Sunday, June 6, 2010

آرام شدم؟
بعد از چند سال برای بار دوم مرا می‌دید. قیافه‌ی ف یادم نبود. الف گفت یادت هست چند سال پیش که آمده‌بودید خانه‌ام یکی از دوستانم هم بود؟
گفتم : یادمه غیر از ما، یه نفر دیگه هم بود ولی قیافه اش یادم نمونده..
اشاره کرد به ف و گفت: خب ایشون هستند.
ف گفت: نسبت به بار قبلی که دیدمت خیلی آروم شدی.
الف خندید و گفت: متاسفانه یا خوشبختانه بزرگتر شده.
گفتم همه‌ی امروز دانشگاه بودم. یه مقدارش مال خستگی هم هست..

صبح روز بعد استاد ص کتابش را داد دستم که بروم کپی بگیرم. کلاس تک نفره با حضور من تشکیل شده بود. گفت: آرامش عجیبی داری دنیا! خیلی ساکتی..

کی به این آدم جدید تبدیل شدم؟

Wednesday, June 2, 2010

بهایش چند؟

هوا دم داشت. شب بود دیگر.. حرکت قطره‌های عرق را روی تنم احساس می کردم. شال روی سرم را از زیر گلو آزاد‌تر کردم تا کمتر بچسبد به گردنم.
دلم می خواست از این گرما خلاص شوم. دستم رفت سمت دکمه‌های مانتو.. قبل از اینکه دکمه‌ی اولی باز شود، مکث کردم و دستم را آوردم پایین. نگاهم افتاد به آدم‌ها و خیابان..
فکر کردم حالا که همه چیز پولی ست و بابت هرچیزی قرار ست جریمه شویم، حداقل مانتوام را در بیاورم و خنکی هوای آزاد را روی پوستم احساس کنم و اجازه دهم باد میان موهایم بپیچد.
بعد هزینه‌ی این لحظه را پرداخت کنم به جیب آقایان.

Monday, May 31, 2010

آدم بلوز سفید را با شلوار صورتی توی تشت پر آب نمی‌اندازد تا لکه‌های گچ ِ رویش بخیسد.
آدم اگر بلوز سفید و شلوار صورتی را توی تشت پر از آب انداخت، بعد از دو روز نباید تازه یادش بیفتد که بلوز سفید، رنگ صورتی یواشی به خودش بگیرد و دیگر سفید نباشد..

وازلین خانه مانده بود. قرار نبود ماسک درست کنیم دیگر.. سمانه بعدازظهر زنگ زد که حرکت کرده و هنوز ماسکش را نساخته. فکر می‌کردم تا قبل از اینکه برسد کارهایم تمام می‌شود. گفتم بیا خانه‌ی شقایق. نمی‌توانست. قرار شد ما درست کنیم برایش.
شقایق با کرم مرطوب کننده صورتم را چرب کرده بود. احساس کردم مژه‌هایم چسبیده. برعکس دفعات قبل که راحت ماسک از صورتم جدا می‌شد، این بار سخت بود. ترسیدم مژه‌هایم گیر کرده باشد بین گچ. ترسیدم بماند همانجا. شقایق با تلفنی که مثل خروس بی‌محل یکباره زنگ خورده بود، حرف می‌زد و من تقلا می‌کردم با چشم‌های بسته ماسک را جدا کنم از صورتم..
ترسیدم مژه‌ها جدا نشود. پلک‌ها را باز و بسته کردم و تکه‌های ریز گچ فرو رفت داخل چشم‌..

Sunday, May 30, 2010

دیروز ظهر برگشتم از دانشگاه. خانه را که انگار بمب ترکیده بود وسطش، تمیز کردم. کمی طراحی و رنگ‌بازی کردم و کوله بر پشت و دست در جیب رفتم خانه‌ی شقایق اینا برای درست کردن روی ماسک‌هایمان.
رفتیم خرید و از این خرازی به آن یکی و مطبوعاتی و لوازم ساختمانی و ...
ساعت 10 شب با خرده ریزهایی که از هر گوشه‌ی شهر خریده بودیم برگشتیم خانه..
ساعت 7 صبح بدون اینکه لحظه‌ای دراز کشیده باشیم یا فرصت پلک زدن داشته باشیم از شقایق خداحافظی کردم و برگشتم خانه تا دیدار دوباره سر کلاس 8صبح. مقنعه سر کردم. یک لیوان نسکافه خوردم و طراحی‌هایم را جمع کردم و رفتم سر کلاس..
ساعت 4بعدازظهر. من بودم و شقایق با تحته شستی‌هایمان و ماسک‌ها و کوله‌های سنگین و ژوژمان‌هایی که تمام شد.
همین بود? این یکشنبه‌ی لعنتی هم گذشت..
و حداقل 36 ساعتی که از بیداری می‌گذرد.

Saturday, May 29, 2010

و همانا بدخوابی، بدتر از بی‌خوابی ست

آدمی هستم که تا صبح مورد تجاوز پشه‌ها قرار گرفته و خواب بر او حرام شده چون یادش رفته بود پنجره‌ای که توری ندارد را ببندد و این بهای گزافی برای این فراموش ساده بود..
لعنت بر این پشه‌های بی‌خانمان که جای بهتری جز کنار گوش تو و روی بدنت پیدا نمی‌کنند..


از درست کردن ماسک شروع کردیم. چشم‌هایم را بستم و آرام آرام وازلین را پخش کردند روی صورتم. خیسی باند گچی را روی صورتم حس می‌کردم. لایه‌ی اول، دوم، سوم.. دوباره از اول..
افتادم به تقلا. لایه ی دوم را برداشتند و دوباره گذاشتند. راه تنفسم را داشتند می‌بستند. نجاتم دادند. یک قطره آب حرکت کرد از روی صورتم و از فاصله‌ی زیر بینی نفوذ کرد روی پوستم. دماغم به خارش افتاده بود. صبوری می‌کردم و جلال و شقایق روی باند‌ها دست می‌کشیدند تا یک‌دست شود و حفره‌ها را با گچ می‌پوشاندند.
صورتم را تکان دادم و ماسک گچی کنده شد. شقایق دستم را گرفت و کورمال تا دستشویی رفتم. از تمام منافذ صورتم وازلین بیرون می‌زد. چشم‌هایم را لحظه‌ای باز کردم و گچ و چربی حمله برد. چشم‌ها را بستم و جلال با لیف افتاد بود به جان صورتم تا چربی را پاک کند. در حد باز کردن چشم‌ها و دهان، صورتم تمیز شد.
شقایق راضی نبود از ماسک. گفتم تا صورتم چرب ست می خواهی دوباره بسازی؟
این‌بار دراز کشیدم. شقایق گفت اینجوری بهتر ست. از لای موهایم گچ بیرون می‌ریخت. دوباره وازلین مالی را شروع کردند. این‌بار از زیر چشم‌ها. یک ماسک نیمه، بدون چشم و از بالای بینی.. حرکت دست‌هایشان را از فاصله‌ی نزدیک روی صورتم می‌دیدم. با دهان بسته و صورتی که زیر قشر گچ فرو می‌رفت. نباید می‌خندیدم، چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم. خرده‌های گچ انگار پشت پلک‌ها منتظر مانده بود. به مرز کوری می رفتم ولی تحمل باید..
باز با چشم‌های بسته راه دستشویی را پیدا کردم..

Friday, May 28, 2010

نوشته‌ام را دوباره خواندم، دیدم نوشته‌ام دینا و مینا
همیشه دینا، مینا بوده‌اند. با یک مکث کوتاه بینش.
"و" ندارد. گاهی کسی پیدا می‌شد که متذکر شود مگر این دو تا اسم نیست؟ و توضیح دهم یک ویرگول بینشان ست. دینا، مینا می‌باشد!

هفتمین روز خرداد

دلم می‌خواست امروز خونه بودم، هممون خونه بودیم. با هم
مثل سال گذشته و سال‌های قبل..
ساعت از 1 گذشته بود، اس‌ام‌اس فرستادم برای دینا و مینا.. چند ساعت دیگه هم باید زنگ بزنم برای تبریک تولد.. ×
حالا در 3 شهر زندگی می‌کنیم. دخترا یه سال دیگه بزرگ شدن و من دلم بیشتر تنگ شده برای بودنشون

× دوقلو نیستن. فقط روز تولدشون یکی‌ست

Thursday, May 27, 2010

دستم آرام خزید کنار بالشتم.. صدای گوشی را خفه کردم. ساعت 10 بود. فکر کردم وقت هست هنوز..
از ساعت11 تا حوالی 1 و نیم، استاد می‌خواست بی‌وقفه حرف بزند. تازه اگر مثل هفته‌ی قبل تا ساعت 3 نگهمان نمی‌داشت.
پتو را کشیدم تا زیر چانه‌ام و با چشم‌های بسته به هرچه از اول ترم سر این کلاس یاد گرفته بودم، فکر کردم..
گفته بود روی طراحی صحنه‌ی یکی از فیلم‌ها کار کنیم. انجام داده بودیم؟ نچ. ازمان کار خواسته بود؟ نچ
گیر فضا بودیم و چه آن وقت؟ از این‌ور پریده بودیم آن‌ور و هیچ چیزی هم دستگیرمان نشده بود. یکی بیایید جمع‌بندی کند اینهمه ساعت حرف را !
فقط حرف بود و کلمه با کمتر از یک صفحه یادداشت و نت برداری.
فیلم دیده بودیم از تکنولوژی عهد بوق که یک زمانی پیشرفته بود و حالا عادی ! با یکی، دو تا کنسرت موسیقی. این قسمتش خوب بود.
تقریبن هیچ بازده‌ی مثبتی حضور در کلاس و این جلسات نداشت که بفهمم چه یاد گرفتیم حالا که رسیدیم به ته ترم.
از این پهلو به آن پهلو شدم..
موبایلم زنگ خورد. شماره ی ناشناس.. صدایش را قطع کردم و دوباره به خواب رفتم.

چهارشنبه، روز شلوغی بود. صبح بود که خوابم برد و ساعت 9صبح مرگ می‌خواستم ولی بیداری نه! به سختی خودم را کندم از زمین که همینجا گوشه‌ی هال روی فرش خودم را مچاله کرده بودم زیر پتو..
یک لیوان شیر خوردم. کیسه ی زباله را از سطل دستشویی و آشپزخانه در آوردم و انداختم در یک کیسه ی بزرگتر و گره زدم. گذاشتم جلوی در که یادم باشد ببرم - شب که برگشتم خانه دیدم جا مانده همانجا - کتانی‌های قرمزم را پوشیدم و کوله‌ی سرمه‌ای را انداختم پشتم و به سرعت خودم را رساندم سر خیابان.
عینکم جا مانده بود و نور چشمانم را اذیت می‌کرد و بی‌خوابی بدتر از آن.
کلاس تقسیم به 2 گروه شد و خوشبختانه من گروه اول بودم. استاد اولش گفت هر کس کاغذی بردارد و نظرش را در باب کلاس و خودش بنویسد بدون اسم و راحت انتقاد کند تا بعد امتحان را شروع کند. چیزی برای نوشتن نداشتم. یک جلسه سر کلاس رفته بودم و صلاحیتی برای نظر دادن و انتقاد نداشتم. با بی حوصلگی منتظر ماندم تا نظرنویسی دوستان تمام شود. از سوال اول تا وقت خلاصی یک ساعتی طول کشید. سوال‌ها را یک به یک می‌گفت و برای هر کدام وقت جداگانه محاسبه می‌کرد. جای فرار نداشت. سوال‌ها آسان بود ولی احمقانه بود که بین این 18 نفر فقط من و یکی دیگر 15 نمره‌ی کامل را گرفتیم و چند نفری تا مرز افتادن رفتن و قبولی‌شان حالا بستگی به 5نمره‌ی امتحان کتبی دارد. جمع کردم و پله‌ها را سریع برگشتم پایین.
عالیه جلوی کارگاه با سنگ فرز درگیر بود. باز نمی شد تا صفحه اش را عوض کند. نشستم در کارگاه دکور تا قرآن بخوانم. ساعت 4 امتحان قرائت بود و من برای یک‌بار در عمرم هم این سوره‌ها را نخوانده بودم.
هنوز یک صفحه از یاسین را هم نخوانده بودم. با محمود در مورد پایان‌نامه و عروسک‌هایی که داشت می‌ساخت حرف می‌زدم.
با سهیل رفتم کافه‌ی کنار دانشگاه و فکر کردم الویت با مشق‌های کلاس ساعت6 ست. تاریخ تئاتر و نمایش در ایران و تئاتر در ایران و نت‌هایم را درآوردم و شروع کردم به سرهم کردن و نظریه پردازی!
نهار خوردیم و مردد بودم کلاس ساعت 2 را بروم یا بمانم و قرآن بخوانم؟ نیوشا آمد سر میزمان و گفت چه نشسته اید که استاد می خواهد امتحان میان ترم بگیرد امروز ناغافل! با اینکه هفته‌ی پیش چیزی نگفته ست..
کتاب قرآن را از کیفم در نیاورده، گذاشتم همانجا بماند و جلویم دویست و اندی صفحه‌ی نمایش در ایران بود که جز به وقت نیاز در حد یکی دو صفحه چیزی ازش نخوانده بودم.
سهیل چرت می‌زد و سرش یهو می‌افتاد روی شانه‌اش. محمدرضا درگیر مشق‌هایش بود و سرش توی نوشته‌هایش و من از پیشگفتار و مقدمات گذشتم و از صفحه ی 25 شروع کردم تورق کردن و تند گذر کردن از مفاهیم. نمی‌خواستم سوالی بپرسد که بلد نباشم..
تا ساعت 4. نمایش‌های پیش از اسلام تمام شد و نمایش‌های پس از اسلام و نقالی!
خانم قرآن هنوز از کلاس قبلی داشت امتحان می‌گرفت. ساعت 4ونیم تازه رسید به کلاس ما! منتظر بودم ساعت 5 که شد بگویم یا امتحان بگیرد زودتر ازم یا جمع کنم بروم و هفته‌ی بعد بیایم. همان چند نفر اول اسمم را صدا کرد و گفت " دینا" .. گفتم دنیا هستم! گفت: قبلن هم اشتباه خوانده بودم اسمت رو یا بار اوله؟
نمی‌دانم چه فرقی می کرد برایش. گفتم این اشتباه پیش میاد. عادیه
دوباره پرسید: نه می‌خواستم بدونم قبلن هم من اسمت رو اشتباه خونده بودم؟
گفتم: تا حالا اسمم رو نخونده بودید. الانم مسئله‌ای نیست. دینا خواهرمه..
یک جایی وسط سوره‌ی واقعه را گفت بخوانم. بار اولم بود این آیه‌ها را می‌دیدم. آرام و شمرده می‌خواندم که اشتباه نشود و حروف نرود در هم. چند مصرع هم از یاسین. و ساعت 5 جمع کردم و رفتم سمت گروه..
شقایق و جلال نشسته بودن و یادم آوردن بدبختی های یکشنبه و مشق‌های نوشته نشده.
آخ اگر این یکشنبه هم بگذرد..
ساعت 6 استاد همه را بیرون کرد و دو به دو صدا می‌کرد. می‌نشاند رو به روی هم. باید از هم سوال می‌کردیم و سوال هم نمره داشت! گفتم نمی‌توانم سوال بپرسم. سختم هست. گفت: پس نمره نمی‌گیری
مجبور شدم تجدید نظر کنم. پرسیدم فلان چیز چیست و هرچه می دانی بگو درباره‌اش. که پسرک نمره بگیرد
استاد گفت سوال کلی نپرس. حداقل 3 صفحه می‌تونه در بارش بگه و وقتی تو می گی هرچی می‌دونه بگه یعنی از آب و هوا هم نوشت چون همینو می دونه مثلن، نمی‌تونی نمره رو ندی. پس تو نمره ی سوال را نمی‌گیری!
مجبور شدم باز تجدید نظر کنم. گفتم سیاه چابکی‌اش را از کدام نمایش ایرانی گرفته؟
استاد دستش را آورد جلو و گفت بزن قدش! آفرین. این شد سوال..
پسرک بلد نبود. دیگر خودم شده بودم شکل مبارک - خیمه شب بازی - که جواب را برسانم بهش.. نفهمید.

