Wednesday, July 28, 2010
Tuesday, July 27, 2010
دخترک 6سالهی خوش سر و زبانی هم بوده و ازش پرسیدهاند: دوست داری حضرت مهدی ظهور کنه؟
دخترک گفته: نه
همه ایما و اشاره کردهاند که بگو آره و دوست داری.. دوباره پرسیدهاند. باز گفته: نه
پرسیدهاند: چرا دوست نداری؟
دخترک جواب داده: چون وقتی بیاد، همه میمیرن !
وعدهی جایزه دادهاند و عروسک و چی دوست داری برات بگیریم که دخترک باشد در گزارش حتمن و با مهربانی خواهش کردهاند بگو آره !
دخترک آخرش به گریه افتاده و تأکید کرده: نه! دوست ندارم بیاد. چرا نمی فهمید؟ مامان، بابام میمیرن..
و دیگر بیخیال شدهاند..
Posted by
Donya
at
7/27/2010
5
comments
Sunday, July 25, 2010
- آره
- مطمئنی؟
- آره
- یه سانت؟ یه سانت که میشه انقدر
و انگشتش را نشان میدهد
- اشکال نداره
مدلهای دیگری نشان میدهد
- این خوبه؟
- نه. خوشم نمیاد. این یکی هم خیلی بلنده
- خب این یکی بدون پشتش
- و بدون این کنار گوشش
- مامانت فردا نیاد دعوام کنه
- مامانم کاری نداره. مطمئن باش
- با کی لج کردی؟
می خندم
- راستشو بگو دنیا ! با کی لج کردی؟ دختر فردا شاید شوهر کردی
- خبری نیست آرزو! خیالت راحت
- فکراتو کن. پشیمون میشی بعدن
- نه! پشیمون نمیشم..
.
.
همهی موهایم را جا گذاشتم و برگشتم خانه
Posted by
Donya
at
7/25/2010
5
comments
Posted by
Donya
at
7/25/2010
0
comments
Saturday, July 24, 2010
با همهمه و شلوغی خارج از اتاق از خواب پریدم. در بسته بود ولی انگار بالای سر من حرف میزدن.
سرم گیج بود و چشمهام از بیخوابی میسوخت.
از این پهلو به آن پهلو شدم. دخترخالهی بابا در باب اسلام میگفت و مدافع بود در زمینهی دین. آقای میم در باب خمینی و اوایل انقلاب میگفت. پسرعموهه بحث را ادامه می داد و نظرات مخالف خانم ن داشت. صدای باباهه و پسردایی بابا و خانم میم و ... گهگداری هم صدای خواهره..
بحث سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و مذهبی و ... ادامه داشت، با صدای بلند که هر کس سعی میکرد حرف دیگری را در تأیید یا تکذیب، تکمیل کنه.. ساعت 9صبح جمعه !
دنبال دیوار میگشتم سرم را بکوبم بهش !
Posted by
Donya
at
7/24/2010
3
comments
ساعت از 2 که گذشت و بالا پایین پریدنهاشون کم کم به سکون رسید، تصمیم گرفتن پانتومیم بازی کنن و صدای جیغ و داد و خندهها شدت گرفت. مامانها کم کم آهنگ خواب مینواختن. یک ساعت بعد رختخوابها پهن شد ولی بازی ادامه داشت و بیشتر از خنده کف زمین ولو بودن.. مینا خواب آلود از تو اتاق بیرون آمد و نشسته بود رو پلههای آشپزخونه. گیج و خسته با کتابی که انگار قصد نداشت جلو بره از تختم کندم و رفتم آب بخورم..
یکی خودش رو به زمین و آسمون میزد که مفهوم برسونه..هرکس هم یه گوشهای ولو بود، رو مبل، رو رختخوابها، رو صندلی، کف هال و ... مامان هم یه گوشه خوابیده بود مثلن.
اسم یه کتاب بود. هر کس یه حدسی میزد و به نتیجه نمیرسیدن.. مامان با چشمهای نیم بسته و بی حوصله گفت: بینوایان !
بعد هم صدای سوت و تشویق حضار
Posted by
Donya
at
7/24/2010
0
comments
Wednesday, July 21, 2010
از دیشب هم حرفی نزده بودیم. چند روز بود زنگ هم نمیزد. فقط یک جایی پرسید بستنی یخی میخوری؟ که گفته بودم سرم درد می کند و گفته بود برو بخواب.
نیم ساعت پیش گفت بریم فلان جا؟
نگفت برویم. پرسید و خب وقتی انقدر مهربان نظر میپرسد و میدانم خودش تنهایی نمی تواند برود و اگر بگویم "نه" میماند همینجا.. میشد "نه" بگویم؟
میشد بگویم و طوفان شود و قبل از اینکه او بگوید، من بگویم ولی ...
گفتم: باشه. برویم. فقط قبلش باید میم را ببینم.
Posted by
Donya
at
7/21/2010
0
comments
میگویم: زده به سرم و به .. فکر میکنم
میگوید: به قرآن قول میدم بعده این اتفاق بشم یکی از بهترین دشمنات
فکر میکنم خوب ست یکی بجای من هم کمی منطقی فکر کند..
Posted by
Donya
at
7/21/2010
0
comments
Tuesday, July 20, 2010
Monday, July 19, 2010
گفتم: من تسلیمم ولی الان باید برم. در را بستم و خارج شدم..
خرید کردم و برگشتم. پسرها هنوز در پارکینگ بودند. پسر کوچکتر تا مرا دید به سمتم آمد و بی هیچ حرفی، تفنگش را نشانه گرفت. خودش خیس بود و موهایش چسبیده بود به پیشانی. با چشمهای سبز و شیطانش و لبخندی پر از شیطنت تفنگش را با دو دست محکم گرفته بود و آب میپاشید.. گفتم: من تسلیم! پسرها صدایش زدند و رفت..
Posted by
Donya
at
7/19/2010
0
comments
دست و پا زدن فایده نداشت. بیشتر فرو میرفتم در تصویر و صدا..
Posted by
Donya
at
7/19/2010
0
comments
Saturday, July 17, 2010
هیچ نشانی نبود
امروز نگاهم در جستجوی تو
که کاش به اتفاق و حادثهای ببینمت..
Posted by
Donya
at
7/17/2010
1 comments
Wednesday, July 14, 2010
Tuesday, July 13, 2010
دلم میخواست نوشتهای از شادی باشد با اینکه با 999تای قبلی فرقی هم ندارد ولی امشب غرم میآید .. پس از هزارمی میپرم
Posted by
Donya
at
7/13/2010
3
comments
Monday, July 12, 2010
دامن سرمهای میپوشم و بند بالای مانتوام را گره میزنم بدون بستن دکمهها و شال آبی را میاندازم روی موهای خیسم. میگویم: بریم
ماشین جلوی در نیست. ساعت 9ونیم شب ست و یادم میآید امروز بیرون نرفتهام.
میگویم: دیروز هم فقط وقتی خواستی بری نون بخری از خونه اومدم بیرون. چند روزه بیرون نرفتم
مامان میگوید: ما شنبه اومدیم خونه. دیروز بوده و امروز
به نظرم زمان زیادی گذشته بود..
امروز هم به بابا گفتم یک ماهه آمدهام خانه. بعد فهمیدم تازه 21ام ست و 10 - 12 روز بیشتر نیست..
Posted by
Donya
at
7/12/2010
0
comments
Posted by
Donya
at
7/12/2010
0
comments
Sunday, July 11, 2010
- هر کاری؟
- نه بابا! فقط یه کار
- چه کاری؟
- تو قبول کن فعلن
- تو که میدونی آخرش من قبول میکنم و هرچی بخوای همون میشه
- جدن؟
- آره
- خب پس از همین اولش قبول کن
- باشه
- بجای من برو کنکور بده
- اصلن گیرم که من برم امتحان بدم و نفر اول کنکور بشی بعد بیسواد باشی خوبه؟
- من راضیام. تو نگران بقیهش نباش..
درس خوندنم نمیاد !
چند شب پیش آقای ح میگفت من از وقتی یادمه تو همیشه کنکور داشتی..
یادم رفت بگویم هیچ وقت هم درس نخوندم.. حالم از کنکور بهم میخوره!
Posted by
Donya
at
7/11/2010
1 comments
گفتم: آره
گفت: خب من قهوهایش رو دارم. کتونی تو رو می خوام چه کار؟
گفتم: امیدوار بودم تو برده باشی. تو رو خدا تو برده باشش و گم نشده باشه
ولی آنجا نبود. هیچ جای خانه نبود. توی ماشین نبود. مامان گفت: شاید دیلمان جا مانده
خوشحال شدم و امیدوار. داشتیم میرفتیم و یکی، دو ساعت بعد می توانستم مطمئن شوم.
آنجا هم نبود. یادم آمد چند روز پیش بابا ماشین را برده بود کارواش. فکر کردم شاید مانده آنجا وقتی خواستهاند ماشین را تمیز کنند.
بابا قول داد یکشنبه صبح سر بزند و پرس و جو کند. پرسید: زیر صندلی را نگاه کردی؟
گفتم: نه ولی تو ماشین هیچی نبود.
شنبه شب قبل از اینکه راه بیفتیم، سرک کشیدم زیر صندلیها. تمام هفته جا مانده بود زیر صندلی..
Posted by
Donya
at
7/11/2010
2
comments
Wednesday, July 7, 2010
شب لپتاپم را روشن کردم. آنلاین شدم. برای خودم ول چرخیدم با اینکه می دانستم باید بشینم از روی برگههای اسکن شده رونویسی کنم و صبح تحویل استاد دهم. باتری که به هن و هن افتاد به صرافت پیدا کردن شارژر شدم. نبود. جا گذاشته بودم..
بدون آن نوشتهها اینهمه راه که آمده بودم هیچ بود. کپی کردم روی فلش با آخرین نفسهای باتری.
صبح برق قطع بود. آب نبود. با آب معدنی صورتم را شستم و رفتم بیرون و پرینت گرفتم ار روی برگهها و شروع کردم به نوشتن..
آب نبود. برق نبود. گرم بود و من عصبانی بودم از خودم..
Posted by
Donya
at
7/07/2010
3
comments
Monday, July 5, 2010
دکتر می گوید: ساعت 12 خیلی هم زود نیست
می گویم: برای من خیلی زوده !
Posted by
Donya
at
7/05/2010
1 comments
Sunday, July 4, 2010
این قسمت از تجربیاتم را شاید اینجا پایانش بود. فکر کردم بس ست دیگر..
حالا یک تابستان با وقت اضافه و بدون برنامهی منظم و درست حسابی روبرویم هست برای همهی کارهایی که سر و کله زدن با بچهها مجالی برایش باقی نمیگذاشت..
Posted by
Donya
at
7/04/2010
2
comments
Saturday, July 3, 2010
رها، برادرزادهی آقای میم بود و طاهره خواهرزادهاش، همراه صدف که فامیل زنش بود، انگلیش تو دی می خواندیم پیش آقای میم در آن خانهی قدیمی که احساس می کردی اگر ضربهی محکمی بهش بخورد به سرعت فرو میریزد و بنیان محکمی ندارد..
بعد از 5کتاب که انگلیش تو دی خواندن را ول کردن، کم میدیدمش. سر کلاسی، گذری، اتفاقی، از لحاظ دوستان مشترک و ... گهگداری خبر رها و طاهره را از مهرنوش می شنیدم. یادم هست آخرین بار طاهره را عروسی مهرنوش دیدم اما رها را نمیدانم..
