سال نوی همگی مبارک!
من موقع سال تحویل نه به چیزی فکر می کردم، نه حواسم به آرزو و دعا و از این چیزها بود ! یهو سال تحویل شد و تبریک و ماچ ماچ و اینها..
هوا حسابی گرم شده..
Thursday, March 20, 2008
بهار اومده
Posted by
Donya
at
3/20/2008
4
comments
Wednesday, March 19, 2008
لحظه های کهنه
صبح بین خواب و بیداری صدای مامان می اومد که به خاله زنگ زد و گفت نمی تونیم بیایم و این یعنی مسافرت رفتن کنسل !
منم بیدار کردن و دنبالشون راه افتادم که بابا بره مغازه، من ماشین را برگردونم و مامان بره خرید.
ترافیک و شلوغی و گرما .. و همه چیز کلافه کننده بود.
خسته ام، بی حوصله و کلافه !
ساعت 1 الهام sms داد که تا یکی، دو ساعت دیگه حرکت می کنن و میان پیش ما. حتی نپرسید ای جماعت شما برنامه ای ندارید؟ مسافرتی نمی خواین برید؟
خسته ام و کلافه.. یه لیوان چای لطفن..
Posted by
Donya
at
3/19/2008
2
comments
Tuesday, March 18, 2008
شکوفه ی بهاری
یه تبریک ویژه ی ویژه به خاله نیلو جون که مرباشون امروز به دنیا اومد !
Posted by
Donya
at
3/18/2008
1 comments
سالگرد
توی شیرینی فروشی خانوم پشت صندوق منتظره تا پول را بهش بدم و موبایلم زنگ می زنه. در حال شمردن اسکناس ها در جواب مامان که می پرسه کجایی؟ می گم تازه از خونه ی سحر اومدم بیرون.
می گه تاکسی پیدا نمی شه.. کدوم خیابونی الان؟
می گم شهرک سلمان به سمت خیابون خرمشهر می رم..مامان می گه فکر کردم شاید همین ورا باشی. تاکسی اصلن نیست.
می گم خب الان می یام اون سمتی، اگه تا قبلش تاکسی گیرت اومد خبر بده.
زن پشت صندوق با تعجب نگام می کنه! در یک سمت دیگه ی شهر هستیم. پول را می دم دستش و قبض را می گیرم.
صندوق ماشین طبق معمول لبریز از وسیله ست. فیروزه سعی می کنه یه جا برای کیک پیدا کنه که با رانندگی من، کیک درهم نریزه. می گه بابات دیگه توپ فوتبال نداشت؟ می گم نمی دونم.. 5 تا توپ !! و فکر کنم وسایل لازم برای اینکه هر لحظه بتونی بری فوتبال بازی کنی توی صندوق هست که فیروزه همشون را جابجا می کنه.
مامان زنگ می زنه و می گه سوار تاکسی شده و دیگه نمی خواد برم دنبالش.
ظهر به بابا گفتم ماشین را می خوام. گفت خیلی کثیفه، خودم هم روم نمی شه سوارش بشم. وقت نکردم ببرم کارواش!
می گم من روم می شه! اصلن هم خجالت نمی کشم. تو ماشین را بده، نگران من نباش :دی
سحر می گه بابات راست گفته!
می دونم! چنین ماشینی از بابایی که هر هفته ماشین را می بره سرویس بعیده. این هفته حتی ظهر ها هم گاهی نمی اومد خونه.. سرش خیلی شلوغه و خستگی را می شه توی صورتش دید.
اثری از گل رز نیست انگار! گل فروشی ها پر از گل های بنفش و صورتی و مدل های یه جور و یه مدل.. خیابون هم لبریز از آدم و ماشین.
فیروزه دیرش شده. می رسونمش خونه و می رم گل فروشی. 3 شاخه رز سرحال و خوشگل می تونم از بین گل های رو به پژمردگی پیدا کنم. می ذارم روی همه ی وسیله ها توی صندوق و امیدوارم بلایی سرش نیاد.
ساعت 8 و نیم شده و من نمی دونم چه هدیه ای باید بخرم.
فروشنده در حال کادو پیچ کردن گلدونی که انتخاب کردم هست که مامان زنگ می زنه و می پرسه کجایی؟ می گم توی ترافیک گیر کردم. تو خیابون خودمون هستم! فروشنده می گه واقعن چقدر ترافیک ه !!
می گم می خوام سورپرایزشون کنم! مجبور بودم.. دروغ هم نگفتم! ترافیک وحشتناکه!
می گم من مطمئنم کافیه مانتوم را در بیارم! همون موقع بابا زنگ می زنه و می گه بیا دنبالم!
مانتو به تن یک ساعتی توی خونه می گردم. ساعت از 10 گذشته.. همونجوری سرپا و در گشت و گذار و مابین حرف زدن با موبایل شام می خورم. مینا و ایمان هم اومدن..
گل را می دم دست بابا و می گم اینو تو ببر! کادو و جعبه ی کیک را می گیرم دستم و می گم اول شما..
Posted by
Donya
at
3/18/2008
4
comments
Monday, March 17, 2008
بعد از یک هفته که پدر و مادر گرامی بین رفتن یانرفتن مسئله این ست! تردید داشته اند.. حالا بابا گفته بیست و نهم معلوم می شه که می ریم سفر یا نه؟
مسافرتمون که همون هفته ی اول خواهد بود و اگر برویم با خاله اینا می ریم شیراز.
دلم می خواست برم شیراز یک بار دیگه ولی نه توی تعطیلات عید! خصوصن که اردی بهشت روی دلم مونده بود شیراز رفتن که بر و بچ رفتن خونه ی جواد اینا و حسابی بهشون خوش گذشته بود ولی من همون روزها مجبور بودم تهران باشم. مامانش هم وعده داده بود از دلمه برگ های شاهکارش برام بپزه و خیلی خوردنی های خوشمزه را هم از دست دادم با نرفتنم!
ترجیح می دادم مثل عید گذشته بریم خرمشهر پیش خاله بزرگه و دور هم خیلی خوش می گذشت.. ولی حیف که راه خیلی دوره !
پ.ن: به نظرم خیلی تا بیست و نهم مونده بود ولی انگاری امروز بیست و هفتم باید باشه! چرا انقدر تند می گذره؟ من اصلن نمی فهمم..
Posted by
Donya
at
3/17/2008
1 comments
Sunday, March 16, 2008
بهتره آدم بدونه کجا ايستاده
بعد از حرفهاش به ذهنم رسید که انگار منو می خواد ذخیره کنه برای سالهای بعدش. برای بعدتر که شاید کسی نبود و شاید هر اتفاقی ممکن بود بیفته..
خندیدم، خیلی خنده دار بود.. ذخیره کردن آدمها برای سالیان بعد ! برای زمانی که نیومده و معلوم نیست که چه اتفاقی ممکنه بیفته، اتفاق جالبی می تونه باشه.
مثل مورچه ها که آذوقه انبار می کنن برای زمستون.. فکر را هم می شه انبار کرد، آدمها را توی ذهن بایگانی کرد برای روزی که شاید نیاز به دوباره باز شدن اون صفحه های قدیمی داشت. هوم؟!
گفته بود می خوام یه چیزی را بهت بگم. دوست دارم اگه بشه و روزگار بذاره یه روزی کنار تو زندگی کنم.
الان هم به نظر من احتیاجی نداشت. چون هنوز اون روز نرسیده بود که بخواد نظر منو بپرسه که دوست دارم باهاش زندگی کنم یا نه؟!
فقط پیش در آمد گفته بود یه روزی دوست داره همچین اتفاقی بیفته و این پیشنهاد را بهم بده یا یه چیزی توی این مایه ها !!
جزئیاتش حالا مهم نیست.. من فقط گفتم به این موضوع تا حالا فکر نکردم. و حقیقتن همیشه همینطور بوده. و من به زندگی با کسی فکر نمی کنم.
منم دیگه به روی خودم نمیارم. برام زیاد مهم نیست چه فکری می کنن بقیه. اگه قرار باشه به دلیل تمام رفتارهای آدمهای دور و برم فکر کنم از زندگی خودم می افتم!
دنبال دلیل و علت نمی گردم. اینجوری بهتر می شه زندگی کرد. اینکه چرا این کارو کرد و چرا این حرفو زد و چرا این رفتارو داشت و هزاران چرای دیگه زندگی را سخت تر می کنه.. خیلی سخت و تو مدام باید در حال تعبیر رفتارهای دیگران باشی و امکان به وجود آمدن سوءتفاهم بیشتر می شه. یهو این وسط یه چیزهایی برای خودت کشف می کنی و گاهن بهشون دل می بندی در حالیکه هیچ وقت وجود نداشته و این بعدتر می تونه آدم را حسابی از پا بندازه و اذیت کنه.
با من باید رک بود وگرنه من هیچ وقت چیزی را حدس نمی زنم و از روی نشانه ها تصمیم نمی گیرم.
برام جالب بود یکی توی ذهنش منو ذخیره کنه برای آینده!
و خوشحالم که این فکر دوستی مون را خراب نکرده و این اطمینان را دارم که الان فقط به عنوان یک دوست منو می خواد و نه هیچ چیز دیگه ای. و ما دوست های خوبی می تونیم برای هم باشیم.
و به قول خودش بهتره آدم تکلیفش با خودش مشخص باشه و اون آدمی هست که تکلیفش کاملن مشخصه..
Posted by
Donya
at
3/16/2008
2
comments
Saturday, March 15, 2008
صا ایران
شِلمان : دوستت دارم خاله سوسکه، هر روز بیشتر از دیروز .
من : دینگ دینگ !
Posted by
Donya
at
3/15/2008
5
comments
Friday, March 14, 2008
1 - 4
از قائمشهر رد می شدیم زنگ زدم به آزاده بانو که سلاااااااام! دارم از شهرتون می گذرم.
میمطا باز بدجنسی و حس انتقام گرفتنش گل کرده بود و صدای ضبط را بلندتر می کرد و نه صدای من به صدای آزاده می رسید و نه من صدای آزاده را می شنیدم.
قرار بر این شد که موقع برگشت از ساری، من قائمشهر بمونم و الی و میمطا برگردند.
میمطا : صد در صد می مونی؟ تا آمل نمی یای؟
من : نه! می رم پیش دوستم..
میمطا : من حاضرم کرایه ی آژانست را بدم که تو فقط بری..
من : فکر نکن که ازت نمی گیرم!
میمطا : من حاضرم همین الان هم ماشین دربست برات بگیرم تا زودتر بری پیش دوستت.
من : نه! می خوام بیام ساری. به دوستم هم گفتم موقع برگشت می رم پیشش.
میمطا : همینم جای شکرش باقیه که حداقل تا آمل همرامون نمی یای!
من : تو شروع کردی.. وگرنه منکه کاری به کارت نداشتم. می خواستی سر به سر الی نذاری تا من مجبور به پاسخگویی نشم.
میمطا : من رسمن کم آوردم! غلط کردم باهات کل کل کردم.. اعتراف می کنم حریف زبون تو نمی شم! حالا راضی شدی؟
دلم برای آزاده ی نازنین تنگ شده بود. خیلی کم دیدیم همدیگرو ولی خیلی خیلی و بیشتر از خیلی دوستش دارم.
خانواده ی گرم و مهربانش پذیرایم بودم و من حتی نمی دونم چجوری می شه تشکر کرد از محبتشان.
با امیر احمد هم سلام علیکی کردم تا دیدار با بلاگر ها در این سفر تکمیل شود.
نمی شد تا آنجا رفت و ترنج بانو را ندید. ساده و صمیمی ست.. انگار سالیان سال ست می شناسی اش.
با آزاده و ترنج گذر زمان را اصلن حس نکردم.. لحظه های خوبی داشتم در کنارشان. آنقدر خوب که نمی توانم مابینشان یک تکه را جدا کنم برای نوشتن..
انگار وظیفه ی سفر نامه نویسی بر گردنم سنگینی می کرد و کسی یقه ام را گرفته بود!! بی خیال بقیه اش! جمعه و شنبه اش هم گذشت تا یکشنبه که برگشتم خانه..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
2
comments
بلاخره شبنم بانو ظهور فرمودند و افتخار دادند بهمون. سریع از این فرصت به دست آمده سود جستم، به میهن و شکوفه خبر دادم تا شاید بعد از مدتها هر 4 تا بتونیم دور هم باشیم ولی..
همیشه یه جای کار باید بلنگه. حالا که شبنم هست، شکوفه نیست.
می گم ما هر بار اول شام می خوریم، بعد که ملت دارن می رن خونه و همه جا در حال تعطیل شدنه می ریم پیاده روی یا تازه یادمون می افته بریم کافی شاپ! این بار اول بریم پیاده روی و بعد بریم شام بخوریم. شبنم می گه من موافقم! گشنمون می شه حسابی.. خوبه!! میهن هم مخالفتی نداره..
آخرین بار شبنم را تابستان دیدم در همین شهر. خیلی وقته نبوده. من و میهن به حکم راهنما شروع می کنیم تک تک عناصر را براش توضیح دادن و حلاجی کردن.. نهایت همشون به خنده و خنده و خنده منجر می شه.
من و میهن می تونیم داوطلب شیم و به عنوان سوژه بیایم تو کلاس داستان نویسی تردد کنیم! شبنم می گه فکر نمی کنم بخوان کمدی بنویسن!
می گم تو که هنوز پایان نامه ات را ننوشتی! از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده را کن! الان می تونی از نزدیک به عمق ماجرا و شخصیت ها وارد بشی. می گه باور کن نمایشنامه ی کمدی قرار نیست بنویسم!!
با شبنم و میهن حرف می زنم، قدم می زنیم، یه گوشم هم به موبایلم هست.. رضا را بعد از مدتها می بینم و احوال زنش را می پرسم. می گه دو ماهه ایران نیست. هنوز گوشی به دست.. قلم و کاغذ در میارم تا آدرس ای میلم را بنویسم که به زنش بده. خداحافظی می کنم و ادامه ی صحبتم با آدمی که پشت خط مونده..
دوباره مجبورم می کنه قلم و کاغذ بگیرم دستم، در حال راه رفتن و دنبال اون دو تا دویدن، اسم هایی را که می گه یادداشت کنم.
می گم تا حالا در حال راه رفتن و با موبایل حرف زدن، سعی کردی بنویسی؟!
می گه نباید کار سختی باشه! حالا برو به دوستات برس، بعدن تو وبلاگت می خونم چه خبر بوده؟ می گم شاید ننوشتم.. می گه مطمئنم می نویسی!!
می نویسم چون شب خیلی خوبی بود. خیلی خوب.. انقدر خندیدیم که شکم و پهلوهام درد گرفت. یک جمع دوست داشتنی فوق العاده که فقط جای شکوفه خالی بود تا همه چیز تکمیل بشه.
دنبال پیدا کردن یه مغازه، راه رفته را دو بار برگشتیم که سیگار داشته باشه. شبنم می گه من 3 روزه سیگار نکشیدم! می گم انتظار داری الان تشویقت کنم؟ هنر کردی عزیزم.. اگه عرضه داری اصلن نکش!!
می ریم کافی شاپ محبوب شبنم. که سالی یه بار موقع ظهور شبنم، اگه نریم اینجا احتمالن رو دلش می مونه! مثل همیشه خلوت و تاریکه.. فنجون های قهوه فقط سوژه ایه برای خندیدن و مثل همیشه تهش هیچی نمی بینیم..
می گم یه دوستی دارم که دوست می دارد با دوستهای من دوست بشه :دی شبنم می گه منظورت دوستی با ما دو تاست؟ می گم نه فقط شما دو تا !! آخه بچه م در تعجبه که چرا این تولد بازی ها تمامی نداره و در تمام فصول من هدیه ی تولد می گیرم.
شبنم می گه اون دو تا مجسمه و تابلو بود که تولدم گرفتی؟ هر کی میاد خونمون اول چشمش می خوره به اونا.. بعد هم که می گم دنیا گرفته برام! همه مشتاقن بدونن این دنیا کیه؟!
می گم نگران نباش! من خودم جهازت را تکمیل می کنم :دی
شبنم هدیه ی تولد من و میهن را می ده و بحث سر اینه که مال کدوم خوشگلتره ..
یه دو نقطه دی می فرستم برای بچه محض فخر فروختن شاید..
قهومون را خوردیم، کادو هامون را گرفتیم، سیگارمون را کشیدیم و حالا وقت شام باید باشه..
و راه می افتیم سمت جای همیشگی.. و سر میز همیشگی می نشینیم که بیشتر از تعدادمون صندلی داره. میهن اجازه نداد شبنم روی صندلی کناریش بشینه. می گه برو یه جای دیگه! این جای شکوفه ست.. منم می گه آره! بار قبل اونجا نشسته بود. امروز بهش گفتم نمی ذارم کسی جاش را اشغال کنه و جاشو خالی می کنیم..
پسر بچه ی میز کناری شمشیر پلاستیکی به دست با حریف خیالیش نبرد می کنه انگار. بهش می گم شمشیرت را به منم می دی؟ ابروهاش را به علامت منفی بالا می ده..
سفارش غذا می دیم و دوباره سر بر می گردونم سمت پسرک که داره همراه خانواده اش می ره. نگاه می کنه به من و با حالتی جدی می گه : این شمشیر الکیه !! راست راستکی نیست !
شبنم می گه تو هم فهمیدی؟ خوبه گفتی الکیه وگرنه باورش می شد شمشیرت واقعی ه !
و لابلای خنده هاش رو به من می گه این بچه هم فهمید تو یه چیزیت می شه !!
شام و باز پیاده روی به سمت خونه! می گم مثلن قرار بود این بار ترک عادت کنیم..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
0
comments
برگی از دور دست ها
دلم تنگ شده بود و شاید هم فراموش کرده بودم ناز کردن و نازم را خریدن..
این عزیزم ها، گلم، نازنینم و ده ها کلمه ی دیگر انگار نیاز به جادوی کلام تو داشتن. جادویی که تا چشم روی هم بگذاری تمام می شود و من توانایی پذیرفتنش (شاید هم نگه داشتنش) را هیچ وقت نداشته ام.
هیچ وقت..
دلم یه بغل واقعی می خواد..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
Thursday, March 13, 2008
1 - 3
مقصد اولیه بابل بود. الی جان پیاده شد به کارش برسه و انقدر دیر کرد که منم دنبالش رفتم. مشغول کارش بود. صاحب فروشگاه بسیار تحویلمون گرفت و یکی از خدمه با یه سینی حاوی 3 تا ساندیس و کلوچه سر رسید. الی گفت من ساندیس دوست ندارم. منم گفتم ساندیس پرتقال را منم عمرن بخورم و سیب و موز را برداشتم. میمطا ساندیس آلبالو (شاید هم گیلاس!! - نمی دونم - ) را برداشت و رو به الی گفت خب تو نمی خوری حداقل بذار تو کیفت، بعدن من بخورم و الی جان ساندیس پرتقال را گذاشت تو کیفش و رفت به بقیه ی کارش برسه..
