خانم عسل طی همون دو روزی که خونه ی فیروزه اینها بودم عکس دینا را دیده بود و ظاهرن بسیار مورد پسندشون قرار گرفته..
امروز فیروزه می گفت مامان عسل می خواد دینا را ببینه از بس که عسل از دینا تعریف کرده! به مامانش گفته دینا مثل یه تیکه ماه می مونه! خیلی خوشگله.. موهاش هم سرمه ایه !
حالا مامان عسل مشتاق شده دینا را ببینه که مدام عسل جان ازش تعریف می کنه! تازه خود عسل هم دینا را از نزدیک ندیده تا حالا..
باز سردرد شروع شد. از دیروز شدیدتر شده و خوب هم نشده. شدیدن نیمکره ی سمت چپ سرم درد می کنه. امروز صبح چشمهام به سختی باز می شد. حدس می زنم چشم پزشکی لازم شده ام!
Sunday, May 18, 2008
Posted by
Donya
at
5/18/2008
0
comments
Friday, May 16, 2008
بابای نیم قرن
دیشب عمو بزرگه و زنش و دخترش، پسرش و عروسش. برادر زن ِ عموبزرگه و زنش و پسرش. عمو کوچیکه و زنش و دختر و پسرش. پسردایی بابا و زنش - دخترخاله ی بابا - و دو تا دخترشون. دخترعموم. آقای ز و مادرش و زن ِ آقای ز و مادرش و برادرش . آقای ط . پدر و مادر شوهرخواهر جان . مهمون بودن اینجا به اضافه ی خودمون!
بعد یه راز بزرگ مشترک داشتن که هر بار هر کدومشون را من می دیدم سفارش می کردم تو رو خدااااااااا سوتی ندید یه وقت! هیچی نگید.. رسیدید منزل تا بعد از شام هم حواستون باشه و سوتی لطف نفرمایید و با تشکر و اینها!
منم که از سر صبح بیدار باش بودم. ساعت 8 صبح باید به سری اول سبزی خوردن ها می رسیدیم لابد!! که تمام نشه یه وقت و مامانم ریحون و شاهی گیرش بیاد. بعد ساعت 10 باید می رفتیم به میوه فروشی می رسیدیم که خب 8 صبح مغازه اش بسته ست. ساعت 5 بعدازظهر باید می رفتم شیرینی فروشی که به پخت تازه ی بعدازظهر برسم و شیرینی تازه ی تازه بخرم! خریدهای جزئی و کلی هم که فراوان بود و یادم نیست اصلن!! فقط می دونم ساعت یک و نیم ظهر اومدم خونه و نهار خوردم. بعد دو سری تا خونه ی خواهره رفتم و برگشتم. یک ساعتی خونه بودم و یک لیوان چای دادن دستم!! از ساعت 4 بیرون بودم تا حدودای 7 که اجازه یافتم برم دوش بگیرم ولی تا از حموم در اومدم با موهای خیس فرستادنم بیرون. ساعت 8 تا 9 چون ماشین دست شوهرخواهره بود منم خونه بودم! بعد تا مهمونا یکی یکی سر و کلشون داشت پیدا می شد من رفتم بیرون و 10 و نیم رسیدم خونه و ملت داشتن شام می خوردن.
بعد بیشتر متوجه ی شباهتهای خودم با رقیه خانوم شدم!
تند تند یه دستی به سر و روی خودمان کشیدیم و یه بلوز و دامن پیدا کردم و پوشیدم و رفتم به ته شام برسم حداقل! بعد هنوز شام از گلوم پایین نرفته بود و ملت داشتن میوه و شیرینی بعد از شام تناول می فرمودن مامان جان گفت دنیا تا اینها سرشون گرمه زود برو و بیا..
تا اومدم هم یکی راه آشپزخونه را نشونم داد. یکی گفت زود باش زود باش! برو مانتو ات را در بیار. یکی گفت زود باش زود باش این چه سر و شکلیه داری؟ زود باش .. زود باش..
بعد ملت داشتن واسه خودشون هی قر می دادن، منم موزیک را قطع کردم!! :دی هی باباهه می گفت این چه کاریه؟ روشنش کن.. دارن می رقصن.. من هی می گفتم اندکی صبر کن پدر جان.. حالا مگه ملت از اون وسط می رفتن کنار؟ منتظر آهنگ بعدی بودن!! بعد دیدن ظاهرن خبری نیست و من هی داد می زنم مااااااااااااااماااااااااااااااان ! صحنه را خالی کردن.
بعد مامان با یه کیک گنده که قرار بود شکلاتی باشه ولی نبود! وارد شد و همه تولدت مبارک برای باباهه خوندن که هنوز تو شوک بود و نمی دونست چه خبره؟!
طفلکی بابام هی می پرسید یعنی همه می دونستن؟! و دقیقن توی اون جمع فقط باباهه یادش نبود و خبر نداشت که تولدش هست.
ما هم مطمئن بودیم باباهه نه تنها نمی دونه و هیچ وقتی یادش نیست که روز تولدش چه روزیه بلکه ذره ای هم به این مهمونی شک نمی کنه..
خیلی خوب بود. خیلی..
Posted by
Donya
at
5/16/2008
3
comments
Thursday, May 15, 2008
خدا این رقیه خانم را حفظ بفرماید شدیدن! از صبح که بیدار شدم هی دارم دعاش می کنم.. یعنی تصور اینکه اگه این خانومه نیومده بود چه می شد... فاجعه آمیزه!! مامانه یه آب خوش نمی ذاشت از کنار گلویمان رد بشود حتی!
بدتر از همه شب را بگو.. یعنی خدا این رقیه خانم را حفظ بفرماید برایمان. این 30 – 40 نفر را چه باید می کردیم؟ پذیرایی بخوره تو سرم، جمع و جور کردن بعدش را بگو..
مامانم این دخترای دسته گلش را به خوبی می شناسه که از 8صبح رقیه خانم حضور ثابت داره در خانه. اگه به جای منم مامان را می برد خرید که 8صبح بیدارم نکنه و هی نگه سبزی تمام می شه، سبزی دیگه گیرم نمیاد، سبزی ... ، سبزی ... ، سبزی ... و من یه ذره بیشتر می خوابیدم...
ولی نه!! این دیگه زیاده خواهیست! ناشکری نباید کرد.
Posted by
Donya
at
5/15/2008
0
comments
Wednesday, May 14, 2008
این روزها
دفترچه ام را دوست دارم. بزرگ و پر از ورق های سفیده که هر بار می تونم از وسط اینهمه کاغذ سفید یه جا را باز کنم و در جهت عکس این خطوط بنویسم..
منتظرم فرجی شود در وضعیت دسترسی به اینترنت. دلم برای یک دل سیر وبلاگ خواندن و سرک کشیدن در این دنیای مجازی تنگ شده. جسته و گریخته وبلاگها را می خوانم ولی وقتی برای کامنت گذاشتن نیست.
Posted by
Donya
at
5/14/2008
0
comments
Monday, May 12, 2008
روز عروسی ِ پسرعموهه، ساعت 4صبح خوابیدم و 7 هم بیدار شدم. از 8صبح روز قبل هم دنبال کارهای عروسی بودم. عروس را که رسوندم آرایشگاه، رفتم خونه ی عمو. ساعت 11 و نیم بالاخره خودم را از دست اوامر دخترعموهه و زن عمو خلاص کردم که برم آرایشگاهی که خانوم عروس بودن تا نهار، لباس، کیف، کفش، سرویس طلا و حلقه اش را بهش بدم.
همه جا هم خیس و گِلی بود و بارون نم نم می بارید. جعبه ی لباس را که از ماشین در آوردم یهو یه چیزی افتاد رو زمین! بالا تنه ی لباس عروس بود که افتاده بود روی پیاده روی خیس..
بقیه ی وسیله ها را دادم و گفتم یک ساعت دیگه برمی گردم. تا نشستم تو ماشین بغضم ترکید و زار می زدم تا رسیدم خونه..
مامان - چی شده؟ تصادف کردی؟
من در حالیکه نفسم هم در نمی اومد از زور گریه: مگه تصادف گریه داره؟!
مامان - می دونم ماشین را داغون هم کنی گریه نمی کنی! با آدم تصادف کردی؟ مُرده؟!
من : به نظرت اگه آدم می کشتم فرار می کردم؟ خب می ایستادم تا افسر بیاد. به این زودی که نمی اومدم خونه..
مامان - ولی فکر کنم آدم هم کشته بودی گریه نمی کردی..
خوشبختانه فقط داخل لباس گِلی شده بود. با آب و کمی وایتکس تمام لکه هاش رفت. بعد هم بردم خشکشویی، آقاهه با کلی منت که فقط به خاطر آقای بابا با همین یه دونه لباس دستگاهش را روشن می کنه، لباس را انداخت تو خشک کن و لباس را زود رسوندم آرایشگاه و تحویل دادم.
بعدش هم یه دل سیر گریه کردم از اینکه به خیر گذشته و عروس بدون لباس نموند..
Posted by
Donya
at
5/12/2008
5
comments
Sunday, May 11, 2008
به بابا می گم می خواستم با مریم برم لنگرود هی سحر -دخترعمو- می گفت دنیا تو رو خداااااااااااا احتیاط کن و آروم برو. اصلن عجله نکنید. بارون هم داره می یاد، تو رو خداااااااا تند نرو و ... هی التماس می کرد و به من و مریم سفارش می کرد که عجله نکنید.
من می ترسیدم اینهمه التماس و خواهش کرده نکنه تصادف کنم! تا برسونمش خونه و از ماشین پیاده شه شونصد بار توصیه کرد. دیگه رو اعصابم بود واقعن.. مدام لبخندهای زورکی می زدم و می گفتم باشه، باشه که زودتر بس کنه! ولی مگه ول می کرد؟!
بابا می خنده و می گه بهش می گفتی بابام گفته هر چه قدر می تونی از ماشین کار بکِش، بزن و داغونش کن. فقط خودت را نَکُش و زنده بمون! می گفتی همینکه سالم بمونم برای بابام کافیه..
من هم به یک دونقطهدی گنده تبدیل شدم!
Posted by
Donya
at
5/11/2008
1 comments
Saturday, May 10, 2008
تمام راه برگشت تو ماشین چشمهام بی اختیار بسته می شد و به زور این پلک ها را جدا می کردم از هم که خوابم نبره و خودم را برسونم به خونه..
فقط دلم می خواد بخوابم. پنج شنبه و شنبه صبح باید می رفتم مهدکودک که تا ظهر خواب بودم و به خانومه هم زنگ نزدم. خیلی بد شد. فردا صبح هر جوری هست باید خودم را بیدار کنم و برم پیشش!
بعدازظهر با مهسا رفتم رشت، چند تا آرایشگاه دیدیم. دخترمون 18مهر عروسی اش می باشد. دیگه حداقل از 5 - 6 ماه قبل باید برای همه چیز نوبت بگیری. عجب دوره زمونه ای شده..
سوژه ی خنده و تعجب و شوک! هم که به راه بود.. آرایشگر هم نشدیم حتی!! می بینی تو رو خدا؟!
اصلن حال و حوصله ی جمع و جور کردن وسیله هام را ندارم. امروز یه روسری نداشتم سرم کنم! همشون مچاله و چروک بود. لباس ها هم اوضاعشون بهتر نیست. مانتوهام پیدا نیستن!! شدیدن اوضاع بهم ریخته ست و حس جمع و جور کردن موجود نیست!
من اینترنت می خواهم! این چه وضعشه؟! آقای پسرعمو قرار بود امروز پرس و جو کنه برام و زودتر این مشکل دوری از اینترنت را حل کنیم ولی هنوز که خبری ازش نیست.
Posted by
Donya
at
5/10/2008
1 comments
بعد از عروسی مینا گفته بودم از خواهر عروس بودن انصراف می دم!! ولی برای عروسی پسرعموهه بیشتر از عروسی خواهرم بدو بدو کردم و کار انجام دادم. هم اکنون از دخترعموی داماد بودن هم انصراف می دم!
فکر کنم تا اطلاع ثانوی نیاز به استراحت خواهم داشت. تنم پر از خستگی ه. این چند روز یه شب هم درست و حسابی نخوابیدم، بیش از حد بهم فشار و استرس وارد شد ولی خدا را شکر جشن عروسی به خیر و خوشی گذشت.
Posted by
Donya
at
5/10/2008
2
comments
Friday, May 9, 2008
مشترک مورد نظر
این چند روزه شدیدن درگیر بودم و حتی نیم ثانیه هم وقت آنلاین شدن نبود. البته سیم کشی داخل این ساختمون هم ایراد داره ظاهرن. دیروز فقط یه سیم روکار کشیدن برای یکی از پریز ها و در یک نقطه می شه از تلفن استفاده کرد!! بدشانسی تا چه حد؟!
مطمئنن در اولین پست بعد از این چند روز باید از این آقاهه یه تشکر عریض و بلند بالا داشته باشم. سه شنبه سیدی ها به دستم رسید و کلیییییییییییییییی مرسی!! از صبح سه شنبه تا چهارشنبه تو ماشین فقط صدای شهرام شبپره به گوش می رسید و کلی لذت مند گشتیم :دی
هر کی هم تو ماشینم نشست ذوق زده توضیح دادم تازه به دستم رسیده و حالش را ببرید.. حالا نمی دونم کیا در دلشان به اینهمه ذوق زدگی من خندیدن!! ولی روز منو ساخت چون 90درصد روز سه شنبه را من تو ماشین و در رفت و آمد بودم و بالای 100 تا آهنگش را گوش کردم..
وظیفه ی خود می دانم بدین وسیله از شما دوست گرامی که ترانه های قدیمی آقای شهرام شبپره را فرستادی تشکر ویژه به عمل آورم.
فکر کن که من هنوز سیدی گوگوش را گوش نکردم.. یعنی دیشب تا Play زدم به آهنگ دوم نرسیده خوابم برد.
وسط اینهمه کار و بدبختی و برو و بیا موبایل منم قطع شد! یه سیم کارت عاریه (؟) گرفتم و دستم بود این چند روز. الان بر سر دو راهی هستم برم وصلش کنم یا نه؟!
اینترنت هم که دچار محدودیت شده با این وضع خراب بودن سیم کشی ها. موبایلم هم که تعطیله! شماره ی خونه ی جدید را که خودم هم بلد نیستم، چه برسه به بقیه ..
در دسترس نبودن هم عالمی داره ها..
Posted by
Donya
at
5/09/2008
1 comments
Monday, May 5, 2008
آخرین خبر
فعلن خلاصه ی اخبار - چهارشنبه تا یکشنبه - را داشته باشید تا من ببینم وسط اینهمه بهم ریختگی چه باید کنم!!
منا و دینا دیشب خونه ی مینا موندن! من و مامان و بابا برگشتیم خونه. ساعت 7 و نیم صبح بیدار باش دادن که برو خونه ی مینا، دنبال منا! یه کفش هم براش ببر- بچه با دمپایی رفته بود - و برسونش مدرسه.. بعد هم تا رسیدم خونه و خواستم بخوابم، مامان و باباهه بالای سرم ایستادن و سمفونی پاشو پاشو راه انداختن! و از آن لحظه تا هم اکنون که منتظرم دینا وسیله هاش را جمع کنه تا ببرم خونه ی جدید! بین این دو تا خیابون در حرکتم..
ولی یه نکته ی جالبیت را بگم! هم خوبه تنها کسی که رانندگی می کنه تو این خونه غیر از بابا، منم و هم خیییییلی بده. بدی هاش را که کاملن آشکاره! ولی خوبیش اینه که مثلن غیر از جمع کردن اسباب و اثاثیه خودم و پهن کردن همونها در خونه ی جدید کسی کار حاد و وحشتناکی بهم نمی سپاره! هی می گن برو اینجا و بعد بیا !! یا باید ماشین را پر از کارتن کنم یا باید اینها را در بیارم.
هر بار می گم همه ی کتابهام را جمع کردم، نمی دونم چرا از اینور و ا ونور کتاب نازل می شه!! .. امروز صبح که برای اولین بار رفتم خونه ی جدید، در کابیت آشپزخونه را باز کردم گلدان های نازنینم را پیدا کردم! تو کمد لباس ها هم کتابهام را گذاشته بودن.. فکر کنم تا اطلاع ثانوی باید بگردم وسیله هام را پیدا کنم.
دینا الان یه لواشک کشف کرد!! چند ماه پیش یکی برام خریده بود. فکر کن که من یادم رفته بخورمش..
Posted by
Donya
at
5/05/2008
5
comments
Sunday, May 4, 2008
خسته ام
نشستم وسط اتاق نیمه خالی با کلی بهم ریختگی..
امروز که رسیدم خونه همه در حال خارج کردن اسباب و اساسیه ی منزل بودن! درست وقتی که بعد از 12 ساعت بودن در جاده انتظار یه حمام گرم و خواب به میزان فراوان را داشتم..
یعنی هیششششششکی نمی تونه مثل ما اسباب کشی کنه! انگار همین امروز صبح تصمیم گرفتن و بعداظهر هم عملیش کردن. 4 روز پیش قرار بود دو هفته ی دیگه جابجا بشیم نه امروز!
از اینور وسیله ها را جمع می کنن، می ریزن تو ماشین و می برن مقصد خالی می کنن!! به همین جالبیت و وحشتناکی!!
Posted by
Donya
at
5/04/2008
3
comments
Wednesday, April 30, 2008
از ساعت 4 بعدازظهر با دینا و دخترعمو جان شروع کردیم به رساندن کارت های عروسی. شونصد دور گرد این شهر چرخیدیم و خیابان ها را بالا و پایین رفتیم و سرگیجه گرفتیم با گیجی دخترعموجان که حداقل از اول یه ذره نظم و ترتیب نداده بود به کارت ها!! تازه به قول خودش دسته بندی هم کرده بود..
رفتیم خانه ی آقا و خانم ب و دخترعمو کارت دعوت را داد به خانم ب. خانم ب کلی تحویلمان گرفت و آرزوی عروسی و اینها برایمان کرد و خداحافظی کردیم.