Wednesday, May 26, 2010

از جلوی ورودی گذشتم، یکی از پشت سر گفت: خانوم
برگشتم. با من بود.
نگاهی به سر تا پایم انداخت. فکر کردم بابت چاک کنار مانتو می خواهد گیر بدهد که با دست گرفته بودمش تا باز نشود و از جلوی در بگذرم.
گفت: بدنت معلومه !
احساس لخت بودن بهم دست داد. به خودم شک کردم. نگاه کردم به بلوز آستین بلند سرمه‌ای رنگی که تنم بود و مانتوی گشاد خاکستری‌ام. تعجب را در نگاهم خواند شاید که گفت: توی نور که می‌ایستی تنت معلومه.
گوشه‌ی مانتوام را گرفتم دستم و گفتم ولی اینکه پارچه‌اش نازک نیست. آن‌هم با بلوز آستین بلند سرمه‌ای که زیرش پوشیده‌ام
با لحن آرامی گفت: حالا برو سر کلاست ولی دیگه این را نپوش!

رفتم گروه. استاد ک ایستاده بود و چند تا از بچه‌ها. محمدرضا گفت: استاد، تی‌شرتتون قشنگه. کت‌تون را چرا در نمی‌آرید؟
گفت: اسلام به خطر می‌افته
گفتم: اتفاقن الان به منم گفتن مانتوم بدن‌نماست! دیگه نباید بپوشم! و دو طرفش را گرفتم دستم از لحاظ نشان دادن گشادی‌اش
با تعجب نگاهم کردند. مزدک گفت: البته اگه 5نفر دیگه را جا بدی توش، اونوقت بدن نما می‌شه! حق دارن

Tuesday, May 25, 2010

هرچند خیلی دیر

بعد از 26 سال، قبل از خداحافظی به مامان گفتم: دوستت دارم
خداحافظ
گفت: خداحافظ

در تقی صدا کرد و تکان خوردم. حواسم آمد که مدتی‌ست نیم برهنه دراز کشیده‌ام وسط هال و خیره‌ام به سقف. به لامپ خاموش. یادم نیامد به چه فکر می کردم این مدت..
صبح به خواب رفتم و ظهر بیدار شدم. با عجله رفتم دانشگاه. امید قرار بود جزوه‌ی کامپیوترش را بیاورد من تیترها را ببینم از لحاظ امتحان فردا و کلاسی که فقط یک جلسه رفته بودم. در مقابل کمکش کنم تا دوره کند و سوال‌هایش را جواب دهم.
رسیدم سر کوچه یادم آمد گوشی‌م کنار بالشت جا مانده. برگشتن سختم بود. محمدرضا، امید را پیدا کرد. آموزش کامپیوتر وقت چندانی نگرفت.
با محمدرضا و سهیل نشسته بودیم همان کافه‌ی همیشگی کنار دانشگاه. من کتاب می‌خواندم. محمدرضا داستانش را می‌نوشت. سهیل نهار می‌خورد.
ساعت از 5 گذشته بود که گفتم می‌روم خانه. سهیل گفت خانه چه خبر ست؟
خبری نبود.. شاید فکر می‌کردم کسی عقبم بگردد یا نگران شود. چه کسی؟ نمی‌دانم.. انگار وقتی در دسترس نباشی متوهم می‌شوی. مثل وقت‌هایی که موبایل‌ آنتن ندارد و احساس می‌کنی هر لحظه ممکن ست تماس مهمی را از دست داده باشی و حالا پیدایت نمی‌کنند.
از سوپری سر کوچه خرید کردم. در این خانه یکباره همه‌ چیز با هم تمام می‌شود انگار. مثل کیسه ی زباله که هر روز پر می‌شود و هیچ وقت نمی‌فهمی یک نفر آدم چطور اینهمه زباله تولید می کند وقتی بیشتر وقتها آشپزی محدود می‌شود به گرم کردن غذاهای مامان‌پز..
روغن، مایع ظرفشویی، شامپو، آرد، آب، ماست، شیر، کره و حتا کارت اینترنت.
تخم مرغ یادم رفت بخرم.
لباس‌هایم را می‌ریزم روی تخت. کوله‌ام را هم گوشه‌ای دیگر. خبری نیست..

احساس می‌کنم نفس بکشم، بازدم‌ش به صورتش برخورد می‌کند. نگاه می‌کنم توی چشمهایش و می‌گویم: دوستت ندارم
چشم‌هایم را می‌دزدم از نگاهش. می‌گوید: دوباره بگو
سکوت می‌کنم. اشک جمع می‌شود توی چشم‌هایش. می گوید: باز نگاه کن تو چشمهام.. خواهش می‌کنم دوباره بگو..
صورتش خیس می‌شود. می گوید: یکبار دیگه بگو..

یک روزهایی دلت می‌خواهد صبح که بیدار می شوی یک روز متفاوت باشد، تکرار روزهای مثل هم نباشد.
لحظه‌ای که اتفاق تازه‌ای همراهش باشد..

Sunday, May 23, 2010

یکی بود
یکی نبود
من بودم
و
تو نبودی

هوای حوصله ابریست

یادم نیست از کجا می‌رسد به گلایه. می‌گوید: هیچ وقت منو نبوسیدی. هیچ واکنشی نداشتی. بی‌تفاوت و ...
انگار که چیزی یادش آمده باشد می‌گوید: چرا.. یه بار منو بوسیدی! یادته؟
می گویم: آره! دفترت را نمی‌دادی نوشته‌ت را بخونم. بوسیدمت و دفترت را گرفتم

Saturday, May 22, 2010

کوله‌ام را باز کردم و مانتوی کارم نبود. صبح یادم بود جا نماند. گذاشته بودم روی تخت ولی ماند همانجا.
از گروه 4 نفره‌ی ما فقط من مانده بودم و ن.ا که تنها کار مفیدش در طول ترم رنگ کردن یک لنگه در بود. هم‌خانه نبود. س.ز هم نمی‌دانم چرا امروز نیامد.
به ن.ا گفتم کمک کند در دو لنگه‌ی سنگین را جابجا کنیم تا با میخ‌های ریز کتیبه‌ی بالایش را محکم کنم. ن.ا زیر لب می‌گفت چه عجله‌ای ست حالا؟ بگذار برای بعد. هنوز درها دستگیره و چفت نداشتند و تلو تلو می‌خوردند. برای جابجایی‌اش باید خیلی مواظب می‌بودیم که در نرود.
بقیه ایستاده بودن به تماشا. یکی از درها باز شد و زمین خورد. یکیشان جلو نیامد کمک کند. ن.ا گفت شکست ! ت گفت: اوه! در قوس برداشته. دیگه بسته نمی‌شه..
می‌توانستم سرم را بکوبم به دیوار. در را مایل تکیه دادم به میز و صندلی گذاشتم پشت یکی از درها. به ت گفتم: این در از قبل تاب داشت. ا.ف گفت: طفلکی دنیا! کلی حالش گرفته شد سر صبحی.
میخ‌های ریز را درآوردم و آرام آرام کتیبه‌ای که گروه دیگر با یونولیت ساخته بودند را محکم کردم به چهارچوب بالایش. کم کم یک چیزی بالا می‌آمد تا پشت پلک‌هایم.
یک روزهایی بغض دارند. خسته‌ و بی‌حوصله‌اند..
مسئول کارگاه یادش رفته بود دستگیره بخرد برای درها. باید منتظر می‌شدم تا استاد بیاید. ن.ک داشت تعریف می‌کرد از همایش نخبگان و استعدادهای فیلان که دعوتش کرده بودند. پارچه ی سفید را پهن کرده بود روی میز کارگاه تا دامن بدوزد. 4نفر هم ایستاده بودند بالای سرش کمک می کردند الگو دربیاورد.آخرش هم مسئول کارگاه خط‌ ساسون‌ها را کشید و همسایه‌ها یاری کردند تا ن.ک دامنی که اولین جلسه ی بعد از عید باید تحویل می‌دادیم را ببرد.
استاد آمد و ع.ک را فرستاد پی دستگیره و چفت برای پشت درها. به ج.ک و م.ق هم گفت 8سانت از پایه‌های میز آهنی که برای کارگاه ساخته بودند را ببرند. میز بلند بود و کسی تسلط نداشت رویش. ایستادم بیرون کارگاه به کمک. دوستان هم قدم می‌زدند و ن.ک درگیر کوک زدن دامن تحت نظارت استاد. چرخ خیاطی‌اش را هم آورده بود تا بلاخره آپولو هوا کند! استاد هم نشسته بود براش درزهای دامن را می‌دوخت.
ن.ا کمک کرد در را نگه دارم و دستگیره‌ها را پیچ کنم بهش. ع.ع و ش.ک قاب آینه‌ای که با یونولیت درست کرده بودند را جا می دادند توی یکی از درها. آن یکی که جلسه‌ی قبل چسبانده بودند هنوز میخ نشده بود. کارگاه نجاری انگار فقط برای من و هم‌خانه و س.ز بود که هر میخی هم قرار بود کوبیده شود می‌گذاشتند برای گروه ما.
ع.ع گفت کار ما تمام شد. درها باز بود به دو طرف و زیرش پر از تکه‌های یونولیت و رنگ و قلمو و ... شروع کردم به جمع کردن و گفتم ع جان این‌ درها را باید ببندم تا این گیره‌ها بیاید پشتش. تازه یادش افتاد بیاید کمک و زودتر جمع کند اینها را.
ت گفت: در هم که افتاده و تاب برداشته. حالا شاید گیره‌های پشتش را بزنی درست شه. و شلواری که باید برای کلاس فردا تحویل می‌داد را کوک می‌زد.
گفتم: دوستان یادشون رفته اینجا کارگاه نجاری بوده. از بس سرشون به بریدن یونولیت گرم بود نفهمیدن این از همون جلسه‌های قبل تاب داشت و قرار بود وزنه بذاریم روش!
میخ‌هایی که قدش اندازه ست، کوچک هستند برای این سوراخ. میخ‌هایی که سرشان اندازه‌ی این سوراخ‌هاست، بلند هستند برای این چوب. توی هر سوراخ 2 تا میخ هم‌زمان می‌کوبیدم که سفت شود. برای هر کدام از گیره‌ها 8 تا میخ لازم بود. خواستم زبانه‌ی بالایش را وصل کنم دیدم برعکس میخ کرده‌ام.
ا.ف با تکه چوب جای عود درست می‌کرد. ع.ع از مشکلی که برای انتخاب واحد ترم بعد خواهیم داشت حرف می‌زد که برویم از الان پیش مسئول آموزش تا بعدن مشکلی پیش نیاید. پرسید: دنیا به نظرت چه کار کنیم؟ کی بریم صحبت کنیم؟
میخ کش فایده‌ای نداشت. با مقار زدم زیر میخ‌ها و سعی می‌کردم بکشم بیرون. گفتم من الان مغزم کار نمی‌کنه. باید کار ِ دوباره کنم.
از ن.ا و ن.ب خواستم کمک کنند در را بگذاریم کنار دیوار. بلاخره لبخند آمد و حس خوب. به استاد گفتم: تمام شد دیگر..
استاد پرسید: کیا روی این در کار کردند؟ گفتم گروه ما در را ساخت. گروه ن.ک کتیبه‌ی بالای در را درست کرد. گروه ع.ع هم قاب آینه‌ها.
ت زیر لب غر می‌زد برویم دیگر. ما که از صبح بیکار بودیم.

Friday, May 21, 2010

با یک ساعت تأخیر بلاخره آمد. با امداد محمد از پشت تلفن، مشکلاتش حل شد تقریبن. حرف زدیم و چای خوردیم و فرانک رفت..
خورشید هنوز پشت کو‌ه‌ها نرفته بود. خمیازه‌ می‌کشید و کش و قوس می آمد.
کوله‌ام را انداختم پشتم و کمی قدم زدم تا بانکی که همین حوالی بود. اجاره‌خانه را حواله کردم به حساب آقای صاحبخانه و دست در جیب برگشتم سمت خانه. سوپری سر کوچه نان تازه نداشت، بیخیال شدم. مایع ظرف‌شویی و چیپس و کارت اینترنت و تخم مرغ و شیر خریدم.
مامان گفت برای یک نفر نصف پیمانه عدس کافی‌ست. نمی‌دانم من نصف حواسم نبود یا پیمانه بزرگ بود که عدس‌ها کل قابلمه‌ی کوچک را پر کرد.
پیاز خرد کردم و اشک ریختم پا به پایش.. خرد شد و چشم‌های من جمع شد. ریز شد و اشک‌ها سر خورد روی گونه‌هایم. قابلمه را پر آب کردم تا اگر حواسم رفت، عدس‌ها ته نگیرد. پیازها را روی حرارت بیشتر گذاشتم تا زودتر سرخ شود و حوصله‌ام سر نرود. کمی ادویه و زردچوبه و فلفل و اندکی آرد..
کتری را پر از آب کردم و چای تازه دم کردم.. بیسکوییت‌ها را تا نیمه خیس کردم در لیوان چای تا عدس‌ها بپزد و پیاز داغ اضافه کنم بهش..
شام خوردم در تاریک روشن هال با لامپ روشن آشپزخانه. دراز کشیدم همانجا وسط تنهایی‌ها..
دلم نه حوصله‌ی فیلم دیدن داشت نه کتاب خواندن و نه مشق نوشتن.. گذاشتم همانجا ولو شود برای خودش.

خیلی جدی و شاکی می‌گه: تو ناموس هستی !
احساس نقش اول ِ فیلم مسعود کیمیایی بودگی بهم دست می‌ده.

آقای همکلاسی - در کلاس 3 نفرمان به اضافه‌ی استاد - در ادامه‌ی حرف‌ها در جایی که نمی‌دانم یه چه منظوری به اینجا رسید! فرمود: الان همه به موسوی فحش می دن و می گن قایم شده و همه‌ی جوون‌ها را فرستاد جلو و باعث مرگ اینهمه آدم شد. خیلی بیشتر از این هایی که اسمشون اومده کشته شدن. باید می‌رفت جلو، چند میلیون آدم هم پشتش بودن. نه اینکه مردم را به کشتن بده و بره واسه خودش.. و در ادامه ی حرف‌هایش یک سری تئوری‌های بی سر و ته ارائه داد.
گفتم: اینجا نشستن و بیرون گود ایستادن و بگی لنگش کن خیلی راحته! خیلی مردی شما بفرما برو !

استاد عزیز هم با عوض کردن بحث از کتک‌کاری احتمالی جلوگیری فرمودند.

آقای همکلاسی ترم آخری در راستای صحبت‌های استاد که در مورد رشته‌ی تحصیلی و بازار کار حرف می‌زند، می‌گوید: مشکل اینه نابرابری وجود داره و توازن توی جامعه نیست. الان نگاه کنید 70درصد دانشجوها دختر هستند، هرجا می‌ری خانم‌ها سر کارن و آقایون بیکار !
می گویم: انتظار دارید خانم‌ها را خونه نشین کنیم تا شما بتونید دانشگاه قبول شید؟ سنجش باید بر اساس سطح علمی باشه نه جنسیت!
می‌گوید: سر هر شغلی که قرار نیست خانم‌ها باشن! مثلن همه‌جا می‌نویسن به خانم منشی نیازمندیم نه آقا! این به خاطر تفکر جنسیتی یه عده‌ست. هر چقدر هم آقایون کارشون بهتر باشه یا اصلن یه رشته‌هایی مناسب خانم‌ها نیست. چرا باید خانم‌ها سر هر شغلی باشن؟
شما که سربازی ندارید، خیالتون راحته! نشستید تو خونه درس می‌خونید، اونوقت ما باید به فکر سربازی باشیم.

بحث نمی‌کنم. فقط نمی‌دانم اگر سربازی اجباری نبود، آن وقت دیگر چه بهانه‌ای پیدا می‌کردند امثال آقای همکلاسی و چرا داد سوی ما می آورند که نه سهمی در قانون‌گذاری داشته‌ایم و نه حق برابری در قانون .

باشو، غریبه کوچک دیدیم و من در نقش دیلماج - مترجم یا زیرنویس یا صدای روی صحنه یا .. -
و چقدر شنیدن این صدا و گویش را عاشقم من !

Wednesday, May 19, 2010

گرسنمه! از صبح چیزی نخوردم. اشتها نداشتم. نیم ساعت پیش رسیدم خونه، برنج شستم، یه غذای یخ زده درآوردم از یخچال و گذاشتم یخش باز شه. چای دم کردم و منتظرم یکی از دوستان که قرار بود بعد از کلاسش بیاد اینجا، سر برسه..
از ساعت 2 دانشگاه بودم با 3 تا کلاس پشت سر هم تا 7 و نیم. کلاس قرائت قرآن نرفتم و نشستم یه گوشه‌‌ی گروه با خمیر بازی‌هایی که استاد میم به محمدرضا اینا گفته بود بخرن و میزانسن نمی دونم چی بچینن، بازی کردم. آدمک درست کردم و لاک‌پشت سبز و گل آبی.
بعدش هم رفتم سر کلاس نمایش در ایران که استاد شروع کرد به درس پرسیدن و یه بار هم که داوطلب شدم جواب بدم، گفت تو نه! می‌دونم همه رو بلدی! ولی بلد نبودم.
می‌خواستم برم دوش بگیرم ولی می‌ترسم مهمونم پشت در بمونه!

