, 2011
اتاقم برای هیچچیزی جا نداره..
Posted by
Donya
at
7/20/2011
0
comments
Sunday, July 17, 2011
یک اتفاق
میگه: چرا تئاتر خوندی؟
- چون عکاسی قبول نشدم!
واقعیت همین بود..
Posted by
Donya
at
7/17/2011
0
comments
Wednesday, July 13, 2011
-2
میگه: امروز چندمه؟
میگم: بیست و سوم؟
میگه: نه! بیست و دومم..
میگم: آها!
میگه- چه ساعتی اجرا داریم؟
ساعت 2
کجا اجرا داریم؟
پلاتو 2
اسمش چیه؟
میگم: منهای 2
پ.ن: تمام شد!
Posted by
Donya
at
7/13/2011
0
comments
Monday, July 11, 2011
..
زنگ زدم که چرا نیومدی هنوز؟
میگه سرما خوردم و حالم بده.. نمیتونم بیام
الان هیچ ایدهای ندارم اگه فردا هم نیاد چه باید کنم؟
Posted by
Donya
at
7/11/2011
0
comments
Thursday, July 7, 2011
Sunday, July 3, 2011
بداخلاقم و خسته و گیج
مغزم تعطیل رسمی! قدرت فکر کردن ندارم..
دلم خواسته برگردم خونه چند روزی بخوابم.
Posted by
Donya
at
7/03/2011
1 comments
Thursday, June 30, 2011
دو ساعت از نیمهشب گذشته بود، م با شلوار گرمکن و دمپایی راه افتاد و رفت بیرون تا سیگار بخرد..
ع گفت: نرفته!
گفتم: رفته!
گفت: نرفته بابا! پشت در مونده حتمن.. الان جایی باز نیست.
در را باز کردم.. نبود!
صدای باران شدیدتر میشد.. با ع ایستادیم جلوی بالکن و باد خنک و بوی باران میخورد به صورتمان.. گفتم: خوش به حال م! رفت پیادهروی زیر بارون.. سیگار همش بهانه بود.
م برگشت مثل موش آبکشیده! گفت: همه جا بسته بود.
دوباره نشستیم به حرف زدن و سرکوفت زدن به م که بچهجان پاشو برو درست را بخوان! 8صبح امتحان داشت با جزوهی نخوانده.. بعد از 5دقیقه پاکت سیگار را از جیب شلوارش درآورد و گذاشت وسط..
عکس میدیدیم و حرف میزدیم و وسوسهی بعدی خزید زیر پوستمان! گفتم: آبمیوه نداریم..
ع گفت: کدوم مغازه باز بود؟ من میرم میخرم!
م گفت: منم همراهت میام. بیا بریم.
گفتم: منم میام!
نگاهم کردند و بعد از کمی مکث، م گفت: خب! تو هم بیا..
ساعت 2و نیم شب، باران نمی بارید دیگر و همه جا خیس بود.. زدیم از خانه بیرون. سرکوچه رسیدیم، م گفت: گشت بگیرتمون چی؟
گفتم: گشت کجا بود بابا؟ میریم تا سر خیابون یه آب آلبالو می خریم و برمیگردیم.
ع گفت: منو بگیرن، میبرن دادگاه نظامی!
گفتم: ما را تحویل حراست دانشگاه میدن برامون یه پرونده هم اونجا بسازه!
ترسیدیم؟ نه.. بیخیال و جست و خیزکنان خندیدیم و رفتیم تا سر خیابان. چراغهای قرمز میچرخید از دور.. گفتم: گشت!
م گفت: جایی میتونی خودت را قایم کنی؟ .. انگار تو جیب جا میشدم!
ایستادم یک گوشه و گفتم برید خرید کنید و برگردین.. م از نیمهی راه برگشت! نگران بود بترسم از تنهایی!
گفتم: آقا چرا مزاحم می شی؟ الان تحویلت میدم..
ع رسید با آبآلبالو! گفت: ما با خودمون چه فکری کردیم 2 تا پسر و یه دختر با آب آلبالو نصف شب تو خیابون؟ اونم تو این شهر..
راه افتادیم به سمت خانه.. ماشین گشت اینبار از روبرو میآمد. قدمهایم را کند کردم و صبر کردم م و ع دور شوند از من..
م و ع تند میرفتند و از دور میگفتند: زود باش!
آرام قدم برمیداشتم. دزدی نکرده بودم که بترسم.. هوس کرده بودم زیر باران قدم بزنم و آبآلبالو فقط بهانه بود..
پیچیدیم توی کوچه.. دویدم تا زودتر کلید بندازم توی قفل و پناه ببریم به خانه.
بطری و لیوانها را آوردیم. ع گفت: دنیا تو چرا باهامون اومدی؟
گفتم: خواستم خاطره براتون بسازم از دختری با مانتوی سفید و روسری قرمز!
م گفت: کلی خندیدیم ولی غم داره بیشتر تا خنده..
لیوانها را زدیم به هم به سلامتی امشب.. به سلامتی سربازهایی که ترس ِ دادگاه نظامی و اضافه خدمت همیشه پشت در منتظرشونه.. به سلامتی دانشجوهای شب امتحانی.. به سلامتی خودمون!
Posted by
Donya
at
6/30/2011
3
comments
Wednesday, June 29, 2011
چند هفته که میگذره و میبینه حالا تثبیت شده و نقش مال خودشه، تمرینها را نمیاد.
آخه لامصبها هنوز کار دانشجوییه اینجوری شلنگ تخته میندازید، پس فردا چه غلطی میخواین کنید؟
تو نبودی اومدی به من گفتی منم هستم؟ یه نقشی هم برای من بذار، هر کاری ازم بر بیاد برای پایاننامهت میکنم؟
Posted by
Donya
at
6/29/2011
0
comments
Tuesday, June 28, 2011
Posted by
Donya
at
6/28/2011
0
comments
Wednesday, June 8, 2011
گریه
گریه
گریه
صبح با صدای گریه شدید و بیوقفهی نوزاد همسایه از خواب بیدار میشم
شب، لابلای گریههاش به خواب میرم
Posted by
Donya
at
6/08/2011
1 comments
Sunday, May 29, 2011
چرخه
سرم درد میگیرد، چشمهایم دردناک میشود.. باز اشک جمع میشود وگریهام میگیرد..
Posted by
Donya
at
5/29/2011
1 comments
Saturday, May 28, 2011
دارم فکر میکنم کولهام را جمع کنم و برم
همین الان
کجا میشه رفت؟
Posted by
Donya
at
5/28/2011
0
comments
Thursday, May 26, 2011
محتویات یخچال را بالا پایین کردم.. لیست خرید نوشتم و کسری ها خریداری شد. مرغ بود و نخودفرنگیهایی که چند روز پیش خریده بودم و بادمجانهایی که کباب کرده بودم..