میمطا در حال فوت کردن داخل ساندیس خالی: حال میده بذاریم زیر پا و تق !!
من: پایه ام !! و شروع کردم به فوت کردن..
میمطا : یه نگاه به دور و برت کن!! فروشگاه پره آدمه..
من : مطمئن باش الی خفه ات خواهد کرد به خاطر این آبرو ریزی!
میمطا : پس بی خیال..
و ساندیس خالی که توش باد موجود بود را گذاشت توی سینی. منم نی را در آوردم از توش و گذاشتم تو سینی.
الی اومد که کارم تمام شده و بریم. و مشغول خداحافظی با صاحب فروشگاه یهو آقاهه چشمش افتاد به ساندیس ها و گفت: چرا نخوردید؟
میمطا : مرسی. صرف شد..
آقاهه: خب یکیش خورده شد. شما خوردی نه؟ (همون یه دونه ای که تو کیف الی جان بود!) خانم ها دوست نداشتن؟
و رو به یکی از کارکنان فروشگاه گفت از اون یخچال 3 تا رانی بیار. زود باش!
من: مرسی، خوردیم ما ! دستتون درد نکنه..
آقاهه: تقصیر من بود جنس ایرانی آوردم براتون. ببخشید دیگه..
الی که ماتش برده بود و نمی دونست چی بگه! من و میمطا هم از زور خنده سرمون را انداخته بودیم پایین و چند بار هم گفتیم خوردیم. مرسی.. آقاهه باز فکر کرد منظورمون همون یه دونه ست که پاکت خالیش موجود نیست..
ما هم رانی ها را گرفتیم و پیش به سوی ماشین!
الی: آبروم را بردید. حالا من چجوری دفعه ی بعد بیام اینجا؟
من: خب الی جان بَده برات رانی گرفتیم، اینهمه کار کردی تشنه نمونی؟
الی: یه ذره سرتون را بالا می گرفتید تا ببینید همه جا دوربین مدار بسته بود.
من و میمطا در حال انفجار از خنده..
من: خب منو که دیگه نمی بینن! باور کن من سعی کردم به آقاهه بگم ما ساندیس ها را تا ته خوردیم ولی نخواست قبول کنه و نفهمید..
الی: همه ی خل بازی های شما را هم دیدن !!
من: الی جان اگه توجه داشته باشی اونی که ساندیس بلند کرد و گذاشت تو کیفش، ما نبودیم!
الی: منکه اونو برای میمطا برداشتم وگرنه منکه لب به ساندیس نمی زنم.
من: فکر نمی کنم اونجا میکروفن هم کار گذاشته باشن که شنیده باشن قصد و نیتت چی بوده! ساندیس را تو گذاشتی تو کیفت عزیزم :دی
Posted by
Donya
at
3/13/2008
5
comments
1 - 2
به الی گفتم پنج شنبه صبح می رم پیش یکی از دوستام و تا ظهر هم رفع زحمت می کنم و برمی گردم خونه.. اخماش رفت تو هم و گفت من فردا می رم ساری و تو را هم می خواستم ببرم.. و در انتهای مذاکراتمان نتیجه بر این شد من یک ساعتی برم دیدار دوست، الی هم به کارای درون شهریش برسه و هر وقت خواست حرکت کنه به سمت ساری بیاد دنبالم.
استاد سر کلاس بود که رسیدم. زنگ زدم و مکان دقیق کلاس را پرسیدم. مثل بچه های خوب وارد شدم، سلام کردم و استاد برگه ای که ظاهرن به همه ی دانشجوها داده بود که حاوی اطلاعاتی از خودش و شیوه ی تدریس و امتحانات و نمره ها بود را به من داد و پشت یکی از میزها جای گرفتم..
جلسه ی دوم کلاس بود و هنوز یه جورایی جریانات معارفه و چونه زدن های اولیه ادامه داشت. هر چی این دانشجوهای طفلکی التمااااااااااااس می کردن که استاد تو رو خدا پنج شنبه ی آینده را بی خیال شو مگه استاد رضایت می داد؟
من نمی فهمم این استادا چی از جون دانشجوهای بدبخت می خوان که انقدر سخت می گیرن؟ - ولی خدایی دانشجوهای این کلاس شاهکار بودن! بعضی هاشون زیادی آی کیوشون بالا بود که من متعجب مونده بودم! و دلم واسه استاد سوخت -
با این شرط پا گذاشتم سر کلاس که کلاس را بریزم بهم ولی خب مجذوب جو کلاس و دانشجوهای گرامی شده بودم و فقط جلوی انفجار خنده ام را گرفتم!
موقع گروه بندی آقایان محترم میز کناری به من پیشنهاد دادن عضو گروهشون بشم ولی چون من خرم هنوز گم نشده که هر 5شنبه برم آمل دنبالش بگردم، جواب منفی دادم!
پسره می گه: ترم جدیدی هستی؟ من: نه!
پسره : مال این کلاسی؟ من: نه!
پسره: فامیل استادی؟ من: نه!
پسره: اینجا درس می خونی؟ من: نه!
دیگه آخرش از رو رفت و چیزی نپرسید..
دخترعمو جان که زنگ زد منم جور و پلاسم را جمع کردم برم.. استاد عزیز که تا آن لحظه هیچ تفاوتی بین من و بقیه ی دانشجویان قایل نشده بود - این سیاست و مساواتش منو کشته! - و همه فکر کردن من عضو جدید کلاسم و چون جلسه ی دوم هم بود عجیب نبود دیدن چهره ی جدید.. لطف کردن بدرقه کردن مرا و هر چی من سعی کردم ارشادش کنم انقدر سخت نگیره، ارشاد نشد که نشد..
آقای میمطا را بار دوم بود که می دیدم. بار قبل که از شدت مریضی صدام از گلوم در نمی اومد منو رسونده بود تا یه جایی و با کلی نشونی دادن یادش افتاد که من همون بودم! آقای میمطا از دوستان شوهر دختر عمو بود و فرد مورد اعتمادی که در تمام سفرهای دورن استانی که الی به خاطر کارش مجبور بود بره، الی را همراهی می کرد و می رسوندش.
طبق معمول که من و الی بهم می رسیم من شروع کردم براش تند تند وقایع اتفاقیه تعریف کردن! میمطا که با سرعت داشت می رفت یهو الی بهش گفت لطفن آروم تر برو.. منم گفتم زنده برسیم بهتره ولی الی جان عزیزم زیادم نگران نباش. اینجوری که ایشون داره رانندگی می کنه از جلو تصادف می کنه. جلوی ماشینش مچاله می شه و می رسه تا نزدیکای فرمون، میمطا که خوشبختانه کمربندش را بسته وگرنه در همون لحظه از شیشه می افته بیرون. من و تو هم این پشت نشستیم آخرش اینه که یه جراحت کوچیک می بینیم تا قبل از اینکه ماشین بخواد انقدر مچاله بشه که به وسط برسه، ایستاده. پس من و تو در امان هستیم!
میمطا که لحظه به لحظه چشمهاش درشت تر می شد می گفت صد رحمت به الهام! حداقل اینهمه نفوس بد نمی زنه. گفتم منکه نفوس بد نزدم! فقط خواستم اندکی خیال دخترعموم را راحت کنم و براش توضیح بدم که اونی که باید نگران باشه شمایی نه ما !! چون هم ماشین از دست می ره و هم خودت !
و انگار فتیله ی جنگ از همین لحظه شروع شد و تا وقتی برسیم ساری و برگردیم شدیدن ادامه داشت..
Posted by
Donya
at
3/13/2008
0
comments
Wednesday, March 12, 2008
1 - 1
امروز: برنامه ی روزهایم لحظه ای شده. الان اصلن نمی دونم فردا و حتی امروز چه کارم و برنامه ام چیه؟ گاهی یادم می ره چند شنبه ست..
دوشنبه ی هفته ی پیش: قرار بود منو برسونن ترمینال. از خونه که رفتیم بیرون بابا یادش افتاد به یکی قول داده و باید بره بیمه. جلوی بیمه پیاده شد و گفت دینا را برسون و برو ترمینال. من با آژانس میام و ماشین را می برم!
به این فکر کردم روزی که قراره برم هم از سرویس بودن در امان نیستم..
اتوبوس خراب بود. حرکت نمی کرد. بلیط را تعویض کردم برای بعدازظهر..
غروب خیلی خسته و با زانو درد شدید رسیدم. طبق معمول ساعت خوابم هم ریخته بود بهم و تا نزدیکهای صبح خواب به چشمهام نمی اومد..
بر خلاف انتظارم و در کمال ناباوری همه ی کارام تا عصر روز سه شنبه تمام شد. نمره ام درست شد، امضا ها گرفته شد و تمام کارهای اداری به اتمام رسید..
حالم اصلن خوب نبود. تب نداشتم ولی از درون داشتم می سوختم. اون بیرون طوفان بود. عجله ای برای خارج شدن از دانشگاه نداشتم. باد و بارون انگار قراردادی امضا کرده بودند تا زمین و زمان را بهم بریزن و هر چیزی که دم دستشون بود را به پرواز در بیارن..
فاطمه تنها بود و شاید هم بهانه ای بود تنها نذاشتنش تا کلاسش شروع بشه..
دیدن بچه های قدیمی و چهره های آشنا خوب بود بعد از مدتها..
بابک یافت نمی شد، احسان گلایه مند بود که چرا دقیقن وقتی رفتم آمل که اون کلاسهاش را دو دره کرده و برگشته!
چهارشنبه ظهر، الی تایم نهارش را اومد خونه. برای سرکشی یکی از فرشگاهها باید می رفت و منم دعوتش را برای همراهی پذیرفتم.
نفهمیدم چرا فروشگاه به این بزرگی را باید نزدیک پلیس راه و دور از دسترس بسازند. واقعن کسی برای خرید اینهمه راه را می رفت؟
یه ذره کمکش کردم قفسه ها را ریخت بهم و چیدمانش را درست کرد و محصولات شرکتشون را طبق دستور پیش فرضی که باید اجرا می شد، مرتب کرد و کمی هم چرخیدن در فروشگاه..
با تأخیر رسیدم. من و الی حواسمون به ساعت نبود.
شناختنش سخت نبود. شاید فقط کمی لاغر تر از عکسش به نظر می رسید وگرنه همان بود..
یک گفتگوی نه چندان کوتاه که آخرش هم موفق نشد من ه به قول خودش بچه سوسول را ترغیب کند که به جمع معتادین و شیفتگان قلیان بپیوندم! گرچه گفته بودم قبلن هم بقیه ناکام مانده اند.. با اختصاص لقب سوسول هم هیچ جای بنده جریحه دار نمی شه که سعی کنم عکسش را ثابت کنم..
الی منتظرم بود تا مرکز شهر بریم برای خرید. به میدان اصلی که رسیدیم آدم آشنایی که امیدی به دیدنش نداشتم از کنارم رد شد و با هیجان گفتم " بابک "
فکر کنم چند قدمی از زمین فاصله گرفت با پرش ناگهانی! سر برگرداند و گفت ها؟ چی؟ من؟ دنیا؟ سلام؟ خوبی؟ بیا بریم بهت شام بدم..
می گم ترسیدی؟ می گه با دادی که تو زدی فکر کنم سکته کردم!
Posted by
Donya
at
3/12/2008
1 comments
Tuesday, March 11, 2008
کمتر فین کن
بابا می گه برای بیرون رفتن حالت خوبه ولی بهت بگن چند دقیقه اینجا بشین، مریضی!
فکر می کنم مامان و بابا باور نمی کنن مریضی هام را و شاید هم دیگه زیاد جدی نمی گیرن.
صبح با چشمهای خواب آلود با فیروزه حرف می زدم. مامان بالای سرم ایستاده بود و اصرار داشت بلند شم و صبحانه بخورم، گفتم نای بلند شدن ندارم..
ساعت 10 و نیم تماس گرفت حالم را بپرسه گفتم دارم میرم کانون دنبال یه کتاب برای فیروزه..
بعد از چند قدم زود خسته می شدم، حوصله ی هیچ کرمی را هم نداشتم که شاید رنگ و روی زرد صورتم را بپوشونه ولی با وجود نفسی که کم می آمد و زود به هن و هن می رسید رفتم بیرون..
آنی را بعد از مدتها دیدم و چقدر صحبت کردن باهاش لذت بخش بود مثل همیشه..
گفته بودم بعدازظهر می رم پیش دکتر ارتوپد برای درد کمرم.
آرش sms داد با معرفتاش را هم دیدیم! پرسیدم کی می ری؟ گفت فردا.. گفتم مریض بودم که تماس نگرفتم، اگه بعدازظهر وقتت آزاده منم کاری ندارم. با متین هم هماهنگ کردم و قرار شد برای ساعت 5 و نیم عصر..
درد کمر و دکتر رفتن را فراموش کردم و موکول شد برای بعد..
آرش دیر کرده.. خیلی بیشتر از یک ربع تاخیری که خودش گفته بود. پله ها در تیررس نگاه متین هست و هر یه مدت وسط حرفها می گه آرش!! یا آرش هم اومد.. سر بر می گردونم و اثری از آرش نیست..
می گم چوپان دروغگو!!
آرش سر می رسه.. با کت و شلوار، تمیز و مرتب و موهای خیلی کوتاه. باورم نمی شه! می گم اگه منتظرت نبودم و نمی دونستم که قراره بیای شاید اصلن نمی شناختمت! تیپ و قیافه ی جدیدت آدم را یاد بازیگرهای فیلم فارسی می ندازه. می گه آره!! خیلی ها تو خیابون منو با بهروز وثوق اشتباه می گیرن و ازم امضا می خوان..
آروم، متین و شمرده حرف میزنه مثل همیشه..
از سربازی می گه، از ارتش، آخرین نمایش ها و اجراها و کارهای آخرش... و از هر دری حرف می زنیم..
خاطره ای تعریف می کنه از یکی از نمایش های خیابانی که توی دانشگاه الزهرا 8سال پیش اجرا کرده. نقش یه جوان لیسانسه ی نمایش را بازی می کرده که مجبور می شده برای گذران زندگی بادکنک فروشی کنه و شرح مصایب و مشکلات را به اختصار توضیح می ده.. دستمال کاغذی بر می دارم و ادای گریه کردن را در میارم و به زور مابین خنده و گریه های ساختگی می گم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.. چه سرگذشت ناراحت کننده ای.. و های های.. و ادا و اطوار های ساختگی..
مکث می کنه و می گه دنیا تا حالا بازیگری را تجربه کردی یا دلت خواسته؟
منفجر می شم از خنده و می گم من هنوز کشف نشدم!!
می گه خب من در این لحظه کشفت کردم ولی با کسی درباره ی کشفم حرف نزن تا استارت فیلم کوتاهم را بزنم..
متین جعبه ی دستمال کاغذی را از جلوم بر می داره و می گه خب حالا! کمتر فین فین کن..
Posted by
Donya
at
3/11/2008
4
comments
سرد و تب دار
بغضی که راه گلویم را گرفته نمی شناسم. کنکاش می کنم در خودم. اثری از درد نیست جز کمرم که از دیروز ساز مخالف می زند و اشکی را لایقش نمی بینم.. تحملش کردم تا وقتی که بتونم روی پام بایستم و برم دکتر.
کتاب را می ذارم کنارم و منا را صدا می زنم. یک بار، دو بار و داد می زنم.. دینا با بسته ی پاستل جلوی اتاق سر می رسه و قبل از اینکه چیزی بگه می گم دستمال کاغذی بهم بده. بسته ی پاستل را می گیره طرفم و می گه می خوری؟ بلند تر و با تحکم می گم دستمال! من فقط دستمال می خوام..
می گه چه خبرته تو؟ خب باشه..
مامان جلوی در اتاق ایستاده. اشک هام تند تند سرازیر می شه و زار می زنم. می گه بیا یه چیزی بخور. می گم همین الان بالا آوردم. می گه آب میوه رو؟ دینا می گه یه قلپ که بیشتر نخورد..
می گم آب میوه رو، کته و ماست نهار رو و احتمالن قرصی که نیم ساعت پیش خوردم.
می گه خب این دلیل نمی شه چیزی نخوری. صدام به سختی از ته گلوم در میاد که می گه دارم می سوزم.. دارم می سوزم!
می گه پتو را از رو خودت بردار خب. می گم یخ می زنم.. یخ می زنم!!
می گه چه کار کنم؟ بریم بیمارستان؟ و انگار واقعه ی ترسناکی را یادآور دختر کوچولوش می کنه با دلسوزی می گه بریم سرم باید بزنی..
هیچ نمی گم و می ره..
اشک هام که تمام می شه دوباره کتاب را می گیرم دستم و روایت مسیح را می خوانم از مجلس.. به چشمهای داغم و سوزشش فکر نمی کنم. به خودم می گم واسه چی گریه می کنی؟ دل درد داری؟ دل پیچه؟ سر درد؟ اثری از هیچ کدام نیست.
فقط می سوزم..
به حامد که بی خبر زنگ زده، شرحی از حال و روزم می دم. می گم به حد کافی مواخذه شدم امروز و نصیحت شنیدم. لطفن تو دیگه دعوام نکن. می خنده.. آخرای صحبتمون انگار که باتریم تمام شده باشه کلمه ها به زور از دهنم در میاد و چشمهام سنگینی می کنه روی صورتم.
صبح تا ظهر کسی نبود. به تنهایی ام فکر می کردم. به مزیت ها و معایبش. کدام تقدم داشت؟ منی که با یک مسمویت غذایی ساده اگر تا ظهر کسی سر نمی رسید یک لیوان چای و نبات هم نتوانسته بودم بخورم و قدم هایم به آشپزخانه نرسیده بود.
برادر بسیجی ! ظهر sms داد چطوری؟ دنبال کارهای سفرم هستم و هنوز ویزام نرسیده و ... می گم انشالله درست می شه. مرسی. بد نیستم.
می نویسه چرا خوب نیستی؟ می دونم دلت برام تنگ می شه. دو، سه روزی بیشتر نمی مونم تا زیاد دل تنگ نشی!
لبخند مضحکی روی لبم نقش می بنده. نای خندیدن ندارم. می نویسم این خوب نبودن از مسمومیت غذایی ست نه دل ِ تنگ !
برای بچه که دیروز دعوایم کرده بود می نویسم قول می دم دیگه هیچ چیز کثیفی نخورم. غلط کردم !