Tuesday, May 18, 2010

سگ درونم آماده‌ی پاچه گرفتن ست! فقط کسی دور و برم نیست گازش بگیرم

Sunday, May 16, 2010

تا برسم به رختخواب حوالی 3صبح بود. خوابم نمی‌برد و اصرار داشتم به خواب. یادم نیست کی بلاخره از هوش رفتم. هنوز اتاق تاریک بود که از خواب پریدم. سرفه امانم را بریده بود. گلویم می‌خارید و سعی می‌کردم از دقایق باقیمانده هم برای خواب استفاده کنم. سرفه و سرفه و سرفه.. و با سرفه‌ها دوباره خوابم برد.
صدای زنگ موبایل با صدای سمانه که می‌گفت "دنیا" درهم شده بود. گیج بودم و خسته. بدنم کوفته بود. به سختی خودم را جدا کردم از رختخواب و با چشمهای نیمه باز رسیدم به دستشویی. ساعت از 7 گذشته بود.
له و خسته و لعنت گویان به کلاس 8صبح، رسیدیم دانشگاه. چند ثانیه قبل از استاد وارد کلاس شدم. آتنا پرسید: چرا الان اومدی؟ مگه طراحی داری؟
گفتم: نه! طراحی دوخت دارم.
گفت: امروز که 4ساعت طراحی داریم.
از استاد پرسیدم ومطمئن شدم امروز خبری از خیاطی نیست! هفته‌ی پیش اعلام کرده این هفته 4ساعت طراحی تشکیل می‌شود فقط.
من که نبودم و خانم هم‌خانه هم نشنیده بود.
برگشتم خانه. کلاس بعدی‌ام ساعت 1 بود.

به نظرم همه جا را کوک زدم و تمام شده. می‌گه بپوش ببین اندازه‌اش خوبه؟ شلوارک به سختی از پام بالا می‌ره و دوخت‌ش در شرف پاره شدنه. می‌گم: کوچیکه! نمی‌تونم بپوشم..
با تعجب می گه: وا ! پس چرا شلوار من اندازه‌ش درست بود؟ الگو را هم که درست درآورده بودی.
می‌گم: به نظرت تقصیر منه؟ اندازه‌ها رو تو گرفتی! منکه یهو انقدر چاق نشدم.
مکث می‌کنه و می گه: جای زیپ را هم دوختی، انتظار داری اندازه‌ت هم باشه؟

Saturday, May 15, 2010

صدا م قطع و وصل می‌شه

Wednesday, May 12, 2010

خسته شدم

وقتی مردم روی سنگ قبرم می‌نویسند روزهای محدودی از 365 روز ِ سال بود که از سرماخوردگی رنج نمی‌برد و در انتها از سرماخوردگی جان باخت !

Monday, May 3, 2010

این مرد نازنین

در راستای بحث‌های زنانه مردانه‌ی اخیر، یادم افتاد این حرفی که مانده بود از مدت‌ها قبل‌تر را بنویسم و تقدیر کنم از استادی که این 4 ترم شاگردش هستم.
گرایش طراحی صحنه یکی از عجیب‌ترین و هیجان انگیز ترین رشته‌هاست به نظرم. هم کارگاه چوب و نجاری و آهن و جوشکاری دارد و هم خیاطی در کنار درس‌های دیگر و مهارت‌های متفاوتی که برای طراحی و ساخت دکور و اجزای صحنه باید بیاموزیم.
این آقای عزیز که در نگاه اول به شدت ترسناک و با جذبه هست و همه ازش حساب می‌برند، یکی از خصوصیات دوست داشتنی‌اش این ست که معنی برابری زن و مرد را سر کلاس‌هایش لمس می‌کنی و تفاوتی بینمان نیست.
اجازه نمی‌دهد به بهانه ی زن بودن از زیر کار در بروی و یا ابراز ناتوانی کنی. می‌گوید نمی‌توانی؟ نمی‌خواهی یاد بگیری؟ خوشت نمی‌آید از کارهای سخت؟ گرایشت را عوض کن! اینجا جای غر و ناز نیست. باید خودت چیزی را که می‌خواهی بدست آوری. کسی دلش به حالت نمی‌سوزد.
کار گروهی انجام می‌دهیم ولی با سهم برابر. همه‌مان باید سنگ فرز سنگین را بگیریم دستمان و کار با اره را یاد بگیریم و میخ بکوبیم. یاد بگیریم از دستگاه‌ها نترسیم و استفاده کنیم.
همانطور که پسرها سر کلاس خیاطی و موقع دوخت و دوز اجازه ندارند این کار را صرفن زنانه فرض کنند. جلسه‌ی اول گفت اکثر لباس‌هایش را خودش می‌دوزد و تشویقمان کرد وقت بگذاریم، با حوصله و علاقه یاد بگیریم و لذت ببریم.

چند هفته‌ست خانه نرفتم، بنابراین آرایشگاه هم نرفته‌ام. حوصله ندارم اینجا بگردم دنبال آرایشگاه. وقتی خانه باشم؛ با خیال راحت ابروهایم را می‌سپارم دست آرزو. دور از شهر و دیارت که باشی تازه به اهمیت آرایشگر خودت پی می‌بری.
از هفته‌ی پیش یکباره با مریضی‌ام و آنتی‌بیوتیک‌ها کلی جوش روی صورتم نمایان شد با مرکزیت محوری جوش بزرگی در پیشانی.
حالا این ابروهای نامرتب و جوش‌ها احساس خوبی ندارد. خانم همخانه هم که هر از گاهی یادآور این موضوع می شوند که دخترجان کمی خجالت بکش. برو آرایشگاه و خودش هم که جایی را در این شهر سراغ نداشت.

امروز خیس از باران با محمدرضا رفتم نهار بخوریم. همان کافه‌ی همیشگی که پر از دانشجوست و ظهرها جای سوزن انداختن نیست. سر یکی از میزها 3 تا دختر نشسته بودند. اجازه گرفتیم و نشستیم. محمدرضا رفت غذا سفارش بدهد. باران از بین موهایم می‌چکید و صورتم خیس بود. یکی از دخترها پرسید: بارون شدیده؟ حسابی خیس شدی.
می‌گویم: ریز ریز می باره ولی به شدت..
رو کرد به دوستش و گفت: ببین چقدر خوشگله با اینکه هیچ آرایشی هم نداره.
دوستش گفت: آره. با کمی آرایش خیلی خوشگل‌تر می‌شی. و دخترها با سر تایید کردند.
لبخند زدم و تشکر کردم ازشان.

این وقت‌هایی که رضایتی از ظاهرت نداری، انگار که منتظر باشی یکی بدون اجبار و تعارفات همیشگی و یا قصد دلداری دارن یادآوری کند بد نیستی و همین خوب ست.

Sunday, May 2, 2010

نفس عمیق

شنبه و یک‌شنبه که می‌گذرد انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده. انگار که بقیه‌ی هفته با وجود کلاس‌های باقیمانده دیگر اهمیتی ندارد و تعطیلات ست تا جمعه که دوباره غم شنبه و یک‌شنبه می‌آورد همراهش..

پنج دقیقه مانده به 12 کلاس طراحی را با عجله ترک کردم به سمت ساختمان شماره‌ی 3، طبقه‌ی دوم. کسی جلوی در کلاس نبود. دفترم را از کیفم درآوردم تا از شماره‌ی کلاس مطمئن شوم. درست جلوی 604 ایستاده بودم. آرام در کلاس را باز کردم..
من بودم و صندلی‌های خالی! رفتم دفتر گروه معارف. گفتند کلاس وصایا کلن به اتمام رسیده.

Saturday, May 1, 2010

یکی از وقت‌هایی که هیچ وقت من و خانم همخانه با هم به تفاهم نرسیدیم موقع برگشتن از دانشگاه‌ست. راهمان از هم جدا می‌شود. من به سمت پل عابر پیاده می‌روم و او به سمت خیابان. اوایل می‌ایستادم به چانه زدن که درست نیست و اینجا اتوبان ست و کامیون می‌گذرد و ماشین‌ها به هوای اتوبان و خارج از شهر با سرعت عبور می‌کنند. نتیجه نداد.
گفتم من اگر جای یکی از این راننده‌ها باشم فحش می‌دهم به آدمی که از زیر پل رد می‌شود. آخرش هم اگر تصادف کند کسی نمی‌گوید تقصر عابر احمق ست. از نظر قانون راننده مقصر ست.. باز نتیجه نداد.
دیگر نه چانه می‌زنیم و نه بحث می‌کنیم و نه قیافه‌ای در هم می‌رود. از دانشگاه خارج می‌شویم. راهمان جدا می‌شود و آن‌ور خیابان بهم می‌رسیم. سوار تاکسی می‌شویم و برمی‌گردیم خانه.

حرف ده سال بعد ست که می‌خندیدم به این روزهایمان و این جمع 3 نفره. سین قول می دهد ده سال بعد هم مثل امشب کته بپزد و ساعت 8شب کته و تن ماهی، نهار بخوریم. میم سفره را جمع کند و چای بعدش را بیاورد.
می‌پرسد: خب تو چه کار می‌کنی؟ می‌گویم: اون موقع هم من مهمون هستم. میام بهتون سر می‌زنم..

Thursday, April 29, 2010

زنگ زدند. از این سوال‌های چه کسی با ما می‌تواند کار داشته باشد آمد به زبانم! با موهای خیس و حوله به دست در را باز کردم. خانم همسایه‌ بود. گفت: دیدم هوا بارونی و سرده احتمالن بیرون نرفتید..
و نان داغ را داد دستم.

Tuesday, April 27, 2010

می‌گم: دنده‌هام درد می‌کنه. شکم و پهلوهام را لمس می‌کنم، دردناکه..
می‌گه: دنیا جان چون مریضی!
می‌گم: مرسی اینو یادآوری کردی!
می‌گه: خواهش می‌کنم. اینو هی فراموش می‌کنی.. انتظارات بیجا داری از خودت.

Friday, April 23, 2010

فرض می‌کنم خوبم

حرف نمی‌زنم. نکه حرفی نباشد. دلم نمی‌خواهد ناله کنم و غر بزنم..
با تنهایی تیمار می‌کنم.

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب می‌پرم. گیجم. خسته‌ام از خوابی که می‌دیدم. مامان محض احوالپرسی زنگ زده. گوشی را قطع می کنم دوره می‌شود خواب ناآرامم.. چرت محض! نقطه‌ی آغاز و میانه و پایان هم داشت لعنتی..

Tuesday, April 20, 2010

دیروز تلفن به ناگاه قطع شد بدون رویت هیچ قبضی که محض پیشگیری پرداخت کنیم. قرار شد صبح بروم مخابرات، فکر کردم می‌شود قبض را گرفت و بانک هم همان حوالی ست برای پرداخت و دوباره هم بروم امورمشترکین محض وصل کردن تلفن!
رفتم امورمشترکین، گفت اینجا فقط تلفن وصل می‌کنیم، برای گرفتن قبض باید بروی یک خیابان آن‌ورتر.. یکی از این دفاتر پستی همه کاره پیدا کردم و به خانوم خسته‌ای که پشت میز نشسته بود گفتم برای گرفتن قبض تلفن ثابت آمده‌ام. زن اشاره‌ای به روبرو کرد. دستش را به سمت پیشانی‌اش برد و سرش را گذاشت روی میز. برگشتم به جهتی که زن اشاره کرده بود، قسمت فروش موبایل بود. برگشتم بپرسم اینجا یعنی؟ اینجا که موبایل فروشی‌ست بیشتر ولی پیشانی زن چسبیده بود به میز و دستش را حلقه کرده بود روی سرش.. با شک و تردید رفتم سراغ آقای موبایل فروش و برایم قبض تلفن صادر کرد. قبض را گرفتم دستم و دنبال بانکی همان حوالی.. جلوی خودپرداز بانک صف بود. سرک کشیدم داخل بانک، پرنده پر نمی‌زد. خوشحال و خندان قبض را گذاشتم روی پیشخوان. خانم بانکی گفت باید بروی امور مشترکین ما قبض تحویل نمی‌گیریم. پرسیدم کجا؟ آدرس داد کنار داروخانه..
از این طرف میدان به آن طرف رفتم.. از این دفاتر همه کاره بود که از خدمات پستی و دریافت قبوض و صدور قبض و کافی‌نت داشت تا فروش موبایل و تعمیرات! از خانومی که در صف بود پرسیدم قبض تلفن را باید اینجا پرداخت کرد؟ گفت آره و قبض را از دستم گرفت و گذاشت توی نوبت..
کمی ایستادم و به این فکر بودم راه حل بهتری پیدا کنم.. دوباره از خانومی که در صف بود خواستم قبض را بدهد تا بروم.. خیابان را طی کردم به امید یافتن یکی از این عابربانک‌های خلوت و بدون صف.
در کمال تعجب هم خودپرداز سالم بود، هم آدمی دور و برش پیدا نمی‌شد. شناسه پرداخت و اطلاعات روی قبض را وارد کردم با شادی در دل که بلاخره موفق شدم و چه راحت بود و خوب و عالی..
روی صفحه شناسه پرداخت و شماره‌ی قبض و مبلغ آمد که اگر درست ست تایید کنید جهت مرحله‌ی نهایی و پرداخت! و رقم سی‌ونه هزار و اندی را نشان می‌داد. دوباره چک کردم درست بود. همه‌ی عددها با روی قبض هم‌خوانی می‌کرد ولی تا جایی که یادم بود وقتی من قبض گرفتم 4هزارتومان بود نه 39هزار تومان! چرا یهو زیاد شد اینهمه؟
واضح و مبرهن بود که این قبض تلفن من نبود و اسم صاحب خط و شماره‌ی تلفن هم فرق می‌کرد! کلید انصراف را فشردم و دوباره برگشتم سمت امورمشترکین. یکی در صف دنبال قبض تلفنش می‌گشت! عذرخواهی کردم و قبض را پس دادم و قبض خودم را پیدا کردم.. چند نفر مانده بود.. دیگر نای رفت و آمد نداشتم. ایستادم در انتظار

Sunday, April 18, 2010

نقل هست که در مجلسی خانم شین با کلمات محبت‌آمیزی مثل توله سگ و ... - به علت گذر خانواده از بقیه‌اش معذوریم - خانم خ را مورد خطاب قرار می‌دادند، به ناگاه خانم میم فریاد واسلاما و وامصبتا سر داد که آهای خانم خ کجایی و حواست کجاست که خانم شین گفت پدر سگ و به بابا توهین کرد و ریختن خونش جایز ست و آی آدم‌ها نشسته در ساحل شاد و خندانید یک نفر اینجا حرف بد زده و الان زلزله نزدیک می‌شه و دیوار را بریزید رو سرش حتا! آآآآآآای نفس کش و ...
خانم د که حال آشفته‌ی خانم میم را دید، در جهت آرام کردن جو و اینکه با حقایق روبرو شود و اشتباه شده کلن و خودتو ناراحت نکن! به ایشان گفت: خانم شین که نگفت پدر سگ، گفت توله سگ !