رفتیم چند تا خیابان آنور تر و چندین تا کارت دادیم و دختر عمو گفت بریم منزل آقای ق و شروع کرد به جستجو که کارت آقا و خانم ق را پیدا کند ولی کارت آقا و خانم ب را پیدا کرد!! در حالیکه مال آنها را داده بودیم مثلن!!
خیلی شیک برگشتیم دوباره پیش خانم ب و دختر عمو کارت آقا و خانم ق را پس گرفت!!! و کارت آقا و خانم ب را تحویلشان داد.
دخترعموهه می گه این پسرعمو چجوری باید جبران کنه محبتهات رو؟ رقص هم که بلد نیست حداقل بیاد عروسیت قر بده. منکه از اول وسط خواهم بود! بعد رو کرده به دینا می گه خواهر بزرگ عروس هم اون موقع منم! داماد و خانواده اش جرأت دادن چپ به دنیا نگاه کنن تا حالیشون کنم!
می گم حالا زیاد خودتو اذیت نکن! خبری از داماد نیست فعلن که بخوای براش شاخ و شونه بکشی :دی
امروز هی آرزوهای عروسی دریافت کردیم :دی
یکهویی و یکباره قرار شده پنج شنبه و جمعه تهران باشم. نمی دونم چقدر فرصت خواهم داشت و چند تا از دوستان عزیز و نازنین را می تونم ببینم با اینکه اگه دست خودم بودم دلم می خواست همه را ببینم ولی فرصتم خیلی کمه.
از الان هم مینای آبی بعدازظهر پنج شنبه را رزرو کرده! انگار منتظر بود من زنگ بزنم و بهش خبر آمدنم را بدهم تا بگه به مدل احتیاج داشتم برای کلاس گریم! حالا قرار ست من و دینا پنجشنبه نقش مدل فداکار را ایفا کنیم :دی
سرم به شدت درد می کند. دوش گرفتم، چند تا لباس انداختم تو کوله ام و مطمئن نیستم چیزی را جا نگذاشته باشم ولی هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد.
موهام را خشک کردم، سر دردم انگار هر لحظه بیشتر می شود ولی باید برای مهسا سرچ کنم و چند خطی بنویسم که فردا بیاید اینجا و از مامان تحویل بگیرد.
ساعت 8 صبح هم بلیط دارم..
Posted by
Donya
at
4/30/2008
3
comments
Tuesday, April 29, 2008
موجود نیست
امروز شوهر خواهره پرسید دوستت همشهری منه؟! می شناسمش؟
می گم کدوم دوستم؟
حدس زدم این خواهره بیش از یک سال بی خبر از ما!!! دهنشان چاک و بست که نداشته. البته اون آقای الف که حس مهربانی توجه آمیزشان گل گرده بود وقتی جریان خواستگاری و ازدواج خواهره بود کلی برایش آسمون و ریسمون بافته بود که از ازدواج در این سن منصرفش کند شاید چون منم خوشم نمی اومد از این پسره! ولی یهو شد شوهر خواهرمون و بعدش تلاش کردم ازش بدم نیاد! که شکر خدا پسر بدی نیست..
و فکر می کنم طبیعی باشد که اینم به شوهرش گفته باشه دوست دنیا هم در صدد ارشادش برآمده و یا همچین چیزهایی!
می گه سوال بدی پرسیدم؟
می گم نمی شناسیش! خیالت راحت!
می گه آشنا که می شه شد؟
می گم نه! در دسترس نیست.
کمی بعد sms می رسد دنیا مگه تو چند تا دوست داری؟
ظاهرن sms اولی دیر رسیده به دستشان!!
Posted by
Donya
at
4/29/2008
0
comments
Monday, April 28, 2008
حقیقت انکار ناپذیر
من هنوز هم با این واقعیت زندگی ام نتوانسته ام سازگاری نشان دهم.. و کنار بیایم با اشک هایی که تند و تند بی اجازه سرازیر می شوند و کلمات را محو می کنند.
Posted by
Donya
at
4/28/2008
1 comments
حفظ فاصله لطفن
دارم کم کم نگران این رابطه می شم. مرز شوخی و جدی حرفها انگار داره قاطی می شه با هم..
نمی خوام بهم دل ببنده، نمی خوام سعی کنه منو نگه داره و نمی خوام های دیگه..
اگه این شوخی ها جدی بشه، همین روزهاست که جفت پراکنی های منم شروع بشه.. ای خدا !! واقعن اعصاب این یکی را ندارم.
Posted by
Donya
at
4/28/2008
1 comments
Sunday, April 27, 2008
ورژن جدید
امروز از ساعت 3 بعدازظهر تا 9 شب حضور ثابت در آرایشگاه داشتم همراه با خستگی، سردرد، گشنگی، تشنگی و خواب آلودگی شدید!
شدیدن یه لحظه احساس پشیمانی بی فایده و بی حاصل گریبانمان را گرفت که چرا چند ماه پیش موهام را کوتاه کردم و الان کلی می تونست بلند تر و خوشگل تر باشه! احتمالن از فرط بیکاری و خواب آلودگی شدید بوده.
بعد از اینهمه مرارت و 6 ساعت آرایشگاه نشینی! هم اکنون با مش نقره ای ِ گیسوان افشانم بسیار پسر کُش شده ایم :دی :دی :دی
Posted by
Donya
at
4/27/2008
2
comments
برچسبها: خود شیفتگی مزمن
وضوح کامل
من پشت تلفن در حال توضیح مدل لباسم:
- پیراهنم بلند و تقریبن ساده ست. یه برش اینجاش (همینجا!) خورده، بعد این قسمت بالا تنه اش چند تا تیکه حریر می یاد اینجوری اینجوری .. همینجوری دیگه!! متوجه ای؟!
اون – کاملن!!
Posted by
Donya
at
4/27/2008
0
comments
Saturday, April 26, 2008
چیپس و شیر
منا – می ری بیرون، چیپس بخر برام
مامان – این قرصها را دکتر برای من داده؟ چند روز پرهیز کن
منا – دکتر گفت آب نمک قرقره کن! چیپس هم نمک داره !!
مامان – چند روز چیپس نخور
منا – خب با ماست می خورم!
مامان – ماست هم برات خوب نیست
منا – خب با شیر می خورم! تو چیپس بخر
مامان – بیسکوییت می خرم
منا – من چیپس می خوام!! اصلن می رم مدرسه بستنی می خورم! خوبه؟
مامان جان بی تفاوت رفت بیرون..
آخرش هم مامان سر حرفش موند. بیسکوییت و آب میوه خرید براش.
Posted by
Donya
at
4/26/2008
1 comments
دونقطه دی کشششش دار
از میان sms های بچه - تو مایه های نامه های رسیده و اینها - :
- واای، چه عروس خوشگلی !
- نه، من دختر عموی دامادم ! :">
- واا ! هزار ماشالا !
(تمرین کن این دیالوگ رو !)
پ.ن: آدم یه بچه داشته باشد که اینهمه تحویلش بگیره و اعتماد به نفس تزریق کنه، نباید دچار خودشیفتگی بشه؟!
Posted by
Donya
at
4/26/2008
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
داستان خرس های پاندا به روايت يک دنيا که بچه ای در نیویورک دارد 3
Posted by
Donya
at
4/26/2008
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
Friday, April 25, 2008
دوست دارم یک دفتر بردارم و بنویسم. نه از روزمره، از تخیلاتم بنویسم.
انگار از خیلی قدیم پیش ها روی جلد دفتر، کتاب خواهرا و یا صفحه ی اولشون اسم خواهر مربوطه را من می نوشتم!
یه دفتر لغت انگلیسی پیدا کردم مال دیناست و دست خط من روشه! تقریبن هم کج و کوله ست! احتمالن فکر می کردم خیلی خوش خط هستم!!
امروز چشمم خورد به مرشد و مارگاریتا که چند ماه پیش نصفه ولش کردم. زیر کتاب های دیگه دفن شده بود. فعلن گذاشتم همونجا بمونه!
احساس امنیت ندارم نسبت به کاغذ. همه وسیله های زندگی من تقریبن ولو هستن توی اتاقم و همین امکان خونده شدن را می ده. شاید برای همینه که هیچ وقت روی کاغذ نمی نویسم.
یک لاک سبز- آبی پیدا کردم و ناخن هام را رنگی کردم! همیشه پاک کردن لاک های نصفه نیمه روی ناخن هام سخت ترین کار بود برام و انقدر می موند تا خودش محو می شد. همین دلیل خوبی بود برای اینکه هیچ وقت لاک نزنم به ناخن هام!!
حتی عروسی مینا و نامزدی مهسا هم یادم رفت. ولی از چند هفته پیش که یک لاک جدید خریدم، از سختی این کار هم کاسته شده انگار! هر دو، سه روز دنبال یه رنگ جدید می گردم. تنوع جالبیه!
Posted by
Donya
at
4/25/2008
0
comments
حرفم نمیاد
نه فؤاد - کجایی راستی؟- تونسته بودم وسوسه ام کنه و نه محمد جواد و نه هیچ کدوم از دعوت نامه هایی که از توییتر می رسید.
دیشب آنلاین بودم، کسی نبود. بی حوصله به اون ور خط گوش می دادم. گوگل ریدر را چک می کردم. مابین حرفهاش و سکوت چند خطی می خوندم و هیچ حرفم نمی اومد.
یادم نمی اومد از چه چیزهایی بدم میاد. یادم نبود چی را دوست دارم، یادم نمی اومد چه اختلاف هایی برام مهم هستن و غیر قابل چشم پوشی..
هیچ حرفم نمی اومد. مابین جمله های روزمره از حال و احوالپرسی اعضای خانواده و دوست و آشناهای مشترک.. سکوت طولانی حاکم می شد و اون ور خط که منتظر بود اینبار من حرف بزنم به جای گوش کردن و من هیچ حرفی نداشتم.
از سر بیکاری و شاید هم بی حوصلگی روی ای میل چند روز پیش آزاده کلیک می کنم..
صدای اون ور خط می گه اینبار من منتظرم تو شروع کنی و یا حداقل موضوع بحث را پیشنهاد بدی! هر چی من می پرسم را که فقط جواب می دی "نمی دونم " !!
باز می گم " نمی دونم " و به صفحه ی جلوم نگاه می کنم. فکر می کنم که مهرواژ مناسبه برای کلمه ی کاربری یا اسم خودم؟
می نویسم "دنیا" و انگار یکی قبل از من "دنیا" بوده و مهرواژ را جایگزینش می کنم.
باز می گم "نمی دونم " و به پسوردی فکر می کنم که یادم نره.. سعی می کنم بفهمم چه خبره اینجا و می نویسم "حرفم نمی یاد"
و دوباره سکوت کش می یاد مابین خطوط .. و من به راهی فکر می کنم که خیلی محترمانه عذر صدای اون ور خط را بخوام و بدون اینکه ناراحت بشه حالیش کنم حرفم نمیاد.
Posted by
Donya
at
4/25/2008
0
comments
این درست نیست که وقتی چیزی مطابق خواسته ها و عقایدت نیست، اخمهات را تو هم کنی و فکر کنی طرف مقابل دشمنت هست یا پدر کشتگی داره باهات!
همیشه منطق ما آدمها نمی تونه مثل هم باشه. اون کاری که به نظر تو درست و بهترین گزینه ست، به نظر من فقط یک ریسک و کار پر خطر می تونه باشه که من حاضر نیستم ضرر کنم بابتش!
حالا تو هی بگو ضرر و هزینه های مالیش مال من! من دلم نمی خواد خب..
دوست دارم روی توانایی های خودم سرمایه گذاری کنم نه با قدرت و پول تو! چجوری اینو حالیت کنم پدر من؟!
Posted by
Donya
at
4/25/2008
0
comments
Thursday, April 24, 2008
با اجازه
اون – اجازه هست قربونتون برم خانوم؟
من – نمی دونم!
اون – فکر کن! خوب فکر کن..
اون – فکراتو کردی؟
من – فکر چی؟
اون – که اجازه بدی قربونت برم یا نه؟
من – آها!! یادم رفت فکر کنم!
اون – پس فکر کن! خوب فکر کن..
Posted by
Donya
at
4/24/2008
1 comments
..هوا بس ناجوانمردانه
تازه پنج روز از اردیبهشت گذشته و هوا بیش از حد ِ اردیبهشت گرمه.. بارندگی خیلی کم بوده نسبت به سالهای گذشته و گرما زودتر از موعد شروع شده.. با این اوصاف تابستون چه خواهد شد؟
غمم گرفته در این گرمایی که زودتر شروع شده و خبر از گرمای طاقت فرسا دارد، احتمالن مغزمون بخارپز شده که اواخر تیر ماه قراره بریم اهواز !!
Posted by
Donya
at
4/24/2008
1 comments
Wednesday, April 23, 2008
اگه این زبون را نداشتی تو
اون - بيچاره خانوم عروس
من - چرا؟
اون - آخه جلوی شما که به چشم نمياد
همه فکر می کنن شمايين عروس. هِی بايد توضيح بدين اونوقت
Posted by
Donya
at
4/23/2008
0
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
بد شانسی
حالم گرفته شد با تصادف دیروز و کنسل شدن سفر امروز..
انتهای بد شانسی نمی تونه این باشه که ماشین را ببری نمایندگی و یکی دنده عقب بیاد و یه طرف ماشین را داغون کنه؟! تازه ماشین توی پارک را بزنه.. توی یک وجب جا کدوم آدم عاقلی اینهمه سرعت می ره؟!
بابا جان منم رفته بود ثواب کنه، کباب شد.. ماشین خودش را داد به دوستش و ماشین دوستش را برد نمایندگی برای یه تعمیر جزئی.. ولی یکی از کارگرهای اونجا که داشته ماشین جابجا می کرده کوبیده به ماشین!
حالا تا اطلاع ثانوی ماشین نداریم !! بابا هم دنبال کارای کروکی و پیدا کردن یک درب بدون رنگ برای ماشین دوستش می گرده..
یعنی کلهم این کاره که رو مخ بابا رفته بودم تا رضایت داد بریم محیطش را ببینیم، داره مالیده می شود.. فقط امیدوارم زودتر یک عدد درب همرنگ این ماشینه پیدا شود!
Posted by
Donya
at
4/23/2008
1 comments
Tuesday, April 22, 2008
اندر حکایت جماعت بیکار یا بیمار
قضیه از اول که مضحک بود و حالا دوز خنده اش مدام بالاتر می رود! اینکه یکی به آدمی که بیشتر از یک سال پیش دوستیمان تمام شده، ای میل بفرستد و بخواهد بدی مرا بگوید به اندازه ی کافی مضحک هست.. خب که چی؟ گیرم که آن آدم باور کند من هر روز با یکی بوده ام و هستم! فقط یه ذره به تاریخ هایی که عنوان می کند دقت کند همه مربوط به بعد از اتمام دوستی ماست و زندگی من ربطی بهش ندارد.
در بیکاری ملت اگر شک داشتم، حالا می توانم یقین حاصل کنم. یعنی حالا که دور هم هستیم حسابی می توانیم بخندیم و از خنده دل درد بگیریم حتی!!
آن از دوست مشترکی که برای تحریک من !! و یا هر دلیل دیگری.. جریان خواستگاری دوست سابق من و دوستی اش را عنوان کرد. که شنیده ها حاکی ست که متأسفانه دروغ مصلحتی (کدام مصلحت؟!) بوده و حقیقت نداشته.. وگرنه بدم نمی آمد آقای الف مزدوج شود و همان سالی یکبار هم یادی از من نکند.
این هم از آدم بیکاری که وقت می گذارد تا آقای الف را به راه راست هدایت کند و پته ی دنیا را بریزد روی آب. احیانن اینجا را هم می خوانی؟! قربان دستت یه چند تا جُک دست اول هم اگر داری رو کن تا بیشتر بخندیم.
خدایی اش جالب ست.. یادش که می افتم خنده ام میگیرد. شما کاری؟ باری؟ چیزی ندارید که دنبال من راه افتاده ای و مدرک جمع کرده ای؟ یه چند تا از آن فیلم و عکس هایی که می گویی را رو می کردی تا منم آشنا بشم با این جماعتی که باهاشون خوابیدم..
آقای س.ش و F و B را می تونم حدس بزنم.. ALEF و h.r را نفهمیدم.. یعنی کیا می تونن باشن؟! :))
اصلن نیازی به هیچ بنا بشری نیست که این رابطه ی تمام شده را بخواهد خراب کند. تمام شده می فهمی یعنی چه؟ یعنی تمام شده! دنیای آقای الف مرده! از چهلم و سالگردش هم گذشته.. نیازی به نبش قبر نیست! دلسوزی هایتان را نگه دارید برای خودتان لطفن!
با تشکر
Posted by
Donya
at
4/22/2008
1 comments
از عواقب تکنولوژی؟
خودکار را که داد دستم، به سختی لای انگشتم جا می گرفت.. مثل موجود مزاحم و اضافه ای تکون می خورد لابلای انگشتام.. راحت نبود.. غریبه شدم با کاغذ و خودکار
این دو روز دستخطم برام دوست داشتنی تر شد.. انگار که هر چی بیشتر این اسمها را می نوشتم، بهتر و راحت تر می شدند..
باید براش وقت بیشتری بذارم.. برای دست خطم.. برای خطی که مال خودمه و نباید فراموش بشه..
Posted by
Donya
at
4/22/2008
1 comments
ساعت 4 عصر
چند روز پیش که شروع کردم به خوردن آموکسی سیلین ها و طبق معمول ساعت 4 بعدازظهر یادم رفت قرص بخورم. آقای فرهنگی قبول زحمت کرد که این ساعت 4 بعدازظهر ها را به من یادآوری کند. صبح که منا را می بردم مدرسه و برمی گشتم 8صبح می شد و یادم بود قبل از خواب دوباره قرص را بخورم. شب هم که فراموشم نمی شد. فقط این ساعت 4 بعدازظهر شده بود معضل !!