آخرین جست و خیزهای امروز بود.. گپ میزدیم، مابینش قر میدادیم، بالا پایین میپریدیم. قرار بود شام بخوریم و برگردیم خانه. آقای صاد با موبایلش حرف میزد. گفت آقای ی بوده و گفته این چند روز درگیر مراسم ختم بوده و برادرزاده ی آقای میم فوت کرده..
حواسم بود به برادرزادهی آقای میم! چه کسی میتوانست باشد؟ با تردید پرسیدم رها؟
گفتند: رها
رفته بود خرید انگار. در مغازه بوده و گفته "آخ" ! افتاده و مرده!
گفتند: سکتهی قلبی
به همین راحتی..
یک بغض مانده همینجا، گیر کرده توی گلویم..
Posted by
Donya
at
7/03/2010
2
comments
Wednesday, June 30, 2010
Posted by
Donya
at
6/30/2010
2
comments
آغاز رسمی تعطیلات
Posted by
Donya
at
6/30/2010
0
comments
Tuesday, June 29, 2010
Posted by
Donya
at
6/29/2010
0
comments
بیشتر از 12 ساعت زندگی در ماشین و گذر از ترافیک ِ یکی، دوساعته کمربندی چالوس و ترافیک شهرها و شلوغی جادهها یعنی روزی که گذشت با تنی خسته و جانی که نایی برایش نمانده بود. 24 ساعت باقیمانده تا 3 تا امتحان همزمان و سلام تعطیلات!
ساعت که تند گذشت و 12 ساعت باقیمانده به امتحان با شقایق شروع کردیم به درس خواندن میان خمیازههای گاه و بیگاه و رونویسی از جزوه از لحاظ بسته بودن مغازههای شهر و ممکن نبودن کپی..
ساعت 3صبح شال و کلاه کردن و دلت نخواهد برگردی خانه در این هوای خوب و شهر خلوتی که فقط نور تیرهای چراغ برق بهش جان میبخشیدند و رساندن جزوهی دستنویس به همکلاسی طفلکی دیگری..
کمی خواب و بیداری..
صبح به سرعت سر رسید و جلسهی امتحان. حق انتخاب داری سر کدام شماره صندلی امتحانیات بنشینی. در 3جای مختلف در این ساختمان 5طبقه. سوالها را میشناسی و میدانی همه را خواندهای، فقط ذهن یاری نمیکند. نوشته و ننوشته حوصلهی فشارآوردن به مغزت را نداری. برگهی اولی را تحویل میدهی و خودت را معرفی میکنی به مسئول آموزش. برگهی سوال و پاسخ امتحان دومی را میگیری و میگویند هرجا دوست داری بنشین. 5تا تیتر از صفحات کتاب سوال ست که حتا یادت هست زیر کدام کلمات خط کشیدهای ولی آن چند پاراگراف توضیح هر مبحث را در حد چند خط خلاصه مینگاری. باشد که استاد سختگیری نفرماید و به چکیدهی مطالب راضی شود.
برگهی دوم تحویل و برای بار سوم لیست میگذارند جلویت تا اسمت را پیدا کنی و مقابلش امضا بزنی محض حضور در جلسه. 5سوالی بعدی را هم مینویسی و میزنی بیرون. استاد چند بار تاکید کرده بعد از امتحان هیچ جایی نروی و با طراحیها حضور بهم برسانیم. چند تا ایراد از کار و چندین تا سوال.. تو که میدانی کلمات را میبافی فقط و استاد که مهر تأیید میزند بر بافتههای ذهن مغشوشت..
Posted by
Donya
at
6/29/2010
2
comments
Thursday, June 24, 2010
Wednesday, June 23, 2010
تابلو میگوید 15کیلومتر مانده تا مقصد. چراغ بنزین روشن بود و نگاهم به اطراف بود برای پیدا کردن پمپ بنزین. باز ترافیک..
ماشینها به آهستگی حرکت میکنند. نزدیکتر که میروم ماشینهای نیروی انتظامی را میبینم که راه را سد کردهاند و فقط از یک لاین اجازهی تردد میدهند. مرد از سمت راستم به سربازی که سمت چپم ایستاده علامت میدهد که علامت توقف را جلویم بگیرد. کمی جلوتر توقف میکنم. دو تا پلیس چاق گنده سراغم میآیند. مرد اولی میگوید کارت ماشین وگواهینامه
از کیف پولم گواهینامه را در میآوردم و همراه کارت ماشین می دهم دستش. مرد دومی میپرسد: این عکس خودته؟
حداقل ده سالی از عمر آن عکس با مقنعه میگذرد. برای ثبت نام سوم راهنماییام بود. میگویم: آره. خودم هستم
مرد با اخمهای گره کرده میگوید: این چه وضعیه؟ حالا ماشینت را بفرستم پارکینگ؟
نه آرایشی روی صورتم هست و نه ظاهر نامعقولی دارم. از حمام که درآمدم موهایم را جمع کردم پشت سر و یک شال انداختم روی سرم. هنوز خیسی موهایم را احساس میکردم.
دوباره میپرسد. جواب نمیدهم. از شئونات و حجاب و ... میگوید. گواهینامهام در دستش بالا پایین می رود و می گوید: باید حجابت مثل همین عکس باشه! مثل همین..
در سکوت به مرد که با عصبانیت داد میزند نگاه میکنم. می گوید: برو ولی دیگه تکرار نشه..
گواهینامه و کارت ماشین را میگیرم. دور شدنشان را از آینه وسط نگاه میکنم. راهنما میزنم و برمیگردم میان ماشینهای دیگری که از این سد گذشتهاند. خندهام میگیرد.. از چند تار مو که باعث عصبانیت و خشونت میشود، میخندم و دلم برای روزهای مردی که اینگونه میگذرد، میسوزد..
به بابا میگویم: ماشین را میخواستن بفرستن پارکینگ و شرح ماوقع میدهم. بابا میگوید: می گفتی ببره. گه خورده!
مامان میگوید: میگفتی عکس روی گواهینامه را غیر از این قبول نمیکردن. از رو اجباره..
Posted by
Donya
at
6/23/2010
4
comments
Tuesday, June 22, 2010
جزوه را میگذاریم جلویمان و خط به خط با نمایشنامهها جلو میرویم. آتنا و سودابه و سارا یادداشت میکنند، سوال میپرسن، نظر و برداشتم از متن را میگویم و دربارهاش حرف میزنیم. باران میبارد ودلم بالا پایین پریدن میخواهد. ساعت از 11 میگذرد و نمیشود فوتبال دید. باران شدت میگیرد وحواسم به بیرون از پنجره هاست. سارا مثل همیشه عقب میماند. ذهنم پر از کلمهست و دلش هوای تازه می خواهد. سارا دوباره میپرسد تمام شد؟ میگویم: من دیگه چیزی یادم نمیاد که نگفته باشم. جایی رو اگه متوجه نشدی بگو تا دوباره توضیح بدم..
سارا را میرسانم خانهی دوستش. سودابه میرود خانهشان. من و آتنا و همخانههایش هستیم و نم نم باران ومنکه دلم هوای تازه میخواهد. بچهها پایهی شبگردی هستند. ما وجاده وموزیک و باران..
شب عذاب وجدان میگیرم مبادا تحلیلم از متن درست نباشد و همکلاسیها نمرهی خوبی نگیرند. استاد اصول درست حسابی یادمان نداده بود و در مورد هیچ کدام از این نمایشنامه ها در کلاس حرف نزده بودیم.
سهشنبه
برگهی سوالها را میگیرم و نگاهم میافتد به بارمبندی. فقط 10 نمره؟ از استاد میپرسم 10نمرهی دیگهش چی؟ میگوید: امروز موضوع تحقیق بهتون میدم تا 18ام فرصت دارید تحویل بدید..
محمدرضا بهمان فخرفروشی میکند که امتحاناتش تمام شده. با شراره ترانهی گیلکی گوش می دهیم و همخوانی میکنیم و خوشحالیم. محمدرضا هیچ نمیفهمد. میگوید: میرم گیلکی یاد میگیرم. حالا ببین !
دریا مرا میخواند.. میروم لب ساحل و اجازه میدهم لمسم کند و با موجهایش از روی پوستم رد شود..
به اندازهی یک مشت سنگ جمع میکنم و برمیگردم خانه.
Posted by
Donya
at
6/22/2010
1 comments
یک روز مانده بود به تحویل کار و دو تا امتحان کتبی. باید لباسهایی که طراحی کرده بودیم را می دوختیم. شقایق آمد با لباسهای کوک زده، لباسهای نصفه نیمهی من که از روز قبل شروع کرده بودم به چرخ کردن درزها. درد لعنتی که مجال نشستن نمیداد و از پشت پردهای از اشک کمر ِ دامن و شلوار کوک میزدم و دکمه میدوختم..
فکر کردیم 3تایی میتوانیم مزون بزنیم. من و همخانه از اتو زدن فراری بودیم و شقایق با کمال میل انجام میداد. شقایق دوختن کمر و زیپ برایش سخت بود وهمخانه از کوک زدن متنفر. من نشسته بودم خرابکاریهایشان را میشکافتم و کوک میزدم..
بعد از فارغ شدن از دوخت و دوز با صدای بلند از روی جزوه میخواندم و میپرسیدم و مطمئن میشدم توی حافظههاشان مانده. سحر مثل همیشه متعجب بود از این درس خواندنمان.. بعد من بودم و قواعد قرآن..
شنبه
استاد 4تا سوال، به وسعت تمام جزوه داده بود. جواب دادم با خیال راحت و مطمئن که هیچ اشتباهی ندارم و همه را بلدم. خودم را معرفی کردم به مسئول حوزه که بروم برای امتحان قرآن. باز درس عمومی و حساب کتاب من برای نمرهی قبولی!
ساعت 1 لباسهایی که به سایز خودمان دوخته بودیم، پوشیدیم. استاد یک به یک صدایمان کرد و دست هنرمان را سنجید و نمره داد.
یکشنبه
امتحان کتبی 8نمرهای طراحی لباس و دوخت داشتیم. برای اولین بار درسی را بیشتر از یکبار میخواندم. انگار که هرچه بیشتر میخواندم احساس میکردم فراموشم شده ست و خنگتر میشوم. به قول خانم همخانه اینهمه درس خواندن با ما سازگار نیست.
باز 3 تا سوال به وسعت کل جزوه. 3برگ کامل نوشتم و آسوده خاطر از اینکه چیزی یادم نرفته. به علت برهم زدن نظم جلسه هم بیرونمان کردند چون با سارا بحث میکردم از ساختمان خارج نشود و امتحان دومش را هم بدهد اما سارا حرف خودش را میزد و با حماقت تمام درسش را حذف کرد..
خانم همخانه را رساندم ترمینال و رفت تهران. خانه پر بود از نخ.. از هر جایی نخ یافت میشد. کمی تر و تمیز کردم تا آتنا بیاید و کمکش کنم برای امتحان بعدی..
باز شب و باز نمایشنامهها و امتحان تحلیل..
Posted by
Donya
at
6/22/2010
3
comments
Tuesday, June 15, 2010
رویای شبانه
تختخوابش را با زحمت از اتاقش آوردیم و گذاشت زیر پنجره، توی هال. گفت اینجا خنکتر ست. گفت توی اتاقش بخوابد نمیتواند در را باز بگذارد و گرما هم کلافه کنندهست. گفت بهتر ست توی هال بخوابیم. به جابجایی تختم فکر نکردم. لامپها را خاموش کردم. بالشت و ملحفه به دست ولو شدم وسط هال..
- دنیا
- جانم؟
- هوا امشب خیلی بهتره، نه؟
- آره
- کاش یه تراس بزرگ داشتیم که بریم اونجا بخوابم
- پشهها کبابمون میکردن
- پشهبند باید میبستیم
جابجا میشوم..