Saturday, April 17, 2010

یکباره و یک شبه تصمیم بگیری یکی، دو روزه بروی دیدن دوستان.. در راه به فکر این باشی که همین زمان کم را تقسیم کنی و وقتی رسیدی به این و آن و این یکی یادت باشید خبر دهی..
شب می‌رسی و در که باز می شود می بینی عزیزدلت دوستان مشترکتان را دعوت کرده و همه منتظر تو هستند و چه سورپرایزی بهتر از این؟
آخ که من چقدر دلم تنگ شده بود.. مرسی مهتابم

Thursday, April 15, 2010

چقدر حرص خوردیم

Tuesday, April 13, 2010

با صدای همهمه از خواب پریدم. صدای باز شدن در و کلمات نامفهوم - صدای بابا - که توی سرم می‌گشت. پریدم و نشستم روی تخت. ساعت مچی را گرفتم جلوی چشمم و هیچ نمی فهمیدم. دو تا عقربه روی صفحه‌ی بی‌عدد در دو جهت مخالف هم ایستاده بودند و زمان گم شده بود. ته دلم خالی شد و یکباره انگار سقوط کردم در ته چاه. گنگ بودم
آخرین تصویری که از خوابم در ذهنم بود صورت عصبانی بابا بود که انگار سرش را تا مرز فرو رفتن دماغش آورده باشد جلوی دوربین. داشت دعوایم می‌کرد که حق ندارم بروم بیرون و من شاکی بودم ولی او مجال حرف زدن نمی‌داد از بس که عصبانی بود.
فکر کردم ظهر ست و بابا آمده خانه.. یادم افتاد من ساعت 12 قرار بود دنبال شکوفه و میهن. قرار نهار داشتیم.. چرا کسی زودتر بیدارم نکرد؟ گیج می‌خوردم در بی‌زمانی. نمی دانستم چه وقتی از روز ست. مغزم هنوز از بابای خشن توی خواب تعطیل بود.
دوباره پرت شدم روی تخت، دستم دنبال گوشی جستجو می‌کرد.. دکمه‌ی کناری‌اش را فشردم. ساعت 8:20 دقیقه بود.
کم کم صداها وضوح پیدا می‌کرد در سرم. صبح بود. هیچ عصبانیت و خشونتی در صدای بابا نبود. همان بابای مهربان بود که از فوتبال برگشته بود و داشت می‌رفت دوش بگیرد..

ایستاده بودم انگار در آشپزخانه‌ای که محصور شده بود با شیشه‌های بلند. خانه‌ی مینا بود و ایستاده بود در چند قدمی‌ام. خواهرهایش را توی هال می‌دیدم. جلویم شیشه بود و تصورم اینکه کسی از بیرون مرا نمی‌بیند. می‌خواستم لباس‌هایم را عوض کنم. بلوزم دستم بود. مینا برگشت و گفت لامپ‌ها روشن ست و از بیرون مرا می‌بینن. سایه‌ی من می‌افتاد توی شیشه‌ی تلویزیونی که در هال روشن بود. نیمه برهنه پشت کرده بودم به آدم‌هایی که به تماشای تلویزیون نشسته بودند و مدام "سمانه" را صدا می زدم تا لامپ را خاموش کند و سایه‌ام از وسط برنامه‌ی تلویزیون محو شود..
هرقدر صدا می‌زدم "سمانه" ، دوستم برنمی‌گشت و توجهی به من نداشت. پشت به من ایستاده بود و انگار صدایم را نمی‌شنید..

صبح که بیدار شدم، یادم افتاد او که "مینا" بود. بی‌دلیل نبود هیچ توجهی نمی‌کرد!

Monday, April 12, 2010

گفتم: این 2 روز را برویم سفر.. کسی جدی نگرفت. دلم نمی‌خواست تنها بمانم اینجا. بعد قصد کردم کتاب بخوانم و فیلم ببینم، نشد.
پنجشنبه صبح بار سفر بستم به سوی 3ساعتی آن‌ورتر! از یک بعدازظهر کوتاه تابستانی خیلی گذشته بود و لحظه‌های بودن ِ آزاده غنیمت. آشنایی با بنفشه و ماهان و مهسا و پونه و دیدن امیراحمد بعد از مدتها..
پیک‌نیک زنانه‌ی روز جمعه و دیدن یک آشنای قدیمی که همیشه فقط اسمش را دیده بودی و گه‌گداری خواننده‌ی نوشته‌هایش و صبا.. و دوستی‌های تازه..
آزاده بانو در نقش راهنما و کشف جاهای هیجان انگیز زیبا و یک نهار دل‌انگیز و به یاد ماندنی..

Sunday, April 11, 2010

از امروز

1.
بعد از دو روز عالی و یک سفر فشرده‌ی هیجان انگیز، کلاس 8صبح فقط رنج مضاعف ست..
اتفاق خوب امروز این بود که بعد از یک ترم و اندی، دوباره استاد مرا دید!
انگار تا الان قهر بوده باشد. خیلی بد بود این حس ندیده شدن وقتی که تا
قبلش شاگرد خوبش محسوب می‌شدی. آدم را به سکوت شدن و اعتماد به نفسی که
کم می‌شد سوق می‌داد. امروز سر کارگاه نجاری، گفت: کارت خوبه اما باید
فرز تر باشی. کندی‌ات بی‌دلیل هم نیست، فکر می‌کنی رو کارت و این خیلی
خوبه ولی سعی کن فرز تر باشی!
2.
قرار نبود این یکشنبه کلاس طراحی و دوخت داشته باشیم ولی برنامه عوض شد.
من به حساب اینکه تا هفته‌ی بعد خیلی وقت هست هی دوخت و دوز را انداختم
عقب ولی امروز دیگر راه گریزی نبود. باید تا کلاس 8صبح فردا آماده‌اش می
کردم.
از بعدازظهر تا یک ساعتی بعد از نیمه‌شب با نظارت سمانه و همکاری نوید در
کشف چرخ خیاطی مامان از لحاظ روش پیچیده‌ی سوزن نخ کردن، بلاخره موفق شدم
دامن بدوزم! الان آدم قابل افتخاری هستم با یک دامن فون سرخابی بسیار
خوش‌رنگ و دلبر.

3.
اگر این کلاس‌های 8صبح ِ سخت اجازه دهند می‌نویسم از لحظه‌های خوب آخر هفته..

Thursday, April 8, 2010

کارت ماشین، بیمه و گواهینامه ام را گرفتم دستم و پیاده شدم. آقای پلیس داشت به سمتم می آمد. گفت: چرا پیاده شدید؟ خودم می اومدم. لطفن فقط گواهینامتون را بدید..
گواهینامه را دادم و چند قدم برگشت عقب تا شماره پلاک را بنویسد. سرش را برگرداند سمت من و گفت: شما بفرمایید بشینید تو ماشین. براتون میارم.
نشستم و منتظر ماندم. کمی بعد آمد و گفت: بفرمایید خانوم!
تشکر کردم. قبض جریمه و گواهینامه ام را گرفتم..

و بدین گونه با عزت و احترام فراوان 20هزار تومان جریمه از لحاظ سرعت غیرمجاز تقدیمم کردن..

Wednesday, April 7, 2010

سریع خودم را رساندم به طبقه‌ی دوم. استاد کیفش را گرفته بود دستش که برود داخل کلاس. ازش خواستم چند لحظه‌ای صبر کند و گفتم ظاهرن شما تا پایان ترم قراره آفیس را درس بدید. تأیید کرد.
گفتم اگه ایرادی نداره من دیگه سر کلاستون نیام چون اینا رو بلدم.
گفت: امتحان مثل بقیه برگزار می‌شه و گفتم ایرادی نداره. حتا می‌تونم الان امتحان بدم!
بعدش هم اسمم را پرسید و گفت برو
و بدون گونه از آشنایی با کامپیوتر خودم را خلاص کردم تا وقت امتحان پایان ترم :دی

Tuesday, April 6, 2010

روز آخر را گذاشتم برای کارهای عقب مانده. بی‌خیال مشق‌های نوشته نشده حتا.. باز گذاشتم برای لحظه‌های آخر که می‌شود هفته‌ی بعد. حوالی ظهر رفتم اداره‌ی پست جهت پیگیری بسته‌ای که یک ماه و اندی می گذشت از تاریخ ارسالش. آقاهه رفت و آمد و معطلم کرد و آخرش گفت نرسیده. گفت برای بسته‌هایی که از خارج می‌رسه فقط می تونیم بگیم اینجا هست یا نه؟ حالا شنبه ، یکشنبه هم یه سر بزن شاید اومده باشه.
گفتم مگه برسه نمی‌آرید خونه؟ گفت چرا.. حالا هفته‌ی بعد یه سر بزن..
انگار که بیکار باشم هی هر هفته بروم به آقایان پستی سلام کنم و برگردم.
برگشتم خانه. دوش گرفتم و بعد از هفته‌ها نگاهی به دفترم کردم. از خلال جزوه‌ام لیست وسیله‌های مورد نیاز را نوشتم. یادم بود استاد توضیح دادم بود " وِرکر " چیست ولی هیچی ننوشته بودم جلوی اسمش. فقط می‌دانستم سیاه و سفید باید بخرم.
از روی لیستم خواستم یکی یکی برای آقای فروشنده بخوانم که چه می‌خواهم. گفتم زیپ.. پرسید مخفی یا معمولی؟ نفهمیدم الان کدام بهتر ست یا بدرد می‌خورد؟ پرسید برای چی می‌خوای استفاده کنی؟ گفتم: دامن
بعد لیستم را از دستم گرفت.. یکی یکی وسیله‌ها را جمع کرد و گذاشت روی میزش و با خودکار آبی روی لیست خط کشید.
احساس خنگی مفرطی پیدا کرده بودم. آقای فروشنده هم نمی‌دانست ورکر چیست و منم هیچ توضیحی نداشتم برایش.
یک مداد هم گذاشت بین وسیله‌ها. گفت صابون خیاطی ست.. قیافه‌ی وسیله‌ها هم با تصور من فرق می‌کرد.
کاغذ الگو هم دیگر آن کاغذهای قهوه‌ای زرد نبود. کاغذ کاهی تحویلم داد و منم همینجوری گرفتم.. از مغازه آمدم بیرون از خودم پرسیدم چرا این را خریدم وقتی خودم یک کیلو کاغذ کاهی دارم خانه؟
خیاطی انقدر برایم پیچیده شده که هنوز جرأت پیدا نکرده‌ام همان دامنی که استاد یه سرعت برید و دوخت را خودم بدوزم. تازه با این پارچه‌ی سرخابی خوشرنگ وسوسه انگیزی که مامان خریده..
یکهو شد ساعت 6:50 و من 5دقیقه قبل‌ترش نوبت آرایشگاه داشتم و خوبیش این ست که یک خیابان فاصله‌ست فقط. آرزو گفت: از حال رفت ! و اشک‌هایی که از گوشه‌ی چشمم سر خرده بود را با پنبه‌ای که دستش بود پاک کرد. چشم‌هایم دیگر باز نمی شد. اینجور وقت‌هاست که آدم هیچ احساس ناراحتی از بابت ابروهای خالی‌اش ندارد و فقط ثانیه شماری می کند برای خلاص شدن از اینجا !
آزاد که شدم احساس کردم باید به خودم جایزه بدهم و چه چیزی بهتر از شیرینی کوکی؟ برگشتم خانه چای دم کردم و خودم را مهمان کردم به چای تازه دم و شرینی
لباس‌هایم مانده روی هم.. خوب ست قبل از اینکه بیایم سمانه یک لیست از مواد و مایحتاج مورد نیاز را نوشته بود که خیالم کمی راحت باشد که وقت زیادی لازم نیست برای جمع و جور کردن..

می‌گوید: خدا رحمتش کنه، آقاجونم مرد خیلی خوبی بود و زندگی بدی هم نداشت. ولی همیشه به خودم می‌گفتم نمی خوام تکرار ِ بابام باشم. سعیم هم همین بوده.. حالا هم شما تلاش کنید تکرار من نباشید. آخرش نشید یکی مثل من ! سعی کنید بهتر زندگی کنید.

Monday, April 5, 2010

گفت: مامان من دوست داره دخترش مثل تو باشه
گفتم: برعکس مامان من.. بابا و مامان راضی‌‌ای داشتم اگه مثل تو بودم

Saturday, April 3, 2010

13

بیدارباش صبح با صدای مهمان‌ها و آدم‌هایی که کم کم از راه رسیدند
رقص و بالا پایین پریدن‌ها توی خانه. معاشرت از روی بالکن با همسایه‌ها از طریق سوت و دست و قر تا وقت نهار
برای اولین بار بود اکثر همسایه‌ها حضور داشتند حتا یکی، دو تا از خانواده‌هایی که از زمان ساخت ویلاها خبری ازشان نبود
 ادامه‌ی قر و قمبیل‌ها توی کوچه تا وقت چای بعدازظهر
چای و شیرینی و شکلات و ای قشنگ‌تر از پریا
همسایه‌‌ی روبرویی هی پیغام و داد و هوار و تا خانه‌ی ما آمدن که جمع کنید بیایید مهمانی پیش ما و تجمع در و همسایه - همه از دوستان بابا هستن و آشنایان قدیمی -  در خانه‌ی آقای شین
نیم ساعتی مهمانی و ترک آن‌جا به علت سیستم صوتی نامناسب. برگشت به خانه و سیه چومه تی قشنگی والا جای حرف نره و عضب لاکوی
و کوچ تعدادی از همسایه‌ها به خانه‌ی ما و ادامه‌ی رقص و آواز
غروب و کمی پیاده‌روی و مراسم سبزه گره‌زنی
خانه و آواز و رقص و سوت و دست.. و ما که پایداریم همچنان !
شام زودهنگام و مهمان‌هایی که کم کم رفتند. جمع و جور کردن و بستن کوله‌ها و شال و کلاه کردن و برگشت به خانه..

دوازدهم فروردین

روی مبل دراز کشیده بودم و تا صدایم می‌زدند چشم‌هایم را می‌بستم و می گفتم: " من خوابم" .. جارو که روشن ‌شد دیگر صدا به صدا نمی‌رسید. یکی از بالا داد می زد، یکی پله‌ها را بالا، پایین می‌رفت. اینجا خواب به چشم نمی‌آمد.. جوراب و شال و دوربین و سوئیچ را گرفتم دستم. به بابا گفتم: من رفتم. خدافظ
تا مامان سرش به تمیزکردن خانه گرم بود تا قبل از رسیدن مهمان‌ها گرد و خاک را بتکاند از خانه، جاده‌ی خاکی را طی کردم و از نگاه‌ها دور شدم..
به دوراهی رسیدم که سمت راست مرکز شهر را نشان می‌دهد و سمت چپ اسم تازه‌ای.. هرجاده‌ای که نرفته بودم تا حال، مقصد بعدی‌ام را مشخص می‌کرد. نور خورشید کم کم جایش را به مه می داد.. جاده محو می‌شد و نه پشت سر معلوم بود نه راه زیادی از روبرو.. تا رسیدم به رودخانه و مه اجاره نمی‌داد آن‌طرف‌تر دیده شود.. برگشتم و دوباره رسیدم به نور و جاده‌های جدید..
یادم آمد چقدر دلم تنگ شده بود برای این وقت‌هایی که بی‌مقصد جاده‌‌ها را طی می‌کردم و این تنهایی..

Thursday, April 1, 2010

خواهره می‌گوید: چه بوی گندی.. شیشه را بکشید بالا
مامان می‌گوید: چه دلت هم بخواد .. هر هفته پنج‌شنبه می‌اومدیم آبادان با دخترهای خاله می‌رفتیم باشگاه نفت. دور هم جمع می‌شدیم.. سینما و شام و ..
حرف‌هایش آه دارد و حسرت.. روزگار خوشی که در 17 - 18 سالگی‌اش تمام شد. سکوت می‌شود و مادری که انگار در ذهنش خاطره شخم می‌زند.
بابا می‌گوید: خدا لعنتشون کنه.. همه خوشی‌هامون را نابود کردن. چه شهری بود اینجا.. فقط ببین یه سانت به این جاده اضافه نشده. هرچی زمان شاه بوده، همینه..
انگار فرقی نمی‌کند ماه بعد بیایی اینجا یا سال بعد یا بعد از سال‌ها.. از وقتی یادم هست خیابانی که به خانه‌ی خاله منتهی می‌شد آسفالت درب و داغانی داشت و کوچه‌ای با چاله‌های ریز و درشت.. رویا می گفت: خرمشهر، شهر مرده‌هاست با آدم‌های افسرده
جاده پر ست از اتوبوس‌های راهیان نور.. عده‌ای در حال ترک شهر و گروه‌های جدید در حال آمدن.. انگار که خرمشهر و اطرافش را با قشر نازکی از مواد مومیایی کرده باشند برای این اتوبوس‌هایی که دنبال نور آمده‌اند به شهری که دیگر بجای "خرم" بودن، اسم "کربلا" گذاشته‌اند رویش با توفان گرد و خاکی که گاه و بیگاه فضا را پر می‌کند.. بزرگ‌ترین موزه‌ را اینجا می‌شود پیدا کرد به وسعت تمام شهر و جاده‌های اطرافش با ردپای جنگ و خرابی که کسی نخواسته پاکش کنه و با جدیت تمام حفظ شده..
بابا نگاه می‌کند به عکس‌های بزرگ شهدا که خیابان ها را پر کرده و با تأسف سر تکان می دهد. می‌گوید: زندگی شما رفت و آخرش فقط یک عکس ماند و دکانی که اینها باز کردند کنارش..