روز اول یک ربع بعد از ساعت4 ، sms فرستادم و تشکراتم را اعلام کرد و آقای فرهنگی زنگ زد و عذرخواهی کرد!! و گفت فردا دیگه فراموشم نمی شه..
دو روز بعد هم جریان همین بود و من یادآوری می کردم بهش که یادش رفته و با کمی تأخیر یادم می افتاد که باید بهم یادآوری می شده قرص بخورم. دیروز به آقای فرهنگی گفتم اتفاقن خوب شد که قراره تو به من یادآوری کنی چون هر روز یادت می ره و من بهت یادآوری می کنم !!
ولی امروز خوابیدم و آقای فرهنگی هم درگیر قرار های کاری مهمشون بودند.. ساعت 8 شب که با آقای دودآبادی حرف می زدم و ایشون گفتن تو که هنوز مریضی! یادم افتاد باز قرص ساعت 4 را فراموش کردم..
اگه فردا یادم نره، قرصهام هم تمام می شه..
Posted by
Donya
at
4/22/2008
2
comments
Monday, April 21, 2008
داستان خرس های پاندا به روايت يک دنيا که بچه ای در نیویورک دارد 2
دوشنبه ها دلم برایت بیشتر تنگ می شه! چون می دونم سریال دکتر قریب داره و بعدش هم آقای نود اینا و وقت بچه م پر می باشد با تی وی..
منم اصلن فکر نمی کنم این آقای نود اینا شده هووی من! اصلن..
پ.ن: در همین لحظه که این سطور را تایپ می نمودم بچه مان زنگ زد و این دو نقطه D کشششش آمد و اینها! بچه م هم گفت که خیلی بیشتر از آقای نود اینا مرا دوست می دارد و اینها..
Posted by
Donya
at
4/21/2008
0
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
ظاهرن
جریان مسخره ای راه افتاده.. منتظرم ای میل هایی که می گه را فوروارد کنه و کمی بفهمم جریان چیه؟
Posted by
Donya
at
4/21/2008
1 comments
اهمیتی نداره
قبض موبایل را شاکی می گیره طرفم.. از دستش می گیرم و می رم سمت اتاقم.
عجیبه برام ولی سکوت می کنم.. خردش می کنم و می ریزم تو سطل زباله.
می گه اینجوری پرداخت می شه؟
سکوت می کنم. برام مهم نیست.
Posted by
Donya
at
4/21/2008
0
comments
خونه ی جدید
کم کم از اواخر اردیبهشت باید شروع کنیم به جمع و جور کردن و اسباب کشی.
خونه ی جدید را بیشتر دوست می دارم. یک کوچه ی خلوت با کلی دار و درخت و جنگل!! و یک حیاط خوشگل و گلدار !! یعنی همون پر از گل و بوته..
همچنان زیاد با مهسا اینا فاصله نداریم! یعنی یک خیابان سربالایی یا شیب دار یا مایل؟! را تصور کنید که ما الان انتهای این سراشیبی هستیم و مهسا اینها هم کوچه بغلی هستن. از یک ماه دیگه باید این سراشیبی را بریم بالا!! و اونجا ساکن شویم.
بعد اگر قرار شد این تابستان هم برم مهدکودک و با همون خانومه که بعید نیست شوهرم بده تا بتونه مجوز آموزشگاه هنرهای تجسمی بگیره! همکاری به انجام برسونم.. دیگه لازم نیست کوه نوردی!! کنم و این سربالایی را برم. بجاش یک خط مستقیم را باید طی کنم، از این ور خیابون برم اون ور..
ولی امیدوارم خدا قسمت کند و این کاری که چهارشنبه قراره بریم مذاکره کنیم به موفقیت برسد و مذاکرات خوب باشد. در اینصورت دیگه مهدکودک و کانون پرورشی نمی رم امسال..
Posted by
Donya
at
4/21/2008
1 comments
Saturday, April 19, 2008
از مزایای فلفل تند
از شگفتیهای طبیعت اینکه در حالی که پزشکان همیشه برای کسایی که معده ی حساس و ناراحتی معده دارن فلفل تند و غذاهای تند را غدقن می کنن، مامان جان من وقتی فلفل سبز تند می خوره هیچ مشکل و ناراحتی معده نخواهد داشت..
اونم وقتی که تا سالها پیش از این دکتر به اون دکتر در رفت و آمد بود، انواع و اقسام دارو ها بهش تجویز شده بود و فلفل هم ممنوع بود براش. مامان به این کشف رسید که وقتی فلفل های تند می خوره، معده اش مشکلی نداره و سال هاست به خوبی و خوشی بدون قرص و شربت زندگی طی می شود..
الان هم مامانم روی یک برش پیتزا به میزان فراوان سس فلفل تند خالی کرده بود برای درمان درد معده!!
Posted by
Donya
at
4/19/2008
0
comments
سکوت
- می خوام حرف بزنم!
یک لایه نگرانی صورتش را می پوشاند و با ترس می پرسد چی شده؟
- چیزی نشده. می خوام حرف بزنم خب..
دوباره با نگرانی و شدیدتر می پرسد چی شده؟
- چیزی نشده. فقط می خوام جفتتون حضور داشته باشید که طبق معمول پاس کاری نشم بینتون.
فکر می کنم چقدر عجیب شده حرف زدن هایمان. خارج از روزمره و اتفاقات روز که باشد سریع حالت چهره ها عوض می شود. نگرانی، اضطراب و دلهره جایگزینش می شود. همیشه قرار نیست اتفاق بدی بیفتد تا من حرف بزنم.
راحت نیستیم. در عین ظاهر راحت و گرم و صمیمی مان، راحت نیستیم. من برای هر بار حرف زدن صدبار کلنجار می روم، صد بار مرور می کنم، خنده دار نیست که گاهی به خدا هم متوسل می شوم؟
عادت کرده ام برای نگفتن خیلی از حرفها.. این وسط که قرار به حرف زدن می شود، باید به خودم اعتماد به نفس تزریق کنم برای حرف زدن با شما! مضحک نیست اینهمه مقدمه چینی برای حرف زدن؟
فاصله های بین ما همیشه بوده. در عین حال که شاید فکر می کردیم صمیمی هستیم، دیوار ضخیم و محکمی ساختیم که وقتی شیارهایی مابینش درست می شود و قفل سکوت قرار ست شکسته شود، نگرانی جایگزینش می شود.
در عین حال که فکر می کردیم و شاید فکر می کنیم صمیمی هستیم، حرف نمی زنیم. شاید هم من حرف نمی زنم.. شاید من عادت کرده ام به حرف نزدن، نگفتن و نگفتن..
Posted by
Donya
at
4/19/2008
Friday, April 18, 2008
مقدمات
جناب آقای .... و خانواده ی محترم
آقای .... و بانو
سرکار خانم ...
خانم .... و خانواده ی محترم
و
و
239 تا کارت!! برای یک بعدازظهر آمار بدی نیست.. احتمالن یک روز دیگر وقت بذارم برای پشت نویسی کارت های عروسی، تمام می شه.
Posted by
Donya
at
4/18/2008
0
comments
Wednesday, April 16, 2008
داستان خرس های پاندا به روايت يک دنيا که بچه ای در نیویورک دارد
دیشب
من- امروز مدير مهد هم زنگ زد، از من مدرکم را درخواست کرد. بعد فيروزه گفت بايد يا 27 سالت باشه يا شوهر داشته باشی.
بچه - خوندم
چيه؟! چرا نگاه می کنی؟
انتظار داری مثل اون آقای فرهنگی پيشنهاد ازدواج بدم؟
هان؟ هان؟
من - :)) :))
اوهوم! اگه مي شه لطفن
بچه - باشه
کِی؟ کِی؟
من- هر وقت تو بخوای
بچه - ياهو : اين دو تا بی جنبه رو ببرين بيرون !
امشب
بچه - کِی عروسيمونه!؟
من- نمی دونم
بچه - يه کم زودتر خبر بده که لااقل مثل عروسی آقای پسرعموی شما نشه... بشه لباس دوخت و سفارش داد..
Posted by
Donya
at
4/16/2008
3
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
شماره های بی ربط
1.
می گه: می شه فشارت بدم؟
می خندم و می گم آره !
دوباره بغلم می کنه و محکم فشارم می ده..
دلم براش تنگ شده بود..
2.
می گه جواد گفت بهت بگم چاقاله ! دلمه ی برگ .. و حتمن هم تأکید کنم روش!! شاید وسوسه بشی..
می گم من هنوز هم حسرت این مونده به دلم که چرا پارسال به خاطر اون نمایشگاه موندم و با بچه ها نرفتم شیراز ..
می گه خلاصه امروز کلی رو مخ من رفت که وسوسه ات کنم!
می گم نمی شه ولی..
3.
دکتر می گه رژیم داری؟
می گم نه! هیچ وقت..
می پرسه: ورزش می کنی؟
می گم ابدن !!
می گه پس چرا لاغر شدی؟ رنگ و روت پریده..
می گم نمی دونم!
آموکسی سیلین می نویسه برای سرفه ها و گلو درد و 20 تا قرص مولتی ویتامین، روزی یک عدد !
Posted by
Donya
at
4/16/2008
3
comments
Tuesday, April 15, 2008
چرا تمرین نمی کنیم ؟
هیچ وقت حوصله ی وارد شدن به دعوا ها و بحث های وبلاگستان را ندارم و نداشتم. یک بار اشتباهی!! وارد دعوا شدم و همون برام بسه..
ولی این وسط به چیزی برام جالب بود..
جدا از اعتقادات زهرا و نوشته ای که با نظرات موافق و مخالف زیادی روبرو شد. و فکر می کنم یکی از مشکلات اون نوشته این بود که نویسنده چند تا چیز را عنوان کرد و من نفهمیدم مشکلش روابط جنسی خارج از چهارچوب اسلام هست - که خب دلیل نداره هر کی تو وبلاگستان هست مسلمون باشه - یا نوشتن و عنوانشون در بلاگستان یا فمنیست ها یا بی دین و ایمون بودن وبلاگ نویس ها یا ....
شاید خوب بود زهرا به همون جمله ای که نوشته بود پایبند می موند و " به عنوان یک دختر مذهبی از دیدگاه مذهبی " یک به یک نظر شخصیش را "بدون قضاوت کردن" می نوشت.
و نمی شه چون کسی نظرش با ما همسو نیست تیربارانش کرد.
قسمت جالب قضیه برای من کامنت های زیر نوشته بود. مسلمن آدمهایی که کامنت گذاشتن از مردم عامی و بی سواد این کشور که نیستند. حداقل سواد و دانش استفاده از کامپیوتر و اینترنت را باید دارا باشند تا بتونند نظرشون را ثبت کنند در این دنیای مجازی.
یک عده که یه جایی را پیدا کردند تا از این موضع سوء استفاده کنند و بد و بیراه بگن به دسته ای که مورد انتقاد زهرا بوده و به قول زهرا فمنیست ها !!
یک عده هم که مخالف نظرات نویسنده بودند مثل خیلی وقتهای دیگه القاب و صفت های نامناسبی را نثار نویسنده کردند.
- دسته ی سومی هم بود البته که خیلی خوب و منطقی و بدون توهین نظر مخالف یا موافقشون را اعلام کردند که اصلن بحثی در این باره نیست. -
اگر به راستی ما به دنیای آزاد و دموکراسی اعتقاد داریم و هر دم کلی گلایه نثار سیستم حاکم بر مملکت می کنیم، چرا دقیقن همون رفتارها را در این دنیای مجازی به عینه تکرار می کنیم به جای اینکه از این فضای آزاد استفاده کنیم برای تمرین.. تمرین کنیم به عقاید همدیگه احترام بذاریم، تمرین کنیم نظرات مخالف را بشنویم. قرار نیست حتمن بهش عمل کنیم یا دلیل و برهان بیاریم تا نظر مقابلمون را عوض کنیم.
حداقل اینجا می تونیم صفحه ای که باز کردیم را با یک کلیک ببندیم، بدون اینکه چشم تو چشم کسی بشیم و تو رودروایسی گیر کنیم برای شنیدن حرف کسی و یا دیدنش. مجبور نیستیم نظرمون را حتمن اعلام کنیم که به شخص یا اشخاص دیگه ای توهین کنیم..
Posted by
Donya
at
4/15/2008
2
comments
اسم مهدکودک که روی گوشی ام نمایان می شود، جواب نمی دم. حوصله ندارم.. لابد می خواد درباره ی نقاشی دیوار مهد صحبت کنه. هیچ اشتیاقی برای نقاشی ندارم. مهر ماه که قرار شد شروع کنم و نقاشی دیواری براشون کار کنم انقدر بارون اومد و هوا خراب بود که بی خیالش شدیم و قرار شد بعد از عید که هوا رو به گرمی می رود کار را دوباره شروع کنیم.
صدای گوشی که قطع می شه، تلفن خونه زنگ می خوره.. داد می زنم من خونه نیستم!!
مامان نگاه سرزنش باری به من می کنه و جواب می ده.. مدیر مهدکودک بوده. دوباره صدای گوشیم در میاد. مامان می گه زشته! جواب بده خب.. می گم حوصله ندارم.
دوباره صدای گوشی بلند می شه. جواب می دم و عذرخواهی می کنم بابت جواب ندادن و ...
حرفی از نقاشی دیواری نیست.. برای گرفتن امتیاز مؤسسه نیاز به مدرک من داره. قرار می شه برم ببینمش..
خیالم راحت می شه. اصلن حس نقاشی نداشتم.
پ.ن1: فیروزه می گفت برای گرفتن امتیاز مدیر مسئولی یا باید 27 سال تمام داشته باشی یا متأهل باشی! که من هیچ کدام از این ویژگی ها را ندارم. پس باید دنبال یکی دیگه بگردند.
پ.ن2: آقای فرهنگی می گه برای سن کاری نمی تونم کنم ولی دومی را می تونم حل کنم!!
من واقعن شیفته ی این دوستان فداکارم که برای کمک به من از هیچ کاری دریغ نمی کنن..
پ.ن3: دارم فکر می کنم تولد کسی نبود امروز؟ یه جورایی حس می کنم بیست و هفتم فروردین تولد یکی باید بوده باشه! هوم؟ حافظه ام در هر زمینه ای یاری نمی دهد، این یه مورد را همیشه درست کار می کرد. تقویمی هم ندارم تاریخ تولد توش نوشته باشم و الان بشه بهش مراجعه کرد..
Posted by
Donya
at
4/15/2008
2
comments
بازی نا تمام
گفت کارتون می ذاری؟ می گم اوهوم! لیلو و استیج را دیدی؟ گفت نه..
شروع که شد یادم افتاد زیرنویس داره این! حالا یه بچه ی 6- 5 ساله چجوری بخونه اینها رو؟
نشستم کنارش و به جای تمام شخصیت ها حرف زدم! ته گلوم می سوخت از قبلش و سرفه می کردم گاه گداری و همچنان می سوزه..
شام خورد و یه ذره اینور اونور ورجه وورجه کرد و نشست کنار منا. از کنارشون رد می شدم، منا جلوم را گرفت که کجا می ری؟ با سینا بازی کن..
می گم چه بازی کنیم؟ کمی فکر می کنه و می گه سنگ، کاغذ، قیچی !
سنگ، کاغذ، قیچی
می گه هر کی 20 شد، برنده ست! تا 20 بازی کنیم؟ و یکی یکی هر بار که قیچی، کاغذ منو می بره یا کاغذش دور سنگ من می پیچه با انگشت اون یکی دستش شمارش می کنه..
16 به 13 به نفع من !! مامانش می گه دیگه باید بریم..
Posted by
Donya
at
4/15/2008
0
comments
Sunday, April 13, 2008
آخرین باری که اینجا آمدم، همه جا سفید بود.. برف بود و برف.. سپید بود و سپیدی.. و حالا تا چشم کار می کند سبز ست و سبزی و بوی بهار به مشام می رسد.
عادت دارم روی لبه های این دیواره ها راه بروم، بدوم، جست و خیز کنم، بالا و پایین بپرم و ریه هایم را پر از هوا کنم.. ولی امروز اسم "مربی" را یدک می کشیدم و با احتیاط بالا و پایین ها را می رفتم که وقتی پسرکی شیطان جست و خیز می کرد حرفی داشته باشم و بگویم " آرامتر.. نپر! ندو ! مواظب باش.. "
روز جهانی یک چیزی بود، مرمت و نگهداری ابنای تاریخی؟ یا همچو چیزی.. سازمان میراث فرهنگی با همکاری کانون پرورشی مسابقه ی نقاشی از مقبره ی شیخ زاهد گیلانی برگزار نموده بود. هیئتی که از مرکز استان آمده بود و دوربین به دست، محض ثبت اینهمه اهمیت به میراث و تاریخ لابد! میان این 20 تا کودک و نوجوان می چرخیدند.
و دیوارهای سفید و پر از شیار و خط و خطوط سیاه و کج و معوج لابد از اینهمه توجه، سفید می شدند و رنگ می گرفتند.
میان بچه ها تردد می کردم و با هر صدای کشدار و رسای "خانوووووووووم" به سمتی پرت می شدم. یک به یک توضیح می دادم که فقط چیزی که می بینی را بکش، قرار نیست کل این فضا را جا بدی در کاغذ. نترس، ایراد نداره، ادامه بده، ادامه بده و ...
از این ور به آن ور، بارها و بارها دور این ساختمان گشتم و گشتم تا سؤالی بی جواب نماند. شیما یک سمت می رفت و من در جهت مخالف، شیما به سمت من می آمد و من به سمت دیگری.. با این حال باز بچه ای پیدا می شد که نقاشی به دست دنبال "خانوم" بگردد و به نزدیک ترین فردی که در دسترسش بود – من یا شیما – نقاشی را برای گرفتن تأییدی نشان دهد.
خستگی ماند برای ما ولی دوباره، لذت بودن و کار با بچه ها امروز همراهم بود.