لابلای خواندن کتاب فین فینی می کنم و دنبال دستمال دست دراز می کنم. می سوزم از گرمای بدنم و سردم ست..
برادر بسیجی و مومن و معتقد ! بعدازظهر انگار مجالی پیدا کرده تا زنگ بزند. آرام شروع می کند به پرسش از حال و روزم. با همان آرامش شروع می کند به نصیحت کردن و توصیه های ایمنی.. کم کم صدایش از حرص می لرزد. سکوت می کنم تا هر چه دوست دارد غر بزند. انگار خودش هم خسته می شود. می گه من چی بگم به تو؟ تو که به خودت هم رحم نمی کنی و مواظب خودت هیچ نیستی!
می گم خوب می شم! قرار نیست بمیرم که.. می گه منکه می دونم تا چند تا مثل منو تو گور نکنی دست بردار نیستی. چرا نرفتی دکتر؟
می گم کسی خونه نبود. بابا هنوز نیومده، ماشین هم نداشتم. می گه موقع حرف می شه خوب دم از استقلال می زنی. اونوقت تنها نمی تونی تا مطب دکتر بری؟
با این بنیه ی کمت هنوز از راه نرسیده 3 ساعت می تونی با دوستات بری پیاده روی ولی به خودت که می رسه کسی نبود؟ تا اخر هفته قرار مهمونی و دید و بازدیدی نداری؟
عصبانیت را لابلای تک تک کلماتش حس می کنم. می گم من تا ظهر از سرگیجه حتی نمی تونستم برم یه لیوان آب برای خودم بریزم. اونوقت انتظار داری می رفتم تو خیابون وقتی که ده دقیقه هم نمی تونستم سر پا بایستم؟
انگار منطقی این وسط برایش پیدا شده. با کمی مکث میگه آره خب.. اینو حق داری! ولی توی این 20 روزه چند بار مریض شدی تو؟ هنوز درد و خونریزی لثه ات تمام نشده پا می شی می ری سفر. خستگی راه و مسافرت هم روش، تازه هر چی هم دم دستت می رسه می خوری..
یادم می آید آخرین باری که کل کل های گاه و بی گاهش شروع شده بود، گفته بودم حالم خوب نیست و حوصله ی جواب دادن را ندارم. پا پی ام شده بود و گفتم تازه از دندانپزشکی آمده ام و نایی ندارم. بعد از آن شب مهربان تر شد و نگران. دیگر خبری از متلک ها و نیش و کنایه ها نبود..
شب پیغام می فرستد حال دختر ما چطوره؟ اگه بیداری جواب بده و اگه داری می خوابی جوابی نمی خواد. بی خیال جواب دادن می شوم. می گذارم فکر کند دخترک سر به راهی شدم و زود خوابیده ام.
مامان از جلوی اتاق رد می شود و با تمسخر می گوید اونوقت نشسته پای لپ تاپ..
دلیل نشستنم را با این کمر درد که گاه گداری دراز کشم می کند نمی دانم. شاید عادت به نوشتن و نوشتن و حرف زدن وادارم می کند..
جوابی برای خودم ندارم. نمی دونم این اشک ها برای چیست که یهو سر می رسد.. دلخورم که اصراری نمی کند برای دکتر رفتن؟ دلخورم که چرا فکر می کند سرم زدن برایم درد آور تر از درد های جسمم هست؟ و چرا فکر می کند باید بترسم؟ که ساعتها روی این تخت افتادم و فقط گفت چرا انقدر داد می زنی؟ اونم وقتی که نمی تونستم پا شم و هیچ کسی صدام را نمی شنید و مجبور بودم با باقیمانده ی انرژی ام اسم یکی را صدا کنم.. یا از اینکه چند بار از ظهر گفته هر بار رفتی آمل با یه درد و مرضی برگشتی و افتادی؟
به توصیه ی دکتر راه دورمان لیوانم را پر از دوغ می کنم و سر می کشم. برادر بسیجی - مطمئن نیستم واقعن بسیجی باشد ولی اصلن بعید نیست - دوباره پیغام می فرستد: دنیایی تا دیر وقت بیدارم. اگه بیدار شدی و میزون بودی اس ام اس بده پیشی.
بعد از آنهمه سکوت گفته بودم به جای این حرفها یه کیسه بوکس پیدا کن و تا می تونی بهش مشت بزن!
حالت تهوع دارم. نمی دونم این نشونه ی اینه که شدیدن گرسنه ام و باید غذا بخورم و یا باید طرف غذا نرم..
Posted by
Donya
at
3/11/2008
1 comments
Monday, March 10, 2008
قول می دم
من امروز به خودم و تمام ملت شهید پرور و نه پرور و غیره ! قول می دم من ِ پاستوریزه و هموژنیزه ! پایه ی هیچ کثیف خوری نشوم!
می گن آدم را سگ بگیره، جو نگیره !!
نمی دونم چرا منی که انقدر روی خیلی از مسائل حساسم و اگه ظرفی درست نشسته باشه یا غذایی قیافه اش خوب نباشه لب بهش نمی زنم و رو ترش می کنم با بقیه ی امت شهید پرور هستم قدرت اینو دارم نه تنها با توصیفاتشون در جهت بد کردن حال من با آرامش برخورد کنم بلکه پی اش را هم می گیرم و هم صدا می شم تا حال خودش بد شه.. چجوری پایه ی رفتن به قهوه ی خونه شدم؟ از این قهوه خونه ها که استکان و نعلبکی هاش پر از لک های هزار ساله ست و ... و املت کثیف ! نوش جان فرمودم.
از دیشب محل تردد بنده از رختخواب به دستشویی بوده و بالعکس!
تب دارم. می رم زیر پتو شر و شر عرق می کنم، پتو را می زنم کنار یخ می زنم..
تا ظهر از سر جام به سختی و به زور محض گلاب به روتون راهی دستشویی می شدم با سرگیجه های شدید و دوباره تلپ می افتادم روی تخت.. هیشکی هم خونه نبود به داد من برسه.. حالا توانایی ایستادن دارم اون هم فقط به مدت اندکی..
من قول می دم.. حالا گیرم من پایه، معده و بدنم همکاری نمی کنه خب..
مامان می گه تو هر بار می ری آمل مریض می شی.. اونبار که آنفولانزای شدید گرفتم، این بار هم مسمومیت غذایی..
Posted by
Donya
at
3/10/2008
3
comments
Sunday, March 9, 2008
خونه
پله ها را تند تند بالا می رم.. مامان تو آشپزخونه ست. اثری از بقیه نیست..
می بوسمش، بغلش می کنم و می گم: دلم تنگ شده بود..
می گه: مگه دل تو، تنگ هم می شه؟
Posted by
Donya
at
3/09/2008
3
comments
Sunday, March 2, 2008
شاعر می گه: امروزم گذشت
می گم بعدازظهر می رم دندونپزشکی.. اگه مشکلی نبود فردا می رم.
می گه تو همش باید دقیقه ی آخر تصمیم بگیری؟ صد دفعه بهت گفتم از قبلش بگو. شاید ماشین سرویس بخواد، شاید آدم برنامه ای داشته باشه و ....
می گم من ماشین نمی خوام ببرم!
می گه دو روز زودتر آدم می گه، که ماشین را بدم بهت، راحت بری و بیای.
می گم من یه روزه نمی خوااااام برم! ماشین را بدی باید صبح برم و شب برگردم یا امروز برم و فردا بیام. معلوم نیست کارم چقدر طول بکشه! و ...
می گه من نمی دونم از دست تو چه کار کنم؟ معلوم نیست آخر عاقبت تو چی می شه؟ سرت باد قرمه سبزی داره..
به زور و به سختی جلوی خنده ام را می گیرم. تو دلم می گم منظورت اینه که سرم باد داره و بوی قرمه سبزی می ده؟ و جلوی قهقه زدنم را می گیرم به زور و به سختی..
می گه مامانت می دونه؟
می گم آره! گفته به بابات بگو!
چیزی نمی گه.. می گم از دندونپزشکی برگشتم می رم بلیط می خرم.
بازم چیزی نمی گه..
خانم دکتر نخ سیاهی که باهاش لثه ام را دوخته در میاره. می گم دهنم پره آفت شده. می گه به خاطر آنتی بیوتیک ه. ضعیف شدی.
می گم خیلی درد داشتم تمام این یک هفته. می گه اگه درد نداشتی باید تعجب می کردی، با اون ریشه ی دندون.
الان یه چاله توی لثه ام هست و جای خالی گنده ی دندون جوان مرگم!!
می گه ساعت 9صبح. می گم خوبه.
کمی بعد می گه آخر هفته تعطیله. شاید فیروزه بخواد بیاد.
می گم ازش پرسیدم. تا هفته ی دیگه اونجاست. اصلن یادم نبود شنبه تعطیله..
می گه 5 شنبه می خوام شله زرد درست کنم. یه چند جا هم که می خواستم ببرم، تو نیستی..
می گم مینا اینا کی برمی گردن؟ با ایمان برو..
می گه بلیطشون برای جمعه ست.
می گم خب جمعه درست کن.
می گه ایمان و مینا جمعه شب می رسن.
می گم پنج شنبه بعدازظهر که بابا مغازه را زودتر تعطیل می کنه. با بابا برو.
لازمه ی سفر سبک رفتن ه. دارم لباس هام را یکی یکی کم می کنم. در حد یه کوله پشتی که چندان هم بزرگ نیست.
مامان می گه چقدر می خوای بمونی؟ شاید دو روز تعطیلی الهام اینا بخوان برن جایی و برنامه ای داشته باشن. 5شنبه صبح برگرد خب..
می گم قرار نیست من تا 5شنبه پیش الهام بمونم و می رم دیدن فیروزه. می خواستین همون یکی، دو سال پیش دینا خانم را که از تنبلی نرفت امتحان بده را به زور بفرستید سر جلسه تا گواهینامه بگیره و 5شنبه راننده داشته باشید.
می گه به خاطر این نگفتم..
دینا دلخوره. چرا که من یکباره تصمیم گرفتم، تصمیمم را عملی کردم برای رفتن و نمی تونه همراهم بیاد و نمی تونه تنها سفر بره و نمی دونم از کدومشون بیشتر دلخوره..
فردا صبح می رم آمل. هم کارهای دانشگاهم را انجام می دم و هم التماس و فحش و تهدیدهای الهام که چرا نمی یای؟ و کی میای؟ به اتمام می رسه.
و احتمالن یکی، دو روزی هم می رم سمنان پیش فیروزه و آری. - مرجان جونم امری نداری؟ -
پ.ن: من اصلن نمی فهمم و درک نمی کنم چه چیز این بده که امروز برای فردا تصمیم بگیری و یا الان برای یک ساعت بعد و یا همین لحظه؟ همیشه که نباید از یک هفته یا یک ماه قبل برنامه ریزی کرد برای سفر..
Posted by
Donya
at
3/02/2008
3
comments
ه ا
صندلی را می برم نزدیک بخاری. پاهام را تکون می دم..
نیم ساعت
یک ساعت
یک ساعت و نیم
دستهام را می ذارم روی گونه هام
نیم ساعت
یک ساعت
یک ساعت و نیم
به یک سفر فکر می کنم..
Posted by
Donya
at
3/02/2008
2
comments
Saturday, March 1, 2008
ذکر مصیبت
من نمی دونم این زنک (خانم دکتر!) چه بر سر لثه ی من آورده که باز شروع کردم به مسکن خوردن.
دیروز تا جایی که می شد تحمل کردم ولی کم آوردم. مهمون هم داشتیم و بنده در حال غش و ضعف و بی حالی سیر می کردم. نا نداشتم دهنم را باز کنم تا مسکن ها اثر کردن.
حالا هم از صبح تحمل کردم ولی دیگه تحمل ندارم! دهنم، دندونهام، لثه ام، یه طرف صورتم دررررررررررررد می کنه :(
تو دهنم پر ه آفت شده.. آنتی بیوتیک ها را هم سر وقت می خورم.
فردا نوبت دارم تا این بخیه ها را در بیاره !
پ.ن: من یه تی بگ چپوندم رو لثه ام به توصیه ی پروانه جونم. الان تمام آفت های موجود بر روی لثه و دور و برش دارن فریاد بر می آرن از درد. ته دهنم - اونجایی که زبون کوچیک موجوده، قسمت بالاش که می شه سقف دهنم - درد گرفته. حلقم هم خشکه و حس سوزش و تشنگی دارم ولی چون تی بگ توی دهنمه اصلن حس آب خوردن هم ندارم! حالا قبل از اینکه خفه بشم می رم آب می خورم!
اینجوری که داره پیش می ره به زودی کلکسیونی از درد و مرض های دهان و دندان را می تونم کسب کنم!
Posted by
Donya
at
3/01/2008
7
comments
شاعر می گه روزگار غریبی ست نازنین
کسی سی دی ام پی تری گوگوش مرا ندیده؟
من الان شدیدن دلم هوس ترانه ی کولی که این خانوم پرپری نوشته را کرده است..
لطفن هر کی سی دی را پیدا کرد، بگرده مابینش آهنگ هایی که دوست دارم را جدا کنه، دعای خیر من پشت و پناهش!
چه خبر شده راستی؟ بلاگر به سلامتی درست شده؟ از دیشب تا حالا هی منتظرم بیام این صفحه را باز کنم و باز نشه! ولی شکر خدا باز می شه به راااااااااااحتی..
تازه کامنت دونی بلاگر هم باز می شه البته نه به همون راااااااااااحتی ولی باز می شه بلاخره! اون موقع که باز می شد من هی می خواستم کامنت بذارم ولی نمی شد، حالا که باز می شه هیچ وبلاگی با کامنتدونی بلاگر را سراغ ندارم برم کامنت بذارم و یا کامنتم نمیاد! عجب روزگاریه به علی* ..
* "به علی" وامدار آقای اوحدی عزیز ست.. چقدر یهو دلم هواتونو کرد. کاش به زودی دیداری میسر بشه
Posted by
Donya
at
3/01/2008
1 comments
Friday, February 29, 2008
بازی
یارا جونم و پروانه جونم دعوتم کرده بودند به بازی..
این مدت که بازی ترانه ها راه افتاده به یک نتیجه ای رسیدم!! بیشتر و قبل از اینکه متن ترانه ای منو جذب خودش کنه و باعث بشه دوستش داشته باشم و یا از بر بشم، موزیکش باعث می شه. موزیکی که با صدای خواننده اش اون ترانه را ثبت می کنه در خاطرم..
1. اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.. تا قیامت دل من گریه می خواد
داریوش
این ترانه بیشتر محض خاطر بچه ست که قراره وقتی من رفتم، رو به غروب بره و اینو زمزمه کنه، تیتراژ بیاد رو تصویر غروب! :دی
2. سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
می آیم، می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام، خواب دیده ام
فرهاد مهراد
3. دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو اینور و اونور می زنه
تو رگهای خسته ی سرد تنم
ترس مردن داره پر پر می زنه
فرهاد مهراد
4. چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
داریوش
5. تو رو ميشناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پيداست
كه از ايل و تبار عاشقایی
تورو ميشناسم ای سر در گريبون
غريبگی نكن با هق هق من
تن شكستتو بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من
گوگوش
6. گل ِ بهارم در انتظارم حریق ِ سبزی بیا کنارم
حریق سبز - ابی
7. رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین
خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ
از آغاز چنین در هم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی هر تاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندی ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها
اینک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست
فرهاد مهراد
و دعوت می کنم از ترنج، پانته آ، حمیدرضا، نیلوفر، شیخ الشیوخ، محمد و محمد جواد
Posted by
Donya
at
2/29/2008
3
comments
Thursday, February 28, 2008
125
- مواظب خودت باش پیشی. منکه می دونم مراعات نمی کنی. کار دستمون نده..
من: به سود توئه من نتونم حرف بزنم که..
- من از کم حرفی یا حرف نزدنت هیچ سودی نمی برم. دنبال سود نه بودم و نه هستم.
زبون منو وا نکن. بدون چشم و گوش و زبون هم آتیشت رو می سوزونی.
من: زنگ بزن آتش نشانی بیاد اینهمه آتیش رو خاموش کنه پس..
- روت هم زیاده جوجو !!
Posted by
Donya
at
2/28/2008
4
comments
بابا امروز ماشین را برد سرویس، تر و تمیز و مرتب تحویل من داد! درون و برون ماشین تقریبن برق می زد که تحویل من داده شد..
خب..
شب داشتم می رفتم دنبال بابا، انقدر اون خیابون چاله چوله داره که جای صاف به ندرت توش پیدا می شه و بابا همیشه می گه گنگستری رانندگی نکن!! تا حالا هم چندین بار بیرون مغازه بوده و دختر گلش را از دور دیده با چه سرعتی به سویش در حال شتافتن می باشد و فرمودند دخترم اینهمه عجله چرا؟!
خب..
ماشین تازه امروز رفته بود سرویس و مثلن تر و تمیز و مرتب بود ولی من با سرعت - سرعتی هم نبود! شایعه می سازن برای آدم. تازه مامانم همرام بود - داشتم این چاله چوله را رد می کردم و اوایل خیابون بودم..
تالاپ!!
ماشین رفت توی یک چاله ی گنده ی پر آب.. آب و گل پاشید به یک طرف ماشین..
من؟ اصلن به روی خودم نیاوردم، بابا سوار شد و منم مثل یک راننده ی محتاط انگار که توی عمرم بالای 40 تا سرعت نرفتم، آروم و با تومأنینه (؟) تا خونه اومدم. قبل از تمام سرعت گیر ها هم ترمز زدم و با آرامش تمام از روشون رد شدم.
Posted by
Donya
at
2/28/2008
3
comments
بچه ی خانواده
چند شب پیش عمو زنگ زد و منا خانوم را دعوت فرمودن برای چهارشنبه شب به صرف غذای مورد علاقه اش! که یه غذای محلی هست که اسمش هم سخته و توی خونه ی ما هیچ وقت گیرش نمیاد. زن عمو هر یه مدت برای منا جان اختصاصی درست می کنه.
دیروز رفتم رشت و بسیار هیجان زده بودم از اونهمه کتاب کودک و نوجوان! و سر دو راهی های سختی بودم. در راستای مشورت با بچه - یکی از دوستان - و گوش دادن به ندای قلبم یه مجموعه 5 جلدی کتاب برای خواهرجانم خریدم. - موفق شدم دو جلدش را بخونم و دوستش داشتم :دی -
موقع برگشت هم زنگ زدم به سهیل و سفارش یه مودم دادم برای دخترمون که خوشحال شه. یک ساله سیدی مودم گم شده و دیگه قابل استفاده نیست. کسی را هم پیدا نکردیم سیدی اش را داشته باشه.