Monday, March 29, 2010

ظهر بود که حرکت کردیم. بابا پرسید: امروز چند شنبه ست؟
مامان گفت: سه شنبه
بابا گفت: تا سه‌شنبه‌ی بعد من در اختیار شما هستم. هرجا می‌خواین برید، بگید. من راننده‌ی شما.. فقط سه شنبه‌ی بعد خونه باشم.
هنوز به کرج و خانه‌ی مادربزرگ نرسیده بودیم که تصمیم گرفته شد طبق برنامه‌ی قبل عید برویم خرمشهر، پیش خاله که هر روز تماس می‌گرفت و منتظرمان بود.
و چهارشنبه حوالی 8شب رسیدیم به شهری که این‌سال‌ها فقط آدم‌هایش می تواند دلیل دیدنش باشد..

Tuesday, March 23, 2010

این فردایی که قرار بود برویم سفر انگار چند ساعت دیگر از راه می‌رسد. فعلن قرار ست برویم خانه‌ی مادربزرگ. نه مدت سفر معلوم هست و نه مقصد بعدی.. یعنی گفته‌اند شاید برویم و شاید هم برگردیم. در هر حال بعید ترین قسمت این بود که موقع سال تحویل اینجا باشیم که بودیم و دو روز هم گذشت..

Monday, March 22, 2010

بعد از چند روز خورشید از پشت ابرها اومد بیرون و امروز خبری از باران نبود.. ملت هم انگار منتظر فرصت بودن تا همگی با هم بریزن بیرون.
کوچه‌ی ما هم به پارکینگ تبدیل شده..

دو سال پیش بود یا کمی بیشتر، چند از عکس‌هایم را انتخاب کردم که به نظرم حس و حال بهاری داشت، کارت تبریک درست کردم با چند تا متن مختلف و یکی یکی بالایشان اسم نوشتم و تک به تک برای دوستانم ای‌میل فرستادم. سال قبل هم که حوصله‌ی گل و بته نبود برایشان ای‌میل‌های یکی، دو خطی فرستادم با آرزوهای خوب و تبریک سال نو
امسال گوشی‌ام سایلنت بود مثل اکثر این روزها و الان که نمی‌دانم کدام گوشه‌ای افتاده. بعد از سال تحویل هم سراغش نرفتم. برای کسی هم ای‌میل نفرستادم. حوصله‌ی اس‌ام‌اس فرستادن نداشتم و جواب اس‌ام‌اس‌های فله‌ای را هم ندادم.
همان ساعت‌های اولیه بعد از سال تحویل دوست مهربانم تمام تنفرش را یکباره نثارم کرد چون جواب اس‌ام‌اس‌ش را نداده بودم و خودم هم زنگ نزدم برای تبریک سال نو.. و خسته شده بود از اخلاق و رفتارهای بد من !
امروز اس‌ام‌اس دوست دیگری رسید برای دنیای بی‌معرفت و شاکی بود که حسابش نکرده‌ام حتا برای یک تبریک سند تو آل !

روز اول

 - الان یادم افتاد باز نرفتم بانک -
صبح از صدای مامان بیدار شدم که آمده بود از دینا رمز کارت بانکش را بپرسد. بعد دوباره خودم را سپردم به خواب با موسیقی متن تلویزیون و سر و صدای آدم‌ها و آخر که دینا آمد و پرسید: نمی‌خوای بیدار شی؟ و احساس کردم دیگر بهتر است بیدار بود..
چای می‌ریختم برای خودم و نگاهم از پنجره‌ی آشپزخانه به بیرون بود. مامان 3تا ماهی که شسته بود را با کاغذ کاهی خشک می‌کرد. پرسیدم: ماهی چیست؟ دینا گفت: یعنی هنوز نمی‌دونی اسمشون چیه؟ من که هیچ نوع ماهی رو نمی‌شناسم می‌دونم قزل آلاست و پرسید: صبحانه چه می‌خوری؟ گفتم: چای
دوباره پرسید: صبحانه چه می‌خوری؟ اشاره کردم به لیوانم و گفتم: چای
و او هم گفت: آها ! و لقمه‌ی نان و حلوا شکری را دراز کرد جلوی من و گرفتم ازش.. گفت: پس اینجوری می‌خوری! گفتم: نخواستم دستت را کوتاه کنم. خندید و تشکر کرد بابت توجهم..
و به درست کردن لقمه‌ها ادامه داد تا بهش بگویم: مرسی. دیگر نمی‌خورم و خودش خورد.. باز لقمه ی بعدی که درست کرده بود را گرفت طرف من و خواست مطمئن شود دیگر نمی‌خورم. انگار که من مهمان باشم یا تعارف داشته باشیم با هم..
ظهر بود دیگر.. هیچ کدام هنوز آمادگی دید و بازدید عید را نداشتیم که زنگ خانه‌مان به صدا در آمد. عمو بود و عمو بزرگ تر ست و رسم این بود ما اول برویم خانه‌اش ولی او آمده بود.
با تلفن حرف می‌زدم و نفهمیدم کی قرار شد نهار بمانند. من وقتی رسیدم که تعارفات تمام شده بود
چند ساعت بعد که رفتند و جمع و جور کردن خانه که تمام شد. غر زدن‌های نامحسوس من برای پیچاندن عیددیدنی کارگر نیفتاد. رفتیم خانه‌ی مادربزرگ. من و دینا و منا که از پله‌ها بالا رفتیم و مادربزرگه قربان صدقه‌مان رفت و با ماچ و بغل استقبال کرد در را بست و مینا و شوهرش و بابا مامان ماندند پشت در :))
دیگر توجهی به بقیه نکرد. بعدش هم که بابا را دید تازه فهمید بابا دیشب نرفته بوده خانه‌اش و فکر می‌کرد شب قبل بهش سر زده. عمه‌ها نبودند و از خانه‌ی مادربزرگ به سوی خانه ی زن عمو و بعد خانه ی عمویی که تا چند ساعت قبل پیشمان بود.
انگار که بگویی برو خانه‌ات تا من یه ساعت بعد بیایم. چند بار در روز ببینیم هم را؟ یا اگر نیت دیدن ست، خب دیدیم و بودیم کنار هم و خوش گذشت.
می‌رسیم خانه و فکر شام که چه بخوریم حالا؟ موبایل من زنگ می‌خورد و شماره‌ی ناشناس. دخترعمه‌ام می‌خواهد مطمئن شود خانه هستیم و کمی بعد سر می‌رسند.
بعدش دوباره یاد شام همراه می‌شود و شام خورده و نخورده دوباره زنگ در.. عمه و عمو این‌بار سر می‌رسند. همگی سریال شبکه ی 3 نگاه می‌کنند و تیتراژ پایانی که شروع می‌شود، قصد رفتن می‌کنند..
و پرونده‌ی روز اول فروردین میان خمیازه‌های اهل خانه بسته می‌شود..

Saturday, March 20, 2010

کمتر از یک ساعت دیگر مانده
بهار با باران‌ها در راه ست انگار
سال نوی همگی مبارک

مامان می‌گه: نریم خوزستان بهتره. گرد و غباره و بیرون نمی‌شه رفت
این یعنی یه گزینه حذف شد و گامی رو به جلوست

اینجا چند روزه بارون می‌باره. هوای خوبیه ولی برای شکوفه‌ها ناراحتم که یخ می‌زنن و می‌میرن از سرما..

Friday, March 19, 2010

یک روز مانده به پایان سال، آدم بداخلاقی هستم، بی دلیل
برنامه ی تعطیلاتمان هم همچنان در نامشخصی به سر می‌برد و بستگی به برنامه‌ی کاری پدر دارد..

Wednesday, March 17, 2010

سرم زیر پتو بود وقتی چشمانم را باز کردم، هیچ تصوری از زمان نداشتم. یادم نبود روز باید باشد یا شب؟ از خواب کوتاه عصرگاهی بیدار شده‌ام یا از خواب دیرهنگام شب؟ ذهنم خالی خالی بود..
حوالی ظهر بود.. ساعت می‌گفت مدتهاست خواب بوده‌ام

Tuesday, March 16, 2010

کفرگویی‌های یک دانشجو - 1

یک اعتقاد - شاید هم نظریه - وجود دارد که گمانم اساتید در مغزمان کرده اند! که در دانشگاه هیچی یاد نمی‌گیری و یا دانشجو خودش باید کتاب بخواند و درس بگیرد و یاد بگیرد و استاد که نباید درس دهد. استادمان هفته‌ی قبل می‌گفت استاد 1درصد نقش دارد و دانشجو 99درصد.
درست هم می‌گویند. کسی دلش برای وقت و جوانی و هزینه‌هایی که می‌دهیم نمی‌سوزد. کسی برایش مهم نیست چیزی یاد گرفته باشی یا نه؟ کسی برایش مهم نیست چیزی بهت یاد داده باشد یا نه؟ خودت هم وقتی دلت بسوزد فقط مشتی سرخوردگی نتیجه‌اش می‌شود.
ترم پیش یکی از افتخارات مدیرگروه این بود استاد ایکس را برای بچه‌های کارگردانی آورده که فلان ست و چنان. همه هم سر و دست شکنان با همین استاد درس‌هایی که ارائه شده بود را برداشتند. یک ماه گذشت و خبری از استاد نشد.. گفته بود یک هفته در میان می‌آید. اساتید گفتن یک هفته در میان آمدنش هم غنیمت ست. یک ساعت کلاس با او برابر با فلان ساعت ست و حرف ندارد و ...
بیشتر از یک ماه گذشت و استاد دیگری بجایش آمد و خبری از آقای ایکس نشد.
ترم جدید باز نوشتن او می‌آید - یک هفته در میان - . از یک هفته قبل نوشتن آقای ایکس می‌آید و کلاس تشکیل می‌شود. ساعت 8 صبح همه منتظر ورود ایشان. آقای ایکس تا جلوی در دانشگاه آمد و التماس‌های مدیرگروه و اساتید دیگر افاقه نکرد و برگشت. حاضر نشد یک قدم جلوتر بیاید و رفت..
همه عصبانی و شاکی. مدیرگروه سوار ماشینش شد و رفت.. بعدازظهر آمد سر کلاس تا توضیح دهد چرا باز از آقای ایکس خبری نشد. آقای ایکس شب قبل از تهران رسیده بود و اتاق اشتباهی در طبقه‌ی اول را بهش دادند به جای سوئیتی در طبقه‌ی سوم. صبح هم آمد جلوی ورودی دانشگاه اعلام اعتراض کرد و رفت.. مدیرگروه می‌گفت من به رئیس دانشگاه زنگ زدم. ایشون خارج از شهر بودن، نمی تونستن بیان ولی گفتن از استاد عذرخواهی کنیم و گفتن هر هتلی که استاد می خوان براشون اتاق بگیریم. من به خاطر شما از غرورم گذشتم، دست ایشون را بوسیدم و... ولی راضی نشد بمونه..
استاد ایکس هم به هیچ کسی فکر نکرد. دلش هم برای دانشجوی فلک زده‌ای که از 8صبح منتظر ایستاده بود تا کلاس تشکیل شود هم نسوخت. چه اهمیتی داشت برایش؟
مدیرگروه گفت من حساسیت‌های آقای ایکس را می‌دانستم. از روز قبل هم حواسم بود اتفاقی نیفتد و همه چیز مرتب باشد ولی دیگه فکر نمی‌کردم مسئول خوابگاه، اتاق اشتباهی به ایشون بدن. ایشون استاد من هم بودن. اگر کلاس کثیف باشد و آشغال ریخته باشه، درس نمی‌دهد. اگه دانشجو کم کاری کنه، پا می‌شه می‌ره. اگه... اگه ... اگه ...
و ما فهمیدیم حتا پرواز مگسی در هوا هم ممکن ست باعث ناراحتی آقای ایکس شود و آقای ایکس استاد فوق العاده‌ای ست که باید از حضورش استفاده کرد و درس گرفت ولی آقای حساسی ست که امروز به خاطر اتاق ِ ناراحتش قهر کرد، فردا ممکن ست بابت کلاس‌هایی که هیچ وقت رنگ جارو به خودش نمی‌بیند و صندلی‌هایی که همیشه نامرتب ست قهر کند و برگردد تهران. اینجا قرارداد و قول و قرار هم بی معنی ست. آقای ایکس که به دانشجو نیاز ندارد، این دانشجو ست که باید التماس استاد را کند مرگ‌ ِ من بیا درس بده! و ما حق نداریم بگوییم تو که اعصاب تدریس نداری کار دیگری برای خودت پیدا کن.

ادامه دارد..

پ.ن: زیاد فکرتان را مشغول نکنید که آقای ایکس چه کسی بوده مثلن. من هم تا ترم پیش اسمش را نشنیده بودم

Wednesday, March 10, 2010

چگونه با کامپیوتر آشنا شدم

بعد از 5دقیقه می‌فهمم کلاس را اشتباهی رفته‌ام. کوله‌ام را برمی‌دارم و می‌روم به سمت کلاس مجاور. چهره‌های آشنا می‌بینم. انگار کلاس مختص بچه‌های تئاتر ست برعکس بقیه‌ی کلاس‌های عمومی.
جلسه‌ی سوم کلاس ست. استاد می‌گوید در حد متوسط درس خواهد داد نه خیلی پیشرفته و نه خیلی ابتدایی و حد وسط را در نظر می‌گیرد. نمی دانم دو جلسه‌ی قبلی چه گذشته ولی از word  شروع می‌کند.
می‌گوید میانبر چیست و چگونه می توان نوار ابزار را حرکت داد و جابجا کرد و افزود و کم کرد و ... و تأکید می‌کند اینهایی که می‌گوید برای همه‌ی برنامه‌های تحت آفیس کم و بیش در همین مایه‌هاست.
می‌گوید یک خط بنویسیم که مثلن سایز فونتش را بعدن تغییر دهیم. هی فونت را تغییر می‌دهد ولی تغییراتی مشاهده نمی‌شود و ما به صورت عملی یاد گرفتیم که اگر کاراکتری مارک نشود تغییری در آن صورت نمی‌گیرد و اتفاقی نمی‌افتد.
وسط حروف درهمی که تایپ کرده بود چند تا اسپیس زد و بعد از اینکه آموزش داد جز موس، می توان با نگه‌داشتن shift و کلیدهای حرکتی مارک کرد، شروع کرد مارک کردن. بعد دوباره پشیمان شد و دید اصل مطلب ادا نمی‌شود. بنابراین یک صفحه‌ی جدید باز کرد و چندتا 9 تایپ کرد و وسطش 5 باری اسپیس زد و شمرد که حواسمان باشد.  بعد از اول جمله شروع کرد مارک کردن و شمردن که مثلن تعداد 9 هایی که تایپ‌ کرده 10 تاست ولی از اول تا آخری که مارک کرده، شده 15 تا و بدین‌گونه ما فهمیدیم هر اسپیس یک کاراکتر محسوب می‌شود!
و در ادامه برای چیزفهم کردن بیشتر این موضوع یک صفحه‌ی جدید باز کرد و بست و خب اتفاقی هم نیفتاد. دوباره صفحه‌ی جدید باز کرد و چند تا اسپیس گذاشت وسطش و خواست صفحه را ببندد ولی سوالی پرسیده شد که آیا این صفحه ذخیره شود یا نه؟
و فهمیدیم با ‌این‌که صفحه سفید ست و هیچ چیزی دیده نمی‌شود ولی اسپیس هم کاراکتر محسوب می‌شود و فیلان!
کمی از این کلاس مهیج که گذشت و من همچنان دست زیر چانه با این عجایب روبرو بودم و هی پنجره‌های جدید به رویم گشوده می‌شد، استاد گفت که خب اینگونه شما هیچ جزوه‌ای ندارید و من دیگه دوباره سر این مباحث برنمی‌گردم و امکان داره یادتون بره!! پس نکات را می‌گویم تا بنویسید.
تیترهایی که تا پایان کلاس از روی کتاب همراهش خواند و گفت بنویسید: ایجاد یک سند جدید – باز کردن فایل – ذخیره کرده سند – ذخیره فایل با نام جدید – ذخیره فایل با همان نام
و در انتها هم " بستن سند " که گفت تیتر بعدی می‌باشد و در جلسه‌ی بعدی توضیحاتش را خواهد گفت.
استاد در خلال این مباحث سخت بسیار هم جدی بود و بعد از هر نکته‌ای منتظر می‌ماند مثلن همه فایل جدید باز کنن یا کنترل+اِن را تست کنن و از منوی فایل دوباره امتحان کنن و همچنین از آی‌کن‌های بالای صفحه استفاده شود. و خب چون من دستم زیر چانه‌ بود از نظاره‌ی کلاس مستفیض می‌شدم.
همچنین چندباری تذکر می‌دهد با موبایل وَر نرویم! – آن وقت صبح کسی با من کاری نداشت و دلخوشی هم نداشتم که سرم را گرم کنم حداقل و تذکرش متوجه‌ی من نبود - و یکی از بچه‌ها را هم به خاطر خندیدن از کلاس بیرون کرد..