سیبزمینیها در آب قل میخورد. مرغ و پیاز و ادویهجات در قابلمهای دیگر و نخودفرنگیهایی که آبپز میشدند. خواستم از زحمت و عجلهی فردا کم کنم..
شب خوابم نمیبرد. ساعت 4صبح مرغها را ریش کردم و سیبزمینی پوست کندم.. ظهر ِ پنجشنبه همه چیز محیا بود. سیبزمینیهای له شده و تخممرغی که آبپز میشد و خیارشورهایی که بسیار ریز خرد شد.. همه با سس مخلوط شدن و کمی برای نهار و بقیهی سالاد اولویه ریخته شد در ظرف و ماند برای شام..
بادمجان کبابی دیگر یخش باز شده بود. گوجهها رنده شد و سیرها کوبیده.. میرزاقاسمی که فقط مانده بود تخم مرغی گوشهاش شکسته شود.. آنهم ماند برای وقتی که مهمانها رسیدند تا وقت شام گرم و تازه باشد..
خانهی آشفتهام تمیز شد. کتابها و لباسها جمع شدند. ظرفها شسته شد.. پیراهن راحت و تابستانیام جایش را به شلوار و بلوز داد. موهایم را شانه کردم، عطر نشست روی تنم..
تنقلات خریدم و شکلاتها را ریختم توی ظرف.. آب ریختم توی کتری تا چای دم کنم..
ساعت از 8گذشت. برنجهای خیس خورده منتظر بودند. نمیخواستم تهدیگ نرم یا سوختهای داشته باشم. صبر کردم..
ساعت 9ونیم شب، برنجهای آبکش شده را میریختم توی قابلمه.. فکر کردم تا برنج دم بکشد، میرسند لابد!
موبایلم زنگ زد. گفت: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ .. گیرم که ناراحت هم میشدم. چه فرقی میکرد؟
بهانه آوردند و گفتند: ببخش! نمیآییم!
Posted by
Donya
at
5/26/2011
0
comments
Wednesday, May 25, 2011
Tuesday, May 24, 2011
نشستم اینجا با قرص نیمسوخته، منتظرم صدای ویزویز پشهای بلند شه تا قرص
را فروکنم تو حلقش!
چند شبه خواب را ازم گرفتن
Posted by
Donya
at
5/24/2011
0
comments
Monday, May 23, 2011
علایم افسردگی را سرچ کردم
بیشک همشون را دارا هستم!
قدم بعدی؟
خودم را از این وضعیت بکشم بیرون.
Posted by
Donya
at
5/23/2011
1 comments
Sunday, May 22, 2011
بیا باهم کور شیم
دستهای از آدمها هستند به محض اینکه عینک طبی روی چشمت میبینن اولین
توصیشون اینه: " عینک نزن! چشمات عادت میکنه!"
و بعد هم خودشون را مثال میزنن که چندین ساله دکتر عینک براشون تجویز
کرده اما استفاده نمیکنن! یا دور را اصلن نمیبینن و حدس میزنن نمره
چشمشون خیلی بالا رفته باشه اما هنوز معتقدن بهتره چشمهای ضعیفتری داشت
تا اینکه مبادا چشمشون به عینک عادت کنه!
بعد هم که میگی البته من مشکل دور و نزدیک ندارم. همه جارا به خوبی
میبینم. چشمام آستیگمات هست فقط! دردناک میشه و ترجیح میدم بجای تحمل
درد در مواقعی از عینک استفاده کنم..
جواب میدن: اتفاقن چشم منم آستیگمات هست! حالاعینکت را بردار.. عادت میکنی ها!
Posted by
Donya
at
5/22/2011
0
comments
Saturday, May 21, 2011
شنبه، ساعت 10 صبح
اولین امتحان ِ ترم آخر
ساعت 3:25 بامداد و نیمی از جزوه باقی مانده و نیمهی دیگر در خاطر نمانده
حالا فقط میشود زیر تمام برگهها نوشت: ترم آخر ست و در انتظار ِ پایان
Posted by
Donya
at
5/21/2011
0
comments
Thursday, May 19, 2011
دلم میخواست میتونستم بیشتر بنویسم و بلندتر حرف میزدم شاید کمی از
مشکلات بریزه بیرون و سبکتر شه
اما جیمیل به حالت بیسیک باز میشه و وقتی ایمیل میفرستم یک شکل بدفرم
و بدقیافهای پیدا میکنه با خطوط شکسته
کیبوردم هم خوب نیست و تایپ کردن باهاش سخته
بلاگر فیلتره و وبلاگ هم همینطور.. تنها راه اینه برای وبلاگ ایمیل بفرستم.
این روزها سختترین کار برام بیرون رفتن از خونه ست. بیشتر میخوابم و
بیشتر میافتم به جون خونه..
امروز تمام بعدازظهر تا شب صرف زدودن یخ از یخچال شد و تمیز کردنش..
همچنین سابیدن توالت و دستشویی و کاشیهای حمام و در آخر دوش گرفتن
کمی کتاب خوندن و به خواب رفتن.. وقتی اساماس دادی من خواب بودم و حالا
که بیدار شدم خیلی دیره برای جواب دادن.. و میترسم فردا یادم بره
اساماس بفرستم! همونطور که مامان یه هفته ست گفته یه بسته رسیده به
خونه و گذاشته تو اتاقم! و من یادم میره زنگ بزنم به دوستم و بگم مرسی
از هدیهات و هنوز نرفتم خونهی پدری تا بتونم بسته را باز کنم و
ببینمش..
اردیبهشت هم داره تمام میشه..
استاد راهنما فط تا آخر تیرماه هست و بعد میره فرنگ! یعنی عقب انداختن
پایاننامه را غیرممکن کرده..
من؟ فعلن نشستم وسط خونهی خالی
Posted by
Donya
at
5/19/2011
0
comments
Tuesday, May 17, 2011
از اینجا متنفرم!
از دانشگاه رفتن، کلاسها و دیدن آدمهایی که منو به دانشگاه و درس و
مدرسه ربط میدن انزجار دارم!
با اجبار و بغض میرم و با چشمهای پر از اشک برمیگردم..
بدم میاد از این روزها و لحظهها..
چندبار تا دفتر مدیرگروه رفتم تا پایاننامهام را بندازم عقب و کلن این
ترم را بیخیال شم.. یادم افتاد یه گروه به خاطر من داره تمرین میکنه و
وقت میذاره اما من هنوز هیچ کاری براشون نکردم..