از آنجایی که منا امروز هم باز در مهمانی به سر می برد، قبل از ظهر رفتم مودم را گرفتم، کاغذ کادو خریدم و با دینا مراسم کادو پیچان! داشتیم.
انگشتانم درد گرفته، انقدر دینا تنظیمشون کرد که روبان بپیچه دورش و گل و سنبل و پاییون!!! درست کنه و بچسبونه روی کادو ها..
صبح یه سر رفتم خونه ی مینا دیویدی پرسپولیس را ازش بگیرم، مشغول درست کردن جعبه بود و یه عالمه پوشال ریخته بود توی جعبه، هدیه ی بسته بندی شده توش غرق شده بود!!
می گم خب امشب تولد بازی راه بندازیم! منا سورپرایز می شه.. فردا که می دونه تولدشه ولی امشب انتظارش را نداره. پیشنهادم شدیدن با مخالفت همگان روبرو شد. دینا می گه بچه!! تو چرا عجله داری؟ یکی جلوی اینو بگیره.. هیجان زده !!
مامان می گه ما به ایمان - تولدش چند روز پیش بود - یه کادو دادیم از طرف همه..
می گم ایمان را با منا مقایسه می کنی؟ (داخل پرانتز عرض کنم خدا این مادر زن ها را نگه داره که انقدر هوای دامادشون را دارن!)
دینا می گه منا بچه ست ها.. مامان می گه بچه؟ می گم به قول عمو ته تغاری خونه همیشه بچه ست، هر چقدر هم که بزرگ بشه بازم بچه ی خانواده ست..
حالا قراره در یک حرکت دور از چشم مامان برم از طرف دینا چند تا سیدی بازی هم بخرم واسه دختره، خوشحال تر شه..
Posted by
Donya
at
2/28/2008
3
comments
برچسبها: خواهرانه
Wednesday, February 27, 2008
دختر عمو جان این بار پیغام فرستاده اند: از اول فروردین به مدت دو ماه و نیم، ایران هستم. زود بجنبید و در همین دو ماه و نیم ازدواج کنید!
مرتبط: پیغام قبلی !
Posted by
Donya
at
2/27/2008
2
comments
Tuesday, February 26, 2008
منا یعنی آرزو - 2
تاریک روشن صبح که پریدم از خواب، مامان نبود. بابا نبود و فقط مامانی که از چند روز قبل مهمان خانمان بود، در خانه بود.
شیفت صبح بودم. مدرسه را یادم نیست چطور گذشت ولی از وقتی سوار سرویس عمو بهمن شدم سوال پیچم کرده بود و من هیچ نمی دانستم. صبح بیدار شده بودم و مامان نبود. بابا نبود.
از سرویس که پریدم پایین عمو بهمن منتظر ماند تا برم بپرسم بچه به دنیا آمده یا نه؟ دختره یا پسر؟
فکر می کنم مانتوی طوسی (شاید هم سرمه ای؟!) می پوشیدم آن سال با مقنعه سفید و کیفی که شاید قرمز بود.. هوم؟ یادم نیست..
از سرویس پریدم پایین و دویدم سمت خانه. دستم را گذاشتم روی زنگ. یادم نیست چه کسی آیفون را جواب داد. پرسیدم دختره یا پسر؟
دویدم سمت ماشین عمو بهمن که یک تاکسی نارنجی بود. با هیجان گفتم دختره..
Posted by
Donya
at
2/26/2008
2
comments
برچسبها: خواهرانه
Monday, February 25, 2008
چند سال پیش – تعطیلات عید بود! فقظ نمی دونم عید چه سالی؟ - یکی از دندونهام شکست. اولش شدیدن درد می کرد و اضطراری دکتر را پیدا کردیم. تا من رفتم مطب دیگه اثری از درد نبود.
بهم گفت دیگه کاری نمی شه برای دندونم کرد با اینکه قسمت بیشتر دندونم باقی بود. منم مخالفت کردم با کشیدنش و این دندون کم کم و ذره ذره هر بار یه قسمتش از بین رفت و یه تیکه ازش باقی مونده بود تا امروز که بالاخره رفتم برای جراحی و بیرون آوردن ریشه ی اون دندون..
آمپول بی حسی اول که جواب نداد. خانم دکتر در حال کشتی گرفتن با دندون من بود و اشکهای منم در انتظار جاری شدن تا آمپول دوم را تزریق کرد.
و با کلی تقلا و تلاش بالاخره ریشه ی دندون سابقم!! در اومد. خانم دکتر می گه چه ریشه ی بلند و قشنگی! با وجود اینکه توی فک پایین ریشه ها کوتاهتر از این حد هستن..
تو دلم می گم ریشه ی بلند و زیبا به چه درد من می خوره وقتی که جنس دندونهام انقدر بده؟
با نخ مشکی و سوزن هلالی نیم دایره ای !! هم لثه ام را دوخت، چند تا توصیه و یه نوبت برای هفته ی آینده..
این دندانپزشکی دست از سر من بر نخواهد داشت. نصف فکم که الان تعطیله! حرف هم به سختی می تونم بزنم.
هنوز اثر بی حسی هست ولی خانم دکتر فرموده اند امروز هر 4 ساعت حتمن مسکن بخورم! البته با اون کشتی کجی که با فک من گرفته و با انواع و اقسام وسیله ها به جون لثه ی من افتاد، بعید نیست درد وحشتناکی در انتظارم باشد.
تازه کیسه ی یخ هم گفته بذارم..
پ.ن: به میزان متناوبی دیشب آه و ناله و غش و ضعف کردیم و هر کی هم طی دیروز و امروز پرسید حالت چطوره؟ گفتم بددددددددددد و توضیح هم ضمیمه اش کردم!! یکی از دوستان هم پا به پای من تا نزدیکای ساعت 3 صبج بیدار مونده بود و هی فحش می داد به دکتر طفلی! تازه موقع خداحافظی روشنش کردم این مرتیکه که هی بهش فحش دادی! اصلن مرد نبود و خانم دکتر بوده اند :دی
من سمت راست صورتم درد می کنه و نمی تونم بهش دست بزنم. لثه ام هنوز خونریزی داره و هی گاز استریل باید بچپونم توش تا خونریزیش کمتر بشه وگرنه شرشر خون می ریزه توی دهنم.. مامان دیشب زنگ زد به دکتر، گفت فقط چیزهای سرد و بستنی و چای سرد و اینها بخورم و گاز استریل را فشار دهم تا بالاخره خونش بند بیاد! چون کیست چرکی بوده تو لثه اوضاع اینگونه شده..
من خودم دیدم تیکه تیکه لثه ام را در آورد انداخت دور!!! خب معلومه الان لثه ام جر واجر شده..
پروانه خانم جونم از دندون من چیزی باقی نبود که بخواد بکشتش بیرون! لثه ام را شکافت تا ریشه اش را در بیاره و برای همین بعدش مراسم دوخت و دوز هم بوده.
دیگه همینها دیگه.. دیشب تا یه ذره مسکن ها اثر کردن، منم واسه اینکه عقده نمونه رو دلم یه نیم ساعتی یه ریز حرف زدم! ولی کمی بعدش دوباره اثر مسکن ها ته کشید :(
خوب می شم! حتمن..
Posted by
Donya
at
2/25/2008
5
comments
Sunday, February 24, 2008
منا یعنی آرزو - 1
جمعه که بیاید خواهر کوچیکه 16 سالش تمام می شود..
مسخره ست اگر مثل همیشه و یا مثل همه بگویم انگار همین دیروز بود! آن موقع من 8سالم بود و اکنون 24 سال. پس فقط منا نبوده که بزرگ شده و سالهای عمرش گذشته.. ولی زود گذشت، خیلی زود.. مثل عمر من که نفهمیدم کی گذشت و چطور این روزها می گذرد.
یادم نیست از کی فهمیدم بچه ی دیگری در راه ست ولی آنقدر خنگ بودم که شکم قلنبه ی مادرم هم مشکوکم نکند!
از این قرتی بازیهایی که بچه ی تازه رسیده با خودش اسباب بازی و دوچرخه و سه چرخه و فلان عروسک و ماشین را هم آورده، نداشتیم! یادم نمی آید حسادت جایی در کودکی مان داشته باشد.
دوم دبستان که مدرسه ام عوض شد، با اینکه سرویس داشتم ولی گاهی مامان با دینا و مینا می آمدند دنبالم. مدیر و ناظم و معلم و بچه های کلاس، همه این دو تا وروجک را می شناختند. گاهی هم می آمدند سر کلاس.
از وقتی خانم معلم فهمیده بود بچه ی دیگری در راه ست گاهی کلاس به محل کنفرانس تغییر ماهیت می داد و بحث سر نامگذاری بچه سر می گرفت! یادم نمی آید نظری داشتم. هیچ اسم منتخبی برای بچه ای که هیچ ازش نمی دانستم، نداشتم و حتی نمی داستم چطور سر از زندگیمان در آورده؟ دختر هست یا پسر؟
اسم منتخب خانم معلم "دریا" بود. شدیدن هم اصرار داشت اگر دختر بود اسم "دریا" برایش مناسب ست و بهترین نام هست! دنیا و دریا..
Posted by
Donya
at
2/24/2008
1 comments
برچسبها: خواهرانه
با تمام جسارتی که این جور مواقع کم میاد و پیدا نمی شود در وجودم، همه را یک جا جمع کردم و حرفم را زدم.
واکنش ها تقریبن معلوم بود.. کسی دیگر اعتمادی به من ندارد. من آدم جست و خیز و از اینجا به آنجا پریدن هستم برایشان که عمر و زندگی ام پر از تصمیم های لحظه ای بوده ست..
شاید الان هم یکی از آن لحظه هاست. درست به راحتی برداشتن کیفم و رفتن به کلاس روبرویی! چون من تحمل آن کلاس تنگ و کوچک ریاضی فیزیک دوم دبیرستان را نداشتم و کلاس علوم تجربی، دوستانم بودند و نور و فضای کافی! برای 3 سال علوم تجربی خواندن دلیل کافی باید باشد؟ هوم؟
من حتی گاهی فکر می کنم استعداد هنر را هم ندارم. هیچ استعدادی ندارم. من فقط حرف می زنم، شاکی می شوم، حرف می زنم، فقط حرف می زنم و فقط حرف می زنم..
عمل اما.. هیچ! صفر.. یک هیچ بزرگ..
حالا هم نمی دانم چه قرار ست بشود. گفتم و شاید وسط راه ول کنم حتی! شاید اینهمه ترس مانع بزرگی باشد. و من ترس هایم را هیچ جایی نمی توانم مخفی کنم و یا درمانش کنم.
یک آدم خیلی ضعیف و ترسو که فقط در حرف قوی و شجاع می تواند باشد. فقط در حرف..
فکر هایم متمرکز نمی شود. کسی را سراغ ندارم در آغوشش پنهان شوم و یا با خیال راحت درونم را عریان کنم تا شاید سبک شوم.
حوصله ی نصیحت شنیدن ندارم. همدردی و مهربانی نمی خواهم. من فقط یک آغوش بزرگ، بی منت و بی توقع می خواستم امروز که پیدایش نمی کنم که پیدا نمی شود.
Posted by
Donya
at
2/24/2008
Saturday, February 23, 2008
مری جین - 2
از خونه ی مادربزرگش دو بار زنگ زده شرکت که با مری جین حرف بزنه. برای مری جین تعریف کرده که رفته خرید و لباس ورزشی خریده.
خانوم دینا (مری جین) هم بهش گفته لباس ورزشیت را بپوش بعدن و بیا منم ببینمت و یهو مانی گوشی را گذاشته و قطع شده..
کمی بعد مادربزرگ ه زنگ زده که مانی (پیتر) به محض شنیدن این حرف خواسته راهی شه و بیاد شرکت!
مامانش می گه هر کاری می کردم، هر نوع غذایی می پختم مانی فقط برنج و ماست می خورد. حاضر نبود هیچ خورشتی بخوره. دیروز بهش گفتم مری جین اصلن پلو، ماست دوست نداره.
یه ذره مکث کرده و گفته خب.. یه ذره خورشت برام بریز!
پ.ن با ربط: پروانه خانوم جونم نگران پیتر نباش! همدیگرو تا الان ندیدیم که بچه احیانن گیج بشه :دی
پ.ن بی ربط: آدامس های این دوره زمونه واقعن به درد پوشش دندون نمی خورن! سریعن پوسیده شد و فسیل گشت. از دیشب یه تیکه سقز چسبونم روی دندونم، صبحانه هم خوردم در نیومد! حالا نگران شدم نکنه ظهر می خوام برم دندونپزشکی جدا نشه این :)))))
Posted by
Donya
at
2/23/2008
3
comments
برچسبها: اسپایدرمن
Friday, February 22, 2008
نقش مفید آدامس
من باید به چند نفر زنگ بزنم. تنبلی ام می آید و خسته ام. حوصله ی حرف زدن ندارم.
بعدازظهر چرت می زدم، خوابم می آمد شدید و با خودم کلنجار می رفتم. عمو مهران گفت بیا برو توی اتاق بخواب و مخالفت کردم. چوب کبریت ها را لای پلک هایم محکم تر کردم تا انقدر نشکند و پلک هایم پایین نیاید!
عروسک سفید و سیاه ِ پاندا و پتو برایم آورد تا همانجا نشسته روی مبل چرتی بزنم! ولی انگار چوب کبریت ها اینبار قصد شکستن نداشتن و محکم مابین پلک هایم جا خوش کرده بودند.
لبه ی یکی از دندان هایم شکسته. زبانم مدام بهش می خورد و آی درد می گیرد.. آی درد می گیرد.. فکر کنم زبونم زخم شده، می سوزه.. از فردا دوباره باید راهی دندانپزشکی شوم!
موقتن مشکل را حل کردم!! آدامس چسباندم روی دندانم! امیدوارم به این زودی ها جدا نشود.
Posted by
Donya
at
2/22/2008
4
comments
Thursday, February 21, 2008
!
دود آبادی: چطوری درایور؟
من: پشت فرمونم
دود آبادی: صدای اعتراضت را به جهانیان برسون!
شِلمان: خاله سوسک نازنین. گیستون قد کمون، رنگ شبق، از کمون بلندترک، از شبق مشکی ترک! در چه حالی؟
من: پشت فرمون :دی
شِلمان: این فرمون چرا از جلوی تو نمی ره کنار؟
بچه: دربست، تجریش، چند می بری؟
چند ثانیه بعد..
بچه: غلط کردم!
Posted by
Donya
at
2/21/2008
1 comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
Wednesday, February 20, 2008
مری جین - 1
مانی از وقتی وارد دفتر کار شده سرش را انداخته پایین و ساکت و آروم و فقط زیر زیرکی دینا را نگاه می کرده.
دینا در راستای دوستی با مانی بهش شکلات تعارف کرده و اونم ازش گرفته، داده به مامانش که بازش کن تا بخورم. هر چی مامانش بهش می گفته مانی این شکلات نوشابه ای هست، تو که دوست نداری اصلن. مانی مصرانه به مامانش گفته نه! می خورم و خورده شکلاتی را که هیچ وقت حاضر نبوده بخوره.
در گوشی به مامانش گفته مامان چرا وقتی من اومدم بلند گفتی مری جین اینجاست؟ منکه خودم می فهمیدم این مری جین هست! تو گفتی من خجالت کشیدم..
جالب اینه که مامانش همینجوری یه چیزی گفته بود که مانی بیاد تو و اصلن حواسش به دینا نبوده.
یه نقاشی مرد عنکوبی برای مری جین همون روز کشید..
حالا دین و ایمون آقای مانی شده مری جین ! به پسرخاله اش هم پیغام فرستاده "نازنین" مال تو، من الان مری جین دارم. دیگه هم به آقای همسایه توجه نشون نمی ده و براش مهم نیست چیزی از بچه اش بدونه.
هر روز هم کلی نقاشی می کشه، از بینشون بهترینش را انتخاب می کنه و می ده به مامانش که برای مری جین ببره و می گه خوشگلتر از اینها هم بعدن براش نقاشی می کشم!
مامان ِ مانی به مانی گفته که می خوایم مری جین را اخراج کنیم! مانی هم شدیدن عصبانی شده و بداخلاق!
مامانش گفته دست من نیست که. دایی رئیس ه و اون می خواد مری جین را اخراج کنه.
مانی هم گفته خب اگه دایی خواست مری جین را اخراج کنه، بهش بگو اصلن ناراحت نباشه می تونه بیاد خونه ی ما کار کنه!!
Posted by
Donya
at
2/20/2008
2
comments
برچسبها: اسپایدرمن
این روزها شاید خسته باشم در عین حال که سعی می کنم بخندم، شلوغ کنم و سر به سر همه بذارم.
یعنی شاید سعی کردنی هم نباشه. من خسته ام ولی از تک و تا نمی افتم انگار..
گاهی می بُرم از آدمها ولی ازشون جدا نمی شم.
هر بار که sms دوست گرامی را در باکس گوشی می بینم عذاب وجدان تمام وجودم را می گیره ولی مغز من خسته ست، خیلی خسته و هیچ طرحی به ذهنم نمیاد. اونهم برای آدمی که خودش لیسانس گرافیک داره و چند سالی هست داره طراحی داخلی می کنه. کاراش را دوست می دارم. فقط نمی دونم چرا از من خواسته براش طرح بزنم و این کارم را سخت تر می کنه.
فکر می کنم طراحی پوستر راحت تر از کارت ویزیت باشه! هوم؟!
در تمام طول تحصیلم و عمرم یه دونه هم کارت ویزیت طراحی نکردم.. نمی دونم چرا؟
مادربزرگ ها که پیر می شن حساس می شن، اخلاق های عجیب پیدا می کنن.
بابا می گه یعنی ما هم پیر بشیم اینجوری قراره بشیم؟ بابا دلش از مادرش گرفته.. شاید به این فکر می کنه با وجود اینهمه حمایتی که همیشه از خانواده اش کرده، از خودش گذشته برای اونها، حداقل یه ذره اعتماد حقش بود.
این روزها که سرویس هستم تا فرصتی دست می ده و مثلن مامانه می ره شکر و روغن و پنیر و چیزهای دیگه بخره.. منم می پرم تو مغازه و مامان می گه چی می خوای؟ منم با یه بغل چیپس و مانچی (یه زمانی روش نوشته بود کرانچی!) و پفک میام بیرون.
خوبی این سرویس بودن یه چیزه شاید فقط. دیگه دیر نمی رسم به روزنامه و مثل اکثر وقتها کسی نمی گه تمام شد!!
آقای روزنامه فروش تا منو می بینه دیگه نمی پرسه چی می خوای؟ یه روزنامه اعتماد می ذاره جلوم و لبخند می زنه!