- دردسرش زیاده
سکوت میشود کمی
- کاش یه خونهی حیاط دار داشتیم
- اوهوم. خوب بود. با یه حوض وسطش
- آره. با کلی درخت
- درخت آلبالو و آلوچه
- انگور هم دوست دارم
- من این انگور ریزها که قهوهای قرمز هستند را دوست دارم
- سیاهها؟
- نه. یه مدل انگور که سبز زرده. یه مدل هم درشت و سیاهه. اونها هم نه. اینایی که دونههای ریز داره و قرمز قهوهای هستند..
- آها ! شستنش سخته
- آره
- انگور لعل شاهرود
- بلد نیستم چیه
- مثل انار ساوه میمونه. البته منم انار ساوه را تو تلویزیون دیدم، هرکدوم به چه بزرگی! انگور لعل شاهرود عالیه. خیلی خوشمره ست
- درخت انار هم خوبه
- گوجه سبز
- گیلاس
- گوجه هم خوبه
- بوته ی توتفرنگی
- فکر کن بعدازظهرها میتونستیم زیر سایهی درخت بشینیم. پنیر تبریزی و نون تازه با خیار و گوجه بخوریم. به به
- با چای تازه دم
- تو باغچه سبزی خوردن هم بکاریم. خب؟
- خب.. حوضمون هم فواره داشته باشه!
- با کاشیهای آبی فیروزهای
- میشه هندونه هم انداخت توش خنک شه
- ماهی گلی
- ..
- ..
- توجه کردی اگه قرار بود هر شب نزدیک هم بخوابیم، بیخواب میشدیم؟
- الان میتونی از من تشکر کنی خونهی دو خوابه پیدا کردم وگرنه مجبور بودیم تو یه گله جا بخوابیم
میخندم
- زیر چشممون گود میافتاد، فکر میکردن معتاد شدیم اونوقت
- شانس آوردیم
.
.
- ولی کاش خونمون حیاط داشت..
Posted by
Donya
at
6/15/2010
3
comments
Sunday, June 13, 2010
گفتم: نه! دو هفته پیش.
خانم همخانه گفت: اصولن من و دنیا بهتره بریم تو اتاقمون در را ببندیم تا بتونیم درس بخونیم. اما مثلن اگه من از اتاقم بیام بیرون محض دستشویی رفتن و دنیا در راه آشپزخانه باشه که یه لیوان آب بخوره، یهو می بینی 3 ساعت گذشته و من و دنیا نشستیم به حرف زدن. امروز هم که در اتاقهامون باز بوده کلن..
Posted by
Donya
at
6/13/2010
2
comments
Saturday, June 12, 2010
شب ِ امتحان - 2
ساعت از 10 و نیم گذشته بود. رسید با چهرهی درهم. تصورم این بود آدم از ساعت 3 ونیم بعازظهر در اتوبوس باشد بهتر از این نمیشود. زنگ زدم سحر بیاید تا شام بخوریم. غذا را گرم کردم و سفره انداختم. عادت ندارم پا پی کسی شوم وقتی بیحال و بیحوصله ست. گفتم حالش که جا بیاید تعریف میکند همه چیز را. میخواست دوش بگیرد. گفتم آب نداریم. حالش بدتر شد. سحر دم به دم سوال میپرسید که چه شده؟ گفتم خستهست. فعلن شام بخوریم تا آب بیاید و برود دوش بگیرد.
آخرین لقمه در دستم بود. دخترک رفت توی اتاقش. حس کردم بغضش ترکید.. به سحر اشاره کردم بماند و رفتم دنبالش. پرسیدم چه شده؟ گفت: چهارشنبه حال عموم بد شد یهو. نگاهم به چشمهای پر اشکش بود و منتظر بودم بگوید حالش وخیم ست مثلن و بگویم خوب می شود انشاالا! گفت حالش یهو بد شد. خوب بود تا قبلش..
منتظر بودم بگوید بیمارستان ست مثلن. گفت: تمام کرد !
بغلش کردم. گریه میکرد. حرفی نداشتم بگویم. کم کم به حرف آمد. امروز نزدیک ظهر عمویش را دفن کرده بودند..
Posted by
Donya
at
6/12/2010
1 comments
Friday, June 11, 2010
شب ِ امتحان
نامبرده حوالی ساعت 5 بعدازظهر اساماس فرستاد به همخانهاش که تو کی میآیی؟ و همخانهاش پاسخ گفت ساعت 3 و نیم حرکت کردم. جاده چالوس بستهست و از رشت میآید و حوالی 10 شب میرسد. نامبرده در جواب نوشت: جزوهی ناقصی دارم.
خانم همخانه نوشت: نگران نباش. من جزوهی کاملی دارم اما هیچی نخوندم. میام با هم میخونیم.
فرد فوق الذکر هم با خیال راحت روی هارد گشت و فیلم Doute را یافت و یادش آمد فقط نیم ساعت اولش را قبلن دیده و زمان مناسبیست که تا انتها ببیند. بعد هم رفت سراغ Dr Parnassus. بعد هم در گودر چرخی زد و چشمش افتاد به عبارت "کشک بادمجان". حوالی ساعت 8 و نیم بود که شال و کلاه کرد برود از نزدیکترین میوهفروشی بادمجان ابتیاع کند. ولی یادش افتاد آخرین ذرههای نعناع خشک را استفاده کرده قبلن. موقع پایین رفتن از پلهها، سحر را که میان جزوههای امتحان فردایش غرق شده بود را پیدا کرد و مطمئن شد نعناع خشک به قدر کافی دارد.
بادمجان خرید و موقع برگشت سری به سوپری زد و ماست برای نهار ِ احتمالی فردا، شیر برای دسر بعد از شام و نان خرید. سر راه هم شیشهی نعناع را از سحر گرفت. عرقریزان و کلافه از هوای دم کرده، بادمجانها را پوست کند و نمک پاشید. و به سرعت به حمام شتافت. زیر دوش بود که رفته رفته هی آب کم و کمتر میشد. هی شیر آب را باز و بسته کرد به خیال اینکه مشکل از آن ست ولی آخرین قطرهها هم آمد و دیگر اثری از آب نبود. شیر دستشویی را امتحان کرد. واقعن آب نبود.
با آب معدنی سرد ِ از یخچال درآمده خودش را شست و سعی کرد الفاظ رکیک به کار نبرد!
ماهیتابه را گذاشت روی اجاق و روغن ریخت و چند باری نزدیک بود پاهای خیسش لیز بخورد و کف آشپزخانه پهن شود ولی در لحظهی آخر خودش را نجات داد. بادمجانهای خرد شده در ماهیتابه جیلیز ولیز میکردند که با بطری آب سرد دیگری سعی کرد سیر بشورد و رنده کند و کمی بو را از دستهایش بزداید.
سیرهای رنده شده را همراه نعناع خشک سرخ کرد و حواسش بود کمترین ظرفی کثیف شود. آب کتری را اضافه کرد به ماهیتابه. بادمجانهای سرخ شده را داخلش چید و در ظرف را گذاشت.
تخم مرغ یادش رفته بود بخرد. دسر بدون تخممرغ بلد نبود. ایستاده بود جلوی یخچال و فکر میکرد حالا چه کند؟ ظرف ماست را از یخچال خارج کرد. یک عدد سیب پوست کند و به قطعات کوچک تبدیلش کرد، به اضافهی موز خرد شده. سرکی در کابینت کشید. اینجا چه داریم؟ کشمشها را با اندکی آب شست و اضافه کرد به سیب و موز و ماست. دلش یک چیز دیگر میخواست. بین آویشن و چاشنی ماست و خیار، دومی را انتخاب کرد و اندکی به ماست افزود. نتیجهاش بد نبود. کاسهی ماست را گذاشت توی بخچال.
آب ِ غذا هم بخار شده بود و کشک بادمجان آماده! اجاق را خاموش کرد تا خانم همخانه از راه برسد..
Posted by
Donya
at
6/11/2010
0
comments
Thursday, June 10, 2010
بریدگی را دور زدم و ایستادم در صف. نوبتم شد. کارت بنزین در دست منتظر آقای مسئولش شدم. با پیرمردی حرف میزد. حواسش به همه جا بود. صدایش زدم، گفت الان میام. برای پیرمرد در دبهی پلاستیکیاش بنزین ریخت. در ردیف کناری هم ماشینی با 5سرزنشین دختر نشسته بود و خودشان را باد میزدند و منتظر آقای بنزینی بودند. مرد آمد و به من گفت: چند لحظه صبر کنید تا برای این خانمها بنزین بزنم. الان میام.
ماشین پشت سری باکش را پر کرده بود و منتظر بود. رفتم جلو تا بتواند برود. ولی تا خواستم برگردم سر جایم دو تا ماشین اشغالش کرده بودند. آقای بنزینی به آقای سیبیلو می گفت برو عقب. این خانم هنوز بنزین نزده. نوبت ایشونه. آقای سبیلو به صف بنزین اشاره میکرد که سختش هست برگردد سر جایش و با هم بحث میکردند.
پیاده شدم. در باک را بستم. پایم را روی پدال گاز فشار دادم و رفتم.
عصبانی بودم. عصبانی از خودم! مگر چلاق بودم که ایستاده بودم منتظر مردی که بیاید باک بنزین برایم پر کند. دستهایم کار نمی کرد یا چشمهایم نمیدید یا سواد نداشتم؟ ترسیدم دستم بوی بنزین بگیرد؟ بنزین سر ریز کند؟ چه اتفاقی ممکن بود بیفتد که من بعده این همه سال هنوز یکبار هم خودم از ماشین پیاده نشده بودم.
عصبانی بودم. تا شهر بعدی 20 کیلومتر فاصله بود. فکرم به روشن شدن چراغ هشدار نبود. ذهنم درگیر سرزنش بود. عصبانی بودم از خودم.
گفتم بالاخره باید این یک جایی تمام شود. همین امروز. منتظر هیچ آدمی نمیشوم. رسیدم به پمپ بنزین. کارت بنزین را گرفتم دستم و رمز را تکرار کردم یادم نرود. کیف پولم را هم گذاشته بودم روی صندلی.
پیاده شدم. کارت بنزین را فرو کردم در دستگاه. مرد آمد و گفت: بلدی باهاش کار کنی؟ گفتم: آره
آرنجش را تکیه داد به پمپ و انگار که نمایشی در شرف وقوع بود ایستاد به تماشا. رمز را وارد کردم. دکمه ی لغو را زد و گفت: دوباره
دوباره وارد کردم. بار دکمهی لغو را زد و گفت: دوباره! من هنوز خشم در وجودم بود و این مردک سر شوخی داشت با من انگار! گفتم چرا؟
گفت: محکمتر دکمهها رو فشار بده. به جای 4 رقم فقط 3 تاش افتاده اینجا. دکمهها را محکمتر فشار دادم. گفت: آفرین!
و همانجا ایستاده بود. برگشتم. در باک را باز کردم و شلنگ بنزین را فرو کردم داخلش. هر 4 لیتر میپرید! هیچ چیز عجیب غریب سختی نیست. می فهمی؟ 20لیتر برای حالا کافی بود. بقیه منتظر بودند و نمیخواستم معطل کنم.
رفتم سمت مرد و شلنگ بنزین را دادم بهش و برگشتم تا در باک را ببندم. صدایش میآمد که میگفت: ببین! اینجوری میذارنش اینجا. اصلن کار سختی نیست. یاد گرفتی؟
حوصلهی تودهنی زدن بهش را نداشتم. نگفتم چرا این آموزش را به این مردانی که شلنگ میدهند دستت و دست در جیب میکنن برای حساب برگزار نمیکنی؟ سوار شدم و کیف پولم را برداشتم. گفت 2017 تومن!