دکور و لباس و نقشهها و پلان نوری و هیچی حاضر نیست..
دلم نمیخواد حتا از خونه برم بیرون..
کاش میشد یه مدت برم یه جای خیلی دور بدون تنفر و هراس از مدرسه..
Posted by
Donya
at
5/17/2011
0
comments
Monday, May 16, 2011
امشب مهمون داشتم! موقع ِ شام خوردن بشقاب از دستش افتاد و هزار تیکه شد..
بعد از شام، چای آوردم و موقع ِ حرف زدن دستش خورد و لیوان چای ریخت روی زمین..
یکی از دوستان اومد کمک کنه زیراندازی که روی موکت بود را جمع کنیم تا
قبل از اینکه رنگ ِ چای بگیره، بشوریمش..
تنگ ِ پر از تیلهها را بلند کرد و گذاشت یه گوشهی دیگه.. تنگ با اولین
برخورد به زمین، چند تکه شد!
Posted by
Donya
at
5/16/2011
0
comments
Saturday, May 7, 2011
Posted by
Donya
at
5/07/2011
2
comments
Sunday, May 1, 2011
Posted by
Donya
at
5/01/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
5/01/2011
0
comments
Friday, April 29, 2011
حالا یهو یه وقتهایی یادم میاد اینم هست.. اکثر وقتها که زندگانی خودمو دارم و یادم هم نیست کی میخونه و کی نمیخونه..
فقط ته اعماقم یه جاهایی میگه ننویس! نگو..
کمی بعد هم میگه: بیخیال! اصلن چرا فامیل ِ آدم نباید شعور داشته باشه که اینجا را با بیرون قاطی نکنه؟
Posted by
Donya
at
4/29/2011
0
comments
زن گفت: خیلی سرده، نتونستم بیرون بمونم!
- نمیدونم کی میرسیم با این هوا و جاده.. اولش که مه بود و بارون، حالا هم تگرگ! .. نگران نباش!
نگاهم به یخهایی بود که روی برف پاککن ِ خاموش جمع میشد و شیشه را میپوشاند..
- کلید را جا نذاری! برو.. خوش بگذره بهت. منم رسیدم خبر میدم. خدافظ
مردد بودم برای بیرون رفتن. روی صندلی جابجا شدم و سرم را چرخاندم به سوی عقب.. لبخند تحویل دادم به زن و گفتم: خیلی سرد شده..
زن ِ میانسال هیکل تقریبن درشتی داشت، با صورت جدی، خشن و ابروهای نامرتب.. ژاکت سیاهی روی مانتوی سیاهش به تن کرده و روسری سادهی سیاه رنگی موهای سیاهش را پوشانده بود.. توی ترمینال که دیدمش هیچ ساک و وسیلهای جز کیف دستیاش همراهش نبود.
زن سری به تأیید تکان داد و گفت: امروز ظهر خواهرم را دفن کردیم!
لبخند روی صورتم میماسد. آرام میگویم: تسلیت میگم..
زن ادامه میدهد: داغ ِ جوون خیلی بده! خیلی بد.. بدبخت پدر و مادرم.. بیچاره پیرزن و پیرمرد! چطور میخوان تحمل کنن؟ خواهر ِ جوونم.. داغ ِ جوون خیلی بده..
به زبانم میآید: صبر.. میگویم: خدا صبرتون بده.
میگوید: سه روز دنبال این بودیم جسدش را تحویل بدن تا دفنش کنیم. نمیدادنش..
از ذهنم میگذرد کشته شده؟ میپرسم: تصادف کرده بود؟
میگوید: نه.. شب خوابید و صبح بیدار نشد! .. نگه داشته بودن علت مرگ را بفهمن.
زن بغض میکند و اشک توی چشمهایش میگردد.. سرم را میاندازم پایین و با گوشهی کاپشنم بازی میکنم..
- خواهرم خیلی خوب بود ولی شوهرش اذیتش میکرد و خیلی درد کشید تو این زندگی.. مطمئنم یه راست رفته بهشت! دو تا دختر داره. 9 ساله و 12 ساله..
غمم میگیرد برای عاقبت بچهها..
تلفنش زنگ میزند. میگوید: هنوز نرسیدم.. نماز وحشت خوندین براش؟ یادت نره! ... الهام اگه زنگ زد چیزی بهش نگینا! نمیدونه ... باشه! خداحافظ
رو به من میگوید: دخترم نمیدونه! هنوز بهش نگفتیم خالهش فوت کرده..
سکوت میشود.. دو مسافر دیگر و راننده برمیگردند. ماشین حرکت میکند و نگاهم به سیاهی جاده ست.. باران با شدت میبارد، نوای غمگینی شنیده میشود و میخواند: دلی ناشاد دارم..
Posted by
Donya
at
4/29/2011
0
comments
Thursday, April 21, 2011
میگویم: خوب نیستم! نمیآیم سر تمرین.. با خنده میگوید: بیخود! باید بیایی!
بعد تند اشک میدود توی چشمم و گوله گوله سرازیر میشود! میگویم: گفتم که خوب نیستم. سرم درد میکند.. اما خودم هم میدانم درد ِ سرم اشک ندارد.
دستم را کنار میزند. میگوید: شوخی کردم! باور کن.. باور میکنم ولی باز اشکها سرریز شده روی گونه..
Posted by
Donya
at
4/21/2011
0
comments
Saturday, April 16, 2011
میگویم: خاطره تعریف کردم. یک اتفاق، واقعه یا اسمش را هرچیزی که میگذاری.. لزومن هرچیزی که آدم تعریف میکند که نباید یک "خب که چی؟" تهش داشته باشد.. میتوانی فقط گوش کنی. به همین سادگی! حتمن نباید یک مطلب عمیق و فلسفهای پشتش باشد..
میگوید: چرا تعریف میکنی پس؟ چرا با من حرف میزنی وقتی نمیخواهی بعدش سؤال و نظر و انتقادی بشنوی.. برو با دیوار حرف بزن که در سکوت حرفهات را گوش میده!
Posted by
Donya
at
4/16/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
4/16/2011
0
comments
Friday, April 15, 2011
Thursday, April 14, 2011
یکوقتهایی هم سکوت میکنم و وانمود میکنم نیستم، نمیشنوم..
آنهم منی که از هر فرصتی برای مهمان دعوت کردن استفاده میکردم و روزهایم پر بود از معاشرتهای دستهجمعی و سکوت برایم معنی نداشت..
Posted by
Donya
at
4/14/2011
0
comments
Wednesday, April 13, 2011
Posted by
Donya
at
4/13/2011
0
comments
Saturday, April 9, 2011
ولی حالا ترس از نرسیدن یا نتیجهی نامطلوب یه وقتهایی گریبانم را میگیره..