Posted by
Donya
at
4/13/2008
2
comments
Saturday, April 12, 2008
این روزها زمان زود می گذرد.. خیلی زود
این روزها به یک کار جدید فکر می کنم. یه کاری که هیجان و انرژی تزریق کنه به این روزهایی که اسیر روز مرگی ها شده و ظاهرن فقط می گذره که گذشته باشه..
سعی می کنم کتاب بخونم ولی این فقط سکون موجود در درونم را تثبیت می کنه و چیزی نیست که منو به حرکت وادار کنه..
Posted by
Donya
at
4/12/2008
2
comments
Friday, April 11, 2008
اولش که قرار سفرهای یک روزه گذاشته می شود این حس تنبلی من چنان کش و قوس می آید و ساز مخالف می زند در درونم که خودم از اینهمه بی حال و حوصله بودن شاکی می شوم! ولی خب ابراز شکایت نمی کنم و رأی ممتنع می دهم در خانواده.
امروز هم طبق اصرار خواهر ها و رأی گیری که صورت گرفت و هیچ کس نظر مرا نپرسید ولی گفتند دموکراسی برقرار بوده! رفتم ماسوله..
فکر کنم آخرین بار 15 یا 16 سال پیش سر از ماسوله در آورده بودیم با اینکه راه دوری هم نیست. چیزی که تمام این سفر را برام هیجان انگیز کرد دو تا مغازه بود! یه مغازه که گردنبند های قدیمی داشت با لباس های قدیمی که پول های شاهنشاهی روش دوخته شده بود و لابلای گلوبند ها هم بود، کلی خوشگل و دوست داشتنی بودند. و من کاملن زورم اومد پول بدم بابتش و فقط به نگاه کردن بسنده کردم.
مغازه ی دوم یه کتاب فروشی بود پر از کتاب های عهد دقیانوس و قدیمی و رنگ و رو رفته! ولی اینجا نتونستم دست خالی بیام بیرون و 4 تا کتاب خریدم.
البته آقای فرهنگی وقتی قیمت کتاب ها را شنید حسابی زد توی ذوقمان و گفت گرون خریدی! و به عبارتی بهم انداختن.. حالا اندکی از هیجانمان خوابیده. حس سرخوردگی پیدا کرده..
پ.ن : اصلن به من چه این آقای فرهنگی حس کارشناسی اش گل کرده.. همان لذتی که من از دیدن اون کتابها بردم، کافیست.
Posted by
Donya
at
4/11/2008
1 comments
عجیب نیست وقتی دعوتت نکرده باشند، اطلاع نداشته باشی تاریخ دقیق جشن کی و چه زمانی ست. فقط شنیده ها حاکی ست که فلانی دارد ازدواج می کند! آن وقت شاکیانه تماس بگیرند که چرا در جشن عروسی شرکت نکرده ای؟
بعد بگویی شما اطلاع ندادید و چیزی نگفتید، دعوت نشده بودیم!
طرف شاکی تر شود و بپرسد یعنی چه دعوت نشده اید؟
نمی دانم ملت عجیب و غریب شده اند یا من مشکل پیدا کرده ام که این رفتارها و برخوردها را نمی فهمم..
Posted by
Donya
at
4/11/2008
4
comments
Thursday, April 10, 2008
دیشب بابا جلوی فروشگاه لوازم ورزشی از ماشین پیاده شد. می گه برای فردا صبح کفش ندارم. چند لحظه صبر کنید برم کفش بخرم و بیام.
مامان می گه تو که گفتی فردا نمی ری فوتبال.
بابا می گه نرم فوتبال؟ برم تریاک بکشم؟ بذار برم بپرسم این دور و بر کجا تریاک دارن به جای کفش ورزشی بخرم دیگه.. همینو می خوای؟
صبح از خواب می پرم. بابا با صدای بلند حرف می زنه. مطمئنم که مخاطبش هیچ کدوم از اعضای خانواده نیست. گیلکی صحبت می کنه. گیج خوابم و نمی فهمم چی می گه..
سعی می کنم بخوابم، صدای بابا نمی ذاره. به اونی که پشت خط ه می گه پس این جوون ها برن کجا؟ حالا که اینها می خوان ورزش کنن، بجای اینکه حمایت کنید دارید فراریشون می دین و ...
پتو را می کشم روی سرم، فایده نداره! بابا تند و با هیجان و عصبانی با آقای میم که یکی از اعضای شورای شهر ه حرف می زنه.
صدای مامان می یاد که می گه آروم باش. حالا به فلانی می خوای زنگ بزنی، آروم صحبت کن و عصبانی نباش.
بابا آروم شروع می کنه. سلام و احوالپرسی با رئیس شورا که فکر کنم از دوره ی اول عضو شورای شهر بوده. می گه شما چند سال پیش اون ورزشگاه را ساختید و دعای خیر گذاشتید برای خودتون. حالا درسته شهرداری زمین کناری را جای آشغال قرار بده و زباله تخلیه کنه؟ و .. دوباره هیجان صدای بابا می ره بالا. توضیح می ده که اون زمین از 6 صبح تا آخر شب رزرو شده ست. الان که ما اومدیم بیرون، یه گروه منتظر بودن. هوا هم کم کم داره گرم می شه این بوی گند همه را فراری می ده و شهرداری چرا باید همچین اجازه ای بده؟ کنار زمین ورزشی را جای آشغال می کنن مگه؟ و ...
نمی فهمم کی همه از خونه می رن بیرون. با زنگ آیفون بیدار می شم. مامان برگشته. می گم بابا اینهمه داد و بیداد کرد سر صبحی، به نتیجه هم رسید؟
می گه آره. شهرداری فرصت یک ماهه خواسته تا جای تخلیه زباله را عوض کنه.
پ.ن: آقای دزدکی چند وقت پیش احوال رفیقش را پرسیده بود و گفت چرا از بابات نمی نویسی؟ اینم خدمت آقای دزدکی. ببین رفیقت چه می کنه در راه فوتبال..
Posted by
Donya
at
4/10/2008
2
comments
فرض کنید با یکی از دوستان یا اقوام همراه شده و در جمعی با دوستانش آشنا می شوید. در همین حین که گفتگو شکل می گیرد شماره تماس ها هم رد و بدل می شود و یکی هم این وسط احیانن بگوید من خیلی از شما خوشم اومده و کاش یه خواهر مثل تو داشتم. تو هم بگویی: منم خوشحال می شم خواهرت باشم! و این ارتباط بسیار مهربانانه تر ادامه پیدا کند. البته خب محدود به همان هر یکی، دو هفته احوالپرسی و به علت بعد مسافتی شاید سالی یکبار هم همدیگر را نبینید.
حالا تصور کنید همان دوست یا قوم و خویش مهربان، یهو هوس کند قهر شود با شما و چشم دیدنتان را نداشته باشد. در همین زمان آن دوست مشترک تماس بگیرد و سلام و احوالپرسی کند و بگوید امشب فامیلت را می بینم و تو هم بگویی خوش بگذره بسیار و به همه سلام برسون.
این آدم هم برود در جمع به حاضرین در صحنه بگوید فلانی - که من یا شما باشی - سلام رسانید!
بعد همان دوست یا قوم و خویش گرامی گُر بگیرد و sms بفرستند که دست از سر دوستای من بردار! و دلم نمی خواد بلایی سر دوستام بیاد!!!
چه حسی بهتون دست می ده اونوقت؟ من واقعن شوکه شدم.. چون نه بحث ما انقدر جدی بود و نه من بلایی سر کسی آورده بودم. خیلی مسخره ست این برخوردهای بچه گانه. مگه می شه چون یکی باهات قطع رابطه می کنه با همه ی دوست و آشناهای مشترک هم قطع ارتباط کنی چون اون آدم باعث آشنایی ها بوده؟
سردم شده بود..
Posted by
Donya
at
4/10/2008
4
comments
Wednesday, April 9, 2008
گاهی حس می کنم این لحظه ها را باید ببلعم. که شاید زود تمام شوند و فرصتی دیگر نباشد. ساعت را نگاه می کنم و با تعجب می گم ساعت ده و نیمه؟!! سر تکان می ده و می گه آره.. فکر کنم ساعت 9 بود اومدیم خونه. شام بخوریم؟
نگاهم می افته به سیب زمینی های سرخ شده.. 3 تا چنگال میاره و می ذاره گوشه ی بشقاب بزرگ سیب زمینی. می گه ظرف کمتر کثیف کنید! می گم قبلنا اینجوری نبودی! چرا انقدر تنبل شدی؟ حالا دو تا دونه ظرف قراره بشوری.. ببین چه قدر غر می زنی! خوبه سیب زمینی ها را هم سرخ کردم.
می گه خب تقسیم کار کرده بودیم.. می گم قرار بود فقط سیب زمینی پوست بکنم و خرد کنم، سرخ کردن پای تو بود.. و سس می ریزم روی سیب زمینی ها..
نون را از یخچال در میاره و می گه فقط همین یه بسته ست. می گم خب اینکه کم نیست. زیاد هم هست! می گه فردا صبح چی؟
مریم می گه 3 تا نونوایی همین نزدیکی هست. می گم اوهوم. یه کوچه بالاتر، یه کوچه پایین تر! می تونی خودت انتخاب کنی عزیزم.. می گه یعنی دنیا جون صبح می ری نون می خری عزیزم؟
می گم شرمنده، من همچین فداکاری عظیمی نمی کنم! امروز به حد کافی برات فداکاری کردم وگرنه هیچ وقت پایه ی سیب زمینی سرخ کردن نیستم.
می گه پس نون زیاد نخورید، برای صبحانه .. یعنی صبحانمون هم بذارید!
مریم خداحافظی می کنه و می ره خونه اش - طبقه ی بالایی - .
می گه چند صفحه جزوه ام را بنویسم، فردا دیگه فرصت نمی کنم. می گم باشه.. اون می نویسه و من حرف می زنم. اون حرف می زنه و من گوش می دم..
می گه این بلاتکلیفی بده. اگه قراره پاییز عروسی بگیریم که دیگه باید از خرداد بیفتیم دنبال کارا، اگه عید، که وقت هست. ولی این بلاتکلیفی خیلی بده.. باید بگم تا آخر اردیبهشت تکلیفمون را مشخص کنن.
می گم اوهوم.. چند ماه دیگه که بری، دلم برات تنگ می شه..
Posted by
Donya
at
4/09/2008
0
comments
Tuesday, April 8, 2008
این بار هم
این بار هم زنده می مانم! جای نگرانی ندارد.
دیگر فحش و لعنت و نفرین هم نمی کنم که این چه دردیست. هست و به اجبار باید باشد. این باید ها گاهی غیر قابل فهمند. باید طی شود و می دانم. باید درد کشید حتی با وجود خوردن مسکن، می دانم. مسکن ها هم جوابم کرده اند. خودم را منع کرده ام از خوردن مسکن های قوی تر که مبادا بعد از مدتی بدنم به اینها هم عادت کند و دیگر اثری نداشته باشد.
باید بگذرد، این را هم می دانم.. این موقع ها که باید زمان زودتر بگذرد، معکوس می رود و کش می آید انگار..
باید امروز و فردا و شاید پس فردا هم بگذرد، می دانم..
جای نگرانی ندارد فقط نمی دانم چرا عادت نمی شود، چرا هیچ وقت این درد عادی نمی شود..
می دانم! این بار هم زنده می مانم.. جای نگرانی نیست!
Posted by
Donya
at
4/08/2008
6
comments
Monday, April 7, 2008
قشنگه روز و روزگار
می تونه همه چیز خیلی خوب باشه.. چرا که نباشه؟
پ.ن: می روم شب نشینی..
Posted by
Donya
at
4/07/2008
5
comments
این از این
نمی دونم چه معجزه ایست که مثلن اگه من در اینجا را تخته کنم، از نیم ساعت بعدش یا حالا فوقش اندکی بیشتر از نیم ساعت و اینها.. می افتم روی دنده ی حرف زدن و کلی حرف و حرف تلبار می شود روی دلم و به این باید فکر کنم که اگه ننوشته بودم تعطیلات و کرکره را پایین نکشیده بودم الان می رفتم مثل بچه ی آدم می نوشتم و حرفی قلنبه نمی شد!
یک روز هم به زور گذشته از وقتی نوشتم حرفهام گیر کرده! و حالا بیخوابی زده به سرم و انگار کار دیگری غیر از نوشتن و پست هوا کردن سر صبحی ندارم! شکر خدا حوصله ی چندانی ندارم وگرنه امشب حسابی از خجالت خودم در می آمدم و تا خود صبح می نوشتم..
ولی خب حوصله اش نیست!
Posted by
Donya
at
4/07/2008
0
comments
×خواب رویای فراموشی هاست
خوابم نمی بره..
خواهره قبل از خواب گفت زود بخواب، صبح زود بیدارت می کنما!!
خوابم نمیاد هیچ!
دلم هوایت را کرده خیلی.. کاش بودی سمیرا..
دستم به تلفن نمی رود که زنگ بزنم، دوست ندارم از پشت تلفن آه و ناله سر بدم. کاش می شد ببینمت.
شاید باید خوشحال هم باشم. حال عجیبی ست. نه ناراحتی و نه شادی! نمی دانم چیست هر چه که هست.
روزهای خواب آلوده ایست این روزها.. کرخت و بی حوصله
× حمید مصدق
Posted by
Donya
at
4/07/2008
0
comments
حالم بهتر از چند ساعت پیش هست. دیدم چیزهای خیلی مهم تری برای نگرانی و توجه وجود داره.
برای تو که شکر خدا این روزها کاملن ازت بی خبرم فقط می تونم بنویسم:
به راستی خریت تا کجا؟!
کاش این یکی، دو روزه با مریم و سهیل تماس می گرفتم و از این تعارف های احمقانه کم می کردم. با اینکه بارها بهشون گفتم هر کاری دارن تماس بگیرن ولی همه ی بار را دارن یک تنه به دوش می کشند. امشب که دیدمشون حسابی نگرانشون شدم. توی چشمهاشون پر از خستگی و اضطراب بود. خدا را شکر امشب قرار داد خونه را بستن و یه بار از روی دوششون برداشته شد.
دیروز مهسا می گفت نمی دونی چقدر سخته عروسی گرفتن. همش دارم فکر و خیال می کنم.
می گم چرا عزیزم.. کاملن می فهمم! واسه همینه که هر کدوم از نزدیکانم ازدواج می کنن من پشیمون می شم و خدا را شکر می کنم که به فکر ازدواج هم نیستم!
Posted by
Donya
at
4/07/2008
1 comments
Sunday, April 6, 2008
هوای نوشتن
دلم می خواد برگردم به روال روزی چندین تا پست و شاید همون روزی حداقل یه نوشته.. ولی حرفهام گیر کرده.
Posted by
Donya
at
4/06/2008
4
comments
Saturday, April 5, 2008
واقعن داشتم از دست می رفتم، که هیچ کس نبود! شکر خدا مهسا امروز زنگ زد و اعلام موجودیت کرد. چند روزه دارم فکر می کنم باید بگردم و دوستای تاره پیدا کنم. دوستانی که پایه باشند که بشود دو کلمه باهاشون حرف زد، پیاده روی رفت و هر وقت داشتی می پوسیدی در خانه بشه بهش – یا بهشون – زنگ زد و یه قرار دوستانه گذاشت به صرف خنده و خوشحالی و تزریق انرژی !
مهسا جان که از قبل از عید درگیر شوهر و خانواده و خانواده ی شوهر بود و تازه امروز آمد. از این اتفاق ها هم زیاد می افتد. یک قانون نانوشته ای بینمان هست که وقتی شوهرش می آید من نه تماس می گیرم و نه توقع دیدار و تماس و چیزی داریم ( و یا بهتر ست بگویم - دارم - ). بعد داشتم فکر می کردم خوبی اش این ست که شوهرش فرسنگ ها دور تر ست و فقط ماهی دو، سه روز مرخصی دارد. می دونم خودخواهانه ست که از دوری این دو تا من اظهار امیدواری کنم و اصلن هم کار خوبی نیست! ولی خب یه حس خودخواهانه ای در وجودم هست که این دختره رفیق ده ساله ی من ست و هنوز یک سال از تاریخ عقدشان نگذشته..
آخرش که چی؟ بالاخره تا چند ماه دیگر (پاییز ) و یا نهایتن نوروز سال بعد جشن عروسی شان برگزار می شود و می رود کیلومتر ها آنور تر ! که شاید در خوشبینانه ترین حالت سالی دو، سه بار بتونم ببینمش..
یک فیروزه ای هم بود که با اینکه کلی آنورتر درس می خواند ولی هم زود به زود می آمد و هم حداقل یکی، دو شبانه روز در منزل ما بود و تمام رفت و آمد و زندگیمان با هم بود.. گاهی حسرت مند آن روزها می شوم.
ولی در این یکی، دو ساله سهم من در بهترین حالت به دو، سه ساعت می رسد آنهم شاید هر 3 ماه یکبار و گاهی خیلی دیر تر..
این دختره هم ماکزیمم تا نوروز سال آینده جشن ازدواجش برگزار می شود و دقیقن نمی دونم کجا می رود ولی اینجا مسلمن نخواهد بود ! و الانم که نیست. خیلی وقته نیست..
شبنم که بیشتر ایام سال را اینجا نیست. میهن هم سرش گرمه تقریبن و پایه ی قرارهای اتفاقی نیست. اکثرن باید از قبل هماهنگ بشه. شکوفه هم در بیشتر مواقع حضور ندارد.
دوستان نزدیکم دور تر می شوند..
Posted by
Donya
at
4/05/2008
1 comments
Friday, April 4, 2008
شکوفه باز نبود. میهن عذرخواهی کرد که براش کاری پیش اومده. به شبنم گفتم چه کنیم؟ گفت خودمون می ریم! و رفتیم..
پیاده روی . خرید . پیاده روی . شام . پیاده روی . کافی شاپ بسته ای که روی درش نوشته بود "باز ست " . آژانس و یه کافی شاپ دیگه که واقعن باز باشه . نشستن روبروی کوه تو هوای نه چندان سرد که بوی بهار و سیگار قاطی شده بود . و کلی حرف و حرف..