Posted by
Donya
at
2/20/2008
0
comments
Tuesday, February 19, 2008
مری جین - پیش در آمد
شرکتی که دینا یک ماهی هست، طراحی بسته بندی هاشون را انجام می ده یه شرکت تقریبن فامیلی هست. برادری که رئیس کارخونه ست، خواهری که حسابداره و شوهر خواهری که .... و خلاصه همه ی فک و فامیل با هم کار می کنن.
یکی از خواهر های رئیس کارخونه که حسابدار شرکت می باشد، یه پسر کوچولوی 3 سال و نیمه داره به اسم مانی. مانی عاشق مرد عنکبوتی هست و خودش را پیتر فرض می کنه و دنبال مری جین حقیقی..
مانی و پسر دایی اش- پارسا- مشترکن نازنین - دختر خاله ی مانی - را مری جین فرض می کردن و کشمکش داشتن سر تصاحب و جلب توجه نارنین!
از چند وقت پیش خانواده ای با خانواده ی مانی همسایه شده اند که مرد خانواده موهایی بور و چشمهای آبی داره و یه دختر کوچولو که مانی فقط وصفش را شنیده. همیشه تصور می کرده چون بابای بچه چشمهاش آبی ِ، پس بچه اش هم باید این شکلی باشه و دخترشون می تونه مری جین باشه!
چند روز پیش بابای مانی، مانی را جلوی شرکت پیاده کرد که بره پیش مامانش. آقای مانی هم جلوی همون در ورودی ایستاده بوده و داخل نمی رفته. مامانش برای اینکه بچه اش را راضی کنه بره پیشش، از دهنش پریده مانی بیا ، ما هم اینجا مری جین داریم ها !!
و آقای مانی وارد گشتن و چشمش به دینا افتاده..
Posted by
Donya
at
2/19/2008
3
comments
برچسبها: اسپایدرمن
نگاهی دیگر
مهم نیست که توانا باشید یا ناتوانا، مهم این است که اگر حتی در زندگی هر روزه خود مشکلی روبه رویتان باشد ماورای آن را بنگرید. اگر هدف خود را معین کنید شما موفق خواهید بود.
متن کامل
Posted by
Donya
at
2/19/2008
Monday, February 18, 2008
انگار همین دیروز بود
انگار تمام این سالها گذری وجود نداشته. انگار هیچ سالی، هیچ وقتی، هیچ زمانی نگذشته..
انگار ما همون 3 تا دختر مدرسه ای بودیم که دوباره فرصت اینو پیدا کردیم کنار هم بشینیم و با خیال راحت گپ بزنیم.
تفاوت و زمان را حس نمی کردیم. پریسا همون پریسا بود، زهرا همون زهرا و من..
کلی حرف و حرف و حرف که انگار جمع کرده بودیم تا تعریف کنیم برای هم. نفهمیدیم کی شب شد، کی عقربه های ساعت گذشت و وقت رفتن رسید..
Posted by
Donya
at
2/18/2008
0
comments
زمان: امروز صبح
مکان: روبروی بازار
منم که طبق معمول تو ماشین در انتظار که مامان خانوم خرید کنه و برگرده.. دور و برم را نگاه میکردم که آقای ف را دیدم. ذوق زده پریدم بیرون!
من - با ذوق زندگی و خوشحالی - : سلام آقای ف
آقای ف یهو مکث می کنه و می گه سلام، خوبی؟ و سلام و احوالپرسی
- چه می کنی؟ کجایی؟
من: همین ورا هستم.
- درست تمام شده؟
: آره، تمام شده. برگشتم خونه.
یه نگاهی به سر تا پام می ندازه - من امروز نه شنبه، دوشنبه بودم. نه دمپایی پام بود و نه به هچل هفتی بعضی وقتها بودم! -
- تو چرا لات شدی؟
می خندم و می گم: شوفر مامانم هستم دیگه.. الانم منتظرم خریدش تمام بشه و برگرده.
- دیگه چه خبر؟ شوهر کردی؟
من: نه.. شوهر کجا بود؟
- شوهر پیدا نمی شه، نه؟
من: نه! دیگه پیدا نمی شه.. و هر دو می خندیم
- قاچاق شده. دیگه قاچاق ِ ، قاچاق!
می خندم.. و همچنان ذوق زده و هیجانی از دیدن آقای معلم
- خیلی خوشحال شدم. به مامان و بابا سلام برسون
و خداحافظی می کنیم.
Posted by
Donya
at
2/18/2008
3
comments
Sunday, February 17, 2008
مصلحت اندیشی
من : یه قسمت از پروژه ی اذیت و سر به سر گذاشتنت منهدم شد که
تبرمرد - تو اگه بخوای بلدی اذیت کنی
: لذت بخش می باشد. هی گول می خورم مردم آزاری می کنم :دی
: شما که خودت استااااااااادی. باید من بترسم!
تبرمرد - دقیقن می خواستم همینو بگم. اما خب یه جایی هست که طرفین قدرتشون برابره
: و مجبور می شن آتش بس بدن؟
تبرمرد - اوهوم
: به صرفه تره
تبرمرد - دقیقن ! واسه همینه که من در راستای شفاف سازی و اینا بدهی هاتو بخشیدم
: این حسن نیتت را ثابت می کنه در راستای آتش بس و اینها؟
تبرمرد - دقیقن . که تو بیای بشینی پای میز مذاکره
: خیالم راحت باشه پس؟
تبرمرد - از چی؟
: یهو یه پروژه ی جدید رو نکنی
: در راستای آتش بس
تبرمرد - یعنی می خوای نیای پای میز مذاکره؟
: تو حسن نیتت را نشون دادی. منم باید بیام دیگه..
Posted by
Donya
at
2/17/2008
2
comments
Saturday, February 16, 2008
شاعر می گه: خوشحالیا
امروز با زهرا رفتیم خرید، مثلن لوازم منزل و این چیزها بخریم برای دوست متأهلمان که برای اولین بار قراره بریم خونه اش. یادم نمیاد کادوی عروسی چی براش بردم ولی مطمئنن مامانم خریده بود.
حالا امروز من و زهرا در کمال اعتماد به نفس هلک هلک رفتیم خرید! دست رو هر چیز شیک و زیبایی هم می ذاشتیم با بودجه ی دو تا آدم بیکار پول تو جیبی بگیر همکاری نمی کرد!
ولی ما امیدمون را از دست ندادیم و بالاخره موفق شدیم کادوی خوشگل بخریم.
زهرا اومد خونه دنبالم، همون دم در کتابهام را بهم داد و گفت کادوی تولدت هم هست. منم بی جنبه.. همون جا نگهش داشتم تا اول هدیه ی کادو پیچ شده را باز کنم، خیالم راحت شه و بعد بریم خرید :دی
شدیدن خنده ام گرفته بود! می گم چه جالب! این کیف پول قرمز با شال قرمزم سِت شده. من یه شال بنفش هم جدیدن خریدم و از قضا میهن هم یه کیف دقیقن مثل همین ولی همرنگ اون شال بهم هدیه داده.
حالا من دو تا کیف پول یه شکل و یک مدل ولی در دو رنگ متفاوت می دارم!
بچه شدیدن حسودی اش شده و تصمیم گرفته با دوستای من دوست شه تا در سراسر سال تولد بازی و هدیه گرفتن برقرار باشه :دی :))
از آنجایی که امروز باز سرویس بودم و راننده ی شخصی، در اولین اقدام مامان رفت بانک ملی مرکزی. منم دور زدم و رفتم روزنامه خریدم. در همون حوالی هم پارک کردم و زیر آفتاب تابان مشغول روزنامه خوانی..
تمام صفحات اعتماد را زیر و رو کردم، خواب بر چشمانم در حال مستولی شدن بود و هم زمان حواسم بود که یهو یکی پیدا نشه که یه قبض جریمه بذاره روی شیشه! آقای سربازی که از اول در آنجا مشغول تردد و پاسداری در وسط خیابان بود طاقتش به انتها رسید و گفت خانوم نمی خوای حرکت کنی و بری؟
فکر کرد من احیانن خنگم یا خوابم یا گیجم که نمی فهمم و فقط روزنامه را از جلوم جمع کردم.
دوباره اشاره کرد به تابلوی پارک مطلقن ممنوع و گفت اینو ندیدی مگه؟ می گم خب.. کجا وایسم؟ هی این خیابون را بالا و پایین برم خویه؟
می گه آخه نیم ساعته اینجا پارک کردی که روزنامه بخونی؟ می گم لابد مجبورم که اینجا موندم!
سرباز ه به جای من از رو رفت و بی خیال شد.
خوابم میاد شدید.. دیشب دیر خوابیدم. 8صبح هم بیدار باش دادن و تا نزدیکای 2 و نیم - 3 بعدازظهر در حال رفت و آمد و تردد بودم.
بابا امشب جلوی تی وی ایستاده بود و سیب می خورد! دینا بهش می گه برو کنار، دارم فیلم می بینم.. بابا همچنان مشغول سیب خوردن، ابرو انداخت بالا.
دینا می گه خوبه موقع فوتبال منم بیام جلوی تلویزیون وایسم؟ خوشت میاد؟
بابا می گه سریع می رم اتاق خودم، جلوی دو تا تلویزیون که نمی تونی همزمان بایستی! و می خنده..
می گم پدر جان برو کنار، هر چی باشه 4 به 1 به نفع ماست!
رفته نشسته کنار منا می گه خدا وکیلی راستش را بگو، طرف منی یا اینا؟
منا با خنده اشاره می کنه به من و می گه اینا.. بابا می گه ای آدم فروش، خائن! از تو دیگه انتظار نداشتم.. فردا صبح خودت برو مدرسه. منو بگو که صبح زود پا می شم تو رو می رسونم.
می گم خودم می برمش! منا جان فردا صدام کن عزیزم. هیچ نگران نباش!
فردا صبح هم باید زود بیدار شوم.
به زودی: باید یه سری داستان در راستای ماجراهای مری جین و پیتر بنویسم! - مرد عنکبونی که یادتونه؟ -
اختتامیه: حجم ای میل های رسیده بابت پست قبلی انقدر زیاده که من نمی دونم چه کار کنم، به کدوم یکی جواب بدم و دست یاری اش را بفشارم!
دیگه نگید کامنتدونیت کار نمی کنه ها!! من چه گِلی بگیرم به سرم؟ سواتم نمی کشه..
Posted by
Donya
at
2/16/2008
3
comments
Friday, February 15, 2008
امداد می طلبیم
من قدیم ندیما یه اکانت داشتم تو هالو اسکن. که یوزر و پسورد و هیچیش یادم نمیاد و کامنت های یکی ، دو سال وبلاگم اونجاست.. خب حالا این هیچی! زیاد مهم نیست
اون موقع هم یکی دیگه گذاشته بودش تو وبلاگ، بعدش هم که باز یه نفر دیگه بود که هی ور می رفت با قالب وبلاگ و شوهر کرد یعنی زن گرفت و دیگه خبری ازش نیست. خب اینم هیچی!
من چجوری می تونم کامنت دونی هالو اسکن را بذارم اینجا که کامنت دونی بلاگر هم محو نشه؟
اگر هست یاری دهنده ای، ای میل بفرستد دستش درد نکنه..
Posted by
Donya
at
2/15/2008
برنده
من : Happy Valentine day
3D - غرب زده ی خود فروخته
: منو بگو که به یاد تو بودم! 4 روز دیگه سپندارمذگانت مبارک باشه پس!
یه sms خارجکی می فرسته و در انتهاش تبریک ولنتاین
: ای غرب زده ی خود فروخته
3D - نوزده اسفند سپندارمذگانت مبارک
: تا جایی که یادمه سپندارمذگان 5 اسفند بوده که با توجه به تقویم امروزی برابره با 29 بهمن. 19 اسفند را از کجا آوردی اونوقت؟
3D - تاریخ ما بچه های پایتخت 19 اسفنده
: حالا من هیچی ولی جلوی کس دیگه ای اینو نگو. یه وقت طرف مطلع از آب در میاد و بهت می خنده.. ضایع نکن خودتو!
کمی بعد.. که فکر کنم بیشتر از یک ساعتی گذشته بود. چون من با بر و بچ داشتم شام می خوردم..
3D - شرط می بندی؟
: منکه مطمئنم، تو از الان باختی..
3D - باور کن یکی برام ای میل فرستاده بود و تاریخش 19 اسفند بود.
: سر چی شرط می بندی؟
3D - ناموسم!! :دی تو بگو ..
: من می دونم شرط را از همین حالا برده ام. تو انتخاب کن که بتونی پرداخت کنی!
3D - منکه یه عطر می خوام. احیانن اگه تو بردی چی می خوای؟
بعد از مشورت با میهن، شکوفه و مهسا نظر بر این شد که منم عطر درخواست کنم!
: منم یه کنزوی لئوپار 100 میل هم باشد در ضمن ! شب لینک منبع موثق برات می فرستم.
3D - منم 100 میل می خواما !! پس شرط بسته شد.
دیشب از سردرد خوابم نمی برد یهو یادم افتاد باید لینک می فرستادم. این نوشته را پیدا کردم، زیرش لینک اصل مطلب بود و لینک را فرستادم. تأکید هم کردم زودتر بره عطر را بخره !
ای میل فرستاده: ولی هنوز قانع نشدم. بعدشم آدمها زیر حرفهاشون می زنن راحت! حالا من زیر sms نزنم؟ از حرف که مهم تر و معتبر تر نیست. ولی باید منم مدارکمو بفرستم برات، بعدش.
3D - چک 360 ! بچه جان
: دنیا نیستم اگه اون عطر را از حلقومت نکشم بیرون! مدرکی هم اگه داری زودتر رو کن..
3D - من یه بازندم دنیا. اعتراف می کنم.
پ.ن: شرمنده می کنن دوستان / البته دو خط اول نوشته اش ربطی به من نداره ها :دی
Posted by
Donya
at
2/15/2008
2
comments
ولنتاین به در
رفتم دنبال مهسا و با هم قدم زنان و عاشقانه و عارفانه!!! تا پیتزایی که قرار بود شکوفه و میهن را اونجا ببینیم رفتیم.
فکر کردم سوژه ی خنده و مردم آزاری شدیدن موجود باشه ولی متأسفانه همینکه نشستیم و در انتظار شکوفه بودیم آقای مهندس صاحب اونجا تشریف فرما شدند و سلام و احوالپرسی و امری ندارید و اینها!
میز کناری 4 تا سبیل کلفت نشسته بودند که از قضا از دوستان مهندس بودند و مهندس هی در رفت و آمد بود. دو زاریمان افتاد که بهترست اندکی خانوم باشیم که چه بسا اینها که قبل از ما اومدن و احتمالن زودتر از ما هم تشریف می برند می تونن توانایی اینو داشته باشن که شرح ماوقع را زودتر از اینکه بنده به منزل برسم به گوش آقای بابا برسونن!
سبیل کلفت ها که رفتن و تردد آقای مهندس هم تعطیل شد، خیال منم راحت شد..
منتظر بودیم غذا را بیارن که رسیدیم به جاهای خوب ماجرا!! اصلن قرارمون تولد بازی بود که با ولنتاین همزمان شده بود. کادوهای تولدم را از میهن و شکوفه دریافت کردم و کلی هیجان زده ی خوشحال گشتم! خییییییلی هم خوشگل و شیکان بودند.
آی من هر سال انقدر خوشحالم که تا تولد سال بعد همچنان تولدبازی داریم!
قرار بود خانوم شکوفه ی عزیز عکس های 25 روز قبل را حتمن با خودش بیاره. من و میهن هم نقشه کشیده بودیم اگه عکسها به دستمون نرسید از همون بالا بندازیمش پایین. من حتی ظهر بهش sms دادم و یادآوری کردم.
خانوم عزیز چون تو خونه DVD نداشته، سر راهش داده بود عکاسی که بزنه رو DVD ! حالا حجم عکس ها یه CD را هم پر نمی کرد!
ما پررو تر و در ضمن بی جنبه تر از این بودیم که بی خیال عکسها بشینم. اصلن معلوم نبود باز این دختره را بتونیم به این زودی ها پیدا کنیم. بعد از شام آژانس گرفتیم و رفتیم عکاسی، تحویل گرفتیم عکس ها را و خیالمان راحت شد. به شکوفه می گم خب حالا می تونی بری عزیزم. دیگه کاری باهات نداریم. خداحافظ..
می گه فقط اگه می شه آژانس را بذار واسه من که بتونم برگردم خونه!
رفتیم اولین کافی شاپی که به ذهنمون رسید. به عبارتی همونجایی که سوار آژانس شده بودیم، دوباره پیاده شدیم. و دقیقن رفتیم روبروی همونجایی که شام خورده بودیم. مهسا ازمون جدا شد و ما 3 نفر بودیم و کافی شاپ خالی که آقاهه عجله داشت زود جیم بزنه و بره..
قهوه ی بعد از شاممان را خوردیم و هر چه دور تا دور فنجون و بیرون و درون را تفحص و جستجو کردیم هیچی یافت نشد !!
تا انتهای خیابون هم پیاده روی کردیم تا همه چیز تکمیل شود :دی
هر کافی شاپی هم که در مسیر می دیدیم حسرت می خوردیم که چرا رفتیم اونجا که زود تعطیل می کنه و کم حرف زدیم!
پ.ن: من بی جنبه ام پروانه جوووونم. اینا رو می گی، من باورم می شه نیشم از اییییییییین ور تا اوووووووووووون ور بازگشایی می شه همچین!
Posted by
Donya
at
2/15/2008
1 comments
Thursday, February 14, 2008
شاعر می گه: کنار هم بودنمون قشنگه
من یک عدد انسان خوشحال هیجان زده می باشم!
شبنم همکلاسی دوران راهنمایی بود. یه اکیپ بچه درسخون که از بچه ی آروم و ساکتی مثل زهرا که دختر خانوم مدیر بود تا اراذل و اوباشی مثل من و ارغوان - به قول ارغوان رفیق ناباب همدیگه بودیم- جزءشون بود. بقیه هم حد وسط بودن فکر کنم..
میهن همکلاسی نبود ولی خیلی از بچه های مدرسه با هم دوست و آشنا بودن. از دوران ابتدایی یا همونجا توی مدرسه ی راهنمایی.
شادی را هم از همون وقت می شناختم و دبیرستان هم مدرسه ای بودیم در 2 رشته ی مختلف و اون موقع دوستش نداشتم. به نظرم یه دختر لوس بود که وقتی حرف می زد همه ی کلمه هاش کش دار می شدن!!
شکوفه یک سال کوچیکتر بود. هم مدرسه ای هیچ کدوم نبود و توی کلاسهای قبل از کنکور دیدیمش.