Posted by
Donya
at
4/09/2011
0
comments
Monday, March 28, 2011
آدمها میآیند و میروند..
Posted by
Donya
at
3/28/2011
0
comments
Saturday, March 26, 2011
یعنی واقعن قصد ندارن بلاخره آزادشون کنن؟
Posted by
Donya
at
3/26/2011
0
comments
Thursday, March 24, 2011
آن هم نه همینجوری چپاندن لباسها داخل کمد و جمع کردن از زیر دست و پا.. لباسهای زمستانی و گرم را جدا کردم. لباسهایی که دیگر نمیپوشیدم، لباسهایی که میشد دستمال و دستگیرهای چیزی شوند و ..
در یک لحظه اتاقم به شلوغترین وضع رسید با بیرون ریختن همهی لباسها.. بعد هم عملیات دستهبندی و جمع آوری!
Posted by
Donya
at
3/24/2011
0
comments
Wednesday, March 23, 2011
دردسرهای مهمان دعوت کردن
اول زنگ زد به پسرعمهام که پاشو فردا نهار بیا! بعد پسرعمه گفت که فردا خانهی خالهی زنش دعوت است و مامانم کمی باهاش چونه زد که مگه همین دوساعت پیش اینجا نبودی و گفتم برای فردا برنامه نذار و ...
زنگ زد به بابا که خواهرزادهات فردا نهار مهمان ست و شام دعوتشان کنم؟ بابا هم اوکی را داد.. دوباره مامان زنگ زد به پسرعمه که همان فردا شب تشریف بیاورید..
بعد زنگ زد به عمو بزرگه که عمه بزرگه خانهاش بود و چون نمیشد آنها را دعوت کند و به اینها بگوید نیایید که! همانطور که نمیشد عمه وسطی را دعوت کند که خانهی عمه کوچیکه بود و آنها را دعوت نکرد.. بعد هم فقط عمو کوچیکه میماند که قرار شد آنها هم بیایند دیگر..
زنعمو بزرگه گفت دیشب که پسرعمه و عمه بزرگه و دختر و دامادش اینجا مهمان بودهاند، دخترعمهام وقتی فهمیده که پسرعمه و زن و بچهاش هم هستن اصلن نیامده و راهش را کج کرده و رفته..
مامانم کمی فکرکرد.. میخواست زنگ بزند عمه وسطی و عمه کوچیکه را هم دعوت کند! یادمان افتاد عمه وسطی با عمو بزرگه قهر است و نمیشود با هم دعوتشان کرد.. از طرف دیگر عمه بزرگه هم جمعه ظهر برمیگشت تهران و پسرعمهام هم شنبه..
تصمیم گرفته شد مهمانها را دودسته کنیم.. عمو بزرگه و عمو کوچیکه و عمه بزرگه و دخترش فردا ظهر بیایند.. عمه وسطی و عمه کوچیکه و پسرعمهام پسفردا !
در همین حین پسرعمه باز زنگ زد که من با عمهها - که میشود خالههایش - حوصله ندارم بیایم و دلم میخواهد داییهایم - عموهای من - را ببینم اصلن! منم گفتم برو بابا گندش را در آوردی! اصلن تنها بیا..
ولی تنها هم نمیخواست بیاید.. دیروز تنها آمده بود عیددیدنی خب، بچهاش هم میخواست طوطی مامانم را جراحی کند! امروز هم که یه سر باز آمد خانهمان چای خورد و رفت..
مامانم تلفن را قطع کرد و موهایش در هوا پروازمیکرد و طفلک سرگیجه گرفته بود..نمیدانست حالا چه کسی را چه زمانی و با چه گروهی باید دعوت کند..
خواهره هم سریعن رفت با کاغذ و خودکار آمد و به مامان گفت: هیچ نگران نباش.. الان روی کاغذ مینویسیم و به دو گروه تقسیم میکنیم و دیگر مشکلی پیش نمیآید. تو خودت را ناراحت نکن..
Posted by
Donya
at
3/23/2011
0
comments
Tuesday, March 22, 2011
پماد استریل چشمی برای آدم تنها نیست. مهارت زیادی لازم ست که با یک دست پلک پایینت را بکشی و با دست دیگر پماد را بریزی داخلش بدون اینکه مژهها و صورتت را چرب کنی! بعدش هم برای چند ثانیه چشمانت از هم باز نمیشود و اگر ایستاده باشی راه برگشت را گم میکنی..
Posted by
Donya
at
3/22/2011
0
comments
Sunday, March 20, 2011
الان باید 11:45 باشد.. منتظرم آب جوش بیاید. چای بخورم.. زودتر از همیشه بخوابم. قطرهی چشم و دو نوع پماد را فرو کنم در چشمانم و بعد هم که نمیشود چشمها را باز نگه داشت..
نه خرید رفتم، نه اتاقم را تکاندم و نه دنبال تغییری رفتم..
به قول سارا : "عیدی که دلت خوش نباشه رو باید گل گرفتش"
Posted by
Donya
at
3/20/2011
1 comments
Thursday, March 17, 2011
روی صندلی تاکسی آرام میگیری و تا به مقصد برسی راهی برای فراراز آینهی ماشین نداری.. چشمها را میدزدی اما باز نگاهت بهشان میافتد که تا به تاست! سعی میکنی هردو را باز کنی انقدر که هماندازه شود اما فایدهای ندارد.. یکی گردتر و یکی جمع و کشیدهتر ست..
چرا تا الان نفهمیده بودی؟ سمت راست صورتت انگار بزرگتر و یا پهنتر از سمت دیگر ست..لبهایت آویزان ست.. نصفش را جمع میکنی توی دهانت.. خط ِ کج ِ غمگینی روی صورتت جا خوش میکند..
سر برمیگردانی به سمت مسافرها، به خیابان روبرو، به ساختمانهای کج و معوج.. اما باز میرسی به خودت.. به چینهایی که تازه کشف میکنی.. به سیاهی و گودی زیر چشمها.. انگار یک روزه پیر شدهای و زشتتر..
Posted by
Donya
at
3/17/2011
2
comments
Wednesday, March 9, 2011
یک هفته بود -شاید هم بیشتر - که خبر از فیسبوک نداشتم.. بعد ازچند روز آنلاین شدم، فیسبوک را باز کردم و خیالم راحت شد که منهدم نشده و هنوز پروفایلم دست خودم هست..
نه گودر باز شد و نه جیمیل! هیچ حوصلهی چک کردن هم ندارم. نمیدونم این نشانهی خوبیه در ترک عادت یا خوب نیست..