و این ساعت لعنتی که نمی فهمی کی می گذره و باید بری..
پ.ن: باید اعتراف کنم از همین الان دلم برای شبنم تنگ شده..
Posted by
Donya
at
4/04/2008
3
comments
Tuesday, April 1, 2008
سیزدهم بهار
سبزه گره نزدم! الان اتفاقی می افته؟ و یا شاید نمی افته؟
یه جمع 35 – 30 نفره و کلی شلوغی و خنده و بازی و از این چیزها..
مممممم .. خوش گذشت!
Posted by
Donya
at
4/01/2008
5
comments
Monday, March 31, 2008
دوازدهم بهار
این چیزی که می خوام بگم - بنویسم - هیچ ربطی به دوازدهم و سیزدهم و بهار و زمستون و فصل خاصی نداره! می تونه مربوط به تمام فصول باشه..
امشب تا رسیدم خونه بابا می گه برو همینجا (یعنی دو تا کوچه اونور تر!) بستنی بخر.
من: اول برم دستشویی، بعد می رم.
مامان: بیخود نیست زود اومده خونه! وگرنه این موقع (ساعت 8 شب) که خونه نمی اومد.
زود بر می گردی، تعجب می کنن! دیر می یای گاهی اخم می کنن..
آدم تکلیف خودش را نمی دونه.
تنها یا با دوستان می ری خارج از شهر و این جاده های پر پیچ و خم، فقط می گن احتیاط کن ولی گاهی تا یه کوچه اونور تر هم می خوای بری کلی سؤال و جواب می کنن که چرا و چطور و ... ؟!
آخرش من نفهمیدم کی زوده و کی دیر.. امروز هم داشتم می رفتم بیرون، مامان تأکید کرد زود بیا ! - البته این "زود بیا و زود برگرد " را اگه موقعی که دارم می رم بیرون مامان نگه، باید تعجب کرد! احتمالن جزء عادت های غیر قابل ترکش می باشد. -
یه بار ساعت 11 شب زنگ می زنه و فقط می پرسه شام خوردی یا نه؟ یه بار ساعت 6 بعدازظهر تماس می گیره نمی خوای بیای خونه؟!
خوشبختانه تقریبن (هیچ وقت نمی شه گفت 100درصد) وقتی از قبل اطلاع می دم که شام با دوستان هستم، کسی تماس نمی گیره که کی می یای و چرا نیومدی و زود بیا .
مامان بابای نازنین من، گاهی انتهای آخر ِ روشنفکری و روشنگری هستند اونم درست وقتی که امید چندانی نداری و یا اصلن انتظار نداری! ولی وقتی انتظار داری گیرهای بیخود و الکی می دن.
آدم تکلیف خودش را واقعن نمی دونه..
آخرین خبر واصله : پسر عمو جان بلاخره تکلیف این جماعت منتظرین و قر در کمر گیر کرده را در همین لحظه مشخص کرد! تاریخ عروسی شد 18 اردیبهشت.
Posted by
Donya
at
3/31/2008
3
comments
یازدهم بهار
قصد کرده بودم زنگ بزنم به شکوفه و تولدش را تبریک نگم! محض سر به سر گذاشتنش..
گفتم سلام
گفت سلام..
گفتم چطوری؟ خوبی دختره؟
...
گفتم صدات قطع شد! چی گفتی شکو ؟
گفت مگه نگفتی تولدت مبارک؟ منم گفتم مرسی، ممنون!!
امشب باز مهمون بازی داشتیم! یک وروجک 3 ساله هم مهمونمون بود. این آقای محترم تا نشست سر سفره، بسیار هیجان زده گفت: زیریشششششک !!
جلوش برنج و زرشک گذاشتن. فسقلی با حوصله و دقت فقط و فقط زرشک ها را از لابلای برنج پیدا می کرد و ذوق زده دونه دونه می ذاشت تو دهنش! هر کاری کردن چیز دیگه ای بخوره، نخورد! فقط می گفت زیریشششششک !!!
بعد از شام هم چشمتون روز بد نبینه یه دکمه روی تلفن کشف کرد که صدای زنگ بلند می شد، اول سرش به اون گرم بود. بعد ظرف آجیل را پیدا کرد و شروع کرد هم زدن! نمک هم ریخت توش. هی از این ظرف به اون ظرف.. آخرش هم خالیش کرد روی زمین و پخش و پلاش کرد..
در کمال مهربونی! شاخه ی بامبوی در آب را از تو گلدون در آورد و نزدیک بود خودش و گلدون و گیاه بیفتن زمین.. به موقع بابا از دستش گرفت.
بعد چشمش خورد به شمع، گفت روشنش کنیم. روشن کردیم و فوت کرد.. گفت تولدم مبااااااارک !! بادکنک کو؟
اهل منزل بسیج شدن دنبال بادکنک. بعد از دوتا بادکنکی که طی باد شدن منفجر شد! ، دو تا بادکنک دادیم دستش..
خونه را حسابی بهم ریخت نیم وجبی.. ولی همه در کمال خوشحالی گذاشتن هر کاری دلش می خواد انجام بده.
Posted by
Donya
at
3/31/2008
2
comments
Sunday, March 30, 2008
دهم بهار
سرما رفته تو تنم! دیشب میز شام تو حیاط بود و فکر کنم بیشتر از ده دقیقه دووم نیاوردم و فرار کردم !! ولی با اینکه سوئیشرت تنم بود و مدت زیادی هم تو حیاط نموندم ولی هنوز یخ زدگی در بدنم وجود داره..
سرده..
Posted by
Donya
at
3/30/2008
0
comments
Saturday, March 29, 2008
نهم بهار
فیروزه فردا می ره. در تمام تعطیلات مشغول دید و بازدید و عید بازی بودن و فرصت نشد همدیگرو ببینیم.
امروز رفتیم بیرون تا همدیگر را ببینیم و ذخیره کنیم تا یک ماه آینده. شهر انقدر شلوغه که عاقلانه نیست گشت و گذار داخل شهر. همش باید تو ترافیک باشیم.
بعد از رفتن مهمونهامون، رفتیم به جاده ی محبوب من و از روستاهای اطراف گذشتیم. هوای خنک، بارون نم نم و یه عالمه زیبایی، درخت های پرشکوفه و سبز تمام نشدنی..
این جاده ها اکثرشون به هم مرتبط هستن! بنده هم تازه کشف کرده بودم از کوه بیجار می شه رفت و به سوستان رسید! - شرمنده که نمی تونم توضیح بدم اینها کجا هستن و چجوری به هم می رسن! -
به یک دو راهی رسیدیم و حس جهت شناسی بنده بهم الهام کرد از سمت چپ برم! کمی بعد تابلوی مقابل راهی به سمت اطاقور را نشون می داد. به فیروزه می گم نمی دونم اطاقور کجاست؟ می گه من می دونم اطاقور، نزدیک کومله ست! گفتم خب کومله که می شه لنگرود!! یعنی شهر مجاور..
فیروزه گفت می خوریم به ترافیک لنگرود و نمی رسیم سر وقت به خونه. فیروزه و خانواده اش باید می رفتن رشت و ما هم که لنگرود مهمون بودیم و قرار بود تا 7 و نیم من خونه باشم و ماشین را تحویل بدم.
دور زدم و فهمیدم سر همون دو راهی به جای سمت چپ باید می رفتم راست! ولی خب ما به شهر رسیدیم بالاخره..
تازه من انتظار داشتم از کنار دانشگاه آزاد در بیام ولی نفهمیدم چرا از یه سمت دیگه ی شهر سر در آوردم!!
مهمونی هم خیلی خوش گذشت. بسیار خندیدیم. مهمون ِ بابا و مامان ِ شوهر ِ مینا بودیم. و کل فک و فامیل اونها هم بودن! بدون بلیط دعوت شده بودیم به دیدن نمایش کمدی! اون وسط رقص یادم رفته بود. ترجیح دادم بشینم و شلنگ تخته انداختن بقیه را نگاه کنم. به قول یکی از مهمونها مجلس بی ریا بود!! هر کی شیرین کاری در حرکات موزون بلد بود گذاشته بود وسط دایره..
Posted by
Donya
at
3/29/2008
0
comments
Friday, March 28, 2008
هشتم بهار
شنبه تولد زهرا ست. امروز رفتم که هم ببینمش، هم شیرینی های خوشمزه ی دستپختش را بخورم - نقشه ی هر ساله ست :دی - و هم هدیه ی تولدش را بدم.
من و زهرا دبستان تو یه مدرسه بودیم ولی در کلاس های جدا و دوست هم نبودیم. شاید حتی همدیگرو نمی شناختیم! ولی سه سال راهنمایی و اول دبیرستان هم کلاسی بودیم. دوم و سوم دبیرستان هم مدرسه ای ولی در دو کلاس جدا..
مامانش را بعد از مدتها می دیدم. مدیر مدرسه ی راهنماییمون بود. امروز داشتم فکر می کردم که خیلی جالبه رفتن به خونه ی خانم مدیر ! و حالا که دیگه اون حس مدیر و شاگرد بودن نیست. فقط مادر دوستمه و همونقدر خوش برخورد و مهربون.
برای اولین بار بود آلبوم عکس هاش را می دیدم. از کودکی تا همین روزها. دیدن بزرگ شدن، تغییرات و گذر زمان در فاصله ی کوتاه زمانی!
آخرش به این نتیجه رسیدیم مینو - دختر خاله ی زهرا- از همه بیشتر تغییر کرده. مینویی که تو ذهن من بود، همون دختر خیلی چاق بود که سرویس مشترک داشتم و همیشه تو ماشین عمو بهمن می دیدمش. ولی حالا مینو بزرگ شده بود، لاغر و خیلی خوشگل تر و ازدواج کرده بود. شرط می بندم اگه تو خیابون می دیدمش هیچ وقت نمی تونستم بشناسمش. شاید هم از کنارم گذشته باشه.. امروز تصویری که در بایگانی ذهنم از مینو وجود داشت تغییر کرد.
به زهرا می گم عجب کار خوبی کردیم که روی تخته سیاه - که سبز بود – تاریخ روزی که عکس می گرفتیم را نوشتیم. 22 اردیبهشت 77 ! هفتاد و هفت.. می گم ما الان 78 هستیم؟ یعنی ده سال گذشته! ده سال..
و ما همه ی این سالها را مرور کردیم با ورق زدن آلبوم ها.. دیدن دوستای مشترک، یادآوری خاطرات مشترک و ..
Posted by
Donya
at
3/28/2008
3
comments
Thursday, March 27, 2008
فکر می کردم توی تعطیلات بیشتر کتاب می خونم ولی عملن خیلی کمتر شده. یه مجموعه داستان کوتاه از قبل از عید دستمه که هر بار لطف کردم و یه داستانش را خوندم! و هنوز تمام نشده..
Posted by
Donya
at
3/27/2008
2
comments
Wednesday, March 26, 2008
راه حل منطقی
می گم تو چرا جدیدن به خوردن علاقه پیدا کردی؟ چشماتو بخورم، سردردت را بخورم و ... !!
می گه: چون تازه فهمیدم چقدر شیرین و دوست داشتنی هستی و دلم می خواد قورتت بدم!
می گم خب تمام می شم اونوقت و دیگه دنیا نداری.
می گه: اونوقت همیشه همراهم ه و توی تک تک سلول های بدنم هست!
می گم ولی اینجوری نمی تونی ببینیش.
می گه: خب الانم نمی تونم ببینمش !
می گم آره خب! حق داری..
می گه: آخه تو که نه منو دوست داری، نه دلت واسم تنگ می شه، نه می تونم ببینمت. پس بهترین راه اینه که درسته قورتت بدم که تو همیشه با من باشی و احتیاجی به هیچ کدوم از اینها نباشه!
پ.ن: اگه یه زمانی شِلمان به جای من اینجا نوشت، بدانید که عاقبت قورتم داده!
پ.ن بی ربط: من یه تشکر یادم رفته بود به انجام برسونم! ممنون از دوستان عزیزی که پیرو این پست و پاراگراف چهارم، دواطلب شدن تا غرغر های منو گوش کنن.. فعلن غرغرم نمیاد!
Posted by
Donya
at
3/26/2008
1 comments
هفتم بهار
دیشب با سردرد خوابیدم و با یه سردرد وحشتناک بیدار شدم..
نیمکره ی سمت چپ سرم رو به انفجاره..
Posted by
Donya
at
3/26/2008
3
comments
Monday, March 24, 2008
پنجم بهار
مکالمه بین من، مهرنوش (دخترعمو)، محمد (شوهر مهرنوش) و الی (دخترعمو)
الی: قبل از عید دعوتم کردن یک هفته برم دبی ولی چون شوهرم نمی تونست بیاد اجازه نداد برم.
مهرنوش: ما که رفتیم محضر و محمد امضا کرد که من هر زمان بخوام تنها برم سفر نیاز به اجازه اش ندارم.
الی: شوهر من هنوز راضی نشده یه امضا بده. چند بار بهش گفتم ولی گفت نه!
محمد: ما که رفتیم این کارو کردیم، زن برادرم هر چی گفت، برادرم رضایت نداد. حالا قراره روی مخش کار کنم که راضی شه و به زنش اجازه بده.
و همچنان مکالمات حول محور رضایت نامه و اجازه ی سفر و سند رسمی و محضری و اینها..
محمد رو به من : حالا تو از این تجربیات استفاده کن و همون اول اجازه ی محضری و رسمی بگیر!
من: اینا رو که من خیلی وقته می دونم. این یه چیز کاملن جزئیه. تا حق و حقوق رسمی و قانونی نگیرم که بله نمی گم!
پ.ن خدمت دوستان گرامی که همش در حال ارشاد کردن من بودند که برم منت کشی و با الی آشتی کنم در حالیکه من قهر نبودم و اون منو تحویل نمی گرفت : با الی جان روبوسی و خداحافظی کردم و امروز بعدازظهر رفتن.
Posted by
Donya
at
3/24/2008
3
comments
Sunday, March 23, 2008
چهارم بهار
من: امروز بعد از قرنی "دنیا دیگه مثل تو نداره " را شنیدم، به این نتیجه رسیدم صدهزار رحمت به ترانه ی بنیامین!
بچه: خب آخه اون شعر داره واقعن! ولی آرش فقط هی داد می زنه "دنیا"، یه خط شعر هم توش پیدا نمی شه!
من: اوهوم! حداقل سالی یه بار می شه اینو گوش کرد ولی آهنگ آرش را نمی شه همون سالی یه بار گوش کرد!
بچه : آره. من وقتهایی که خانوم دنیا قهر می فرمایند و بداخلاق هستن اینو گوش می کنم به خودم امیدواری می دم!
من : سکوت
بچه : بعد هی می گه دنیا دیگه مثل تو نداره / نداره و نمی تونه بیاره و به خودم می گم " دنیا دیگه مثل من نداره" و اینا..
Posted by
Donya
at
3/23/2008
0
comments
برچسبها: دو عدد 2نقطه دی
سوم بهار
یه سوء تفاهم، یه عصبانیت ساده و بگو مگوی من و شوهر خواهرم که جفتمون هم می دونستیم سر 5 دقیقه نشده یادمون خواهد رفت.. مثل خیلی وقتهای دیگه. اگه بابت تمام بداخلاقی ها و اختلاف نظر ها، من و ایمان قرار بود قهر کنیم و به دل بگیریم که هیچ وقت نباید با هم حرف بزنیم.
دخالت الی.. و کلی بد و بیراه ها که نثار من شد..
عصبانیت، عصبانیت، اشک های بی اجازه و سکوت من، داد و بیداد الی..
آخرش هم قهر کردن الی !
من فقط نشستم و نگاه کردم! من و ایمان و خواهرام می دونستیم عصبانیت من فقط چند لحظه ست. کسی کاری به کارم نداشته باشه و حرف نزنن باهام تمام می شه و فراموش می شه ولی الی نباید دخالت می کرد. نباید خیلی از حرفها را به من می زد و در آخر خط و نشون می کشید که من باید ادب شم!
نباید..
مامان بعد از شنیدن هر حرف من برای هزار و شونصدمین بار گفت اون مهمونه، مهمون، مهمون و مهمون... می گفت حق با تو اصلن! ولی اون مهمون ماست..
امشب فکر می کردم دوست پسر به درد این وقتها می خوره شاید! که یه دل سیر غر بزنی و غر بزنی و غر بزنی!! اونم فقط گوش بده و نازت را بکشه بدون اینکه "حق" را تقسیم کنه و اولویت را با مهمون بدونه..
بعد هم فکر کردم شاید من مهماندار خوبی نبودم و نذاشتم خاطره ی یک سفر عالی توی ذهنشون بمونه..
نمی دونم! شب گندی بود و نبود.. حداقل وقتی بعد از این جریان، کنار ساحل بودیم، من حالم خوب بود و آرامش داشتم..
Posted by
Donya
at
3/23/2008
2
comments
Saturday, March 22, 2008
دوم بهار
خسته و کلافه ام.. صبح با صدای مامان بیدار می شم، شاید هم با زنگ تلفن! نزدیکهای صبح خوابیدم.
ظهر مهمون داریم. از همون موقع هایی هست که دلم می خواد جمجمه ام را بشکافم تا مغزم هوایی بخوره..
خوابیدن بعدازظهر فقط کمی حالم را بهتر می کنه..
بعدازظهر می ریم خونه ی عمو. سحر دیروز رسیده. از کنارم تکون نمی خوره. چند بار می گه چه خبر؟ هیچی یادم نیست.. هیچ خبری به ذهنم نمی رسه که بعد از 6 ماه براش تعریف کنم.
ایمان صبح زود با داییش رفته تهران. به هر کی رسیدیم گفتیم ایمان فرار کرده!! از ترس اینکه صبح زود باید می رفت هلیم می خرید و شام و بستنی بهمون می داد.
خیابون ها شلوغ و شلوغ و شلوغ..