متین.ص و بچه های دیگه هم بودن ولی ما 5 نفر اکثرن با هم بودیم و خارج از اون کلاس همو می دیدیم، بی بهانه و با بهانه..
من آخرش نفهمیدم شبنم که همیشه با ما بود کی اینهمه درس خوند که رتبه ی 36 کنکور را آورد! :دی و ادبیات نمایشی دانشگاه هنر قبول شد و رفت تهران. میهن هم مقام دوم را داشت با رتبه ی صد و نمی دونم چند! صنایع دستی بابلسر قبول شد. شادی نمایش دانشگاه آزاد تنکابن، شکوفه هم عکاسی دانشگاه آزاد تهران. من هم چون در کمال خوشحالی امتحان دانشگاه آزاد را ندادم! موندم که درس بخونم مثلن تا سال بعد..
با اینکه هر کدوم به یه نقطه پرت شده بودیم ولی سال اول هر 5 نفر بودیم. شاید دیدارهامون در سال به 5 بار هم نمی رسید ولی باز هر 5 تامون بودیم.
از سال بعد شادی گم و گور شد. تولد هیچ کدوممون پیداش نبود. هر وقت می خواستیم قرار بذاریم، نبود و دو سالی باید باشه که ندیدیمش. خودش هم تماسی نگرفت.
گاهی شبنم بود، شکوفه نبود، شکوفه بود، میهن نبود، اونها بودن، من نبودم.. ولی این ارتباط ها با اینکه به دیدارهای سالی یکی، دو بار هم رسیده اما چیزی از عمق دوستیمون کم نکرد و فکر می کنم بیشتر هم نزدیک شدیم.
از آخرین باری که همدیگه را دیدیم قرار بود دیگه نذاریم مثل سالهای قبل دیدارهامون به سالی یکی دو بار منتهی بشه و زود به زود همو ببینیم. بالاخره بعد از دو هفته که هی قرار بود شکوفه جان دست به کار بشه و هماهنگ کنه، آخرش انصراف داد و نتونست 3 تا آدم را جمع کنه تو یه روز و طبق تمام این سالها باز وظیفه ی هماهنگی افتاد پای من. میهن پنج شنبه که امروز باشه می تونست بیاد، من و شکوفه هم برنامه ای نداشتیم و تأیید شد. حالا امشب می بینمشون.
هر سال نکه دیر به دیر همو می دیدیم دیدارمون با تولد بازی همراه بوده. هممون کادو می دادیم و کادو می گرفتیم :دی حالا من یه جوری ام که قرار نیست کادوی تولد به کسی بدم :))
جای شبنم خیلی خالیه. چند روز پیش بهش زنگ زدم که وسوسه اش کنم بیاد ولی گفت تا 14 اسفند که امتحان کلاس زبانش هست نمی تونه بیاد. این دختره هم آخرای اسفند سر برسه و بالاخره همگی دور هم جمع شیم.
نوشته بودم به یک قرار 3 نفره فکر می کنم.. با پریسا و زهرا تماس گرفتم. حالا قراره دوشنبه بریم مهمونی! :دی
البته شنبه زهرا را می بینم که هم کتابهام را می خواد بیاره و هم بریم هدیه بخریم برای پریسا.
Posted by
Donya
at
2/14/2008
4
comments
Wednesday, February 13, 2008
تازگی ها
به یک قراره 3 نفره فکر می کنم. من، زهرا و پریسا..
خانوم پ می گه چه خبر؟ چه کار می کنی؟ می گم دوره افتادم برای دیدار دوستای قدیمی !!
آی تک دستم را می گیره و می گه خاله دنیا می ریم سفال بازی؟
به عماد می گم دیروز پشت سرت حرف می زدیم. می خنده و می گه برو امروز هم چند تا صفحه ی عالی بذار پشت سرم! فقط موزیکش خوب باشه..
شیما رنگش پریده، حالش خوب نیست، باز شماره ی جناب استاد را نیاورده.
کتابی که امروز دنبالش می گشتم تا برای آنی ببرم پیش خانوم پ بود. فکر می کردم گمش کردم! می گم پس خودتون به آنی بدید.
متین زنگ می زنه، کجایی؟
خداحافظی می کنم. یادم می افته آقای orm اس ام اس فرستاده بود و باید بهش زنگ می زدم.. متین را از دور می بینم، دست تکون می دم. با سر سلام می گم و به حرفهای آقای orm گوش می دم.
مژده و مرسده از راه می رسند، سلام علیک می کنیم و ماچ و بوسه.. درب کارگاه بسته ست، آقای لام کمی بعد سوار بر دوچرخه از راه می رسد.
هر جمله ای که تمام می شه یک سکوت کش دار حاکم می شه و بعد لبخند و خنده ... و باز یکی سر حرف را باز می کنه.
قرار می شه ساعت 6 بریم که یه سر هم به دفتر آقای صاد بزنیم. ایستاده ایم دیگر که رفع زحمت کنیم. آقای لام حرف زدنش تازه گرم شده انگار .. نیم ساعتی سر پا می ایستیم تا بالاخره مجال رفع زحمت پیدا می شود.
متین می گه راستی تو چرا انقدر آویزون و آشفته ای؟ کوله ات که از دستت آویزون بود، شالت که یه ور دیگه.. می خندم و می گم مانتو و پلوورم هم لابد آشفته بازار ه دیگه..
می گه مثل این بچه مدرسه ای های شیطون و بازیگوش هستی که از مدرسه تعطیل می شن، کیفشون را هم دنبالشون می کشن..
جلوی دفتر آقای صاد خداحافظی می کنیم، می گم یکی سر این خیابون منتظره! فکر می کردم زودتر از پیش آقای لام میایم و می تونم یه سر هم به آقای صاد بزنم. می گه چند نفر را در روز می بینی تو؟ می گم نه تو فرار می کنی، نه آقای صاد.. منم که بیکارالدوله هستم فعلن. بعدن یه قرار بذار، دفتر آقای صاد هم میام..
زنگ می زنه تو کی یاد می گیری آن تایم بودن را؟ می گم مگه 6 و نیم شده؟ می گه ساعت چنده الان؟ می گم نمی دونم.. می گه حداقل بگو کجایی که بدونم چقدر باید منتظرت باشم!
یه DVD پر از برنامه های جور واجور و کتابم را می ده بهم و می ره..
آخه کی کتاب را می ذاره تو جیبش؟ کتاب شازده احتجابم را داغون کردی!! مواظب بادبادک باز باش. تمیز و سالم دادم، سالم تحویل می گیرم..
Posted by
Donya
at
2/13/2008
2
comments
این اصلن خوب نیست
انرژی من مثل یه بادکنک خیلی بزرگ ه که یه سوزن خیلی خیلی کوچیک هم می تونه با یک برخورد بادش را خالی کنه و پییییییییس...
Posted by
Donya
at
2/13/2008
4
comments
Tuesday, February 12, 2008
یادم باشه
متین.ف را دیدم امروز..
می گه یادته اونهمه نقاشی؟ و روز بعد بارون اومد و همش نابود شد؟
: فکرشو کن همه ی اونجا را مجبور شدیم جارو بزنیم تا بشه نقاشی کرد. انگشت اشاره ام دیگه از کار افتاده بود! شب مجبور شدم ببندمش که خم نشه، بدجور درد می کرد.
- خب اونهمه نقاشی را رنگ کردیم..
مکث می کنم
- یادت نیست؟ همه با اسپری طرح اولیه را می کشیدن. من و تو همشون را رنگ می کردیم.
: آخ، راست می گی!! پس بگو چرا انگشتم از کار افتاده بود و تا یک هفته هم کمرم گرفته بود و بدنم درد می کرد.. انقدر که خم شده بودم.
- ولی با اونهمه سختی و بدبختی که کشیدیم یکی از بهترین تابستونا برای هممون بود که هیچ وقت نمی شه فراموشش کرد. واقعن خوب بود..
بعد از دوسال فهمیدم اون مراسم زجر آور آخر شب که آقای لام هممون را جمع کرد برای سرزنش شدن، هیچ ربطی به گروه ما نداشت.
می گه من آخرش رفتم به آقای لام گفتم حقمون این بود؟ بعد از اینهمه سختی و کاری که کردیم؟ ولی آقای لام گفت من کار شما را دیدم، منظور من به اونایی بود که خودشون فهمیدن..
: اونوقت یه تشکر از دهنش در نیومد!
- مژده را یادته؟ مثل فرفره در حال رفت و آمد بود..
: اوهوم. اضافه هم کار کرده بودیم، دیگه چه کاری مونده بود که نکرده باشیم؟ جای چند تا عمله، بی جیره و مواجب کار کردیم..
می خنده و می گه بچه ها می گفتن شهرداری میاد استخداممون می کنه.
با خنده می گه یادمه کفشت هم نابود شد!
: یادته؟ کفش دوست داشتنی ام را مجبور شدم بندازم دور، رنگ زرد و صورتی روش ریخته بود و پاک نمی شد. بقیه را یادته؟ تر و تمیز و مرتب اومدن و مرتب رفتن؟ اونوقت ما چند نفر.. هنوز یادم هست مامانم اومده بود، پرسید همه مرتب و شیک هستن اونوقت تو چه بلایی سر خودت آوردی؟
: یه تعداد آدم دیگه هم بودن که نه اسمشون را فهمیدیم و نه یادمه چه شکلی بودن و کی بودن!
- اون خل مشنگ ها رو می گی؟ هنرستانی ها بودن که کارورزیشون را تو ارشاد می گذروندن. منم کاورزی داشتم دیگه..
: هی من می گم تو اکیپ ما نبودی. پس از کارورزا بودی! بچه پررو، خوب خودت را جا دادی تو اکیپ ما و با همه دوست شدی!
می خنده..
: از ههمون هم کوچیکتر بودی!
- مرسده از همه کوچیکتر بود، 69 ای بود.
: یادم رفته بود، اوهوم! ولی خب مرسده همیشه با خواهرش بود. تازه وارد تو بودی.
می گه یهو همگی غیبتون زد. هیچ خبری ازتون نشد.
: منکه آمل بودم، فیروزه هم سمنان. گیرم که ما غیبمون زد، تو چی شدی؟
- خب گفتم شاید دوست نداشته باشید!
: ناسلامتی تو شماره ات هم عوض شده بود. نباید یه sms می زدی و حداقل شماره ات را می دادی؟
- باور کن بیشتر از 20 بار خواستم به تو و فیروزه sms بدم ولی پشیمون شدم. گفتم خب شاید...
: اینها همش بهانه ست! بی شعوری چونکه وگرنه شماره ی جدیدت را می فرستادی. خوبه شماره ی داداشت عوض نشده بود.
یه عالمه حرف زدیم و خندیدیم و ... یه بعدازظهر خوب توی این سرما و طوفان که اگه از چند روزه قبل قرار نذاشته بودم با متین، پامو حاضر نبودم از خونه بذارم بیرون.
پ.ن: موقع خداحافظی می گم پس خبرش با تو، با مژده و مرسده هماهنگ کردی برای رفتن پیش آقای لام خبر بده. می گه چشم! دیگه بی شعور بازی در نمیارم.
الان sms داد که با مژده هماهنگ کردم. فردا می تونی بیای؟ نوشتم: آره! می بینم که حسابی با شعور شدی. می گه چاکریم آبجی! کمال همنشین در من اثر کرده! دیدی چه زود متحول شدم؟ دیدی حضورت چه تأثیر گذار بود!
پ.ن2: دینا را فرستادم همراه بابا بره و از پسرعمو سی دی بگیره برای نصب مسنجر. دیشب هر کاری کردم با این سرعت نمی شد دانلود کرد. سی دی که پسرعموی عاشق و حواس پرت من داده همه جور نرم افزاری روش هست غیر از مسنجر!!
Posted by
Donya
at
2/12/2008
4
comments
نمی دونستم مریم - نازمد پسرعمو جان - از همدان اومده. کلی باهم حرف زدیم. من دو بار خیلی کوتاه در تابستون دیده بودمش. اینکه فکش هنوز ورم داشت و کمی هم کشیده تر شده و حتی فرمش عوض شده را متوجه نشدم.
خوشبختانه می تونست غذا بخوره و راحت حرف می زد ولی ردیف پایین دندونهاش کج و کوله بود و هنوز کلی کار داره تا سالم شه.
همه ی دندونها و عصبهای ردیف بالا لق و آویزون شده بودن و تازه سر و سامون پیدا کرده. می گفت حتی آب هم نمی تونستم بخورم، می خورد به عصب دندونام و تمام تنم رو می لرزوند.
ردیف پایین دندوناش لق شده بود و ریخته بود. یکی از دندون های جلو- ردیف بالا - را تازه گذاشته بود. از دندون 3 به اونور هم، همشون را روکش کرده بودن.
وقتی از افتادنش و اتفاق های اون روز برام تعریف می کرد، فقط یه جمله توی ذهنم بود که چقدر خدا رحم کرده! واقعن تا یک قدمی مرگ رفته بود..
تا قبل از این من فقط از بقیه شنیده بودم ولی این بار شنیدنش از زبون مریم بیشتر درد داشت با اینکه خیالم راحت بود آخر این ماجرا هیچ اتفاق بدی نبوده و مریم روبروم نشسته.
می گفت وقتی چشمهام را باز کردم و دیدم دور تا دورم فقط خون هست و چشمهام فقط خون می دید و چند نفری که بالای سرم هستن، فکر کردم مُردم!
می گفت کارت های عروسی که باید به دوستام می دادم را گذاشته بودم توی کیفم و انگار یکی از پرستار ها کیفم را باز کرده دنبال یه شماره تماس بگرده و همه ی کارتها ریخته بود وسط خون ها، یاد دوستم رزیتا افتادم -چند روز قبل از نامزدیش ایست قلبی کرده بود و ماجرای مفصلی داشت که مریم قبلش تعریف کرده بود - ، فکر کردم منم مُردم ..
می گم از مرگ و میر و حرفهای تلخ و بد بگذریم! حرفهای خوب و مثبت بزنیم. خدا را شکر به خیر گذشت و حالا هم صحیح و سالمی.. برسیم به اصل کاری! عروسی کی هست؟
می گه نمی دونم هنوز! راستش خیلی می ترسم. اسم عروسی که میاد همش می ترسم نکنه باز اتفاقی بیفته..
Posted by
Donya
at
2/12/2008
1 comments
چند هفته پیش که می خواستم برم آمل، یه کاغذ برداشتم و تمام برنامه هایی که جدا از ویندوز بود!! را نوشتم که همراه لپ تاپ تقدیم کنم به پسرعموی عزیز دلم که نو نوار و تکمیل تحویلمان دهد ولی مجبور شدم همراهم ببرمش.
دیشب کاغذه را پیدا نکردم. عجله داشتم فراوان و بی خیال شدم. به بابا هم با یک ساعت تأخیر رسیدم و شاکی بود که دیگه به هیچ کاری نمی رسه! می گم پدرم ترافیک را ببین.. هر بار یه سوئیچ می دی و خیالت را راحت می کنی نمی دونی من چند هزار جا مجبور می شم برم اون هم با این وضع خیابون ها!
آخر شب موقع خداحافظی لپ تاپ را دادم سهیل با خودش ببره و فقط یادم بود بهش بگم word نصب کنه و jetAudio یادش نره. این دو تا رو یادم بود سابقه ی فراموش کردنش را دارد. سی دی فتوشاپ و کورل هم که داشتم و فراموش می کرد مهم نبود.
بعدازظهر زنگ زدم که کی برم بگیرم ازش، گفت شب دارم می رم خونه، میارم برات. ما هم کلی تشکر و مرسی و اینها.. ماشین هم نداشتم تازه! یعنی اصولن من زیاد ماشین برای مصارف شخصی ندارم.. هر وقت هم که این سوئیچ دستم باشه به یک راننده ی تمام وقت تبدیل می شم!
شب دل بندمان رسید و سر و گوشی به آب دادیم که چی کم داره و چی نصب کرده و اینها! هر بار که این می ره و برمی گرده قیافه اش که به کل عوض می شه. الان مکان ویرگول و بقیه ی علایمی که نیاز به shift دارن! و جای ژ و پ هم که تغییر کرده و گاهی قاط می زنم موقع نوشتن. ولی زیاد مهم نیست و کم کم عادت می شود!
آنلاین شدم، هر چی بالا و پایین و سر و ته این رو گشتم، دیدم مسنجر نداره که نداره.. خداییش شاهکاری! بیخود نیست پسرعموی منی..
حالا کم کم معلوم می شه کم و کسری ها! تا این لحظه اینها کشف شده..
پ.ن: جناب Anonymous که زیر پست قبلی کامنت گذاشتی. من حتی نمی دونم شما کی هستی الان! حداقل حالا که لطف کردی و کامنت گذاشتی با مشقات فراوان! اسمت را هم می ذاشتی..
باید کم کم یه فکری به حال کامنتدونی بلاگر کنم که خودم هم نمی تونم باز کنم و برای کسی کامنت بذارم. یه ذره تحمل کنید لطفن.
پ.ن2: صدای بارون میاد.. جیرینگ جیرینگ، تند و شدید..
Posted by
Donya
at
2/12/2008
2
comments
Sunday, February 10, 2008
سرگیجه
ساعت ده دقیقه به 3 می گه پاشو، لباس بپوش! پلوور و شلوار جینم را می پوشم و شال را می ندازم سرم و پله ها را می رم پایین. sms دینا می رسه که نوشته به بابا بگو وقتی می ره مغازه، دنبال منم بیاد.
مامان را جلوی آرایشگاه پیاده می کنم و کلید خونه را می ده بهم که زنگ نزنم و بابا بیدار نشه..
در را باز می کنم صدای بابا از بالای پله ها می یاد که می پرسه اومدی دنیا؟ می گم آره! می گه همونجا بمون، دارم می یام..
می شینم پشت فرمون که مجبور نشم جلوی مغازه از ماشین پیاده شم. به بابا می گم باید دنبال دینا هم برم، بعد از کلی سفارش درباره ی جاده که اون پیچ خطرناکه و عجله نکنی یه وقت می گه دینا را سوار کردی برگرد اینجا باید چند تا پرینت بگیرم، برام انجام بده.
مینا زنگ می زنه و می گه مامان گفت دنبال منم بیای و منو ببری آرایشگاه! می گم خب لباس بپوش، دارم می رم دنبال دینا و بعد باید برگردم مغازه بابا، میام دنبالت. زود حاضر شو فقط..
- مغازه ی بابا و خونه ی مینا یه کوچه فاصله ست -
دینا سوار می شه و چشمم می افته به ساعت که 3 و نیم رو نشون می ده! می گم تو به جای من برو مغازه که کارای بابا رو انجام بدی، منا مدرسه منتظرمه.. الان دیگه تعطیل می شه!