Posted by
Donya
at
3/09/2011
1 comments
شاید هم بهانه خوبی برای خونه تکونی باشه الان. دیشب بیشتر از 3 ساعت مرتب کردن اتاق و کتابهام طول کشید.. فردا نوبت آشپزخونه ست..
بیشتر ِ وقتم صرف خرید و تمیز کردن شد این چند روز.. باز ته دلم به وضع راضی کننده نرسیده..
همخونهام رفت. وقتی داشتم به خرید هدیهی فارغالتحصیلیش فکر میکردم عجیبترین رفتارها را از خودش نشون داد و آخر به جایی رسیدیم که از کنار هم بی هیچ نشان از آشنایی گذشتیم..
در مورد نوشتهی پایینی شاید بهتر باشه یه توضیحی بنویسم برات، عسل! ولی الان نمیتونم.. فقط اینکه درست فهمیدی که منظورم " بیشتر نشون دادن طیف متفاوت و وسیع افرادی که به هر شکل سوء مصرف دارن و تعداد رو به افزایششون هست " و هم اینکه "واقعیت" چقدر با تصورات و ذهنیات من متفاوت بوده و ...
Posted by
Donya
at
3/09/2011
0
comments
Wednesday, March 2, 2011
و دور بودند از دنیای من، از چشمانم، از زندگیام..
ترم اول که رسیدم حرف از آقای ح بود که بعدها هیچوقت هم ندیدمش.. بیمارستان بود از مصرف زیاد ترامادول!
ترم بعد که یکی از سال بالاییها جلوی گروه هنر تشنج کرد و روی زمین افتاد، صداهای بیتفاوتی به گوشم رسید که گفتند: زیادی زده! بار اولش نیست..
ماه قبل چشمانم گردتر شد وقتی فهمیدم از جمع10نفرهی گروه که هرکدام از ترمها و کلاسهای مختلف جمع شدهاند با سن و سال متفاوت، 4نفرشان اعتیاد دارند. در نگاه من ظاهرشان مثل من بود. بیشتر از من تحرک داشتند، به سختی راه نمیرفتند، نفسهایشان به شماره نمیافتاد، سینشان شین نشده بود، خموده و غیرعادی نبودند.. در ظاهر یکی بودند مثل هزاران آدم دیگر که هر روز ممکن ست ببینی.
دوستی گفت: فلانی به خانهمان رفت و آمد دارد.. شبهایی که شیشه میکشد از ترس در اتاق را قفل میکنم و می خوابم که توهمش گریبانم را نگیرد! نمیبینی تیک دارد؟ نمیبینی دماغش را به شدت و آنرمال بالا میکشد؟ و ...
این 4نفر را دیدی؟ یکیشان همه چیز میکشد ولی بیشتر تریاکی ست! ..آن 2نفر گاه گداری حشیش میکشند.. آن یکی هم شیشهباز ست!
یعنی نفهمیده بودی آقای نون هم معتاد ست؟ در حد بنز ترامادول مصرف میکند، مثل استاد فلانی!
دوستی بعد از مدتها زنگ زد که همین حوالی ست و دعوتش کردم به شام..
دستانش به شدت میلرزید. چیزی نپرسیدم و فکر کردم بیمار شده. در دلم غصه خوردم برایش.. دوست همراهم بعدتر گفت: چرا با این آدم عملی معاشرت میکنی؟
باور نکردم! فکر نمیکردم دوست اهل ادبیات و نویسندهام معتاد باشد.. برایم دلیل شمرد و آدمهای همراهش را نشانم دادن.
ترسیدم..
ترسیدم از جمع ِ 5نفرهای که 3تای آنها معتاد بودند..
از جریانات اخیر میگفت و اعتراض و ... دوستم آرام گفت: این میخواد مملکت را درست کنه که یه روز بی مواد نمیتونه سر کنه؟
با هردویشان تازه آشنا شده بودم. متولد 70 بودند و ترم اولی.. به نظرم بسیار دوستداشتنی! دوستی میگفت: این دو تا هم حتا...
Posted by
Donya
at
3/02/2011
4
comments
Posted by
Donya
at
3/02/2011
0
comments
Sunday, February 27, 2011
امروز بلاخره ساعت 7ونیم از رختخواب جدا شدم و بهانهای برای نرفتن پیدا نکردم و نتونستم خودم را قانع کنم که میشه نرفت.
در کمال خوشحالی اولین جلسهی کلاس بود و لبخند رضایت روی لبم بابت خوابی که در هفتههای گذشته از خودم دریغ نکردم!
Posted by
Donya
at
2/27/2011
0
comments
Friday, February 25, 2011
الان ِ حکایت منه!
نه میتونم بمونم و نه دلم میخواد برگردم.. از اونجا فرار کردم به اینجا.. از اینجا هم باید برم
Posted by
Donya
at
2/25/2011
Tuesday, February 8, 2011
دمکردن برنج میشورم و حواسم به درست کردن نهار هست..
نهار تمام میشه و میگذره، به شام فکر میکنم و ساعت از 8 و 9 میگذره،
وقتِ آشپزی میشه!
بعد از شام هم یه ور ذهنم به نهار فرداست که چی بپزم؟
به این شیوهی جدید عادت ندارم و امشب که باز تصمیم نهایی برای نهار فردا
را گرفتم، تعجب کردم از خودم.. اونم منه همیشه فراری از آشپزی..
Posted by
Donya
at
2/08/2011
4
comments
Monday, February 7, 2011
امروز عصبانیتر از دیروز
نمرههام داره صعود میکنه به طور معکوس
مردک! 12ونیم آخه؟ برگه را نگاه کردی واقعن؟ دیگه چی باید مینوشتم که ننوشتم؟
Posted by
Donya
at
2/07/2011
0
comments
Sunday, February 6, 2011
دونقطه خشم
عصبانیم
بلاگر هم باز نمیشه از دیشب و فقط با فیلرشکن باز میشه
دارم حرص میخورم از نمره یه درس 4واحدی
کارت را یه هفتهای تمام کنی تا بفرستن جشنواره کوفت! مقام سوم را نصیب
دانشگاه کنه در حالیکه مقام اول هم نداشتن!
یه نقص هم نذاره رو کارت که بگی جوشکاری یا برشش بد بود
نمرهی من باشه 16! نمرهی اونی که از زیر کار در رفته و همش ولش کن و
سرهمش کنیم بره، بشه 15
حداقل نمرهی کم میخوای بدی منصفانه نمره بده!
Posted by
Donya
at
2/06/2011
4
comments
واضحه طرف مقابل هم جدی نمیگیره حرفامو!
پن: با شیفت+یه سری ازحروف، اسپیس تولید میشه!