همراه 5هزارتومانی، 100تومنی دادم و گفتم 17تومن را ازش کم کن. گفت: نه خب. همون 2تومن.
Posted by
Donya
at
6/10/2010
0
comments
اما همیشه هم همسفران عزیز بی آزار و اذیت نیستند. یکیشان میشود مثل این آخری که یهو چراغ ماشینش از توی آینه چشمم را زد و کنار کشیدم رد شود. یکبار، دوبار، سهبار، بارها راه دادم برود. سرعتم را زیاد میکردم، باز بود. کم می کردم، باز بود. همهی 4-5 سرزنشین ماشین قصد اذیت داشتند. فریادشان و بوقهای ممتد و نور بالا و ویراژهایی که می توانست مرا به مرز تصادف برساند که چه؟ یکیشان میگفت: این شماره رو بگیر !
نگاهم به جاده بود و گوشم به صدای داریوش. یکباره تقی صدا کرد و پریدم. وقتی از کنارم رد میشدند کوبیده بود به آینه بغل. با فاصلهی کمی بودیم و ترافیک عباسآباد و صدای خندههایشان. شکر خدا این جور وقتها هیچ پلیس زحمتکشی پیدا نمی شود. شمارهی ماشین را نوشتم تا پیدا کردن یکی از حافظین اسلام و مردم!
تا شهسوار اگر شما پلیس راهنمایی رانندگی یا نیروی انتظامی دیدید، منم دیدم. رفته بودند بخوابند و جاده در امن و امان بود.
به اولین باجهی راهنمایی رانندگی در مرکز شهر رسیدم گفتم میخواهم از یک شمارهی ماشین شکایت کنم. گفتند باید بروی کلانتری. این مربوط به ما نیست. آدرس کلانتری را گرفتم و رفتم. نگهبان دم در راهنماییام کرد تا پیش افسر نگهبان.
افسرنگهبان پرسید بچهی کجایی؟ گفتم اهل اینجا نیستم و دانشجو هستم.
پرسید: میشناسیاش؟ گفتم نه
گفت: شماره ماشین رو داری؟ گفتم آره
پرسید: تنها بودی؟ گفتم آره .. انگار که جواب سوال یافت شده باشد. دختر تنها ساعت 9 و نیم شب در جاده!
گفت: باید اول بروی دادگستری شکایت کنی. بعد بیای اینجا. بعد... دنگ و فنگش زیاده!
انگار که بگوید بیخیال شو! گفتم اگه همه بیخیال نمیشدند دیگر کسی به خودش اجازه نمی داد به حریم کسی تجاوز کنه و باعث آزار و اذیت بشه.
گفت: شنبه صبح باید بری دادگستری شکایت بنویسی
گفتم: شنبه صبح میروم دادگستری
Posted by
Donya
at
6/10/2010
0
comments
Tuesday, June 8, 2010
مامان گفت: زلزله! بابا گفت: زلزله چیه؟ اینجا که زلزله نمیاد.
خاله گفت: زلزله! مامان گفت: زلزله! .. بابا هنوز باورش نشده بود اما خانه میلرزید. خاله دستم را گرفت و با دوستش آمدیم بیرون. مامان و بابا، دینا و مینای خوابآلود را در آغوش گرفتند و آمدند در حیاط.
کسی نگران ریختن دیوار حیاط بود. با فاصله ایستادیم وسط حیاط. صدای زنگ تلفن میآمد. بابا میخواست برود، مامان میگفت: نرو
خانهی عموی مرحومم انتهای کوچه بود. زنعمو با دخترش زندگی میکرد. بابا رفت دنبالشان که تنها نمانند. بابا میگفت مردم در خیابان هستند. همه ترسیده بودند.
زنعمو و مهرنوش هم آمدند. بابا موکت پهن کرد. رختخوابها را آوردند تا در حیاط بخوابیم. خوابی که از چشمها رخت بسته بود. تا صبح پسلرزهها میآمد. مامان نگاهش به دیوار بلوکی بود. دوست ِ خاله - اسمش یادم نیست - حسابی ترسیده بود. اهل بندرعباس بود و میگفت دیگر پایش را حوالی گیلان نمیگذارد. چند سال بعد که حرفش شده بود، خاله میگفت دیگر شمال نیامده.
صبح، بابا با دوچرخهاش رفته بود خرید نان. رختخوابها جمع شدند و جایش را سفرهی صبحانه گرفت.
قسمتی از دیوار حیاط پشتی ریخته بود و سوراخ بزرگی وسط دیوار بود. میدانستم اوضاع عادی نیست. یکی از شکاف آسفالت میگفت و یکی از کشتهشدهها. عروسی عمو محسن هم نرفتیم.
پ.ن: این نوشتهی نادر - "جام جهانی نود ایتالیا، شب های گرم خرداد. زلزله وحشتناک رودبار و منجیل..." – خاطرات را یادم آورد. یادم آورد 20 سال گذشته..
Posted by
Donya
at
6/08/2010
2
comments
من از تو راه برگشتی ندارم .. به سمت تو سرازیرم همیشه
من .. جاده .. داریوش
Posted by
Donya
at
6/08/2010
0
comments
صبح من هنور پیچیده بودم بین پتو و منا کم کم رختخوابها را جمع میکرد و پتویی که رویم بود را از یک طرف میکشید تا از روی تشک پرتم کند بیرون، صدای بابا از روی بالکن میآمد که میگفت: دارن زمیناشون را شخم میزنن و علفها رو می کنن. بریم تا شقایقها رو نکندن..
همیشه میرفتیم سمت دیلمان، این بار از همان جادهی نزدیک خانه در جهت مخالف رفتیم. بابا هنوز از دیدههای هفتهی قبلش تعریف میکرد. از روستایی که بین راه هست و هنوز خانههایش روستایی ست و مدرن نشدهاند. میگفت: هفتهی قبل گفتم دنیا اگه اینجا بود حتمن از این خانهها عکس میگرفت.
از روستا گذشتیم و قرار شد موقع برگشتن، پیاده شویم. آسفالت تمام شد و کمی بعد رسیدیم به دشتی پر از شقایق. 20-30 تا عکس از خواهرا و شقایقها و کفشدوزکها که گرفتم، شارژ دوربین تمام شد. قبل از اینکه بیاییم، یادم رفت چک کنم.
دست از پا درازتر و دوربین به دست رفتم سمت ماشین. بابا نشسته بود منتظر. گفت چه شد؟ گفتم باتری تمام شد!
گفت شارژر نیاوردی مگر؟ گفتم چرا. ولی باید بریم خونه که بذارمش شارژ شه و نشد از روستائه عکس بگیرم.
گفت: بعدازظهر دوباره میایم. اینکه مسئلهای نیست
فکر میکردم غر میزند لابد. شاید من بودم غر میزدم به این سر به هوایی که یادش رفته باتری دوربین را چک کند آنهم وقتی مامان پرسیده بود شارژ دارد یا نه؟ و بدون اینکه چک کنم گفته بودم آره. یعنی اینجوری فکر میکردم.
بعدازظهر آفتاب داغ ولویمان کرده بود. قبل از نهار تا خواستیم با منا آببازی کنیم، گفتند آب چاه تمام میشود. بجایش مامان شلنگ آب را گرفته بود به سر تا پای من! بابا قول داد یک رودخانه پیدا کنیم همان حوالی.
منا بالای سرم ایستاده بود و میگفت پاشو بریم. دلش آب میخواست. به بابا گفتم میرویم؟
تمام راهی که قبل از ظهر رفته بودیم را دوباره رفتیم.. و برگشتیم تا پیدا کردن رودخانهای..
Posted by
Donya
at
6/08/2010
0
comments
Monday, June 7, 2010
یعنی نشد. زنگ زدم به مهسا، رفته بود. نبود..
طرح لباسم را فرستادم برای عمه تا الگویش را در بیاورد. چهارشنبه میروم همانجا بدوزمش و این تکلیف سخت از روی دوشم برداشته شود. بعد فقط میماند طراحیها که تا شب امتحان وقت ست و درسهای خواندنی..
سخت تر هم طرح صحنهای ست که باید برای فیلم بزنم. هر چه فکر میکنم هیچ اصولی یادمان نداده که بذارم سرلوحهی کارم و طراحی کنم.
Posted by
Donya
at
6/07/2010
0
comments
Sunday, June 6, 2010
بعد از چند سال برای بار دوم مرا میدید. قیافهی ف یادم نبود. الف گفت یادت هست چند سال پیش که آمدهبودید خانهام یکی از دوستانم هم بود؟
گفتم : یادمه غیر از ما، یه نفر دیگه هم بود ولی قیافه اش یادم نمونده..
اشاره کرد به ف و گفت: خب ایشون هستند.
ف گفت: نسبت به بار قبلی که دیدمت خیلی آروم شدی.
الف خندید و گفت: متاسفانه یا خوشبختانه بزرگتر شده.
گفتم همهی امروز دانشگاه بودم. یه مقدارش مال خستگی هم هست..
صبح روز بعد استاد ص کتابش را داد دستم که بروم کپی بگیرم. کلاس تک نفره با حضور من تشکیل شده بود. گفت: آرامش عجیبی داری دنیا! خیلی ساکتی..
کی به این آدم جدید تبدیل شدم؟
Posted by
Donya
at
6/06/2010
1 comments
Wednesday, June 2, 2010
بهایش چند؟
هوا دم داشت. شب بود دیگر.. حرکت قطرههای عرق را روی تنم احساس می کردم. شال روی سرم را از زیر گلو آزادتر کردم تا کمتر بچسبد به گردنم.
دلم می خواست از این گرما خلاص شوم. دستم رفت سمت دکمههای مانتو.. قبل از اینکه دکمهی اولی باز شود، مکث کردم و دستم را آوردم پایین. نگاهم افتاد به آدمها و خیابان..
فکر کردم حالا که همه چیز پولی ست و بابت هرچیزی قرار ست جریمه شویم، حداقل مانتوام را در بیاورم و خنکی هوای آزاد را روی پوستم احساس کنم و اجازه دهم باد میان موهایم بپیچد.
بعد هزینهی این لحظه را پرداخت کنم به جیب آقایان.
Posted by
Donya
at
6/02/2010
1 comments
Monday, May 31, 2010
آدم اگر بلوز سفید و شلوار صورتی را توی تشت پر از آب انداخت، بعد از دو روز نباید تازه یادش بیفتد که بلوز سفید، رنگ صورتی یواشی به خودش بگیرد و دیگر سفید نباشد..
Posted by
Donya
at
5/31/2010
2
comments
شقایق با کرم مرطوب کننده صورتم را چرب کرده بود. احساس کردم مژههایم چسبیده. برعکس دفعات قبل که راحت ماسک از صورتم جدا میشد، این بار سخت بود. ترسیدم مژههایم گیر کرده باشد بین گچ. ترسیدم بماند همانجا. شقایق با تلفنی که مثل خروس بیمحل یکباره زنگ خورده بود، حرف میزد و من تقلا میکردم با چشمهای بسته ماسک را جدا کنم از صورتم..
ترسیدم مژهها جدا نشود. پلکها را باز و بسته کردم و تکههای ریز گچ فرو رفت داخل چشم..
Posted by
Donya
at
5/31/2010
0
comments
Sunday, May 30, 2010
رفتیم خرید و از این خرازی به آن یکی و مطبوعاتی و لوازم ساختمانی و ...
ساعت 10 شب با خرده ریزهایی که از هر گوشهی شهر خریده بودیم برگشتیم خانه..