مامان زنگ می زنه و می گه مینا رو می خوای بیاری، شالگردن دینا رو هم بیار تا اینجا نشستم ببافمش، حوصله ام سر می ره تا این موها بخواد رنگ بگیره.
دینا جلوی مغازه پیاده می شه و بابا یه جای پارک نشون می ده و می گه ماشین را بذار اینجا. می گم منا منتظره مدرسه..
سر کوچه زنگ می زنم به مینا که زود بیا! که انگار معنی "زود بیا" برای خواهر من جا نیفتاده هنوز که بعد از کلی معطلی با آرامش تمام از در خونه میاد بیرون!
پله ها را تند تند می رم بالا، بافتنی مامان رو پیدا می کنم و برمی گردم، مینا را سر کوچه ی آرایشگاه پیاده می کنم و می رم سمت مدرسه. فقط امیدوارم منا منتظر مونده باشه..
منا می گه فکر کردم بابا میاد، ماشین که دست تو بود خب زودتر می اومدی! می گم خیلی دلم می خواست ولی رأس ساعت 3 و نیم مجبور بودم در چهار، پنج مکان حضور داشته باشم و هر چه سعی کردم اگه می شه پرواز کنم و به همه جا به موقع برسم.. نشد که نشد!
می گه دوستام امروز می گفتن خواهرت چقدر بی ریخته! می گم دوستات کی منو دیدن؟ می گه دیروز که اومدی دنبالم.. می گم خب چی گفتن؟ راستشو بگو..
می گه گفتن خواهرت خیلی خوشگله! می گم خب الان خیلی خوشحالی خواهر خوشگلت اومده دنبالت؟ می گه آره، دارم توی آسمونا پرواز می کنم..
به منا سفارش می کنم نهارش را بخوره و زود بره دوش بگیره. خودم هم دوباره این پله ها را می رم بالا تا مانتو بپوشم و اگه مجبور شدم پیاده شوم، اسلام هم دچار خطر نشود..
دینا sms داده بیا دنبالم. نزدیک مغازه ی بابا هستم که sms مینا می رسه که نوشته قبل از اینکه بری دنبال دینا، بیا منم ببر خونه، کارم تمام شده!
بابا می گه ساعت 7 اینجا باش. می گم مامان گفت 7 و نیم بریم خونه ی عمو. بابا می گه زودتر برید، 7 ماشین رو بیار..
به دینا می گم به جای اینکه تو رو ببرم خونه و یک ساعت دیگه بری آرایشگاه حالا برو، منکه باید دنبال مینا هم برم.
هنوز سمت خیابونی که باید تا انتهاش برم نپیچیدم که زن عمو رو می بینم منتظر تاکسی ایستاده. از آنجایی که امروز روز مسافربری نامگذاری شده! زن عمو را تا مقصدش می رسونم و تمام مسیر را برمی گردم و می رم سمت آرایشگاه..
منتظرم مینا بیاد و ببرمش خونه اش که دینا برمی گرده و می گه صبر کن کار مامان هم کارش تمام شده.
دینا را می ببرم خونه، مینا می گه قبل از اینکه منو برسونی، بریم روسری فروشی؟ منم از این شالی که رو سرته بخرم! می گم باشه.. منکه دوباره یه شال جدید نخریدم!!
بالاخره می رسیم خونه. مینا زنگ می زنه و با افسوس می گه اومدی خونه؟ کاش زودتر زنگ زده بودم. نمیای دنبال من؟ می گم ساعت 7 می یام دنبالم خب.. می گه آخه حوصله ام سر رفته تو خونه. تو که لباست تنته، بیا دیگه..
می گم عزیزم من یک ربعه رسیدم خونه! انتظار داری مانتو و روسریم تنم باشه هنوز؟ می گه نکنه همیشه مانتو می پوشی؟ پلوورت هم که تنته.. یه روسری باید بذاری سرت فقط..
می گم فقط زود لباس بپوش و بیا دم در. حوصله ندارم معطل شم..
پ.ن: ساعت 7 باید اعضای خانواده را ببرم خونه ی عمو که شام دعوتیم، بعد برم دنبال زن عموم و عروسش و ماشین را بدم به بابا تا ما رو برسونه خونه ی عمو. خودش و اون یکی عمو و ایمان دیرتر می یان.
- البته اگه باز برنامه هاشون عوض نشه! -
لپ تاپم را هم تحویل پسرعمو جان می دم بالاخره ویندوزش را تعویض کنه! یعنی تا وقتی بهم پس نداده، اینترنت و اینها هم تعطیل می گردد.
Posted by
Donya
at
2/10/2008
4
comments
فوتبالیست ها
دیشب:
شوهر مهسا این چند روزی که اینجاست گفت از بابا بپرسم می تونه باهاشون بره فوتبال یا نه؟ منم امروز به بابا گفتم یار اضافه می برید؟ بابا هم گفت باشه، بهش بگو ساعت 6 صبح سر کوچه باشه!
نه بابا دامون را دیده تا حال و نه دامون می دونه بابا چه شکلیه! بهش گفتم اگه یه عده را دیدی سر کوچمون هستن و می رن فوتبال بازی کنن تو هم همراشون برو! اگه هم پیداشون نکردی زنگ بزن به من، ایرادی نداره. پسرعمو جان که در هر زمانی از شبانه روز - حتی ساعت 6 صبح که می رن فوتبال- اگه با بابا کار داشته باشه یا بابا را نتونه پیدا کنه، زنگ می زنه به من! حالا یه بار هم تو زنگ بزن..
مهسا می گه فقط اگه می شه به بابات بگو هواشو داشته باشه، یه وقت بلایی سرش نیاد!
مرده بودم از خنده، طفلک مهسا انقدر بابای منو کبود و زخم و زیلی دیده یا وصفش را شنیده می ترسه شوهرش رو بفرسته با این جماعت.. بهش می گم خیالت راحت ایمان - شوهر خواهرم- هم یکی، دو بار باهاشون رفته و زنده برگشته! :))))
به بابا گفتم فقط لطفن به جوون مردم رحم کنید، یه وقت شل و پلش نکنید. آخر هفته مسابقه دارن، باید بره برای تیمشون بازی کنه.
بابا می گه هر کس یار اضافه بیاره که اجبارن باید توی گروه خودش هم بازی کنه، منم که ندیده قبولش کردم!
می گم خب بذاریدش تو دروازه، امکان کتک خوردنش کمتره!
بابا هم گفت باشه..
امروز صبح:
یکی از دلایلی که من تا ده، یازده صبح می خوابم، بحث تراژدی صبح هاست که همه ی اعضای خانواده در شرف بیدار شدن و بیرون رفتن هستن و بین 7 و نیم (و گاهی خیلی زودتر) تا حدودای 9 صبح (بستگی داره کی همشون برن دنبال کارشون!) بیدار هستم و وقتی دوباره سکوت به خانه برمی گرده یکی، دو ساعتی خوابم می بره!
مامان صبح می پرسید شوهر مهسا اومد باهاتون؟
بابا می گه آره
مامان دوباره می پرسه سالم؟! اتفاقی که براش نیفتاد؟
بابا می گه نه! فقط یه بار افتاد! یه لگد!! زدن به پاش که تا گفت آخ! گفتم پاشو، اینجا کسی نمی افته. تا آخرش باید بازی کنی و بلندش کردم!
دینا می گه خب اون لگدی که می گی پاشو داغون نکرد؟ یعنی می تونه راه بره الان؟!
مامان دوباره می پرسه نذاشتینش تو دروازده؟
بابا می گه دروازه بانی بلند نیست که!- ظاهرن 8 -7 تایی گل خورده - بهش گفتم نمی خواد تو دروازه بمونه، جاشو عوض کردیم. اون فوتبالی که دامون بلده به درد لاس زدن می خوره! اسمش فوتبال نیست.
مامان می گه بردید یا باختید؟
بابا می گه باختیم؟ چه سوال هایی می کنی ها! ما باخت توی کارمون نداریم! با 7 تا گل اختلاف بردیم!
در طول این مکالمات هم من مثلن خواب بودم! الان یادم افتاد من ده دقیقه به 6 هم بیدار شدم! وقتی بابا داشت می رفت.. اونوقت می گن تو چرا تا 10 خوابی؟ خب ده دفعه بیدارم می کنن..
پ.ن: اگر هم از فوتبال به سبک دار و دسته ی بابا اینها یادتون نمیاد، من اصلن حوصله ی آرشیو نوردی و پیدا کردن نوشته های قبلی رو ندارم!
Posted by
Donya
at
2/10/2008
2
comments
برچسبها: دار و دسته ی نیویورکی
هوای گریه
یه چند خطی نوشته بودم و تمام آرشیو رو زیر و رو کردم برای پیدا کردن نوشته ی مرتبطی که مطمئن بودم قبلن نوشته ام ولی پیدا نشد که نشد..
بعدش و حتی هم اکنون هم بی خیال پست کردنش شدم. حوصله اش رو دیگه ندارم..
نمی دونم چرا انقدر غم یهو هجوم آورد. می دونم چرا ولی نمی فهمم درست. حتی اینجا هم دلم نمی خواد ازش بنویسم.
Posted by
Donya
at
2/10/2008
Saturday, February 9, 2008
توبه ی گرگ
وقتی شروع می کنی به داستان سرایی، مردم آزاری و در قالب نقشی فرو می ری و ادامه می دی. بی توجه می ری جلو و جلو و طرف مقابل هر چی می گه نکن! نگو.. بی خیال نمی شی و اونم یهو پا به پات فرو می ره در یک نقش دیگه... و حس می کنه ناراحت شده در حالیکه همش یه بازی بودی..
تو بازی را شروع کردی، اونم به نوع دیگه ای، بازی که فکرش را نمی کردی اونم شروع کرده و باور می کنی ناراحت شده..
حس خیلی بدیه.. اینکه ناخواسته و شوخی شوخی و مابین خنده ها کسی را ناراحت کرده باشی. حتی اگه همش یه بازی بوده باشه..
فقط موندم چرا من عبرت مند نمی شم؟ و بعد که فهمیدم ناراحت نشده، باز با پررویی بازی را ادامه دادم..
واقعن اون موقع که فکر می کردم ناراحتش کردم، همون قطره ی اشکی که قرار بود با گوشه ی چادر گل گلیم پاکش کنم، داشت می افتاد پایین! - الان با خیال راحت می تونی بگی من آدم نمی شم! حتی در توبه نامه ام ! -
خدا مرا ببخشاید انقدر سر به سر این بچه - پاراگراف دوم - می ذارم!
Posted by
Donya
at
2/09/2008
3
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
Friday, February 8, 2008
شاعر می گه: ببین چقدر حال من و تو خوبه
من تصمیم گرفتم سعی کنم همه ی حرفهای امروزم را توی یک پست بنویسم، هی هر ده دقیقه یه چیزی یادم نیفته که بیام آپدیت کنم! چه معنی داره ماه 30روزه ولی نوشته های من از 50 تا در ماه می زنه بالا؟ هان؟ شماره هم نداره تازه.. شماره به چه کار آید؟ به قول معروف اصلن بشمارید، کم می شه نوشته هام! آقا نشمار.. چه وضعیه آخه؟ نشمار.. نوشته هام کم و کچل و گم و گور می شه..
. یکی از تفریحات سالم و مورد علاقه ی من در این روزها مردم آزاری ست که منجر می شود به فحش خوردن از یک بچه ی لوووووووووووس ِ نازنازی!!
فکر کنم هر بار موهایش را دونه دونه می کنه و به من می گه وحشی وحشی دیوووووونه !! بعد به جای اینکه اخم کنم و بر بخوره احیانن به یه جاهایی از وجودم - که هنوز اون نقطه که باید بهش بر بخوره کشف نشده- ولو می شوم از خنده! و بعد بچه می پرسه تو چی می رسه بهت از اذیت کردن من؟ هان؟ هان؟ هان؟
این بچه داد هم می زنه آدم خنده اش می گیره :دی
توضیح ضروری: پس فردا کسی نیاد به من بگه وحشی !! اعصاب ندارم ها! سگ می شم، گاز می گیرم یک هو.. کپی رایتش فقط برای بچه محفوظه!
. لعنتی.. کی برق میاد پس؟ شارژ لپ تاپم داره تمام می شه.. مجبور می شم درش را ببندم و منتظر شم تا برق جریان پیدا کند در سیم های این خانه..
. تو رو خدا می بینی؟ آدم به کی اعتماد کنه؟ به کی دل ببنده؟ عزا گرفتم برق نیست این الانه که خاموش شه، سرم را برگردوندم، سوال ایجاد شد چجوری تلویزیون روشن شده اونوقت؟! نگو خواهر گرامی سیم را از پریز کشیده بیرون..
. سنجد کجاست؟ خبر دارید؟
هر روز صبح سنجد می ده! فکر کنم مامانم خوشحال شده که هر روز سنجد باعث می شه من از رختخواب بیام بیرون. دیروز خودش زنگ زد بیدارم کرد!
دیروز بعدازظهر هم آنجلیکا می داد، دینا خواب بود.. مامان می گه دینا بیا اینی که دوست داری. پاشو، چقدر می خوابی؟ نمی خوای اینو ببینی؟! (اسم اینو بلد نیست. خودم هم اسم اصلی کارتون را نمی دونم. آنجلیکا و تامی و چاکی و فیل و لیل داره! سینتیا هم داره تازشم)
شیوه ی جدید بیدار کردن را دارید که؟
. می گه یه K810 خوشگل دوست داری؟
می گم چی هست این اصلن؟ - خوردنیه؟ پوشیدنیه؟ نوشیدنیه؟ -
می گم نه! نمی تونی منو گول بزنی! من به نوکیا ی دلبندم خیانت نمی کنم.
. دیشب من که عروس گل خانواده باشم، رفتم مهمونی خونه ی مادر شوهر و پدر شوهر مهربونم!
آقا رضا - یکی از نامزد هامه :)) - رفته بود 15هزار تومن کتاب کمک درسی خریده بود، من ارشادش کردم واسه چی پول دادی برای اینا؟ اصل کتابش چیه که حالا کمک درسی هم بخواد.. بی خیال!!
خانم خواهر شوهر چپ چپ نگام کرد و چشم غره رفت این جای تشویق کردنته؟ بجای اینکه بگی آفرین، حالا که اینا رو خریدی خوب بخون و تست هاش را حل کن حتمن، بهش می گی به درد نمی خوره؟
رضا هم گفت تو باید خواهر من می شدی به جای فیروزه!
. با فروزان (خواهر شوهر کوچیکه ست) گپ می زدیم می گفت چه می کنی و اینها؟ گفتم نشستم خونه منتظر شوهر :دی می گه به عسل - هوو ی 6ساله - بگو برات شوهر پیدا کنه. فعلن عزمش را جزم کرده منو شوهر بده! می گم چطور؟ می گه مگه نمی دونی؟ فیروزه که شوهر داره، بعدش فروزان باید عروسی کنه تا نوبت عسل بشه.. می گم خب خدا را شکر بچه کوچیک تر، بزرگ تر سرش می شه! به فکر شوهر پیدا کردن واسه تو هم هست، هیشکی که به فکر من نیست :))))
. ابروهای کچل من یکی از معضلات اجتماعی و بحران دوستان شده از دیرباز. نمی دونم چرا به جای اینکه اول منو ببینن، اول ابروهام را چک می کنن! فیروزه هم دیشب کلی داد و بیداد کرد، تهدید کرد و آخرش هم دستور داد تا آخرای اسفند که دوباره بر می گردم آرایشگاه نمی ری، ابروهات را تقویت می کنی، دست بهشون نمی زنی تا من بیای خودم درستشون کنم! بذار پر بشه..
خودم که می دونم هیچی ازش نمونده ولی این جماعت باور نمی کنن خودش کچل می شه و هر بار یه جاش خالی می شه، من یه دونه اش را هم خودم نمی کَنم، هر بار می رم می دم دست خانم آرایشگر!
اگه تا قبل از عید منو دیدید که عین این بدبختای شوهر مرده - یکی از دوستان هر وقت منو با ابروهای نامرتب می دید، می پرسید شوهرت مرده مگه؟ - شدم، بدانید فیروزه اولتیماتوم داده. البته اگه مینای آبی را زودتر از فیروزه ببینم که سلام علیک نگفته منو می چسبونه سینه ی دیوار و هر چقدر هم التماس کنم بی خیال این چند نخ موی پشت لبم نمی شه. بعدش هم افقی می کند مرا و می افته به جون ابروهام.. بعدتر هم خدا نصیب کس نکند، که دمار از روزگار من در می آورد و روی صورتم هی می گرده دنبال جوشها..
زورکی می خوان آدم مرتب و خوشگل باشه.. تو سرت هم می زنن! این چه وضعیه آخه؟
. دیروز که تو فکر و یادآوری گذشته بودم sms فرستادم برای آرش ولی جوابمو نداد! شاید هم شماره اش عوض شده.. ولی کسی نگفت اشتباه sms فرستادی یا هر چیز دیگه.
دیشب هم با فیروزه یاد بر و بچ می کردیم، sms دادم به شماره ای که از متین.ف داشتم. داداشش جواب داد که من داداشش هستم و این شماره جدیدشه..
sms دادم به متین، جواب داده " من کی ام؟ " گفتم تو که باید متین باشی! می گه آخه فکر کردم فراموشم کردید! - نکه خودش هر روز یاد ما می کرده و حالمون را می پرسیده، واسه همین! - و طبق معلوم پرسید تو چطوری؟ فیروزه چطوره؟
این بشر نمایشگاهی یا قراری بود مثلن به فیروزه اطلاع می داد بعد من یقه اش را می گرفتم یعنی من نیام؟ می گفت خب وقتی به فیروزه می گم یعنی به تو هم گفتم، وقتی به تو می گم یعنی به فیروزه هم گفتم!
راست می گفت.. کسی من و فیروزه را تنها نمی دید.
هی روزگار.. عجب روزهایی بود.
. دیدی چی شد؟ دیشب کادوی تولدم را جا گذاشتم خونه فیروزه اینها! حالا قراره برام بیارن.
. تمام شد؟ نچ.. ولی من باید برم خونه ی مهسا اینها.. با اینکه این خونه را اصلن دوست ندارم ولی چند تا مزیت بزرگ داره! یکیش اینه که فقط یه کوچه با مهسا فاصله دارم و همسایه ایم. تا خونه ی فیروزه اینا هم دو، سه دقیقه راه بیشتر نیست. فقط مشکل اینه که جفتشون نامزد بازی و اینها دارن و کم یافت می شوند.