Posted by
Donya
at
2/06/2011
0
comments
Wednesday, February 2, 2011
فقط-از-وضعیتِقابلتحمل-به-غیرقابلتحمل-تبدیل-میشود
Posted by
Donya
at
2/02/2011
3
comments
Posted by
Donya
at
2/02/2011
0
comments
Tuesday, January 25, 2011
لپتاپم را یه وری کرده بودم و چای ازش میریخت بیرون..
از دیشب خاموش ست و گذاشتمش توی کوله که ببرم شهسوار و شاید فردا یا پسفردا جرأت کنم روشنش کنم..
فردا صبح دو تا امتحان همزمان دارم و غرم میآید از جزوهی قطورش.. شب هم که مهمان داریم و کمکم اشکم میآید از درسهای خوانده نشده..
Posted by
Donya
at
1/25/2011
3
comments
Monday, January 24, 2011
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
تمام وقتهایی که ناراحتم و کلافهام میکند، سکوت میشوم و حرفم نمی آید. خیلی که دیگر بهم فشار میآمد جمع میکردم و برمیگشتم خانهی پدری و با فراموشی برمی گشتم و دلخوریها را جا میگذاشتم..
اینبار 24ساعت سفر بودم فقط. وقتی برگشتم همه چیز عجیب بود و من ساکتتر و بیحوصلهتر میشدم.. شین اصرار داشت برو حرف بزن باهاش و همش سوءتفاهم هست. حرفی نذاشتم، حداقل انتظارم این بود که بیاید توضیح دهد و تعریف کند مثل همیشه. 24ساعت در این خانه نبودم و انگار که قرنها دور افتادم..
گفتم بعد از امتحان باید برم خونمون! شین گفت: باز داری فرار میکنی؟
بهانه آوردم که نه.. مجبورم و باید ماشین را ببرم و وسیلههایی که دایی فرستاده را تحویل مامان بدهم.. ولی ته دلم میدانستم تاب ِ این فضا را ندارم.
وسیلههایم را تند تند جمع کردم. مانتو پوشیدم و روسری دستم بود و خواستم بگویم: من دارم میرم.. از آشپزخانه بیرون آمد، بغلم کرد و گفت: دنیا من نمیخواستم ناراحتت کنم! منظورم اصلن چیزی نبود که تو برداشت کردی..
حرف زد و حرف زدم و خانهمان دوباره رنگ ِ همیشگیاش را گرفت..
Posted by
Donya
at
1/24/2011
0
comments
Sunday, January 23, 2011
Posted by
Donya
at
1/23/2011
0
comments
Thursday, January 20, 2011
Posted by
Donya
at
1/20/2011
1 comments
Wednesday, January 19, 2011
Posted by
Donya
at
1/19/2011
0
comments
Tuesday, January 18, 2011
نتایج امشب اومد!
بعد از اجرا، همه نگاه پرسشگر داشتند که چطور ممکنه؟ یه قسمت از نمایش فیلم افتاد رو پرده و تصویر آقای استاد ظاهر شد.. استادی که جزء هیئت 3نفرهی داوران بود! و نفهمیدیم چرا کسی توجه نکرد که نباید یکی از بازیگرها جزء داوران باشه!
دو تا همکلاسی داریم که تصور یکیشون با اون همه ریش و پشم روسری سر کنه، خارج از نمایش هم میتونه هممون را ساعتها به خنده وادار کنه.. اون یکی را هم که همینطوری میبینیم سریعن سوژه جور میشه برای خنده.. 20دقیقه از کارشون برابر با 20دقیقه از خنده بود ولی فکر میکردیم مهم طرح ِ کارگردانی ست در این مرحله و غیر از وجود این دو تا بازیگر، کارگردانی کم از ایراد نبود..
یک سال هست که این کار به عناوین مختلف اجرا میره. یکبار پایاننامهی فلانی، یکبار در جشنوارهی درون شهری، یکبار استانی، یکبار به بهانهی فلان و تا حالا موفقیتی هم کسب نکرده. کارگردان هم محض ِ اینکه حالا ما هم یه متنی بفرستیم، انگار فرستاد و بعد دید تایید شده و رفت اجرا..
نتایج بازبینی اومد و این 3 تا اثر موردقبول قرار گرفتن.. ناراحتم از بیعدالتی آشکار.. هرچقدر منصفانه نگاه میکنم و با دید ِ یک بیننده فقط، نه کسی که در کار مشارکت داشته.. انصاف نبود کارمون رد شه.
Posted by
Donya
at
1/18/2011
1 comments
رهآورد مهم حجاب یا اولین باری که تقلب کردم
کتاب 300صفحهای تفسیر موضوعی قرآن را گذاشته بودم جلویم و کمکم پلکهایم بسته میشد. بعدازظهر به بهانهی گرفتن یک دفتر سر از خانهی الف و شین درآوردیم و ساعت 10 شب برگشته بودیم خانه. یک ساعت بعد میان خواب و بیداری الف و شین آمدند تا شام بخوریم. امتحان 8صبح بود و حتا نمیدانستم کدام قسمتهایش حذف ست. فقط دروس عمومی میتوانست مرا نگران ِ قبول نشدن کند و هرچه حساب کتاب میکردم قادر به خواندنش نبودم و به خودم دلداری میدادم که حالا فوقش برای یکبار در طول تحصیل درسی هم پاس نشود! ولی دوباره غمم میگرفت نه از امتحان ِ دوباره که از تکرار ِ سر کلاس نشستن و رفتن برای این درس.
الف گفت: ساختمان جدید نویز نداره هنوز و به راحتی موبایل آنتن میده. من زنگ میزنم بهت سوالها را بخون. جوابها را پیدا میکنم! ..
بلاخره خودم را راضی کردم و خیالم که راحت شد کتاب را گذاشتم کنار و تا صبح به گپ و گفتگو گذشت. ساعت4صبح الف برگشت خانه و قرار شد 8:15 زنگ بزند..
شمارهی صندلیام وسط کلاس و ردیف اول بود و کنارش محل تردد مراقب. 5تا سوال تشریحی بود برابر با 10نمره و 5نمره هم سوال تستی که در همان 10دقیقهی اول خدایا به امید تو و با رد گزینه و استدلال پاسخ دادم..
ساعت 8:15 مراقب ایستاده بود جلویم. جرأت نمیکردم سرم را بلند کنم. صدایم به الف نمیرسید. قطع کرد و دوباره زنگ زد. باز نمیشنید. صدایش را میشنیدم که شین را از خواب بیدار میکرد و میگفت: من نمیفهمم این چی میگه! تو گوش بده..
گفتم: الحمدالله الرب العالمین گفت: آها! تفسیر سورهی حمد.. اوکی! سوال بعدی را بگو!