پ.ن: حالا من بر سر دوراهی‌ام که اینهمه سوژه را از خودم دریغ کنم یا بروم خیلی منطقی با استاد صحبت کنم اگر می‌خواهد به همین روند تدریس ادامه دهد من را از شرکت در کلاس معاف کند.

Tuesday, March 9, 2010

نشسته‌ایم توی همان کافه‌ی همیشگی. میم مردد ست بین گفتن و نگفتن. به سین می‌گوید: هر اتفاقی افتاد بدون من خیلی دوستت دارم و برضد تو کاری نمی کنم.
سین می‌خندد و می‌گوید: من بهت اعتماد دارم. حداقل تو این دانشگاه تو و دنیا برای من ثابت شده هستید. اینو مطمئن باش.
میم گیج ست. از وقتی آمده انگار بین خواب و بیداری تلو تلو می‌خورد. سر به سرش می‌گذاریم. می‌خندیم. منتظریم حرف بزند. انگار سبک سنگین می‌کند.
می‌گوید: اصلن بحث مردونه‌ست.
نگاهشان می کنم. سین می‌گوید: تو نمی‌دونی نباید این جمله رو به دنیا بگی؟ مردونه زنونه نداریم!
خنده‌ام می‌گیرد.
سین می‌گوید: من که تو را نمی‌ذارم، برم طرف دوست یه هفته‌ای. این کارو می‌کنم؟ اصلن دنیا تو بگو..با یکی یه هفته دوست باشم، با میم یه سال.. تو باشی حرف کدوم را باور می‌کنی؟
خاطرات رژه می‌روند.. وقتی که حلقه‌ی دوستی فدای دوست یک روزه شد، نه حتا یک هفته‌ای. آن وقت کسی فکر نکرد حرمت لحظه‌های دوستی‌مان را نگه دارد. فکر نکرد همه‌ی آدم‌ها را فدای یک نفر نکند. اصلن چه لزومی دارد همه را گذاشت کنار به خاطر تازه‌وارد؟ دوری و دوستی را گذاشته‌اند برای همین وقت‌ها لابد! نیازی نبود با بلدوزر از روی دوستی ها رد شد و له کرد و رفت. که اگر دلت تنگ شد جای احوالپرسی گذاشته باشی. جای دیدارهای سال به سال باقی مانده باشد.. نه اینکه دیگر نشود به عقب و به روزهای خوب برگشت و دوباره سلام گفت. اصلن رویت بشود دوباره در چشم‌هایشان نگاه کنی.
من آدم کینه‌ای نیستم. بدترین توهین‌ها هم بهم شده باشد وقتی آدمی می‌آید سلام می‌گوید، علیک می‌گویم. نه اینکه بپرم بغلش و بگویم همه چیز فراموش شده.. ولی دستی که دراز شده جلویم را پس نمی‌زنم. قهر نمی‌کنم. بگوید سلام جواب می‌گیرد و بعد خداحافظ..
شاید خوبی جی‌میل این باشد که آرشیو چت‌ها موجود ست و چیزی پاک نشده. کافی ست یک اسم سرچ کنم تا حقانیتم ثابت شود. که دیالوگ‌‌ها ردیف شود و سال‌ها بعد هم بشود مرور کرد و مطمئن شد توهینی نکرده‌ام ولی توهین شنیده‌ام و یادم نرود اشک‌هایی که آن شب سرازیر شد.. که هنوز نفهمیده‌ام به چه جرمی محاکمه شدم و توهین شنیدم.. و این‌ها باعث می‌شود دیگر دلم دوستی با آن آدم را هیچ وقت نخواهد.
در کسری از ثانیه شخم می‌خورد در خاطراتم. به میم می‌گویم: حق با سین ست. ماها که با هم تعارف نداریم. هرچیزی هست را بگو و نگران نباش.
حرف می‌زنند. نگاهشان می‌کنم و لبخند می‌نشیند روی صورتم. آدم‌ها را می‌شود در موقعیت‌ها شناخت. خوب برخورد می‌کنند هر دویشان و درست..

Sunday, March 7, 2010

ن: دنیا الان می خواد بره؟  شبه دیگه. خرس‌ها می‌خورنش!
س: خرس کجا بود؟
ن: تو جاده بلاخره ممکن‌ه خرس هم باشه، دنیا رو می‌خوره!
س: خرس گوشت می‌خوره. استخون که دوست نداره. حالا اگه می‌گفتی سگ شاید علاقمند می‌شد دنیا رو بخوره!
ن: نه! خرس می‌خورتش..
س: نخیر.. نمی‌خوره..
ن: خرس...
من: دوستان من دیرم شده! من برم بعد شما می تونید هر چقدر دوست داشتید بحث کنید سر اینکه خرس منو می‌خوره یا نه؟
س: رسیدی خبر بده.
ن: آره خبر بده حتمن مطمئن شیم خرس‌ها نخوردنت..

Friday, March 5, 2010

چهارشنبه نزدیکای 4 صبح که خوابم برد، قبل از اینکه ساعت رأس 7 صداش در بیاید، مامان بالای سرم ایستاده بود و فرمان بیدار باش داد. با چشم‌های نیمه باز و بدن خسته به سختی خودم را از رخت‌خواب جدا کردم.
یک لیوان چای و کوله‌ی سنگینی که انداختم پشتم تا به کلاس 10صبح برسم. نیم ساعت وقت اضافه‌ای که داشتم وسوسه‌ام کرد سری به پست بزنم ولی آقای میانسال انقدر با سرعت لاک‌پشتی کارش را انجام داد تا به کلاسم نرسیدم.
تا ظهر تمام طول دانشگاه را بارها و بارها طی کردم تا در آخرین روز حذف و اضافه 2 واحد معادل‌سازی کنم و یک درس دیگر را جایگزین. بعد هم کلاس و کلاس.. تا ساعت 5بعدازظهر موفق شدم بعد از آن یک لیوان چای صبح به غذا برسم.
وسیله‌هایم را ریختم داخل یک کوله، ترمینال و ساعت از 12 گذشته بود که رسیدم به مهتاب..
یادم نیست کی خوابم برد. چای خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم تا کم‌کم به بیهوشی رسیدم. ساعت 10و نیم صبح با زنگ ساعت از تخت پریدم بیرون و باز یک لیوان چای و خرید و ...
دیدن دخترو و دوستانش و یک دیدار هیجان‌انگیز..
یک شب استثنایی در کنار دوستان که به صبح رسید و پلکی که روی هم نرفت..
ساعت 8صبح دوباره ترمینال و جاده و رسیدن به خانه.
نهار و فیلم بینی و پلک‌هایی که سنگین می‌شدند ولی قرار نبود حالا بسته شود..
و بی‌خوابی که از 34 ساعت مداوم گذشته..

تولدت مبارک

شاعر می فرمان: نمه نمه بیا تو بغلم
آره تویی تاج سرم - ال تاج الملوک بانو -

Tuesday, March 2, 2010

گاهی باید بهش یادآوری کرد فقط 3 سال اختلاف سن داریم و مابین خنده‌ها گفت: من "هستی" نیستم.. ولی مادر ست، مادری می‌کند برایمان. نگران سرد و گرم شدنمان، گرسنه و تشنه ماندنمان، در راه ماندنمان، دیر آمدنمان، بداخلاقی‌ یا ناراحتی‌مان..
حواسش بهمان هست.. در آغوشش پناه می‌دهد و تنهایی بی‌معنی می‌شود..
او که دوستی و بودنش غنیمت ست..

Monday, March 1, 2010

عمو همیشه می‌گوید: "بچه‌ی خانواده" .. سر به سرش می‌گذارد و می‌گوید: هر چقدر هم بگذره، تو همیشه بچه‌ی خانواده‌ای !
سال به سال می گذرد و باورمان نمی‌آید 365 روزی که گذشته و نشسته روی سال دیگر.. و حال رسیده به 18 سالگی اش.

Saturday, February 27, 2010

صدای باران که شدت می‌گیرد دلم جست و خیز کردن می‌خواهد.. می‌دوم سمت بالکن ولی سقف بالای سرم توی ذوق می‌زند. دلم خانه‌ی خودمان را خواست که هر بار اراده می‌کردم می‌شد بدوم توی کوچه و بالا و پایین بپرم و خیس شوم از باران..
حالا تنها گیر کرده‌ام در چهار دیواری این خانه‌ی طبقه‌ی دوم..

Tuesday, February 23, 2010

امروز فیلم‌ جنایت‌های جناب ریگی با افتخار از تلویزیون پخش می‌شد از لحاظ اینکه ببینید چه شاهکاری کردیم، چندین و چند سال مردم عادی و نظامی و عابر و رهگذر و نمازگذار و همه را کشت و منفجر کرد ولی ما بلاخره این جوان رعنا را بازداشت کردیم..
نترسید.. ما بیداریم تا شما کشته شوید.. البته اگر قبلش خودمان شما را به قتل نرسانده باشیم به ضرب باتوم و قمه و زیر لاستیک ماشین‌هایمان..

Monday, February 22, 2010

روی مبل پاهایم را جمع کرده‌ام تا شکم و مچاله‌ شده‌ام در خودم. نیم ساعت، یک ساعت.. زمان می‌گذرد. چشم‌هایم بسته ست و بین خواب و بیداری چرخ می‌زنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌گویم: پاشو برو بخواب. و می‌روم پتو و بالشت بردارم.
می‌گوید: کتاب بخونم برات؟
سرم را تکان می‌دهم. بین کتاب‌هایم می‌گردد. یکی از کتاب‌های مارکز را برمی‌دارد.
دراز می‌کشم روی تخت و پتو را تا زیر چانه‌ می‌کشم. می‌نشیند کنارم و شروع می‌کند.. هرجا مکث می‌کند، سرک می‌کشم بین خطوط و جمله را می‌خوانم براش. می‌پرسد: اینو قبلن خوندی؟ می‌گویم: نه!
یک‌جا ماندن و سکون برایم بی‌معنی ست. تاب نمی‌آورم. شروع می‌کنم به وول خوردن و آخرش پشت می‌کنم بهش و احساس می‌کنم روی این پهلو راحت‌ترم.
می‌گوید: خوابت برد؟ می‌گویم: نه! و چند جمله‌ی آخر داستان را تکرار می‌کنم تا مطمئن شود حواسم به قصه هست..
چشم‌هایم بسته‌ست و روی پهلوی چپ آرام گرفته‌ام. می‌گوید: دو صفحه مانده..
می‌گویم: بیدارم!
و به خواندن ادامه می‌دهد..
از پهلوی چپ به راست می‌غلتم. می‌پرسم: تمام شد؟
می‌گوید: آره. چراغ را خاموش کنم؟
می‌گویم: آره
می‌رود و برمی‌گردد. نخوابیده هنوز.. می‌گویم: فکر کنم خوابم برد. یادم نمیاد آخرش چه شد؟
آرام و شمرده دوباره داستان را تعریف می‌کند..

با خنده می‌گویم: من احساس مامان بزرگ‌ها رو دارم مقابلت بچه..
می‌گوید: دیوونه ! به خاطر همین...
می‌گویم: نه. فقط این نیست..
می‌گوید: مگه تقصیر منه دیر... چشم‌هایش را نمی‌بینم. صدایش بغض دارد و ته جمله‌اش شنیده نمی‌شود..
می‌گویم: قرار بود دوستت باشم. کمکت باشم نه بار اضافه. فکر نکن انقدر عادی رفتار می‌کنم هیچی نمی فهمم از دوست داشتن. کلی زمان داری تجربه کنی. بیفتی، بلندشی.. عاشق شی، فارغ شی.. تا بفهمی عشق اولت همیشه آخری نیست. تازه یهو می‌بینی یکی اون وسط‌ها آخرینت بوده و زمان گذشته و تو هم گذر کردی ازش. گذر کرده ازت.. تو خواستی و اون نخواسته و رفته.. و زندگیت می‌گذره. تو زنده‌ای و غرق شدی تو زندگی روزمره و خیلی چیزها فراموش شده..
می‌پرسد: تو هم عاشق بودی؟
می‌گویم: آره.. سعی کردم نگهش دارم ولی نشد..
با خنده می‌گوید: خیالم راحت شد! تا الان فکر می‌کردم آدم فضایی هستی.
سکوت می‌شود بینمان..
خیلی جدی می‌گوید: دنیا بس کن این رفتار زشتت رو !
جا می‌خورم. می‌گویم: چه رفتاری؟
می‌گوید: همینکه آدم‌ها رو عاشق خودت می‌کنی. تمامش کن! چه احساسی داری از اینهمه قربانی؟ بس نیست؟
می‌آید به زبانم بگویم: از این فیلم‌های آب‌دوغ خیاری تازگی‌ها دیدی؟ هیچ نمی‌گویم..
کودکی می‌شود انگار.. می‌گوید: خوش به حال اونی که عاشقش بودی. خیلی خوشبخته.. مکث می کند. سکوت می‌کنم. می‌گوید: حسودیم می‌شه بهش..
می‌گویم: حالا که نیست.. تمام شده.

Sunday, February 21, 2010

سگ ِ تازه بسته‌اند جلوی در دانشگاه..
مثل همیشه از ورودی می‌گذشتم، یکی صدا زد: "خانوم" بدون اینکه توقف کنم سرم را برگردانم. با اخم‌های درهم گره شده گفت: " آستینت را بیار پایین"
ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم. کمتر غریبه‌ای از اینجا می‌گذرد و گذارش به آخرین نقطه‌ی دانشگاه می‌افتد. از دور که حتا تابلوی گروه هنر به سختی دیده می‌شود یک حس امن فراموش‌شده دارد که فقط باید بشناسی اینجا را تا این مسافت را بگذری و سیلوی ورزشی را دور بزنی و برسی به ساختمان گروه نمایش.
صدای زن آمد که گفت: " خانوم" .. خودش بود. انگار فراموش‌مان نکرده بودند. دست‌هایم را جمع کردم در سینه. به دختر کناری‌ام اشاره کرد و کارت دانشجویی‌اش را خواست. تذکر داد به موهای ریخته در صورتش و عینک بالای سرش. و گفت بعدن بیا کارتت را بگیر.
زن چادری همراهش همه‌مان را برانداز کرد و به بچه‌هایی که عینک‌ روی سرشان بود تذکر داد. تا حال نمی دانستم چه کار شنیعی می تواند باشد عینک آفتابی‌ات را بچپانی بالای سرت!
رد‌‌ ِ نگاه سنگین زن هنوز دور نشده. لحن تحقیرآمیز و امری‌اش حال بهم‌زن ست. شاید حس ترحم دارم نسبت به وجودش و عقده‌هایی که جمع کرده تا تحکم صدایش را بیشتر کند.. از جایم حرکت نمی‌کنم. دست به سینه تکیه داده‌ام به دیوار..

Saturday, February 20, 2010

می‌گوید: بداهه بنویس. هر چقدر می‌توانی بنویس..
تا قبل از اینکه قصد نوشتن کنم جمله‌ها توی سرم می‌روند و می‌آیند. آغاز و میانه و پایان دارند اما حالا.. هیچ!
از آن‌وقت‌هایی‌ست که بغض بهانه نمی خواهد. می‌تواند از سر ِ ناتوانی نوشتن هم سرریز شود.
می‌گوید: روی کاغذ که نمی‌نویسی. تایپ کن حداقل.
نگاهش می‌کنم..
می‌گوید: خب اگه سختته صدات را ضبط کن. خودم مکتوبش می کنم.
می‌روم بالای سرش.. سرک می‌کشم بین نوشته‌هایش. با خودکار آبی توی دفترش تند و سریع می‌نویسد. قصه‌ی دختری ست که در این صفحه مهمان دارد.
می‌پرسد: شد؟
می‌گویم: نه!
از روزمره نوشتن را باید از سر بگیرم شاید.. عادت ِ نوشتن را می‌آورد و انقدر کلمات دور نمی‌شوند. شاید.. شاید..