ساعت 7 صبح بدون اینکه لحظهای دراز کشیده باشیم یا فرصت پلک زدن داشته باشیم از شقایق خداحافظی کردم و برگشتم خانه تا دیدار دوباره سر کلاس 8صبح. مقنعه سر کردم. یک لیوان نسکافه خوردم و طراحیهایم را جمع کردم و رفتم سر کلاس..
ساعت 4بعدازظهر. من بودم و شقایق با تحته شستیهایمان و ماسکها و کولههای سنگین و ژوژمانهایی که تمام شد.
همین بود? این یکشنبهی لعنتی هم گذشت..
و حداقل 36 ساعتی که از بیداری میگذرد.
Posted by
Donya
at
5/30/2010
1 comments
Saturday, May 29, 2010
لعنت بر این پشههای بیخانمان که جای بهتری جز کنار گوش تو و روی بدنت پیدا نمیکنند..
Posted by
Donya
at
5/29/2010
0
comments
افتادم به تقلا. لایه ی دوم را برداشتند و دوباره گذاشتند. راه تنفسم را داشتند میبستند. نجاتم دادند. یک قطره آب حرکت کرد از روی صورتم و از فاصلهی زیر بینی نفوذ کرد روی پوستم. دماغم به خارش افتاده بود. صبوری میکردم و جلال و شقایق روی باندها دست میکشیدند تا یکدست شود و حفرهها را با گچ میپوشاندند.
صورتم را تکان دادم و ماسک گچی کنده شد. شقایق دستم را گرفت و کورمال تا دستشویی رفتم. از تمام منافذ صورتم وازلین بیرون میزد. چشمهایم را لحظهای باز کردم و گچ و چربی حمله برد. چشمها را بستم و جلال با لیف افتاد بود به جان صورتم تا چربی را پاک کند. در حد باز کردن چشمها و دهان، صورتم تمیز شد.
شقایق راضی نبود از ماسک. گفتم تا صورتم چرب ست می خواهی دوباره بسازی؟
اینبار دراز کشیدم. شقایق گفت اینجوری بهتر ست. از لای موهایم گچ بیرون میریخت. دوباره وازلین مالی را شروع کردند. اینبار از زیر چشمها. یک ماسک نیمه، بدون چشم و از بالای بینی.. حرکت دستهایشان را از فاصلهی نزدیک روی صورتم میدیدم. با دهان بسته و صورتی که زیر قشر گچ فرو میرفت. نباید میخندیدم، چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم. خردههای گچ انگار پشت پلکها منتظر مانده بود. به مرز کوری می رفتم ولی تحمل باید..
باز با چشمهای بسته راه دستشویی را پیدا کردم..
Posted by
Donya
at
5/29/2010
0
comments
Friday, May 28, 2010
همیشه دینا، مینا بودهاند. با یک مکث کوتاه بینش.
"و" ندارد. گاهی کسی پیدا میشد که متذکر شود مگر این دو تا اسم نیست؟ و توضیح دهم یک ویرگول بینشان ست. دینا، مینا میباشد!
Posted by
Donya
at
5/28/2010
2
comments
هفتمین روز خرداد
مثل سال گذشته و سالهای قبل..
ساعت از 1 گذشته بود، اساماس فرستادم برای دینا و مینا.. چند ساعت دیگه هم باید زنگ بزنم برای تبریک تولد.. ×
حالا در 3 شهر زندگی میکنیم. دخترا یه سال دیگه بزرگ شدن و من دلم بیشتر تنگ شده برای بودنشون
× دوقلو نیستن. فقط روز تولدشون یکیست
Posted by
Donya
at
5/28/2010
0
comments
Thursday, May 27, 2010
از ساعت11 تا حوالی 1 و نیم، استاد میخواست بیوقفه حرف بزند. تازه اگر مثل هفتهی قبل تا ساعت 3 نگهمان نمیداشت.
پتو را کشیدم تا زیر چانهام و با چشمهای بسته به هرچه از اول ترم سر این کلاس یاد گرفته بودم، فکر کردم..
گفته بود روی طراحی صحنهی یکی از فیلمها کار کنیم. انجام داده بودیم؟ نچ. ازمان کار خواسته بود؟ نچ
گیر فضا بودیم و چه آن وقت؟ از اینور پریده بودیم آنور و هیچ چیزی هم دستگیرمان نشده بود. یکی بیایید جمعبندی کند اینهمه ساعت حرف را !
فقط حرف بود و کلمه با کمتر از یک صفحه یادداشت و نت برداری.
فیلم دیده بودیم از تکنولوژی عهد بوق که یک زمانی پیشرفته بود و حالا عادی ! با یکی، دو تا کنسرت موسیقی. این قسمتش خوب بود.
تقریبن هیچ بازدهی مثبتی حضور در کلاس و این جلسات نداشت که بفهمم چه یاد گرفتیم حالا که رسیدیم به ته ترم.
از این پهلو به آن پهلو شدم..
موبایلم زنگ خورد. شماره ی ناشناس.. صدایش را قطع کردم و دوباره به خواب رفتم.
Posted by
Donya
at
5/27/2010
0
comments
چهارشنبه، روز شلوغی بود. صبح بود که خوابم برد و ساعت 9صبح مرگ میخواستم ولی بیداری نه! به سختی خودم را کندم از زمین که همینجا گوشهی هال روی فرش خودم را مچاله کرده بودم زیر پتو..
یک لیوان شیر خوردم. کیسه ی زباله را از سطل دستشویی و آشپزخانه در آوردم و انداختم در یک کیسه ی بزرگتر و گره زدم. گذاشتم جلوی در که یادم باشد ببرم - شب که برگشتم خانه دیدم جا مانده همانجا - کتانیهای قرمزم را پوشیدم و کولهی سرمهای را انداختم پشتم و به سرعت خودم را رساندم سر خیابان.
عینکم جا مانده بود و نور چشمانم را اذیت میکرد و بیخوابی بدتر از آن.
کلاس تقسیم به 2 گروه شد و خوشبختانه من گروه اول بودم. استاد اولش گفت هر کس کاغذی بردارد و نظرش را در باب کلاس و خودش بنویسد بدون اسم و راحت انتقاد کند تا بعد امتحان را شروع کند. چیزی برای نوشتن نداشتم. یک جلسه سر کلاس رفته بودم و صلاحیتی برای نظر دادن و انتقاد نداشتم. با بی حوصلگی منتظر ماندم تا نظرنویسی دوستان تمام شود. از سوال اول تا وقت خلاصی یک ساعتی طول کشید. سوالها را یک به یک میگفت و برای هر کدام وقت جداگانه محاسبه میکرد. جای فرار نداشت. سوالها آسان بود ولی احمقانه بود که بین این 18 نفر فقط من و یکی دیگر 15 نمرهی کامل را گرفتیم و چند نفری تا مرز افتادن رفتن و قبولیشان حالا بستگی به 5نمرهی امتحان کتبی دارد. جمع کردم و پلهها را سریع برگشتم پایین.
عالیه جلوی کارگاه با سنگ فرز درگیر بود. باز نمی شد تا صفحه اش را عوض کند. نشستم در کارگاه دکور تا قرآن بخوانم. ساعت 4 امتحان قرائت بود و من برای یکبار در عمرم هم این سورهها را نخوانده بودم.
هنوز یک صفحه از یاسین را هم نخوانده بودم. با محمود در مورد پایاننامه و عروسکهایی که داشت میساخت حرف میزدم.
با سهیل رفتم کافهی کنار دانشگاه و فکر کردم الویت با مشقهای کلاس ساعت6 ست. تاریخ تئاتر و نمایش در ایران و تئاتر در ایران و نتهایم را درآوردم و شروع کردم به سرهم کردن و نظریه پردازی!
نهار خوردیم و مردد بودم کلاس ساعت 2 را بروم یا بمانم و قرآن بخوانم؟ نیوشا آمد سر میزمان و گفت چه نشسته اید که استاد می خواهد امتحان میان ترم بگیرد امروز ناغافل! با اینکه هفتهی پیش چیزی نگفته ست..
کتاب قرآن را از کیفم در نیاورده، گذاشتم همانجا بماند و جلویم دویست و اندی صفحهی نمایش در ایران بود که جز به وقت نیاز در حد یکی دو صفحه چیزی ازش نخوانده بودم.
سهیل چرت میزد و سرش یهو میافتاد روی شانهاش. محمدرضا درگیر مشقهایش بود و سرش توی نوشتههایش و من از پیشگفتار و مقدمات گذشتم و از صفحه ی 25 شروع کردم تورق کردن و تند گذر کردن از مفاهیم. نمیخواستم سوالی بپرسد که بلد نباشم..
تا ساعت 4. نمایشهای پیش از اسلام تمام شد و نمایشهای پس از اسلام و نقالی!
خانم قرآن هنوز از کلاس قبلی داشت امتحان میگرفت. ساعت 4ونیم تازه رسید به کلاس ما! منتظر بودم ساعت 5 که شد بگویم یا امتحان بگیرد زودتر ازم یا جمع کنم بروم و هفتهی بعد بیایم. همان چند نفر اول اسمم را صدا کرد و گفت " دینا" .. گفتم دنیا هستم! گفت: قبلن هم اشتباه خوانده بودم اسمت رو یا بار اوله؟
نمیدانم چه فرقی می کرد برایش. گفتم این اشتباه پیش میاد. عادیه
دوباره پرسید: نه میخواستم بدونم قبلن هم من اسمت رو اشتباه خونده بودم؟
گفتم: تا حالا اسمم رو نخونده بودید. الانم مسئلهای نیست. دینا خواهرمه..
یک جایی وسط سورهی واقعه را گفت بخوانم. بار اولم بود این آیهها را میدیدم. آرام و شمرده میخواندم که اشتباه نشود و حروف نرود در هم. چند مصرع هم از یاسین. و ساعت 5 جمع کردم و رفتم سمت گروه..
شقایق و جلال نشسته بودن و یادم آوردن بدبختی های یکشنبه و مشقهای نوشته نشده.
آخ اگر این یکشنبه هم بگذرد..
ساعت 6 استاد همه را بیرون کرد و دو به دو صدا میکرد. مینشاند رو به روی هم. باید از هم سوال میکردیم و سوال هم نمره داشت! گفتم نمیتوانم سوال بپرسم. سختم هست. گفت: پس نمره نمیگیری
مجبور شدم تجدید نظر کنم. پرسیدم فلان چیز چیست و هرچه می دانی بگو دربارهاش. که پسرک نمره بگیرد
استاد گفت سوال کلی نپرس. حداقل 3 صفحه میتونه در بارش بگه و وقتی تو می گی هرچی میدونه بگه یعنی از آب و هوا هم نوشت چون همینو می دونه مثلن، نمیتونی نمره رو ندی. پس تو نمره ی سوال را نمیگیری!
مجبور شدم باز تجدید نظر کنم. گفتم سیاه چابکیاش را از کدام نمایش ایرانی گرفته؟
استاد دستش را آورد جلو و گفت بزن قدش! آفرین. این شد سوال..
پسرک بلد نبود. دیگر خودم شده بودم شکل مبارک - خیمه شب بازی - که جواب را برسانم بهش.. نفهمید.
Posted by
Donya
at
5/27/2010
1 comments
Wednesday, May 26, 2010
برگشتم. با من بود.
نگاهی به سر تا پایم انداخت. فکر کردم بابت چاک کنار مانتو می خواهد گیر بدهد که با دست گرفته بودمش تا باز نشود و از جلوی در بگذرم.
گفت: بدنت معلومه !
احساس لخت بودن بهم دست داد. به خودم شک کردم. نگاه کردم به بلوز آستین بلند سرمهای رنگی که تنم بود و مانتوی گشاد خاکستریام. تعجب را در نگاهم خواند شاید که گفت: توی نور که میایستی تنت معلومه.