گفتم: حجاب .. و بعد صدا دیگر نمیرسید. وقت امتحان 45دقیقه بود که 25دقیقهاش گذشت. به سختی و با سرفهها راضیشان کردم که بیخیال! جواب همینها را بگویید.
سرفه یعنی آره! سکوت یعنی جواب منفی.. این شد رمز برای منی که صدایم به پشت خط نمیرسید و نمیتوانستم بلنترحرف بزنم.. سوال 3رهآورد مهم حجاب را میخواست و آنها سرتیتر بخش حجاب را هی در گوشم میخواندند تا رسیدند به رهآوردش..
الف شروع کرد شمرده شمرده خواندن و کم کم به چرت بودنش ایمان میآورد. بعد از دو خط افتاده بود به خنده که این مزخرفات چیه آخه؟ .. دستم را گذاشته بودم روی گوشم و انقدر صدای خندههای دختر بلند بود که نگران بودم مراقبی که در چند قدمیام ایستاده هم بشنود..احساس کردم الف غش کرد از خنده و شین جایش را گرفت. دو خط خواند و رسید به بیمعنی بودن جمله و این یعنی چی؟ و دوباره به شدت خنده..
مراقب آمد بالای سرم و گفت وقتی نداری! چرا برگهت هنوز سفیده؟ با صدای بلند پرسیدم: چقدر دیگه وقت دارم؟
گفت: 5دقیقه
الف و شین انگار به خودشان آمدند و مبحث حجاب را به پایان بردند. 5دقیقه وقت اضافه هم گرفتم و گفتم اجازه بدید من آیات محکم و متشابه را هم بنویسم. شین و الف به تکاپوی پیدا کردن جواب و بلاخره از 5 تا سؤال 4تایش به جواب رسید.
سر راه نان خریدم و رفتم همراه الف و شین صبحانه بخوریم.. و فکر میکردم مهمترین رهآورد حجاب و مقنعه برایم این بود که برای اولین بار جرأت پیدا کردم تقلب کنم..
Posted by
Donya
at
1/18/2011
1 comments
برچسبها: داستانواره
Sunday, January 16, 2011
Posted by
Donya
at
1/16/2011
0
comments
جمع به املت رضایت داد و 6نفری رفتیم قهوهخانهای در همان حوالی. الف به فکر امتحان فردا بود ولی چای بعد از املت واجبتر! همه آمدند خانهی ما و من هم پیش به سوی خانم تیپاکسی و هدیهی تولد دریافت شد! – با تشکر از ستاد تمدید تولد -
همخانه اخمهایش رفت درهم و گفت: من نمیفهمم! چرا همیشه رنگ سبز برات میخرن؟ و نگاهش رفت به الف و شین، ادامه داد: با شما هم هستم! مگه غیر از سبز رنگ دیگهای وجود نداره براش دستبند سبز خریدید؟
شین رو به الف گفت: منکه گفتم آبی بخریم، گفتی سبز بهتره! الف مظلومانه گفت: آخه دنیا سبزه خب! ببین چشماشو..
همخانه گفت: الان چون رنگ چشمات قهوهایه همهی زندگیت باید قهوهای باشه؟ بلوز هدیه گرفته سبز، دستبند سبز، گردنبند سبز، شالگردن سبز! هرچی بهش هدیه میدن سبز..
من میخندیدم و او جدی ادامه میداد! گفتم: خودم که همیشه غیره سبز میخرم، توازن برقرار میشه. اصلن میرم به دوستام میگم من همهی رنگها را دوست دارم نه فقط سبز!
همخانه لیوانهای چای را یک به یک پر میکرد، چند ثانیه خیره شد بهم و گفت: آره! همین تو میگی حتمن.. خودم باید با دوستات یه صحبتی کنم!
الف در هیبت شاکی گفت: دندون اسب پیشکشی را که نمیشمار..
همخانه قبل از تمام شدن جملهش گفت: من میشمارم! خوب میکنم میشمارم!!
باز کلکل این دو تا شروع شد و من و شین مثل اکثر موارد تماشاچی بودیم..
گفتم: بفرمایید چای! سرد شد دیگه .. مینویسم همه دنیا را سبز میبینند! شما چطور؟
Posted by
Donya
at
1/16/2011
0
comments
Thursday, January 13, 2011
Posted by
Donya
at
1/13/2011
1 comments
برچسبها: ما و خانم همسایه
Posted by
Donya
at
1/13/2011
0
comments
Wednesday, January 12, 2011
شقایق گفت: خبر میدم!
خبری از شقایق نشد و منکه فقط چند ساعت شب قبل خوابیده بودم کم کم بیهوش شدم!
نزدیکای ساعت 8 چشمام را باز کردم و کمی بعد زنگ زدن که میشه ما رو راه بدین؟
در خونه را باز کردم. با شیرینی خامهای و فشفشههای روشن و جیغ و خوشحالی و تولدت مبارک وارد شدن!
Posted by
Donya
at
1/12/2011
1 comments
Monday, January 10, 2011
Posted by
Donya
at
1/10/2011
0
comments
Sunday, January 9, 2011
شام دعوت بودم چند تا کوچه آنور تر که گفته بودن دیر بیا! ساعت از 12 گذشته بود که سفرهی شام پهن شد و آخرین مهمان هم رسید.. صاحبخونه گفت: دنیا چشمات را ببند! و گفتن: تولدت مبارک!
سیگار برگ و یک شیشه ویسکی اولین هدیهی تولدم بود!
خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم.. و میم با کیک شکلاتی آمد.. شمعها فوت شد و تا کیک بریده شد، گفتن: ما یه رسمی داریم.. کیک فرود آمد تو صورتم!
خنده بود، رقص و خوشحالی و آخرش هم فال حافظ ...
و باید همینجا تمام میشد.. بقیهش برای این شب ِ خوب نبود..
Posted by
Donya
at
1/09/2011
0
comments
Saturday, January 8, 2011
بیست و هفت. تمام
Posted by
Donya
at
1/08/2011
3
comments
Friday, January 7, 2011
از صبح افتاده توی دهنم. از وقتی به زور خودم را از رختخواب کندم و تازه فهمیدم کبریت تمام شده و نمیشود چای خورد.
ساعت 10 ایستاده بودیم جلوی گروه هنر. دو تا از بازیگرها با نیم ساعت تأخیر رسیدند، دکور حاضر نبود، انبار و آرشیو بسته بود. آقای موسیقی مدام سوتی میداد. منشی صحنه دور خودش میچرخید. شکوه برای بار هزارم حرکت ِ اشتباه داشت و هر بار برایم توضیح میداد درست ست و برای بار هزارم توضیح ِ واضحات میدادم تا بفهمد اشتباه میکند! کارگردان عصبانی بود و انگار دلش میخواست خرخرهی همه را بجود.