Wednesday, February 17, 2010

ع : می‌شه بیخیال جنسیت و فلسفه شیم؟
من : ما تونستیم نصفش را ببینیم. جای تقدیر داره
ع : لطفن قطعش کن. نظر بقیه کاملن درست بود. مخملباف گند زده..
من : خوب بود که ! کلی خندیدیم. شاید انگیزه‌های نهان فیلم را درک کنیم. کلاس رقص هم داشت :دی
ع : بجاش می‌تونیم یه فیلم خوب ببینیم.
استاپ می‌زنم.
میم ایستاده هنوز
من : چه کنیم؟ یه فیلم دیگه ببینیم؟
میم : الان فقط می‌دونم باید برم دستشویی !

Tuesday, February 16, 2010

شب اول با هم رفته بودیم خرید. یکی از همین جینگیل پینگیل فروشی‌ها بود و من دنبال گوشواره می گشتم برای تو! ایستاده بودی یک گوشه‌ای و حواست به من نبود. می‌دانم دیگر نمی‌شود گولت زد و همراهت رفت خرید و تظاهر کرد این گوشواره برای خودم هست نه تو ولی در خوابم حواست نبود و داشتم برایت گوشواره می‌خریدم.

شب بعدی من و هستی، خانه‌ بودیم. قرار بود لباس تنش کنم و برویم بیرون ولی نگفته بودی چی باید بپوشد. دنبال لباس گرم و مناسب می‌گشتم برایش. بلوز خاکستری کلاه‌داری را از کمد کشیدم بیرون. دخترک کاپشنش را آورد تا کمک کنم بپوشد ولی آن کاپشن صورتی‌رنگ نبود.. کلاه بافتنی و دستکش‌هایش را پیدا کردم برایش و رفتیم..
من بودم و خاطره و شوکا. دنبال تو می‌گشتیم. انگار یکباره گم شده بودی یا ما را ول کرده بودی وسط خیابان. سوار اتوبوس بودیم و منتظر بودم خاطره زنگ بزند بهت.
برگشته بودی خانه. بی‌خبر، بی‌اطلاع..
قرار شد ما هم برگردیم..

دلم برای شب‌نشینی‌ها و تا صبح بیدار ماندن‌هایمان، برای فیلم دیدن‌ها و تخمه شکستن‌ها - حتا - ، برای ساعتی که از 12 می گذشت و چرت و پرت گویی‌هایمان تنگ شده. دلم برای خاله بودن در آن خانه تنگ شده.. برای 2بار تکرار و تاج‌الملوک - اسمایلی شهرزاد :)) -
دلم برای مهتاب‌م ، خاطره ، شهرزاد ، همسرجان و لحظه‌های بودنتان تنگ شده..

Monday, February 15, 2010

صبح آمده بود بالای سرم.. به سختی تکانی می‌دهم به خودم و با چشم‌های نیمه‌باز خودم را به کوله‌ام می‌رسانم. کیف پولم را به سرعت پیدا می‌کنم و گواهینامه‌ام را می‌دهم دستش. گواهینامه را می‌گیرد و غر می‌زند. ساعت 5صبح بیدار شده بود و دیده بود هنوز نخوابیدم. دوباره یادش افتاده آدم طبیعی نیستم و این وضع زندگی نمی‌شود..
ظرف‌ها را می‌شورم و یادم به کاسه‌هایی می‌افتد که می‌خواستم همراهم ببرم. دوتایشان خیس ست و یکی را می‌گذارم جلوی چشم که بعدن یادم باشد. می‌گویم: شکر و یک بسته شکر می‌دهد دستم.
در کابیت را باز می‌کنم و دنبال بسته‌ی کافی‌میکس می‌گردم. گاهی برای تنوع از چای خوردن مداوم بد نیست.
می‌روم دنبال لیستی که از قبل نوشته بودم. می‌گوید: مگه فردا می‌خوای بری؟ می‌گویم: نه! سه شنبه صبح..
می‌گویم: عدس
می‌پرسد: چقدر؟
نمی‌دانم
می‌پرسم: رفتید بیمه؟
می‌گوید: نه. نیومد
می‌گویم: گواهینامه‌ام چی؟
می‌گوید: حالا می خوای رانندگی کنی مگه؟
شانه بالا می‌اندازم و می‌روم. یک جعبه دستمال کاغذی می‌گذارم کنار بسته‌ی شکر. نمی‌پرسم ماشین چه شد؟
بابا دیشب می‌پرسید: کی کنار در نشسته بود؟ نترسید؟
یادم رفته بود حال خواهره را بپرسم. آن موقع فقط عصبانی بودم. مامان می‌گفت راننده تاکسی شانس آورد کتک نخورد ازت!
قطعن که آدم دعوا نبودم. - انگار تصور بقیه از من ترسناک‌تر از خودم هست - فکر کن بخواهی بروی تعطیلات.. تازه از شهر خارج شدی، یکی از پارک در بیاید و بدون توجه به تو که داری می‌گذری، با سرعت بیاید وسط خیابان و بکوبد به ماشین تو..
مرد رهگذر داشت ارشادم می کرد چرا ماشین را از وسط خیابان حرکت داده بودم تا تصادف دیگری پیش نیاید. مدام می‌گفت تو که دختری نباید اینکار را می‌کردی. تو که دختری باید.. تو که دختری نباید..
مامان می‌گفت: منظورش این بوده در هر حال تو که دختری نباید با سرعت می‌آمدی و باید به خاطر آقا می‌ایستادی و تا بگذرد.
نادر می‌گفت: اگر صبر می‌کردی انقدر ادامه می‌دادند تا باور کنی مقصر تو بوده‌ای.
به اندازه‌ی 5 دقیقه شاید تا بابا بفهمد ایستاده‌ام و دور بزند و برگردد همه ریخته بودند سر من. بابا می‌گفت: تو نباید باهاشون بحث می‌کردی. من هیچ نگفته بودم. فقط به مرد رهگذر گفته بودم لطفن ساکت باشد و نظراتش را نگه دارد برای خودش
بعد که بابا آمد رفتارها عوض شد. مرد رهگذر گفت: چرا زودتر نگفته‌ام دختر آقای فلانی هستم؟
بابا که نماند تا معطل پلیس و غیره شویم. گفت فدای سرت. تصادف پیش می‌آید. بیمه‌ی راننده‌ را گرفت و رفتیم..
چشمم می‌افتد به اسکاچ روی میز آشپزخانه. می گذارم روی وسایلی که جمع کرده‌ام. می‌پرسد: اینو چرا برداشتی؟
می گویم: می‌خوام. اون خراب شده
می‌گوید: این سیم داره و یکی دیگر از کشو در می‌آورد و می‌دهد دستم.
نگاهش به کتری و قوری روی اجاق ست. می‌پرسد: قوری را چرا پر کردی؟
نمی گویم: حالا آخرش یک لیوان چای که بیشتر نمی‌ماند برای من..
در آشپزخانه‌ام هنوز، یکی می‌گوید: مهرنوش!
می گوید: چای بریز و بیا. می‌گویم بعد بگو چرا یک قوری چای دم کرده‌ای!

Saturday, February 13, 2010

از لحاظ توازن

دیروز
قشر نازک یخ جلوی در پارکینگ را پوشانده بود. با احتیاط آمدم بیرون و خودم را رساندم روی برف‌ها و آرام سربالایی را طی کردم. دست کردم توی جیب پالتو که دستکش‌هایم را در بیاورم. لنگه به لنگه بود. راه رفته را برگشتم تا خانه. پله‌ها را بالا رفتم و لنگه‌ دستکش اشتباهی را پس دادم و دست‌کش خودم را گرفتم. آمدم بیرون. قدم اول، قدم دوم و ...
روی سمت راست بدنم سقوط کردم.. دست راستم را به سختی تکان دادم و دوباره سرپا شدم.

امروز
روی پله ایستاده بودم. پایم را بلند کردم تا روی پله‌ی بعدی بگذارم. 3-4 تا پله را سقوط کردم. نیمه‌ی چپ بدنم را نمی‌توانستم تکان دهم. از درد صدایم در نمی‌آمد. چند دقیقه‌ای ثابت مانده بودم.

حالا هر تکانی که می‌خورم یک نقطه‌ای از بدنم دردش می‌آید و آه از نهادم بلند می‌شود..

Wednesday, February 10, 2010

دنبال راهی برای سرگرم کردن و حواس پرت شدگی می‌گردم
برای فکر نکردن
برای توجه نکردن به دلشوره‌ها
فردا بیاید یا نیاید که بگذرد..

Tuesday, February 9, 2010

می‌گویم: خروپف می‌کنی
می‌گوید: نه! .. و گازم می‌گیرد
بعد آدم هوس می‌کند دقیقن همین وقتی که احساس می‌کنی خوابش عمیق شده، برود تکانش دهد، بیدارش کند و بگوید: شنیدی؟ خروپف نبود؟

می‌گوید: بازی کنیم.. اسم شهر بگوییم که با حرف آخرش اسم دیگری..
می‌گوید: لاهیجان
می‌گویم: نائین
با نون ادامه می‌دهیم و آخرش سر نون اسم کم می‌آورد و جر زنی آغاز می‌شود تا نیاوران را شهر حساب کنیم!
می‌گویم: من دیگر با تو بازی نمی‌کنم!
می‌گوید: هوپ بازی کنیم
می‌پرسم: سر ِ 5 ؟
می‌گوید: 2
می‌گویم: خب ما دو نفریم. همش یکی باید بگوید هوپ!
می گوید: خب پس مخرج‌های عدد 97 !
نگاهش می‌کنم. شاید هم می‌خندم. شاید هم زیر لب می‌گویم دیوانه!
می‌گوید: 3
می‌گویم: سخته. حوصله‌ی بازی ندارم
می‌گوید: 1
می‌خندم.
می‌گوید: شروع کنیم! هوپ
می‌گویم: هوپ
می‌گوید: هوپ
می‌گویم: هوپ
- هوپ
: هوپ
ادامه می‌دهیم انقدر که انگار هاپ هاپ می‌کنیم برای هم..

Saturday, February 6, 2010

خیلی وقت‌ها همینکه بنویسی " نوشتنم نمی‌آید " مثل معجزه عمل می‌کند و کلمه‌ها روان می‌شوند.
حالا می‌نویسم که شاید کارساز شود..

Friday, January 22, 2010

اهمیت امانت ندادن - 3

پاییز 88
خانم سین یک شب مهمان خانه‌ام بود و اجازه گرفت نگاهی به کتاب‌هایم بندازد.. وقتی رفت کتاب‌های عکاسی‌ام نبود.. پرسیدم ازش که همراهش برده؟ گفت آره با چند تا نمایشنامه!
پرسیدم کدوم‌ها رو؟
اسمشان را یادش نبود.. منم یادم نیامد کدام یکی از کتاب‌های نخوانده‌ای که آورده بودم بخوانم، را برده..
و هنوز هم نیاورده..


آقای ف می‌گوید " بازگشت به خانه" پینتر را داری؟
روز بعد برایش می‌آورم تا مشق‌هایش را بتواند بنویسد..
چند هفته بعد در کافه‌ی کنار دانشگاه می‌بینمش. مشغول خواندن کتاب ست و مداد به دست زیر کلمات خط می‌کشد.
می‌گویم: توی کتاب چرا خط می‌کشی؟
می‌گوید: کتاب تو بود؟ فکر کردم کتاب خانم شین هست! خب حالا چیزی نشده که.. یکی برات می‌خرم. اینم باشه برای من!
و خب کتابی قاعدتن خریداری نمی‌شود و منم پی‌ش نمی‌روم.


من کتاب‌هایم را دانه دانه پیدا کرده‌ام. یک ترم لیست کتاب نوشته‌ام که آخر ترم بروم تهران اینها را بخرم.. یا اگر عجله‌ای بوده دوستی زحمت خریدش را کشیده یا کپی کتاب را تهیه کرده‌ام.. غیر از " در انتظار گودو" هیچ نمایشنامه‌ای که به کارم بیاید در این شهر ندیده‌ام. یادم نیست کتاب داستانی اینجا خریده باشم.. یعنی قبلن‌ها کتاب‌فروشی بود که هیچ وقت دست خالی ازش بیرون نیایم ولی چند سال ست کتاب‌هایش با مزاج من دیگر سازگار نیست. کتاب‌هایی ست که راحت‌تر فروش برود..
بعد دلم می‌سوزد برای کتاب‌هایی که به اسم امانت برده می‌شوند و باران خورده و پاره و خط‌خطی و گم می‌شوند یا هیچ وقت برگردانده نمی‌شود.
سخت‌م هست دنبال کتاب‌هایم بدوم و یادآوری کنم لطفن کتابم را بیاورید اگر می‌شود، اگر نمی‌خواهید بخوانید و قرار است در اتاقتان خاک بخورد، من بهتر می‌توانم ازشان نگهداری کنم!
اینهمه سهل‌انگاری و بی مسئولیتی ناراحتم می‌کند. من خیلی راحت کتاب امانت می‌دادم.. ولی بعد از یک سال و نیم هم‌زیستی با دانشجویان اینجا، به این نتیجه رسیده‌ام که باید تجدید نظر کرد..

اهمیت امانت ندادن - 1
اهمیت امانت ندادن - 2

اهمیت امانت ندادن - 2

پاییز 88
آقای جیم می‌گوید: کتاب اصول کارگردانی فرانسیس هاچ را داری؟ می‌گویم آره و قراره می‌شود فردا برایش بیاورم.

آقای ط، همخانه‌ای جناب جیم می‌گوید: داستان کوتاه داری؟ برای فلان کار می‌خواهم و اینگونه باشد و اینجوری و ..
می‌گویم: آخر هفته که دارم می‌رم خونه یادآوری کن تا برات بیارم.

هفته‌ی بعد کتاب‌ها را تحویلش می‌دهم و ‌می‌گویم من الان به این کتاب‌ها نیازی ندارم..
می‌گوید: تا یک ماه دیگه برات میارم.

یک ماه می‌شود، دو‌ماه، می‌شود سه ماه.. قبل از فرجه‌ها به جیم و ط می‌گویم: من آخر هفته می‌رم خونه، لطفن تا اون موقع کتاب‌هام را بیارید.
جیم کتابم را از کیفش در می‌آورد و می‌گوید یادته فلان روز بارون می‌بارید؟ کتابت تو کیفم بود، خیس شده.. من هفته‌ی دیگه می‌رم تهران. حتمن برات می‌خرم و میارم.
می‌گویم شاگردهای کلاس استاد خ دنبال این کتاب می‌گشتن، امتحان داشتن ولی فقط یکیشون تونست چندبرابر قیمت پیدا کنه. چاپش تمام شده!
می‌گوید: من پیداش می‌کنم.

یک ماه قبل سر کلاس استاد به جیم گفت روی فلش‌ت این فایل را بریز و ببر خونه کار کن. جیم گفت همراهم نیست. فلش‌مموری بابا که دستم بود را دادم بهش و گفت تا هفته‌ی بعد برات میارم.