گوشهی مانتوام را گرفتم دستم و گفتم ولی اینکه پارچهاش نازک نیست. آنهم با بلوز آستین بلند سرمهای که زیرش پوشیدهام
با لحن آرامی گفت: حالا برو سر کلاست ولی دیگه این را نپوش!
رفتم گروه. استاد ک ایستاده بود و چند تا از بچهها. محمدرضا گفت: استاد، تیشرتتون قشنگه. کتتون را چرا در نمیآرید؟
گفت: اسلام به خطر میافته
گفتم: اتفاقن الان به منم گفتن مانتوم بدننماست! دیگه نباید بپوشم! و دو طرفش را گرفتم دستم از لحاظ نشان دادن گشادیاش
با تعجب نگاهم کردند. مزدک گفت: البته اگه 5نفر دیگه را جا بدی توش، اونوقت بدن نما میشه! حق دارن
Posted by
Donya
at
5/26/2010
0
comments
Tuesday, May 25, 2010
هرچند خیلی دیر
خداحافظ
گفت: خداحافظ
Posted by
Donya
at
5/25/2010
0
comments
صبح به خواب رفتم و ظهر بیدار شدم. با عجله رفتم دانشگاه. امید قرار بود جزوهی کامپیوترش را بیاورد من تیترها را ببینم از لحاظ امتحان فردا و کلاسی که فقط یک جلسه رفته بودم. در مقابل کمکش کنم تا دوره کند و سوالهایش را جواب دهم.
رسیدم سر کوچه یادم آمد گوشیم کنار بالشت جا مانده. برگشتن سختم بود. محمدرضا، امید را پیدا کرد. آموزش کامپیوتر وقت چندانی نگرفت.
با محمدرضا و سهیل نشسته بودیم همان کافهی همیشگی کنار دانشگاه. من کتاب میخواندم. محمدرضا داستانش را مینوشت. سهیل نهار میخورد.
ساعت از 5 گذشته بود که گفتم میروم خانه. سهیل گفت خانه چه خبر ست؟
خبری نبود.. شاید فکر میکردم کسی عقبم بگردد یا نگران شود. چه کسی؟ نمیدانم.. انگار وقتی در دسترس نباشی متوهم میشوی. مثل وقتهایی که موبایل آنتن ندارد و احساس میکنی هر لحظه ممکن ست تماس مهمی را از دست داده باشی و حالا پیدایت نمیکنند.
از سوپری سر کوچه خرید کردم. در این خانه یکباره همه چیز با هم تمام میشود انگار. مثل کیسه ی زباله که هر روز پر میشود و هیچ وقت نمیفهمی یک نفر آدم چطور اینهمه زباله تولید می کند وقتی بیشتر وقتها آشپزی محدود میشود به گرم کردن غذاهای مامانپز..
تخم مرغ یادم رفت بخرم.
لباسهایم را میریزم روی تخت. کولهام را هم گوشهای دیگر. خبری نیست..
Posted by
Donya
at
5/25/2010
0
comments
چشمهایم را میدزدم از نگاهش. میگوید: دوباره بگو
سکوت میکنم. اشک جمع میشود توی چشمهایش. می گوید: باز نگاه کن تو چشمهام.. خواهش میکنم دوباره بگو..
صورتش خیس میشود. می گوید: یکبار دیگه بگو..
Posted by
Donya
at
5/25/2010
0
comments
Posted by
Donya
at
5/25/2010
0
comments
Sunday, May 23, 2010
Posted by
Donya
at
5/23/2010
0
comments
Saturday, May 22, 2010
از گروه 4 نفرهی ما فقط من مانده بودم و ن.ا که تنها کار مفیدش در طول ترم رنگ کردن یک لنگه در بود. همخانه نبود. س.ز هم نمیدانم چرا امروز نیامد.
به ن.ا گفتم کمک کند در دو لنگهی سنگین را جابجا کنیم تا با میخهای ریز کتیبهی بالایش را محکم کنم. ن.ا زیر لب میگفت چه عجلهای ست حالا؟ بگذار برای بعد. هنوز درها دستگیره و چفت نداشتند و تلو تلو میخوردند. برای جابجاییاش باید خیلی مواظب میبودیم که در نرود.
بقیه ایستاده بودن به تماشا. یکی از درها باز شد و زمین خورد. یکیشان جلو نیامد کمک کند. ن.ا گفت شکست ! ت گفت: اوه! در قوس برداشته. دیگه بسته نمیشه..
میتوانستم سرم را بکوبم به دیوار. در را مایل تکیه دادم به میز و صندلی گذاشتم پشت یکی از درها. به ت گفتم: این در از قبل تاب داشت. ا.ف گفت: طفلکی دنیا! کلی حالش گرفته شد سر صبحی.
میخهای ریز را درآوردم و آرام آرام کتیبهای که گروه دیگر با یونولیت ساخته بودند را محکم کردم به چهارچوب بالایش. کم کم یک چیزی بالا میآمد تا پشت پلکهایم.
یک روزهایی بغض دارند. خسته و بیحوصلهاند..
مسئول کارگاه یادش رفته بود دستگیره بخرد برای درها. باید منتظر میشدم تا استاد بیاید. ن.ک داشت تعریف میکرد از همایش نخبگان و استعدادهای فیلان که دعوتش کرده بودند. پارچه ی سفید را پهن کرده بود روی میز کارگاه تا دامن بدوزد. 4نفر هم ایستاده بودند بالای سرش کمک می کردند الگو دربیاورد.آخرش هم مسئول کارگاه خط ساسونها را کشید و همسایهها یاری کردند تا ن.ک دامنی که اولین جلسه ی بعد از عید باید تحویل میدادیم را ببرد.
استاد آمد و ع.ک را فرستاد پی دستگیره و چفت برای پشت درها. به ج.ک و م.ق هم گفت 8سانت از پایههای میز آهنی که برای کارگاه ساخته بودند را ببرند. میز بلند بود و کسی تسلط نداشت رویش. ایستادم بیرون کارگاه به کمک. دوستان هم قدم میزدند و ن.ک درگیر کوک زدن دامن تحت نظارت استاد. چرخ خیاطیاش را هم آورده بود تا بلاخره آپولو هوا کند! استاد هم نشسته بود براش درزهای دامن را میدوخت.
ن.ا کمک کرد در را نگه دارم و دستگیرهها را پیچ کنم بهش. ع.ع و ش.ک قاب آینهای که با یونولیت درست کرده بودند را جا می دادند توی یکی از درها. آن یکی که جلسهی قبل چسبانده بودند هنوز میخ نشده بود. کارگاه نجاری انگار فقط برای من و همخانه و س.ز بود که هر میخی هم قرار بود کوبیده شود میگذاشتند برای گروه ما.
ع.ع گفت کار ما تمام شد. درها باز بود به دو طرف و زیرش پر از تکههای یونولیت و رنگ و قلمو و ... شروع کردم به جمع کردن و گفتم ع جان این درها را باید ببندم تا این گیرهها بیاید پشتش. تازه یادش افتاد بیاید کمک و زودتر جمع کند اینها را.
ت گفت: در هم که افتاده و تاب برداشته. حالا شاید گیرههای پشتش را بزنی درست شه. و شلواری که باید برای کلاس فردا تحویل میداد را کوک میزد.
گفتم: دوستان یادشون رفته اینجا کارگاه نجاری بوده. از بس سرشون به بریدن یونولیت گرم بود نفهمیدن این از همون جلسههای قبل تاب داشت و قرار بود وزنه بذاریم روش!
میخهایی که قدش اندازه ست، کوچک هستند برای این سوراخ. میخهایی که سرشان اندازهی این سوراخهاست، بلند هستند برای این چوب. توی هر سوراخ 2 تا میخ همزمان میکوبیدم که سفت شود. برای هر کدام از گیرهها 8 تا میخ لازم بود. خواستم زبانهی بالایش را وصل کنم دیدم برعکس میخ کردهام.
ا.ف با تکه چوب جای عود درست میکرد. ع.ع از مشکلی که برای انتخاب واحد ترم بعد خواهیم داشت حرف میزد که برویم از الان پیش مسئول آموزش تا بعدن مشکلی پیش نیاید. پرسید: دنیا به نظرت چه کار کنیم؟ کی بریم صحبت کنیم؟
میخ کش فایدهای نداشت. با مقار زدم زیر میخها و سعی میکردم بکشم بیرون. گفتم من الان مغزم کار نمیکنه. باید کار ِ دوباره کنم.
از ن.ا و ن.ب خواستم کمک کنند در را بگذاریم کنار دیوار. بلاخره لبخند آمد و حس خوب. به استاد گفتم: تمام شد دیگر..
استاد پرسید: کیا روی این در کار کردند؟ گفتم گروه ما در را ساخت. گروه ن.ک کتیبهی بالای در را درست کرد. گروه ع.ع هم قاب آینهها.
ت زیر لب غر میزد برویم دیگر. ما که از صبح بیکار بودیم.
Posted by
Donya
at
5/22/2010
2
comments
Friday, May 21, 2010
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
احساس نقش اول ِ فیلم مسعود کیمیایی بودگی بهم دست میده.
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
آقای همکلاسی - در کلاس 3 نفرمان به اضافهی استاد - در ادامهی حرفها در جایی که نمیدانم یه چه منظوری به اینجا رسید! فرمود: الان همه به موسوی فحش می دن و می گن قایم شده و همهی جوونها را فرستاد جلو و باعث مرگ اینهمه آدم شد. خیلی بیشتر از این هایی که اسمشون اومده کشته شدن. باید میرفت جلو، چند میلیون آدم هم پشتش بودن. نه اینکه مردم را به کشتن بده و بره واسه خودش.. و در ادامه ی حرفهایش یک سری تئوریهای بی سر و ته ارائه داد.
گفتم: اینجا نشستن و بیرون گود ایستادن و بگی لنگش کن خیلی راحته! خیلی مردی شما بفرما برو !
استاد عزیز هم با عوض کردن بحث از کتککاری احتمالی جلوگیری فرمودند.
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
می گویم: انتظار دارید خانمها را خونه نشین کنیم تا شما بتونید دانشگاه قبول شید؟ سنجش باید بر اساس سطح علمی باشه نه جنسیت!
میگوید: سر هر شغلی که قرار نیست خانمها باشن! مثلن همهجا مینویسن به خانم منشی نیازمندیم نه آقا! این به خاطر تفکر جنسیتی یه عدهست. هر چقدر هم آقایون کارشون بهتر باشه یا اصلن یه رشتههایی مناسب خانمها نیست. چرا باید خانمها سر هر شغلی باشن؟
شما که سربازی ندارید، خیالتون راحته! نشستید تو خونه درس میخونید، اونوقت ما باید به فکر سربازی باشیم.
بحث نمیکنم. فقط نمیدانم اگر سربازی اجباری نبود، آن وقت دیگر چه بهانهای پیدا میکردند امثال آقای همکلاسی و چرا داد سوی ما می آورند که نه سهمی در قانونگذاری داشتهایم و نه حق برابری در قانون .
Posted by
Donya
at
5/21/2010
1 comments
و چقدر شنیدن این صدا و گویش را عاشقم من !
Posted by
Donya
at
5/21/2010
0
comments
Wednesday, May 19, 2010
Posted by
Donya
at
5/19/2010
3
comments
Tuesday, May 18, 2010
Posted by
Donya
at
5/18/2010
1 comments
Sunday, May 16, 2010
صدای زنگ موبایل با صدای سمانه که میگفت "دنیا" درهم شده بود. گیج بودم و خسته. بدنم کوفته بود. به سختی خودم را جدا کردم از رختخواب و با چشمهای نیمه باز رسیدم به دستشویی. ساعت از 7 گذشته بود.