بعد از شام هم میمطا زنگ زد به الی.. با زنش و برادرش و دو تا از دوستاشون داشتن می اومدن. ساعت 11 شب دوباره رفتیم بیرون محض همراهی باهاشون.
من باز مغزم تعطیل شده انگار. کلافه و خسته.. مامان می گه صبح زود بیدارت می کنم! اول هفته ست ظاهرن!! و می خواد بره خرید..
Posted by
Donya
at
3/22/2008
1 comments
Thursday, March 20, 2008
یکم بهار
روز اول عیدی هم بابای من دست از فوتبالش نکشید! برعکس همیشه که حدود 7 و نیم صبح برمی گشتن خونه، امروز نیم ساعت هم اضافه تر بازی کردن..
مینا می تونه رکورد سریع ترین تماس بعد از سال تحویل را به خودش اختصاص بده! از این ور توپ ترکید!! و سال تحویل شد، از اون ور تلفن خونه ی ما زنگ زد برای عرض تبریکات! تازه مامانم 20 دقیقه قبل از سال تحویل بهش رنگ زده بود.. دیشب هم که خونه ی ما بودن. فقط یه چند ساعتی تشریف نداشتن که ساعت 10 صبح نشده، سر و کلشون پیدا شد..
رفتیم خونه ی مادربزرگه که عمه ها و عمو کوچیکه هم اونجا بودن! زود هم برگشتیم چون مامان هم باید نهار درست می کرد و هم مهمونامون رو گاز بودن.. یعنی اشتباه شد! خونه تنها بودن.
شوهر خواهر گرامی قبل از نهار با دینا تخته نرد بازی کرد و ایمان بستنی، شام و هلیم فردا صبح را باخت! ازش خواهش کردیم تا تمام زندگیش را نباخته بی خیال شه دیگه.. بابا که بهش پیشنهاد کرد بهتره بره خودش را بکشه که با اینهمه اختلاف باخته از دینا!
من کشته ی این دانشگامون هستم که مسئولینش sms تبریک سال نو می فرستن! خوبه انتهاش نوشته بود دانشگاه نیما وگرنه من باید تا سال دیگه فکر می کردم این آقاهه کی می تونه باشه؟ :دی
من نمی دونم sms هام رسید یا نه؟ ولی مطمئنن sms هیچ کسی را بی جواب نذاشتم.
بعدازظهر رفتیم قبرستون! سر مزار بابابزرگ، عمو بهمن و شوهر عمه ام.. یه خانواده ی گریان هم همون نزدیکی بودن که معلوم بود به تازگی عزیزشون را از دست دادن. هنوز سنگ قبر نداشت. بابا می گه خیلی بده دم عیدی مردن! اگه یه زمانی بد موقع!! مُردم، عیدتون را تعطیل نکنید.
دلم می گیره..
Posted by
Donya
at
3/20/2008
1 comments
بهار اومده
سال نوی همگی مبارک!
من موقع سال تحویل نه به چیزی فکر می کردم، نه حواسم به آرزو و دعا و از این چیزها بود ! یهو سال تحویل شد و تبریک و ماچ ماچ و اینها..
هوا حسابی گرم شده..
Posted by
Donya
at
3/20/2008
4
comments
Wednesday, March 19, 2008
لحظه های کهنه
صبح بین خواب و بیداری صدای مامان می اومد که به خاله زنگ زد و گفت نمی تونیم بیایم و این یعنی مسافرت رفتن کنسل !
منم بیدار کردن و دنبالشون راه افتادم که بابا بره مغازه، من ماشین را برگردونم و مامان بره خرید.
ترافیک و شلوغی و گرما .. و همه چیز کلافه کننده بود.
خسته ام، بی حوصله و کلافه !
ساعت 1 الهام sms داد که تا یکی، دو ساعت دیگه حرکت می کنن و میان پیش ما. حتی نپرسید ای جماعت شما برنامه ای ندارید؟ مسافرتی نمی خواین برید؟
خسته ام و کلافه.. یه لیوان چای لطفن..
Posted by
Donya
at
3/19/2008
2
comments
Tuesday, March 18, 2008
شکوفه ی بهاری
یه تبریک ویژه ی ویژه به خاله نیلو جون که مرباشون امروز به دنیا اومد !
Posted by
Donya
at
3/18/2008
1 comments
سالگرد
توی شیرینی فروشی خانوم پشت صندوق منتظره تا پول را بهش بدم و موبایلم زنگ می زنه. در حال شمردن اسکناس ها در جواب مامان که می پرسه کجایی؟ می گم تازه از خونه ی سحر اومدم بیرون.
می گه تاکسی پیدا نمی شه.. کدوم خیابونی الان؟
می گم شهرک سلمان به سمت خیابون خرمشهر می رم..مامان می گه فکر کردم شاید همین ورا باشی. تاکسی اصلن نیست.
می گم خب الان می یام اون سمتی، اگه تا قبلش تاکسی گیرت اومد خبر بده.
زن پشت صندوق با تعجب نگام می کنه! در یک سمت دیگه ی شهر هستیم. پول را می دم دستش و قبض را می گیرم.
صندوق ماشین طبق معمول لبریز از وسیله ست. فیروزه سعی می کنه یه جا برای کیک پیدا کنه که با رانندگی من، کیک درهم نریزه. می گه بابات دیگه توپ فوتبال نداشت؟ می گم نمی دونم.. 5 تا توپ !! و فکر کنم وسایل لازم برای اینکه هر لحظه بتونی بری فوتبال بازی کنی توی صندوق هست که فیروزه همشون را جابجا می کنه.
مامان زنگ می زنه و می گه سوار تاکسی شده و دیگه نمی خواد برم دنبالش.
ظهر به بابا گفتم ماشین را می خوام. گفت خیلی کثیفه، خودم هم روم نمی شه سوارش بشم. وقت نکردم ببرم کارواش!
می گم من روم می شه! اصلن هم خجالت نمی کشم. تو ماشین را بده، نگران من نباش :دی
سحر می گه بابات راست گفته!
می دونم! چنین ماشینی از بابایی که هر هفته ماشین را می بره سرویس بعیده. این هفته حتی ظهر ها هم گاهی نمی اومد خونه.. سرش خیلی شلوغه و خستگی را می شه توی صورتش دید.
اثری از گل رز نیست انگار! گل فروشی ها پر از گل های بنفش و صورتی و مدل های یه جور و یه مدل.. خیابون هم لبریز از آدم و ماشین.
فیروزه دیرش شده. می رسونمش خونه و می رم گل فروشی. 3 شاخه رز سرحال و خوشگل می تونم از بین گل های رو به پژمردگی پیدا کنم. می ذارم روی همه ی وسیله ها توی صندوق و امیدوارم بلایی سرش نیاد.
ساعت 8 و نیم شده و من نمی دونم چه هدیه ای باید بخرم.
فروشنده در حال کادو پیچ کردن گلدونی که انتخاب کردم هست که مامان زنگ می زنه و می پرسه کجایی؟ می گم توی ترافیک گیر کردم. تو خیابون خودمون هستم! فروشنده می گه واقعن چقدر ترافیک ه !!
می گم می خوام سورپرایزشون کنم! مجبور بودم.. دروغ هم نگفتم! ترافیک وحشتناکه!
می گم من مطمئنم کافیه مانتوم را در بیارم! همون موقع بابا زنگ می زنه و می گه بیا دنبالم!
مانتو به تن یک ساعتی توی خونه می گردم. ساعت از 10 گذشته.. همونجوری سرپا و در گشت و گذار و مابین حرف زدن با موبایل شام می خورم. مینا و ایمان هم اومدن..
گل را می دم دست بابا و می گم اینو تو ببر! کادو و جعبه ی کیک را می گیرم دستم و می گم اول شما..
Posted by
Donya
at
3/18/2008
4
comments
Monday, March 17, 2008
بعد از یک هفته که پدر و مادر گرامی بین رفتن یانرفتن مسئله این ست! تردید داشته اند.. حالا بابا گفته بیست و نهم معلوم می شه که می ریم سفر یا نه؟
مسافرتمون که همون هفته ی اول خواهد بود و اگر برویم با خاله اینا می ریم شیراز.
دلم می خواست برم شیراز یک بار دیگه ولی نه توی تعطیلات عید! خصوصن که اردی بهشت روی دلم مونده بود شیراز رفتن که بر و بچ رفتن خونه ی جواد اینا و حسابی بهشون خوش گذشته بود ولی من همون روزها مجبور بودم تهران باشم. مامانش هم وعده داده بود از دلمه برگ های شاهکارش برام بپزه و خیلی خوردنی های خوشمزه را هم از دست دادم با نرفتنم!
ترجیح می دادم مثل عید گذشته بریم خرمشهر پیش خاله بزرگه و دور هم خیلی خوش می گذشت.. ولی حیف که راه خیلی دوره !
پ.ن: به نظرم خیلی تا بیست و نهم مونده بود ولی انگاری امروز بیست و هفتم باید باشه! چرا انقدر تند می گذره؟ من اصلن نمی فهمم..
Posted by
Donya
at
3/17/2008
1 comments
Sunday, March 16, 2008
بهتره آدم بدونه کجا ايستاده
بعد از حرفهاش به ذهنم رسید که انگار منو می خواد ذخیره کنه برای سالهای بعدش. برای بعدتر که شاید کسی نبود و شاید هر اتفاقی ممکن بود بیفته..
خندیدم، خیلی خنده دار بود.. ذخیره کردن آدمها برای سالیان بعد ! برای زمانی که نیومده و معلوم نیست که چه اتفاقی ممکنه بیفته، اتفاق جالبی می تونه باشه.
مثل مورچه ها که آذوقه انبار می کنن برای زمستون.. فکر را هم می شه انبار کرد، آدمها را توی ذهن بایگانی کرد برای روزی که شاید نیاز به دوباره باز شدن اون صفحه های قدیمی داشت. هوم؟!
گفته بود می خوام یه چیزی را بهت بگم. دوست دارم اگه بشه و روزگار بذاره یه روزی کنار تو زندگی کنم.
الان هم به نظر من احتیاجی نداشت. چون هنوز اون روز نرسیده بود که بخواد نظر منو بپرسه که دوست دارم باهاش زندگی کنم یا نه؟!
فقط پیش در آمد گفته بود یه روزی دوست داره همچین اتفاقی بیفته و این پیشنهاد را بهم بده یا یه چیزی توی این مایه ها !!
جزئیاتش حالا مهم نیست.. من فقط گفتم به این موضوع تا حالا فکر نکردم. و حقیقتن همیشه همینطور بوده. و من به زندگی با کسی فکر نمی کنم.
منم دیگه به روی خودم نمیارم. برام زیاد مهم نیست چه فکری می کنن بقیه. اگه قرار باشه به دلیل تمام رفتارهای آدمهای دور و برم فکر کنم از زندگی خودم می افتم!
دنبال دلیل و علت نمی گردم. اینجوری بهتر می شه زندگی کرد. اینکه چرا این کارو کرد و چرا این حرفو زد و چرا این رفتارو داشت و هزاران چرای دیگه زندگی را سخت تر می کنه.. خیلی سخت و تو مدام باید در حال تعبیر رفتارهای دیگران باشی و امکان به وجود آمدن سوءتفاهم بیشتر می شه. یهو این وسط یه چیزهایی برای خودت کشف می کنی و گاهن بهشون دل می بندی در حالیکه هیچ وقت وجود نداشته و این بعدتر می تونه آدم را حسابی از پا بندازه و اذیت کنه.
با من باید رک بود وگرنه من هیچ وقت چیزی را حدس نمی زنم و از روی نشانه ها تصمیم نمی گیرم.
برام جالب بود یکی توی ذهنش منو ذخیره کنه برای آینده!
و خوشحالم که این فکر دوستی مون را خراب نکرده و این اطمینان را دارم که الان فقط به عنوان یک دوست منو می خواد و نه هیچ چیز دیگه ای. و ما دوست های خوبی می تونیم برای هم باشیم.
و به قول خودش بهتره آدم تکلیفش با خودش مشخص باشه و اون آدمی هست که تکلیفش کاملن مشخصه..
Posted by
Donya
at
3/16/2008
2
comments
Saturday, March 15, 2008
صا ایران
شِلمان : دوستت دارم خاله سوسکه، هر روز بیشتر از دیروز .
من : دینگ دینگ !
Posted by
Donya
at
3/15/2008
5
comments
Friday, March 14, 2008
1 - 4
از قائمشهر رد می شدیم زنگ زدم به آزاده بانو که سلاااااااام! دارم از شهرتون می گذرم.
میمطا باز بدجنسی و حس انتقام گرفتنش گل کرده بود و صدای ضبط را بلندتر می کرد و نه صدای من به صدای آزاده می رسید و نه من صدای آزاده را می شنیدم.
قرار بر این شد که موقع برگشت از ساری، من قائمشهر بمونم و الی و میمطا برگردند.
میمطا : صد در صد می مونی؟ تا آمل نمی یای؟
من : نه! می رم پیش دوستم..
میمطا : من حاضرم کرایه ی آژانست را بدم که تو فقط بری..
من : فکر نکن که ازت نمی گیرم!
میمطا : من حاضرم همین الان هم ماشین دربست برات بگیرم تا زودتر بری پیش دوستت.
من : نه! می خوام بیام ساری. به دوستم هم گفتم موقع برگشت می رم پیشش.
میمطا : همینم جای شکرش باقیه که حداقل تا آمل همرامون نمی یای!
من : تو شروع کردی.. وگرنه منکه کاری به کارت نداشتم. می خواستی سر به سر الی نذاری تا من مجبور به پاسخگویی نشم.
میمطا : من رسمن کم آوردم! غلط کردم باهات کل کل کردم.. اعتراف می کنم حریف زبون تو نمی شم! حالا راضی شدی؟
دلم برای آزاده ی نازنین تنگ شده بود. خیلی کم دیدیم همدیگرو ولی خیلی خیلی و بیشتر از خیلی دوستش دارم.
خانواده ی گرم و مهربانش پذیرایم بودم و من حتی نمی دونم چجوری می شه تشکر کرد از محبتشان.
با امیر احمد هم سلام علیکی کردم تا دیدار با بلاگر ها در این سفر تکمیل شود.
نمی شد تا آنجا رفت و ترنج بانو را ندید. ساده و صمیمی ست.. انگار سالیان سال ست می شناسی اش.
با آزاده و ترنج گذر زمان را اصلن حس نکردم.. لحظه های خوبی داشتم در کنارشان. آنقدر خوب که نمی توانم مابینشان یک تکه را جدا کنم برای نوشتن..
انگار وظیفه ی سفر نامه نویسی بر گردنم سنگینی می کرد و کسی یقه ام را گرفته بود!! بی خیال بقیه اش! جمعه و شنبه اش هم گذشت تا یکشنبه که برگشتم خانه..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
2
comments
بلاخره شبنم بانو ظهور فرمودند و افتخار دادند بهمون. سریع از این فرصت به دست آمده سود جستم، به میهن و شکوفه خبر دادم تا شاید بعد از مدتها هر 4 تا بتونیم دور هم باشیم ولی..
همیشه یه جای کار باید بلنگه. حالا که شبنم هست، شکوفه نیست.
می گم ما هر بار اول شام می خوریم، بعد که ملت دارن می رن خونه و همه جا در حال تعطیل شدنه می ریم پیاده روی یا تازه یادمون می افته بریم کافی شاپ! این بار اول بریم پیاده روی و بعد بریم شام بخوریم. شبنم می گه من موافقم! گشنمون می شه حسابی.. خوبه!! میهن هم مخالفتی نداره..
آخرین بار شبنم را تابستان دیدم در همین شهر. خیلی وقته نبوده. من و میهن به حکم راهنما شروع می کنیم تک تک عناصر را براش توضیح دادن و حلاجی کردن.. نهایت همشون به خنده و خنده و خنده منجر می شه.
من و میهن می تونیم داوطلب شیم و به عنوان سوژه بیایم تو کلاس داستان نویسی تردد کنیم! شبنم می گه فکر نمی کنم بخوان کمدی بنویسن!
می گم تو که هنوز پایان نامه ات را ننوشتی! از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده را کن! الان می تونی از نزدیک به عمق ماجرا و شخصیت ها وارد بشی. می گه باور کن نمایشنامه ی کمدی قرار نیست بنویسم!!
با شبنم و میهن حرف می زنم، قدم می زنیم، یه گوشم هم به موبایلم هست.. رضا را بعد از مدتها می بینم و احوال زنش را می پرسم. می گه دو ماهه ایران نیست. هنوز گوشی به دست.. قلم و کاغذ در میارم تا آدرس ای میلم را بنویسم که به زنش بده. خداحافظی می کنم و ادامه ی صحبتم با آدمی که پشت خط مونده..
دوباره مجبورم می کنه قلم و کاغذ بگیرم دستم، در حال راه رفتن و دنبال اون دو تا دویدن، اسم هایی را که می گه یادداشت کنم.
می گم تا حالا در حال راه رفتن و با موبایل حرف زدن، سعی کردی بنویسی؟!
می گه نباید کار سختی باشه! حالا برو به دوستات برس، بعدن تو وبلاگت می خونم چه خبر بوده؟ می گم شاید ننوشتم.. می گه مطمئنم می نویسی!!
می نویسم چون شب خیلی خوبی بود. خیلی خوب.. انقدر خندیدیم که شکم و پهلوهام درد گرفت. یک جمع دوست داشتنی فوق العاده که فقط جای شکوفه خالی بود تا همه چیز تکمیل بشه.
دنبال پیدا کردن یه مغازه، راه رفته را دو بار برگشتیم که سیگار داشته باشه. شبنم می گه من 3 روزه سیگار نکشیدم! می گم انتظار داری الان تشویقت کنم؟ هنر کردی عزیزم.. اگه عرضه داری اصلن نکش!!
می ریم کافی شاپ محبوب شبنم. که سالی یه بار موقع ظهور شبنم، اگه نریم اینجا احتمالن رو دلش می مونه! مثل همیشه خلوت و تاریکه.. فنجون های قهوه فقط سوژه ایه برای خندیدن و مثل همیشه تهش هیچی نمی بینیم..