Posted by
Donya
at
2/08/2008
1 comments
نقبی در خاطرات
داشتم فکر می کردم چهارشنبه چه روز پر دیداری بوده.. کانون رفتن در روزهای چهارشنبه که مساوی با دیدن شیما، خانم مربی خوشنویسی، خانوم کاف و خانوم پ هست ولی خانم پ دیروز نبود. چند هفته ست ندیدمش، دلم تنگ شده براش..
دیدن عماد بعد از دوسال در حالیکه انتظار نداشتم بیاد کانون و اجرای نمایش داشته باشن. لیلی هم بود.
پیاده روی، درست وقتی که داشتم به خودم فحش می دادم که یه ذره عقل بد چیزی نیست! منکه می دونم گوش هام انقدر حساسه و باید درد بکشم.. چه مرضی بود اینهمه پیاده روی؟ ولی آرمان را دیدم بعد از اینهمه مدت..
به من می گفت نیستی اینورا مگه؟ ندیدمت اصلن.. در حالیکه من دقیقن از بهمن پارسال برگشتم خونه. دیگه کلاس های آقای لام و قرار مدارهای اینگونه نبود که همدیگه رو زود زود ببینیم. مژده و مرسده را بعدش دیده بودم، مهدی هم یه بار یکی از اشعار چند صفحه ایش را sms فرستاده بود :))
احوال متین*.ص را می گرفت که من ندیده بودمش چند سال. چرا.. یه بار توی خیابون دیدمش. مثل همیشه تند تند حرف زد و رفت..
چه تابستونی بود.. دو سال پیش.. فعالیت های فرهنگی هنریمون زیاد بود. یا هر هفته اداره ارشاد بودیم یا خونه ی آقای لام و برنامه ای که یکی دوبار هم کنسل شد به خاطر بارون و عوامل دیگه ولی ما پررو تر از این حرفها بودیم.
بچه ها بیشتر با هم بودن، صمیمی تر بودیم..
سه گروه مختلف بودیم. من و فیروزه نماینده های کانون پرورشی بودیم، بچه های کلاس نقاشی آقای لام بودن که اکثرشون را می شناختم. بچه های گروه نمایش ارشاد بودن، باز یه تعداد آشنا بینشون بود و با بقیه هم که دوست شدیم..
متین.ف را قبلن به واسطه ی فیروزه می شناختم. بچه های ارشاد را بیشتر فیروزه می شناخت که قبلن به همین واسطه دیده بودم یا همونجا به هم معرفی شدیم.
آرش را اولین بار اونجا دیدم، طفلک کارگردان بود و مثلن فیلمبردار قرار بود باشه ولی از روز قبلش بیل داده بودیم دستش. حسابی خاکی و خسته اش کردیم و خم به روی خودش نیاورد. صبور، آروم و کم حرف بود..
آرمان و حمید حس پیشکسوتی و شاگرد استاد بودن بهشون دست داده بود و چند نفری را هم دلخور کرده بودن با اوامرشون..
آرمان را اولین بار وقتی برای تحقیق شبنم و متین.ص باهاشون راهی روستای اطراف شدم دیدم و کلی پیاده روی و بارون و حرف و سیگاری که ازش دور نمی شد. راه بلدمون بود و احتمالن برده بودیم که فکر نکنن مال اینورا نیستیم و جوابمون را بدن! – رفتم آرشیو نوردی!! هر چقدر هم که فکر کنی همه چیز توی حافظه ات ثبت شده ولی این وقایع نگاری این جور مواقع مزیت هاش را آشکار می کنه وقتی که احساس 3 سال پیشت را بخونی -
لعنتی همه ی فیلم ها را از من گرفت و می خواست تدوینش کنه. چه کار کردشون؟ پسشون نداد.. پر از شعر ها و ترانه های محلی زیبا با صدای زنای روستایی بود.
نواب چی شد؟ اون سال می دیدمش. حتی تو خیابون از کنار هم رد می شدیم و سلام علیک می کردیم ولی چرا دیگه توی هیچ خیابونی نبود؟
خانه ی جوان هم می رفتیم. بزرگداشت بیژن نجدی بود.. من و نواب مشغول حرف زدن بودیم و در سالن بسته شد و جا موندیم :)) بعدش هم که آری اومد دنبالمون و من و فیروزه رفتیم.
همون تابستون بود نمایشگاه آقای لام یا بعدترش؟! شاید هم تابستون نبود.. ولی باز بچه های کلاس نقاشی دور هم بودن. مژده و مرسده را هر روز می دیدم. آرمان روزهای قبل از نمایشگاه نبود ولی بعدش سر و کله اش پیدا شد. متین*.ف که سر جریان جشن نقاشی فکر کردم اونقدر دلخور هست که دیگه کاری برای آقای لام نکنه ولی مهربون تر از این حرفها بود که چیزی از کسی به دل بگیره..
محمد که هر کس را می دید اطلاع رسانی می کرد یه بار نزدیک بوده زیرش کنم. بچه پررو هیچ توجهی به من نکرده بود و همینجوری مثل گاو پریده بود تو خیابون! منم درست جلوی پاش ترمز کردم. تازه اون موقع آشنایی هم با هم نداشتیم ولی یکی دو روز بعد دیدمش توی نمایشگاه.
پایا هم بود؟! اون روز که رفته بودیم خونه ی یکی از دوستای آقای لام، بود.. نمایشگاه و جشن نقاشی را یادم نیست. چه فرقی می کنه حالا؟ چهلمش هم گذشته. من نرفتم. دوست نداشتم برم مجلس ختم و مامان و باباش را ببینم. حتمن آقای ف پیرتر شده و خانم ب که هر وقت دیدمش سرحال و تپل با خنده ی همیشگیش بود... نه! نمی تونم بدون اون لبخند تصور کنم.
اون روزها همه از هم خبر داشتن، گاه گداری همو می دیدیم ولی بعدش دیگه دور شد و بی خبری..
قبلن حتی زیاد از کنار هم رد می شدیم، یهو از روبرو همو می دیدیم، لبخند می زدیم، لحظه ای مکث می کردیم و به راهمون ادامه می دادیم..
ولی دیگه انگار توی این خیابون ها هم نیستن.. کجایید؟
* متین.ص دختره ولی متین.ف پسر .. این اسم های مشترک هم در نوع خود جالبند.
Posted by
Donya
at
2/08/2008
Thursday, February 7, 2008
کف مرتب
تولد پروانه خانوم جون می باشد امروز و تولدش فراوان مبارکا باشد.
بوس و بغل و گل و من ماچ و موچ ;)
امیدوارم روز خوب و پر از شادی در انتظارت باشه دوست جونم
Posted by
Donya
at
2/07/2008
4
comments
برچسبها: تولدانه
Wednesday, February 6, 2008
سفر کنسل شد. زیادم بد نشد.. فیروزه دیشب رسیده و همین دو روزه اینجاست. اگه می رفتم نمی تونستم ببینمش.
بعدازظهر رفتم کانون و موقع برگشت هوس پیاده روی و خوشحال کردن خودم را داشتم که شدیدن پشیمون شدم با این سوز و سرما.. این گوشهای بنده جنبه ی تحمل هیچ گونه سرمایی را نداره! سریعن واکنش نشون می ده.. هر چقدر که در نقاط دیگر بدنم احساس سرما نکنم سرم و گوشم دردناک می شود ولی من پایداری کردم و رفتم روسری فروشی شال بنفش ِ خوشگل خریدم، خوشحال شم.
تا رسیدم خونه فیروزه زنگید و اومدن دنبالم و رفتیم خیابان گردی..
شیما گفت اسپند دود بدم واسه خودم!! من بر عکس همیشه که می رفتم کانون و مقنعه سرم می کردم، شال مشکی و ساده سرم بود. هی شیما گفت خیلی بهت میاد! چقدر مشکی بهت میاد و ...
یه گروه از بچه ها به مناسبت دهه فجر و اینها هر روز نمایش اجرا می کنن تو کانون. بعد از دو سال عماد را دیدم. سلام علیک کردیم و گفت خسته نباشم! منم کلی از نمایششون تعریف کردم که خیلی عالی بود و کارشون حرف نداشت و ... آخرش گفتم البته من آخراش رسیدم، برای همین اصلن نیومدم تو سالن و نمایش را ندیدم :دی
موقع برگشت آرمان را بعد از چندین وقت بسیار دیدم. همچنان سیگار از دستش نیفتاده بود ولی بسیار شیک تر و مرتب تر از گذشته بود.. هم سن و سال منه و تعجب کردم وقتی همراهش را با عنوان نامزدش معرفی کرد.
احوال دوست و آشناهای قدیم را پرسید و پرسیدم. خوشحال شدم بعد از اینهمه وقت دیدمش. یادم رفت بپرسم درسش را چه کرد؟ کرمانشاه بود یا یه جای کرد نشین دیگه؟ سال بعد فکر کنم نقاشی همدان قبول شده بود و می خواست انصراف بده و بره همدان انگاری.. نپرسیدم چه کار کرد و چی خوند بالاخره؟
امروز فروزان کلی ذوق زده و خوشحال شد و تشویقم کرد بسیاااااار !! چون "حسنی نگو یه دسته گل" را کامل بلد بودم و خوندم :))
Posted by
Donya
at
2/06/2008
2
comments
در راستای تنوع
این هوس های عجیب و غریب و تنوع طلبی من داشت کار دستم میاد ولی شانس آوردم یه بک آپ از قالب اینجا داشتم.. وگرنه همچو خری در گل گیر می کردم که راه پس و پیش نداشتم..
خلاصه که تنها فرقی که اینجا با سابقش کرد اینه که فارسی شد قالبش که قبلن خارجکی بود طبق نوشته ی بلاگر!!!
Posted by
Donya
at
2/06/2008
Tuesday, February 5, 2008
اعصاب ندارم
خیلی بده گیر یه آدم بی برنامه بیفتی (نمی گم خودم خیلی با نظم و برنامه هستم ولی این موجود روی همه را سفید کرده). باید زودتر از اینها باور می کردم روی برنامه هاش بیشتر از یه حدی نباید اعتماد کرد نه اینکه همه چیز را بر طبق اون تنطیم کنی و آخرش بعد از چند بار sms فرستادن و زنگ زدن بگه من امروز نمی تونم جواب بدم ولی برنامه هم کنسل ه و فردا حرف می زنیم..
من بابام را کجای دلم بذارم الان که به خاطر من کار و زندگیش را داره تعطیل می کنه که فردا برسونه ما رو؟ اونوقت بهش بگم ببخشید، کنسل شد!! دوستم نمی خواد بره، منم به خاطر اون الان می خواستم برم وگرنه خودم دو هفته دیگه کار دارم نه الان!
مغزم کار نمی کنه فعلن.. تا فردا امیدوارم این وجود بی نظم و برنامه نظرش دوباره عوض بشه!
ولی فکر می کنم چه این بشر بیاد و چه نیاد مجبورم فردا ساعت 5 بعدازظهر با بابام برم سفر.. یه سفر بی نتیجه که کارکردی هم برام شاید نداشته باشه. اصلن برم چه غلطی کنم؟ این دختره نباشه حتی نمی تونم برم پرس و جو کنم و تکلیفم را مشخص کنم..
کاش همون ظهر بهم زنگ می زدی و کاش یه ذره رو راست تر بودی با من..
پ.ن توضیح واره: بابا جانم هم واسه خودش برنامه ریزی کرده و نمی تونم بهش بگم کنسل کنیم و نریم.
Posted by
Donya
at
2/05/2008
1 comments
می گه: تو خوشگل ترین سوسک دنیا هستی! می دونستی؟
می خندم و تو دلم می گم اگه تا الان نمی دونستم، الان فهمیدم ..
Posted by
Donya
at
2/05/2008
اینکه من خواب های قر و قاطی می بینم، چیز جدیدی نیست ولی خب بعضی هاشون در حد شاهکاره!!
دیشب - شاید هم امروز صبح- خواب می دیدم که رفتم آموزش و با خانم علوی در کش مکش که نمره ام را درست کنید، آخرش هم موفق شدم و بگذریم از صحنه های خنده داری که هم عرض همین ماجرا در شرف بود و یه چند نفری روی میز بودن و یکی خواب بود روی زمین و ...
نمره ام را که گرفتم و از در آموزش اومدم بیرون دنبال موبایل و کوله پشتیم می گشتم. هی بالا و پایین می رفتم و از این راهرو به اون راهرو و به هر کی می رسیدم می پرسیدم کوله ام را ندیدین؟ می خواستم برم ولی کوله و موبایلم را گم کرده بودم.
یهو به خودم اومدم و دیدم میون خرت و پرت هایی که دستم هست کوله ام موجوده و یه ساعته الکی دارم دنبالش می گردم!!
Posted by
Donya
at
2/05/2008
1 comments
Monday, February 4, 2008
من فقط 5 دقیقه کار داشتم. باید می رفتم مدرک اصل پیش دانشگاهیم را می گرفتم. گفتم اهل منزل که صبح می رید بیرون، منم بیدار کنید و تا مدرسه برسونید.
صبح مامان گفت حالا که حالت خوب نیست می خوای بذاری برای فردا؟ یه ذره بالا و پایین کردم و گفتم حالا که پاشدم دیگه نذارمش برای فردا!
انقدر هم که من کار امروز به فردا نمی ذارم توی زندگیم با رنگ و روی پریده و حالت تهوع که به زور یه لیوان چای خورده بودم، لباس پوشیدم که با اهل منزل راهی شوم.
دینا را که رسوندن به محل کارش، بابا هم جلوی مغازه اش ترمز کرد، پیاده شد و گفت خداحافظ!!
مامان می گه حال دنیا خوب نیست، می تونی رانندگی کنی؟ می گم به نظرت کار دیگه ای هم می شه کرد؟ باباهه که پیاده شد و رفت..
مامان گفت خب اول بریم مدرسه ی تو، مدرکت را بگیر. من کارم خیلی طول می کشه.. هنوز به مدرسه نرسیده که چند بار ترمز کردیم و مامان کارهای کوتاه زیر نیم ساعتش را انجام داد!!
وقتی بابا و مامان می گن زود برمی گردیم! یعنی سعی می کنیم قبل از گذشت یک ساعت برگردیم.
رفتم مدرسه که دیگه اثری از ساختمون قدیمیش هم نبود. خانم مدیر جلوی دفتر ایستاده بود. همه مهربون و دوست داشتنی، مدرک پیش دانشگاهی ام را هم دادن دستم.
حسودیم شد یه ذره به این بچه مدرسه ایها.. اصلن اگه دوباره قرار شد برم مدرسه عمرن بذارم مامانم پرونده ام را ببره مدرسه ی خانم ط دوست نداشتنی!
کار من همون 5دقیقه بود، هی خانواده گرامی گفتن خودت باید بری مدرکت را بگیری. مامان هم می رفت بهش می دادن. ولی خب دلم واسه مامانم سوخت. اگه من نبودم اینهمه رفت و آمد را چجوری می خواست بره، اونم وقتی که مسیر تاکسی خوری نداشت.
هر جا تونستم جای پارک پیدا کنم یا روزنامه خوندم، یا چرت زدم تا مامان بیاد. آب میوه و شکلات هم خریده بود که بخورم تا برمیگرده.
هر جا هم جای پارک نبود، خیابونها را بالا و پایین رفتم تا مامان زنگ بزنه..
ظهر چهار دست و پا خودم را رسوندم به رختخواب فقط.
Posted by
Donya
at
2/04/2008
4
comments
Sunday, February 3, 2008
یک روز ِ روز
بعد از یک هفته خونه نشینی، بابا موقع رفتن صدام کرد که پاشو بریم. جلوی مغازه پیاده شد و خداحافظی و برگشت به خونه..
رسیدم خونه، نیم ساعت بعد یادت نره بری دنبال منا، یک ربع به 4 تعطیل می شه.
منا را رسوندم خونه بهش می گم زنگ بزن از مامان بپرس بیام بالا یا الان می خواد بره؟
می گه خب تا منتظر مامان هستی من برم لباس مدرسه ام را عوض کنم و بیام! خانم رفته و لباس به دست برگشته.. قراره اول بریم برای چند لحظه - فقط چند لحظه ! - خونه ی مادربزرگه که فتوکپی کارت ملی اش را مامان بگیره. چند لحظه را من و منا می مونیم تو ماشین تا مامان برگرده.
دیگه از ده دقیقه و بیست دقیقه و نیم ساعت می گذره.. آخرش منا هم می ره دنبال مادر جان و پیداش نمی شه. می گه رفتم یه چایی خوردم حداقل!!
بابا زنگ می زنه که دریل را از عمو بگیرید و بیارید برام. خونه ی عمو و بعد مغازه ی بابا.. هنوز دور نشدیم که دوباره زنگ زده آچارش کو پس؟
مامان می گه اول بریم خونه دنبال دینا، بعد برمی گردیم خونه ی عمو.
دینا را می بریم بیمارستان پنی سیلین بزنه. باز من و منا می مونیم تو ماشین.
ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت.. فکر می کنم لابد کشتنش دیگه!! ولی زنده و لنگان بالاخره برمی گرده..
حالا کجا باید بریم؟ خونه ی عمو.. این بار عمو هم هست. داد و بیداد که تو باز اومدی و تو ماشین نشستی؟ بیا بالا..
همه برای گرفتن یه آچار دریل !! مجبور می شیم دو طبقه را بریم بالا. سینا هم یقه ی منا را گرفت بیا شطرنج بازی کنیم!
مینا هم زنگ زد که نون و چند تا وسیله ی دیگه بخریم و بریم خونش، بهمون شام بده.. چند دور اضافه تر برای خرید و بعد هم منا که از اول اومده بود تا بریم پیش پسرعمو جان برای گرفتن سی دی ویژوآل بیسیک!
به پسرعمو می گم اول بگو عروسی کی هست؟ می گه فردا نه، پس فردا..
Posted by
Donya
at
2/03/2008
2
comments
Friday, February 1, 2008
یه مشکلی مغزم پیدا کرده. شروع کردم به درس خوندن!! - گوش شیطون کر – ولی هر جمله را مجبورم چند بار بخونم. بار اول یا دوم نمی فهمم چی خوندم و جمله ها هیچ مفهومی توی ذهنم پیدا نمی کنه. مجبور می شم دوباره و دوباره بخونم گاهی روشون مکث هم کنم تا بفهمم چی بود و چی می خواست بگه. قبلن انقدر خنگ نبودم!
سرفه هام قطع نشده هنوز.
این دو روز غرور و تعصب و کد داوینچی را دیدم.
حوصله ی اینترنت و نوشتنم نمی یاد.
Posted by
Donya
at
2/01/2008
4
comments