له و خسته و لعنت گویان به کلاس 8صبح، رسیدیم دانشگاه. چند ثانیه قبل از استاد وارد کلاس شدم. آتنا پرسید: چرا الان اومدی؟ مگه طراحی داری؟
گفتم: نه! طراحی دوخت دارم.
گفت: امروز که 4ساعت طراحی داریم.
از استاد پرسیدم ومطمئن شدم امروز خبری از خیاطی نیست! هفتهی پیش اعلام کرده این هفته 4ساعت طراحی تشکیل میشود فقط.
من که نبودم و خانم همخانه هم نشنیده بود.
برگشتم خانه. کلاس بعدیام ساعت 1 بود.
Posted by
Donya
at
5/16/2010
3
comments
با تعجب می گه: وا ! پس چرا شلوار من اندازهش درست بود؟ الگو را هم که درست درآورده بودی.
میگم: به نظرت تقصیر منه؟ اندازهها رو تو گرفتی! منکه یهو انقدر چاق نشدم.
مکث میکنه و می گه: جای زیپ را هم دوختی، انتظار داری اندازهت هم باشه؟
Posted by
Donya
at
5/16/2010
1 comments
Saturday, May 15, 2010
Wednesday, May 12, 2010
خسته شدم
وقتی مردم روی سنگ قبرم مینویسند روزهای محدودی از 365 روز ِ سال بود که از سرماخوردگی رنج نمیبرد و در انتها از سرماخوردگی جان باخت !
Posted by
Donya
at
5/12/2010
3
comments
Monday, May 3, 2010
این مرد نازنین
در راستای بحثهای زنانه مردانهی اخیر، یادم افتاد این حرفی که مانده بود از مدتها قبلتر را بنویسم و تقدیر کنم از استادی که این 4 ترم شاگردش هستم.
گرایش طراحی صحنه یکی از عجیبترین و هیجان انگیز ترین رشتههاست به نظرم. هم کارگاه چوب و نجاری و آهن و جوشکاری دارد و هم خیاطی در کنار درسهای دیگر و مهارتهای متفاوتی که برای طراحی و ساخت دکور و اجزای صحنه باید بیاموزیم.
این آقای عزیز که در نگاه اول به شدت ترسناک و با جذبه هست و همه ازش حساب میبرند، یکی از خصوصیات دوست داشتنیاش این ست که معنی برابری زن و مرد را سر کلاسهایش لمس میکنی و تفاوتی بینمان نیست.
اجازه نمیدهد به بهانه ی زن بودن از زیر کار در بروی و یا ابراز ناتوانی کنی. میگوید نمیتوانی؟ نمیخواهی یاد بگیری؟ خوشت نمیآید از کارهای سخت؟ گرایشت را عوض کن! اینجا جای غر و ناز نیست. باید خودت چیزی را که میخواهی بدست آوری. کسی دلش به حالت نمیسوزد.
کار گروهی انجام میدهیم ولی با سهم برابر. همهمان باید سنگ فرز سنگین را بگیریم دستمان و کار با اره را یاد بگیریم و میخ بکوبیم. یاد بگیریم از دستگاهها نترسیم و استفاده کنیم.
همانطور که پسرها سر کلاس خیاطی و موقع دوخت و دوز اجازه ندارند این کار را صرفن زنانه فرض کنند. جلسهی اول گفت اکثر لباسهایش را خودش میدوزد و تشویقمان کرد وقت بگذاریم، با حوصله و علاقه یاد بگیریم و لذت ببریم.
Posted by
Donya
at
5/03/2010
1 comments
از هفتهی پیش یکباره با مریضیام و آنتیبیوتیکها کلی جوش روی صورتم نمایان شد با مرکزیت محوری جوش بزرگی در پیشانی.
حالا این ابروهای نامرتب و جوشها احساس خوبی ندارد. خانم همخانه هم که هر از گاهی یادآور این موضوع می شوند که دخترجان کمی خجالت بکش. برو آرایشگاه و خودش هم که جایی را در این شهر سراغ نداشت.
امروز خیس از باران با محمدرضا رفتم نهار بخوریم. همان کافهی همیشگی که پر از دانشجوست و ظهرها جای سوزن انداختن نیست. سر یکی از میزها 3 تا دختر نشسته بودند. اجازه گرفتیم و نشستیم. محمدرضا رفت غذا سفارش بدهد. باران از بین موهایم میچکید و صورتم خیس بود. یکی از دخترها پرسید: بارون شدیده؟ حسابی خیس شدی.
میگویم: ریز ریز می باره ولی به شدت..
رو کرد به دوستش و گفت: ببین چقدر خوشگله با اینکه هیچ آرایشی هم نداره.
دوستش گفت: آره. با کمی آرایش خیلی خوشگلتر میشی. و دخترها با سر تایید کردند.
لبخند زدم و تشکر کردم ازشان.
این وقتهایی که رضایتی از ظاهرت نداری، انگار که منتظر باشی یکی بدون اجبار و تعارفات همیشگی و یا قصد دلداری دارن یادآوری کند بد نیستی و همین خوب ست.
Posted by
Donya
at
5/03/2010
1 comments
Sunday, May 2, 2010
نفس عمیق
شنبه و یکشنبه که میگذرد انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده. انگار که بقیهی هفته با وجود کلاسهای باقیمانده دیگر اهمیتی ندارد و تعطیلات ست تا جمعه که دوباره غم شنبه و یکشنبه میآورد همراهش..
Posted by
Donya
at
5/02/2010
1 comments
من بودم و صندلیهای خالی! رفتم دفتر گروه معارف. گفتند کلاس وصایا کلن به اتمام رسیده.
Posted by
Donya
at
5/02/2010
1 comments
Saturday, May 1, 2010
گفتم من اگر جای یکی از این رانندهها باشم فحش میدهم به آدمی که از زیر پل رد میشود. آخرش هم اگر تصادف کند کسی نمیگوید تقصر عابر احمق ست. از نظر قانون راننده مقصر ست.. باز نتیجه نداد.
دیگر نه چانه میزنیم و نه بحث میکنیم و نه قیافهای در هم میرود. از دانشگاه خارج میشویم. راهمان جدا میشود و آنور خیابان بهم میرسیم. سوار تاکسی میشویم و برمیگردیم خانه.
Posted by
Donya
at
5/01/2010
1 comments
میپرسد: خب تو چه کار میکنی؟ میگویم: اون موقع هم من مهمون هستم. میام بهتون سر میزنم..
Posted by
Donya
at
5/01/2010
0
comments
Thursday, April 29, 2010
و نان داغ را داد دستم.
Posted by
Donya
at
4/29/2010
2
comments
Tuesday, April 27, 2010
میگه: دنیا جان چون مریضی!
میگم: مرسی اینو یادآوری کردی!
میگه: خواهش میکنم. اینو هی فراموش میکنی.. انتظارات بیجا داری از خودت.
Posted by
Donya
at
4/27/2010
2
comments
Friday, April 23, 2010
فرض میکنم خوبم
حرف نمیزنم. نکه حرفی نباشد. دلم نمیخواهد ناله کنم و غر بزنم..
با تنهایی تیمار میکنم.
Posted by
Donya
at
4/23/2010
Posted by
Donya
at
4/23/2010
Tuesday, April 20, 2010
رفتم امورمشترکین، گفت اینجا فقط تلفن وصل میکنیم، برای گرفتن قبض باید بروی یک خیابان آنورتر.. یکی از این دفاتر پستی همه کاره پیدا کردم و به خانوم خستهای که پشت میز نشسته بود گفتم برای گرفتن قبض تلفن ثابت آمدهام. زن اشارهای به روبرو کرد. دستش را به سمت پیشانیاش برد و سرش را گذاشت روی میز. برگشتم به جهتی که زن اشاره کرده بود، قسمت فروش موبایل بود. برگشتم بپرسم اینجا یعنی؟ اینجا که موبایل فروشیست بیشتر ولی پیشانی زن چسبیده بود به میز و دستش را حلقه کرده بود روی سرش.. با شک و تردید رفتم سراغ آقای موبایل فروش و برایم قبض تلفن صادر کرد. قبض را گرفتم دستم و دنبال بانکی همان حوالی.. جلوی خودپرداز بانک صف بود. سرک کشیدم داخل بانک، پرنده پر نمیزد. خوشحال و خندان قبض را گذاشتم روی پیشخوان. خانم بانکی گفت باید بروی امور مشترکین ما قبض تحویل نمیگیریم. پرسیدم کجا؟ آدرس داد کنار داروخانه..
از این طرف میدان به آن طرف رفتم.. از این دفاتر همه کاره بود که از خدمات پستی و دریافت قبوض و صدور قبض و کافینت داشت تا فروش موبایل و تعمیرات! از خانومی که در صف بود پرسیدم قبض تلفن را باید اینجا پرداخت کرد؟ گفت آره و قبض را از دستم گرفت و گذاشت توی نوبت..
کمی ایستادم و به این فکر بودم راه حل بهتری پیدا کنم.. دوباره از خانومی که در صف بود خواستم قبض را بدهد تا بروم.. خیابان را طی کردم به امید یافتن یکی از این عابربانکهای خلوت و بدون صف.
در کمال تعجب هم خودپرداز سالم بود، هم آدمی دور و برش پیدا نمیشد. شناسه پرداخت و اطلاعات روی قبض را وارد کردم با شادی در دل که بلاخره موفق شدم و چه راحت بود و خوب و عالی..
روی صفحه شناسه پرداخت و شمارهی قبض و مبلغ آمد که اگر درست ست تایید کنید جهت مرحلهی نهایی و پرداخت! و رقم سیونه هزار و اندی را نشان میداد. دوباره چک کردم درست بود. همهی عددها با روی قبض همخوانی میکرد ولی تا جایی که یادم بود وقتی من قبض گرفتم 4هزارتومان بود نه 39هزار تومان! چرا یهو زیاد شد اینهمه؟
واضح و مبرهن بود که این قبض تلفن من نبود و اسم صاحب خط و شمارهی تلفن هم فرق میکرد! کلید انصراف را فشردم و دوباره برگشتم سمت امورمشترکین. یکی در صف دنبال قبض تلفنش میگشت! عذرخواهی کردم و قبض را پس دادم و قبض خودم را پیدا کردم.. چند نفر مانده بود.. دیگر نای رفت و آمد نداشتم. ایستادم در انتظار
Posted by
Donya
at
4/20/2010
1 comments
Sunday, April 18, 2010
Posted by
Donya
at
4/18/2010
4
comments
Saturday, April 17, 2010
Posted by
Donya
at
4/17/2010
0
comments
Thursday, April 15, 2010
Tuesday, April 13, 2010
Posted by
Donya
at
4/13/2010
0
comments
هرقدر صدا میزدم "سمانه" ، دوستم برنمیگشت و توجهی به من نداشت. پشت به من ایستاده بود و انگار صدایم را نمیشنید..
صبح که بیدار شدم، یادم افتاد او که "مینا" بود. بیدلیل نبود هیچ توجهی نمیکرد!
Posted by
Donya
at
4/13/2010
0
comments
Monday, April 12, 2010
گفتم: این 2 روز را برویم سفر.. کسی جدی نگرفت. دلم نمیخواست تنها بمانم اینجا. بعد قصد کردم کتاب بخوانم و فیلم ببینم، نشد.
پنجشنبه صبح بار سفر بستم به سوی 3ساعتی آنورتر! از یک بعدازظهر کوتاه تابستانی خیلی گذشته بود و لحظههای بودن ِ آزاده غنیمت. آشنایی با بنفشه و ماهان و مهسا و پونه و دیدن امیراحمد بعد از مدتها..