می گم یه دوستی دارم که دوست می دارد با دوستهای من دوست بشه :دی شبنم می گه منظورت دوستی با ما دو تاست؟ می گم نه فقط شما دو تا !! آخه بچه م در تعجبه که چرا این تولد بازی ها تمامی نداره و در تمام فصول من هدیه ی تولد می گیرم.
شبنم می گه اون دو تا مجسمه و تابلو بود که تولدم گرفتی؟ هر کی میاد خونمون اول چشمش می خوره به اونا.. بعد هم که می گم دنیا گرفته برام! همه مشتاقن بدونن این دنیا کیه؟!
می گم نگران نباش! من خودم جهازت را تکمیل می کنم :دی
شبنم هدیه ی تولد من و میهن را می ده و بحث سر اینه که مال کدوم خوشگلتره ..
یه دو نقطه دی می فرستم برای بچه محض فخر فروختن شاید..
قهومون را خوردیم، کادو هامون را گرفتیم، سیگارمون را کشیدیم و حالا وقت شام باید باشه..
و راه می افتیم سمت جای همیشگی.. و سر میز همیشگی می نشینیم که بیشتر از تعدادمون صندلی داره. میهن اجازه نداد شبنم روی صندلی کناریش بشینه. می گه برو یه جای دیگه! این جای شکوفه ست.. منم می گه آره! بار قبل اونجا نشسته بود. امروز بهش گفتم نمی ذارم کسی جاش را اشغال کنه و جاشو خالی می کنیم..
پسر بچه ی میز کناری شمشیر پلاستیکی به دست با حریف خیالیش نبرد می کنه انگار. بهش می گم شمشیرت را به منم می دی؟ ابروهاش را به علامت منفی بالا می ده..
سفارش غذا می دیم و دوباره سر بر می گردونم سمت پسرک که داره همراه خانواده اش می ره. نگاه می کنه به من و با حالتی جدی می گه : این شمشیر الکیه !! راست راستکی نیست !
شبنم می گه تو هم فهمیدی؟ خوبه گفتی الکیه وگرنه باورش می شد شمشیرت واقعی ه !
و لابلای خنده هاش رو به من می گه این بچه هم فهمید تو یه چیزیت می شه !!
شام و باز پیاده روی به سمت خونه! می گم مثلن قرار بود این بار ترک عادت کنیم..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
0
comments
برگی از دور دست ها
دلم تنگ شده بود و شاید هم فراموش کرده بودم ناز کردن و نازم را خریدن..
این عزیزم ها، گلم، نازنینم و ده ها کلمه ی دیگر انگار نیاز به جادوی کلام تو داشتن. جادویی که تا چشم روی هم بگذاری تمام می شود و من توانایی پذیرفتنش (شاید هم نگه داشتنش) را هیچ وقت نداشته ام.
هیچ وقت..
دلم یه بغل واقعی می خواد..
Posted by
Donya
at
3/14/2008
Thursday, March 13, 2008
1 - 3
مقصد اولیه بابل بود. الی جان پیاده شد به کارش برسه و انقدر دیر کرد که منم دنبالش رفتم. مشغول کارش بود. صاحب فروشگاه بسیار تحویلمون گرفت و یکی از خدمه با یه سینی حاوی 3 تا ساندیس و کلوچه سر رسید. الی گفت من ساندیس دوست ندارم. منم گفتم ساندیس پرتقال را منم عمرن بخورم و سیب و موز را برداشتم. میمطا ساندیس آلبالو (شاید هم گیلاس!! - نمی دونم - ) را برداشت و رو به الی گفت خب تو نمی خوری حداقل بذار تو کیفت، بعدن من بخورم و الی جان ساندیس پرتقال را گذاشت تو کیفش و رفت به بقیه ی کارش برسه..
میمطا در حال فوت کردن داخل ساندیس خالی: حال میده بذاریم زیر پا و تق !!
من: پایه ام !! و شروع کردم به فوت کردن..
میمطا : یه نگاه به دور و برت کن!! فروشگاه پره آدمه..
من : مطمئن باش الی خفه ات خواهد کرد به خاطر این آبرو ریزی!
میمطا : پس بی خیال..
و ساندیس خالی که توش باد موجود بود را گذاشت توی سینی. منم نی را در آوردم از توش و گذاشتم تو سینی.
الی اومد که کارم تمام شده و بریم. و مشغول خداحافظی با صاحب فروشگاه یهو آقاهه چشمش افتاد به ساندیس ها و گفت: چرا نخوردید؟
میمطا : مرسی. صرف شد..
آقاهه: خب یکیش خورده شد. شما خوردی نه؟ (همون یه دونه ای که تو کیف الی جان بود!) خانم ها دوست نداشتن؟
و رو به یکی از کارکنان فروشگاه گفت از اون یخچال 3 تا رانی بیار. زود باش!
من: مرسی، خوردیم ما ! دستتون درد نکنه..
آقاهه: تقصیر من بود جنس ایرانی آوردم براتون. ببخشید دیگه..
الی که ماتش برده بود و نمی دونست چی بگه! من و میمطا هم از زور خنده سرمون را انداخته بودیم پایین و چند بار هم گفتیم خوردیم. مرسی.. آقاهه باز فکر کرد منظورمون همون یه دونه ست که پاکت خالیش موجود نیست..
ما هم رانی ها را گرفتیم و پیش به سوی ماشین!
الی: آبروم را بردید. حالا من چجوری دفعه ی بعد بیام اینجا؟
من: خب الی جان بَده برات رانی گرفتیم، اینهمه کار کردی تشنه نمونی؟
الی: یه ذره سرتون را بالا می گرفتید تا ببینید همه جا دوربین مدار بسته بود.
من و میمطا در حال انفجار از خنده..
من: خب منو که دیگه نمی بینن! باور کن من سعی کردم به آقاهه بگم ما ساندیس ها را تا ته خوردیم ولی نخواست قبول کنه و نفهمید..
الی: همه ی خل بازی های شما را هم دیدن !!
من: الی جان اگه توجه داشته باشی اونی که ساندیس بلند کرد و گذاشت تو کیفش، ما نبودیم!
الی: منکه اونو برای میمطا برداشتم وگرنه منکه لب به ساندیس نمی زنم.
من: فکر نمی کنم اونجا میکروفن هم کار گذاشته باشن که شنیده باشن قصد و نیتت چی بوده! ساندیس را تو گذاشتی تو کیفت عزیزم :دی
Posted by
Donya
at
3/13/2008
5
comments
1 - 2
به الی گفتم پنج شنبه صبح می رم پیش یکی از دوستام و تا ظهر هم رفع زحمت می کنم و برمی گردم خونه.. اخماش رفت تو هم و گفت من فردا می رم ساری و تو را هم می خواستم ببرم.. و در انتهای مذاکراتمان نتیجه بر این شد من یک ساعتی برم دیدار دوست، الی هم به کارای درون شهریش برسه و هر وقت خواست حرکت کنه به سمت ساری بیاد دنبالم.
استاد سر کلاس بود که رسیدم. زنگ زدم و مکان دقیق کلاس را پرسیدم. مثل بچه های خوب وارد شدم، سلام کردم و استاد برگه ای که ظاهرن به همه ی دانشجوها داده بود که حاوی اطلاعاتی از خودش و شیوه ی تدریس و امتحانات و نمره ها بود را به من داد و پشت یکی از میزها جای گرفتم..
جلسه ی دوم کلاس بود و هنوز یه جورایی جریانات معارفه و چونه زدن های اولیه ادامه داشت. هر چی این دانشجوهای طفلکی التمااااااااااااس می کردن که استاد تو رو خدا پنج شنبه ی آینده را بی خیال شو مگه استاد رضایت می داد؟
من نمی فهمم این استادا چی از جون دانشجوهای بدبخت می خوان که انقدر سخت می گیرن؟ - ولی خدایی دانشجوهای این کلاس شاهکار بودن! بعضی هاشون زیادی آی کیوشون بالا بود که من متعجب مونده بودم! و دلم واسه استاد سوخت -
با این شرط پا گذاشتم سر کلاس که کلاس را بریزم بهم ولی خب مجذوب جو کلاس و دانشجوهای گرامی شده بودم و فقط جلوی انفجار خنده ام را گرفتم!
موقع گروه بندی آقایان محترم میز کناری به من پیشنهاد دادن عضو گروهشون بشم ولی چون من خرم هنوز گم نشده که هر 5شنبه برم آمل دنبالش بگردم، جواب منفی دادم!
پسره می گه: ترم جدیدی هستی؟ من: نه!
پسره : مال این کلاسی؟ من: نه!
پسره: فامیل استادی؟ من: نه!
پسره: اینجا درس می خونی؟ من: نه!
دیگه آخرش از رو رفت و چیزی نپرسید..
دخترعمو جان که زنگ زد منم جور و پلاسم را جمع کردم برم.. استاد عزیز که تا آن لحظه هیچ تفاوتی بین من و بقیه ی دانشجویان قایل نشده بود - این سیاست و مساواتش منو کشته! - و همه فکر کردن من عضو جدید کلاسم و چون جلسه ی دوم هم بود عجیب نبود دیدن چهره ی جدید.. لطف کردن بدرقه کردن مرا و هر چی من سعی کردم ارشادش کنم انقدر سخت نگیره، ارشاد نشد که نشد..
آقای میمطا را بار دوم بود که می دیدم. بار قبل که از شدت مریضی صدام از گلوم در نمی اومد منو رسونده بود تا یه جایی و با کلی نشونی دادن یادش افتاد که من همون بودم! آقای میمطا از دوستان شوهر دختر عمو بود و فرد مورد اعتمادی که در تمام سفرهای دورن استانی که الی به خاطر کارش مجبور بود بره، الی را همراهی می کرد و می رسوندش.
طبق معمول که من و الی بهم می رسیم من شروع کردم براش تند تند وقایع اتفاقیه تعریف کردن! میمطا که با سرعت داشت می رفت یهو الی بهش گفت لطفن آروم تر برو.. منم گفتم زنده برسیم بهتره ولی الی جان عزیزم زیادم نگران نباش. اینجوری که ایشون داره رانندگی می کنه از جلو تصادف می کنه. جلوی ماشینش مچاله می شه و می رسه تا نزدیکای فرمون، میمطا که خوشبختانه کمربندش را بسته وگرنه در همون لحظه از شیشه می افته بیرون. من و تو هم این پشت نشستیم آخرش اینه که یه جراحت کوچیک می بینیم تا قبل از اینکه ماشین بخواد انقدر مچاله بشه که به وسط برسه، ایستاده. پس من و تو در امان هستیم!
میمطا که لحظه به لحظه چشمهاش درشت تر می شد می گفت صد رحمت به الهام! حداقل اینهمه نفوس بد نمی زنه. گفتم منکه نفوس بد نزدم! فقط خواستم اندکی خیال دخترعموم را راحت کنم و براش توضیح بدم که اونی که باید نگران باشه شمایی نه ما !! چون هم ماشین از دست می ره و هم خودت !
و انگار فتیله ی جنگ از همین لحظه شروع شد و تا وقتی برسیم ساری و برگردیم شدیدن ادامه داشت..
Posted by
Donya
at
3/13/2008
0
comments
Wednesday, March 12, 2008
1 - 1
امروز: برنامه ی روزهایم لحظه ای شده. الان اصلن نمی دونم فردا و حتی امروز چه کارم و برنامه ام چیه؟ گاهی یادم می ره چند شنبه ست..
دوشنبه ی هفته ی پیش: قرار بود منو برسونن ترمینال. از خونه که رفتیم بیرون بابا یادش افتاد به یکی قول داده و باید بره بیمه. جلوی بیمه پیاده شد و گفت دینا را برسون و برو ترمینال. من با آژانس میام و ماشین را می برم!
به این فکر کردم روزی که قراره برم هم از سرویس بودن در امان نیستم..
اتوبوس خراب بود. حرکت نمی کرد. بلیط را تعویض کردم برای بعدازظهر..
غروب خیلی خسته و با زانو درد شدید رسیدم. طبق معمول ساعت خوابم هم ریخته بود بهم و تا نزدیکهای صبح خواب به چشمهام نمی اومد..
بر خلاف انتظارم و در کمال ناباوری همه ی کارام تا عصر روز سه شنبه تمام شد. نمره ام درست شد، امضا ها گرفته شد و تمام کارهای اداری به اتمام رسید..
حالم اصلن خوب نبود. تب نداشتم ولی از درون داشتم می سوختم. اون بیرون طوفان بود. عجله ای برای خارج شدن از دانشگاه نداشتم. باد و بارون انگار قراردادی امضا کرده بودند تا زمین و زمان را بهم بریزن و هر چیزی که دم دستشون بود را به پرواز در بیارن..
فاطمه تنها بود و شاید هم بهانه ای بود تنها نذاشتنش تا کلاسش شروع بشه..
دیدن بچه های قدیمی و چهره های آشنا خوب بود بعد از مدتها..
بابک یافت نمی شد، احسان گلایه مند بود که چرا دقیقن وقتی رفتم آمل که اون کلاسهاش را دو دره کرده و برگشته!
چهارشنبه ظهر، الی تایم نهارش را اومد خونه. برای سرکشی یکی از فرشگاهها باید می رفت و منم دعوتش را برای همراهی پذیرفتم.
نفهمیدم چرا فروشگاه به این بزرگی را باید نزدیک پلیس راه و دور از دسترس بسازند. واقعن کسی برای خرید اینهمه راه را می رفت؟
یه ذره کمکش کردم قفسه ها را ریخت بهم و چیدمانش را درست کرد و محصولات شرکتشون را طبق دستور پیش فرضی که باید اجرا می شد، مرتب کرد و کمی هم چرخیدن در فروشگاه..
با تأخیر رسیدم. من و الی حواسمون به ساعت نبود.
شناختنش سخت نبود. شاید فقط کمی لاغر تر از عکسش به نظر می رسید وگرنه همان بود..
یک گفتگوی نه چندان کوتاه که آخرش هم موفق نشد من ه به قول خودش بچه سوسول را ترغیب کند که به جمع معتادین و شیفتگان قلیان بپیوندم! گرچه گفته بودم قبلن هم بقیه ناکام مانده اند.. با اختصاص لقب سوسول هم هیچ جای بنده جریحه دار نمی شه که سعی کنم عکسش را ثابت کنم..
الی منتظرم بود تا مرکز شهر بریم برای خرید. به میدان اصلی که رسیدیم آدم آشنایی که امیدی به دیدنش نداشتم از کنارم رد شد و با هیجان گفتم " بابک "
فکر کنم چند قدمی از زمین فاصله گرفت با پرش ناگهانی! سر برگرداند و گفت ها؟ چی؟ من؟ دنیا؟ سلام؟ خوبی؟ بیا بریم بهت شام بدم..
می گم ترسیدی؟ می گه با دادی که تو زدی فکر کنم سکته کردم!
Posted by
Donya
at
3/12/2008
1 comments
Tuesday, March 11, 2008
کمتر فین کن
بابا می گه برای بیرون رفتن حالت خوبه ولی بهت بگن چند دقیقه اینجا بشین، مریضی!
فکر می کنم مامان و بابا باور نمی کنن مریضی هام را و شاید هم دیگه زیاد جدی نمی گیرن.
صبح با چشمهای خواب آلود با فیروزه حرف می زدم. مامان بالای سرم ایستاده بود و اصرار داشت بلند شم و صبحانه بخورم، گفتم نای بلند شدن ندارم..
ساعت 10 و نیم تماس گرفت حالم را بپرسه گفتم دارم میرم کانون دنبال یه کتاب برای فیروزه..
بعد از چند قدم زود خسته می شدم، حوصله ی هیچ کرمی را هم نداشتم که شاید رنگ و روی زرد صورتم را بپوشونه ولی با وجود نفسی که کم می آمد و زود به هن و هن می رسید رفتم بیرون..
آنی را بعد از مدتها دیدم و چقدر صحبت کردن باهاش لذت بخش بود مثل همیشه..
گفته بودم بعدازظهر می رم پیش دکتر ارتوپد برای درد کمرم.
آرش sms داد با معرفتاش را هم دیدیم! پرسیدم کی می ری؟ گفت فردا.. گفتم مریض بودم که تماس نگرفتم، اگه بعدازظهر وقتت آزاده منم کاری ندارم. با متین هم هماهنگ کردم و قرار شد برای ساعت 5 و نیم عصر..
درد کمر و دکتر رفتن را فراموش کردم و موکول شد برای بعد..
آرش دیر کرده.. خیلی بیشتر از یک ربع تاخیری که خودش گفته بود. پله ها در تیررس نگاه متین هست و هر یه مدت وسط حرفها می گه آرش!! یا آرش هم اومد.. سر بر می گردونم و اثری از آرش نیست..
می گم چوپان دروغگو!!
آرش سر می رسه.. با کت و شلوار، تمیز و مرتب و موهای خیلی کوتاه. باورم نمی شه! می گم اگه منتظرت نبودم و نمی دونستم که قراره بیای شاید اصلن نمی شناختمت! تیپ و قیافه ی جدیدت آدم را یاد بازیگرهای فیلم فارسی می ندازه. می گه آره!! خیلی ها تو خیابون منو با بهروز وثوق اشتباه می گیرن و ازم امضا می خوان..
آروم، متین و شمرده حرف میزنه مثل همیشه..
از سربازی می گه، از ارتش، آخرین نمایش ها و اجراها و کارهای آخرش... و از هر دری حرف می زنیم..
خاطره ای تعریف می کنه از یکی از نمایش های خیابانی که توی دانشگاه الزهرا 8سال پیش اجرا کرده. نقش یه جوان لیسانسه ی نمایش را بازی می کرده که مجبور می شده برای گذران زندگی بادکنک فروشی کنه و شرح مصایب و مشکلات را به اختصار توضیح می ده.. دستمال کاغذی بر می دارم و ادای گریه کردن را در میارم و به زور مابین خنده و گریه های ساختگی می گم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.. چه سرگذشت ناراحت کننده ای.. و های های.. و ادا و اطوار های ساختگی..