فرجه‌ها تمام می‌شود. دو روز مانده به پایان امتحانات. زنگ می‌زنم به جیم و می‌پرسم کی خونه هستید که من بیام فلش را بگیرم؟
می‌گوید این چه حرفیه دنیا جان؟ وظیفه‌ی منه برات بیارم.. خودم میارم.
می گویم پس کتاب‌هایی که به ط داده‌ام را هم بیاور و تشکر می‌کنم.
روز تمام می‌شود. فردا می‌شود.. ولی هیچ خبری از جیم نمی‌شود. به ط اس‌ام‌اس می‌فرستم که من فردا می‌روم خانه. امروز کی‌هستید که بیایم کتاب‌هایم را بگیرم؟ لطفن به جیم هم بگو فلش را بگذارد دم دست که بیایم بگیرم.
جواب می‌دهد جیم می‌گه فلش تهران جا مونده و قبلن بهت گفته!
بعد سوال برایم پیش می‌آید که دیروز آن چشم‌ها و وظیفه و می‌‌آورم دم خانه محض چه بود؟ وقتی کتاب را که قرار بوده بخرد و نخریده و قصد پس دادن کتاب خودم را هم ندارد. فلش هم که می‌گوید تهران ست.. اس‌ام‌اس می‌دهم: دوستی‌تون برام خیلی مهم‌تر بود ولی الان احساس می‌کنم دارم پیچونده می‌شم و این ناراحتم می‌کنه.
زنگ می‌زند شاکی و ناراحت و که دنیا این چه حرفی‌ست که می‌زنی؟
می‌گویم: من هر بار که به کسی می‌گویم کتاب‌هایم را بیاورد خودم بیشتر شرمنده می‌شوم. شماها منو شرمنده‌ی خودم کردید. من هر بار که بهتون یادآوری کردم کلی خجالت کشیدم. ولی شما هی امروز و فردا می‌کنید. یه چشم می‌گید که دهن من بسته شه انگار! اگه جناب ط از اول می‌گفت مثلن سه ماه وقت نیاز داره برای خوندن کتاب‌ها من هیچ وقت احوال کتاب‌ها را توی این سه ماه نمی‌گرفتم. تازه الانم خیلی بیشتر گذشته و ...
آقای ط اس‌ام‌اس می‌دهد: دنیا می‌شه اسم کتاب‌هایی که دست من داری را بگی؟
نمی‌پرسم: یعنی نمی‌تونی تشخیص بدی کدوم کتاب مال تو هست یا نیست؟ یا یه نگاه بهشون ننداختی در راه خدا که اسمشون آشنا باشه برات؟

پیاده می‌روم تا سر کوچه‌شان. فقط ده دقیقه راه است. زنگ می‌زنم من رسیدم سر کوچه. ط می‌گوید تا 5دقیقه‌ی دیگه میام!
می‌آید با کتاب‌ها. کتاب‌ها را می‌گیرم و می‌گویم: یکی نیست.
می‌گوید ولی فقط اسم همین‌ها تو اس‌ام‌اس بود.
می‌گویم " بعد از آن شب" نیست
می‌گوید: وای! این اسم کتاب بود؟ من هی فکر کردم یعنی چی بعد از آن شب؟

اهمیت امانت ندادن - 1

پاییز 87
استاد کتابی از مارکز را همراهش آورده.. داستان " زنی که هر روز رأس ساعت 6صبح می‌آمد" را سر کلاس می‌خوانیم و تمرین جدیدی می‌دهد که با توجه به این نمایشنامه بنویسیم. تا قبل از جلسه‌ی بعد کتاب را تهیه می‌کنم. داستان را می‌خوانم و همراهم می‌برم سر کلاس.
آقای نون درخواست می‌کند کتاب را برای یک هفته امانت دهم تا سر فرصت داستان را بخواند و می‌گوید هفته‌ی آینده کتاب را می‌آورد.
هفته‌ی بعد و هفته‌های بعدتر می‌آید.. و ترم تمام می‌شود و ترم بعدتر و تابستان می‌گذرد ولی از کتاب خبری نمی‌شود. مجموعه داستانی که خودم فقط یکی از داستان‌هایش را خوانده بودم.

زمستان 87
کیفم را باز می کنم دفترم را در بیاورم.. آقای سین چشمش می‌افتد به کتاب‌های درون کوله‌ام.. درخواست می کند کتاب‌ها را ببیند. تازه از راه رسیده‌ام و یک‌راست آمده‌ام دانشگاه با کتاب‌هایی که از خانه آورده‌ام همراهم. نگاهی به کتاب‌ها می‌اندازد و " از آغاز تا پایان، از پایان تا آغاز نمایشنامه" را برمی‌دارد و می‌گوید من این را می‌برم بخونم!
می‌گویم اینو تازه خریدم و هنوز نخوندمش. لطفن زود بیارش. استاد عین گفته حتمن بخوانید. کتابش را به سختی دوستم برام پیدا کرده.
می‌گوید خیالت راحت.. زود میارم..
بعد از تعطیلات عید یادآوری می‌کنم کتاب را بیاورد. می‌گوید: حالا بعدن میارم!
می‌گویم: ترم از نیمه گذشته و من هنوز این کتاب را نخوانده‌ام.
می‌گوید: زهرا پارسال یه کتابی به من داد، یه بار اومد با یه لحن امری گفت کتابم را بیار! منم بهم برخورد.. دیگه کتابش را نیاوردم. حالا می‌تونی بری از خودش هم بپرسی. خلاصه به من کلید نکن و گیر نده.. دلم نمی‌خواد مجبور شم کتابت را پس نیارم! کاری نکن اینجوری شه..
می‌گویم سین جان تا جایی که یادمه کتابم چند ماهه دستته و من الان بهت یادآوری کردم ولی یه کتاب ارزش بحث و جدل را نداره. خواستی بیار، نیاوردی هم مهم نیست. فقط رفتارت باعث می‌شه من دیگه بهت کتابی امانت ندم.
ترم تمام می‌شود.. تابستان می‌گذرد. آبان 88 بلاخره کتاب را آورد با کلی منت و انگار که لطف کرده باشد..

Tuesday, January 19, 2010

ایستاده جلوی آینه.. می‌گوید: وای! یه موی سفید
می‌گویم: فقط یکی؟
می‌گوید: آره! یعنی پیر شدم؟
می‌گویم: من چند ساله سه، چهارتا دارم..

Sunday, January 17, 2010

لالایی مطمئن

برای یک خواب زودهنگام و سریع و بدون جان کندن‌های بسیار و کلافگی،
بهترین راه این‌ست که قصد درس‌خواندن کنید. بعد از باز کردن کتاب و تلاش
در جهت تمرکز، بعد از گذشت اندکی معجزه‌ی لالایی و سنگین شدن پلک‌ها را
درک خواهید کرد..


پ.ن بی‌ربط: امشب فکر کردم شاید ای‌میل‌ نفرستاده‌ام! یا شاید اشتباهی
فرستادم! یا هرچیزی جز اینکه این دو تا ای‌میل را فرستاده باشم.. توی
آیتم‌های فرستاده شده نگاه کردم، بودند. آدرس فرستنده هم درست بود.. به
قول سمانه این روزها به خود می گیرم. هر عکس‌العملی را در خودم جستحو
می‌کنم.

Wednesday, January 13, 2010

سه شنبه‌ای از روزها

ساعت 6:50 صبح
گیجم. زنگ موبایل را قطع می‌کنم. چشمهایم را بیشتر از یک خط باریک باز نمی کنم و مچاله می‌شوم در خود..
7:04
صداهایی از آشپزخانه می‌آید. لابد سمانه بیدار شده. با چشم‌های نیمه باز خودم را می‌رسانم به هال و می‌نشینم جلوی شوفاژ. سردم ست.. هوا نیمه تاریک ست هنوز. شب در جریان ست و خواب پیچیده دور تنمان.. درونم پیکار ست ین خواب و بیداری ! دلش بیداری نمی‌خواهد و فرصتی هم برای خواب نیست.
کتری بر سر و سینه می‌زند. چای می‌ریزم و می‌روم تا آبی به سر و صورت بزنم. سمانه مانتو‌اش را می‌پوشد و من هنوز با تاپ و شلوارک در خانه تلو تلو می خورم و مست از خواب آلودگی..
7:18
کیک می‌خورم و هنوز درگیر سحرخیزی بدون کامراوایی‌مان هستیم. تلفن زنگ می‌زند. سحر منتظر ست.. سمانه می‌گوید: 6-7 دقیقه‌ی دیگر می‌آییم.
کیک گیر می‌کند توی گلویمان از عجله و چای که نیمه می‌ماند در لیوان..
7:35
ایستاده ایم منتظر تاکسی. سمانه آن‌سوتر بند کفش می‌بندد و سحر در تقلای بستن شال‌گردن کودکی که مادرش آن را در آغوش گرفته.
پیکان قرمز رنگی نگه می دارد. می‌گویم: " زود باشید! " سحر از زن رهگذر عذرخواهی می‌کند. سوار می‌شود و در را می‌بندد.
سمانه می‌گوید: به نظرت اگه سوال‌ها را تستی نده، چه کنیم؟ می گویم: به نظرت با این جزوه ی احمقانه چه باید می‌کردیم؟
بسته‌ی آدامس را از کیفم در می‌آورم و تعارف می کنم. کسی دلش نمی‌خواهد. یک‌دانه می‌اندازم دهنم. طعم مزخرفی دارد برای این صبح. هر طعمی برای هر لحظه‌ای و هر روزی مناسب نیست. این را باید یادم باشد..
7:45
ماشین تپ تپی می‌کند و کنار جاده متوقف می‌شود. نگاهی بینمان رد و بدل می‌شود که امتدادش به ساعت‌هایمان می‌رسد. راننده پیاده می‌شود و درگیر ست با ماشین.
خورشید روبرویمان ذره ذره، شعاع نورش را در آسمان پخش می‌کند..
8:10
روی صندلی‌هایمان نشسته‌ایم. استاد می‌آید، چرخی می‌زند و سی‌دی مشق‌ها را تحویل می‌گیرد.
پاسخنامه شکل دوار سرگیجه آوری دارد.
9:13
همه می‌‌آیند و می‌روند. خوابم می‌آید. باید جایی پیدا کنم برای نشستن و خواندن نمایشنامه. می‌دانم رفتن به خانه مساوی ست با خواب و دیگر یارای خواندن و تحلیل نیست. مجید سر می‌رسد و می‌پرسد: بافت را آوردی؟
آه از نهادم در می‌آید. می‌گویم: مگه من نگفتم بهم یادآوری کنید؟ برای کی می‌خوای؟
می‌گوید: فردا ظهر
می‌گویم: الان که زوده. یکی دو ساعت دیگه یادآوری کن به خواهرم زنگ بزنم ببینم می تونه پیداشون کنه و برام بفرسته؟
11:30
نشسته‌ام کافه‌ی کنار دانشگاه. روبرویم ساکت نشسته. در نبرد بین خواب و بیداری و بیهوشی، به انتهای "پهلوان اکبر می‌میرد" می‌رسم. تعجب می‌کند از خواندن یک ساعته نمایشنامه. ولی مغزم فتوا نمی‌دهد برای حرف زدن. می‌گویم: می‌رم خونه، می‌خوابم. بعد زنگ می‌زنم و تحلیل می کنم برات..
11:45
صدایم به دینا نمی‌رسد. بعد از چند بار تلاش ناموفق، گوشی‌ام خاموش می‌شود..
12:57
به دینا نشانی کارهای مبانی را می دهم که فلان کار بافت را پیدا کن و به بابا بگو به ماشین‌های خطی بدهد تا بیاورند. قرار می‌شود هر وقت پیدا کرد، خبر بدهد.
و سعی می‌کنم بخوابم.
1:23
سهیل زنگ زده از پیش‌فروش اینترنتی بلیط‌ها می‌پرسد. بی‌خبرم. می‌گویم بعدن چک می کنم و دوباره می‌خوابم.
با محمدرضا و شراره سر کلاس استاد ق – که هیچ وقت کلاسی باهاش نداشته‌ام و نخواهم داشت - نشسته‌ایم. تعدادمان خیلی کم ست. انگار بالشتم را هم برده‌ام که با اخم‌های استاد، خودم را جمع می‌کنم و نهیب می‌زنم الان وقت خواب نیست. کاغذی دستم ست که سعی می‌کنم از خلال صحبت‌های استاد نت برداری کنم..
استرس دارم. ساعت 5 شده و هنوز سر کلاس هستیم. فیلمی در حال پخش شدن ست و تند تند می‌نویسم. حواسم به ساعت هست و به دینا اس‌ام‌اس می‌فرستم برای هماهنگی و پرس‌و‌جو می‌کنم که این ماشین کی می‌رسد و دیر نرسم.
استاد ق تشر می‌زند بابت اس‌ام‌اس بازی‌ام. کاغذ بزرگی که چند تا خورده وسطش را باز می‌کنم. از نوشته‌های من سیاه شده. سعی می کنم ثابت کنم تمام هوش و حواسم اینجا بوده و همه‌ی نکات مهم را یادداشت کرده‌ام. وسط کاغذها طرح‌هایم هم هست و سعی می‌کنم نقاشی‌ها را پنهان کنم.. حالم هیچ خوش نیست. از استاد ق و عصبانیتش به شدت می‌ترسم و تلاش می‌کنم خودم را تبرئه کنم.
2:16
دینا زنگ می‌زند که کارها را پیدا کرده و هر وقت بابا تحویل ماشین‌های خطی داد، خبرم می‌کند.
می‌گویم باشد و دوباره پلک‌هایم می‌افتد روی هم.
پرستو یک گوشه نشسته و شام می‌خورد انگار. نان و کتلت تعارفمان می‌کند. یادم می‌افتد کمرم درد می‌کرد. درست یک نقطه کنار ستون فقراتم. محمدرضا باز می‌گوید: دکتر که می‌دونی برای چیه؟ فقط برای صادر کردن جواز فوت!
دست می‌زنم به ستون فقراتم و با انگشتانم پوست تنم را می‌کاوم. انگشتم به یک برجستگی می‌رسد. انگار که کمرم را از روبرو ببنم. برجستگی بیضی شکل، متورم و کبود روی کمرم را می‌بینم. وحشت می‌کنم..
3:09
چشم‌هایم را باز می‌کنم. اسم محمد را می‌بینم. زنگش را قطع می‌کنم و چشم‌ها را می‌بندم.
هوا تاریک ست یا خواب من رنگ ندارد.. در خیابان قدم می‌زنم، رو به مقصدی که یادم نمانده.. عجله دارم..
3:31
دینا باز زنگ زده. در دلم به مجید و روزبه و فراموشی خودم فحش می‌دم. چرا وقتی خانه بودم یادآوری نکردن؟ اصلن چرا مشق‌هایشان را ننوشتن؟ چرا من کارهایم را یادداشت نمی‌کنم؟
دینا می‌گوید بابا بسته را تحویل داده و قرار شده هر وقت ماشین حرکت کرد بهش زنگ بزنن و خبر بدن. شماره ی ایرانسلت را هم داده به راننده که باهات تماس بگیره.
3:45
دوباره تماس می‌گیرد. می‌گوید: ماشین حرکت کرده.. خودش زنگ می‌زنه بهت تا بری بسته را تحویل بگیری.

با موهای باز و آشفته قید خواب را می‌زنم و از اتاقم بیرون می‌آیم. سمانه بیدار شده. می‌گویم: با این چند ساعت خواب به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم..

Saturday, January 9, 2010

نگاهم اول افتاد به اسم شهر روی بسته‌ی پستی و فکرم رفت پیش دوستی که اهل آنجا بود. اسم فرستنده را نخوانده بودم هنوز.. بسته را باز کردم. دو تا کتاب بود با نامه.. تازه چشمم افتاد به اسم فرستنده.
اشک آمد بی‌اختیار..

کاغذی اول کتاب هست که رویش نوشته: " این قسمت از این کتاب و این شعر رو دوست دارم. اینو به یاد من یه جایی شر کن "
دوستی گفت: روز قبل رفتنش گفت وقت نشد پست کنم‬. ‫گفتم دوستام پست کنن‬.
احتمالن کاغذ جابجا شده و صفحه‌ی اول که فقط اسم کتاب هست، جای گرفته. و نمی‌تونم از این کتاب 418 صفحه‌ای حدس بزنم کدام شعر را دوست داشته..

منتظر خبر آزادی‌ت هستم رفیق..

Friday, January 8, 2010

25 + 1

چشمهایم را باز می‌کنم. نشسته کنار تخت، دستش را گذاشته زیر چانه و زل زده به من..
می‌گوید: دارم نگاه می کنم ببینم یک سال بزرگتر شدی، تغییری هم کردی یا نه؟

Wednesday, January 6, 2010

نه به روزهایی که توانایی 24 ساعت خوابیدن مداوم را هم داشتم و طبق ساعت اجبارن بیدار می‌شدم..
نه به این روزها که صبح می‌شود و صبح به شب می‌رسد.. خواب به چشمانم نمی‌رسد و بی‌خوابی مهمان این تن خسته و بیمار شده..

مادرش مانتو پوشیده و شال بر سر می‌کند برای بردن آشغالها! دخترک دنبالش می‌دود که تنهایش نگذارد. مادرش یادآوری می کند سفر نمی‌رود و فقط تا دم در می‌رود محض بردن آشغال..
دختر یادآوری می‌کند از دوری مادر اشک‌هایش جاری می‌رود و گریه می‌کند.
دخترک رو به مهتاب می‌گوید: خاله بعدش ماچم می‌کنی؟
مهتاب می گوید: آره. بذار مامانت بره.
دخترک کمی از مادر فاصله می گیرد و می‌گوید: هستی هم باید قول بده خوشحالم کنه!

Tuesday, January 5, 2010

می‌گویم: حالا "هستی" از وقتی حرف ی را یاد گرفته تو مدرسه، دیگه دُیْنا نمی‌گه ولی همکلاسی من انگار هیچ وقت ی را یاد نگرفته ! همیشه دُیْنا صدام می‌کنه.

حواسش به حرف‌های من ست. می‌گوید: د ن ی ا

می‌پرسم: بلدی اسمم را بنویسی؟

می‌خندد و می‌گوید: آره! تازه تو شعرم هست. با چشمم دنیا را می‌بینم. با پایم دنیا را می‌گردم