پیکنیک زنانهی روز جمعه و دیدن یک آشنای قدیمی که همیشه فقط اسمش را دیده بودی و گهگداری خوانندهی نوشتههایش و صبا.. و دوستیهای تازه..
آزاده بانو در نقش راهنما و کشف جاهای هیجان انگیز زیبا و یک نهار دلانگیز و به یاد ماندنی..
Posted by
Donya
at
4/12/2010
2
comments
Sunday, April 11, 2010
از امروز
1.
بعد از دو روز عالی و یک سفر فشردهی هیجان انگیز، کلاس 8صبح فقط رنج مضاعف ست..
اتفاق خوب امروز این بود که بعد از یک ترم و اندی، دوباره استاد مرا دید!
انگار تا الان قهر بوده باشد. خیلی بد بود این حس ندیده شدن وقتی که تا
قبلش شاگرد خوبش محسوب میشدی. آدم را به سکوت شدن و اعتماد به نفسی که
کم میشد سوق میداد. امروز سر کارگاه نجاری، گفت: کارت خوبه اما باید
فرز تر باشی. کندیات بیدلیل هم نیست، فکر میکنی رو کارت و این خیلی
خوبه ولی سعی کن فرز تر باشی!
2.
قرار نبود این یکشنبه کلاس طراحی و دوخت داشته باشیم ولی برنامه عوض شد.
من به حساب اینکه تا هفتهی بعد خیلی وقت هست هی دوخت و دوز را انداختم
عقب ولی امروز دیگر راه گریزی نبود. باید تا کلاس 8صبح فردا آمادهاش می
کردم.
از بعدازظهر تا یک ساعتی بعد از نیمهشب با نظارت سمانه و همکاری نوید در
کشف چرخ خیاطی مامان از لحاظ روش پیچیدهی سوزن نخ کردن، بلاخره موفق شدم
دامن بدوزم! الان آدم قابل افتخاری هستم با یک دامن فون سرخابی بسیار
خوشرنگ و دلبر.
3.
اگر این کلاسهای 8صبح ِ سخت اجازه دهند مینویسم از لحظههای خوب آخر هفته..
Posted by
Donya
at
4/11/2010
3
comments
Thursday, April 8, 2010
گواهینامه را دادم و چند قدم برگشت عقب تا شماره پلاک را بنویسد. سرش را برگرداند سمت من و گفت: شما بفرمایید بشینید تو ماشین. براتون میارم.
نشستم و منتظر ماندم. کمی بعد آمد و گفت: بفرمایید خانوم!
تشکر کردم. قبض جریمه و گواهینامه ام را گرفتم..
و بدین گونه با عزت و احترام فراوان 20هزار تومان جریمه از لحاظ سرعت غیرمجاز تقدیمم کردن..
Posted by
Donya
at
4/08/2010
4
comments
Wednesday, April 7, 2010
گفتم اگه ایرادی نداره من دیگه سر کلاستون نیام چون اینا رو بلدم.
گفت: امتحان مثل بقیه برگزار میشه و گفتم ایرادی نداره. حتا میتونم الان امتحان بدم!
بعدش هم اسمم را پرسید و گفت برو
و بدون گونه از آشنایی با کامپیوتر خودم را خلاص کردم تا وقت امتحان پایان ترم :دی
Posted by
Donya
at
4/07/2010
1 comments
Tuesday, April 6, 2010
گفتم مگه برسه نمیآرید خونه؟ گفت چرا.. حالا هفتهی بعد یه سر بزن..
انگار که بیکار باشم هی هر هفته بروم به آقایان پستی سلام کنم و برگردم.
برگشتم خانه. دوش گرفتم و بعد از هفتهها نگاهی به دفترم کردم. از خلال جزوهام لیست وسیلههای مورد نیاز را نوشتم. یادم بود استاد توضیح دادم بود " وِرکر " چیست ولی هیچی ننوشته بودم جلوی اسمش. فقط میدانستم سیاه و سفید باید بخرم.
از روی لیستم خواستم یکی یکی برای آقای فروشنده بخوانم که چه میخواهم. گفتم زیپ.. پرسید مخفی یا معمولی؟ نفهمیدم الان کدام بهتر ست یا بدرد میخورد؟ پرسید برای چی میخوای استفاده کنی؟ گفتم: دامن
بعد لیستم را از دستم گرفت.. یکی یکی وسیلهها را جمع کرد و گذاشت روی میزش و با خودکار آبی روی لیست خط کشید.
احساس خنگی مفرطی پیدا کرده بودم. آقای فروشنده هم نمیدانست ورکر چیست و منم هیچ توضیحی نداشتم برایش.
یک مداد هم گذاشت بین وسیلهها. گفت صابون خیاطی ست.. قیافهی وسیلهها هم با تصور من فرق میکرد.
کاغذ الگو هم دیگر آن کاغذهای قهوهای زرد نبود. کاغذ کاهی تحویلم داد و منم همینجوری گرفتم.. از مغازه آمدم بیرون از خودم پرسیدم چرا این را خریدم وقتی خودم یک کیلو کاغذ کاهی دارم خانه؟
خیاطی انقدر برایم پیچیده شده که هنوز جرأت پیدا نکردهام همان دامنی که استاد یه سرعت برید و دوخت را خودم بدوزم. تازه با این پارچهی سرخابی خوشرنگ وسوسه انگیزی که مامان خریده..
یکهو شد ساعت 6:50 و من 5دقیقه قبلترش نوبت آرایشگاه داشتم و خوبیش این ست که یک خیابان فاصلهست فقط. آرزو گفت: از حال رفت ! و اشکهایی که از گوشهی چشمم سر خرده بود را با پنبهای که دستش بود پاک کرد. چشمهایم دیگر باز نمی شد. اینجور وقتهاست که آدم هیچ احساس ناراحتی از بابت ابروهای خالیاش ندارد و فقط ثانیه شماری می کند برای خلاص شدن از اینجا !
آزاد که شدم احساس کردم باید به خودم جایزه بدهم و چه چیزی بهتر از شیرینی کوکی؟ برگشتم خانه چای دم کردم و خودم را مهمان کردم به چای تازه دم و شرینی
لباسهایم مانده روی هم.. خوب ست قبل از اینکه بیایم سمانه یک لیست از مواد و مایحتاج مورد نیاز را نوشته بود که خیالم کمی راحت باشد که وقت زیادی لازم نیست برای جمع و جور کردن..
Posted by
Donya
at
4/06/2010
1 comments
Posted by
Donya
at
4/06/2010
0
comments
Monday, April 5, 2010
گفتم: برعکس مامان من.. بابا و مامان راضیای داشتم اگه مثل تو بودم
Posted by
Donya
at
4/05/2010
2
comments
Saturday, April 3, 2010
13
بیدارباش صبح با صدای مهمانها و آدمهایی که کم کم از راه رسیدند
رقص و بالا پایین پریدنها توی خانه. معاشرت از روی بالکن با همسایهها از طریق سوت و دست و قر تا وقت نهار
برای اولین بار بود اکثر همسایهها حضور داشتند حتا یکی، دو تا از خانوادههایی که از زمان ساخت ویلاها خبری ازشان نبود
ادامهی قر و قمبیلها توی کوچه تا وقت چای بعدازظهر
چای و شیرینی و شکلات و ای قشنگتر از پریا
همسایهی روبرویی هی پیغام و داد و هوار و تا خانهی ما آمدن که جمع کنید بیایید مهمانی پیش ما و تجمع در و همسایه - همه از دوستان بابا هستن و آشنایان قدیمی - در خانهی آقای شین
نیم ساعتی مهمانی و ترک آنجا به علت سیستم صوتی نامناسب. برگشت به خانه و سیه چومه تی قشنگی والا جای حرف نره و عضب لاکوی
و کوچ تعدادی از همسایهها به خانهی ما و ادامهی رقص و آواز
غروب و کمی پیادهروی و مراسم سبزه گرهزنی
خانه و آواز و رقص و سوت و دست.. و ما که پایداریم همچنان !
شام زودهنگام و مهمانهایی که کم کم رفتند. جمع و جور کردن و بستن کولهها و شال و کلاه کردن و برگشت به خانه..
Posted by
Donya
at
4/03/2010
5
comments
دوازدهم فروردین
روی مبل دراز کشیده بودم و تا صدایم میزدند چشمهایم را میبستم و می گفتم: " من خوابم" .. جارو که روشن شد دیگر صدا به صدا نمیرسید. یکی از بالا داد می زد، یکی پلهها را بالا، پایین میرفت. اینجا خواب به چشم نمیآمد.. جوراب و شال و دوربین و سوئیچ را گرفتم دستم. به بابا گفتم: من رفتم. خدافظ
تا مامان سرش به تمیزکردن خانه گرم بود تا قبل از رسیدن مهمانها گرد و خاک را بتکاند از خانه، جادهی خاکی را طی کردم و از نگاهها دور شدم..
به دوراهی رسیدم که سمت راست مرکز شهر را نشان میدهد و سمت چپ اسم تازهای.. هرجادهای که نرفته بودم تا حال، مقصد بعدیام را مشخص میکرد. نور خورشید کم کم جایش را به مه می داد.. جاده محو میشد و نه پشت سر معلوم بود نه راه زیادی از روبرو.. تا رسیدم به رودخانه و مه اجاره نمیداد آنطرفتر دیده شود.. برگشتم و دوباره رسیدم به نور و جادههای جدید..
یادم آمد چقدر دلم تنگ شده بود برای این وقتهایی که بیمقصد جادهها را طی میکردم و این تنهایی..
Posted by
Donya
at
4/03/2010
0
comments
Thursday, April 1, 2010
مامان میگوید: چه دلت هم بخواد .. هر هفته پنجشنبه میاومدیم آبادان با دخترهای خاله میرفتیم باشگاه نفت. دور هم جمع میشدیم.. سینما و شام و ..
حرفهایش آه دارد و حسرت.. روزگار خوشی که در 17 - 18 سالگیاش تمام شد. سکوت میشود و مادری که انگار در ذهنش خاطره شخم میزند.
بابا میگوید: خدا لعنتشون کنه.. همه خوشیهامون را نابود کردن. چه شهری بود اینجا.. فقط ببین یه سانت به این جاده اضافه نشده. هرچی زمان شاه بوده، همینه..
انگار فرقی نمیکند ماه بعد بیایی اینجا یا سال بعد یا بعد از سالها.. از وقتی یادم هست خیابانی که به خانهی خاله منتهی میشد آسفالت درب و داغانی داشت و کوچهای با چالههای ریز و درشت.. رویا می گفت: خرمشهر، شهر مردههاست با آدمهای افسرده
جاده پر ست از اتوبوسهای راهیان نور.. عدهای در حال ترک شهر و گروههای جدید در حال آمدن.. انگار که خرمشهر و اطرافش را با قشر نازکی از مواد مومیایی کرده باشند برای این اتوبوسهایی که دنبال نور آمدهاند به شهری که دیگر بجای "خرم" بودن، اسم "کربلا" گذاشتهاند رویش با توفان گرد و خاکی که گاه و بیگاه فضا را پر میکند.. بزرگترین موزه را اینجا میشود پیدا کرد به وسعت تمام شهر و جادههای اطرافش با ردپای جنگ و خرابی که کسی نخواسته پاکش کنه و با جدیت تمام حفظ شده..
بابا نگاه میکند به عکسهای بزرگ شهدا که خیابان ها را پر کرده و با تأسف سر تکان می دهد. میگوید: زندگی شما رفت و آخرش فقط یک عکس ماند و دکانی که اینها باز کردند کنارش..
Posted by
Donya
at
4/01/2010
4
comments