مکث می کنه و می گه دنیا تا حالا بازیگری را تجربه کردی یا دلت خواسته؟
منفجر می شم از خنده و می گم من هنوز کشف نشدم!!
می گه خب من در این لحظه کشفت کردم ولی با کسی درباره ی کشفم حرف نزن تا استارت فیلم کوتاهم را بزنم..
متین جعبه ی دستمال کاغذی را از جلوم بر می داره و می گه خب حالا! کمتر فین فین کن..
Posted by
Donya
at
3/11/2008
4
comments
سرد و تب دار
بغضی که راه گلویم را گرفته نمی شناسم. کنکاش می کنم در خودم. اثری از درد نیست جز کمرم که از دیروز ساز مخالف می زند و اشکی را لایقش نمی بینم.. تحملش کردم تا وقتی که بتونم روی پام بایستم و برم دکتر.
کتاب را می ذارم کنارم و منا را صدا می زنم. یک بار، دو بار و داد می زنم.. دینا با بسته ی پاستل جلوی اتاق سر می رسه و قبل از اینکه چیزی بگه می گم دستمال کاغذی بهم بده. بسته ی پاستل را می گیره طرفم و می گه می خوری؟ بلند تر و با تحکم می گم دستمال! من فقط دستمال می خوام..
می گه چه خبرته تو؟ خب باشه..
مامان جلوی در اتاق ایستاده. اشک هام تند تند سرازیر می شه و زار می زنم. می گه بیا یه چیزی بخور. می گم همین الان بالا آوردم. می گه آب میوه رو؟ دینا می گه یه قلپ که بیشتر نخورد..
می گم آب میوه رو، کته و ماست نهار رو و احتمالن قرصی که نیم ساعت پیش خوردم.
می گه خب این دلیل نمی شه چیزی نخوری. صدام به سختی از ته گلوم در میاد که می گه دارم می سوزم.. دارم می سوزم!
می گه پتو را از رو خودت بردار خب. می گم یخ می زنم.. یخ می زنم!!
می گه چه کار کنم؟ بریم بیمارستان؟ و انگار واقعه ی ترسناکی را یادآور دختر کوچولوش می کنه با دلسوزی می گه بریم سرم باید بزنی..
هیچ نمی گم و می ره..
اشک هام که تمام می شه دوباره کتاب را می گیرم دستم و روایت مسیح را می خوانم از مجلس.. به چشمهای داغم و سوزشش فکر نمی کنم. به خودم می گم واسه چی گریه می کنی؟ دل درد داری؟ دل پیچه؟ سر درد؟ اثری از هیچ کدام نیست.
فقط می سوزم..
به حامد که بی خبر زنگ زده، شرحی از حال و روزم می دم. می گم به حد کافی مواخذه شدم امروز و نصیحت شنیدم. لطفن تو دیگه دعوام نکن. می خنده.. آخرای صحبتمون انگار که باتریم تمام شده باشه کلمه ها به زور از دهنم در میاد و چشمهام سنگینی می کنه روی صورتم.
صبح تا ظهر کسی نبود. به تنهایی ام فکر می کردم. به مزیت ها و معایبش. کدام تقدم داشت؟ منی که با یک مسمویت غذایی ساده اگر تا ظهر کسی سر نمی رسید یک لیوان چای و نبات هم نتوانسته بودم بخورم و قدم هایم به آشپزخانه نرسیده بود.
برادر بسیجی ! ظهر sms داد چطوری؟ دنبال کارهای سفرم هستم و هنوز ویزام نرسیده و ... می گم انشالله درست می شه. مرسی. بد نیستم.
می نویسه چرا خوب نیستی؟ می دونم دلت برام تنگ می شه. دو، سه روزی بیشتر نمی مونم تا زیاد دل تنگ نشی!
لبخند مضحکی روی لبم نقش می بنده. نای خندیدن ندارم. می نویسم این خوب نبودن از مسمومیت غذایی ست نه دل ِ تنگ !
برای بچه که دیروز دعوایم کرده بود می نویسم قول می دم دیگه هیچ چیز کثیفی نخورم. غلط کردم !
لابلای خواندن کتاب فین فینی می کنم و دنبال دستمال دست دراز می کنم. می سوزم از گرمای بدنم و سردم ست..
برادر بسیجی و مومن و معتقد ! بعدازظهر انگار مجالی پیدا کرده تا زنگ بزند. آرام شروع می کند به پرسش از حال و روزم. با همان آرامش شروع می کند به نصیحت کردن و توصیه های ایمنی.. کم کم صدایش از حرص می لرزد. سکوت می کنم تا هر چه دوست دارد غر بزند. انگار خودش هم خسته می شود. می گه من چی بگم به تو؟ تو که به خودت هم رحم نمی کنی و مواظب خودت هیچ نیستی!
می گم خوب می شم! قرار نیست بمیرم که.. می گه منکه می دونم تا چند تا مثل منو تو گور نکنی دست بردار نیستی. چرا نرفتی دکتر؟
می گم کسی خونه نبود. بابا هنوز نیومده، ماشین هم نداشتم. می گه موقع حرف می شه خوب دم از استقلال می زنی. اونوقت تنها نمی تونی تا مطب دکتر بری؟
با این بنیه ی کمت هنوز از راه نرسیده 3 ساعت می تونی با دوستات بری پیاده روی ولی به خودت که می رسه کسی نبود؟ تا اخر هفته قرار مهمونی و دید و بازدیدی نداری؟
عصبانیت را لابلای تک تک کلماتش حس می کنم. می گم من تا ظهر از سرگیجه حتی نمی تونستم برم یه لیوان آب برای خودم بریزم. اونوقت انتظار داری می رفتم تو خیابون وقتی که ده دقیقه هم نمی تونستم سر پا بایستم؟
انگار منطقی این وسط برایش پیدا شده. با کمی مکث میگه آره خب.. اینو حق داری! ولی توی این 20 روزه چند بار مریض شدی تو؟ هنوز درد و خونریزی لثه ات تمام نشده پا می شی می ری سفر. خستگی راه و مسافرت هم روش، تازه هر چی هم دم دستت می رسه می خوری..
یادم می آید آخرین باری که کل کل های گاه و بی گاهش شروع شده بود، گفته بودم حالم خوب نیست و حوصله ی جواب دادن را ندارم. پا پی ام شده بود و گفتم تازه از دندانپزشکی آمده ام و نایی ندارم. بعد از آن شب مهربان تر شد و نگران. دیگر خبری از متلک ها و نیش و کنایه ها نبود..
شب پیغام می فرستد حال دختر ما چطوره؟ اگه بیداری جواب بده و اگه داری می خوابی جوابی نمی خواد. بی خیال جواب دادن می شوم. می گذارم فکر کند دخترک سر به راهی شدم و زود خوابیده ام.
مامان از جلوی اتاق رد می شود و با تمسخر می گوید اونوقت نشسته پای لپ تاپ..
دلیل نشستنم را با این کمر درد که گاه گداری دراز کشم می کند نمی دانم. شاید عادت به نوشتن و نوشتن و حرف زدن وادارم می کند..
جوابی برای خودم ندارم. نمی دونم این اشک ها برای چیست که یهو سر می رسد.. دلخورم که اصراری نمی کند برای دکتر رفتن؟ دلخورم که چرا فکر می کند سرم زدن برایم درد آور تر از درد های جسمم هست؟ و چرا فکر می کند باید بترسم؟ که ساعتها روی این تخت افتادم و فقط گفت چرا انقدر داد می زنی؟ اونم وقتی که نمی تونستم پا شم و هیچ کسی صدام را نمی شنید و مجبور بودم با باقیمانده ی انرژی ام اسم یکی را صدا کنم.. یا از اینکه چند بار از ظهر گفته هر بار رفتی آمل با یه درد و مرضی برگشتی و افتادی؟
به توصیه ی دکتر راه دورمان لیوانم را پر از دوغ می کنم و سر می کشم. برادر بسیجی - مطمئن نیستم واقعن بسیجی باشد ولی اصلن بعید نیست - دوباره پیغام می فرستد: دنیایی تا دیر وقت بیدارم. اگه بیدار شدی و میزون بودی اس ام اس بده پیشی.
بعد از آنهمه سکوت گفته بودم به جای این حرفها یه کیسه بوکس پیدا کن و تا می تونی بهش مشت بزن!
حالت تهوع دارم. نمی دونم این نشونه ی اینه که شدیدن گرسنه ام و باید غذا بخورم و یا باید طرف غذا نرم..
Posted by
Donya
at
3/11/2008
1 comments
Monday, March 10, 2008
قول می دم
من امروز به خودم و تمام ملت شهید پرور و نه پرور و غیره ! قول می دم من ِ پاستوریزه و هموژنیزه ! پایه ی هیچ کثیف خوری نشوم!
می گن آدم را سگ بگیره، جو نگیره !!
نمی دونم چرا منی که انقدر روی خیلی از مسائل حساسم و اگه ظرفی درست نشسته باشه یا غذایی قیافه اش خوب نباشه لب بهش نمی زنم و رو ترش می کنم با بقیه ی امت شهید پرور هستم قدرت اینو دارم نه تنها با توصیفاتشون در جهت بد کردن حال من با آرامش برخورد کنم بلکه پی اش را هم می گیرم و هم صدا می شم تا حال خودش بد شه.. چجوری پایه ی رفتن به قهوه ی خونه شدم؟ از این قهوه خونه ها که استکان و نعلبکی هاش پر از لک های هزار ساله ست و ... و املت کثیف ! نوش جان فرمودم.
از دیشب محل تردد بنده از رختخواب به دستشویی بوده و بالعکس!
تب دارم. می رم زیر پتو شر و شر عرق می کنم، پتو را می زنم کنار یخ می زنم..
تا ظهر از سر جام به سختی و به زور محض گلاب به روتون راهی دستشویی می شدم با سرگیجه های شدید و دوباره تلپ می افتادم روی تخت.. هیشکی هم خونه نبود به داد من برسه.. حالا توانایی ایستادن دارم اون هم فقط به مدت اندکی..
من قول می دم.. حالا گیرم من پایه، معده و بدنم همکاری نمی کنه خب..
مامان می گه تو هر بار می ری آمل مریض می شی.. اونبار که آنفولانزای شدید گرفتم، این بار هم مسمومیت غذایی..
Posted by
Donya
at
3/10/2008
3
comments
Sunday, March 9, 2008
خونه
پله ها را تند تند بالا می رم.. مامان تو آشپزخونه ست. اثری از بقیه نیست..
می بوسمش، بغلش می کنم و می گم: دلم تنگ شده بود..
می گه: مگه دل تو، تنگ هم می شه؟
Posted by
Donya
at
3/09/2008
3
comments
Sunday, March 2, 2008
شاعر می گه: امروزم گذشت
می گم بعدازظهر می رم دندونپزشکی.. اگه مشکلی نبود فردا می رم.
می گه تو همش باید دقیقه ی آخر تصمیم بگیری؟ صد دفعه بهت گفتم از قبلش بگو. شاید ماشین سرویس بخواد، شاید آدم برنامه ای داشته باشه و ....
می گم من ماشین نمی خوام ببرم!
می گه دو روز زودتر آدم می گه، که ماشین را بدم بهت، راحت بری و بیای.
می گم من یه روزه نمی خوااااام برم! ماشین را بدی باید صبح برم و شب برگردم یا امروز برم و فردا بیام. معلوم نیست کارم چقدر طول بکشه! و ...
می گه من نمی دونم از دست تو چه کار کنم؟ معلوم نیست آخر عاقبت تو چی می شه؟ سرت باد قرمه سبزی داره..
به زور و به سختی جلوی خنده ام را می گیرم. تو دلم می گم منظورت اینه که سرم باد داره و بوی قرمه سبزی می ده؟ و جلوی قهقه زدنم را می گیرم به زور و به سختی..
می گه مامانت می دونه؟
می گم آره! گفته به بابات بگو!
چیزی نمی گه.. می گم از دندونپزشکی برگشتم می رم بلیط می خرم.
بازم چیزی نمی گه..
خانم دکتر نخ سیاهی که باهاش لثه ام را دوخته در میاره. می گم دهنم پره آفت شده. می گه به خاطر آنتی بیوتیک ه. ضعیف شدی.
می گم خیلی درد داشتم تمام این یک هفته. می گه اگه درد نداشتی باید تعجب می کردی، با اون ریشه ی دندون.
الان یه چاله توی لثه ام هست و جای خالی گنده ی دندون جوان مرگم!!
می گه ساعت 9صبح. می گم خوبه.
کمی بعد می گه آخر هفته تعطیله. شاید فیروزه بخواد بیاد.
می گم ازش پرسیدم. تا هفته ی دیگه اونجاست. اصلن یادم نبود شنبه تعطیله..
می گه 5 شنبه می خوام شله زرد درست کنم. یه چند جا هم که می خواستم ببرم، تو نیستی..
می گم مینا اینا کی برمی گردن؟ با ایمان برو..
می گه بلیطشون برای جمعه ست.
می گم خب جمعه درست کن.
می گه ایمان و مینا جمعه شب می رسن.
می گم پنج شنبه بعدازظهر که بابا مغازه را زودتر تعطیل می کنه. با بابا برو.
لازمه ی سفر سبک رفتن ه. دارم لباس هام را یکی یکی کم می کنم. در حد یه کوله پشتی که چندان هم بزرگ نیست.
مامان می گه چقدر می خوای بمونی؟ شاید دو روز تعطیلی الهام اینا بخوان برن جایی و برنامه ای داشته باشن. 5شنبه صبح برگرد خب..
می گم قرار نیست من تا 5شنبه پیش الهام بمونم و می رم دیدن فیروزه. می خواستین همون یکی، دو سال پیش دینا خانم را که از تنبلی نرفت امتحان بده را به زور بفرستید سر جلسه تا گواهینامه بگیره و 5شنبه راننده داشته باشید.
می گه به خاطر این نگفتم..
دینا دلخوره. چرا که من یکباره تصمیم گرفتم، تصمیمم را عملی کردم برای رفتن و نمی تونه همراهم بیاد و نمی تونه تنها سفر بره و نمی دونم از کدومشون بیشتر دلخوره..
فردا صبح می رم آمل. هم کارهای دانشگاهم را انجام می دم و هم التماس و فحش و تهدیدهای الهام که چرا نمی یای؟ و کی میای؟ به اتمام می رسه.
و احتمالن یکی، دو روزی هم می رم سمنان پیش فیروزه و آری. - مرجان جونم امری نداری؟ -
پ.ن: من اصلن نمی فهمم و درک نمی کنم چه چیز این بده که امروز برای فردا تصمیم بگیری و یا الان برای یک ساعت بعد و یا همین لحظه؟ همیشه که نباید از یک هفته یا یک ماه قبل برنامه ریزی کرد برای سفر..
Posted by
Donya
at
3/02/2008
3
comments
ه ا
صندلی را می برم نزدیک بخاری. پاهام را تکون می دم..
نیم ساعت
یک ساعت
یک ساعت و نیم
دستهام را می ذارم روی گونه هام
نیم ساعت
یک ساعت
یک ساعت و نیم
به یک سفر فکر می کنم..
Posted by
Donya
at
3/02/2008
2
comments
Saturday, March 1, 2008
ذکر مصیبت
من نمی دونم این زنک (خانم دکتر!) چه بر سر لثه ی من آورده که باز شروع کردم به مسکن خوردن.
دیروز تا جایی که می شد تحمل کردم ولی کم آوردم. مهمون هم داشتیم و بنده در حال غش و ضعف و بی حالی سیر می کردم. نا نداشتم دهنم را باز کنم تا مسکن ها اثر کردن.
حالا هم از صبح تحمل کردم ولی دیگه تحمل ندارم! دهنم، دندونهام، لثه ام، یه طرف صورتم دررررررررررررد می کنه :(
تو دهنم پر ه آفت شده.. آنتی بیوتیک ها را هم سر وقت می خورم.
فردا نوبت دارم تا این بخیه ها را در بیاره !
پ.ن: من یه تی بگ چپوندم رو لثه ام به توصیه ی پروانه جونم. الان تمام آفت های موجود بر روی لثه و دور و برش دارن فریاد بر می آرن از درد. ته دهنم - اونجایی که زبون کوچیک موجوده، قسمت بالاش که می شه سقف دهنم - درد گرفته. حلقم هم خشکه و حس سوزش و تشنگی دارم ولی چون تی بگ توی دهنمه اصلن حس آب خوردن هم ندارم! حالا قبل از اینکه خفه بشم می رم آب می خورم!
اینجوری که داره پیش می ره به زودی کلکسیونی از درد و مرض های دهان و دندان را می تونم کسب کنم!
Posted by
Donya
at
3/01/2008
7
comments
شاعر می گه روزگار غریبی ست نازنین
کسی سی دی ام پی تری گوگوش مرا ندیده؟
من الان شدیدن دلم هوس ترانه ی کولی که این خانوم پرپری نوشته را کرده است..
لطفن هر کی سی دی را پیدا کرد، بگرده مابینش آهنگ هایی که دوست دارم را جدا کنه، دعای خیر من پشت و پناهش!
چه خبر شده راستی؟ بلاگر به سلامتی درست شده؟ از دیشب تا حالا هی منتظرم بیام این صفحه را باز کنم و باز نشه! ولی شکر خدا باز می شه به راااااااااااحتی..
تازه کامنت دونی بلاگر هم باز می شه البته نه به همون راااااااااااحتی ولی باز می شه بلاخره! اون موقع که باز می شد من هی می خواستم کامنت بذارم ولی نمی شد، حالا که باز می شه هیچ وبلاگی با کامنتدونی بلاگر را سراغ ندارم برم کامنت بذارم و یا کامنتم نمیاد! عجب روزگاریه به علی* ..
* "به علی" وامدار آقای اوحدی عزیز ست.. چقدر یهو دلم هواتونو کرد. کاش به زودی دیداری میسر بشه
Posted by
Donya
at
3/01/2008
1 comments