خانه در دست تعمیر ست! منا آمده اینجا درس بخواند. مامان میگوید بماند فعلن و خودش میخواهد برود پیش خواهره که وقت ِ امتحاناتش ست. و هفتهی چندم را در شهسوار میگذرانم.
یک هفته ست، شاید هم بیشتر که اصرار میکند هدیه چی میخوای؟ از سری اصرارهایی که نمیشود از زیرش در بروی! گفتم باشد بعدن.. آخرش به دعوا و قهر و دلخوری میرسید.. امروز رفتیم من انتخاب کردم، خرید و همراهش برد تا فردا هدیهام را بدهد.. همچین دوستانی دارم!
برگشتیم خانه، یادم آمد یک بسته ماکارونی داریم. من بودم و منا.. همخانه و الف و شین که تهران هستند هنوز.. زنگ زدم به نیمهی باقیماندهی اکیپ گفتم یک بسته ماکارونی دارم! شام میاین؟
Posted by
Donya
at
1/07/2011
0
comments
پارسال اینموقع با مهتاب بودم. کنار ِ دوستام که از 50 تا مهمون به 15 تا رسید و بیشتر از اینکه خیلیهاشون خبر ندادن که نمیان دلخور بودم ولی با وجود همهی اینها یه بعدازظهر خوب و هیجان انگیز بود در کنار دوستان و تولدبازی..
امروز با زنگ تلفن از خواب پریدم. یک ساعت بعد شال و کلاه کردم و رفتم میدون اصلی شهر دنبال ِ خواهر کوچیکه که اومده چند روزی اینجا باشه. برگشتیم خونه، چای خوردم و رفتم خرید ِ چند تا وسیلهی جا مونده! به قول آقای فروشنده یه دستمال پیرمردی و چند متر کِش!
دانشگاه.. استاد که جلسه بود. تحقیق را گذاشتم تو باکس و بعد تمرین و تمرین..
زمستون رنگ ِ زمستون نداره ولی سرده و کمی بارون میاد! نمیدونم بویایی آدمها مشکل داره یا بعضیها این حس را از دست دادن؟ از بیست فرسخی آقای عین نمیشه رد شد. نفسم را تو سینه حبس میکنم و دلم نمیخواد به هیچ چیزی که دست زده نزدیک شم حتا! کاش میفهمید که حمام چیز خوبی ست..
اینکه کسی سر جای خودش نیست تعجب نباید داشته باشه! نمیدونم چرا هنوز عادت نکردم و یه وقتهایی ناراحتم میکنه..
روز اول دو نفر سرماخورده بودند.. روز بعد یه نفر دیگه مریض بود.. روز بعد یکی دیگه.. امروز من و یک نفر دیگه گلودرد داشتیم.. کل گروه رو به مریضی داره حرکت میکنه..
Posted by
Donya
at
1/07/2011
1 comments
Sunday, January 2, 2011
Posted by
Donya
at
1/02/2011
1 comments
Saturday, January 1, 2011
سه روایت ×
میگوید: همه که مثل دنیا لپتاپ ندارن!
جلسهی چندم کلاس نقشهکشی ست - دو ترم پیش -. جز جلسهی اول که استاد گفته بود آنهایی که لپتاپ دارند همراه بیاورند، لپتاپم مثل اکثر روزها خانه بود. عادت نداشتم بی جهت بار ِ سنگینی به دوش بکشم آنهم وقتی باتری خراب ِ لپتاپم همیشه به برق نیازمندش میکرد و همهی فیشهای برق، لبالب از سیم و جایی برای فیش اضافه نبود.
میگوید: همه که مثل دنیا لپتاپ ندارن!
ش، ت و ف مثل همیشه پشت لپتاپهایشان نشستهاند و من پشت ِ یکی از سیستمهای کارگاه کامپیوتر. هربار که استاد مشق ِ تازهای میدهد و یا نیاز به تمرین ِ بیشتر ست این جمله را با صدای بلند در کارگاه میگوید و مثل پتک بر سرم فرود میآورد.
رولیف با خطوط کج و بریدگیهای نامرتب را گذاشته جلویش و از استاد خواهش میکند فرصت دوبارهای بدهد. میگوید: بچههای گروه دیگه اومدن بریدن، همش خراب شد.
بار ِ چندم ست که از صبح این را میگوید و هیچ نمیگویم.
میپرسم: گروه دیگه یعنی کیا؟ من و همخانه و س؟ من نزدیک این یونولیت هم اومدم؟
می گوید: نه
میپرسم: همخانه یا س چیزی برید از این؟
میگوید: نه
میگویم: خب.. پس چرا هی میگی گروه ِ دیگه اومد کارت را خراب کرد؟ ما که نبودیم..
میگوید: نه! منظورم شما نبودید..
میپرسم: امروز کلاس ِ دیدن تحلیل چیزی گفت؟ مشق داریم؟ کاری نگفت انجام بدیم؟
دوشنبه ظهر ست و فقط دو، سه ساعت از کلاس گذشته.. مکث میکند و میگوید: نه.. چیز ِ خاصی نگفت. مثل همیشه!
شنبه ساعت 8صبح با همخانه وارد کارگاه میشویم. تا همخانه را میبیند بدون هیچ مقدمهای به همخانه میگوید: راستی دوشنبه نبودی استاد گفت طرح بزنیم برای نمایشنامه گوریل پشمالو!
در هر حال من همیشه سرم به کار خودم گرم ست بی هیچ تنش و کمترین حرف ِ تحریک کنندهای اما لحظهای که میشوم مثال، میشوم مقصر، میشوم رقیبی که باید از میدان بهدر شود، قسمت ِ اعجاب انگیز و نقطهی تاریک ِ این فرد برای من ست و پاسخی برای این رفتار پیدا نمیکنم.
× مشق ِ پایان ترم ست که دیشب نوشتهم. استاد گفته بود در مورد یکی از همکلاسیها که خودش هم میشناسد بنویسیم و قربان صدقهی هم نرویم! دلایلی که روی مخ ست یا خوشمان نمیآید ازش را بنویسیم. سختم بود نوشتن از کسی که استاد هم میشناسد و فکر کردم خیلی خالهزنک بازی ست که هی بدیها را ردیف کنی و تهش بنویسی در مورد فلانی نوشتم! مثل ِ زیرآب زنی یا صفحه گذاشتن پشت سر کسی میشود و بدم آمد.. ولی باید مینوشتم و سعی کردم صادقانه روایت کنم بدون قضاوت.
Posted by
Donya
at
1/01/2011
1 comments